سفرنامه ی شیراز

سلام بچه ها. خدا را شكر از آنجا كه هميشه من و سفر مثل دو همزاد جدا نشدني با هم تفاهم داشته ايم، باز هم يك بار ديگر شيراز من را براي خوش گذراني در خودش انتخاب كرد. تا اينجاي كار، سفر پر اتفاقي بوده است. از شب اول كه با خوشحالي تمام، در تعاوني ايران پيما سوار بر اتوبوس راهي شيراز شدم و دو عدد زولپيدم، به زور و در عين حال به ميل خودم خوابم كردند تا دو روز و دو شب بعدش با تمام رخداد هاي خوب و ناخوبشان. از اولين صبحي كه با بيهدفي تمام، در خيابانها سرگردان شديم و شهر شيراز، ما شش نفر دوست دانشجوي نابلد را با تمام خيابانها و كوچه پسكوچه هايش به مبارزه تلبيد تا حس عجيبي كه از بودن در جمع بيناها به تو دست ميدهد. از حس خوش گذراني تا حس غربت. از حس لذت نبردن از زيباييهاي شيرازي كه هميشه برايت پر خاطره بوده است تا حس لمس صورت يك كودك، هنگام عبور از لابلاي جمعيتي كه بيكار و بيمار و احتمالا كمي الاف در بازارها در هم لوليده اند. از خيلي حس ها تا خيلي حس ها. از خيلي چيز ها و پديده ها تا خيلي چيز ها و پديده ها. بايد جاي من باشي و بايد مثل من از شيراز يك عالم خاطره و تجربه ي تلخ و شيرين از سر گذرانده باشي تا اينطور در وبلاگت بي اختيار و ديوانه وار بنويسي. اگر شما هم مثل من نابينا باشيد و با دوستان بينايتان به باغ ارم شيراز برويد، اگر شما هم مثل من نابينا باشيد و نتوانيد از يك عكس ساده هيچ لذتي كسب كنيد، اگر شما هم مثل من نابينا باشيد و دوستان بينايي داشته باشيد كه حاضر باشند براي لذت بردن شما همه كاري بكنند و با شوخي و خنده يك تصوير خوشگل به ياد ماندني از باغ ارم در ذهنتان تصوير كنند، آن وقت شما نيز ميتوانيد تمام آنچه من مي گويم و مي نويسم را خط به خط باشيد و پا به پاي من بياييد. مشكلم اينجاست كه گاهي وقتها از آينده اي كه از آن بيخبرم، يك تصوير مبهم ساختگي كه اكثرا منفيست در ذهنم ميسازم. وقتي در حال كلنجار رفتن و بالا و پايين كردن اين تصوير مبهم و ساختگي از آينده ي سفر كوتاهم هستم و بيقراري هايم از هر طرف سر بر ميآورند تا سفرم را با ذهن خواني زهرم كنند، اين دوستان با حال و سرزنده و شاد و شنگولم هستند كه از باتلاق تصاوير ساختگي و مبهم بيرونم ميكشند و در دريايي از لذت ها از جمله: ژليدن مو هايم براي خوش تيپ شدن هرچه بيشتر، قدم زدن در پياده رو، شارژ شدن شكم به انضمام تمام مخلفات در يك فست فودي، خواب بعد از ظهر براي تجديد قوا، ديدار از حافظ، جك گفتن و آواز خواندن با گذري هاي خوش گذران و لذت هايي كه با زنداني شدن در واژه ها غريبه هستند غرقم ميكنند و از كوير دلتنگي و سرخوردگي و نااميدي نجاتم ميدهند. وقتي همان شب با دوستانم به لونا پارك ميرويم و در بازي هايي كه عين شرط بنديست و مسلما براي تيغيدن مردم طراحي شده، بيست هزار تومان ميبازيم، همين يعني يك خروار محتواي آماده براي شوخي ها و خنده هاي بعدي تا سال بعد. همين يعني خاطراتي كه تا ته بودنت در ذهنت هكاكي ميشود تا بداني كه دنيا هميشه هم بد نيست. يك توپ پلاستيكي هم هست كه خريده ايم براي بازي ولي بعد از ده ها ضربه اي كه شش نفري نوش جان توپ بينوا ميكنيم، با شوت بلندي كه يكي از بچه ها حواله اش ميكند، بهانه ي خوبي دستش ميرسد و خودش را پرت ميكند آن طرف ديوار لونا پارك، تا ديگر نه دستمان و نه پايمان براي شوتيدن هاي بيشتر به بدن خسته اش برسد. اين است كه بايد با هيچ و پوچ دوباره به مسافر خانه برگرديم و سر به سر هم بگذاريم و تا پاسي از شب به خنده و قهقهه بگذرانيم و بخوابيم به اميد فردايي روشنتر.

