ذهن خواني

در كل حس عجيبيست كه در حال ظرف شستن باشي و كسي با كلاس، وارد آبدارخانه بشود از تو كه دستهايت آغشته به كف مايع و چربيهاي فراوان و لزج است بپرسد مسئول دفتر محل كارتان كجا هستند و تو در همان حال كه با خودت و ظرفها و روزگار كلنجار ميروي تا هم ظرفها را تميز كرده باشي و هم خشمت از اين صحنه را كنترل كرده باشي، جاي مسئول دفتر و اصلا خود دفتر را با حالتي خالي از هر گونه احساس به آن فردِ با كلاس، اطلاع بدهي ولي بعد از رفتن جناب با كلاسيان، مرتب در حال ذهن خواني از او باشي كه آيا در مورد تو چه فكر ميكرده؟ آيا با خود گفته است كه مثلا تو يك آبدارچي نابينايي هستي كه درد ناچاري به كار گماردندت يا آيا كسي هستي كه فعلا قرار است آزمايشي در اين آبدارخانه كار كني تا شايد كارت را بپسندند و شايد هم خير و اخراج بشوي و بشوي مانند تمام آدمهاي بدبخت بيكار پياده اي كه مدام از اينكه سواره ها از آنها خبر ندارند شكايت ميكنند. مطمئنا هرگز تو را به عنوان كسي كه احتمالا قرار است مدرك كارشناسي زبان بگيرد تصور نكرده است. شايد اصلا در نظرش معلوم نيست تو اينجا چه كار ميكني و شايد فقط به تو به عنوان يك ابزار نگاه كرده و تنها خواسته نيازش كه اطلاع از مكان مسئول دفتر است، با تو برطرف گردد. در اين صورت اصلا هيچ نگاهي به تو نكرده كه تو چه شكلي هستي، چه لباسهايي پوشيده اي و حتي شايد متوجه هم نشده و نخواسته كه بشود كه آيا تو زير آن سينك و شير آب، اصلا مشغول ظرف شستن بوده اي يا داشته اي دوش ميگرفته اي. اينها همه و همه از عادتي به اسم ذهن خواني نشات ميگيرد و بين ساعت يك تا دوي بعد از ظهر، بعد از ناهار گريبانت را ميگيرد. واقعا آيا بايد با اين عادت ذهن خواني چه كرد؟

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to ذهن خواني

  1. 1

    سلام اولش كه اول … به نظر من كه اون آقاي باكلاسيان اصلاً هيچ فكري نكرده و اين شما هستيد كه فكر كرديد كه اون چه فكري كرده؟!.
    اصلاً هم بهش فكر نكنيد ظرفتون رو بشوييد كه براي آيندتون خوبه …

  2. 2
    Adasi says:

    درود! دوباره گوشی بنده نصفه خوند،فقط اومدم بگم اولیم!‏

  3. 3
    Adasi says:

    سپاس! من با فکر مردم زندگی نکرده و نمیکنم و نخواهم کرد،‏ چه در مورد من چه فکری میکنه به من مربوط نیست،‏ من همیشه خودم بوده ام-خودم هستم-خودم خواهم بود!‏

  4. 4
    آریا says:

    درود. برای یک انسان خودش باید مهم باشه باید برای دل خودش بپوشه برای دل خودش راه بره و پیشرفت کنه اگر غیر از این باشه اون انسان نمیتونه برای خودش زندگی کنه من خودم برام مهمه که خودم از خودم رازی باشم نکه دیگران برام مهم نباشند نه برام مهمن ولی هر کس بجای خودش .

    • 4.1

      سلام آريا. آخه چطوري وقتي خودم نميبينم چه شكلي هستم خودم باشم؟
      بالاخره بايد به سليقه ي يكي بپوشم، به سليقه ي يكي راه برم و به سليقه ي يكي مو هام را مرتب كنم.
      مثلا اون جاهاييش كه خودم ميتونم را به سليقه ي خودم رفتار ميكنم. مثلا صحبت كردنم به سليقه ي كسي جز خودم نيست.

