یلدا در مطب!

فقط میگم سلام تا سریع بریم سراغ ماجرا

به اتفاق پارتنر ,یعنی دایی ,همان که تنها دو سال از ما بزرگتر است در مطب دکتر بهانتظار نوبتمان نشسته بودیم
یله داده بودیم به صندلی و با کلی اعتماد به نفص, دنیای خودمان را پرسه میزدیمو ریز ریز میخندیدیم
پارتنر هم کلی تحویلمان گذاشته بود و نه اینکه ما در تب بیماری دستو پا میزدیم مدام برایمان از آب سرد کن آب می آوردو اینها
جایتان کلی خالی سرمای دهشتناکی ما را خورده بود که نگو و نپرس
سرمان همانطور که نشسته بودیم گیج میرفتو صدای جیکو جیکی در گوشمان میپیچید که گویی گنجشکان بالای سرمان پی هم میدویدندو سرود میخواندند
مطب چندان هم شلوغ به نظر نمی آمد ,حقیقت اش این بود بعد دو ساعت انتظار که کشیدیمو رنگش هم کردیمو میخواستیم تابلو اش هم بی اندازیم منشی با کلی قر و قمیش
با نازو ادا به همراه کفش پاشنه میخی اش آمد وگفت
خانوم الاف شماره ی فلان بفرمایند داخل ,دکتر عصرانه شان را میل فرمودندو اینها
اگر میخواهید بدانید دکتر چه میل فرمودند به پست آقای چشمه ی عزیز سفر بفرمایید تا بدانید میان وعده ها شامل چه چیز هایی می شوند.
خب میگفتم خدمت عنبرتان
همزمان باصدای تک تک کفش های منشی و سمفونی گنجشک ها صدای دیگری هم که تقریبا چند سانتی آنطرفتر بود به گوشمان رسید, حال در شرایطی که
من با تمام آنهمه اعتماد به نفص و اینها نشسته بودم و از درون, تشویش این را داشتم که قرار است چه تعداد آمپول از اینجا برای خود ارمغان ببرم

