اعتراف !

به نام الله
بزرگترین سوتی زندگیتون چی بوده !یالله اعتراف کنین !ببخشید ازین عبارت استفاده کردم ولی خب حالش بهمین جور گفتنشه دیگه !شکلک خجالت کشیدن!

درباره ترانه

سلام من نا بینا نیستم ولی عملا بسیاری چیزها دیدم که نباید می دیدم و چه چیزها ندیدم که باید می دیدم حالا بگذریم چه چیزها دیدم که نباید می دیدم ولی لطف و دوستی خداوند چیزی بود که تمام مدت اونو ندیدم من باور کرده ام که بینایی نعمتی نه در درون چشم ما که بر صفحه دل ماست محله خونه دوممه و بینایی من منو ازین جمع جدا نمی کنه ...و خطابم به هم محله ای های عزیزم اینه که : می دونین که دوستون دارم فراوون ! فعالیت های مورد علاقه م : شنا ، بدمینتون رانندگی و یادگیری زبان و نویسندگی و شعر هستن
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

29 Responses to اعتراف !

  1. 1
    بهنام says:

    سلام
    اول اول اول اول اول اول اول اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااول
    ببخشید خیلی ذوقیدم
    شاید بزرگترین سوتیم نباشه اما یه روز به جای جارو برقی گفتم یارو برقی

  2. 2
    Adasi says:

    درود! مدتی پیش که مسئول پخش اذان ظهر اداره به مإموریت رفته و به یکی از همکاران سفارش پخش اذان را کرده بود و آن همکار فراموش کرده بود اذان ظهر را پخش کند،‏ و روحانی آمده بود و پس از جنجال به رئیس اداره گزارش کرده بود،‏ فردا صبح رئیس مسئولیت را به بنده داد و من بهانه آوردم و جواب رد دادم،2روز بعد به اتفاق رئیس صبح وارد راهرو اداره شدم و رئیس دوباره یاد آوری کرد که باید موقع ظهر اذان را پخش کنی و از یکدیگر جدا شدیم،قر قر کنان گفتم ببینم میتونم از این مسئولیت فرار کنم،‏ ناگهان رئیس گفت:‏ آقای پژوهنده من هنوز اینجا هستم—‏ منم گفتم:میدونستم که اینجا هستید-بلند گفتم که بشنوید-رئیس با خنده گفت:‏ متوجه هستم که هر کاری که دلت میخواهد میکنی! سوتی بزرگتر از این داشتیم؟

  3. 3
    ترانه says:

    مرسی بهنام چندین سال پیش بچه که بودم پا شدم رفتم خونه مادر بزرگ که شنیدم گفتن فلانی ذوق کرده من که دوان دوان اومده بودم فکر کردم می گن فوت کرده حتی نرفتم تو بپرسم چجوری مرده ؟دوان دوان بلند شدم رفتم طرف خونه که بهشون خبر بدم نیست که خونه نبودن خواهر کوچیکه گفتش رفتن خونه عمو اینا باز با عجله رفتم طرف خونه عمو که وسط راه به هر کی رسیدم هم همینو خبر دادم خلاصه خونواده مو و خونواده عمو و خواجه حافظ ضیراز هم از فوت فلانی خبردار شدن و راه افتادن رفتن طرف خونه متوفی!ههه جلوی خونشون غلغله ای بود بنده های خدا داشتن به همه توضیح می دادن طرف نه تنها زنده س بلکه کنکور قبول شده و قراره براش جشن قبولی بگیرن و حالام گرفته خوابیده خلاصه پرسیدن کی بود کی بود معلوم شد آتیش بیار این ماجرا کسی جز ترانه نیست!وای که چقدر خجالت کشیدم تا چند روز از خونه بیرون نمیرفتم تا از یادشون بره ولی مگه باین سادگی فراموش می شد؟

  4. 4
    لاله says:

    سلام آخرین سوتی من این بود که چون میخواستم فردی مستقل باشم از اینرو کامپیوترو تهیه کردم و شروع کردم خودم به یادگیری خلاصه روزی که نیاز به هدست پیدا کردم هر چه کردم فیش داخل کیسه کامپیوتر جا نشد تمامه جا فیشیهارو امتحان کردم خیلی شاکی شدم با قیافه ای حق به جانب خدمت مهندس شرکت رفتم و گفتم هدست اشتباهی به من داده اقای مهندس گفت درسته دوباره امتحان کن دوباره با عصبانیت گفتم که نمیشه وقتی مهندس دید گفت لاله جان اول در پوش پلاستیکیش بردار حتما میشه کلی خجالت کشیدم

