در مسير رفتن به كتابخانه قسمت آخر

سلام دوستان عزيزم

توي اين بخش قسمت آخر داستان رو براتون نوشتم اميدوارم تونسته باشم اشاره كوچكي به مشكلات دوستان هم نوع خودم داشته باشم.

قسمت آخر

نزديك پنج دقيقه بود كه من توي قطار بودم جمعيت افرادي كه ايستاده بودن از هميشه كمتربود براي همين تونسته بودم كنار دريه جاي دنج براي وايسادن پيدا كنم و به سوارو پياده شدن مردم نگاه كنم تا اينكه رسيد به ايتسگاه امام خيمني كه به نظر من يه ايستگاه پيچيده محسوب ميشه چون محل اتصال دوتا مسير مختلفه و هميشه خدا شلوغه. محكم ميله كنار دستم رو گرفتم تا با جمعيت بيرون نرم و كساني كه دارن سوار ميشن منو از جام به سمت ناجوري هل ندن چون توي اين حالت زياد توجه نميكنن كه اطرافشون چه خبره فقط در تلاشن براي پياده شدن. خب انگار تونسته بودم خودمو سر جام نگه دارم و خيالم راحت شد كه تا مسيري كه ميخوام پياده بشم ديگه هجوم جمعيت نيست. زمان خيلي دير ميگذشت. قطار كند ميرفت. داشتم حسابي كلافه ميشدم كه ايستگاه مقصدم رو اعلام كرد و حسابي ذوق كردم. وقتي از قطار پياده شدم چون محيط برام نا آشنا بود و زياد توي اين مسير رفت و آمد نداشتم خواستم عصامو از توي كيفم دربيارم و مسيرو با عصا راحت تر پيدا كنم ولي يه حسي توي وجودم بود كه مانع اين كار ميشد با خودم گفتم تو كه يكم بينايي داري آروم آروم ميري چيزي نميشه. نه اما اگه يه چيزي جلوي راهم باشه كه قبلا نبود چي؟ آخه اگه يكي با عصا منو ببينه چي پيش خودش ميگه ؟ اين دختره رو ببين آخي طفلك نابيناست چه حيف. از ترحم خوشم نميومد دوست داشتم بدون جلب توجه راه برم اما وقتي مسير بيرون مترو رو تصور كردم و زمان زيادي رو كه توي اين مسير نرفته بودم به سختي خودمو متقاعد كردم كه عصا بردارم .