حالا كه با زنگ خوردن گوشيم لحظه ي وداع موقتي با خواب ميرسد، يك روز پر خاطره تر از روز قبلي بدون اينكه خبر داشته باشم انتظارم را ميكشد. لاله ي عزيز، از بچه هاي هم محلي با معرفت، برنامه اي ترتيب داده كه امروز هر طور شده به من خوش بگذرد. اين يعني لحظه ي وداع موقتي با دوستهاي دانشجويم نيز فرا رسيده و فعلا بايد بيخيال گشت و گذار با هم دانشگاهي ها بشوم و در خيال گشت و گذار با هم محلي ها باشم. مو هايي مظلوم و البته كم روي سرم باقي مانده اند كه از ترس به هم ريخته شدن در باد، ميترسند و ناجور به خود ميلرزند. مجبورم مثل بدنم كه در مواقع بحراني با يك استامينوفن خرش ميكنم، موهايم را با يك مقدار ژل كه تحفه ي دوستم از آمريكاست، خر كنم. حالا ديگر وقت آن رسيده كه مثل يك پسر خوب و مستقل، تاي چشم هاي فلزي و به درد نخورم را باز كنم و سعي كنم تا حدي از اين چشمهاي بي احساس كار بكشم و حد اقل تا فلكه ي شهرداري را با اين چشمها گز كنم. ميروم و ميروم و ميروم تا فلكه ي شهرداري را پيدا ميكنم و بعد از كني گيج بازي كه من و لاله در ميآوريم و پس از كلي آدرس دادن مبهم پشت تلفن، موفق ميشويم يكديگر را پيدا كنيم. در واقع اين گيج بازي ها از اينجا ناشي ميشود كه من به لاله مي گويم كنار بانك تجارتم ولي لاله كه او نيز ادعا ميكند كنار بانك تجارت است، نميتواند من را در رادارش مشاهده كند. اما معما در جايي حل ميشود و بنابرين آسان نيز. مشكل اصلي آمريكا كه نه ولي بانك تجارت است كه در يك خيابان دو شعبه از خودش را تاسيس كرده است و من كنار يكي از بانكهاي تجارت و لاله در كنار يكي ديگر از بانكهاي تجارت است و اين بود كه اين شد. به قول معروف: چو ميگذرد غمي نيست. به هر حال، ديگر رادارهايمان تنظيم شده اند و فعلا ميتوانيم سيگنالهاي ارسالي و دريافتي يكديگر را رسد كنيم. دختر خاله ي لاله هم هست. دختري شاد و خوش سفر. اولين جايي كه قرار است به شدت از آن لذت ببريم، باغ جهان نما است. باغي خوش منظره و دلنشين كه طعم اين دلنشيني را حتي من بدون چشم ولي با حس بوي خوش گلها و عطر رسيدن بهار توانستم بچشم. حسي سرشار از اميد و حسي كه از آينده اي احتمالا خوش خبر ميدهد. حسي كه مي گويد اين فقط طبيعت نيست كه نو ميشود و امكان نو شدن توي انسان هم هست و تنها بايد و كافيست كه بخواهي تا با بهار و به پيروي از طبيعت، تو نيز نو بشوي و جريان زندگي را يك بار و طوري كه براي يك سالت كافي باشد در تار و پود جسم و روحت پمپاژ بكني. حسي درست و دقيق و اميدوار كننده كه هرچه بود و هرچه قدر هم كم طول كشيد ولي خواستني و دوست داشتني بود. حالا سعدي بود كه انتظار ما را ميكشيد و شايد من نيز انتظارش را ميكشيدم. انتظاري خفته براي ديدار شاعري كه شايد اين روزها كمتر از حافظ زائر داشته باشد. بوستان و گلستان سعدي از جمله كتابهاييست كه در طول دوره ي تحصيلم كم از آن نخوانده ام و كم از آن لذت نبرده ام. حس هاي خوبي كه در زيارت از آرامگاه سعدي نهفته است، شايد به سبك معماري ساختمان