  5. 5
    یلدام says:

    هح ترانه جان یک بار داشتم آرایش میکردم اشتباهی رژ گونه رو به جای پن کیک زدم به صورتم بعد پن کیکو زدم به گونم
    پن کیک گندمی بود
    رژ گونه هم قهوه ای براق
    شدم عینهو یک آفریقایی
    بح بح هح هح

  6. 6
    perspolis says:

    سلام واسه خواهرزاده 3 ساله نقاشی میکردم که مامانش گفت دایی این خودکار که نمی نویسه گفتم بابا زودتر بگو کلی زحمت کشیدم خواهرزاده با اشتیاق گفت دایی کو زحمت؟

  7. 7
    Adasi says:

    درود! ‏14ساله بودم که خواهر ‏4ساله ام را کنار درب منزل همسایه دیدم! با تشر گفتم بودو تو خونه،‏ گوش نکرد با سرعت به سمتش رفتم ترسید و داخل خانه ی همسایه شد،‏ به دالان همسایه رفتم-بازویش را گرفتم و کشان کشان به سمت خیابان آوردمش!از ترس جیغ کشید! از صدایش متوجه شدم که خواهرم نیست،‏ رهایش کردم و با ترس به خانه ی خودمان که ‏4متر جلوتر بود دویدم و صدای پسر همسایه ی دیگر را شنیدم که با صدای بلند خطاب به عموی آن دختر کوچولو میگه:‏ محمد علی-عزهز الله رفت تو خونه تون و الاهه را زد و فرار کرد!در آن زمان بنده کم بینا بودم!‏

  8. 8
    Adasi says:

    درود! ‏10ساله بودم،‏ یه روز عصر که مادرم خانه نبود به کوچه آمدم کنار جوی آب زیر سایه ی درخت خواهرم که ‏2سال از من بزرگ تر بود را دیدم! با تندی گفتم ننه کو؟ گفت:‏ چوم! از صدایش متوجه شدم که عروس همسایه کناری است،‏ خیت شدم و رفتم خونه!!! ترجمه-چوم یعنی نمیدانم!‏

  9. 9
    Adasi says:

    درود! سال75‏ پس از تمام شدن کار از اداره به خانه برمیگشتم،‏ هر روز کنار خیابان در ایستگاه اوتوبوس واحد می ایستادم،‏ بعضی اوقات با واحد میرفتم و بعضی اوقات پسر خاله ام که از سر کارش برمیگشت مرا هم سوار ماشین وانت آبی رنگش میکرد و میبرد،‏ یه روز یه ماشین به شکل همان کنارم ایستاد-بوق زد-جلو رفتم درب را باز کردم،‏ مردی که کنار راننده نشسته بود با پرخاش گفت:‏ چیه؟ کجا میایی؟ ما که تو را صدا نکردیم،‏ ما با صاحب آن مغازه کار داریم! بنده هم که بد جوری خیت شدم تا به امروز دیگر درب هیچ ماشینی را باز نکردم،‏ مگر اینکه مرا با اسم یا فامیل صدا کنند یا مستقیم مثلا بگویند:‏ سوار شو تا در مسیر ببریمت!‏

  10. 10
    تبسم says:

    یه روز عصرکلاس داشتم دیر رسیدم، دوان دوان رفتم در کلاسو زدم و یه نگاهی انداختم که نکنه کلاسو اشتباهی برم و سلام کردم و نشستم. استاد پرسید خانم چلوی با کدوم استاد کلاس داری که تازه شستم خبردارشد و من ساده، نکردم بدون هیچ حرفی بیام بیرون. گفتم خب با استاد تاجبخش. که همه زدن زیر خنده.هه هه هه.

  11. 11
    mohsen says:

    درود
    یه بار حدود یه هفته از مدرسه فرار کرده بودم چون اون وقتا تازه مشکل بیناییم داشت بیشتر میشد و ازلحاظ روحی وضعیت خوبی نداشتم و توی مدرسه مسخره میشدم سال دوم دبیرستان بود
    یه روز ناظم منو صدا کرد تو دفتر مدیرم نشسته بود منم که درست حسابی نمیدیدم بهم گفت چرا مدرسه نمیایی؟ روم نشد بگم چرا گفتم آقا فردا پدرمو میارم مدرسه قافل از اینکه بابا اونجا نشسته و من نمیبینمش
    گفت تو زحمت نکش خودمون صداش کردیم بیاد بعد از بابام پرسید:؟ پسرت سیگار میکشه؟ بابام گفت اگه بکشه میدونم باهاش چیکار کنم همچین و همچونش میکنم؟
    ناظمم گفت ای آقا خوش خیالی هااا پسرت دود سیگارو فوت کرد تو صورت من
    راست میگفت یه روز از خونه ی یکی از فامیلامون به قصد خونه پیاده راه افتادم البته جلوتر از خانواده چون اونا هنوز اونجا کار داشتن و قرار بود عصر به خونه برگردن
    توی راه با خودم فکر کردم یه نخ سیگار میچسبه از مغازه سر کوچه فامیلمون گرفتم و راه افتادم تا از کوچه پسکوچه ها برم به خونه و کسی سیگار کشیدنمو نبینه
    غافل از اینکه همون کوچه پس کوچه دقیقا خونه ی آقای ناظم بوده
    منم هی انکار میکردم که نه کجا من شمارو دیدم تا سیگار تو صورت شما فوت کنم اونم گفت اون روز داشتی از فلان جا رد میشدی یادته که!! بله دو هزاری ما افتاد و جریان واسه پدرم بازگو شد خلاصه بابام دست مارو گرفت برد تو ماشین تا ببره خونه تو راه هرچی حرف بود بار ما کرد که کاش کف ماشین دهن باز میکرد بعد زیرش میرفتم و اولا اون حرفارو نمیشنیدم و دوما از دست این زندگی کوفتی راحت میشدم
    آخه بابام تا حالا که 29 سالمه فقط یکی دوبار بیشتر منو نزده اونم دیگه واقعا آسیش کردم البته اون دفعاتی هم که نمیزد کاش میزد چون حرفاش از هزار بار کتک بد تر بود
    کلا بابام دست بزن نداشت و فقط با نگاهش آدم سر جاش میخشکید
    مردم مردای قدیم
    هی یادش بخیر اون روزا
    سوتی زیاده و اینجا مجال گفتنش نیست ولی ممنون از پستی که گذاشتید
    پیروز و شادکام باشید

  12. 12
    یلدام says:

    یکی دو ماه بعد این ماجرا گواهی نامه رانندگی گرفتم
    ماشین مرد مریخی را برداشتیم
    اوشون خواب بودن بلی درست حدس زدید یواشکی برداشتم
    بعد خاستیم بریم باشگاه که وسط چهار راه همین که آمدیم با دنده یکِناقابل بگذریم
    یکهو موتور ناغافل زد به سپر ماشین و سُر رفتو خاک بر زمین شد
    ما هم که از ترس داشتیم سقت میشدیم همین که خاستیم از ماشین پیاده شویم
    تا این خاک بر زمین را نجات دهیم
    سکه مان افتاد که لباسمان مناسب این جمعیت نیست
    هح شلوار ورزشی سبزمان خیلی بیلبرد بود
    همین که با خود کلنجار میرفتیم و سرمان چسبیده بود به فرمان
    دیدیم پشت سرمان بوق بوقی راه افتاده که نگو
    سر بالا آوردیم موتوری رفته بود
    ما هم خوشحال به گاز رفتیم خانه و قید باشگاه را زدیم
    مرد مریخی چند ساعت بعد با چشم های گشاد شده داشت میرفت که برگشت و گفت
    یلدا نمیدونم کی زده سپر ماشینو له کرده یه ورش آویزونه
    ما هم خم به ابرو نیاوردیم
    گفتیم اه باز این سجاد آتیش پاره دسته گل به آب داد خودم به مامانش میگمو اینها
    سجاد 12 سالش بود پسر همسایه را گفتم
    هح

  13. 13
    بهنام says:

    سلام
    یه روز تو خیابون داشتم میرفتم، یکی ازم آدرس پرسید.
    منم چقد ذوقیدم که یکی از یه نابینا داره آدرس میپرسه.
    با کمال جزئیات داشتم آدرس میدادم که یهو یکی از دوستام اومد گفت: خل شدی؟ چرا با خودت داری حرف میزنی و هی اشاره میکنی؟
    گفتم دارم به این بنده خدا آدرس میدم.
    گفت کسی اینجا نیست. فقط یه نفر داره از مغازه دار جلویی آدرس میپرسه.