      • 4.1.1
        ترانه says:

        آغا مجتبی آبدارچی بودن ربطی به نابینایی نداره اگه هر کسی من یا هر کدوم ازین کاربرا رو هم تو آبدار خونه ببینه باز همینه شما نمی بینی ولی من می بینم که هر روز و هر روز آبدارچی ها خوب می پوشن و یلدا و میلاد هم که قبلا دیدن می تونن حرفمو تایید کنن بیشتر ادمای کم درآمد صورتشونو با سیلی سرخ نیگه می دارن و اکثریت مردم تو خیابونا مرتبن یه دسته ژیگول هم هستن ولی تو محیطای کاری مدهای عجیب غریب نیست بلکه همه مرتبن در این حد و بس .پس بیاین به نکته دوم فکر کنیم و اونم این که نابیناییتو با آبدارچی بودنت جمع زدی و ازش یه نتیجه تلخ تو ذهنت گرفتی نه آبدارچی بودن بی ارزشه نه نا بینایی یه آبدارچی شرفش می ارزه به هر چی ادم خوش تیپ خوش قیافه س که نون حرام سر سفره می بره و یا از پول باد آورده سفره درست می کنه یا حتی اگه پولش ظاهرا حلاله سهم بقیه رو فراموشش شده با یه حساب سرانگشتی می بینی چقدر ارزش داره کار و شرفش و اما بعد دیگه نابیناییه مگه ما خودمون انتخاب می کنیم چجوری باشیم ؟مگه خودت زدی چشمتو از نور انداختی؟هر کی تو دنیا یه جور ناتوانه بخدا شماهام اینجوری اگه جای نابینایی دچار بعضی دردای عجیب غریب می شدیم چی ؟مثل اون هندی که پوستش مثل ریشه درخته یا اون اندونزیایی که تموم پوستش حباب زده حتی اونام می دونن و گفتن که پذیرفتن چون انتخابی نیست دلیلی نداره بخاطرش خودشونو اذیت کنن پس تو هم خودتو اذیت نکن برادر من و فکر نکن همه دیدنیای این دنیا قشنگه بعضی چیزا رو شاید اگه تو بینایی می دیدی بعید نبود ارزو می کردی نابینا میشدی و هرگز بچشم نمی دیدی اگه نابینایی امروز چه باک هزاران نعمت دیگه داری از اونا استفاده کن و کلی اعتماد به نفس بخاطرشون داشته باش همه نعمتای دنیا امانتن و معلوم نیست اونا رو هم هر کدوم تا کی داریمشون تو چیزی که انتخابش نکردی عیبی برای تو نیست عیب وقتیه که انتخاب کنی چجوری باشی و اون چیز اشتباه و زشت باشه شرمنده من کوچک شمام برادر من ولی نتونستم بی خیال از کنار غصه ت بگذرم

        • ايول ترانه. من دنبال ي همچين جوابهاي كاملي از طرف كسايي مث خودت هستم كه تجربه ي بينايي داشتيد و يا داريد و بين مردم بوديد. من هي همهش پيش خودم ميگم كي چطوري ميپوشه يا چطوري نگاهم ميكنه يا از اين جور ابهامات بينايي كلا زياد توي ذهنم هست چون از بچگي نميديدم ولي درست ميگي منم آبدارچي بودن رو بد نميدونم فقط ذهنم درگير بود كه يكي پيش خودش ميگه اين چون هيچ كاري يا تحصيلاتي رو نميتونه پسش بر بياد، رو به اين شغلي آورده كه ساده تر از شغلهاي ديگهست ولي خوب با چيزهايي كه تو و بچه هاي ديگه گفتيد حسم بهتر شد.

          • ترانه says:

            خدا رو شکر و راستش رو بخوای شوهر خاله م آبدارچیه و کارش اصلا هم راحت نیست تو کل فامیل اون از نظر درامد از همه کمتر داره ولی خدا می دونه اون و خاله م از همه زندگی قشنگتر و بهتری دارن یه روز رفتم خونه شون نون و لپه داشتن اونوقتا این شغلو نداشت ولی حتی تو بیکاریش هم باز خوشبخت ترین بودن و حالا که این شغلو گرفت شاید هر روز جشن می گیرن بهار هر کسی سر مرز رضایت و قناعتشه داداشی

  5. 5

    وای که چقد ذهن خوانی سخت است. منکه دلیلشو آخرش نفهمیدم که چرا…؟؟ ولی خب دیگه سایت شخصی شخصی شخصیه. نمیشه کاریش کرد. یه استاد داشتم که هیچوقت نمره واقعی خودمو بهم نمیداد. وجواب اعتراضاتم را نمیداد. هنوزم که هنوزه با ذهنی پراز ابهام از آن استاد یاد میکنم…

  6. 6
    بهنام says:

    سلام
    اگه قرار باشه به حرفای مردم و طرز فکرشون فکر کنیم، اذیت میشیم به خدا.
    خودمونو عشقه

  7. 7
    milad says:

    سلام خوب اگه قراره ما با افکار بقیه پیش بریم چه نیازی به مغز خود داریم بزاریم آک بمانه بعد جز عتیقه ها میشه هخخخخخخخخخخخ .خودمان .خودتان .خودم.خودش را عشقه