هم برميگردد. مثلا حوض ماهي اي كه در آرامگاه سعديست براي من پديده ي عجيبي بود كه در تمام سفرهايي كه به شيراز و به اين مكان داشتم به آن بي توجه بوده ام. يك حوض هشت ضلعي با تقريبا پنج شش متر عمق كه ميزبان يك عالمه ماهي ريز و درشت با كلي عشوه و اداست. حوضي با ديواره هاي مشبك به فرم پنجره هايي كه خانه هايي چند ضلعي را توي سنگ تراشيده بودند. يكي دو تا بچه از آن تو دل برو ها كه من ميپرستم نيز آنجا بودند كه سعي كردم با دو لواشك حس خوبي كه بهشان داشتم را به آنها منتقل كنم. آفتاب بيرون فضاي سرپوشيده ي ساختمان كه مغرورانه نور ميبخشيد نيز تا مدتي پذيرايمان بود و رفت. نهار را در پرنيان خورديم و بعد به بازار شلوغ شاه چراغ رفتيم. چه قدر پول كه من اينجا خرج نكردم. از گردنبندهاي فانتزي تا ديسك هاي بازي و كارتون و عطر و يك گربه ي ملوس و مخلفاتي نظير اينها همه و همه را يكجا با پولهاي بيزبانم معامله كردم و بعد از لوليدن در آن همه شلوغي و پس از مكس كردن كارت بانكيم ديگر ماندن در آن پول قاپ خانه را مجاز نديديم و به منطقه اي كه نقطه ي اوج مكان هاي مورد علاقه ي من در شيراز است رفتيم. پارك آزادي. جايي كه چند سالي ميشود از آن خاطره هايي قات و پوچ و در عين حال شيرين برايم به يادگار مانده. در لابلاي تمام خنده ها و سرمستي هايي كه داشتيم، رمانتيك ترين لحظات نيز خودنمايي ميكردند. مثلا زماني كه كودكي فال فروش با مرغ عشقش و با فال هايش به سراغمان آمد و تنها از ميان همه ي آن مردم خوشگذران، من بودم كه از او استقبال كردم. پسرك اسمش گل بدر الدين بود و هفت سال بيشتر نداشت. وقتي پسرك، مرغ عشقش را فرمان داد، مرغ برايم يك فال برداشت. فالي كه خبر از گذشته ي واقعيم ميداد و دروغ نبود. فالي كه شايد معصوميت پسرك و آگاهي مرغ عشق از ماجراهاي من در آن موج ميزد. خلاصه كه روي هم رفته گشتن و صحبتيدن و خوردن و خنديدن و لذت بردن از فضاي آزاد پارك آزادي همه و همه خوب و خوش بود و كلا اين دو سه روز گذشته برايم لحظاتي زنده تر از هميشه آفريدند ولي آخر شب كه گلويم درد گرفتن را آغاز نمود و سرما خوردم، بدشانسيم براي ادامه ي سفر آن روي سكه را رو كرد. يعني از اين به بعد نتوانم از بودن در بين لحظات لذتبخش هيچ لذتي بيرون بكشم. يعني تا آخر سفرم يك دردي از جنس گلو درد، مانند يك شكارچي، مثل يك كابوس، دنبالم كند و در تعقيبم باشد تا از زهر شدن سفر به من اطمينان حاصل كند. حالا بچه ها دوست دارند بيدار باشند ولي من از اين دوست داشتن محرومم. دوست دارم كه من نيز دوست داشته باشم بيدار بمانم ولي نميتوانم. يك موجود كثيف از جنس درد، يك بيماري به نام سرماخوردگي، يك اتفاق نحس، يك بد شانسي، يك سرنوشت تلخ، يك جبر خالي از اختيار، تمام اختيارات براي ادامه ي تجربه ي حس هاي خوب را از من ربوده است و از اين به بعد ديگر من سازم كوك نيست پس خارج از نت ميزنم و دوستانم بايد تحمل زيادي داشته باشند كه از نق نق هاي من خسته نشوند و به ستوه نيايند. حالا من