    یه روزی هم به یه عروس گفتم غم آخرتون باشه. اون فکر کرد من دارم شوخی میکنم. اما من ادامه دادم: تسلیت میگم.
    بنده خدا دیگه داشت شاخ در میآورد.
    یه بارم تو خیابون از یکی خواهش کردم گوشیشو بده تا یه زنگ بزنم. گوشیو گرفتم. به خیال اینکه گوشی خودمه منو و نهو زدم تا ببینم ساعت چنده. یهو یارو داد زد: با گالریم چی کار داری آخه؟ بده ببینم. دزدی و اخاذی تو روز روشن؟
    هر چی توضیح بهش دادم گوشش بدهکار نبود که نبود.

  14. 14
    ترانه says:

    رفته بودیم سفرشیراز با عجله رفتم سوغاتی بگیرم اخه خیلی لعبت بود و نمیشد ازش گذشت ولی خب جای بدی بود و پلیس جریمه می کرد خلاصه سوغاتی گرفتم و با عجله برگشتم نشستم توماشین گفتم بریم راننده چپ چپ نگام کرد گفت کجا بریم !تازه متوجه شدم تو یه ماشین اشتباهی نشستم!هر دو غش کردیم از خنده و با خجالت زیاد و عذرخواهی فراوون برگشتم تو ماشین خودمون

  15. 15
    عمو حسین says:

    سلام بچه ها منم میخواهم یه خاطره از طرف یکی از دوستام تعریف کنم: ایشون می گویند که روزی طبق معمول سوار سرویس اداره شده, و طبق عادت روی به سمت صندلی همیشگی که روی آن مینشسته رفته و با خیال راحت خود را انداخته روی صندلی, که ناگاه صدای جیغ خانمی بلند میشود, غافل از اینکه آن روز یک مسافر جدید سوار این سرویس شده و بی خبر از اینکه این صندلی مال چه کسی است رفته و نشسته و کسی از همکاران به آن خانم اطلاع نداده است.
    البته شبیه این اتفاق برای خودم پیش آمده ولی من روی صندلی دو نفره نشسته ام و بعد متوجه شده ام که بر خلاف رسم خانمی کنارم نشسته است و این شانس دوستم را نداشته ام که……

  16. 16
    زهره says:

    چه با حال بودن
    حالا من یه چیزی بگم دلتون بسوزه
    آخی عجیجم
    آجی کوچیکم که به دنیا اومد منم خودم کوچکولو بودم یه بار دستشو گرفتم گفتم ببین بخاری جیزه نری طرفش ها و دستشو گذاشتم به بخاری
    هیچی دیگه دستش سوخت در به در
    اوایل همین هفته یه دختری سر ایستگاه به من گفت مدرسه ی پرتو دانش کجاست منم که آخر حرفشو متوجه نشده بودم فکر کردم میگه تو تو پرتو ددانش درس میخوندی گفتم نه دهخدا
    خیلی اون وقت ناراحت بودم
    ولی فکر نکنم فهمید که من چه سوتی دادم ههه

  17. 17
    cheshmak says:

    یک اعتراف است که حالا وقت نیست بگم حتما بعدا توی یک پست مفصل می گویم خیلی باحاله و ترسناک

  18. 18
    ترانه says:

    !یه روز سر کلاس درس نشسته بودم همیشه شاگرد زرنگه بودم و این معلممون همیشه منو مثال میزد تو کلاس منم که همیشه خرسند از تعریفات معلم بانو با چه گردن افراشته ای که به کلاس وارد میشدم و البته گاهی سر کلاسش گردن خشوع کج می کردم تا معلم علاوه بر درسخونیم از این همه خاکی بودنم هم تعریف کنه !بچگی بود دیگه!خلاصه یه شب فرداش امتحان داشتم امتحان درس بانو و من قبلتر شنیده بودم که چقدر ازین که مطمئنه من برترین نمره رو می گیرم پیش بقیه گفته بود چکنم که از بد روزگار دقیقا همون زمان تموم فیلمای عالی و کمدی رو که من دوست دارم نشون می داد یادتونه فیلمای سینمایی دیدی ! هر جه با نفس اماره جنگیدم باز نتونستم قانع کنم خودمو که برم طرف درس پس بفکر این افتادم که تقلب کنم ولی قلبم ازین که مچم وا بشه تنمو می لرزوند هر جا نوشتم پاکش کردم اخرش گفتم هیچ جا امنتر از کف دست نیست نه مثل کاغذ رو زمین میفته و نه مثل شاگردای فضول پشت سرم صفحه می چینه !یه مقداری رو استین مانتوم نوشتم کمیشو هم داخل کف دست چپم اخه درسای قبلی رو بلد بودم و درسای جدید کلماتش سختتر بود حتی لای انگشتامو هم نوشتم و کف دست چپم سیاه مثل شب شد و مشتمو بستم و رفتم سر جلسه امتحان جونم به لبم رسید که خدایا یه دفه نگن دستاتونو ببینیم ولی بخیر گذشت و من کلی نوشتم و نفس بلندی کشیدم و از جلسه خواستم بیام بیرون یادم افتاد بازم کمالاتی بنمایم و بیشتر مستفیذ معلم بشم که دستمو بالا بردم و گفتم خانم اجازه سوالات رو خودتون طرح کردین یا منطقه ای بود؟خیلی خوب بودهمه رو بلد بودم! ای وای من لبخند خانوم و بعدش شلیک خنده دانش آموزا بهم فهموند که لو دادم خودمو داستان بهمین جا ختم نشد انقدر گریه کردم بعدش که معلم بیچاره کم مونده بود عذرخواهی کنه که چرا دست وا شده منو دیده