  8. 8
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    اولش این که من فکر میکنم صد درصد بر مبنای شواهد و مدارک همون اتفاقی افتاده که خودت گفتی!
    ولی خب چه عیبی داره؟
    مثلا اگه فکر کرده باشه که یه آبدارچی نابینا اینجا کار میکنه، معنیش باور توانمندیهای یک نابیناست.
    چون اکثریت این طوری فکر میکنن که نابینا اصولا دلیلی نداره که لازم باشه از خونه بیاد بیرون، چه برسه به این که کار هم بکنه.
    تازه وقتی کسی کار کردن یک نابینا رو هضم کرد، فوقش میرسه به اینجا که اون نابینا غیر از اپراتوری تلفن کار دیگه ای ازش بر نمیاد.
    پس در نتیجه اگه اون بنده خدا فکر کرده باشه که تو آبدارچی هستی، یعنی یه دید بازتر، یعنی فکر کردن به این که نابینا میتونه آبدارچی باشه، یعنی ظرف شستن، چای درست کردن، چای ریختن و حتّي احتمالا بردن چای برای بقیه ی کار‌کنان از جمله کارهایی هست که این نابینا میتونه انجام بده.
    خب. اگه تا این‌جاش رو طرف پذیرفت، دیگه واقعا فرقی نمیکنه که فکر کنه تو یه دانش آموخته‌مترجمی زبان هستی یا یه آبدارچی یا یه کله کامپیوتری و یا هر شغل دیگه ای که داشته باشی.
    چون این طرز فکر که نابینا قادر به انجام کاری مثل شغل آبدارچی هست، مطمئنا باعث میشه شخص به این هم فکر کنه که شاید نابینای مورد مثال در همین اداره تو بخش دیگه ای مشغول باشه.
    اینها حد اقل نتایج مثبتی هست که این طرز فکر میتونه در بر داشته باشه.
    یه مشاهده رو هم براتون تعریف کنم.
    یکی از اقوام میگفت: من بارها پروسه‌ی شکار موش توسط گربه رو دیدم.
    او میگفت در قریب به اتفاق مواردی که دیده، موشه وقتی گربه دنبالش میکرده میرفته یه گوشه ای قایم میشده و چشماش رو میبسته.
    به این خیال که چون من گربه رو نمیبینم، لابد اون هم من رو نمیبینه.
    غافل از این که چند لحظه بعد گربه که پا ورچین پا ورچین به موش نزدیک شده بود، با یه حرکت موش بدبخت رو یه لقمه‌ی چپش میکرد.
    القصه: طرز فکر مردم درسته که نباید باعث بشه ما همیشه خودمون رو زیر منگنه و ذره‌بین قرار بدیم، ولی این طوری هم نیست که طرز فکر اونها به ما هیچ ربطی نداره و ما بی توجه به داوری که در مورد‌مون میکنن، آزادیم هر جور که دوست داشتیم و راحت بودیم رفتار کنیم.

    • 8.1

      ايول. يعني پس ذهن خوانيم درست بوده سعيد. خوب اين از اوليش.
      هان. آره ها. چرا خودم بهش فكر نكرده بودم. درسته. اون توانايي من به عنوان يك آبدارچي رو قبول كرده. حالا اگه بفهمه من كارشناسم نه آبدارچي فكر كنم دو تا شاخ قرمز رو سرش سبز شه.
      من خيلي به طرز فكر مردم اهميت نميدم ولي واسه خودم ي مشغله ي ذهني ميشه. هي ميگم يعني چي شد يعني چي ميشه چي ميگه پيش خودش چيا ميگه اصن طرف خيال كرده كيه بيخود كرده فلان فكر رو ميكنه و اين ميشه كه اون ميشه ديگه. جنگ اعصاب.

  9. 9
    fatemeh says:

    سلام
    زندگی کن به شیوه خودت و باورهای خودت،هر جور که باشی مردم حرفی برای گفتن دارند.