خب جلوي در خروجي بودم و عصا رو توي دستم داشتم. احساس مي كردم الان همه دارن منو نگاه ميكنن و منو به هم نشون ميدن. حس بدي بود اما چاره اي نداشتم بايد ميرفتم بايد. ياد ميگرفتم. بايد قبول مي كردم كه به عصا نياز دارم. پس يه نفس عميق كشيدمو جلوتر رفتم سه تا پله پهن كه علامت شروعش معلوم نبود اينجا بود كه عصامو روي پله ها حركت دادم و تونستم تشخيص بدم كه كجاست خب حالا وارد يكي از خيابون هاي پر تردد مزكر شهر شده بودم فضا پر بود از صداي ماشين و بوق هاي مختلفشون. براي رسيدن به مقصدم بايد ده دقيقه پياده ميرفتم و حدود پنج تا كوچه رو رد مي كردم. كتابخونه اونطرف خيابون بود. يه خيابودن عريض كه دوطرفه بود واز پل عابر پياده هم خبري نبود. دو دل بودم كه همين جا جلوي مترو برم اونطرف يا نه؟ صبركنم جلوي كتابخونه برم؟ كه آخرش به خاطر اينكه جايي كه بودم احتمال آروم تر رفتن ماشين ها بخاطر مترو زياد بود تصميم گرفتم از همون جا برم اون سمت. در حالي كه عصا رو جلوي خودم نگه داشته بودم. چند قدم به سمت خيابون برداشتم تا اينكه عصام به لبه جدول برخورد كرد. عجب جدول بلندي هم بود عصامو بردم جلو تر ببينم پل داره يا بايد از روش بپرم؟ و ديدم كه نه بابا پل كجا بود البته قبلا داشت حالا كجا رفته خدا عالمه. لبه اونطرف جدول رو هم بررسي كردم اونم بلند بود و جوي آب نسبتا پري هم توي فاصله اين دوتا به شدت تمام جريان داشت. حالا بايد طوري قدم برميداشتم كه  دقيقا پام بره روي اونيكي لبه جدول. با ترسو لرز پامو بلند كردم با عصام پهناشو محاسبه كردم و به همون اندازه قدم برداشتم خوشبختانه درست بود. وارد خيابون شدم و زياد جلو نرفتم چون ماشين ها نزديك به كنار جدول حركت ميكردن. ماشاالله خدا بده بركت چقدر ماشين؟ اين همه دارن كجا ميرن؟ يكم ترس به جونم افتاد اطرافم خلوت بود و كسي از خيابون رد نميشد تا باهاش برم در نتيجه خودم بايد ميرفتم. تمام حواسمو به دورو برم و ماشين ها جمع كردم آروم قدم برداشتم اول مراقب سمت چپم بودم چون جهت عبور ماشين ها از چپ بود. عصامو جلو گرفتم و باهاش زمين رو هم بررسي ميكردم كه چاله اي نباشه. ماشين ها سرعتشون رو كمتر كردن. بعضي هاشون هم تا من رد بشم وايسادن. ديگه اين قسمت داشت تموم ميشد كه صداي يه ماشين كه سرعت زياد داشت شنيدم بي اختيار يه قدم كوچيك عقب رفتم و اون با سرعت خيلي زياد  با فاصله خيلي كمي به اندازه همون يه قدم بدون اينكه ذره اي از سرعتش كم كنه از جلوي من گذشت و من صدايي از عصام شنيدم اومدم راهمو ادامه بدم ديدم يه چيزي توي عصام تغيير كرده چند ضربه به زمين زدم باهاش. ديدم بله چي شده! نازنين عصاي من كه تازه باهاش آشتي كرده بودم مجروح شده بود. انگار داشت فرياد ميزد دلم براش سوخت بدن لاغرو نهيفش زخمي شده بود موقع عبور اون ماشين قسمت پايينش رفته بود زير چرخ ماشين. وسط خيابون يه جدول كوچك بود كه دوطرفو از هم جدا مي كرد ازش رد شدم و اين بار باز عصايي كه زخمي از بي دقتي برداشه بود. به همون آرومي قبل از اينطرف هم گذشتم. آخيش به پياده رو رسيده بودم يه نفس راحت كشيدم. واي چه خوب پياده رو بالاخره امنيت حالا با خيال راحت ميتونستم برم. اما نه انگار امنيت معني نداشت يه نگاه كوتاه توي محدوده ديدم انداختم واي خدايا چه خبره اينجا اين همه آهن چيه وسط راه با فاصله هاي مختلف كار گذاشتن؟ بالاي سرمو نگاه كردم ديدم به به اين ساختمونه داره تعميرات ميكنه و اينا داربستن. يه خنده از روي تمسخر به فكر خودم كردم و با خودم گفتم حالا در درياي امنيت اينجا ميتونم بدوم بدون اينكه به چيزي برخورد كنم چه خوب! اين پياده روي چهار پنج متري دو سسه مترشم اينطوري پريده بود. ولي من بايد هرطور بود ميرفتم پس آماده حركت شدم دوباره عصاي مجروحمو جلوم گرفتم و به زمين نگاه كردم. واي چه عالي سنگ فرش مخصوص داره چه توجهي به ما شده بود توي اين مكان! از روي همون سنگ فرش شروع به حركت كردم اين داربست هاي محترم دقيقا وسط اين مسيري كه حاصل توجه به ما بود گذاشته شده بود. حالا من بايد توي اين آهنا پيچ ميخوردم حواسم به جلوي پام بود كه سرم به يه چيز آهني برخورد كرد و صداي ضربه توي گوشم پيچيد دردم گرفته بود سرمو بلند كردم كه ديدم يكي از آهناي اين داربسته كه با اين كارش به من عرض احترام و خودنمايي كرده. سرم گيج رفت دستمو بردم سمت جايي كه درد ميكرد كه ديدم به برجستگيه زيبا رو پيشونيم ايجاد شده. خب حالا زيباتر شده بودم و اثر امنيت روي چهرم كاملا نمايان بود. عجب روزي بودا! چقدر من مورد توجه بودم! بازم راهمو ادامه دادم اين كوچه تموم شده بود. كوچه بعد رو بدون مانع از روي همون مسير ويژه رفتم و به خير گذشت. اومدم وارد كوچه بعدي بشم ديدم يه ميله آهنيه بلنده كه روي اون يه تابلو گذاشتن جلوي راهم سبز شد. آخ ولي نه من جلو اون سبز شده بودم. تنونستم ببينم چي نوشته فقط ديدم شبيه يه علامت راهنمايي و رانندگيه يه چيزي شبيه بوق روش بود. بهش اداي احترام كردم و خدارو شكر كردم كه تونسته بودم به سلامت از كنارش بگذرم. چند قدم رفتم جلو ديدم اي واي دارن اين مسير رو تعمير ميكنن و همه سنگ فرش هاش رو كندن حالا بايد از گوشه خيابون ميرفتم. خب ديگه چه ميشد كرد؟ تنها راهم اين بود كه خيلي آرومتر برم. رفتمو رفتم تا اينكه باعصايي كه از شدت درد ديگه رمق نداشت يه چاله پيدا كردم براي فاضلاب بود كه درش روش نبود. چه صحنه زيبايي تماشايي بود خيلي راحت ميشد افتاد توش و با پاي شكسته دراومد بيرون. خب شانس بامن يار بود كه عصا داشتم چون با تكيه به ديد كمم نميتونستم ببينمش با عرض ادب به اون چاله از كنارش گذشتم. واي چرا نميرسم؟ چرا راه انقدر كش اومده؟ خسته شده بودم كه ديوار هاي كتابخونه رو ديدم. آخجون رسيدم رسيدم. توي ذوق رسيدن بودم و از مسير وژيمون راه ميرفتم كه يه موتوري دقيقا از روي همون مسير اومد روبه روم من متعجب موندم مگه اين راه مال ما نيست پس الان اين اينجا چيكار ميكنه؟ آهان شايد رفتن از روي اين خط سرعتشونو تند ميكنه! حالا جالب اينكه اون موتوري مسيرشو تغيير نداد من از جلوش رفتم كنار خيلي جالب بود. خب اينم گذشت من همچنان به راهم ادامه دادم تا اينكه به در كتابخونه رسيدم. حسم طوري بود كه انگار يه فتح بزرگ انجام دادم با خوشحالي وارد كتابخونه شدم و چون فضاي داخلشو يادم بود سرعتمو بردم بالا عصاي زخميم رو هم آروم جمع كردم تا بيشتر دردش نياد و دوباره گذاشتمش توي كيفم و داخل محيط كابخونه شدم.  مشغول انتخاب كتاب شدم يك ساعتي كارم طول كشيد و كتاب مورد نظرمو انتخاب كردم و در حالي كه تو فكر مسير برگشت و ماجراهاي پيش رو بودم آماده برگشتن شدم.

