سیزده به در خود را چگونه گذراندید؟!

دقیقا همینه دیگه. مفصل، توی دیدگاههای اینجا بنویسید سیزده به در خود را چگونه گذراندید!؟

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

99 Responses to سیزده به در خود را چگونه گذراندید؟!

  1. 1
    یلدام says:

    هح اول که اولم
    هح مدیر جان هنوز نگذراندم
    الان میروم که به زور مزخرف و به کلیشه بگذرانم
    در اولین فرصتی که دست بدهد و ما علفی بی یابیم یک گره ی محکمو سفتو سخت میزنیم آن هم تنها به نیت خودت , برایت آرزو میکنم بسیار بسیار
    شاد شاد شاد شاد باشی
    خدافس

  2. 2
    عبیدی says:

    سلام
    امروز هوای اهواز بسیار دل انگیز و شاعرانه و خنک است. اما به علت بارندگی دیشب و گرفتگی برخی از معابر، من هنوز جایی نرفتم. احتمالإ بعد از ظهر به پارک بروم؟
    شاد باشید
    روز طبیعت مبارک
    در روز طبیعت، به طبیعت احترام بگزاریم.

  3. 3
    یلدام says:

    راستی بگم سلام
    فردا نیان به حاشیه بکشن کامنتمو بگن
    نه قبول نیست یلدا چون سلام نکرد اول تر تر تر تر نیست
    هح بر کامنتمان مهره سلام نیز کوفتیم

  4. 4
    اصغر says:

    اول سیزده بار به عشق سیزده بدر سلام و اما بعد اینکه ما به دلیل آنکه دو روز پیش برف نسبتً سنگینی در شهر ما باریده و ما یه بچه کوچولو داریم هنوز جایی نرفتیم و تصمیم به رفتن هم نداریم البته فعلً. حالا اگه فرجی شد و یکی ما رو هم مهمون ماشینش کرد براتون می نویسم. سیزدهتون بدر دشمنهاتون در بدر موفق باشید.

  5. 5
    زهره says:

    خب منم پنجم به نیت پنج تن
    خدایا خودت میدونی ههه
    نه من همون پنجمماا
    تلفنمون رو جواب دادم
    خب داشتم میگفتم اولش که جیگیلی فکر کنم رئیس پارسال سبزه گره زده امسال تو واسش درخت گره بزن شاید یه فرجی شد هههاههها
    منم که دوست ندارم برم
    ولی دور و برمون باغ وصحراست
    شاید رفتم نمیدونم
    ولی خودمونیم به من که اصلا عید خوش نگذشت
    خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد ولی اصلا جذاب نبود

  6. 6

    سلام. تا اینجا را که بخواهم برایتان بگویم، خدا را شکر، بد نبود. داداشم صبح زود آمد و بانگ برآورد که چه نشسته اید که دارد شب میشود و بجنبید. به اتفاق داداشم، زن داداشم، دو خواهر گلم، پدرم و پریا کوچولو، بچه ی داداشم، به باغ دامادمان رفتیم. مادرم چون کلیه هایش به سرما حساس است، نتوانست بیاید. به هر حال، کمی که گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و چایی دم کردیم و رادیو گوشیدیم و از فضای باغ لذت بردیم، خدا شوخیش گرفت و شروع کرد به آب پاشی. من هم سعی کردم همیطور که خدا رو به پایین آب میپاشید، رو به بالا آب بپاشم ولی خدا قدرتش خیلی زیادتر از من بود و آب به میزان کافی در اختیار داشت و تازه بدتر از همه آنکه یک نیرویی به نام جاذبه داشت که هرچه من به بالا آب میپاشیدم، آب ها را برمیگرداند طرف خودم و بعد هم که دید ما از طبیعت دست بردار نیستیم، زیاد زیاد آب پاشید تا جایی که پتو و پشتی و زیر انداز و چادر و همه ی زندگیمان شروع کردند به خیس شدن و این شد که بعد از یکی دو ساعت طبیعت گردی، برگشتیم سمت خانه. خوش گذشت. همین که طبیعت را دیدم، همین که به رسم نیاکانم سیزده را به در کردم، همین که با جمعی از افراد خانواده خوش بودیم، همین که طبیعت‌گردی را نه به تقلید کورکورانه از ایرانیان باستان بلکه از روی فایده ای که دارد تجربه کردم، برای من یک دنیا خاطره بود. لذت بردم و سعی میکنم تا بعد از ظهر و تا شب، باز هم لذت ببرم. ما همه، منتظر بد گذرانی ها و خوش گذرانی های بچه محلی ها اینجا هستیم!

  7. 7
    زهره says:

    میگما مجتبی یه چیزی ببخشید اینجا میگم
    میخاستم بگم انگار جست و جوی محله اون قدرا قوی نیست
    مثلا ببین من یه چیزی رو که میخام پیدا کنم باید خیلی نزدیک به خود مطلب باشه مثلا اگه یه کلمه بزنم فکر کنم اینجوری نیست که هر مطلبی داخلش اون کلمه باشه رو بیاره
    البته این نظر من بود ممکنه اشتباه باشه
    اصلا نمیدونم داخل کامنت هارو هم میگرده
    چون خیلی وقتا یه سری نکته هارو بچه ها داخل کامنتها یاد دادن ممنون اگه راهنمایی کنی

  8. 8

    حالا که برگشتیم خونه، طبق قانون مورفی، خدا آب پاشی را قطع کرده.
    در این لحظه که صدای من رو میشنوید، من وسط زغال هام و به اتفاق خانواده، در حال درست کردن جوجه ی فیله هستیم. ببخشید، خوب گفتم که، ببخشید. به من نزدیک نشید، من ی کمی، ی کمی که خیر، ی کم بیشتر از ی کم، بوی دووووود میدم. آره. دقیقا. با هیزم هایی که از قبل توی انباری خونه جمع کرده بودیم، وسط یک سری آجر، یک آتیش مشتی راه انداختیم. حالا چوبها زغال شدند و در حال کباب کردن شینسل ها و گوجه ها هستیم.
    شروع تعارف اصفهانی:
    شما هم بفرمایید، نوش جاااان!
    :پایان تعارف اصفهانی.
    خوش باشید!

  9. 9
    زهره says:

    خواهش میکنم
    خب بذار منم بگم
    ما تا حالاش هیجا نرفتیم بچمون اینجاست واسه همه بسه
    سرما میخوره خب, اگه بخایم بریم گناه داره
    ما هم غذا مرغ داریم

    آهان اینو بگم که چقدر عذابم میده
    من یه پسر خاله دارم خیلی مسخرست اعصاب منو میریزه به هم
    پارسال جلوی جمع به من میگه بیا بعد من رفتم به من عیدی میده
    وای یعنی داشتم دیوونه میشدم حالا هم زنگ زده میگه پاشین بیاین تو هم بیا عیدیتو بگیر
    دلم میخاد خفش کنم ههه
    البته بی چاره خیلی پسر خوبیه ولی یه طور خاصیه
    اونم وزنه برداره چون منم ورزشیم با من رابطش خوبه
    ولی من خیلی ازین کارش رنج میکشم هر سال
    اصلا نمیدونم چیکار کنم فکر کن مثلا به هیشکی عیدی نمیده به من میده
    خدا عقلش بده
    خیلی رو اعصابم راه میره گفتم اینجا بگم سبک بشم ههه

  10. 10
    سكوت says:

    سلام سلام سيزده مبارك
    ما امسال يه كار جالب كرديم ديشب رفتيم پارك كه سيزده به در رو قافلگير كنيم
    به چه هوايي بود كلي بازي كرديم البته خيلي از بازيهاشو هم نكرديم خيلي خفن بودن
    در شب سيزده فروردين قايق سواري كرديمو كلي هم با قايق هاي اطرافمون برخورد كرديمو خنديديم آخرش هم رفتيم توپ بازي كرديم و كلي دويديم و حسابي به استقبال روز سيزده رفتيم امروز هم از صبح زووووووود ساعت نه صبح حياط خونه رو آب و جارو كرديم توي حياط فرش انداختيم و دور هم نشستيم و آجيل و ميوه خورديم و كلي سربه سر هم گذاشتيم و قرار ناهار رو هم توي حياط زير آسمون آبي بدون آلودگي بخوريم عصر هم ميريم بيرون كه شايد يكم از سبزه ها مونده باشه تا گره بزنيم.

