خمیازه های بهاری ی من

 

همگی سلام
قبل از اینکه با من همراه بشید برای خوندن پست , نکته ای رو باید بگم
ببخشید از اینکه مطالب رو تیکه به تیکه مینویسم و پشت به پشت هم در یک خط قرار نمیدم
این سبک نوشتن طوریه که اگه پشت هم بنویسمش مثل آهنگ رپ در طولانی مدت سر درد می آره بنا بر این هی اینتر میزنم تا نوشته ها تیکه بشه
متاسفانه اینطوری مطالب طولانی تر جلوه میده ,مرسی از شکیباییتون

صبح به زحمت از رختخواب , خودمان را کندیم
کمی لبه ی تخت نشستیم,  گیج گیج, نگاهمان را به مقابل دوختیم
تقلا کردیم برنامه روزانه مان را به یاد بی آوریم که جز ضعف , چیز تازه ای یادمان نگرفت
چرخی به عادت یک بیمار که قرص هایش را گم کرده باشد در خانه زدیم
همه چیز , سر جایش بود چرا فکری شدیم ممکن است  آنگاه که ما در بستر, خواب که نه,  مرده بودیم کسی قانون نیوتن را دست کاری کرده باشد
چیزی در هوا معلق نبود
جز چند مگس سمج زبان نفهم که داشتن با ازت و نئونو اکسیژن کشتی میگرفتن
هر از چند گاهی هم ما را به فیض میرساندندو مهربان , خودشان را به آغوشمان می افکندند
تنها اتفاق مهمی که افتاد و ما را به اندازه ی دیدن شهاب سنگ در آسمان , متعجب و مهیج ساخت,  این بود که
مرد مریخی , نه به مثال یک مریخی ی منجمد , بلکه همانند یک ونوسی ی گرم و تابستانی , مهربان شده بود و در یک عملیات انتحاری ریشه ی تشنگی را از بیخ و بن کند
یعنی گل های زیبای رویایی مان را سیر آب کرد ,دستی هم به آکواریوم بردو با غذا به دیدار قلمبه , هیولا و نارنجی رفت
بوی خاک باران خرده مشاممان را نوازش میداد
آخ که چه حسه فضایی یی ما را سخت فشرده بود
کاش میشد یک قسمتی از خانه همیشه بارانی باشد ,من ساتیصمی ی روزهای بارانی ام
دوست می دارم وقتی باران,  تند و محکم میزند بروم پیاده روی
به درک,  بگزار خیسه خیس بشوم
در روز های بارانی کمتر شگفت انگیزان 2 پا رغبت میکنند بروند بیرون,
دلمان خنک اینطور شهر,  آرام تر به نظر میرسد قشنگ تر تر تر میشود

مجتبی فکر کنم باید از قرصات به منم بدی لطفا قبل اینکه بشوریشون بده خودم که خوردمشون میرم زیر بارون هم خودم هم خیالم هم قرصا رو با هم میشورم