دنبال دكترم و نيست. حالا من دنبال آمپول ضد عفونتم و نيست. حالا بطور مرتب چايي و شير و خواب دلشان براي من تنگ ميشود ولي نميتوانم به آنها برسم. دوستانم پوكر بازي ميكنند و من برعكس هميشه، متنفرم. دوستانم تا پاسي از شب بيدارند و مني كه هميشه پايه ي فضايي شدن در لذت ناك ترين لحظات بودم، از تمام لحظاتي كه براي من در حال تبديل شدن به خاطرات تلخند متنفرم. حتي دو عدد چرك خشك كني كه ميخورم قادر نيستند گلو درد و افسردگيم را مغز فني كنند. حالا زمانيست كه يك دانشجوي شاد اهل سفر شنگول باحال پايه، مسخ شده است به يك غير انساني كه نه عقل برايش باقي مانده و نه ميفهمد شادي چيست. تركيبي از افسردگي و بيحالي و انزجار از همه. تركيبي از روان پريشي و خفقان فكري براي توليد يك نوشته كه سرش از تهش مشخص نيست. احتمالا چند لحظه يا شايد چند دقيقه موفق به تجربه ي خوابي موقتي و مقطعي و بي فايده ميشوم و حالا كه بيدار شده ام، صبح 24 اسفند است و من از سردرد و گلو درد به يك زامبي مسخ شده ام كه مايل به خودكشيست. قرار است به تخت جمشيد برويم. قبل از تخت جمشيد، تخت جناب آشيست كه زيارتش ميكنيم. نعناي داغ و پياز داغ است كه داغي آش را به همراه داغي نان تازه معنا دار ميكنند. تند تند در حال بلعيدن آش رشته ي تند هستم و اين تندي گلويم را اذيت ميكند. البته شنيده بودم كه فلفل براي سرماخوردگي مفيد است ولي شنيدن كي بود مانند ديدن؟ از فكر آش و فلفل و بهبودي به جايي نميرسم غير از تلاش براي پايدار ماندنم در جمع دوستان و تلاش براي از بين نرفتن در اين همه هياهويي كه به احتمال زياد قرار است من از آن محروم باشم. خلاصه ي ماجرا چپيدن شش نفر در يك پيكان است و يك بناي عظيم است و سنگ هاي تراشيده شده به فرم سرباز ها و آدمهاي جور واجور سنگي و ستونهاي بلند و كوه و ثبت عكسهايي خاطره انگيز و باراني سخت و معطلي براي پر شدن مينيبوس جهت برگشت به شيراز كه رفت و برگشتمان به تخت جمشيد را تشكيل ميدهد. از ترس گلودرد، شام را بجاي فست فود، زرشك پلو با مرغ زهر كوفتم ميكنم و هيچ چيز از آن نميفهمم. فقط جيب كارت بانكيم را تيغ ميزنم و مزه ي مرغ، برايم يك مزه ي گس بي معني مزخرف خالي از هر گونه لذت بيش نيست. شايد تاثير گذار ترين لحظه اي كه بعد از سرماخوردگي ميتواند وراي تمام سختيها و گيجيهايم من را به خودم بياورد، مواجهه با يك بچه ي دست فروش است كه قرآن هايي چاپي از جنس بي مسئوليتي مسئولين مملكت ميفروشد. همه سعي ميكنند بچه را از سر راهم كنار بزنند و بچه كه اين را متوجه ميشود، كمي سماجت به خرج ميدهد ولي تلاشهايش به جايي نميرسند پس زير باراني كه براي او عين بيرحميست، راهش را كج ميكند، ميكشد و ميرود پي بدبختيش. نميتوانم با اين قضيه ي كودكان خياباني كنار بيايم. هيچ وقت اين كودكان و وضعيت اسفبارشان برايم تكراري نميشود. هميشه با ديدن يك كودك خياباني، داغ ميكنم و دلم برايشان به شدت صد پله بدتر از سوزش كنوني گلويم ميسوزد. گويي ديگر كنترل دست و پايم در دست من