  10. 10
    ملیسا says:

    سلام مدیر جووووون
    آدم نباید به این جور چیزها اهمیت بده
    ماها باید برا خودمون بخوریم,بپوشیم,و هزار تای دیگه و اینکه دیگه حرف مردم حرف مردمه حرف ما که نیست نباید زیاد سخت بگیریم.
    خودمون رو عشقه
    خودمون خودمون خودمون خودمون خودمون خودمون خودمون بازم خودمون
    بای باییییییییی

  11. 11
    خدیجه عابدی says:

    سلام: من هم با نظر دوستان عزیز موافقم. اگر ما خودمون تواناییهای خودمون رو باور داشته باشیم اگر هم به این موضوع فکر کنیم که طرف اینطوری پیش خودش میگه با اعتماد به نفس خودمون میتونیم توانایی هامون رو در بخشهای دیگر به اون فرد نشون بدیم. اما اگر بذاریم که افکار منفی ذهنمون رو خراب کنن از پس همین آبدارچی هم بر نمیایم. اون وقت باید چطور به دیگران بگیم که افراد نابینا توانمند هستند؟

  12. 12
    یلدام says:

    سلام
    اولش که گلایه کنم
    رو صندلی خشکم زد آقای مدیر نیومد من الان تکلیفم چیه بشینم ذهن بخونم آیا
    بعدشم که مجتبی بگو ببینم از کجا فکر کردی طرف باکلاسه
    بعدشم که چی ظرف شستی که شستی کثره شإن نیست بابا
    من خودم یک بار به جای استادم قرار شد برم سر کلاس تا به بچه ها درس بدم
    گفتم سر صبحه گلوم خشکه رفتم تو آبدارخونه چای بریزم بخورم که دیدم یه آقای شیکو پیکو همچین مدلینگی اومد نزدیک میگه سلام میشه لطفا برام یه لیوان چای بریزید شما به جای نرگسخانم استخدامی جدید هستین
    منظور آبدار چیه قبلی بود
    یک لحظه سر جام خشکم زد تا بخوام چیزی بگم اون رفت تو دفتر
    منم دو تا لیوان چای ریختم یکی تک رنگ یعنی بدونه آب جوش تلخه تلخ که دادم دستش بعد چای خودمو گرفتمو رفتم سمت کلاس فقط به دفتر دار گفتم یکی از بچه ها رو میفرستم لطف کنید لیست حضور غیاب رو بدید بهشون
    خب چی شد مثلا باید مینشستم فکر میکردم که وای مرتیکه اینهمه ببخشید آرایشو تیپو اینارو ندید یعنی
    هح بیخیال
    اونم مطمئنم باکلاس تر از خودت نبوده

    • 12.1

      سلام يلدا اولا كه من سرم شولوغه به خدا دوس دارم قاتي باشم توي محله با زير شلواري تاب بخورم و بگيم بخنديم ولي باور كن درس و مشق كه نه ولي كار خيلي سرم ريخته. راستي ازت پرسيدم و لبخند والدين كه گفته بودي قشنگترين چيزه رو نديدم ولي روي صورت مادرم لمس كردم. خيلي اين لبخند لذت بخشه. من دوس دارم وقتي بينا شدم قيافه ي خودمو و بعدش قيافه ي معصوم ي كودك رو ببينم.
      وااايييي. من اگر جاي تو بودم و طرف همچين خيالي در موردم ميكرد گزارشش ميدادم. من كه تحملم اون قدري نيست كه بتونم اين رو گستاخي تلقي نكنم. يعني طرفي كه ازت چايي خواسته چشمش كوره عقلشم كوره؟
      تازه ظرف شستن كسر شان نيست فقط ي كمي نكبت كاري داره و چندش آوره.
      اون بابا رو هم از صداش گفتم كه با كلاس باشه شايد.
      راستي منو توي اسكايپ اد كن. شناسه ي من mojtaba1007

      • 12.1.1
        یلدام says:

        درک میکنم
        همیشه سرت که هیچ دورو برت هم ایشالاه شلوغ باشه
        من 2 ساله حتی لمس هم که میکنم جز یک تلخند چیزی رو لبای مادرم نتونستم پیدا کنم
        دلم یک لبخند میخواد از ته دل
        مجتبی یه چی بهت بگم وقتی میخوای لبخند مادرتو لمس کنی حواست به چشماش باشه هر وقت خیس بود بدون لبخند رو لمس نکردی تلخند رو کشف کردی
        بیخیال به نادون که میرسی فقط سلام کن و بگذر سیستمتو به هم نریز
        کف بازی خوبه که شاید بلد نیستی از چندشی کار کم کنی
        خب پسر خوب منم از صدات میگم که تو باکلاس تری حتما
        من اددت کردم

        • سیتا says:

          منم با اجازه مطلبی بگم آخه منم با وجود دید داشتن الان مدتهاست که لبخند مامانیمو ندیدم آخه بعد اون حادثه بد اسفبار دیگه خبری حتی از لخبندشون هم نبود و نیست. بعضی وقتا ندیدن کمی بهتره آخ آخ آخ دلم برآ روزهای رفته‌ام تنگ شد دلم برآ مامانیم جونم کبابه آقا مجتبی و یلدا جونم نمیدونم چطوری بگم اما دلم خونه چرا اینطور شد یحویی همه چی تموم شد خدایا مادرم را دریاب لبخندشو بهش برگردون خدایا ای بهترین بینای شنوا

        • ايول حرف هات آرومم كرد يلدايي.
          من تلخندشو كمتر ديدم. بيشتر لبخند بوده تا تلخند!
          مِقسي كه ادم كردي.