خانه, بوی نم, بوی زیر زمینه نمور را میداد از همان زیر زمین ها که فول آپشن هستند
,همان ها که سوسک های عظیم جسه و موش های قاتل به همراه یک کلونی عظیم کرم های قرمزه لرزانه خاکی دارند
اندکی خمیازه کشیدیم و آرواره ها را تکاندیمو
کرم های خوابیده در دندان هایمان  را هم بیدار کردیم که برویم با هم صبحانه را برسانیم به سلول های خاکستری
هح , بله آن وقت اینجور تکان تکان و کسل کسل پژمرده رفتیم سراغ صبحانه
زیر کتری را  آتش کردیم پنیر و عسل و مربا را با یک دست و
با دست دیگر حلوا شکری و کنجد و هویج را همینطور کشان کشان آوردیم گذاشتیم روی میز
هر وقت سیستمه مان پیاده شده باشد کم حوصله و خواب آلو باشیم
اینطور بیمار گونه دلمان میخواهد چیزهای بی ربط و  با ربط را در هم ,با همبا هم بخوریم بعد
رانیتیدین , آمپرازول , قرصه هضم و ببخشید یک مسهل را با هم قورت میدهیم برای پیشگیری از حملات شدید درد معده
خدا را شکر کردم که از قبل,  کره که حالا مثل روغن آفتاب گردان آب شده بود را روی میز,  گذارده بود
قالب پنیر دیگری هم در ظرف بود با یک سیب و کمی شیره ی خرما
خب بله مرد مریخی صبحانه را میل کرده بود و فکر کنیم چون دیرش شده بود لاشه ی باقی مانده از صبحانه را ناپدید نکرد
البته بهتر چون دست ما هم جایی برای نگه داشتن سیب و شیره خرما نداشت
بله پهن شدیم روی صندلی و اقدام کردیم به تناول صبحانه
بح بح چه تناولی
هر چه پی نان روان شدیم نبود که نبود بی انصاف , ته تمام نان ها را بالا آورد
باز عمو حسین بیاید مارا ارشاد کند بگوید زن باید اِل باشد بل باشد
برادر من حتی یک شکنجه گر ساواک هم پنیر را با این کوفتی نان میدهد دم زندانی اش
دهه کفرمان را شاکی نکنید که نطقه فمنیستی مان گل میکند ها
بله دلتان خنک به همان ترتیبی که راه یخچال تا آشپزخانه را کوه نوردی کردیم به همان طریق
اما اسفناک تر به اضافه شیره خرما و کره ی متلاشی شده با تکه ی پس مانده ی پنیر را صخره نوردی کردیم
آمدیمو نشستیمو سیب و هویج را گاز گاز خوردیمو قرص های ناکام را در کشو چپاندیمو رفتیم نشستیم روی مبل
کمی فکر کردیم که حوصله ی چه کاری را داریم آیا
به صورت کاملا باورنکردنی پی به این حقیقت بردیم,
وای , بار الاها حتی حوصله فکر کردن را هم نداریم
به ناچار برای اینکه کار مفیدی در خاطرات امروزمان ثبت کنیم
پیله کردیم به ماهی ها ,اینبار درست مثل یک بیمار واقعی هی تلنگر زدیم به شیشه آکواریوم
تا ببینیم بیمار های دیگر که میگویند مبادا به تونگ ماهی تلنگر بزنید که جا در جا 3 تا سکته را با هم میزنندو اینهادرست میگویند
یا اینکه مثل ما قرص هایشان را نمیخورند و فیلسوف میشوند
بله دقیقا درست اندیشه کرده بودیم ماهی ها که نمردند هیچ بلکه انگار برایشان سمفونی مینوازم به تکاپو در آمده
و خرده سنگ ها را با نیروی بیشتری از کف جا به جا میکردند
بگذریم که فک ام داغ میکندو علم و علوم را به چالش می کشانم, بهتر است بشنویم از حاله کتری
تمام آن روز  مگسی را تا شب , هی زیر کتری را خاموش کردیم هی روشن کردیم
هی حوصله ی چای خوردن می آمد هی نمی آمد
خلاصه که آب کتری تمام رفتو هی باز به آب اش گرفتیمو هی باز آب اش ته رفتو هی باز روز از نو و روز از نو
سرتان را به درد نیاورم این شد که بالاخره همه ی این بیحوصله گی ها با فرا رسیدن شب به اتمام رسید,راستی نان هم در یخچال بود
کمان که مغزمان بی حوصله تر از آن بود که یادمان بیآورد

شب که رفتیم سراغ خاطراتمان دیدیم هر سال دم بهار بیمار میشویمو کم حوصله
یک روز آبو هوای دلمان ابریو بارانیست روز دیگر اما آفتابیو داغ
یک روز سرد , یک روز گرم , یک روز مهربان , یک روز بد اخلاق
یک روز شنگولو من گول یک روز حتی حوصله ی حبه ی انگور را هم نداریم
دهه چه بهار بی ثباتی

پی نوشت :بهار را دوست نمیدارم بی ثباتی را نیز
تکمیلی:با تشکر از قرص های مجتبی که کمک کردند اراجیف نامه هایم را در قالب پست برسانم به محله
روزهاتان آبی ,شب هاتان پرتقالی

درباره یلدا

یلدا هستم. متولد 1365 از شهر بابل استان مازندران، سال 1390 نابینا شدم. دیپلم معماری دارم. فعالیت های جانبیم قبل نابینایی، آرایشگری، نقشه کشی ساختمان، طراحی فضای داخلی بودند. در حال حاضر کارهای مربوط به صنایع دستی یعنی ساخت عروسک های کنفی جالیزی، تابلو، گلدان و همچنین نویسندگی را انجام میدم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

62 Responses to خمیازه های بهاری ی من

  1. 1
  2. 2

    سلام یلدا.
    ضمن اینکه اول شدنم رو به خودم تبریک میگم، بهار زودرس و خمیازهای زودرس رو به تو و مرد مریخی شادباش میگم.
    از این به بعد قرصهات رو زودتر بخور، لطفا.