  19. 19

    سلام ترانه.
    من میخوام یه اعترافی بکنم که تا حالا برای خودمم نگفتمش:
    میدونی، من هر وقت توی اطاقی وارد بشم، و سلام کنم، ولی بعدش بفهمم که کسی توی اطاق نبوده که جوابمو بده، اینقدر خجالت میکشم و صورتم از شرم داغ میشه که انگار یه کار بد یا خلاف انجام دادم، این قضیه همیشه خیلی منو عذاب میده.

  20. 20
    فاطمه جوادیان says:

    یه روز جایی دعوت بودم قرار شد توی اتاق بهم ریخته دختر خانواده نماز بخونم. مادر خانواده به زحمت راهی رو باز کرد سجاده رو انداخت و بعد از این که من روی سجاده مستقر شدم از اتاق بیرون رفت.
    دردسرتون ندم من با هر بار که به سجده میرفتم صدای حرکت موجودی رو کنار گوش چپم احساس میکردم. قلبم داشت از جا کنده میشد. حالا مگه تموم میشد. هر لحظه منتظر بودم گوشمو گاز بگیره یا بیاد روی چادرم و همین طوری بهم آویزون بمونه . اینو هم می دونستم که دختر خانواده به شدت از سوسک میترسه.. بعد از تموم شدن نماز جرات نمیکردم دستمو از محدوده سجاده بیرون ببرم. این بود که با حفظ شرایط عادی در حالی که دستام از ترس یخ زده بودند رفتم و از میزبان خواهش کردم تا برای کمکی به من به اتاق بیاد. ماجرا رو براش تعریف کردم و او از من تشکر کرد که تصمیم گرفتم توی اتاق باهاش صحبت کنم و مسئله رو با صدای بلند مطرح نکردم. سپس چشماشو تیز کرد تا دنبال مثلا سوسک بگرده. بهش گفتم من فکر میکردم سوسک بوده ولی حجم صدایی که حرکت میکرد خیلی بزرگتر از سوسک بود. موضوع براش جالبتر شد. یه دفعه گفت وای، و از خنده ریسه رفت. خم شد و چیزی رو از زمین برداشت و چون از شدت خنده نمیتونستحرف بزنه فقط میگفت بگیر. من با ترس و تعجب دستمو دراز کردم.
    اون یه بادکنک بزرگ باد شده ای بود که کنار سجاده افتاده بود.

    • 20.1
      ترانه says:

      هههههه اینو که گفتی یاد نماز خوندنم افتادم تو یه نمازخونه بین راهی متاسفانه ازونجایی که بهش نرسیده بودن پر از موش بود و من بی خبر واسه نماز مغرب رفتم و چشمتون روز بد نبینه وسط رکعت دوم اولین موش رو دیدم (نماز هم نماز سیدنا علی که وسط نمازش جز خداوند بلا تشبیه کسی رو نمی بینه) خلاصه من استاد مسلم ترس و نمی دونم با جیغی که زدم موش بیشتر ترسید یا من بیشتر که یکباره صدای موشا بلند شد و خودمو تو ازدحامشون دیدم فریاد زنان از نمازخونه زدم بیرون و کفشامو هم برنگشتم ببرم برام اوردن کنار ماشین با تن لرزون نماز خوندم و وسط نماز هنوز حس می کردم موشا محاصره م کردن و یا دارن از سر و کولم بالا میرن !خدایا مگه فقط خودت قبول کنی نمازامونو!

دیدگاهتان را بنویسید