درباره سكوت

من سارا قبادي هستم كارشناسي علوم اجتماعي كرايش خدمات اجتماعي خوندم متولد 1361 و ساكن تهرانم. از بدو تولد كم بينا بودم.معتقدم مشكل بينايي با تمام سختي هايي كه داره نميتونه مانع پيشرفت باشه و تا جايي كه تونستم تلاش كردم كه از لحظه لحظه زندگيم بهترين استفاده رو ببرم. در حال حاضر در بخش خصوصي بهزيستي به عنوان مددكار مشغول به كار هستم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 پاسخ به در مسير رفتن به كتابخانه قسمت آخر

  1. 1
    زهره says:

    آخیش بعد دیشب تا حالا که اومدم
    اولولووولللوووولللووووللل
    بعد میرم میخونم فعلا بر سکوی اول بایستم کلی ذوق کنم

    • 1.1
      منتقد!!! says:

      سلام
      من خیلی متاسفم که این کار که فکر میکنید شوخی بامزه ای هست دیگه خیلی نخ نما شده و بعضی ها هنوز روی این کار زشت تاکید دارن و با هم رقابت میکنن ,
      حالا شما اول شدی کجا رو گرفتی یا چقدر مهم شدی ؟
      این کار به نویسنده یک مطلب جدی و مهم جز بی احترامی نیست ,
      لطفا کمی فکر کنید دلیل این کارتون چیه , حالا نمیخواهم خیلی دیگه بیشتر ادامه بدم اما بدونید اینکار نه تنها بامزه نیست بلکه خیلی زشت و بی احترامی میباشد , بهتر برای رقابت و عرض اندام راه دیگه ای رو در پیش بگیرید که هم جالب باشه و هم به درد خودتون و بقیه بخوره .