  3. 3
    ترانه says:

    نمی دونم چرا یلدا جون هی خوندم هی خندیدم هی خوندم هی خندیدم !خنده دار بود این مطلب عایا؟!!!

  4. 4
    Adasi says:

    درود! من نخندیدم بلکه تعجب کردم،‏ بنده این پست را در حالی خواندم که مشغول پهن کردن ملافه های پتو روی بند،حالا شروع به پهن کردن ملافه ی بعدی!‏

  5. 5
    Adasi says:

    درود! ببخشید دومی هم پهن شد و گیره زده شد که باد نبره! برم سراغ سومی!‏

  6. 6
    Adasi says:

    سومی هم پهن شد،‏ حالا برم لباسها ی شسته شده را از ماشین بریزم توزنبیل و بیارم روی بام پهن کن روی بند،‏ چه سرگرمی جالبی پس از اداره!‏

  7. 7
    Adasi says:

    درود،‏ خسته که نشدید! لباسها را آوردم و اولیشو پهن کردم،‏ تمام که شد دوباره میام!خخخخخ

  8. 8
    Adasi says:

    ضمن درود فراوان و عرض ادب! خوب دوستان من کارم تموم شد،‏ اگه گفتید حالا وقت چیه! وقتش رسیده که برم پایین تو اطاق سر سفره بشینم و ماکارانی را به همراه خانم میل بفرمایم،‏ دوستان بفرمایی د ناهار!خخ

  9. 9
    Adasi says:

    درود! با دست راست ماکارانی میل میکنم و با دست چپ مینویسم،‏ بهترین قرص و درمان امید و لذت و انجام کارهای خانه است،‏ با سرگرمی به کارها از افسردگی و بیماری خود را دور کنیم!‏

  10. 10
    Ali mwsawi says:

    درود أقاي مدير عدسي را بشون رو صندلي كاره خونه كه انجام ميده عجبمرد مريكه خوبي خيلي ازش سعال دارم

  11. 11
    Adasi says:

    درود! اولا دور بوم دیواره،‏ دوما بندهایم سیم مخصوصه،‏ سوما با گیره محکم دوختمشون به بند،‏ چارما ایام نوروز اگه برای مرد مریخی شیفت بانکی نزدند به اصفهان تشریف بیاورید و برای دیدار آثار باستانی ارگ شیخ بهایی به نجف آباد تشریف فرما شوید و از ارگ شیخ بهایی ‏5دقیقه پیاده روی کنید تا منو مرد مریخی چند ساعتی به گفتگو بپردازیم و شما از بندها بازدید کنید!خخخخخخخ

  12. 12
    Adasi says:

    خخخخ!ناهار تموم شده کامنت قبلیرو هم خوابیده نوشتم،‏ حالا هم خوابیده مینویسم،‏ یه چیز دیگه من اگه بخواهم اتفاقات ساعت7صبح تاحالارو تعریف کنم از خنده گلهای قالی را آب میدهند!‏

  13. 13
    Adasi says:

    خخخخخوب فرض کنیم همین پست صندلی داغ به نوبت اول یلدا ‏3سؤال بپرسه،‏ بعدش نفرات به نوبت-نفری3سؤال،‏1‏2‏3ق
بولهی
لدا؟

  14. 14
    حسینی says:

    سلام یلدا جونم واقعا عالی می نویسی کلاس بذار بیام ته کلاست بشینم راستی ببخش میخوام از سهم کامنتت استفاده کنم و بگم بچه ها لطفا هرکی سه کتاب سیاست از ارسطو و جمهوریت از افلاطون و شهر خدا از آگوست کنت رو داره لطف کنه و دراختیار من قرار بده چون این چند روزه هرچی کتابخونه گویا بود رازیر و رو کردم ولی گیر نیوردم با تشکر .

  15. 15
    milad says:

    سلام یلدا جان واقعأ قشنگ بود مرسی کمی در حالو و وضعمان تنوع ایجاد شد مرسی گلم.

  16. 16
    aboozar says:

    سلام یلدا دستت طلا خیلی خیلی عالی بود.