نيست. با عجله از ميان رهگذران، خودم را بيرون ميكشم و پيش از اينكه بچه ي قرآن فروش از آن اطراف دور شود خودم را به او ميرسانم. تصميم دارم يك قرآن از او بخرم. نه براي اينكه پولي به او يا فرستندگانش داده باشم. نه براي اينكه خداوند پاداشي احتمالي نسيبم كند. نه براي اينكه روحم از كمك به يك انسان آسيب پذير ارضا شود. اسم كاري كه من قرار است بكنم واقعا كمك نيست. دادن يك هزار توماني به يك بچه ي ده ساله ي معصوم در پايان سال 92 خورشيدي به هيچ وجه نميتواند يك كمك به حساب بيايد چرا كه هرچه افراد بيشتري از ما از اين كودكان قرآن و فال بخريم، آنها نيز بيشتر به ماندن در خيابان تشويق ميشوند. من فقط و فقط اين پول را ميدهم تا فقط و فقط لبخندي حتي تلخ و موقتي را كه ممكن است لحظه اي شاد نيز براي آن فرشته ي پاك بسازد به او هديه كنم. حالا ديگر ميخواهم بخوابم تا مگر گلودردم بدتر از قبل بشود و با خودم شرط ببندم كه تا فردا در حالتي مرگبار در تبي سوزنده دست و پا خواهم زد. خوابي موقتي و در نهايت، بيداري در اواسط صبح و ديدار جناب آشي. حليمي از جنس ارزاني و دارچين و گوشت و گندم و چندين مخلفاتي كه فقط مزهشان خوب بود و اسمشان اگر هم خوب باشد من خبر ندارم. بعد از حليم، به عفيف آبادي ميرويم كه متاسفانه تعطيل است و با برگشت به مسافرخانه و جمع و جور كردن اتاقمان آهسته آهسته به پايان قصهمان نزديك ميشويم. الان كه دارم مينويسم، ساندويچ ظهرم را خريده ام، خورده ام، ساكم بالاي سرم روي تخت طبقه ي سوم كوپه ي قطار خوابيده است و ميروم بيرون كه هوايي بخورم. دو پسربچه ي پنج شش ساله در سالون قطار در حال عشق و حال هستند كه كيك به آنها تعارف ميكنم و با لذت قبول ميكنند ولي جوابم را كه چند سالشان است نميدهند. شايد دفعه ي اولي خجالت كشيده اند. دوباره سنشان را ميپرسم و اين دفعه اسمشان را نيز ميپرسم ولي ميخندند و ميپرند توي كوپهشان. كمي جا ميخورم ولي به نظرم اين اتفاق، در مورد بچه ها كمي طبيعيست. بي خيال ميشوم كه يك نفر ميزند روي شانه ام و مي گويد كه ببخشيد آقا، بچه ي من فارسي بلد نيست. خودم از همان اولش هم بايد چنين حدسي ميزدم كه اين بچه ها لهجه اي شبيه به كردي يا يك زبان محلي دارند. ميپرسم كجايي هستيد؟ مي گويد: دانماركي. جا ميخورم ولي برايم جالب است. خلاصه كه سر صحبت باز ميشود و چند دقيقه اي در كوپه ي دانماركيها مهمان ميشوم. از اينكه نميتوانم با بچه ها ارتباط برقرار كنم حس ناخوشايندي دارم. حالم خوش نيست. هنوز سرماخوردگي پاچه ام را ول نكرده. بايد بروم رستوران قطار، يك كوفتي زهر مار بكنم. ديگر ميخواهم نباشم تا اين همه آشفتگي و سردرگمي را در خودم چون تصويري شفاف نبينم. ميخواهم بروم براي هميشه. به هر حال، حالم خوش نيست. اين دفعه استثنا بي مقدمه تمامش ميكنم و از دوستهاي گلم و لاله و دختر خاله، و همه اي كه تا به اينجا باعث شديد به من خوش بگذرد ممنونم. خوش باشيد تا هميشه!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

