این پست حذف گردید

این پست حذف گردید

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

135 Responses to این پست حذف گردید

  1. 1
    پریسا says:

    سلام.
    چه اعترافات قشنگی!
    نازی زهره! چه معصوم بودی عزیز.
    واقعیتش با این که هرگز ندیدمت ولی گاهی که سعی می کنم مثل همه اون های دیگه که تصورشون می کنم مجسمت کنم حس می کنم در معصومیت چندان از اون زمان هات فاصله نگرفتی. بر عکس من که اعتراف می کنم حتی در کودکی هم هیچ معصومیتی نداشتم.
    من اعتراف می کنم از همون اول کار، بد جوهر و…بودم با1عالمه خورده شیشه که خلوص ذاتم رو که البته هیچ وقت نداشتم کامل فرستاد بهشت.
    از شوخی گذشته، گاهی به معصومیتی که همه بچه ها داشتن و دارن و خودم هرگز نداشتم حسودیم میشه. نمی دونم چرا از همون اول بد جنس بودم. مثل آب خوردن سر بچه های اطرافم و حتی گاهی سر بزرگ تر های اطرافم بلا های مدل به مدل در می آوردم و اوضاع رو طوری درستش می کردم که هیچ کدوم از بزرگ تر هاشون به خواب هم نمی دیدن که تقصیر بچه خودشون نبود و این قائله رو من درست کردم. طفلکی ها!.
    راستش خواستم چندتا از این اعتراف هام رو اینجا بنویسم ترسیدم که دادگاه محله واسهم حکم مجازات آنچنانی ببره. پس میرم یواشکی اعتراف کنم.
    ایام به کام.

    • 1.1
      زهره says:

      سلاااآآاااآآاااآآآم پریسااا جاااان
      بابا خودتی اول شدی
      تا حالا ندیده بودم اول بشی
      نه بابا هندونه زیر بغلم نذار خخخ
      اختیار داری
      بگو بگو بگووو منتظرم اعتراف کنی
      میدونی من حس میکنم حالا نسبت به کودکیم شیطونترم
      خلاصه که برو جلو من پشتتم
      از هیشکی هم نترس
      من سلاح گرمو سردو خنکو خلاصه همه چی همراهم هست اگه کسی خاست اذیتت کنه خودم به خدمتش میرسم ههه
      پس بگو حد اقل یکیشو بگو بدو بدو بدووووـوووـوووـووو
      ایام به کام خودت

  2. 2
    نخودي says:

    سلام واي تو كتاب كنيز ملكه مصر خوندم كه از دندوناي مرده ها دندون مصنوعي درست مي كردند اون قديما البته مصر يها بعد وقتي داشتم اعترافاتت رو مي خوندم به قسمت دندونش كه رسيدم فقط همين تو ذهنم نقش بست و موند و موند تا ديگه گفتم بنويسمش شما هم ازش بي نصيب نمونيد خخخخخ
    ولي كيف عروس ها رو و كلاً كيف همه رو باهات هم اعترافم بعدش ديگه بقيش رو نه ولي يه بار كوچولو كه بودم از خونه قهر كردم يه سري خرت و پرت هم ريختم تو يه صندوقي بود فكر كنم بعدش گفتم ديگه مي رم گم ميشم و از هر كوچه اي كه تا حالا نرفته بودم رفتم و رفتم و رفتم و خب همش هم حواسم بود كه از كدوم كوچه و مصير رفتم بعدش كه ديگه به اندازه كافي گم شدم ديگه از همون راهي كه اومده بودم برگشتم …. چه قدر واقعاً بچه ها گوگوليند ها ….
    ببين پريسا جون نداشتيم بدجنس هم كه بوده باشي بايد اگه اومدي اين كوچه اعتراف كني مگه نه زهره جون؟؟؟؟

    • 2.1
      زهره says:

      سلاااام نخودی جونم
      خوب کردی نوشتی
      البته منم اولها فکر میکردم مال آدماست بعد انگار برام خیلی ترسناک تموم میشد بعد واسه خودم میگفتم نه مال آدما نیست مال گوسفنداست خخخ

      من همش فکر میکردم توی کیفاشون کلی اسباب بازی و خوراکی دارن
      چه با حال منم یه بار اونوقتا که تازه فهمیده بودم خودکشی و اینها هم هست یه بار لج کردم رفتم وسط کوچه بخابم که مثلا ماشین از روم رد بشه
      یه کتک خوشمزه ای خوردم,
      آره نخودی جون منم بهش گفتم

  3. 3
    پریسا says:

    گناه دارم به خدا جوونم هنوز. من از اعدام می ترسم. رحم کنید. تقصیر ذاتم بود. وای من بی گناهم. یعنی نه بی گناه که نیستم ولی…
    راه فرار کدوم وره؟
    از این وره وُ از اون وره.
    من از اون یکی سرِ کوچه در رفتم.
    ایام به کام.

  4. 4
    Adasi says:

    ضمن درود فراوان و عرض ادب! با توجه به اینکه از مقامات به این جانب اجازه ی گذاشتن کامنت در پست بانوان داده نشده است،‏ اما نتوانستم کوتاه بیایم و اینجا چیزی ننویسم،‏ من کوچولو که بودم فکر میکردم بزرگترها هر بلایی که سرشون بیاد دردشون نمیاد،‏ یه روز با فرغون پشت سر یکی از مقازه دارهای محله رفتم و فرغون را محکم زدم به پشت پاهاش،‏ و اون از درد به خود پیچید و گفت:‏ ببین پاهام زخمی شد،‏ من با خنده گفتم:‏ درد که نداری!‏

  5. 5
    پریسا says:

    دستگیر شدم?!
    بنبست بود که!.
    آی ندیدم خوردم به دیوار همه جام درد گرفت.
    بذار یکی از کوچولو ترین هاش رو بگم.
    بچه که بودم1بعد از ظهر خونه خالهم این ها وقتی همه خواب بودن پسر خالهم رو که2-3سالی ازم کوچیک تر بود گول زدم کشیدمش به بازی و وسط بازی کلی هندونه دادم زیر بغلش که مثلا1مرد توانای همه چیز بلده و بعدش بهش گفتم بیا موزاییک های حیاط رو رنگ و نقاشی کن با این سفید ها.
    اون طفلک هم نفهمید اون سفید قشنگ ها که دادم دستش باهاش موزاییک ها رو قشنگ کنه1بسته باز نشده و کامل برف لباسشویی بوده که مادرش اون روز صبح خریده بود. درضمن در خاطرش نمونده بود که مادرش همون روز صبح حیاط به اون بزرگی که اتفاقا حسابی کثیف و پر از برگ خشک و آشغال و گرد و خاک و همه چیز شده بود رو به چه زحمتی آب و جارو و تمیز کرده بود برای مهمونی اون شب که توی خونهشون برگزار می شد.
    هیچ چی دیگه. وقتی اهل بیت خاله بیدار شدن من که فقط ناظر صحنه بودم و حتی1لکه سفید هم توی سر تا پام دیده نمی شد بی گناه شناخته شدم و پسر خالهم که اتفاقا با مدرک جرم یعنی جعبه برفی که به تشویق من مرتب می زدش توی حوض تا توش آب بریزه در حال ارتکاب جرم دستگیر و مجرم شناخته شد و به جرم هدر دادن1بسته کامل برف، به افتضاح کشیدن حیاط در اندشت خونه خاله اون هم درست بعد از تمیز شدن، کثیف کردن آب حوض به اون بزرگی که از بد شانسی پسر خاله اون هم تازه صبح عوض شده بود و …از دست جناب خاله کتک حسابی خورد.
    این هم از کوچولو کوچولو کوچولو ترین هاش.
    حالا با اجازه شما من فرار می کنم.
    یو هو!!
    ایام به کااااااااااام.