چه افاده ای
فکر کرده اینجا کجاست
یاد بگیر  ببین چه هواشو داره و اینها

دقیقا زمزمه های فریادمانند زنی بود که اندکی از من فاصله داشت
از آنجا که هر صندلی پنجاه سانت می باشد دوصندلی آنطرف تر را دیگر شما حساب کنید نیاز هم نیست متره و بر اوورد خوانده باشید
آن زن اینها را بلغور کردو سایلنت شد البته مطمئن نیستم که دقیقا ساکت شده بود یا ولوم اش را کشیده بود پایین
با خودم گفتم حتما منظورش زن تازه واردیست که لهجه ی پایتختی اش مثل مشک
و عنبر عطاریه حسن آقای سر کوچه یمان پیچیده بود در سالن و بوی عطرش یک راست رفته بود توی مخمان
مگس خیالمان به پرواز در آمدو اینها ,در سرمان سیلابی از حرف ,کلمه و جمله به راه افتاد که ما را در خود فرو برد و فکری مان کرد
یعنی چی پوشیده,چه رنگیه لباساش ,آرایشش چه طوریه ,موهاش چی ,رنگ ناخنش ,لاک داره نداره, رنگ سال پوشیده, نپوشیده, سرتان را به درد نیاورم تا مدل خانه با دکوراسیون و
مدل قالپاق و اینکه آیا رینگ ماشینش اسپرت است یا نه را هم ازنظر گذراندیم
اینجا جایی بود که چشم بیشتر از همیشه به کارمان می آمدو متاسفانه در دسترس نبود از شانسه کپکیه مان
واقفید که انسان از بی آبی نمیمیرد, اما حتم به یقین از فضولی شک نکنید که میمیرد آری بله دوستان عزیز و شریف بنده
خلاصه این شد که منشی شماره ی منه بیمار را هم خواندو به اتفاق پارتنر برخواستیمو نزد دکتر شتافتیم
بوی آلو خشکو انجیرو نانو احتمالا سبزی هنوز بر هوای اتاق تسلط داشت
که بگذریم بهتر است زیرا برای اینکه خدای ناکرده آقای شهروز ضعف میکندو حق الناس بر گردن این حقیر می ماند
دکتر مارا دیدو به گرمی سلام کردو اینها و نمیدانم چرا اینقدر بی ربط شغلمان را پرسیدو گفت بفرمایید آنجا ,یعنی اتاق دیگری را نشان داد برای معاینه
گفتم خانه دارم و به اتفاق پارتنر رفتم به اتاق معاینه
دکتر مطمئنم میدید که به زوره کمک پارتنر دارم از لابه لای سیم ها و دستگاه ها لایی میکشم
حتی دید که پله ی تخت را به چه مکافاتی و موقعیت تخت را به چه زحمتی پیدا کردم اما باز هم شش و هشت زدو گفت ببخشید خانم شغل شریفتان؟
دیگر نا امید شده بودم این میان وعده ها که خورده مگر قرار نبود به سمت مغز شریفش بروند و جلوی این گیج بازی ها را بگیرند
باز چشمه خان بگو چیپس نخوریم و پنیر با نان بخوریم,تحویل بگیر برادر
مثلا اگر دکتر جانمان به جای این میان وعده ها اندکی چیپس در ماست ,پفک با نوشابه ,آدامس و لواشک میل می کردند اندکی آیکیوی مغزشان میزد بالا
بله برای بار دوم گفتیم خانه دار
نه خداییش نفهمیدی وسطه چله زمستون من چرا عینک چشممه,  تازه بچه ها ساعت 9 شب بود.  بگم یه کم حرص بخورین
بالاخره یه مسائل دیگری پیش آمد که مجبور شدم بگویم با صدا ها زندگی میکنم تا این دکتر بیشتر آبروی خودش را نبرد.
بگذریمو بگذریم از مطب آمدیم بیرون که پارتنر چیزی بهمان گفت که مغزمان ارور 444 داد
دقیقا گفت نمیدونم چرا وقتی منو تو بلند شدیم که بریم پیش دکتر, زنه بغل دستیت یکهو با تعجب زد تو صورتش
وقتی هم از پیش دکتر برگشتیممثل میخ شماره 8 بغضی داشت نگاهت میکرد
خسته نباشم نیازه من چیزی بگم آیا؟
مرسی از پیش داوریت عزیزم,خوده منم میدونستم عینک و بوت هیچ سنخیتی با هم ندارن برا اینکه شما سکه تون بی افته گذاشتم به چشمم خب
این پارتنر که شما کلی غر اش را به همسر گرامتان زدید داییمان بود . زترشک
پی نوشت :دقتکردین دکتره به کل مطلب نیومد دستش اما اون زنه همینکه دید من با کمک بلند شدمو اینا سکه اش جا رفت,باز میگن درس بخون دکتر بری
تکمیلی:در آخر از محمد رضا چشمه و شهروز حسینی این دو بزرگوار پوزش می طلبم که در پست ام نامشان را ذکر کردم .امید وارم حمل بر گستاخی نشود.
پایان

 

درباره یلدا

یلدا هستم. متولد 1365 از شهر بابل استان مازندران، سال 1390 نابینا شدم. دیپلم معماری دارم. فعالیت های جانبیم قبل نابینایی، آرایشگری، نقشه کشی ساختمان، طراحی فضای داخلی بودند. در حال حاضر کارهای مربوط به صنایع دستی یعنی ساخت عروسک های کنفی جالیزی، تابلو، گلدان و همچنین نویسندگی را انجام میدم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to یلدا در مطب!

  1. 1
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! واقعا در تعجبم که تو از این معرکه جان سالم به در بردی و اینجا آمدی و دچار بنده شدی،‏ حالا مطمئنم که با خودت میگویی ای کاش دکتر نرفته بودم و زبونم چاق…‏ مرده بودم و دچار شیطون نمیشدم! راستی من اولیییییییی

  2. 2
    ترانه says:

    چه خوشگل می نویسی دختر حقا که نویسنده ای! واقعا بعضی از دکترای ما رو ببین!من که ترجیح می دم بشینم خونه نسخه هامو خودم بپیچم

  3. 3
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! راستی اشتباه برداشت نکنید-من خیلی خوشبختم که زنده هستید و هستم و هستیم و اینجا دور هم جمع شدیم و مینویسیم و میخندانیم و میخندیم! ای کاش مجتبی هم تحت تإثیر حرفهای بعضی ها قرار نگرفته بود و همچنان گذشته کامنت میداد و…

    • 3.1
      یلدام says:

      نه دیگه اینجا بقالی نیست که
      حرفی که زده شد پس گرفته نمیشه
      شیطون جان میدانم مزاح بود
      یعنی که چی همه ی لطف یک سایت اینه که مدیرش تو پست ها حضور داشته باشه
      اینطور دلگرم میشیم
      ما که برای در و دیوار مطلب نمیزاریم
      من یکی که مدیونه چند صد هزار پیامبر و امامو اینا میکنم پستمو بخونن کامنت ندن
      دهه یعنی که چه

  4. 4
    بهنام says:

    سلام
    تا هست همین بوده و هست
    دکتر و مهندس و آبدارچی و … نداره.
    دیگه باید واستون عادی بشه.
    اما من دیشب یه اتفاقی برام افتاد که تو یه پست مینویسم.
    کاملا متفاوت با پست شما.
    منتظر باشید و دعا کنید این همه کار که سرم ریخته، دست از سرم برداره.