  11. 11
    عمو حسین says:

    بچه ها خوش بحالتون من که چیزی برای گفتن ندارم. چون در منزل تنها هستم. الآن یک هفته است که تنهایم. تو این مدت دو سه رمان گوشیده ام و ایمیل چکیده ام و محله گردی کرده ام و در اسکایپ کمی هم چتیده ام. یکی از رمانهایی را که گوشیدم رمان مروارید با صدای سارا بشارت بود که هنگام شنیدنش بیشترش یا بغض گلویم را میفشرد یا اشک میریختم. نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه که وقتی درد دلهای کسی را میشنوید یا از بدبختی کسی آگاه میشوید نتونید خودتونو کنترل کنید.
    مشکلی که برای مردا هست اینه که میخواند مثلا خودشونو کنترل کنند و گریه نکنند و همین بیشتر عضابشون میده و بغض روی اعصاب و روان تأثیر منفی میذاره.
    برای همه آرزوی کامیابی کامرانی کاردانی کارمندی کارگشایی کاسبی دارم.

  12. 12
    زهره says:

    آخی عمو چرااا
    وای من بشنوم یه مرد گریه میکنه اصلا به هم میریزم
    من با کتاب زیاد احساساتی نمیشم
    البته کلا اون قدرا بروز نمیدم احساساتمو
    به خصوص که رمان هم باشه چون غیر واقعیه اجازه نمیدم یعنی خودمو کنترل میکنم که تحت تأثیر قرار نگیرم
    به هر حال امیدوارم هرچه زودتر هوای دلتون بهاری و شاد بشه
    اگه شما مردا گریه کنید پس ما باید بریم بمیریم که
    هه

    • 12.1

      زهره، اینکه چندم شدی مهم نیست ولی این یکی کامنتت دقیقا شد سیزدهمین کامنت. ممکن هست بعدا جاش تغییر بکنه ولی الان دوازده تا کامنت داشتیم با مال تو شد سیزده تا و بعدش شهاب بود که چهاردهمی بود و منم احتمالا پانزدهمی. پس به مناسبت سیزده به در ایرانیها و اینکه سیزدهمین کامنت شدی، تو یک کارت شارژ تلفن همراه هزار تومانی از طرف محله برنده شدی. حالا نوع کارت شارژی که میخواهی همراه اول یا هرچی رو اینجا بنویس تا واست ایمیل بشه!

  13. 13
    shahab says:

    سلام تو اهواز که شدیدا که داره بارون میاد و ما هم فعلا نشستیم تو خونه!!!

    • 13.1

      شهاب جان، تو برعکس زهره برنده شدی. یعنی کامنت تو چهاردهمین کامنت بود ولی از نظر موقعیت، که هیچ وقت توی کامنت ها جای کسی عوض نمیشه، تو موقعیتت سیزدهم هستش. یعنی اگر کامنت های تو در تو را در نظر نگیریم، سیزدهمین کامنت، مال خودته. پس تو هم یک کارت شارژ هزار تومانی تلفن همراه از طرف محله، برنده شدی. ایمیلت و نوع کارت شارژی که میخواهی رو اینجا بنویس تا ترتیبش داده بشه!

  14. 14
    fatemeh says:

    از 11 که از خواب بیدار شدمو یه دور تو خونمون زدم همش توی محله چرخ می زنم.محله رو بگو چه سوتو کوره افسرده شدم…شکلک افسردگی

  15. 15
    زهره says:

    هااااان واااای منو این همه خوشبختی محااااله
    آقا کاشکی حد اقل دو تومانی بود
    میگما بالاخره من برنده شدم یا نه
    چی شد من هیجانی شدم قاطی کردم
    من آخه یه بار من بعدش شهاب
    برعکس شد چیچی شد
    خخخ
    همراه اولم هوووراااا
    خوب شد نرفتما هههاههها

    راستی اصلا یادم رفت تشکر کنم
    مرسیییییییـییییـییی
    333333333333333پااااااااس

  16. 16
    زهره says:

    هیچی خودم فهمیدم
    برنده شدم
    لیلیلی
    لالالا
    هوهوهو
    هاهاها
    بوبوبوب
    بیبیبیبی

    قققـققق,ـققققـ,قققق

  17. 17
    محمود رضا says:

    نه توی یه کامنت نمیشه الحق که اصفهانی هستی حداقل نامرد 5 تومنی بگیر

  18. 18

    زهره، اینقدر بالا پایین پریدی که نگفتی چه نوع شارژی میخواهی!
    شهاب هم که اعلام نکرده هنوز!
    راستی محمود، خیال میکنی ما اصفهانیها چطوری پولدار میشیم؟ همینطوری دیگه!

  19. 19
    زهره says:

    رئیس عااااااشقیااااا
    هوهوهو
    بعد هی برو آرزو منو تو پست شهروز خراب کن بگو دوست دارم مجرد بمونم ههه
    من گفته بودم حواست کجاست
    راستی یه چیزی ببخشید آقای محمود رضا
    حواس و داغون درسته,, میشین 18

  20. 20
  21. 21
    اصغر says:

    سلام من دوباره اومدم عمو حسینجان ناراحت نباش الآن من هم تنهام تو خونه خانم و بچه هام رفتن خونه مامانشون.

  22. 22
    Adasi says:

    درود! بچه ها من قرار بود سیزدهم بشم اما چون دهنده ی شارژ بودم کامنتم پرید زیر پتک مجتبی جووون! در ضمن قرار بود شارژ ‏5000بدهم اما نمیدونم که چیشد که مدیر جون پیشدستی کرد و هزاری داد! مجتبی جون مگه قرارمون همین نبود! حالا بگو شارژ های ‏5000هزاری را چیکارشون کنم! به نظرم اگه یه سؤال طرح کنم و به سه نفر که پاسخ صحیح دهند شارژ بدهم خیلی خوب باشه!‏

  23. 23
    Adasi says:

    درود! ‏3نفر-نفری ‏100تومن میگذارند روی هم-یک عدد ساعت میخرند به ‏300تومن،‏ وقتی صاحب مقازه از بیرون برمیگردد-به شاگردش میگوید:‏ قیمت ساعت ‏250تومن است،‏ سپس ‏50تومن به شاگردش میدهد تا به آن سه نفر بدهد،‏ شاگرد که نمیتوانسته ‏50تومن را بطور مساوی به آن سه نفر بدهد،‏ ‏20تومنشو در جیب خود میگذارد و به آن سه نفر-نفری ‏10تومن میدهد،‏ پس نتیجه میگیریم آن سه نفر-نفری ‏90تومن داده اند! خوب حالا پولهارو ضرب و جمع میکنیم،‏ ‏90‏ ضرب در3+20‏ میشود290‏ تومن،‏ اصل پول ‏300تومن بود پس ‏10تومنش چیشد؟! حالا مجتبی جون پتکتو بیار تا ‏10تومن پیدا بشه!مجتبی سه کامنت اولی را خودت جواب درست بگو تا ‏15تومن بگیری! خخخخ

  24. 24
    نخودي says:

    سيزدهمون هم بدر شد
    البته بدون سبزه … بدون گره …
    پدر عزيز و ريحانه هم كه نبودند …
    منم كاشكي مشهد بودم كاشكي
    جاي ما پيش اونا خالي
    ولي خداييش خيلي خوش گذشت
    رفتيم پارك درچه
    تو پاركينگ جامون نشد يعني جامون رو كه گرفته بودند ولي راه رو بسته بودند و خب همون تو پاركينگ جامون نشد و ننجون هم كه باهامون بود و نميشد كه بشه اين همه راه رو بياند و فقط به خاطر او زديم به رودخونه!
    زاينده رود هم زاينده رود قديم … زاينده رود بود نه پاركينگ عمومي!*! (بايد حتماً ياد بگيرم چطوري عكس آپلود كنم اين منظره با صفاي پر مسمي رو بذارم اينجا ايشالا كه جز تاريخ بشه سال ديگه نشه كه بشه)
    حدود ساعت يك و نيم دو بود كه همه به اين نتيجه رسيديم كه گشنمونه و رفتند كه جوجه ها رو كباب كنند “يعني اگه پدر گرامي بود اين موقع جوجه ها در معده هاي معزز هضم رابعش رو هم با موفقيت پشت سر گذاشته به هدف مقصود رسيده بود” كه ديگه آخراي كباب شدگي كباب ها بود كه قطره قطره جمع گرديد وانگهي باران باريدن گرفت ….
    خيلي باحال بارون زد خيلي
    پسرعمو صبحي گفته بود چادرتون رو هم بياريد و ما برده بوديم كه در فراغ پدر گرام چهار نفر نابلد سرآخر با موفقيت نسبي برپاش كردند و ده نفري ريختيم تو يه فسقل چادر نهار بخوريم!*!
    نهاره كه جدي خيلي چسبيد چه باروني هم بود خشگل تند ريزه …
    يعني چاي بعد نهار زير بارون خيلي جاش خالي بود كه به علل متعدده از قبيل سريدن احتمالي اتول گرام، نابلدي خاهر گرامي‌تر از گرامي كه البته يه كمش هم كلاسيدن بود دور از گوشش البت! و مهمتر از همه نگراني هاي مادر مهربانتر از مهربانم …. فاكتور گرفته شد …
    “در اين ميان هم فريضه سيزدهمون يادمون رفت در ميانه راه كه ديگه كار از كار گذشته بود يادمون اومد كه خب اشكال نداره قضاش رو بعداً بجا مياريم …
    تا همين پيش پاي شما هم مهمونامون مهمون بودند و نذاشتند سيزدهمون نصف‌كاره دربره …