32 Responses to سفرنامه ی شیراز

  1. 1
    احمد صابری says:

    اول درود به کسانی که شمارا در این سفر همراهی کرده اند تا به شما خوش بگذرد ..راستش یاد سفرنامه شیراز قصه های مجید افتادم باید بگم که خوب توصیف کرده بودی خصوصا حوض ماهی آرامگاه سعدی را , از اینکه دچار گلو درد شدی ناراحت شدم ولیکن این خودش نمک سفر است برایت سال خوبی آرزو مندم.

    • 1.1

      ایول احمد جان. خوشحالم که اینجاها سریمیزنی گاه گداری.
      من توی مریض شدن بدشانسترینم. همیشه دم عیدها، توی مسافرتها و حساسترین مواقع زندگیم سرما میخورم یا گلوم درد میگیره. در این حد بدشانسم که همیشه فکر میکنم شب دامادیم شاید حالم بد بشه.
      امیدوارم همه تا میتونید و خصوص تو احمد جون سفر برید به اندازه ی کافی که از نظر من هیچ وقت هرچه قدر هم سفر کرده باشی بازم کافی نیست لامسب از بس خوش میگذره.

  2. 2
    Adasi says:

    درود! مسافرت به همه ی دوستان خوش بگذرد! عیدتان مبارک،‏ مجتبی جون خوش باشی تا همیشه!‏

  3. 3
    آریا says:

    دورود بر مجتبی ی عزیز عید پیشاپیش مبارک. امیدوارم در عیامه عید دوباره پیش بیاد بری سفر ولی این سری مریز نشی که کامل بهت خوش بگذره

  4. 4
    ملیسا says:

    سلاااااام مدیر جونی
    آخه الاهی مدیر مون سرما خورده چه بد
    خوب بیماری نمک مسافرته
    خوش به حالتون که رفتین شیراز من شیراز رو دوست میدارم خیلی خیلی هم
    راستی چجوری بچههای محله میتونن با هم برن مسافرت آخه مگه میشه
    یکی اصفهان یکی شیراز یکی مشهد یکی خوزستان یکی کرج خلاصه بگم که یکی شرقه یکی غربه واقعا مگه میشه مدیر جون اگه میشه چجوری؟
    با باییییییی

    • 4.1

      آخخخیییشششش، داشتم عقده ای میشدم از بس به همه گفتم سرما خوردم و هیش کی محلم نداد. حد اقل توی اینجا ی چند تا حواستان بهم هست. ببین ملیسا، ما اگر باشگاه خصوصی گوش کن را در آینده، تأسیس کنیم، قرار میگذاریم همه ی جایی هم دیگه رو میبینیم. میشه. کار نشد نداره. مثلا هر کسی از شهر خودشون ی بلیت میگیره مییاد فلان شهر توی فلان مسافرخانه یا هتلی که من از قبل برای گوش کنی های عضو باشگاه، رزرو کردم. مثلا اگه پیکی هم پول روی هم بذاریم و همگی باهم بریم، یک عالمه نزدیک به پنجاه درصد توی خرج سفر صرفه جویی میشه. اون به کنار. اینقدر خوش میگذره که همه گوش کنی ها حاضریم هرچی بشه بدیم و چند روزی با هم باشیم. قول میدم که کار نشد نداره.

  5. 5
    آریا says:

    منم اردو گوشکنی رو هستم

  6. 6
    لاله says:

    سلام اقای خادمی منم مثاحبت با شما مدیر تحصیل کرده و آدابدان باعث افتخارم بود . اگر میزبانی خوبی برای شما نبودیم به بزرگواری خودتون ببخشید .با ارزوی بهبودی زودتر

  7. 7
    سكوت says:

    سلام بر مدير سايت گوش كن خيلي زيبا مينويسيد خوب توصيف ميكنيد
    اميدوارم سماخردگيتون هم زودتر خوب بشه

    • 7.1

      سلام سکوت. میگم اگه اشتباه نکنم تو همونی هستی که دو تا نام کاربری داری و یکیش به دردت نخورد یا هر جوری بود ازش استفاده نکردی. درسته آیا؟
      مرسی که هستی. قلمم شاید کمی خوب باشه ولی اصلش اینه که خودت قشنگ میخونی که میگی قشنگه. در کل ذوق مرگ و دل گرم و خوشحال میشم وقتی کامنت میبینم. ذاتا جوگیرم! الان الان تقریبا چهار روزه سرما خوردم، دکتر نرفتم، گلوم خوب شده و سینهم شروع کرده به خس خس. خداااا. کی خوب میشم!