    • 4.1
      یلدام says:

      سلام
      نه دیگه برادر من
      دقیقا دکتر و مهندسو آبدارچی داره
      میگی نه یکی از فرقاشون جیب هاشونه آقا
      ته جیبه دکتره یه پول شمار هست
      ته جیبه آبدارچی یک عنکبوت با کلی رشته ی پروتئینی
      یه فرقی باید باشه بینتحصیل کرده ی مملکت وغیره
      منتظر میمونم تا بخونمت

  5. 5

    واااااایییی خدای من. چه قدر این سبک نوشتن رو دوس دارم!
    عاااااشقشم این طرز نوشتنو. میگم یلدا جا داشت به دکتر همین پیشنهاد چیپس و لواشک رو میکردی. شاید از اون پزشک قدیمی هاش بوده و مطالعاتش در اون حد نبوده که با کالری مصنوعی چیپس و پفک که به درد مغز میخوره آشنا بوده باشه.
    من هر وقت میخوام برم درس بدم تا قبلش آدامس و لواشکمو نخورم و یک مشت هم واسه شاگرد هام توی جیبم نریزم که توی کلاس پا نمیذارم!
    هوهوهوهوهوهو. پنجم شدم. بذار ببینم! تو چرا داری میخندی؟ مگه پنجمی چشه! هاااان؟

    • 5.1
      سیتا says:

      بح بح بحآهه کی آمدن کردآهه
      تحت تاثیر کیا کامنت نمیدی مدیر من به عنوان معاون باید در جریان باشم
      مدیر، مدیره اوو اوو خوده مدیره اوو اوو

    • 5.2
      سیتا says:

      بابا مدیر داره به خاطر آمدن عروس خانوم میخنده شاده خخخخخخخخخخخخخ
      دست بردار بزار بخنده تا عروس دیگه هم بیاد
      البته مطمئن باش بهش جواب رد داده و باز هم بیاند جوابممم رد بودآهه هههههههههآآآآآآآآآههههه

    • 5.3
      یلدام says:

      بح بح چه خوش به حاله شاگرد ها میشه
      ببین مدیر جان فافا بهداشتی تره اونو زیاد بخر
      از این آدامس تنوری و این تریدنت که هست از صبح تا شب گاز گازش بزنی شیرینیشو ول نمیکنه
      ها از اونا بخر
      اما چون یه کم گرونه خودت تنها بخور, میتونی باد اش کنی, بقیه هم از صدا و تصویرش لذت ببرن
      بازم به بچه ها سر بزن مجتبی

  6. 6
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. خیلی خوب بود. حالا این که چیزی نیست. خیلیها از اون طرف بوم میفتن. یه بار یه خانمه وسط خیابون به من گیر داده بود که بیا بریم خونه بهت ناهار بدم. مَردُم زده به سرشون. هرچی گفتم نمیخوام ولکن نبود. آخرش گفتم ناهار چی داری؟ گفت لوبیاپلو. من هم که عاشق لوبیاپلو بودم برای خلاصی از شر سرکار خانم الکی گفتم من از لوبیاپلو بدم میاد.
    راستی این ارور 444 چیه؟ در ضمن آقامجتبا من هفتم شدم. دیگه از محسنات هفت و تاریخ و گذشتش که لازم نیست بگم. هان؟

    • 6.1
      سیتا says:

      بابا شهروز جان مواظب خودت باش یه وقت خانومای پایتخت بلا ملا سرت نیارندآ
      بابا مجتبی یه بادیگارد برآ این شهروز پیدا کنین ما که هیچ بیچاره فرهاد و شیرین بانو را برداشته از قصر ناصر خسرو آورده اینجا تو زمان بد ما آن 2 بدبخت حیرون سیرون نشندآآهه

    • 6.2
      یلدام says:

      شهروز جان یک آبشاری میرفتی تو حلقش برچسب بره تخته دیوار
      هح هح هح
      دیگه یادش میموند حرفو مزه مزه کنه بعد بندازه بیرون
      ارور 444 هم یعنی سرچ کنی تو مغزت هیچی پیدا نکنی یعنی بمونی که در جواب کسی چی بگی