  17. 17
    cheshmak says:

    سلام
    طوری نیست حتا اگر خواستی یک کلمه را در یک خطربنویسی هم بنویس یک اینسرت و جهت نمایی پایین که بزنی جاز می خونه تند و تند حالا چه توی یک خط باشه چه صد خط
    ولی آخراش اصلا فکرم رفته بود یک جایی دیگه نفهمیدم چی شد برم دوباره بخونم
    باحال بود اولاش

  18. 18
    حسینی says:

    سلام مجدد یلدا جونم من همون فرشته هستم که اولین بار خودت بهم خوش آمد گفتی اسم کوچیک رو نزدم فک کردم میشناسی

  19. 19

    سلام ديروزي بود نمي دونم يا پيروزي كه اومدم يه نظر بكامنتم اينجا كه نمي دونم چي شد كه نشد حالا يادم هم نمياد چي گفته بودم …!!!! ولي عجب قلمي داري يلدا خانمي ها … خداييش زدي رو دست حالا اسم چندتا نويسنده رو خودت اينجا بذار من درست اسماشون رو بلد نيستم ….. بعدش هم ديگه اينكه من از طرف قرصاي مجتبي “خواهش مي كنم قابل شما رو نداشت” ….

  20. 20

    راستي قرصاي مجتبي كه اينجاست بنظرتون خودش رو كجا مي‌تونم گير بيارم؟ آخه من يه پست پستيدم تو راه گير كرد هرچي هم كردم نشد كه نشد !!!! نياز به يه هل مديريتي داره؟! يكي برسه به دادش؟؟؟؟؟

  21. 21
    ملیسا says:

    سلااااام خوبید خوشید
    من اومدم

  22. 22
    ملیسا says:

    یلدایی خیلی زیبا همه چیز رو به تصویر کشیده بودی
    طیب طیب الاه احسنت بارک الاه
    من که کیف کردم وقتی خوندمش
    خییییییییییلیییییییی عالی بود بوسسسسسسسسسسس بووووووووووس
    بای بایییییییی

  23. 23
    عمو حسین says:

    درود بر تو ای ونوسی ناز پرورده, در ایام ماذی ونوسیها همانا خود را در خدمت مریخیها میدانستند, هرگز اجازه نمیدادند مرد مریخی به تنهایی صبحانه بخورد و راهش را بگیرد برود کار و برای زن ونوسیش پول فراهم آورد. زن ونوسی یک ساعت قبل از مرد مریخی بیدار میشد, کتری را روی گاز میگذاشت چای دم میکرد, سفره را میگسترد آنگاه بر بالین مرد مریخیش با ناز و طنازی حاضر میشد آقا را به آرامی بیدار مینمود دستی بر سر و گوشش میکشید, به او انرژی میبخشید با هم سر سفره مینشستند با هم صبحانه نوشجون میکردند. آنگاه مرد مریخی با روحیه ای بسیار شاد و پر انرژی بر سر کار میرفت با آدمیان و اربابان مراجعه کننده بخوبی رفتار میکرد به گونه ای که این به ضرب المثل تبدیل گشته بود که چنان چه یک مرد مریخی در محل کارش خوش اخلاق و سرحال بود میگفتند که این را دیشب زن ونوسی حسابی بهش رسیده و برعکس چنان چه بد اخلاق و بد رفتار مینمود باز بر گردن زن ونوسی می انداختند که دیشب زن ونوسی بهش نرسیده و قطعا خودش برخاسته و در تنهایی صبحانه تناول فرموده است. از آن طرف, زن ونوسی هم احساس ناراحتی خستگی و کسالت نمیکرد, تا ظهر یا بعد از ظهر در انتظار شوی مینشست و این بهترین انتظار بود که بار دیگر جفت خود را ملاقات کند به خدمتش بکوشد.
    اما وای بر امروز که آدمیان فراموش کرده اند که نقش و جایگاهشان چیست, مریخی خود را برتر از ونوسی می داند و ونوسی نه تنها خود را کمتر نمیداند بلکه به جهاتی بالاتر از مریخی فرض میکند و می گوید گور بابای مریخی, چرا من باید صبح زود از خواب نازنینم بزنم برای این از من بیگانه و فرد متعلق به سیاره دیگر, ناشتا فراهم آورم, میخواهم کوفت بخورد مگر خودش چلاق است.
    و خلاصه این شده که میبینیم. مریخی در اداره حوصله پاسخگو بودن به آدمیان کاردار را ندارد, پرخاش میکند, اگر زورش و دستش برسد به زیر دستان زور می گوید و خلاصه هزار مشکل و گرفتاری و بدبختی برای خودش و دیگران میتراشد, و ونوسی هم هی در خانه خمیازه میکشد بلاتکلیف است, هدفی ندارد, انتظار شوی را نمیکشد اگر هم میکشد برای خر حمالی و یا بعنوان بانک سیار میکشد. به جای شوی به گربه اش یا سگش یا قناریش فکر میکند و با او بازی میکند. و شب هم هر دو خسته با افکار پریشان هرچند در کنار هم ولی با فاصله ای زیاد ظاهرا بخواب میروند و فردا دوباره روز همان و اوضاع تکراری همان و دکان اطبای اعصاب و روان داغ داغ.