    • 5.1
      زهره says:

      پری پری ,پری ور نپری
      هههاهههاهههاهها
      اصلا بهت نمیاااااد
      ولی همون گلی به جمالت همون شکر کلامت
      اینم واسه اینکه بدونی مواظبتم
      بازم بیای بگی هواتو دارم
      ولی خعلی خعلی خععـ,ـ,عععـ,ـعععلی با حال بود
      عجب شری بودی ها
      میدونی جدی من در ظاهر بهم نمیاد ولی همیشه شرهای بقیه رو به گردن میگرفتم
      آهان یه کاری کردم یه دفعه وای
      ازین کفشا بود یه سری مد شده بود کفش موزی بهش میگفتن
      پوستش خیلی نرم بود
      واسه خاهرم خریده بودیم داد به من که یه بار باهاش برم برم مدرسه منم که همش خراب کاری میکردم پوست این کفشای نورو همشو با ناخن کندم فکر کن!!, کفشای نو اونم وقتی که وضع اقتصادی اونقدرا خوب نبود

  6. 6
    نازنین says:

    سلام زهره جونم راستش من چیزی یادم نمیاد که اعتراف کنم
    نه شیطنتی که کسی به جای من کتک بخوره
    نه کار خطرناک
    راستی یه چیزی یادم اومد
    راستش یه بار گم شدم اما نزاشتم کسی بفهمه
    راستش نمی خواستم گم شم مثل نوخودی اما گم شدم
    خب چی کار کنم

    • 6.1
      زهره says:

      سلااام نازنین جووونم
      آخی ناجی ناجی
      چقدر دختر خوفی بودیها
      من یادمه راهنمایی بودیم با ابابصیر رفته بودیم مشهد
      با چندتا بچه ها خودمونو گم کردیم
      آخه این معلما خیلی بهمون زور میگفتن
      اینقدر محدودمون میکردن
      هیچی دیگه گفتیم یه خرده حرصشون بدیم دلمون خنک بشه

  7. 7
    ثنا says:

    سلااام زهره جون آفرین چقد باحال بود ههاهاهاها یادم اومد یه برنامه تلویزیون که پخش میشد میرفتم تخمه برمیداشتم هر طوری بود فرو میکردم توی تلویزیون قدیمی مون تا ببینم اون مجریه برمیداره بخوره.یا یه بار یه کرم کوچولو تو کیف یه خانم دیدم فکر میکردم از این کرمها رو میخورنش

    • 7.1
      زهره says:

      سلااام ثنا جوووونم
      خیلی با حال بود خیلی خندیدم
      وای از کرم نگو من یه بار واسه اولین بار خمیر دندون موزی دیدم فکر کردم مثل این کرم کاکائو هاست
      هیچی دیگه داشتم میخوردم یعنی از شما چه پنهون یه کمشو خوردم که مامانم مثل همیشه به دادم رسید

  8. 8
    مسعود says:

    واااااااااااااای این پریسا رو واقعا باید اعدامش کنیم.
    اعدااااااااااااااااااااام.
    تخفیفم نداره هیچ رقمه.
    خب خوبه دیگه.
    به عنوان اولین حضورم بعد از مدتها یازدهم شدم.
    کلا زیر سومیا دمشون گرم.
    زیر بیستمیام خوبن.
    ولی دیگه بالای بیستمیا باید برن جای پرچم لونگ بگیرن بالا.
    اعداااااااااااااااام فراموش نشه.
    میییییییییییییییخخخخخخخخخخخخخخخخخخخامتون هم محلیا.

    • 8.1
      زهره says:

      نه نه نه
      بخشش,, لازم نیست اعدامش کنید
      ِ,ِ,ِ ایول شما همون مسعودی که همیشه قهرمان بودی با سامان رقابت میکردی
      هوهوهو
      دمت گرمو دلت شاااد
      دوازده هم خوبه شما دوشو در نظر نگیر دیگه کم کم داشتی واسه خودت اسطوره و افسانه و اینها میشدی که پیدات شد

  9. 9
  10. 10
  11. 11
    Ali mwsawi says:

    دورود يادمه يك روز ظهر داخله ماشينه أاقاي جوهري از ابابصير ميرفتيم كه يك ترقه روشن كردم انداختم زير صندلي عقبي كه خوب شد أقاي جوهري به أقاي مظاهري لو نداد كه داغونم ميكرد

  12. 12
    میلاد says:

    سلام من یادمه دوران راهنمائی یکی بچه ها رفت آمار شیطانی من را به مدیر بده بعد من متوجه شدم بعد از زنگ تفریح خودکارم را انداختم زیر میز و رفتم بند کفش هایش را گره کردم به هم و آمدم سر جام نشستم.
    یک بارم معلم آمار در دبیرستان من را اشتباهی به جای یکی دیگه سیلی زد آقا من را بگی انگار از آسمان پرتم کردن پائین گفتم باید پدرش را در بیارم آقا هفته بعد قبل از ورودش به کلاس روی صندلیش را با دو عدد چسب قطره ای قوی زینت دادم تا وقتی نشست صندلی عشقش را به آقای معلم ابراز کنه .هخخخخخخخخخخخخخخخ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ هههههههههههههوووووووووووووووووووووو هههههههههههههههههههههههههییییییییییییییییییییییییی هههههههااااااااااااااااااااااا مرسی زهره

  13. 13
    نخودي says:

    واي چقدر اينجا باحاله يعني از اول خوندن كامنتدوني نيشم باز مونده تازه يادم اومد ببندمش خخخخخخ هههه “بلدم نيستم از اين صداها در بيارم ي ي ي ي ي ي ي ي ي”
    ببين زهره نذار احد الناسي اعتراف نكرده از اين كوچه دربره كه مديون دو محله ميشي
    مثلاً همين جناب مسعود ستاره سهيل كه اعتراف نكرداهه بقول سيتاهه كه نيستاهه …
    اصلاً من مي گم برو كوچه هاي اين ور و اون وري هركي نيومده اينجا اعتراف بكنه رو به جبر و زور بكش بيار اعتراف كنه بعد خب برا اينكه دلشون نشكنه يكي يه تيكه بهشت گوشكني اون محله اي هم بهشون بده دلشون نشكنه …. چطوره اين همه فكريدم ها …

    راستي نازنين جون خيلي خوش حال شدم كامنتت رو اينجا ديدم ولي ناقلا راستش رو بگو شيطوني نكردي “شايد هم خب مابهت فرصت نداديم” ولي جر نزن راستش رو بگو هان هان هان …

  14. 14
    Adasi says:

    درود! در کودکی که من کم بینا بودم و دوچرخه سواری میکردم،‏ همیشه از وسط کوچه های محله رفت و آمد میکردم و مثل ماشین آتش نشانی با دهانم بوق میزدم،‏ دیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدیدید،‏ وقتی با کسی تصادف میکردم-طلبکارش میشدم که تو مقصری و باید مواظب میشدی! یه روز که دوچرخه نداشتم و پسر همسایه روبرویی که دوچرخه اش را کنار دیوارشون گذاشته بود،‏ جلو درب خانه شون ایستادم و صدا زدم امین،‏ و قبل از بیرون آمدنش دوچرخه اش را سوار شدم و با سرعت فرار کردم،تا آخر کوچه میرفتم و دور میزدم و با سرعت از جلوش رد میشدم و دوباره دور میزدم و او نمیتوانست مرا بگیرد،‏ چند بار از جلوش گذشتم،بچه های محله جمع شدند و نتوانستند مرا بگیرند،‏ ناگهان یه آجر انداختند جلو چرخ و سر خوردن همان و زمین خوردنم و کشیده شدن صورتم روی آسفالت و خراشیدگی صورتم همان،جای دوستان خالی جزای شیطنت همینه دیگه!‏

  15. 15
    cheshmak says:

    البته اگر این پست را یکی از پسرها داده بود مثلا اگر علی موسوی داده بود بهش می گفتم
    چقدر خنگ بودی ها خیلی کم عقل بودی ما دیگه این طوری ها نبودیم
    اما هنوز هم همون طوری کم عقل موندی ها
    به همون علی موسوی بودم نه به زهره خانم ها
    این کوچکولو را هم از مجتبی تقلید نکن خودت خیلی باحالتر می نویسی
    معصومیت
    ای کاش یکم بودیم یا داشتیمش

    • 15.1
      زهره says:

      تورو خدا تعارف نکنی یه وقت
      من که اگه یکی از خانمها این پست رو گذاشته بود بهش میگفتم خیلی با حالی
      ولی به خودت میگم اینقدر خالی نبند تو خیلی بیشتر …. بودی ولی رو نمیکنی
      و اینکه من آدمی نیستم که جا بزنم ولی هیچ وقت آدمو دلسرد نکن آقای روان شناس آقا
      و در آخر من فکر کنم این آخرین پستم باشه
      خرم باشی

  16. 16

    سلااااام زهره ی عزیزم. من کوچولو که بودم خیلی معصوم و بچه مثبت بودم. اگه یه وقتایی هم از دستم در میرفت وشیطنت میکردم خیلی تابلو میشد…

  17. 17

    صبح عالی پرتقالی… عجب! یه جایی داشتم غیبتتو میکردم.

  18. 18

    ولی حالا دیگه نیستم… دقیقأ نمیدونم فک کنم دو کوچه بالاتر بود.