  13. 13

    نگو که ایمیلی با اتچ “آیا تبسم میتواند مددکار شود؟” به دستت نرسیده که باور نمیکنم!!

  14. 14

    ربطش به ارتباطشه ايشالا بعداً كه مزدوج شديد بهتر ميفهميد …. ديگه روشنتر از اين بلد نيستم بگم 🙂

  15. 15

    سلام مجدد. من ایمیلو سه شنبه سیزدهم اسفند فرستادم. بعدش شما بلافاصله یادداشت ۱۴ اسفند رو گذاشتی. منم فک کردم جزء اون دسته ام. ولی کدام دلیل؟ نفهمیدم. کامنت هم گذاشتم که دلیل مال من چی بود؟ که جواب ندادی. خلاصه ذهنم پرشد از ابهام چون نتونستم ذهنتو بخونم.

  16. 16

    آقا مجتبي!، سلام.
    از اينكه ميشنوم شما جايي آبدارچي هستين، از ته دل به شما افتخار ميكنم و دوستتون دارم؛ آخه با خوندن اين مطلب، فهميدم كه شما اونجوري كه فكر ميكردم نيستين.
    نيست وقتي كاري داريم و به شما زنگ ميزنيم، بدون مكس ميگين/ عزيزم! ايميل كن.
    فكر ميكردم به خاطر علم زيادتون تو ارصه ي رايانه و زبان چيز باشين ديگه ولي الآن ميفهمم كه بالاتر از قدرت علمي بالاي شما، نجابت و شرافت قابل تقديري تو شماست كه كار رو آر نميدونه و در پايان ميخواستم به شما بگم/ به خدا من خيليها رو ميشناختم كه ظاهر فوق العاده باكلاسي داشتن ولي وقتي روشون با كنجكاوي زوم ميشدم، ميديدم بابا!، اصلاً از اين خبرا نيست كه نيست!.
    البته بعضيها هم بودن كه بنده هاي خدا فكر ميكردن كه چون خودشون روستايي بودن تصور ميكردن كه مثلاً من آدم باكلاسي هستم كه وقتي ميگتن و تو رفتارشون نشون ميدادن، بهشون ميخنديدم!.
    ميگن/ يه روز پيامبر (ص) از يه جايي رد ميشدن، يه پيره زني ايشونو ديدن و چون ميدونستن كه ايشون حاكم مدينه و مكه و چند جاي ديگه هستن، به خاطر پست سياسي ايشون، تواضع ميكنه و رو خاك ميفته!؛ ايشون ميفرماين/ بلند شو مادر!، من بچه ي عبد الله هستم؛ يا يوسف (ع) به زليخا كه از زيباييشون تعريف ميكرد فرمودن/ بعد از مرگم بيا قبرم رو بشكاف تا ببيني چقد زيبام و چه بوي خوبي ميدم!.
    ببخشيد، اتفاقي گذرم به اينجا گرفت؛ ميدونم شما از امثال من زيادي خوشتون نمياد!؛ اولش ميخواستم با اسم مستعار نظر بذارم، ديدم دروغ كار جالبي نيست!.
    جرم نكردم كه؟!؛ اومدم تو محلهتون!؛ ديدم بايد از اين روحيه ي تحسين بر انگيزتون تجليل كنم و آرزو كنم انشا الله هرچه زودتر، تحصيلاتتون با موفقيت تموم بشه و به جايگاه مورد قبولتون كه واسش سالها زحمت كشيدين دست پيدا كنين.

  17. 17
    ملیسا says:

    مدیر جون شما میگید با ذهن خونیم چکار کنم؟
    من میگم شما چند درصد اطمینان دارید که ذهن طرف رو درست خوندید؟
    خوب ببینید اگه ما اطمینان صد در صد داشته باشیم جای بحث نیست اگر نه که نمیشه همین طور قضاوت بکنیم و ذهن نازنین خودمون رو مشغول بکنیم باور کنید مدیر جون اینطوری خودمون از پا در میاییم.در ضمن غصه نخورید زود پیر میشید.بعد ما بی مدیر چه بکنیم.

دیدگاهتان را بنویسید