    • 23.1
      یلدام says:

      سلام عمو
      ای بابا اوضاع اینقدرام که شما میگی داغان نرفته
      الان یکی از افتخارات مریخی های منجمد عزیز اینه که قبل از رفتن به سر کار صبحونه رو بچینن رو میز بعد سیم تلفن رو از پیریس در بیارن صدای آیفون رو هم ببرن بعد با روی خوش مستو مستانه برن سره کار
      عصر یخبندان و گرز های آهنی دیگه تموم رفته
      بح بح باور بفرما عمو

  24. 24

    سلام یلدایی. دست به قلمت عالیه. پس دست بکار شو و یه رمان توپ از عالم نابینایی با درون مایه زیبا برامون بنویس. اما ای ول عمو حسین ای ول.

    • 24.1
      یلدام says:

      سلام تبسم عزیز
      مرسی نظر لطفته
      اتفاقا چند روزه پیگیر شدم یه کتاب بنویسم در باره ی خاطرات بچه های محله
      فقط فکر و هزینش جوره تقریبا مونده با استادم یه مشورتی داشته باشم
      دعا کن همه چی اوکی بشه

      • 24.1.1
        سیتا says:

        با یک کامنت یک نشان خخخخخخخ
        اول یک عالمه دست بلند و هورا برآ عمو جونمون آفرین از نوشتشون
        دوم یلدا جونم اگه تو کتابت اسم از من سیتا نَیارین دعا میکنم که مرکبتون بخشکه ههههههههههه
        با آرزوی توفیق برایت گلم ما که بی_صبرانه منتظریم شکلک چپ شدن چشم از انتظار خخخخخ
        فکرشو بکن یلدا جونم چشم محله کورا چپ هم بشه ! چه شود خخخخخ

  25. 25

    دعا میکنم کتابت به زودی زود منتشر بشه و من در صدر کتابای دوست داشتنیم داشته باشمش. مثل کتابای مریم حیدرزاده عزیز که خیلی دوسشون میدارم. امروز داشتم کتابامو مرتب میکردم که چشمم به نامه هایی پاره کردمش افتاد. راستی تو نمیدونی مریم الان کجاست و چکار میکنه؟

  26. 26

    سلام بر نخودی عزیزم. خدمتتون عارضم من از اول که اومدیم توی محله با فامیلیم وارد شدم بعد دیدم بعضی ها نمیتونن بخوننش.تصمیم گرفتم با اسم بیام که بعد از مدتی مدیر یادداشت گذاشت که اگه همه با اسم و فامیل بیان بهترتره. اینطور شدکه اسم و فامیل ادغام شد، حالا اگه معنای چلویی رو بخوای، از قرار معلوم پدربزرگمان چلوکبابی داشته که ظاهرأ بجز اسمش چیزی به نوه و نتیجه هاش نرسیده…

  27. 27

    مرسی. خدا رفتگان رفتگان شما را بیامرزد، حدود۵۰ ساله که عمرشو داده به شما. اتفاقأ همه میگن اسمت بهت میاد چون همیشه خنده رو هستم. شاد باشی عزیزم.

  28. 28
    میلاد says:

    سلام خدمت تبسم من اعترافي كنم كه من درمورد فاميلتان فكر كردم براي مسخره بازي گذاشتي اما الان كه به حقيقت پي بردم از شما عذر خواهي ميكنم آخه خيلي خنديدم به اين فاميل.اميدوارم بخشيده باشي من را.

دیدگاهتان را بنویسید