  19. 19
    زهره says:

    آره دیدمش
    جلوی صدا سیما بود ههه
    ولی 4 تا دیگه هم اینجان
    آفرین به خودمون که سحر خیزیم
    البته حالا دیگه ظهره
    بابا پا شین به زندگی سلااام کنید

  20. 20
  21. 21
    Adasi says:

    درود! یه شیطنت دیگه -یه آجر دوقولو سوراخدار بسته بودم به نخ و سر نخ را بسته بودم به ترک دوچرخه و روی زمین میکشید،‏ از داخل یه کوچه بیرون آمدم عصر تابستان بود،‏ زنان محله با کودکانشون زیر سایه ی درخت کنار جوی بدون آب نشسته بودند سر پیچ آجر افتاد داخل جوی و پرید بالا و محکم خورد به پیشانی دخترک ‏5ساله و پیشانیش باد کرد،‏ مادرم هم اونجا بود و همه ی زنها به اتفاق مادرم با من دعوا کردند! ولی کو گوش بدهکار،‏ شیطنت بود دیگه! جای دختر های محله که دشمن منند خالی!‏

    • 21.1
      زهره says:

      خب اینجا چند تا سؤال پیش میاد اون چه نخی بود که اینقدر جون دار بود
      بعد چه شکلی مثلا اون آجره اینقدر دقیق افتاد تو جوب, اونم جوب بی آب آخه حد اقل اگه آب داشت برمیگشت بالا اگه بی آب باشه که توپ نیست که برگرده بالا؟؟!
      خلاصه که خیلی غیر واقعی بود
      دوستان به جای ما

  22. 22

    دوستان یه خبر خوب. من فک کنم دارم یه چیزی رو کشف میکنم.

  23. 23
    محمد رضا خوشی says:

    سلام ححح بابا دمت گرم خیلی ارجینال بودی حسابی خندیدم پسند بود بای…

  24. 24
    ملیسا says:

    سلااااااااااااا,ااااااااااااااا,اااااااااااااااا,ااااااااااااا,ااااااااااااا,ااااااااااااام
    خیلی باحال بودی زهره البته کمی هم شیتون هاااااااااا,ههههههههههههااااااااااااا,
    خوش بحال خودم که اصلا شیتونی نمیکردم ههههه
    بچه خوب و آرومی بودم هاهاهاهاهاهاها
    البته برعکس هه هه هه هه هه
    آره جونه خودم خیلی آروم
    همه از دستم مرگشون جلوی چششون بوووووووود
    خخخخخخخخخخ

  25. 25
    محمد رضا خوشی says:

    ملیسا sسلام اینجور نگو شیتونی ماله بچگی و دوران بچهگی هست

  26. 26
    Adasi says:

    درود! آهای شلوغهای محله -هرچه بدوید به پای من نخواهید رسید،‏ من از کودکی از کرم بدم میومد،‏ همیشه کرم خواهرمو از روی تاخچه برمیداشتم و تاقچه پوش را از کف تاقچه نه پایین تاقچه کنار دیوار بالا میزدم بعدش سر کرم را به دیوار نزدیک میکردم،‏ سپس فشارش میدادم و کرمو مانند کرم میچسبوندم به دیوار بعدش خوب نگاهش میکردم،‏ بعدش تاقچه پوش را رها میکردم واقعا چقدر لذت بخش بود،‏ خوشا به حال دیوار گچی اطاق که اینقدر کرم مالی میشد!‏

  27. 27
  28. 28
    پریسا says:

    زهره جریان این آخرین پست که گفتی چی بود؟ اییی که بَگُفتی یعنییی چه.
    تبسم چی کشف کردی بگو از فضولی ترکیدم.
    زهره نذاری بری؟ من تازه اومدم باز اعتراف کنم تو می خوایی بری؟
    1بار خیلی زیاد خراب کاری کردم عموی خدا بیامرزم کفرش در اومد حسابی دعوام کرد حسابی ضایه شدم بعدش واسه تلافی وقتی خواب بود رفتم دندون مصنوعی هاش رو دزدیدم بهش ندادم. ماجرایی شده بود. بنده خدا هرچی بیشتر گشت کمتر یافت و1پدری از خودش و اهل بیتش در اومد که نگو.

    • 28.1
      زهره says:

      جریانش جریانه برقه نزدیک نشیها, هاها
      خیلی بلایی به کسی نگیها
      میدونی من باباجون خدا بیامرزم عادت داشت دندوناشو میذاشت تو لیوان البته خودشون میدونستن یه لیوان جدا بود ازش استفاده نمیکردن
      ییه بار من با اون لیوان آب خوردم تازه نه یه بار دوبار ههه

  29. 29
    ملیسا says:

    زهره جوووووووووووو,ووووووووووو,وووووووووووو,ووووووووون
    نرو نرو نرو
    کجا میرییییییییی,ییییییییییییی
    وایستا منم میام
    زهره نریییییییییییییی
    اگه بری
    میدونی چی میشه
    میدونی
    میدونی
    میدونی
    میدونی
    بگم
    بگم
    بگم
    باشه میگم
    چرا میزنی
    باشه بابا الان میگم
    میگم زهره جونی اگه تو بری دیگه پست نزاری میدونی چی میشه
    منم مییییییییی,ییییییییییی,یییییییییرم

    • 29.1
      زهره says:

      ملوسا جون من که نگفتم میرم گفتم پست نمیذارم
      اینم باور کن واسه این نگفتم که بچه ها بیان بگن پست بذار و ازین حرفا
      حالا من نذارم یه کی جای من اونقدرا مهم نیست که من بذارم یا نذارم

      آخه میدونی فکر کنم حد اقل یا نباید بذارم یا ازین به بعد حد اقل باید یه بار آموزشی داشته باشه
      که من زیاد وارد نیستم
      جالبیش اینجاست مثلا این آقایون میگن چرا خانمهای نابینا نمیان تو جمع یا نمیدونم تو کنفرانس حرف نمیزنن
      بیا من نمونش
      شاید منم مثل بقیه کمتر بیام یا حد اقل بی صدا بیام بهتر باشه حد اقل واسه خودم
      بی خیال
      گذشت
      شاید منم زیادی شلوغش کردم نمیخام بیشتر ازین هم ادامه پیدا کنه این بحث
      تو بمان
      منم می مانم

  30. 30
    سامان! says:

    درود! عجب پست باحالی! من رانمایی بودم ی روز دم عید بود با یکی از بچه های محله سر کفتر دعوا کردیم! من از پشت گرفته بودمش! چرخید که منو با کارد بزنه کاردش خورد توی سر ی بچه ‏۷‏ ساله که داشت دعواهای مارو میدید! چون من نابینا بودم همه فکر کردن من زدم! منم از همون بچگی شیطونیهام خیلی زیاد بود! مرسی که خوندید!‏

  31. 31
    نخودي says:

    واي سامان آقا بگو كجايي طرفات ظاهر نشيم … چه خطرناااااك
    زهره جون نريها من عاشق پست هاتم يه سري چيزها رو بايد ياد بگيري اصلاً نشنوي يا اگه شنيدي از اون گوشت بدي بيرون بي خيال كجاااييي شنيدم سرما خوردي آخه چرااااا سرما …. پرتقال بود سيب بود كيوي بود هان مهمتر از همه اينها شيريني و گز هم بود چراااا سرمااااااا

  32. 32
    Adasi says:

    درود! وقتی میخواستم خواهرم را که ‏2سال ازم بزرگتر بود اذیتش کنم گیسو هاشو میگرفتم،‏ جیق میکشید و موهای منو که کوتاه بودند با دو دستش میگرفت و فریاد و گریان میگفت:‏ ول کن تا ول کنم،‏ من که ظرفیتم بالا بود و زیاد دردم نمی آمد میخندیدم و میگفتم:‏ تو اول ول کن تا منم ول کنم،‏ من میکشیدم-او میکشید،اثلا بکش بکش خوبی بود،‏ منو میخوابوند روی زمین و مینشست روم و همانطور که موهامو گرفته بود سرمو به زمین میکوبید و با گریه و اشگ ریزان و فریاد میگفت ول کن تا ول کنم،‏ تا بالاخره مادرم بنده خدا می آمد و ما را از هم جدا میکرد،‏ این یکی از خاطرات من است که بعضی اوقات با خواهرم در مورد آن به گفتگو مینشینیم و من با خنده میگم:‏ تو بجای جیق کشیدن و دفاع باید سرتو به من نزدیک میکردی تا دردت نیاد! آهای پسرهای محله-بزرگترین نقطه ضعف خانمها گرفتن گیسو هاشونه!خخخخخ

  33. 33
    سامان! says:

    درود! الآن دیگه میتونید بهم نزدیک بشید چون الآن خیلی آروم شدمی البته فقط خودم اینطور فکر میکنم!‏

  34. 34
    سامان! says:

    درود! واییییی منو نبرید! ههه! البته محله وکیل داره من وکیل میگیرم!‏

  35. 35
    نازنین says:

    سلام خیلی جالب بود.
    راستش من شیطنت می کردم ولی خیلی زود تابلو می شد.
    مثلاً یه روز از کلاس بعد از امتحان داشتیم جا به جا می شدیم که با صندلیهامون بریم کلاس خودمون
    یکی از خانوم معلما که من ازش چند بار کتک خورده بودم از کلاس داشت میومد بیرون.
    من هم از شنوایی و جهتیابی سو استفاده کردم و با صندلی زدم به پاش
    ولی تابلو شد و فهمید کی بود همون وقت دوباره دوباره ازش کتک خوردم.
    یادم میاد دوست داشتم زنگ خونه ها را بزنم و فرار کنم ولی قدم نمی رسید از در میرفتم بالا زنگ می زدم تا میومدم فرار کنم تابلو می شد.
    راستی یه چیز دیگه خیلی می خواستم بدونم چه فرقی بین چشمای من و بیناها هست.
    می گفتم یا چشمای من یه چیزی کم داره یا چیزی زیادتر
    خلاصه بعضی وقتا انگشت می کردم تو چشم این و اون.
    یه چیز دیگه یادتونه کلاس دوم یه درس تو کتاب فارسی داشتیم درباره شتر
    من فکر می کردم آدما وقتی که پیر میشن و قوز در میارند
    قوز همون کار کوهان شتر را می کنه
    بچه بودم خنگ بودم