  25. 25
    نخودي says:

    سلام اولش كه قبول نيست منم جايزه مي‌خوام خب از ديروز مي گفتيد ما هم مي تلاشيديم سيزده مي شديم اصلاً من سيزده بدر نميرفتم مي موندم خونه سيزده مي شدم …. “قبول نيست ” هان يه چيزي حالا كه جناب شهاب پيداشون نيست كسي هم كه به كسي نيست من شهابم يعني داده بودم نه همون شهابم “خب باريكلا نخودي جونم كه برنده شدي”
    جناب عدسي خان اون سه نفر هر كدوم با احتساب ده تومن هايي كه سرآخر بهشون دادند بابت ساعت 280 تومن پرداخت كردند كه … تازه نود ضربدر سه هم ايشالا كلاس سوم بريد ياد مي گيريد كه ميشه 270 تومن خخ دنبال ده تومن هم نگرديد كه گشتم نبود نگرديد نيست …. شايد هم هست اندر كلاس سوم دبستان …..

  26. 26
    زهره says:

    مجتبی مچکرم
    هوهوهو
    مقسی زیادتا
    میگم لطف میکنی به ایمیلت یه سر بزنی ممنونت میشم

  27. 27
    اصغر says:

    adasi سلام آن سه نفر 250 تومان به مغازهدار و 20 تومان به شاگرد مغازه دادند 250 + 20 =270 پس وقتی 270 رو تقسیم بر 3 میکنیم جواب ما میشود 90 و نتیجه میگیریم که هر کدام 90 تومان خرج کرده اند حال اگر از 300 تومان 270 رو کم کنیم میشود 30 تومان که اگر آن را هم تقسیم بر 3 کنیم به هر کدام 10 تومان میرسد که اگر از 100 تومان اولیه کم کنیم میشود 90 تومان. حالا اینجا کدام 10 تومان گم شده که ما پیدا کنیم. حالا شما این پرسش من رو جواب بدین لطفً. یکی 17 شتر داشت موقع مرگ وصیت کرد که از آن شترها یک نهم به همسرش و دو ششم به دخترش و یک دوم به پسرش بدهند. آنها بر سر شریک شدن یا فروش شترها توافق نکردند و کارشون به دادگاه کشید حالا جواب بدین گازی چگونه میتواند اختلاف این خانواده را حل نماید؟ مرسی.

  28. 28

    سلام. ماهم رفتیم کنار رودخونه، جای پارک گیرمون نیومد واسه همین رفتیم صحراهای اون سمت رودخونه، ناهارو زیر قطرات ریز و طلایی رنگ بارون خوردیم. بعدش به اتفاق دوستام رفتیم کوه رو فتح کنیم که بعضی ها پایه نبودن برگشتیم. اصلأ حرومه آدم با متأهلا جایی بره. آخ بچم. آخ شوهرم چی شد…رو اعصاب راه میرن. برگشتنی سبزه هارو به هوای آرزوهاتون گره زدیم. به برادرزادم گفتم آرزوت چیه؟ گفت اینکه داداشم بیشتر غذا بخوره هه هه هه…

  29. 29
    زهره says:

    خب من بگم
    آقا اجازه این یه نکته ی انحرافی داشت
    چون گازی که مشکل حل نمیکنه اون قاضیه که مشکل رو حل میکنه

  30. 30

    آقای عدسی مرده و قولش. رو دست همه کسانی که اینجا هستن و مخصوصأ آقا مدیر جوابو میگم. اگه نیستی که منم زحمت نکشم.

  31. 31
  32. 32

    سلام زهره خوبی؟ تو جایزتو گرفتی؟ ولی فک کنم آقا عدسی خیلی دست و دل بازتره. جایزم پانزده برابر مال توه. بقول یلدا دلت لواشک.

  33. 33
    زهره says:

    سلام تبسم تو خوبی خوش به حالت رفتی گشتی
    آره گرفتم
    ببین از دست مدیر بگیری یه چیز دیگست
    چاپلوسی رو داشتی ههه

  34. 34

    ولی ضد حال شد دوستان نیومدن بالاتر. داداشا روهم که هرچی التماس کردم فایده نداشت. من امشب از شوق ۱۵تومن خوابم نمیبره. آقا عدسی رفته خوابیده.

  35. 35
    سید احمد صابری says:

    سلام دوستان
    وقتی که هرسال موقع سیزده بدر میشود و پیشنهاد خانواده برای رفتن به دامان طبیعت مطرح , مو به نوعی عزا میگیرم به خودم میگم که آخه من که نمیتوانم از این زیباین ها حظ بصری ببرم چرا باید وقت خود را تلف کنم و به در و صحرا بِرم شاید به من بخندید لیکن یکی از مشگلاتی که همیشه برام پیش میآد این اینه که سعی کنم کم بخورم که مجبور نشم برمو یک توالت صحرائی پیدا کنم و اوه که دیگه چه بدبختی !!!!
    بگذریم, از موضوع پرت نشویم .راستش امسال فامیل زنگ زدند که آقا ما امسال یک ویلا کرایه کردیم که شما هم راحت باشید فکر کردم شاید به برکت ویلای اجاره ای حسابی خوش بگذرد, من هم بتوانم کمی بازی و تفریح و پرخوری کنم
    عصر روز سه شنبه دوازدهم فروردین ساعت 5بطرف باغبادران از نقاط خوش آب و هوای غرب اصفهان حرکت کردیم آخر دوستان اصفهانی میدانند در چند سال گذشته به برکت مدیریت های مریخی مسئولین استان آب زاینده رود فقط تا همین منطقه باغبادران میرسد و بقیه رودخانه خشک استو باید بحال آن گریست .
    ویک ساعت بعد در باغبادران بودیم و با آدرسی که گرفتیم خودمان را به میلای اجاره ای رساندیم عده ای از افراد فامیل زودتر ازما به آنجا رسیده بودند و بساط چای وتخمه وشیرینی برپابود جای دوستان خالی.
    هوا سرد بود ولی با جمع آوری شاخه های خشک آتشی برپا بود که حسابی حال میداد, خوب پس از سلام و احوال پرسی های معمول من هم به جمغ ساحل نشینان آتش پیوستم در آن سرمای ملس گرم شدن صورتم توسط آتش دلچسب بود خلاصه تا حدودای ساعت 3 صبح وقت به خوردن شام و میوه و آجیل و جوک گفتن و از این حرفها گذشت کم کم خواب که به سراغ همه آمد خانم ها تو اطاقها رفتند و آقایان ردیفی توی سالن بزرگ ویلا خوابیدند یک گوشه ای هم به من اختصاص یافت که دراز کشیدم به امید یک خواب دلچسب . اما دوستان جای دشمنتان خالی همینکه بعضی ها سرشان را روی زمین گذاشتند انگار ده ساعت است که خوابند و سمفونی خور وپف آنان شروع شد من که به اینگونه چیز ها عادت ندارم تا صبح با گوشی خودم صداهای مختلف این سمفونی را ضبط کردم, در اثر خستگی تازه کمی چشمم گرم شده بود که یکی از حضرات بلند شد وبا صدای بلند همه را صدا زد که بلند شوید که نمازتان قضا شد , بله تازه فهمیدم که مدت سه ساعتی است که بیدار بوده ام ,بعد از خواندن نماز دلخوش بودم که کمی میخوابم که یکی دیگه گفت مگه اومدید اینجا بخوابید ؟ بلند شید بریم لب رودخانه خلاصه همه را به قول معروف زارو کلافه کرد خوب بقیه بلند شدند و من هم همینطور تا که خواستم همراه آنها شوم یکی گفت :احمد آقا شما نمیخواد بیاین , راهش خوب نیست اذیت میشوی و خودتان حدس بزنید که به من چه حالی دست داد .خوب همه رفتند و من گفتم چه بهتر کمی میخوابم همینکه آمد خوابم ببره صدای برگشتن حضرات بلند شد که آقا عجب بارانی میآد وای وای احمد آقا خوب شد نیامدی حسابی خیس شدیم . فهمیدم که باید از خواب صرفنظر کرد و برخاست ,چاره ای نبود بلند شدم و خودم را آماده صرف صبحانه کردم
    پس از صرف صبحانه از جای خود برخاستم که برای دیدن باران به تراس بروم چند نفری یک صدا گفتند کجا میخواهید بروید؟
    گفتم میخواهم صدای باران را بشنوم
    صدای باران از همینجا هم میآد گفتم میخوام از هوای لطیف استفاده کنم
    نمیخواهد آقا سرما میخورید , در را باز نکنید سالن سرد میشود و خلاصه ویلا اجاره کرده بودند که من هم راحت باشم
    سرتان را درد نیاورم باران که تا بعد از ظهر با شدت میبارید باعث شد که سایرین هم در ویلا بمانند وو به ورق بازی بپردازند که خوب این هم از من بر نمی آمد و سعی کردم به گوش دادن به فایل های صوتی روی گوشی تا وقت برگشتن مشغول باشم
    راستی قبل ار سوار شدن به ماشین ها برای حرکت به طرف اصفهان هم سهم خود را از مبلغ اجاره ویلا پرداختم آخه ویلا را برای راحتی من اجاره کرده بودند!!!!!!!!!