  7. 7

    همتون گوشاتون رو بگيريد من يه سؤال بپرسم؟!؟ “بوت يا بوتو يعني چه”؟
    ولي من ميگم اين دكتره از اون خوباش بوده اين طور كه از ظواهر و شواهد پستتون برمياد به نظر ميرسه بهتون آمپول نداده كه اين نشان آقايي و زكاوت و اند دكتر بودن آقاي دكتر هست … آدرس بديد اومدم بابل، سرماخوردم يه راست برم اونجا حكيم 🙂

  8. 8

    هان فهميدم همون چكمه خودمون رو ميگي خخخ

  9. 9
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! به نظرم یلدا مخفف ید اللاه باشد،‏ پس ازین پس میگوییم ید اللاه! راستی از ظهر تاحالا دستم بند بود که نتونسم بیام اینجا جوابتونو بدم،‏ راستی میدونید هرکی به من بگه دستم بنده چه جواب میدم؟!‏…‏ بگذریم-سرویس آشپز خونه را نصب میکردیم،شب شد برق ساختمان هم که قطع بود-با سیم سیار کار میکردیم-یک لامپ و سیم سوراخکون برقی که شما میگویید مته،‏ به سیم وصل بود و من بالا گرفتمش تا نور کافی به استادان سرویس کار برسد،‏ راستی ما به پانچ هم میگوییم سوراخکون! آهای شهروز-میرفتی ناهارو میخوردی بعدش استخدام شرکتش میشدی بعدشم با دخترش ازدواج میکردی،‏ اینجوری میشه که هم شاغل نشدی و هم مجرد و اخمو هستی!‏

  10. 10
    عمو حسین says:

    خب دیگه خوش تیپی و خوشگلی همین دردو سرها را داره کاریش نمیشه کرد. حالا خوب شد که پلیس دستگیرتون نکرد چون چند روزه که اعلام کرده اند خوشگلا رو میگیرند. حواست باشه.
    راستی خیییلیییی قشنگ نوشته بودی. پیشنهاد میکنم این متن زیبا را برای روزنامه ایران سپید بفرستی که در ستون تجربه ها, منتشر کنه. اگه خواستی که بگم چطوری با روزنامه تماس بگیری. که احتمالا بلدی و نیازی به من نیست.
    باقی بقایت.

  11. 11
    سارا بشارت سارا بشارت says:

    سلام یلدا جان
    این قدر حرصم میگیره یه بار داداشم برای کمیسیون پزشکی رفته بود دکتر
    هر چی تلاش میکرد به دکتره بفهمونه نابیناس باور نمیکرد و بهش میگفت دروغ میگی!
    آخرشم نزدیک بود دعوا بشه!
    راستی من توی اسکایپ ادت کردم
    اگه میشه جواب بده

  12. 12

    سلام یلدا، من آمدم.
    خوش حالم که فعلا از آخر اول شدم.
    همین طور شادم که با اینکه دیروز در محله حضور فیزیکی نداشتم ولی باعث شدی حضور شیمیایی داشته باشم.
    ضمنا باور کن اگه به عقلم شک نمیکنی باید بگم که من آخر داستان رو درست متوجه نشدم، میشه مختصرا توضیح بدی؟

  13. 13
    عمو حسین says:

    سلام یلدایم. نمیدونی امروز چه حال گیری شد. ظهر کلی نوشتم بعد دیدگاه باتن را زدم ارور داد. و همه چیز پرید. حالا یه بار دیگه مینویسم.
    نمیدونم میدونی یا نه ولی اگه نمیدونی بدان و آگاه باش که روزنامه ای داریم بنام ایران سپید که به خط بریل منتشر میشه.
    یکی از کارکنان این روزنامه خانم کباری است که خودش هم نابیناست. ایشان ستونی بنام تجربه را اداره میکنند. و از طرق مختلف از بچه ها خواسته اند که تجربیاتشان در هر زمینه را برای روزنامه بفرستند تا در ستون مذکور چاپ بشه.
    از آنجا که متن شما از هر نظر بیس بیست بود خواستم که برای آنها هم بفرستی تا چاپش کنند. برای ما هم خواندن مستقیم بهتر از شنیدن یک مطلب و متن است.
    حال راه های ارتباطی با روزنامه را ذکر میکنم.
    1. ایمیل روزنامه: iransepid@icpi.ir
    2. شماره روزنامه: 021 847 11 371
    3. موبایل خانم کباری که در ساعات اداری جوابگوست: 0912 207 73 65
    اگر موفق نشدی میتونی با خودم هماهنگ بشی. 0939 131 73 92
    پیروز و موفق باشی یلدایم.

دیدگاهتان را بنویسید