    • 35.1
      زهره says:

      وااای نازنین خییییییلی با حال بود
      ایول
      آخی چه بی رحم بوده بچه ها رو میزده ها
      میدونی من فکر میکردم ما اگه خیلی چشمامون رو باز کنیم میبینیم
      واسه همین با انگشتام اینقدر پلکها مو میکشیدم بعد نور که چشممو میزد فکر میکردم دارم بینا میشم ههه
      تازه میگفتم مثلا اونا که فلج هستن اگه خیلی خیلی به خودشون فشارر بیارن میتونن راه برن
      اون شتره رو بگو
      آهان یادم اومد فکر کنم اسمش مسافر صحرا بود آخی dیادش به خیر

  36. 36
    Adasi says:

    درود! هرکی خاطرات منو باور نمیکنه بیاد خونه مادرم،‏ هنوز آن دوچرخه در زیر زمین انباری هستش،‏ آن درخت و جوی بدون آب هم هستش،بیایید تا صحنه ی چند سال پیش را ردیفش کنم تا سرتون بشکنه و بازار خنده را برایم ردیف کند! شما فکر میکنید ما هم مثل خودتون لاف میزنیم! من واقعیت را مینویسم،‏ من همان پیر خرفتم که به خانمم میگفتم دوستدختر و همه را اذیت میکردم!من هنوز هم به خانمم میگویم دوستدختر،‏ آهاییی دوستانی که من روی صندلی داغ اذیتتون کردم-دوستدختر من خانمم است،‏ این راز را اینجا فاش کردم تا شاید بهتر با این دیوانه آشنا شوید،‏ البته من به شکل دیو نیستم،‏ به کسی دیوانه گویند که شکل دیو باشد! خخخخخخخخخخخخخ هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  37. 37
    Adasi says:

    درود! من در خاطره ی آجر گفتم:‏ جای دشمنانم که در محله هستند خالی،‏ شما گفتید:‏ دوستان بجای ما-‏ نکنه یکی از دشمنان من شما هستید و من تاحالا نفهمیده بودم،‏ حقته که یه روز با همون که عصبانی شد بیام خونه تون و دوباره بندازمتون به جون هم و بهتون بخندم!‏

  38. 38
    Adasi says:

    درود! مجتبی جون به دادم برس-من دوباره شیطنتم گل کرد و اینجارو با آلاچیق اردوگاه شمال جابه جا گرفتم و مهمترین راز تفریحاتمو فاش کردم بیا کامنت دوستدخترم را با پتک بکوب روش تا کسی نخوندش و من بتونم بازم شیطنت کنم!‏

  39. 39
    Adasi says:

    درود! بچه ها یه شیطنت و مردم آزاری دیگه-هرکی دوست داره آموزش ببینه و تجربه کنه،‏ هم صدای جالبی داره-هم خنده داره،‏ هروقت خواهرم چارزانو یا دو زانو مینشست نشانه گیری میکردم و با کف و انگشتان دستم محکم میزدم روی پایش-شرق-یا شترق،صدای دلنشینی بود و به دنبال اون صدای جیغ خواهرم بود که میگفت:‏ سوخت-سوخت-سوخت،‏ و دعوا و جنجال و بزن بزن و گیس گشی برپا میشد! آنقدر این کار تکرار شده بود که به عادت تبدیل شده بود،‏ این کار را در مرکز نابینایان هم با پسرها میکردم-من بیشتر از صدایش خوشم میاد،‏ حالا هم اگه موقعیتش پیش بیاد در اداره پای همکارانم صدای خوبی داره،‏ شطرق-مثل این است که به کسی سیلی بزنند ولی نه به صورتش بلکه روی ران پایش! خخخخخ هاهاهاهاهاهاها مخصوصا اگه کسی زیر شلواری نازک پوشیده باشه!خخخ هاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  40. 40
    fatemeh says:

    سلام سال چهارم ابتدایی بودم توی کوچه با بچه ها بازی می کردم خوردم زمین سرم شکست همسایمون برد خونشون شست نمی دونید حوض همسایه پر از خون شده بود همین که خونریزی سرم قطع شد برگشتم خونمون از روی بند رخت روسری مامان بزرگ خدا بیامرزو برداشتم و سرم کردم مامانم پرسید حالا چرا روسری سرت کردی؟گفتم یه ساله من مکلف شدم،مامان برگشت گفت بعد یه سال یادت اوفتاده.فردای همون روز همسایمون به مامان گفته بود سر فاطی چطوره بردید دکتر؟مامان با تعجب پرسیده بود مگه چی شده؟
    یادش بخیر بچه که بودم خیلی تودار بودم ولی حالا دستمو با چاقو میبرم نصف محل با خبر میشن.ممنون زهره جان یاد شیطونتای بچگیم افتادم.

    • 40.1
      زهره says:

      آخی مظلوم بودیآ
      میدونی من یه بار تو یه فیلمی شنیدم که یه نفر ابروهاشو بر داشتهبود
      با قیچی ابروهامو چیدم وای چه غوغایی بود تو خونمون اون روز ههه
      اینقدر مامانم نگران بود فکر میکرد دیگه ابروهام در نمیاد
      تو مرسی که نظر دادی

  41. 41
    Adasi says:

    درود! یادش بخیر،‏ طورطوری بازی های بچگی،‏ ما به طایر پوسیده میگفتیم:‏ طورطوری،‏ حیاط ما با سه سکو از ایوان جدا میشد،‏ من یه طورطوری ماشین را با زحمت از سکو ها بالا میبردم و توی ایوون طور میدادم تا سرعتش زیاد بشه،‏ سپس به سمت سکو میچرخوندمش و گم گم از سکو ها میپرید پایین و سرعتش بیشتر میشد و با سرعت به درب چوبی متبخت میخورد،‏ البته هروقت که پدر و مادرم نبودند این بازی را میکردم،‏ بالاخره ضربه های طورطوری کار خودشونو کرده بودند و تخته های درب متبخ را شکسته بودند، بالاخره یه روز که سرگرم طورطوری بازی بودم مادرم سر رسید و علت شکستن درب متبخ را متوجه شد! خخخخ هاهاهاهاها نفس کش بیا جلو-بنده سر میشکنم-درب میشکنم-شیشه میشکنم…‏ خخخخ حالا فهمیدید که چرا من دوست دارم کودک بمونم-آهان من هنوز هم ‏13‏ سالمه،خخخخ

  42. 42
    سامان! says:

    درود آره خب هنوز خیلیها از دست من شکارند آخه هنوز ‏۱۷ سالمه! ولی خب دیگه دیگه حوصله ی قبلا رو ندارم! ‏

  43. 43
    Adasi says:

    درود! آهان یادم اومد-شتر اسمش صحرا نورد بود،‏ مثل-کوه نورد-فضا نورد-‏!‏

  44. 44
    اصغر says:

    درود بر اهالی محله حال که بانو زهره باب اعتراف بگشودند گفتیم که ما نیز اعترافی بنماییم باشد که اندکی از بار گناهانمان را سبُک نماییم یادم هست زمان دانشآموزی بود من در یک مدرسه عادی بصورت تلفیقی درس میخوندم روزی از روزهای بسیار کوتاه پاییز دیروقت در هوایی بسیار سرد حدود ساعت 8 از کلاس تقویتی با دوستان درآمده از کوچه پس کوچه ها مشغول رفتن به منزل بودیم که متوجه بگشتیم که برق برفته است من که چسبی نواری به همراه داشتم پیشنهادی دهشتناک به دوستانم ارائه بنمودم بدیشان بگفتم که بر همه ی زنگهای در این کوچه چسب بزنیم و منتظر باشیم که چه پیش می آید آنها بقبولیدند و این کار را انجام دادیم بطوری که دو نفر نگهبانی میدادن در این طرف و آن طرف کوچه من چسب می بریدم و دوستان می چسباندند در آن سرمای شدید این کار را با اشتیاق تمام انجام بدادیم و منتظر بماندیم در سر آن کوچه. جای شما خالی وقتی برق بآمدانگار که آژیر خطر به صدا در آمده باشد همه از خانه هاشان بیرون بریختند و ما مسرور از این کارمان انگار که در المپیادی مهم مقام آورده باشیم در برفتیم. حالا از آنجا که اعمال با نیات سنجیده میشود بیشتر بار گناه این اتفاق به گردن من است باشد که سبُک گردد. راستی زهره خانم به نظر من اگه تموم پستهای سایت آموزشی باشد خسته کننده میشود و پریسا خانم شما هم نترسید اگه دستگیر شُدید من یه وکیل کاربلد سراغ دارم یه رشوه ای بهش میدیم سر و ته داستان رو هم میاره. ببخشید که طولانی شد مرسی بخاطر همه که بودید هستید و خواهید بود. راستی زهره خانم نگفتید بالاخره فهمیدید تو کیف عروس خانمهای آن زمان چی بوده و اینکه لیموترش وقتی بزرگ شد چی میشه و اینکه لیمو شیرین از کجا میاد؟