  2. 2
    اصغر says:

    سلام من هم دوم مدال نقره هم مال من شد

  3. 3
    Adasi says:

    درود! در داستان سرایی و خاطره نویسی مهارت خوبی دارید،‏ همچنان ادامه دهید تا موفقتر شوید! مدال برونز هم برای عقرب!‏

  4. 4
    سحر مرادی says:

    سلام سارا جون داستانت خیلی قشنگ بود خیلی از مشکلات رو گفته بودی و خیلی هاشو نگفته بودی. ولی ادامه بده گلم میتونی داستان های بهتری رو بنویسی. منتظر داستانهای زیبای بعدیت هستم.

    • 4.1
      سكوت says:

      سلام سحر جان خوشحالم که مورد پسندت بوده مشکلات زیادن این فقط چشم انداز کوچیکی بود که خیلی وقت بود ذهنو درگیر کرده بود و میخواستم حرفی زده باشم.

  5. 5
    cheshmak says:

    به دوستان یک بار دیگر عرض کنم قهرمانی قانونش این است که باید متن را بخونید و نظر داشته باشید نه الکی بگیند وگرنه قبول نیست
    این صد بار
    اما سارا زیبا می نویسی خیلی بیشتر از آنهایی که ادعا می کنند الکی

    • 5.1
      سكوت says:

      سلام چشمک بخاطر تعریفی که کردی ممنونم ولی من هنوز خیلی مونده تا خودم بتونم از نوشته هام راضی باشم.
      راست میگیا نخونده که نمیشه اول شد.

  6. 6
    mohsen naderloo says:

    درود بر خانم قبادی
    من تمام نوشته ی شما رو خوندم ماجرای رفتنتون به کتابخونه قصه ی زندگی همه ی ما نابیناهاست که هر روز و هر ساعت چندین و چند بار تکرار میشه و متاسفانه هیچ بنی بشری نیست که گوش شنوا داشته باشه و چاره ای به حال ما بکنه کاش یکی بود که به جای اینکه فکر این همه روزمرگی باشه کمی هم به ماها فکر میکرد ولی افسوس و صدهابار افسوس
    چند روز پیش خود من هم در یکی از چاله های کنده شده در وسط خیابان توسط یکی از شرکتهای خدماتی افتادم و یکی از دنده هایم آسیب دیده و قدرت تکان خوردن را از من گرفته و هربار که مینشینم یا بلند میشوم دردی تمام وجوودم را فرا میگیرد که با همین درد هزاران بار لعنت میفرستم به همه ی مسئولینی که بی مسئولیتی از تمام سر و ریختشان میبارد و از دولتی که هیچ فکری برای ما نمیکند و نخواهد کرد آدم با شنیدن این چیزها فقط آرزو میکند کاش نبود

    • 6.1
      سكوت says:

      سلام آقای نادرلو بخاطر آسیبی که دیدین خیلی ناراحت شدم. این داستان کوتاه رو نوشتم تا بگم مشکل برای ما نابینا ها و کم بیناها زیاده و کسی هم به فکر ما نیست ولی با وجود همه این مشکلات داریم زندگیمونو میکنید مطالعه میکنیم تحصیل میکنیم و از نظر علمی میتونیم پیشرفت کنیم. نبودن ما چیزی از این مشکلات کم نمیکنه باید باشیم و فعالیت کنیم و از زندگی با همه سختی هاش لذت ببریم
      برای منم این اتفاقات افتاده سخت هم بهم گذشته ولی دوست دارم باشم و زندگیه خوبی برای خودم بسازم

  7. 7

    سلام سکوت جان. کارت عالی بود. تو میتوانی پس با اعتماد بنفس بالا ادامه بده که اوج قله های موفقیت در انتظار توست…علاوه بر اینا دسفروش ها و مغازه دارهایی هم که وسایلشونو داخل پیاده رو ها میذارن و همچنین دوچرخه سوارای ناشی که حتی منم که دیدم تقریبأ خوبه ولی اندازه ی مار ازشون میترسم هم موانعی هستن که هر روز بیشتر از دیروز بر سر راه نابینایان سبز میشن. متشکرم.