  8. 8
    سكوت says:

    بله درسته نام كاربري سكوت رو استفاده ميكنم.
    فعاليت توي اين سايت كه مطالبش حاصل تلاش افراد هم نوع خودمه برام لذتبخشه

  9. 9
    عمو حسین says:

    مجتبی جون بازم ممنون بازم سپاس بخاطر متن زیبا و سفرنامه ی خوبت.
    گفتی رفتی عفیفآباد !!!! آدمو بیاد شیرین بیان اون روزا میاندازه. قضیه چیه عفیفآباد کجاست زود بگو. اما درمورد سفر رفتن هم منم سفر را دوست دارم. اما با آدمهای پایه و صبور و با حال.
    خانواده میخواند برند مسافرت. موندم برم یا نه, آخه من بهشون میگم که بابا یک سال همدیگه را دیدیم تحمل کردیم و در واقع اونا منو تحمل کرده اند, میگم برید لا اقل چند روزی بدون من باشید منو نبینید تا براتون تنوعی بشه. منم دوست دارم چند روزی تنها باشم آره تنهای تنها.
    شاید شما مخالف این نظر باشید ولی من تنهایی را دوست دارم. البته اگه کسی هم فکر و هم دل خودم باشه که راحت باهاش درد دل کنم با هم راز و نیاز کنیم نیایش کنیم. خیلی خوب میشه, ولی این تکرار مکررات واقعا آدمو خسته میکنه. آخه چطور تنوع را به زندگیمون راه بدیم. خب ببخشید مهمون اومد دیگه باید برم. شاید بخواند برند 4شنبه سوری ولی من نمیرم. اگه تنها شدم باز میام.
    فعلا بااااای.

    • 9.1

      سلام عمویی.
      یوهو. از اینکه توی این کوچه دیدمت متعجب ناک شدم. فکر نمیکردم این سمتها گذرت بیفته.
      خوب ببین، من سفر با زن و بچه را تا یکی دو هفته پیش واقعا لذتبخش میدونستم ولی نابینایی تجربیاتی از زندگی خودش با زن بیناش واسم گفت که یاد گرفتم همیشه همه ی جوانب زندگی یک نابینا با بینا را در نظر داشته باشم. نوع نگرش شما و خانمت و خانوادهت و فرزندانت به شما و به سفر و به مقوله ی نابینایی تعیین کننده ی نتیجه ی این تصمیم هست که برید سفر یا خیر.
      منم گاهی وقتها با تنهایی حال میکنم از نوع خیلی زیاد و به شدت.
      اون جایی هم که رفتیم شیرین بیان نداشت. خیالت تخت. ما از این شانسها نداریم عمو.
      چااااکریم دربست!

  10. 10

    سلام. به به شیراز. تو این فصل واقعا رویاییه. تابستون پارسال منم با سه تا از هم دانشکده ای هام رفتم شیراز. یه چهار روزی اونجا بودیم. بازدید از تخته جمشید، سعدی و حافظ، شاهچراغ، باغ ارم، باغ دلگشا، بازار وکیل، ارگ کریم خان و…. خاطره انگیز بود. خلاصه من عاشق سفرم و شیراز رو هم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم. اتفاقا یه 35 روز دیگه اگه خدا عمری بده برای پوشش مسابقات فوتبال نابینایان باید برم شیراز.
    به به، فکر کنم اردیبهشت شیراز واقعا بهشت باشه. فصل بهار نارنج و..
    اما آره واقعا مجتبا راست میگی بدترین چیز تو سفر اینه که سرما بخوری واقعا ضد حاله. منم همین چند روز پیش که رفته بودم مشهد از دو روز قبلش سرما خوردم و این وضعیت تو سفر هم باهام بود. همش باید آب جوش میخوردم تا بلکه یه ته صدایی بمونه واسه گزارش ها

    • 10.1

      آخ جون. امیر سرمدی. میدونی وضعیت سرماخوردگی تو توی مشهد، منو یاد شبهای امتحان میندازه که زنگ میزدم به رفیقم میگفتم تو چند صفحه خوندی و رفیقم خوشحال برمیگشت میگفت چیو چند صفحه خوندم؟ اون وقت بود که احساس میکردم من که صفحه ی پنج هستم عملا خیلی جلوترم.