    • 44.1
      زهره says:

      درود
      خییییلی شیطون تشریف داشتیناااآآآ
      نوچ نوچ نووووووچ
      ولی خودمونیم خیلی ازین کارها دوست دارم
      میدونی من حالا هم اگه پیش بیاد زنگ خونه هارو میزنم ولی خیلی کم اتفاق میفته
      من یادمه تو تلفیقی وقتی دبیرستانی بودم واسه برگشت خیلی اتوبوس شلوغ بود منم پامو میذاشتم زیر در کلی ملت معطل میشدن تا در بسته بشه ههه
      نه آخرش نفهمیدم ولی خب وقتی بزرگ شدم دیگه فهمیدم که خوراکی و اسباب بازی نیست
      لیمو رو که آآآآره
      مرسی از نظرتون

  45. 45

    سلام، ببین زهره، من قلبمو تازه عمل کردم، باتریشم دو هفته بیشتر نیست که عوض کردم. حالا اگه فکر میکنی اون قدری پول داری که میتونی خسارت ی قلب تازه با باتری تر و تازه رو پرداخت کنی، اون وقت میتونی دیگه پست ندی. من روی ریزش نویسنده های محله، خیلی حساسم! اتفاقا من همیشه توی خانمها، ظرفیت تو رو نسبت به بقیه ی خانمها بالاتر دیدم. البته این را نمیگم که در آینده پست بدی یا ندی هاااا! این یک واقعیت بود که باید میگفتم. در کل، از تو که ظرفیتت واسه من یکی ثابت شده، انتظار میرفت خیلی ریلکس‌تر با ی کامنت از جنس پسرانه برخورد کنی. پست های آموزشی یکی از ستونهای این محله هستند. این محله، به پست های غیر آموزشی هم به عنوان ستون هاش احتیاج داره. خاطرات، یکی از مواردی هستند که من به شدت باهاشون موافقم که پست بشند. اصن دلت میخواد بدونی؟ من خودمم بچگیم خیلی کودک تخسی بودم. همین حالاشم آب باشه ی شالاپ شولوپی میکنم. خوب یادمه پارسال توی پارک بودیم. بعدش نوبت یکی از بچه های کوچکولوی چهار پنج ساله بود که از سرسره تونلی سر بخوره پایین و مامانش اون پایین منتظرش بود که بگیردش. منم نامردی نکردم و بهش گفتم عمو جون بذار من اول برم، بعد تو بیا. بچه هم طفل معصوم از همه جا بیخبر قبول کرد. همچین که توی تونل رفتم پایین، به ته تونل که رسیدم، مامان بچه که منتظر ی هیکل کوچکولو بود، منو که دید، دااااد زد یا پیغمبر! بعدشم کلی چیز بهم گفت که تو خرس گنده واسه چی سرسره بازی میکنی و خلاصه قلبش داشت از دهنش میزد بیرون. آخه ژست گرفته بود که مثلا بچشو بگیره، نگو ی خرس گنده داشت با سرعت خدا کیلومتر به طرفش نزدیک میشد! هاهاهاهاهوهوهوهوهوهوهوهیهیهیهیهی! راستی یادت باشه من مث قبل، منتظرم تو توی هر یک ماه، حد اقل یکی دو تا پست، روی تابلو های این محله، داشته باشی. ی کاری نکن همه قهر کنند بعد، اینجا سوت و کور بشه، بعد گوش کن بشه گوش نکن، بعد دیگه کجا رو داریم بریم؟ هان هان هاااان؟؟ دیگه خود دانی!

    • 45.1
      زهره says:

      درووووـ,ـوووود بر رئیس
      خب اول اون کمپوت آناناس هایی که واست اوردن رو بده بخوریم خخخ
      پول هااان نه نه نه ندارم ههه
      وااای جدی لفط داری بسیار فراوون زیااد
      آره یه ذره رو شلوغش کردم ولی خب خیلی سنگین بود حالا اشکال نداره با خودش تصفیه حساب میکنم هههههاااههاااا
      میدونی اگه جای خانمه بودم چیکار میکردم
      .
      .
      .
      .
      .
      خخخخ
      نمیدونم چیزی به فکرم نرسید
      نه وای خدا اون روزو نیاره
      انشا الله میذارم حتما
      مقسی مدیر از کامنت پر انرژیت هوهوهو
      خوش باشی تااااا آآآ عمر داری

  46. 46
    Adasi says:

    درود! من یه خواهر دارم که ‏10سال از خودم کوچک تره،‏ وقتی خواهرم ‏5یا ‏6ساله که بود یه روز ظهر تابستان پا برهنه رفته بود تو کوچه،‏ منم دمپایی پام کردم و رفتم سراغش و دستشو گرفتم و آوردمش وسط کوچه نزدیک درب خانه و وسط آفتاب روی آسفالت داغ ایستادم،‏ چند دقیقه صبر کردم،‏ کف پاهاش روی آسفالت داغ به سوزش افتاد،‏ با زبان کودکانه گفت:‏ دادا پاهام داره میسوزه،‏ گفتم:‏ ببین هوا گرمه دیگه نیای توکوچه ها،‏ با التماس گفت:‏ باشه بریم خونه دیگه نمیام،‏ منم دلم رحم اومد و رفتیم خونه،‏ وقتی داخل اطاق شدیم به مادرم گفت:‏ ای دادا خودش دمپایاشو پاش گرده و منو پابرهنه رو اسفالتا وایسونده تا پاهام بسوزه! مادرم ناراحت شد و گفت:‏ بچه گناهه اینقدر ظالم نباش! منم گفتم:‏ خوب مجبور نیست تو این هوای گرم بره توکوچه!اینم اعتراف-ظلم ازین بدتر!‏

  47. 47
    cheshmak says:

    خوب این پست هم جنبه آموزشی داره
    این که ما یاد بگیریم از همه چیز خود تعریف کنیم یا فان داشته باشیم خودش آموزش است
    می دانی برای بسیاری درمانهای حال حاضر فان را قاطی درمان می کنند چه فانی بهتر از این که یک پست هشتاد و دو تا کامنت روز اول بخوره
    ایول

  48. 48
    cheshmak says:

    خخخخ
    تازه کامنتها را خوندم چنتاش شو
    ایول من برای همه از این به بعد بد می نویسم تا اون هم بگه من دیگه پست نمی دهم بع همه بگند نه تو رو خدا پست بده یا حضرت عباس تو رو خدا پست بده
    عجب کار باحالی یاد گرفتم ها
    ایول

  49. 49
  50. 50
    cheshmak says:

    زهره اگه از این به بعد پست دادی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها
    پست نده تو رو خدا
    خخخخ
    نده
    خخخخ
    حالا تا صبح کامنت می دهم که اگه چنتاشو مجتبی پاک کرد بقیش باشه

  51. 51
    cheshmak says:

    آقا به خدا اصلا قصد این را ندارم که کسی را از پست دادن منصرف کنم به خدا
    من خودم تمام پستهای خود زهره را خوندم و از معدود پستهایست که کامنتهای زیرش را می خونم
    اصلا قصد منصرف کردن ندارم به خدا از پستهای من قشنگتر است
    حالا بگذار یک خاطره از خودم بگم

  52. 52
    cheshmak says:

    من که بچه بودم فکر می کردم توی زیر زمین خانه مان دوتا گربه هستند که زن و شوهر هستند
    خیلی می ترسیدم کلی براشون توی تخیلاتم قصه ساختم یعنی می ساختم

  53. 53
    cheshmak says:

    چون کوکم کردی حالا صدتا کامنت می گذارم
    من وقتی سوار اتوبوس می شدم چون ماشینها دیگر از کنار آن رد می شدند و یک صدای خاصی می داد فکر می کردم ماشینها می روند و یک جایی پشت سر هم می ایستند مثلا به صف
    نمی دونم فهمیدید یا نه
    وایی چقدر چل بودیم ها

    • 53.1
      زهره says:

      واااآآآ!!!
      چقدر آبکی و بی مزه بود
      هوهوهو
      از گربه میترسیدی نوچ نوچ نوچ
      متأسفم چشمک متإسفم
      میدونی اگه یه نفر دیگه این کامنت رو گذاشته بود من بهش چی میگفتم
      میگفتم چقدر .
      .
      .
      .
      هیچی ولش کن
      هههه
      تو صف؟!
      چه بی مزه
      ههاههاههها

  54. 54
    Ali mwsawi says:

    سلام باهال شده يادمه با أاقاي جشمك هر وقت حاله كلاس رفتن نداشتيم دوا ميكرديم ميرفتيم دفتر أاقاي خطاطساز تا كلاس تموم ميشد شاكي رضايت ميداد بعد هم بخشش مينمود

  55. 55
    یلدام says:

    سلام جیگیلی
    آخی نازی چقدر این کوچه , بوی گذشته های دور خودمو میده
    من گی گی لی که بودم شیطنت خونم زیاد نبود
    یک کمی فقط عاشق خاله بازی بودم زیاد
    بعدشم که تنها همبازی ی پای ثابتم دایی ییم بود که دو سال ازم بزرگتر بود
    من بیشتر شریک جرم بودم , که اینم به نوبه ی خودش جای تنبیه داشت
    خب مثلا وقتی داییم کبوترا رو می گرفت تا بشور بشورشون کنه , اعتراف میکنم من خبیث , شیلنگ رو براش نگر میداشتم
    یا وقتی شیلنگ رو فرو کرد تو حلق اون اردک سفیده , منه خبیث , شیلنگ آبو تا ته باز کردم تا زنده زنده بادش کنیم

    تو اتاق بزرگ مادربزرگ همیشه که وای میستادم تو دروازه تا داییم بهم دروازه بانی یاد بده شوتاش کجو ماوج میشدو میزد گلای رونده و غیره ی خالمو داغون میکردو بعد من از ترس اینکه اون کتک بخوره گلارو میبردمو تو حیاط دفنشون میکردم

    بابا بزرگ , ما رو ببخش پرچین باغ رو منو دایی میزدیم میلهیدیم بعد چوباشو میبردیم ته باغ تا کلبه ی درختی درست کنیم

    پروردگارا تو خودت میدونی که , من ریزه ریزه بودم عقلم قلیل بود شعورم کامل نبود میدونم که منو میبخشی پس اعتراف میکنم تا همه بدونند که
    جوجه های سه روزه ی مادربزرگ عزیزم از بیماری نبود که می مردند
    اون کبودیها , بله از بیماری نبود که رو تنشون ظاهر میشدند
    من و دایی بودیم که برای جوجه ها با آجر خونه می ساختیم و , هی تربیتشون میکردیم که ازدر برن تو , مثلا برن تو اتاق اندیشه , کار خرابیشونو بکنن
    اونام که حیوونکیا شعورشون نمیکشید , فرت فرت کار خرابیشونو دم دست , انجام میدادندو اینا بعد کتک مفصلی میخوردندو کبود میشدندو می مردنو اینا

    وای جیگیلی من اونقدرام بد نبودم ها این دایی منو اغفال میکرد
    خدایا مرا ببخش و بیامرز
    آمین یا رب العالمین

    • 55.1
      زهره says:

      وای سلاااآآآم جیگیلی جووونم
      باور کن دلم واست تنگیده بود زیاد فراوون بسیار
      این شیوه نوشتنت هم واگیردار بود ها
      ولی دلم واست اینقده شده بود الآن دیدی که چقدر رو میگم
      اصلا بهت نمیاااااد
      آخی خدایا این جیگیلی رو ببخش
      که با هم بریم کنج بهشت بشینیم تخمه بشکنیم ههه
      میگما مواظب ملودی باش فراوون زیاد
      میسی که کلی معترف شدی
      ولی کوچکولو بودیم اکشال نداره

      • 55.1.1
        یلدام says:

        اوخی ناجی ناجی
        دل منم برات یه ریزه شده
        مهمون برام رسیده بود از طرفی هم لپ تاپ شوخیش گرفته بود همینطور بی جهت کانکت نمیشد
        ببخشید که دیر رسیدم جیگیلی
        باور کن همین دو قلم خاطره ی وحشتناک داشتم
        من گی گی لی ی خوبی هستم
        هح مهربانم به شدت فقط این دایی ما را اغفال میکرد
        اینم از همنشینی با جنس مذکر
        پسر های محله به شورش در بیابید بله دقیقا با شماها بودم
        شکلک مرموزانه خندیدن
        شکلک شیطانی خندیدن
        شکلک با حرص زبان را بیرون آوردن

        هح بدرودتان باد
        خدافسی

        • زهره says:

          تو اگه کامنت هم نمیذاشتی همین که هستی منو خوشحال میکنه فراوون زیاد بسیار
          قربوست
          آره درین شکی نیست تو دخمل خوفی هستیجیگیلی خوب من

          اینا همشون تنبلن خابیدن
          وایییی
          شکلک یه کوچولو ترسیدن
          ولی بعدش خندیدن
          هه,هه,هه,,هه,,ههشکلک بی تفاوتی خخخ
          شوخی شوخی شوخی

  56. 56
    Adasi says:

    درود!!! چشمک جووون-از ازدواج گربه ها گفتی:‏ یادش بخیر حدود ‏17سال پیش یه قفل آویز گذاشتم کنار درب زیر زمین انباری و به خواهر کوچیکه ام گفتم :‏ روزها که من سر کارم اگه گربه رفتوش درب را قفلش کن،‏ یه روز ظهر وقتی به خانه آمدم-خواهرم که ‏10سال بیشتر نداشت گفت:‏ دادا امروز ‏2تا گربه رفتند توش منم دویدم درشو قفل کردم:‏ مادرم هم با خواهرم دعوا کرد و به من گفت:‏ زودباش برو درب را باز کن! گفتم کلید قفل گم شده،‏ خواهرم گفت:‏ همون گربه بود که سال گذشته چندتا بچه خشگل داشت با اون گربه چاقه رفتند توش…‏ منم با خنده گفتم:‏ پس امشب اونجا عروسیه،2روز از این ماجرا گذشت و پس از یک درگیری خانوادگی با مادرم مجبور شدم کلید را پیدا کنم و عروس و داماد زندانی را آزاد کنم! خخخخخ،‏ اگه باور ندارید تشریف بیاورید تا در حضور خانواده تعریف و تإیید شود! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  57. 57
    نازنین says:

    سلام میگم بهتر نیست که بدآموزی را تعطیل کنیم.
    دنیای کودکی چیز های خوب خوب هم داره، همچنین دوران نوجوانی.
    مثلاً من حدود 12 سالم بود که واسطه دوستی دو همشهری شدم.
    الآن هم دوستای خوبی برای هم دیگه هستند.

  58. 58
    Adasi says:

    درود!!! سیتا که مدت طولانی است که خدابیامرز شده،‏ تو هم چند روز خدابیامرز شده بودی، فکر کنم حالا هم روحته اومده اینجا داره کامنت میده! خخخخ اینجا صحرای محشر است روح ها دارند اعتراف میکنند! هاهاهاهاهاهاهاهاها

  59. 59
    Adasi says:

    درود!!! عجب!!! واقعا باید باور کرد وقتی پسرها بزرگ میشوند تغییر میکنند یا تغییر پذیرند که تغییر کنند؟!خخخخ من معتقدم تا زمانی که چشم و گوش بسته است شیطنتها کمتره،‏ اما وقتی چشم و گوش باز شد-دیگه نور الا نوره! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها راستی روح سلام گوشی مبایل منو به لبطاپ عورازه ات برسان!‏

  60. 60
    Ali mwsawi says:

    درود دلمان خنك شد كه در خاله بازي هاي كودكي نقشه راننده داشتيم يك دسته از دختر هاي محل را سواره فرقون كرديم بر دره خانه ي زنبور نهاده فاصله يافتيم تا رفيقمان تكه جوبي به سوراخ نهاد و الفرار را برقرار كرد تا 4 تا دختر كباب شوند

  61. 61
    ghanbar says:

    درود
    بیا ساده زندگی کنیم !
    ببینم راهبه مقدس اینجا چه خبره مگر مجتبی در محله اطاق شیشه ای اعتراف باز کرده و دارد بهشت می فروشد .اگر اینطوری است تمام جهنم رو چند می فروشید ؟؟ من خریدارم و این هم نوعی شیطنت است .ببینم خوب شیطنت بلدم یا نه یعنی از همه شیطان ترم !
    کارهای انجام شده
    کوچکتر بودم : با استفاده از سیم پره های چرخ دوچرخه دو قطعه متفاوت u و s می اختیم که s آن کوچتر و در دل u جا می گرفت بعد دو لبه u را با کش دو لایه به هم وصل می ردیم .سپس s را مابین کش قرار داده و می چرخاندیم .بعد از انجام این کار و مراقبت از اینکه مبادا s رها شود آن را در بسته های ورق دفتر بسته بندی می کردیم و به دوستان به اصطلاح هدیه می دادیم .چشمتان روز بد نبیند بدون استثناء همه با باز نمودن بسته و شنیدن صدای آن می ترسیدند و ما کیف می کردیم .البته خانم ها و دختر خانم ها بیشتر می HHHترسیدند .!
    این هم نوع بدش که برای من اتفاق افتاد
    از بد شانسی های من این بود که دبیرستانی بودم در بیابان و زمین های اطراف خانه امان درس می خواندیم .اون زمان مثل الان نبود و امکاناتی وجود نداشت .در حال درس خواند بودم که به ناگاه درد خیلی زیادی رد ستون فقراتم حس کردم و به ناگاه ایستادم .با زیر پوش بودم ! احسا سنگینی خاصی در ستون فقراتم داشتم .دستم را بدون فاصله به شپت کمرم بردم و گلوله ای مفتولی از نوع سیم برقکه معروف به مفتول 2.5 بود را از بدنم جدا کردم که با این عمل صدای خنده چند نفر را شنیدم بلافاصله برگشتم و متوجه شدم با کمان کشی مورد حمله ناجوانمردانه قرار گرفته ام و فرد شناسائی شد ولی بدون عکس العمل به او تصمیم خودم را گرفتم و هرگز قدمی را به دنبالش بر نداشتم .گلوله را نزد خودم نگهداشتم تا در فرصت مناسب به خودش هدیه دهم .کمانی با سه لایه کش ساختم و همواره همراهم بود مدت زیادی گذشت بیش از دو سال روزی متوجه حضورش شدم بدون اینکه متوجه شود خودم را به سرعت به او رساندم و با تمام قدرت هدیه اش را به خودش باز گرداندم وقتی که برگشت و مرا دید حلقه اشک رد چشمانش جمتع شده بود .بلافاصله گفتم چیزی که عوض دارد گله ندارد .او هم یادش آمد چیزی نگفت و رفت .ولی من نتوانستم مثل او بخندم .نمی دانم شاید بشود به من گفت گینه ای اما سزای افراد بد همین است .
    از ملخ انداختن بر روی زن عموی خودم که یک روز حتی بیهوش هم شد که دیگر نیم گویم .
    امیدوارم که مجانا مورد رحمت خدا قرار بگیرم و در این پست بهشت به من و سایر هم رزمانم که اعتراف کرده و شهامتشان ستودنی است مصیب گردد .

    • 61.1
      نخودي says:

      واي سلام عمو قنبر آقا!!!!!!
      محله گم كرديد؟ از اين طرفا ؟؟؟؟؟؟
      خداييش جاتون تو محله خيييلي خالي بود خيييلي …..

      “برم حالا كامنتتون رو بخونم”

      • 61.1.1
        ghanbar says:

        درود
        با تشکر از شما نخودی گرامی و همچنین زهره خانم که با درج یان پست رنگ و روی تازه ای به محله بخشید .
        نخودی شما لطف دارید .راستش هستم و اخبار و رویدادها و مقالات محله را میخوانم اما به دلیل حجم بالای پست ها اعتراف می کنم که قادر به خواندن پست نبودم چه رسد به کامنت ! ضمن اینکه مطلبی هم ندارم که بخواهم در محله پست کنم .
        علاوه بر اینها face و skype میل های ایستگاه سرگرمی که به تازه گی مدیر محترم مرا پذیرفته اند و سایت های دیگر از جمله سعید پناهی و پوریا نامدار و … را نیز اضافه بفرمائید یادم رفت بشنو …
        تتمه این همه اطلاع رسانی این است که سیستم این حقیر گویا در حال منقرض شدن می باشد و هنگ های متعدد دارد شاید از ماهور محترم باشد یا اینکه کمی هم سخت افزاری کهنه شده و همه اینها دست به دست هم داده تا این مشکل بروز کند .والا من این محله را خیلی خیلی دوست دارم و لحظه ای حاضر نیستم بدون حضور در محله روزم را به پایان برسانم .ضمن اینکه دوستان زیادی در حال تردد در محله هستند متاسفانه از دوست راننده امان خبری نیست دوست همدانی امان .اگر اخباری دارید به ما هم بدهید .خوشحال هستم که به جمع نویسندگان افزوده شده و این زنگ خطری باید باشد برای چشمک خان که هنرشان را کم فروشی می کنند .

        • نخودي says:

          در هر حال ما از شما نمي پذيريم
          حضور شما خب آخه اين كه حضور نيست
          من شخصاً هميشه تو كامنت دوني دنبال شما بودم
          كامنت هاتون رو جدي يه طور جالبي مي نويسيد كه خب من دوست دارم بخونم بقيه رو نمي دونم و اميدوارم به زودي مشكل سيستمتون حل بشه بيشتر در كامنتدوني ملاقاتتون كنيم، بقيه سايت ها و گروه ها هم بله خوب هستند ولي خب راسياتش هيچ جا اينجا نميشه اين رو رو تجربه شخصيم مي گم نه اين كه بخاطر چاپلوسي و اين حرفا باشه كه من اصلاً اهلش نيستم ….
          “راستي زهره جون شرمنده پستت رو اشغال كرديم ….. خخخخخ يعني خدا خيلي خيلي خيرت دهد …. خخخخ ….

        • زهره says:

          راستی آره منم دلم میخاد از آقای معصومی یه خبری بگیرم
          نکنه زبونم لال آخرش کار دست خودشون دادن
          وای نه,
          خدایا

          به هرحال اگه بی صدا دارن میخونن من خواهش میکنم یه خط هم که شده بنویسن
          آقای مسعود و سامان رو از پشت دیوار کشیدیمشون بیرون امید که آقای معصومی هم اونجا باشن بیان بیرون

    • 61.2
      زهره says:

      درود عمو قنبر عزیز باور کنید چقدر خوشحال شدم اینجا دیدمتون
      مشعشع کردین پستمو
      نه چرا جهنم گوش کنیها اختصاصی یه طبقه از بهشت رو دارن
      عموووو خیلی شیطون بودیناااا
      وای ملخو بگو خوشحالم که زن عموتون زنده موند
      ندا اومد بخشیده شدین گوش کنیها, هاهاها
      خیلی ممنونم که افتخار دادین نظر گذاشتین
      بازم سر بزنین

  62. 62
    Adasi says:

    درود! عمو غمبر جون-من جهنم را برایت خریده ام،‏ چون مدتیست مرحوم شدی!‏

    • 62.1
      ghanbar says:

      درود
      با کمال تشکر از وجود حضرات آیات وعظام محله و شما سرور ارزشمند و گرامی که بار کناهان ما را داوطلبانه به دوش می کشید .
      من شخصا راضی به بیکار و از کار افتادن شیاطین بزرگ این سرزمین کهن نیستم .همچنین به خاطر بی دقتی و فراموشی حضور شیاطین بزرگ که بعد از ارسال کامنت متوجه شدم از محضر شیطان بزرگ محله طلب استغفار نموده امید دارم که این مهم از سوی ایشان مورد قبول واقع شود .
      ضمنا اگ راین همه به فکر ما هستید یک فکری هم به حال سیستم در حال انقراض ما بفرمائید قانونی هست که اگر به بچه های بهزیستی مدد برسانند از پرداخت مالیات معافند اربابان .پس با رایزنی های شما و وکلای حقوقدان محله موجب ترویج این فرهنگ در استان های مختلف کشور باشید .با تشکر .
      امید که مورد رحمت واقع شویم .
      ه_____—-وم

  63. 63
    شبرنگ بی فروغ says:

    سلام من هم هستم بکشید کنار من رو هم جا بدید بابا چه خبرتونه نزن آقا نزن خانم
    ما از مدرسه داشتیم میرفتیم که پسر عموی من جلوتر از ما در یک جوشکار که خونه اش بغل مغازه اش بود رو زد و فرار کرد طرف دراومد و من رو جلو در خونه اش دید و دنبال من کرد من دیدم که نزدیک میشبه کیفم رو پرت کرده و طرف کیف رو برداشت و من بدون کیف رفتم خونه که مامانم ماجرا رو جویا شد و من سرزنش شدم به جرم نکرده ولی تلافی کردم و تیله های پسر عمو رو با جاش کش رفته و بین بچه ها با افتخار پخش کردم که وقتی فهمید کم مونده بود سکته بزنه ها ها ها خ خخخخخخخخخخخخخ

  64. 64
    Adasi says:

    درود! راستی عمو جون-چرا نیومدی کنار صندلی داغ من تا عقرب نیشت بزنه کمی بخندیم!هاهاها

  65. 65
    Adasi says:

    درود! تازمانی که شیطون اینجا هست از بهشت خبری نیست-‏ وعده ی الکی به خودتون ندهید! اینجا محشر است و فقط باید اعتراف کنید!خخخ

  66. 66
    cheshmak says:

    خخخخ راستی یک بار هم مامانم بهم می گفت اگر حرف بزنی می گم یک سر و دو گوش بیاد بخوردت ها

  67. 67
    منتقد says:

    درود فرار همه فرار كنيد فراموشي ويروسي در محله انتشار يافته و در 24 ساعت همه ي دوستان را مبتلا ميكند مدتي هست كه راننده ي محل عوض شده أقاي معصومي بازنشست شدند و بجايي ايشان جنابه ميلاد به استخدامه محل درامدند

    • 67.1
      زهره says:

      واییی منتقد آقا یا منتقد خانم
      گفتم حتما اومدی انتقاد کنیها, هاها
      نه میلاد که راننده ماشین سنگینه
      کی مال همدانه هاااان
      رفتم فیلم رو یه دوری زدم
      همش که ترکی بود ولی خب
      به هرحال که امیدوارم هرجا هستن شاد و سلامت باشن

  68. 68
    Adasi says:

    درود! یه روز تصمیم گرفتم بلایی سر یه گنجشگ بیاورم،‏ گنجکی که به اطاق وارد شده بود را زندانی کرده سپس گرفتیمش ‏،‏ مقداری گچ در آب ریختم و دو عدد پوست گردو آماده کردم،‏ سپس پاهای گنجشگ را در پوست گردو قرار داده و گچ را اضافه نمودم،‏ وقتی گچ سفت شد گنجشک را روی زمین گذاشتم تا پرواز کند،‏ اما قدرت پرواز نداشت زیرا گچها سنگین تر از آن بود که گنجشک میتوانست با خود حمل کند،،‏ گنجشک هرچه تلاش کرد حتی نتوانست چند سانتی متر هم حرکت کند یا بپرد،‏ در نتیجه مجبور شدم با زحمت بسیار گچ سفت شده را از پاهایش جدا کرده و پاهایش را از داخل پوست گردو آزاد کنم،سپس آزادش کنم!‏

  69. 69

    یه روز وقتی من و داداشم از مدرسه اومدیم دیدیم مورچه ها چندین متر صف کشیدن. فک کنم داشتن ییلاق قشلاق میکردن. ماهم با آفتابه آب ریختیم روشون. حالا که دارم فک میکنم ما چقد جنایتکار بودیم. خدایا مارو ببخش

  70. 70
    اصغر says:

    سلام من یه بار خاطره گفتم اما امروز از روی بیکاری اتفاقی دیدم که هنوز سیل کامنتهاتون ادامه داره گفتم یه خاطره دیگه هم نقل نمایم. من یه بار اول ابتدایی که درس میخوندم به یکی از بچه ها که یه کلاس بالاتر از من بود گفتم که من جادو بَلدم اون هم که کنجکاو بود با التماس از من خواست که جادوش کنم تا ببینه چطوریه من گفتم اینطوری نمیشه تو اول باید یه سکه پیدا کنی بعد اونو بدی به من تا من جادوت کنم یواشکی یه سکه گذاشتم جلوی پاش اون هم پاش به سکه خورد و اونو برداشت و گفت انگار خدا با منه من هم سکه رو که مال خودم بود برداشتم و دروغکی زیر لب چیزی خوندم و گفتم که جادوت کردم اون هم رفت و فرداش ترسان و لرزان اومد مدرسه و گفت که جادوت اثر کرد من که قمپز در کرده بودم خودم رو نباختم و گفتم که میدونم چی شده این موند تا بعدها که با هم صحبت میکردیم بهش گفتم که اون جادو دروغ بود اون هم بهم گفت که اون روز که من رفتم خونه مامانم رفت خونه همسایه من تنها بودم که صدای عجیبی از تو حیاط شنیدم و ترسیدم و دوان دوان خودم رو به کوچه رسوندم دختر همسایه ترس منو دید و منو پیش مادرم برد بعدها فهمیدم که اون صدا صدایی جز صدای گربه نبوده است. خدا منو ببخشه که موجبات ترس طفل معسوم رو فراهم کردم اگرچه خودم هم کودک بودم.

  71. 71
    Adasi says:

    درود! خخخخخ هاهاهاهاهاهاها،هرچی باشه من به جهنم ایرانیان وارد میشوم،‏ آخه مگه نمیدونی هه نفر رفت جهنم و عذابشو خودش انتخاب کرد،‏ رفت جایی که بوسیله ی قیف قیر داغ در حلق گناهکار میریختند،‏ خلاصه اونجا همیشه یه جای کار میلنگید،‏ یه نفر قیر داغ میکرد-یکی قیف را داخل دهان گناهکار میگرفت یکی با ملاغه قیر را داخل قیف میریخت،‏ هروقت قیر داغ آماده بود-نگهدارنده قیف مرخصی بود،‏ هروقت مسئول قیف و ریزنده ی قیر بود-قیر ز مرخصی بود،‏ هروقت مسؤول قیف و پزنده ی قیر بودند-ریزنده ی قیر مرخصی بود!آخجون من میرم جهنم ایرانی که همه چیزش لنگ باشه! خخخخ

  72. 72
    زهره says:

    آره خدایی اینو خوب اشاره کردین
    پس بهشت هم نرفتیم نرفتیم
    واییی نه خدایا بقشمید

  73. 73
    Adasi says:

    درود! اینجا دفتر خاطرات من است،‏ یک شب قرار شد برای پسر عمه ام که از تهران آمده بودند و مهمون ما بودند روح ظاهر کنم،‏ اطاق را تاریک کردیم،‏ سپس سرش را داخل خشتک شلوار قرار دادیم،‏ من از پاچه ی شلوار برایش ورد میخواندم و او گوش میکرد و منتظر بود تا روح مادر بزرگ ظاهر شود تا با هم صحبت کنند،‏ چند دقیقه گذشت،‏ نوجوان تهرانی خوش باور انتظار میکشید،ناگهان لیوان آب سرد را از پاچه ی شلوار روی صورتش ریختم،‏ دختر کوچولو ها که از خنده شلوارشون را خیس کردند و بازی پایان یافت! ولی او هنوز منتظر دیدن روح بود که دومین لیوان آب سرد روی صورتش خالی شد و تازه متوجه شد که ظاهر کردن روح فقط یه بازی بوده است!‏

  74. 74
    سیتا says:

    وای چه محشری به پاست، آقا عدسی چه خبره برخی جاها کلی خندیدم مثل احضار روح اما بیشتر جاها گفتم چه بیرحم در حق خواهر و گنجشک بخت برذگشته اما بازم بنویسین من مطمئنم کلی اعتراف زیر آستین دارین بتکونید تا بیاند

  75. 75
    ترانه says:

    من اعتراف می کنم بچگیا فکر می کردم برای عمل لوزه خواهرم سرشو از گردن جدا می کنن و لوزه رو در میارن و می چسبونن سر جاش!

  76. 76
    Adasi says:

    درود! آخه ‏30تاجون-مگه نمیدونی که خیلی از کارهارو نمیشه اینجا نوشت! ولی خوب این یکی را با سانسور میگم-یه روز عصر یه روباه ضعیف از دهانه ی خروجی رشته غنات روستا خارج شده بود و یکی از چوپانها وی را به قتل رسانده بود،‏ یکی از بچه ها بلافاصله این خبر را در جمع فاش کرد،‏ منم گفتم:‏ بچه ها بریم سراغش،‏ دسته جمعی رفتیم جنازه را برداشتیم و با شعار هایی که من میساختم جنازه را مانند توپ به سمت یکدیگر پرتاب میکردیم و شعار میدادیم و شعر من در آوردی میخواندیم،‏ پس از چند ساعت که شب شده بود و همگی خسته شدیم،‏ بچه ها به خانه هایشان رفتند،‏ سپس من جنازه را با خود بردم و نزدیک خانه پنهان کردم،‏ فردا صبح که با گوسفندان به کوهستان میرفتم طنابی برداشتم و یک سر آن را به پای جنازه بستم و سر دیگر طناب را به پالون خر گره زدم هر جا من با گوسفندان و خر میرفتیم روباه با چند متر فاصله روی زمین کشیده میشد و ما را همراهی میکرد،‏ پس از چند روز جنازه بوی گند گرفت،‏ هر شب که به خانه می آمدم حدود پنجاه متری خانه در بیابان جنازه را دفن میکردم و فردا صبح روز از نو روزی از نو،‏ حدود یک ماه بازی خوبی بود برای آزردن مردم روستا با پخش بوی گند جنازه ی روباه در اطراف روستا! بالاخره مردم با پدرم صحبت کرده بودند که پدرم به فریادشون رسید،‏ یه روز صبح وقتی طبق معمول با خر و گوسفندان از خانه خارج شدم و به جنازه رسیدم پدرم کیشیکمو کشیده بود و شب که برگشتم و جنازه را دفن کردم،‏ پس از دفن پدرم رفته بود و جنازه را برداشته بود و یه جای دیگه دفن کرده بود تا من دیگه نتوانم پیدایش کنم،‏ پدرم اینطوری توانست مردم روستا را از شر این بوی گند خلاس کند! البته این مردم احمق حقشون بود که من اذیتشون کنم!‏

دیدگاهتان را بنویسید