  8. 8
    نخودي says:

    عجب يعني اولش سلام
    بعدش دوباره عجب
    اين قسمتش انگار واقعي تر به نظر مي‌رسيد
    شايد هم برا من ملموس تر بود
    چند وقت پيش به يكي از خواهران گفتم اين سنگفرشها مناسبسازي برا نابينايان هست گفت فكر كردم گذاشتند وقتي برف بياد روش راه بريم ليز نخوريم يعني داشتم از خنده مي‌پكيدم گفتم بگم شما هم از مزاياي ديگه شون آگاه بشيد اگه نيستيد البته يكي ديگش هم اينه كه اگه متوري بتونه بدونه منحرف شدن از رو اين مصيرها حركت كنه خيلي متوري متور سواري هست و كلاً با كمالات متوري …. در مورد داربست هم هيچي نمي گم كه بيشتر قضيه رو ملموس تر كنم ….
    سارا جون بازم منتظر نوشته هاي پر محتوات هستم و هستيم …
    مصير رفت و آمدت بي خطر

    • 8.1
      سكوت says:

      سلام نخودي عزيز ممنونم. راست ميگي خيليا نميدونن اون مسير مخصوص نابينايانه شايدم بخاطر همينه بهش به عنوان يه مسير معمولي نگاه ميكنن و گاهي هم پيش خودشون اونو مخصوص كاري خاص تصور ميكنن.

  9. 9
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. خیلی خوب و رووان بود. توی هیچ چیزی اغراق نشده بود.
    حالا این که چیزی نیست. توی مسیر کتابخونه ی رودکی یه خیابون هستش که با کل خیابونای تهران فرق داره. توی این خیابون ماشینا اول از راست به چپ میرن و بعد از چپ به راست. حالا فکر کن یه نابینا اولین بارش باشه که از اونجا رد میشه. اون طرف خیابون هم باید از یه جوب رد بشی و وارد یه کوچه بشی که روی این جوبه یه پل گذاشتن. ولی دقیقً جلوی این پل توی پیاده رو از این سطل آشغال بزرگا گذاشتن. یعنی عاشق مسئولامونم.

    • 9.1
      سكوت says:

      سلام آقاي حسيني
      حق با شماست اون خيابون كه به كتابخانه معروفي هم منحي ميشه بايد بهتر از همه جاي ديگه مناسب سازي شده باشه ولي متاسفانه بدتر از جاهاي ديگست يادمه يه بار كه ميرفتم اونجا انقدر موتور توي خيابونش پارك كرده بود كه مجبور بودم به صورت مارپيچ برم تا برم اونجا

  10. 10
    اصغر says:

    سلام خانم قبادی به نظر من شما نه تنها اغراق نکردید بلکه به نوعی ملاحظه مدیران محترم را نیز نموده اید بسیار داستان جالبی بود امیدوارم بگوش مدیران برسه شاید عنایتی فرمایند و گوشهچشمی به مشکلات ما مبذول فرمایند باشد که بیدار شوند.

    • 10.1
      سكوت says:

      سلام اول تشكر ميكنم بخاطر خوندن داستان بعد من فقط فعلا خواستم مشكلاتمونو بين خودمون عنوان كنم تا همه ما بيشتر با مشكلات هم آشنا بشيم و بدونيم تنها خودمون نيستيم كه اين مسائل رو داريم تجربه مي كنيم وهمه مثل هم هستيم

  11. 11
    saeed says:

    با سلام بسیار شیوا و زیبا و روان مینویسید با آرزوی بهروزی و تداوم نوشته هایتان.

  12. 12

    سلام بر سارای گرامی.
    اولش باید بگم که عجب سرگذشتی بود رفتن به کتابخونه.
    بعدش هم اینکه: میخواستم اعترافی بکنم: من تا قبل از خوندن این پست با توجه به کم بینا بودنم، هرگز فکر استفاده از عصا به ذهنم نخورده بود، و اگر هم خورده بود با یک غرور کاذب نمیخواستم استفاده کنم.
    این مطلب باعث میشد که استقلال حرکت از من گرفته شده و بیشتر وقتها به کمک اطرافیان نیاز داشته باشم.
    من ازت ممنونم که باعث شدی که از این خواب خرگوشی بیدار بشم و تصمیم قطعی بگیرم که از این پس از عصا استفاده کنم، چون خیابانها و معابر کرج هم به هیچ عنوان مناسب سازی نشده.
    برات آرزوی موفقیت در همه ضمینه ها میکنم، شاد باشی.

  13. 13
    پریسیما says:

    سلام سارا جون عالی بود عزیزم بازم بنویس که خوب شروع کردی! موفق باشی
    آقای ندرلو بودن و با مشکلات زیاد موفق بودن هنره شما خیلی با استعداد و موفق هستید زبان گویای خوبی هم برای اعتراض دارید پس بجنگید و عقبنشینی نکنید.