  36. 36
    Adasi says:

    درود! درسته که من خواب بودم،‏ اما جواب چیبود،‏ خودتون ‏3نفر معرفی کنید تا به هر نفر ‏5تا شارژ بدهم،وگرنه تا روز شنبه ‏15‏ یکجا میتره در حساب فلانی!‏

  37. 37

    سلام. جواب معما: خب سه ضربدر نود میشه دویست و هفتاد. حالا نکته اینجاست که باید قیمت اصلی ساعت رو درنظر گرفت یعنی دویست و پنجاه تومن نه سیصد تومن. در نتیجه دویست و هفتاد منهای بیست میشه دویست و پنجاه تومن.

  38. 38
    نخودي says:

    بابا نداشتيم تبسم جون ها من اولي رو جوابيده بودم برو سر دومي خخخخ يعني خدا خيرت بده …. “البته فكر كنم گوشي عدسي خان نصفه دوم كامنت دوم اين حقير رو براشون نخوند” خخنخ يعني خدا خيرش نده خيلي ….

  39. 39

    جواب معمای اصغر: خب قاضی یه شتر روش میذاره میشه ۱۸شتر. اینطوری دختر۶شتر، پسر۹شتر و همسر ۲ شتر میبرن که مجموع میشه همون ۱۷ شتر. سپس قاضی شتر خودشو پس میگیره. درسته؟

  40. 40
    نخودي says:

    آره درسته ولي حالا اومديم اتفاقاً قريب به يقين جناب قاضي شتر نداشتند بعد هرچي هم اين قضيه رو برا وراث توضيح مي‌دند اونها نبفهمند حالا قاضي بايد چي كار كنه ….. بخخخخ يعني بيچاره رو خدا خير بده ….
    “ولي كاش بقيه بچه ها هم بياند انشا سيزدهشون رو اينجا بنويسند”
    راستي احمد آقا سعي كنيد خودتون از زندگي لذت ببريد كاري بكار بقيه نداشته باشيد اين همه هم حرف گوش كن نباشيد همين شده كه بقيه بشما مي گند نيايد شما سختتونه …. يه طوري باشيد كه اصلاً بي شما نرند …. شما مي تونيد حتماً

  41. 41

    سلام نخودی جون خوبی؟ خب در حساب اینجوریه. درعمل هیچ شتری رد وبدل نمیشه. اگه وراث متوجه نشن قاضی وکیل میگیره خخخخ

    • 41.1
      نخودي says:

      ا تبسم جون مردم رو گمراه نكن 🙁 آخه كدوم قاضي هست كه وكيل بگيره خخخ
      بابا قاضي رأيش رو مي‌ده ميگه فهميديد فهميديد نفهميديديد بريد وكيل بگيريد براتون توضيح بده يا اگه بازم قانع نشديد در مهلت قانوني تجديد نظر خواهي كنيد كه اگه در مهلت قانوني تجديد نظر خواهي نكنند يا تجديد نظر خواهي بكنند ولي دادخواستشون رد بشه ديگه حكم قطعي شده و همينه كه هست مي خواند بخواند نمي خواند هم بايد بخواند خخخخ

  42. 42
    زهره says:

    وای آقای احمد آقا
    من یعنی اینقدر ناراحت شدم که خدا میدونه
    آخه چرا اینقدر مطیعین بابا میزدین میرفتین بیرون
    وای تازه سهمتون رو هم که دادین دیگه بدتر
    وای خدایا
    چقدر نامردن این اقوامتون
    میدونین من اگه جای شما بودم به محض اینکه رفتن بیرون منم عصا رو بر میداشتم میرفتم بیرون
    وای یعنی من اینجور مواقع واقعا اشکم در میاد
    چرا باید اینجوری باشه
    چرا دیگران باید به خودشون اجازه بدن به ما زور بگن
    به نظر من اصلا نمیرفتین بیشتر بهتون خوش میگذشت
    حال و حستون رو درک میکنم
    البته من که هیچ وقت اجازه نمیدم این اتفاق بیفته اگه هم مثلا یکی از اقوام بخاد دخالت کنه مامانم سریع عکس العمل نشون میدن که اصلا باید پا بشی بیای و اینها
    اصلا کسی جرإت نمیکنه به من امر و نهی کنه
    حتی من خود بابام یه کم اینجورین که مثلا زهره نمیخاد این کارو بکنی و ازین قبیل و مامانم خدا رو شکر خیلی هوامو داره
    مثلا من خودم هم دیروز چون با شوهر خاله ها ام راحت نیستم و یه کم برام سخته که رو به روشون راه برم و مثلا اگه بخورم تو دارو درخت تا سه روز به خودم فحش میدم
    دیروز که یکی دو ساعت خانواده رفتن من نرفتم البته دوتا از خاهرام هم نرفتن ولی بعد رفتم تو حیاط کلی واسه خودم لذت بردم
    ولی خدایی یعنی من کیف میکنم از این محله اصلا آدم سبک میشه حرف میزنه
    واقعا من حس هم دردی رو اینجا کامل درکش کردم
    واسه همین من با اردوی بچه های نابینا خیلی موافقم
    مثلا خود من که بازم نسبت به خیلیها محدود نیستم اردوی نابینایی کلی بهم خوش میگذره
    نمیدونم چی بگم
    ولی به نظرم هیچ وقت دیر نیست
    بازم بیشتر خودتون رو قاطی اقوام بکنید
    بعدش هم ورق بازی بریل هست من دیدم بچه ها تو اردوها میارن
    اگه خاستین فکر کنم از آقایون اصفهانی راهنمایی بگیرین
    انشا الله یه کم جسارت بیشتری به خرج بدین که زمینه ی شاد بودنتون بیشتر فراهم بشه واقعا این رو از صمیم قلب واستون آرزو کردم

    • 42.1
      سید احمد صابری says:

      سلام
      راستش منظورم از این طنز گونه این بود که اظهار نظر دیگر دوستان نابینا را ببینم چیه ؟ زهره خانم شما که در یکی از کامنت های خودتون گفته بودید که من احساساتی نمیشوم و گریه نمیکنم , هان در مورد خواندن کتاب گفته بودی ببخشید بگذریم میخوام بدانم که دیگر دوستان نظرشو چیه ماها که ادعا میکنیم باید در کنار افراد بینا بصورت عادی زندگی کنیم چه طوری باید با این موضوع کنار بیائیم شاید برای شما ها هم اتفاق افتاده که در موارد مشابه تا بیائی تکانی بخودت بدهی یکی میگف : میخوای چکار کنی , یکی میگه: کجا میخوای بری ؟یکی میگه چی چی میخوری؟ و از این نوع سوالات دوستان بنویسند چگونه با این موضوع کنار میآیند ؟ در چنین مواردی آیا از کمک دیگران استقبال میکنید و یا مثل بعضی ها پرخاش میکنید و یا اصلا قید همه را میزنید و انزوا را انتخاب میکنیدو در جمع حاضر نمیشوید ؟
      سلام
      راستش منظورم از این طنز گونه این بود که اظهار نظر دیگر دوستان نابینا را ببینم چیه ؟ زهره خانم شما که در یکی از کامنت های خودتون گفته بودید که من احساساتی نمیشوم و گریه نمیکنم , هان در مورد خواندن کتاب گفته بودی ببخشید بگذریم میخوام بدانم که دیگر دوستان نظرشو چیه ماها که ادعا میکنیم باید در کنار افراد بینا بصورت عادی زندگی کنیم چه طوری باید با این موضوع کنار بیائیم شاید برای شما ها هم اتفاق افتاده که در موارد مشابه تا بیائی تکانی بخودت بدهی یکی میگف : میخوای چکار کنی , یکی میگه: کجا میخوای بری ؟یکی میگه چی چی میخوری؟ و از این نوع سوالات دوستان بنویسند چگونه با این موضوع کنار میآیند ؟ در چنین مواردی آیا از کمک دیگران استقبال میکنید و یا مثل بعضی ها پرخاش میکنید و یا اصلا قید همه را میزنید و انزوا را انتخاب میکنیدو در جمع حاضر نمیشوید ؟

  43. 43
    پریسا says:

    سلام.
    دیروز تمام تیر و طایفه ما واسه13رفتن بیرون. من نرفتم. گفتم نیستم و موندم توی خونه. دلیلش رو هم فکر نمی کنم کسی اینجا ندونه. در صورت لزوم، رجوع شود به کامنت احمد آقا.
    خلاصه من موندم و13خودم رو توی کوچه پس کوچه های اینترنت به در کردم و به تلفن های گاه و بی گاه اهل بیت که جدا جدا زنگ می زدن و می گفتن اگر نظرت عوض شد بگو با2شماره پیشت هستیم که بیاریمت پیش خودمون و هر زمان خسته شدی برت گردونیم خونه جواب دادم و پشت خط بهشون و به سر و صدای تفریحشون و به آواز خوندن های شاد و دسته جمعیشون و به شلوغی ها و خنده های بازی هاشون و به تمام اون چیز هایی که از پشت تلفن می شنیدم خندیدم و گفتم من نیستم. اینجا به من داره خوش می گذره. خوش باشید من از شلوغی اذیت میشم. بعد گوشی رو گذاشتم و رفتم توی اینترنت و باز هم اینترنت و وسط وب ها و سایت های تو در تو و پست های پیچ در پیچ و صدای ایسپیک که1نفس می خوند و الحق همراه عزیزیه برام گم شدم.
    ببخشید. نمی خواستم اینطوری بنویسم. نمی دونم چرا اینطوری شد. شاید چون بعد از سلام و خط اول1دفعه دیدم حوصله ندارم حقیقت رو زیر پرده شوخی و شیطنت های خودم پنهان کنم. این هم از13من که اینطوری گذشت. حالا بعد از نوشتن این کامنت میرم به سبزه ای که دیروزی ها یادشون رفت ببرن دوباره آب بدم و چند دقیقه نوازشش کنم. من گره نزدمش. اگر تحقق آرزو و اصلا اگر دستی که کلید در های بسته رو داره راست باشه، دعا های من همیشه دم در دلم به انتظار اجابت نشستن.
    ایام به کام.

  44. 44
    اصغر says:

    سلام 1 زهره خانم ببخشید من خوابآلود بودم رسمً غلط املایی خود رو می پذیرم. 2 adasi من پرسش شما رو درست جواب دادم لطفً کارت شارژ منو به تبسم چلوی بدین چون درست جواب دادند. 3 تبسم چلوی لطفً بفرمایید که جواب رو خودتون پیدا کردین یا از کسی کمک گرفتین آیا؟ خوش باشید.

  45. 45
    سید احمد صابری says:

    اوه ببخشید که ناشی بازی در آوردم و پاسخم به زهره خانم دوبار تکرار شده از اینکار پوزش میطلبم . راستی اگر میشه آقای چشمک و دیگران هم که در زمینههای روانشناسی فعالند نظرات خود را بنویسند

  46. 46
    Adasi says:

    درود! خوب حالا نوبت به من رسیده تا حرف بزنم! اول این که من این کارت شارژها را به کدام آدرسها بفرستم! دوم-چون به شتر و آدم میگن نفر-‏ قازی یه نفر یعنی خودشو جای یه شتر قرار میدهد! سوم-فکر کنم من شارژها را باید یا برای مدیر یا نخودی بفرستم تا به دست صاحبشون برساند! حالا بگوئید ایرانسل یا همراه اول! راستی ایمیل بزنم یا اسکایپ یا پیامک یا مستقیم بریزم به حساب مدیر تا خودش شارژ براشون بفرسته!‏

  47. 47
    اصغر says:

    adasi سلام اولً که کامنت شما برخلاف قوانین سایت است چون توهین به قضات است دومً شما کارت شارژ رو به آقای مدیر بدین رسید بگیرین ما هماهنگ می کنیم. …>>>؟؟؟///<<<«» شوخی کردم ناراحت نباشین خخخ.

  48. 48
    زهره says:

    مجددا درود
    طنز گونه یعنی چی دقیقا؟
    یعنی ما سر کار بودیم
    خب گفتم که این طور مواقع خیلی ناراحت میشم
    و اما بریم سر مطلب دوم ..
    خب من بستگی به شرایط عمل میکنم
    مثلا مادر بزرگ و خاله و اینها اگه باشن لج میکنم
    دقیقا مثلا اگه بگن نرو میرم یا بگن کجا میخای بری سر سری جواب میدم و پا میشم
    با خنده میگم یعنی چه مگه من بچه ام
    من بارها به دختر های اقوام به صراحت گفتم که چون رفتار شما با من مثل بقیه نیست نمیام تو جمعتون خیلی خیلی هم مؤثر بوده
    واسه همین بازم خیلی راحتم
    دیگه میدونن که اگه به من فلان کارو بگن نکن گوش نمیدم
    من کلا یه کم کله شق ام به خاطر اینکه زیر بار زور نمیتونم برم حتی اگه یه کار خطر هم داشته باشه انجامش میدم
    البته اینها همش نسبی هستش
    و واسه اینکه گوشزد شده کم اتفاق میفته
    من خودم اصلا نمیدونم چرا خیلی کم شده رابطم با اقوام ولی اگه پیش بیاد که برم, مثلا تو مراسم فوت مادر بزرگم سر سفره رو مثال میزنم
    اگه خاهرام نزدیکم نبودن دیگه بقیه میدونستن که مثلا باید به من بگن زهره خورش اینجاست و سبزی اینجاست
    و در حد اینکه بدونم کجاست همین
    نه اینکه بخان واسم بکشن یا مثلا دوغ بریزن
    من واسه همین دوغ ریختن داخل لیوان اینقدر استرس داشتم ولی میگم خیلی متنفرم که مثلا جلوی دختر خالم که هم سن منه خاهرم واسم دوغ بریزه با اینکه هنوز هم یه وقتایی دستم میلرزه خودمو خیلی بی تفاوت نشون میدم و دوغ رو میزیزم
    ولی کلا منم خیلی مشکل دارم اون قدرا هم راحت نیستم
    ولی سعی میکنم کنار بیام
    میدونین من اولها خیلی دوری میکردم ولی با وجود مامانم و جسارت خودم وارد عمل شدم
    و خودمو نشون دادم حالا هم اگه عقب نشینی میکنم میدونم چیزی که باید اقوام یا دوستان میفهمیدن رو فهمیدن
    من یه کارهایی میکردم یه کم عقلم کم بود دور از جون شما
    مثلا تو دوران راهنمایی و دبیرستان که با با بچه های عادی بودم هر کاری اونا میکردن منم انجام میدادم یادمه یه بار تو طاقچه بودم لب پنجره که معلم اومد بعد هم به مدیر گزارش داد
    کلا یه سری کارهام عاقلانه نبوده و ممکنه نباشه ولی نمیدونم من اینجوریم که نباید کم بیارم حتی اگه آسیب ببینم
    و اینکه خب اگه تو کنفرانسها شرکت کنیم و تبادل نظر کنیم چقدر خوبه ولی متأسفانه خیلی کم استقبال میشه
    و اینکه اختیار دارین ازین اشتباهات پیش میاد

  49. 49

    سلام. از اونجایی که این پست آقای مدیره، پس به رسم ادب شما شارژارو بدین ایشون، هماهنگ میکنن. من همراه اولم. نه آقا اصغر بجان خودم از کسی کمک نگرفتم. من عاشق حل معمام.

  50. 50

    سلام آقای صابری و سایر دوستان. من خودم نیمه بینا هستم، ازین دست مشکلات برامنم هست منتها با شدت کمتر. اینجور مواقع هم با اعتماد بنفسم جلوی همه وای میستم. من فقط رمز موفقیت نابینا رو اعتماد بنفس میدونم و بس. باورکنید تجربه ی پنج ساله ی من در ارتباط با نابینایان این رو ثابت کرده، پس تا میتوانید اعتماد بنفس داشته باشید، اعتماد بنفس، اعتماد بنفس…

  51. 51
    Adasi says:

    درود!!! مدیر جون کجایی چرا نمیایی نظر دهی زود بیا موافقت خود را اعلام کن!‏

  52. 52

    مشکلی نیست. عدسی شارژها رو بده من تقسیم میکنم.
    فقط به کیا باید بدم و هر کسی قراره از عدسی جایزه بگیره، باید ایمیلش رو با نوع شارژی که مورد نظرش هست، اینجا بنویسه.

  53. 53
    اصغر says:

    مدیر جان سلام من یه کارت شارژ از adasi طلبکارم ولی چون تبسم جواب من رو بدرستی داد قرار شد به ایشون برسه شما لطفً زحمتشو بکشین.

  54. 54

    سلام مجدد. مرسی اصغر آقا. پس با این حساب من دوتا کارت شارژ برنده شدم. همراه اولم. ایمیلم هم هستchalavi92@yahoo.com

  55. 55
    Adasi says:

    درود! بنده دیروز خاطره ی ‏13بدر خود را نوشتم ولی باتری مبایلم ضعیف شد و نفهمیدم کامنتم کجا رفت،‏ خوب اشکال نداره دوباره مینویسم! من12از خانه بیرون نرفتم ولی بخوبی در کردم! صبح13‏ به نانوایی رفتم ولی چون خیلی شلوغ بود پس از 10دقیقه3‏ تا نان گرفتم ودر رفتم!من فقط برای ‏13بدر اران گوسفند برای کباب میگیرم و در طول سال گوشت راسه میگیرم،ساعت9صبح گوشت ران را برای کباب برگ خورد کردم دنبه هم خورد کردم،‏ زنبیل بزرگ را آوردم،‏ گوجه‏-سیخ-ماست-نان-پیاز-نمک-گوشت-پارچ و لیوان و پولکی و نیازهای روز را در زنبیل جاسازی کردم و حدود ساعت ‏12با آژانس به اتفاق دوست دخترم به باغ پدرش رفتیم،‏ وقتی به باغ رسیدیم3500 تومن کرایه تخ کردیم! سپس زنبیل را داخل اطاقک گذاشتیم و به ته باغ رفتیم،‏ چه خبر بود! زن و بچه ها و نوه ها نشسته بودند و مشغول خوردن چایی آتشی و تنقلات بودند و مردها مشغول مهندسی و عملگی دیوار باغ بودند که ‏2روز پیش غلتیده بود ساعتی گذشت آسمان دیوانه شد ما وسایل را برداشتیم و به اطاقک پناه بردیم،‏ زنها گوشتها را به سیخ کردند-مردها کارشون تمام شد و آمدند و کباب را پختند-سفره ها کنار یکدیگر پهن شد و ساعت4‏ ناهار صرف شد!ساعت6و ربع در حالی که همچنان باران میبارید سوار ماشین ها شدیم و به خانه آمدیم،‏ البته من با ماشین همریش آمدم،‏ گا7تا همریش هستیم که ‏13با ‏6همری بدر شد! منم که با مبایل یا در محله یا اسکایپ شیطنت میکردم که ساعت ‏4شارژم تمام شد،‏ ولی13‏ بخوبی و خوشی بدر شد! جای دوستان خالی—-

  56. 56
    سایه روشن says:

    سلام خیلی جالب و آموزنده بود تجربیات زیبا و خوبی بود. اما خودم با همسرم و کوچولوم به همراه خویشاوندان خانمم رفتیم به یکی از صحراهای اطراف روستامون همه چی خیلی خوب بود اگرچه دیر رفته بودیم ولی با خوردن چای آتیشی و تخمه و ناهار که همانا جوجه بود خیلی کیف کردیم اما هنوز جوجه ها به روده هامون نرسیده بود که بارون گرفت و خوب صحرا ام با خاک چسبنده ای که داشت ترس تو دلها انداخت که اتومبیل ها چطور باید از این گل و لای عبور کنند اما مسأله جدی گرفته نشد من هم جا دشمنتون خالی و روم به دیوار خیلی دستشوییم گرفته بود فکر کنم تقصیر چایی ها بود. هرچی فکر کردم دیدم تا دستشویی صحرا خیلی راهه و با این گل و شلی که راه افتاده کسی با من نمیاد که بریم تازه اگر هم بیاد خودم با اون کفش های نو نوارم دلم نمیومد برم. )قابل توجه مجردها( به خانم گفتم پاشو و چادرت را هم بردار رفتیم یه گوشه همون نزدیکیا و با هم کاری سر کار خانم کارم تموم شد و راحت شدم. راه حلی خوبی بود چون بعد از من تقریباً همه به پیروی از من همین کار را کردند. اما ماجرا تو برگشت شروع شد ماشینها تو گل تپیدند و یکیشون هم گیریبوکس و دیفرانسیلش قاطی پاتی شد همه ماشین ها را هول میدادند اما من به خاطر کفشام و البته به خاطر رانندگی خوب راننده ماشینی که توش بودیم از ماشین پیاده هم نشدم بالاخره با التماس زیاد یه تراکتور که مشغول شخم زدن بود را مجبور کردیم چهار تا اتومبیل را دنبال هم با طناب بکشه تا به جاده ی اصلی برسیم. از ترس و لرزاش که بگذریم خیلی خوش گذشت. برای بعضی بچه ها هم بگم که اصلاً لجبازی نکنید همه مردم یه جور هایی تو سفر مشکلاتی دارند. ما نابینا هستیم اما می تونیم از طبیعت لذت ببریم اما باید این واقعیت را بپذیریم که محدودیت هایی داریم. مثلاً یکی بچه کوچولو داره یا حامله است یا … بهش میگن تو نیا و چیزهای دیگه اونم بر اساس تئوری شما باید همه چیز را به هم بریزه, نه! به نظر من اگه میبینید دیگران در مورد شما قضاوت درست می کنند مثلاً میگن فلان جا اومدنش برای شما سخته بپذیرید اما اگه این قضاوت اشتباهه با عمل و گفتار ثابت کنید که اشتباه میکنند اما دعوا و لجبازی و نرفتن و بد حرف زدن و گریه و زاری و دق دادن دیگران اصلاً درست نیست. خوب دیگه بای. نه خداحافظ.

  57. 57
    نخودي says:

    سلام آخيش من امروز قرنطينه بودم همين حالا در اومدم واي مردم از صبح تا حالا …..
    خب منم فكر كنم برنده شدم كه منم همراه اولم ايميلم چي بود هاه فاميلم سه هزارتا يا سه هزارتا فاميلم ghasemi3000@gmail.com آره همين بود ايشالا ….
    راستي احمد آقا منم به طنز كامنتتون جواب دادمااااا پس كو جواب جوابم ….. ؟؟؟؟
    راستي مرسي آقاي عدسي
    خب برم كلي كوچه پس كوچه نگشته دارم
    فعلاً باي تا هاي

    • 57.1
      احمد صابری says:

      سلام
      از اینکه پاسختان ارسال نشده بود پوزش ,نوشته بودید که نباید زیادی حرف گوش کن باشم خوب بنظر شما در آن شرایطی که من بودم و با محیط آشنائی نداشتم بیرون رفته و به سمت رودخانه میرفتم خوب بود؟ اینجاست که میگویم باید دست از لجبازی ها برداشت و بهترین را انتخاب کرد
      برای تعامل با افراد بینا خود باوری و اعتماد به نفس حرف اول را میزند.

      • 57.1.1
        نخودي says:

        خواهش …. خب نه ديگه من دقيقاً اينو نگفتمضي جاها يه همراه خوب نياز هست ها گاهي جاها خطرناكه آدم با نابلد بره بهتره همون وسطاي راه منتظر بمونه پس بسته به شرايط ”
        حرف گوش كن نبودنتون رو دقيقاً سر اونجايي گفتم كه مي زديد ميرفتيد تو بالكن يا تراست يا حيات اينجا رفتن كه سخت نيست مي گفتيد من دلم مي خواد برم سريع هم درو ميبندم اگه بازم اعتراض ميشد گوش نمي داديد و ميرفتيد آخه به كسي چه …..
        عد و بعد و بعد تا جاهاي بيشتري بريد دنبالشون و تا جايي كه خودشون اصلاً با توجه به توانايي هاي شما نگند كه نيا و زوري ببرندتون من كه خودم تا ته تهش مي رم تازه كلي خوش مي گذره “ولي فراموش نشه بع ….
        نوشته بودم نبايد زيادي حرف گوش كن باشيد ولي نگفتم مي رفتيد سمت رودخونه …. گفتم : وقتي اقوام مي خواستند برند مي تونيستيد بيشتر اصرار كنيد البته اصرار هم نه بگيد منم تا يه جايي دنبالتون ميام سخت شد اونجا منتظرتون مي مونم اين خودش البته اول راهه بعد دفعه بعد و بعد و بعد تا جاهاي بيشتري بريد دنبالشون تا جايي كه اصلاً بيشما نرند بايد تواناييهاتون رو اصبات كنيد بله اعتماد به نفس و خود باوري حرف اول كه هيچي همه حرفا رو مي زنه و اگه ما اعتماد به نفس نداشته باشيم كه ديگه واقعاً كه هستيم …… راستي بعضي جاها هست كه خب با توجه به شرايط سخته كه ما بريم و در اين محلها نياز به يه همراه بلد هست كه درست ما رو راهنمايي كنه كه خب اگه همراهه نبود جون و سلامتي مهمتره و همون وسط راه منتظر بمونيد ولي نه اينكه تو شروع متوقف بشيد …..

        • نخودي says:

          واي ببخشيد كامنتم قاطي پاتي شد :

          خواهش ….خب نه دیگه من دقیقاً اینو نگفتم ….نوشته بودم نباید زیادی حرف گوش کن باشید ولی نگفتم می رفتید سمت رودخونه …. گفتم : وقتی اقوام می خواستند برند می تونیستید بیشتر اصرار کنید البته اصرار هم نه بگید منم تا یه جایی دنبالتون میام سخت شد اونجا منتظرتون می مونم این خودش البته اول راهه بعد دفعه بعد و بعد و بعد تا جاهای بیشتری برید دنبالشون تا جایی که اصلاً بیشما نرند باید تواناییهاتون رو اثبات کنید بله اعتماد به نفس و خود باوری حرف اول که هیچی همه حرفا رو می زنه و اگه ما اعتماد به نفس نداشته باشیم که دیگه واقعاً که هستیم ……
          حرف گوش کن نبودنتون رو دقیقاً سر اونجایی گفتم که می زدید میرفتید تو بالکن یا تراست یا حیات اینجا رفتن که سخت نیست می گفتید من دلم می خواد برم سریع هم درو میبندم اگه بازم اعتراض میشد گوش نمی دادید و میرفتید آخه به کسی چه؟!؟
          راستی بعضی جاها هست که خب با توجه به شرایط سخته که ما بریم و در این محلها نیاز به یه همراه بلد هست که درست ما رو راهنمایی کنه که خب اگه همراهه نبود جون و سلامتی مهمتره و همون وسط راه منتظر بمونید ولی نه اینکه تو شروع متوقف بشید …..

      • 57.1.2
        fatemeh says:

        سلام چرا سخت می گیرید به نظرم من نابینا و بینا فرقی ندارن،خوردن به در و دیوار موقع راه رفتن برا بینا هم اتفاق میفته و برداشت اطرافیان اینکه طرف گیجه ولی در مورد نابینا میگن نمیبینه.شما توی تعامل با افراد بینا موندید منم برعکس شما.راستی من دوست دارم با افراد نابینا عادی رفتار کنم ولی واقعن تو خیلی موقعیت ها می مونم چیکار کنم ؟؟

  58. 58
    Adasi says:

    درود! امروز دوتا شماره مبایل حفظ کردم،‏ وقتی خواستم با ‏‏*‏733#‏ کارت شارژ بفرستم فقط مستقیم داشت و شماره کارت شارژ نداشت خوشا به حال کسی که شارژ مستقیم را دریافت کرد،‏ نوش جونت عزیزم،‏ گوارای وجودت،‏ دوباره اقدام کردم و با ‏9990‏ به شماره ی دوم دوباره شارژ مستقیم دادم،‏ قسمت این بوده دیگه! فقط مونده نفر سوم که باید برم از مقازه شارژ بخرم که حالشو ندارم،‏ حالا شما قضاوت کنید و پیدا کنید زوقالفروش را! ‏90ضرب در3‏ میدهد270‏ به اضافه ی ‏20‏ که در جیب شاگرد ساعت فروش است تا ‏300تومن ‏10تومن دیگه کم داریم اون ‏10تومن کجاست؟! خخخ هاهاهاهاهاهاهاهاها نتیجه میدهد بنده خودم زوقال فروشم!‏

  59. 59
    زهره says:

    آره من خیلی بده که لجبازی میکردم و حالا هم یه وقتایی لجبازی میکنم ولی خدایی خیلی کمتر شده
    ولی آقای سایه روشن
    من شناختمتون
    ولی خب خیالتون راحت هیچ وقت لو نمیدم کی هستین
    خوش باشین

  60. 60
    Adasi says:

    درود! احمد جون عزیزم رود خانه لولو نیست و کسی را هم نمیخوره،‏ استقلال برای نابینا از رودخانه قوی تره،‏ من به تنهایی صدتاشو حریفم!من اگه به اردو و کنار رودخانه بروم اگه با عصایم قسمتهای مختلف رودخانه را اندازه گیری نکنم یعنی به تفریح نرفته ام! راستی چند سالته!‏

    • 60.1
      سید احمد صابری says:

      درود
      روحیه قوی شمارا تحسین میکنم ای کاش این نوشته های امیدوار کننده را دیگر دوستانی که انزوا را انتخاب کرده اند هم بخوانند , راستی من کوچک همه بچه های محله هستم و از همه آنها درس میگیرم

  61. 61
    ملیسا says:

    سلام مثل اینکه اینجا نذری دارن پخش میکنن
    اونم از نوع شارژ
    منم میخوااااااااااااآآآآآااااااآاااااااااااآآآآآااااآآآآم

  62. 62
    Adasi says:

    درود! ملیسا-اگه توانستی یه پاسخ قانع کننده به سؤال مطرح شده ی من بدهی شارژت محفوظه! خخخخ

  63. 63
    ملیسا says:

    عدسی اون ده تومان هم تو جیب شماست برای اینکه به من جایزه بدی
    هه خخخخخخخخخخخخخههههههخخخههههههههخخخخخخخ ههههه
    خ خ

  64. 64
    مروارید says:

    سلام fatemeh جان شما بینا هستی عععععععععععععععععععععععایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  65. 65

    سلام بر دوستان.
    اگرچه دیر شده ولی میخواستم بگم که: من روز سیزده به در خودم رو کلا در جاده ها شناور بودم و در طی مسیر 250 کیلومتری تا مقصد شاهد حضور انبوه مردم طبیعت دوست در جای جای حاشیه کوهها و جنگلها و رودخانه ها و جویبارها.
    در هر مکان قابل استراحتی منظره وجود انسان، ماشین، زیر انداز، گاز پیک نیک، بشقاب، کاسه، غذا، تنقلات، ورق، توپ، و طناب رو در کنار هم مشاهده و لذت میبردیم.
    اما با همه زیبایی این روز پیدا میشد صحنه هایی آزار دهنده از بی تمدنی و خصیصه ضد محیط زیستی افرادی انگشت شمار که مانند حدود کیلومتر 50 جاده کرج-چالوس به طور کاملا عمدی چندین درخت تازه شکوفه زده رو با هم به آتش بکشند تا حس کثیف هیجان و شادی غیر عادی خودشون رو ارضا کنند و هر بیننده این عمل زشت رو به ناسزا گویی و تاثر وا دارن، واقعا روز طبیعت رو بر کام من تلخ و ناراحت کننده کرد.
    این هم از سرگذشت سیزده به در امسال من.

  66. 66
    بهنام says:

    سلام
    ساعت نه صبح سیزده فروردینماه 1393 بود که صدای دلنواز پدرم به گوش رسید که داشت جمع 26 نفره ای که در خانه ما سکونت داشتند و برای سیزده به در میهمان ما چهار نفر شده بودند را از خواب ناز بیدار میکرد: پا شید. پا شید بریم باغ.
    برای راحتی میهمانان گرامی یه ویلا باغ اجاره کرده بودیم.
    با قر و فیس بانوان محترمه، و با طی مسافت 16 کیلومتر با ماشین ساعت 10.00 به محل مذکور رسیدیم و صبحانه خوردیم.
    به غیر از آ« 26 نفر، 30 نفر دیگر هم به ما پیوستند.
    اوضاع به خیر و خوبی گذشت تا ساعت 15 که من از خاله ام پرسیدم: سرویس بهداشتی اینجا کجاست؟ و ایشان جایش را گفت و پرسید: بیام باهات؟ گفتم: نه.
    آرام آرام از جمع جدا شدم و فکر کنم حدود 100 متر پیاده روی کردم. آن هم در مسیر ناهموار و پر چاله چوله باغ.
    دیگر صدای جمعیت نمی آمد.
    باد لا به لای شاخه ها ورجه وورجه میکرد.
    جلوتر رفتم.
    صدایی آمد.
    دیگر عصا نزدم تا صدا را بشنوم.
    چیزی داشت راه میرفت.
    اما انسان نبود.
    آخر انسان اینقدر ظریف و تند و سریع راه نمی رود.
    بیخیال شدم و به سمت دستشویی که بویش هم نشانه خوبی بود روانه شدم.
    .
    .
    .
    .
    .
    هاپ
    بله سگی بود بدون زنجیر.
    باز باز.

    عصا را انداختم
    دویدم
    راه برگشت را گم کردم.
    داد زدم
    نفسم کم آمد.
    پوزه سگ را پشت پاهایم حس میکردم.
    ولی همچنان می دویدم.
    سنگی بزرگ. پاهای من
    فکرش را بکنید.
    افتادم
    سنگ را بیهوا پرتاب کردم.
    سگ افتاد.
    اما کجا؟
    درست کنار من.
    دستانم را دراز کردم که سنگی دیگر بردارم.
    دندانهای قشنگش را در مچم فرو کرد و تا میتوانست فشرد.
    پاهای پیچ خورده ام را از زیر بدنم بیرون آوردم و به بدنش کوفتم.
    زوزه کرد و دور شد.
    نای بلند شدن نداشتم. ولی از یک طرف توان نشستن و نرفتن را هم نداشتم.
    داشتم فنا می شدم.
    با عرض معذرت توانم برید.
    بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق
    بعد نیم ساعت تازه اقوام یاد من افتادند

  67. 67
    ملیسا says:

    وای خدای من سگ اونم از نوع هارش اه اه
    الاهی الاهی ناجی ناجی

  68. 68
    عمو حسین says:

    بهنام جان از اینکه دچار سگ گرفتگی شدی خیلی متأسف شدم. امیدوارم که زیادی آسیب ندیده باشی. حتما برو آمپول هاری بزن. شاید اگر فرار نمیکردی و آرام میرفتی سگ حمله نمیکرد. گفتی از خاله ات پرسیدی که سرویس بهداشتی کجاست؟ مگر خانواده خودت مثل خواهر و برادرهایت نبودند که از آنها کمک بخواهی و همراهیت کنند؟ چطور جرأت کردی در یک محل غریبه و با وجود آن همه آدم, تنهایی راه رفتن به اتاق فکر را طی کنی.
    راستی بچه ها چرا حتی سگها هم از ما نمیترسند؟ بارها شده که من در جایی بوده ام که سگی شروع به پرخاشگری کرده بعد یه آدم بینا رسیده و یه نهیب بهش زده و اونم راهشو گرفته رفته. نکنه نداشتن بینایی ما که نمیتونیم تو چشای سگ نگاه کنیم رو این زبون بسته هم اثر گذاشته و فهمیده که ما بخاری نداریم و کاری ازمون ساخته نیست؟
    شما چطور آیا تا حالا چنین تجربه ای نداشته اید که سگی شما را ببیند و پارس کند بعد یه آدم چشدار برسه و خیلی راحت اونو سر جاش بنشونه؟

  69. 69
    سیتا says:

    ای بابا اسلا من به این نقطه_چین را چگونه گذرانیدید آلرژی دارم
    آخه وقتی ازش کلی خاطره خوب_نات دارم. چون کلی کار تو تعطیلات داشتم اما سر این که از کجا بنویسم مشکلم بود.
    و نیز اگه بگم 13به در را چگونه گذراندم مدیر جانشون دلت میسوزه ههه
    من که دهن_لق نیستم خخخ

  70. 70
    عمو حسین says:

    سیتا من که چیزی متوجه نشدم. واضحتر بگو میدونی که من مثل تو باهوش نیستم سیگنالها را دیر میگیرم. مدیر جانشون دلش میسوزه یعنییییی چه؟ سه نقطه یعنیییییی چه؟

  71. 71
    Adasi says:

    درود! دوستان بنده مدتی چوپان بوده ام و تجربیاتی در مورد سگهای اهلی دارم که در این مجال کوتاه توضیح میدهم و خاطرات با سگها را در مجالی دیگر میگذارم! سگها از فرار آدم کینه ای میشوند،‏ وقتی سگ به ما نزدیک شد باید از چوب دستی یا عصا استفاده کرده و از نزدیک شدنش به بدن خود پیشگیری کنیم و از حمله ور شدنش پیشگیری کنیم،‏ ما نباید به سگ حمله ور شویم،‏ در صورتی که سگ به طرف ما حمله کند باید بنشینیم و به آرامی چوبدستی خود را کروی به دور خود بچرخانیم و با فریاد به سگ توهین کنیم،‏ مثلا بگوئیم:‏ بی ادب-بی تربیت-فوزول-برو گم شو-یا بگوئیم کمک—-ما نباید حول شویم،‏ اگر به سگ بگوئیم: چخه-چخه بهتر استسگ از این الفاظ بدش میاد و کمتر حمله میکند! ‏

  72. 72
    ترانه says:

    سلام بازم سال نو مبارک
    خوبین؟دلم براتون یه ذره شده بود شما چی منو یادتون بود؟و اما سیزده من ته دلم میزد براش دلیلی دارم که خیلی طولانیه گفتنش دغدغه م دیدن چیزایی بود که دوس نداشتم خدایا حکمتتو شکر!هوا عالی بود همه آماده یکی از فامیل همه رو دعوت کرده بود کمی که رفتیم صدای پخش ماشینا خیلی بلند شد جاده هم شلوغ بود یه جاده خاکی رو به یه روستای با صفا دل نگرونیمون این بود تو این دشت که ازش گفته بودن چجوری میشه دبلیو سی پیدا کرد!واقعا مصیبتیه برای خودش!که یه دفه یه موتور رفت تو شیکم یه ماشین و هر دو سرنشینش در جا مردن!راستش فکر کنم دلم سنگی شده هیچیم نشد!راهمونو ادامه دادیم از مناظر استفاده کردیم دلچسب بود رسیدیم و واقعا همه چی قشنگ بود یه رودخونه درختایی که شاخه هاش تو هم رفته بودن و رو رودخونه سایه گذاشته بودن و یه دنیا چمن که نمی ذاشت خاک حتی یه جا دیده بشه ولی!حتی یه تخته سنگ نبود که برای قضای حاجت استفاده کنی که فکری کردم چادر مسافرتی که کفه نداره بهترین جاس!همه موافق بودن چاره ای هم نبود خلاصه به دلتون نیفته جوجه ها رو به سیخ کشیدن ولی ………سیزده گذشت و من هنوز ناراحت سیزده ای که گذشت هستم خدا جای حق نشسته و همه چی بجای خودش بر میگرده نه نه دعوا نشد کسی هم ظاهرا صدمه ندید کسی هم بمن حرف تلخی نزد ولی امان از دیدن چیزایی که نباید دید من تو این سیزده کلید اسرار رو شخصا تجربه کردم فکر نمی کنم دیگه سیزده ای رو از خونه بیرون برم سیزده نحس نیست کاری که بعضی ادما می کنن روزا رو تلخ و شیرین می کنه من حالا ناراحت نیستم چون باهاتون درد و دل کردم ولی خیلی مرددم آخه باید چیکار کنم خدایا مددی!

  73. 73

    تر تر تر ترانه. ببین کی اومده؟ وای خدای من. عزیزم خیییلی دوستت دارم. ازته قلبم سال نو رو بهت تبریک میگم. امید اینکه سالی شاد شاد شاد باشه برات.

  74. 74
    Adasi says:

    درود! بچه ها کمابیش یادتون بودند! ولی واقعا جای هردوتون در محله خیلی خالی بود! ورود مجدد دوتاتون با اختلاف حدود10ساعت به محله ی خودتون مبارک،‏ خیر مقدم مارو پذیرا باشید،

دیدگاهتان را بنویسید