  11. 11
    نخودي says:

    سلام عالي بود خيلي عالي …. انگار منم بودم اونجا “خدا بگم اين يلدا رو چي كار نكنه كه نحوه نگارش ما رو هم متأثر كرد” نه آيا؟ بعدش يه سؤال “زامبي” يعني چه آيا” خداييش فكر كنم بگرديد تو كشور دوتا شعبه بانك تو يه خيابون نبينيد احتمالاً شانس شما شعبه دومي رو همين پيش پاي شما افتتاح كرده بودند … در كل به خاطر همه خوش گذشتنها براتون خوشحالم و بقيش هم خاطره شد اشكال نداره ان شا الله دفعه ديگه بهتر و بهتر تر …

    • 11.1

      سلام نخودی.
      باورت میشه هر وقت پارس آوا یا ای اسپیک اسمت رو واسم میخونه همش یاد خاطراتی میفتم که با اسم نخودی دارم؟
      راستی “زامبی” به اسکلت مردگانی اطلاق میشه که زنده شده باشند و بخواهند خونآشامی کنند.
      در ضمن باور کن نمیدونم شانس من بود یا لاله ولی این بانکهای تجارت خیلی جالب و مسخره تقریبا کنار هم بودند. نمیدونم دقیقا منظور رییس سرپرستی بانک تجارت استان فارس از این خلاقیت چی بوده. الان دیگه فکر میکنم خلاقیت دونیشون ترکیده باشه. هاهاهوهوهیهی.

  12. 12
    نخودي says:

    خداييش هم خودم خيلي دوسش دارم “نخودي” يه جوري بانمكه … تو اون پست هركي با اسمش بياد اگه “نخودي” رو مثال نزده بوديد از افسردگي زامبي مي‌شدم …. حق كس و پيشه و تجارت “سرقفلي” يه چنين حس تعلقي دارم نسبت بهش يه ده هزار هوايي بالاتر … اگه فرصت كرديد خاطراتتون از “نخودي” رو بنويسيد كه خب همين خاطرات بود كه ما رو “نخودي” كرد …! “چي گفتم؟! خب خودم فهميدم.”

  13. 13
    cheshmak says:

    ای میمیرم
    ای میمیرم
    ای میمیرم
    برای این نوشته های دست نویس که آدم کلی حال می کند
    این نوشته ها که آدم را می برد به همان شیراز و همان حس و حال بدون تملق و الکی گویی
    ای میمیرم
    دمت گرم

  14. 14
    میلاد says:

    سلام مجتبی جان امیدوارم حالت بهتر شده باشه .نگران نباش خوب میشی یکم عرق نعنا بخور بده حالت خوب میشه.منم اردو میام به شرطی که با اردو و تمریناتم تداخل نداشته باشه

  15. 15
    یلدام says:

    سلام
    بح بح لالهی عزیز
    بح بح دختر فامیله باحالشان
    بح بح شیرازو وصف بی مثالش
    بح بح پارکو آبو لواشکو آشو حلیم
    بح بح سرمایی که مجتبی را خورد
    بح بح ضده حالی که بعد از سرما نوش جان فرمود
    بح بح کاش ما هم قرآن میفروختیم کسی به ما عیدانه میداد
    بح بح مدیر که نباید اینقدر ناخنش خشک باشد
    بح بح عمو سر کیسه را شل کن بگذار بچه ها پول که نه دست کمش لواشکی آدامسی چیزی بر دارند
    بح بح آخریمان مبارک
    بح بح

  16. 16
    سیتا says:

    منم دیر اما با توپ پر آمدم آخه همون زمان که مدیر داشتند خیابانهای شیراز را متر و جارو پارو میزدند و سرما نوش جان مینمودند منم اندر شیراز قریبانه سر میکردم و از زیبایی_های شیراز بهره می_بردم اما از کم سعادتی توفیق وصال نیافتم . شکلک ناراحت شدن از عدم توفیق دیدار مدیر و خوشحالی بد جنسانه از سرمای نوش جان مدیر ههه خخخ

دیدگاهتان را بنویسید