  14. 14
    مروارید says:

    سلام سارا جون
    داستانت خیلی قشنگ بود مرسی

  15. 15
    یلدام says:

    سلام سارا جون
    اینم عالی بود
    چقدر روزه پر حادثه ای داشت این قهرمان عزیز
    گفتی عصات رفت زیر چرخ ماشین
    این که خوبه
    چند روز قبل تو پارکینگ منتظر بودم مرد مریخی دنده عقب بیاد بیاد بیاد تا من بتونم سوار شم
    یکهو دیدم پام به حد مرگ می سوزه
    حح اگه بدونی چه گریه ای راه انداختم اون بدبخت از ترس داشت قالب تهی میکرد
    هی می گفت ببین خانمی به خدا می خواستم نزدیکت برسونم ماشینو که راحت تر دستگیرشو پیدا کنی
    بله با ماشین از رو پنجه ی پام رد شد
    ای بابا روزگاره پر حادثه ای داریم ما ها

  16. 16
    ترانه says:

    قشنگ بود آفرین سارا جون
    یه روز بیاد محله افتادم چشمامو بستم و سعی کردم یه مدت نبینم می دونی چی فهمیدم ؟هزاران قدرتی که خداوند در ازای گرفتن یک قدرت بشما عطا فرمود بخدا شعار نمی دم ولی من نتونستم حتی یک دقیقه این جوری زندگی کنم یک توانایی فوق العاده دیدم واقعا تواناترین فرد رو باید باندازه امکاناتش سنجید کسی که با کمترین امکانات حتی بیشتر از فردی با امکانات بیشتر رشد داده خودشو شاید اگه دنیای نابینایی نبود خیلی استعداد ها کشف نمیشد فکر می کنم همه نیاز دارن گاهی چشماشونو ببندن و واقعیات و استعدادهایی رو کشف کنن که با چشم باز دیده نمیشن شعار نمیدمولی مدتها مترصد بودم تجربه لحظه ای خودمو از نابینایی در میون بذارم و خوبه نابینایان این استعداد ها و تجربیات رو با بقیه در میون بذارن و فقط در گفتن ضعف ها پیش رو نباشیم نابینای توانمندی که هر محیطی براش بسیار ناشناخته س و هر لحظه در حال تطبیق خودش با شرایط جدید هست خستگی ناپذیری ؛ قدرت تطبیق و خیلی توانایی ها که جای توضیح و تفسیر داره و من واقعا ندیدم جایی جز بزبان ترحم یا ضعف و یا ناتوانی روش کار شده باشه اینا پیشنهادای من هستن سارا جون که جوری کار کنیم که بینایان با خوندن و دیدن نابینایان گاهی وادار بشن چشماشونو هم ببندن تا تجربیات نابینایی رو هم ببینن وقتی اونا به دنیای ما بیان دیگه با دنیامون ناآشنا نخواهند بود و نگاه اشتباهشون بصورت خودکار تصحیح میشه وایی چه طولانی شد نظرم!ببخشید

    • 16.1
      سكوت says:

      سلام ترانه جان نظرتو ديدم خيلي خوشحال شدم حرفات منو ياد يكي از دوستان بينام انداخت كه ميگه گاهي توي خونه چشماشو ميبنده و كار ميكنه تا بتونه احساس ما رو درك كنه. ميگه تجربه جالبيه اما اعتراف ميكنه كه تحملش فقط براي چند ساعت براش ممكنه نه بيشتر

  17. 17
    ملیسا says:

    میدونی چیه ترانه
    بگم
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    باشه میگم
    .
    .
    خیلی گلی ترانه
    خیلی خوفی ترانه
    خیلی ماهی ترانه
    دوست دارم ترانه
    تو مهشری ترانه
    بووووووس بوس بوووووووووس
    با باییییییییییییی
    من رفتم

    • 17.1
      ترانه says:

      ملیسا جون هر چی گفتی دوست دارم فقط یه کلام من میگم :ما بیشتر!ولی ناچارا تو قسمت تو محشری باید بگم خودت بیشتر تر عزیزم!فدایییییییییییی تو !

  18. 18

    سلام خانم قبادی
    بینهایت در بینهایت زیبا و رآل بود.
    برادرانه خواهش می کنم باز هم بنویسید.
    هر چی شد
    فقط بنویسید.

  19. 19
    پردل says:

    سلام ببخشید خیلی دیر رسیدم ولی با دقت داستان رو خوندم که نه گوش دادم بسیار عالی بود مخصوصا این که داستان رو اونقدر ساده و به دور از صحنه های اغراق آمیز نوشته اید که به یک خاطره کاملا واقعی شبیه است خسته نباشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *