نامه ای از عمق خاطرات

سلام.
حالتون خوبه؟
بهتون خوش میگذره؟
من اومدم برای شما یه نامه بنویسم. یه نامه از دنیای عروسکها به دنیای آدم بزرگها.
شما آدم بزرگها اصلً ما رو یادتون هست؟
یادتون هست که چه قدر خاطره با ما داشتید؟
همه ی شما توی بچگیتون دختر و پسر توی اسباببازیهاتون یه عروسک داشتید.یه عروسک که یه فرق اساسی با همه ی اسباببازیهاتون داشت. ما همیشه مَحرَم اسرار شما بودیم. از خیلی چیزها خبر داشتیم که خانواده و پدر و مادرتون هم خبر نداشتن. اگر شیطنتی میکردید، اگر خرابکاری میکردید، اگر کار بدی میکردید همیشه این ما بودیم که این راز رو توی دلمون نگه میداشتیم و تا ابد پیش ما جاش امن امن بود.
اگر دلتون میگرفت، اگر ناراحت بودید، اگر مامان باباتون دعواتون میکردن، میومدید و با ما درد دل میکردید. خودتون رو سبک میکردید. ما سنگ صبور شما میشدیم.
همیشه مواظب ما بودید. برامون خوراکی میخریدید، ما رو میبردید گردش، باهامون بازی میکردید، شبها برامون قصه میگفتید تا خوابمون ببره، قصه هایی که بزرگترها براتون تعریف میکردن. ما همیشه شبها توی بغل شما میخوابیدیم و صبح توی بغل شما از خواب بیدار میشدیم. ما با هم دنیای قشنگی داشتیم. خیلی قشنگ. به هر دوتامون خوش میگذشت. هیچ دغدغه ای نداشتیم. بزرگترین دغدغمون تموم شدن خوراکیها یا چه میدونم گرم بودن یا سرد بودن هوا بود. همیشه با بچه های دیگه و عروسکهاشون همبازی بودیم. اونها میومدن پیش ما مهمونی، ما میرفتیم پیششون مهمونی و کسی با کسی بد نبود. کسی به کسی کلک نمیزد. کسی غیبت کسی رو نمیکرد. کسی بد کسی رو نمیخواست. همه همدیگه رو دوست داشتیم.
حالا شما بزرگ شدید. ما کجاییم الآن؟ الآن رازهاتون رو به کی میگید؟ به همدیگه؟ پس چرا همه از رازهاتون باخبرن؟ با کی درد دل میکنید؟ با همدیگه؟ پس چرا همتون انقدر غمگینید؟ چرا با این همه درد دل کردن سبک نمیشید؟ حالا به بچه هاتون قصه یاد میدید که برای عروسکشون تعریف کنن؟ اصلً بچه هاتون عروسک دارن؟ فکر نمیکنم داشته باشن. حالا دیگه همه از این عروسک کامپیوتریها که توی گوشیها اومده دارن. اسمش چی بود؟ آهان پو. اونا مثل ما به حرفاتون گوش میکنن؟ مثل ما دوستتون دارن؟ دیگه از این که با هم باشید خوشحال میشید یا دوری و دوستی رو ترجیح میدید. چرا اینطوری شد؟ کجاش غلط بود؟ چرا صافی و زلالی کودکیتون رو پیش ما جا گذاشتید و رفتید؟ چرا دیگه مهربون نیستید؟ ما از شماها میترسیم. ازتون وحشت داریم. در حالی که بزرگترین و بیشترین آرامش دنیا برای ما وقتایی بود که توی بغل شما خوابمون میبرد. ولی حالا چی. ما رفتیم توی طبقات کمد شیشه ای شما که فقط دکور قشنگی برای اتاقتون باشیم. ولی اشکالی نداره. اگر بدون ما خوش باشید، شاد باشید، سرحال باشید، بیغم باشید، ما مشکلی نداریم. مطمئن باشید همچنان رازهاتون پیش ما محفوظه.
مراقب خودتون باشید. شما دیگه بزرگ شدید. پس بزرگی کنید. درست بزرگی کنید. همونطوری که کودک بودید و درست کودکی میکردید.
دیگه من باید برم. این نامه رو از طرف تمام عروسکهای دنیا به همه ی آدمهای دنیا مینویسم. کودکان بزرگی باشید.
بدرود.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

44 Responses to نامه ای از عمق خاطرات

  1. 1
    ملیسا says:

    سلام خوبی خوشی
    آره واقعا همینطوره
    من که هنوز عروسکامو دارم به دیوار اتاقم زدم و خیلی وقتها شده که در همین بزرگی هم باهاشون در دل میکنم خیلی خیلی هم دوستشون دارم انگار بهشون وابسته شدم اصلا نمیتونم ازشون دل بکنم طوری که من یک برادرزاده دارم که هر وقت میاد تو اتاقم میگه عمه جونی تو بزرگ شدی حالا نمیشه عروسکاتو به من بدی آخه خیلی قشنگن میگم نه عمه نمیشه آخه اگه من اینارو به تو بدم بعد تنها میشم
    واقعا دوسشون دارم و نمیتونم ازشون دل بکنم بدمشون به کس دیگه ای
    مرسی از مطلب خوبت که من رو به دنیای کودکیم برد.

  2. 2
    ثنا says:

    آقا منم پو میخوام
    خخخ ببخشید عروسک مهربون من یه خورده شاید سنگدلی میکنم و نسبت بهتون آنچنان احساسی ندارم ولی اگه از اون شیک و باحال ها باشید یه چیز دیگه اید به هر حال حالا که با ما دوستید در دوستی باهاتون کم نمیذارم باشه فقط از اون حرف آخر هم خیلی خوشم اومداا آفرین کودکان بزرگی باشیم

  3. 3
    نخودي says:

    سلام واقعيتش من از اين عروسك ها نداشتم بابا اصلاً اسباب‌بازي بدبخت پيش من دووم نمياورد بگذريم ولي عجب نامه اي هست اين نامه ها پر حقيقت هاي تلخ اين روزگار ….

    • 3.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. ببینم توی بچگیت هفتتیری مسلسلی تانکی چیزی نداشتی احیانً؟ واقعیشها. اسباببازیشو که خودمم داشتم.

      • 3.1.1
        نخودي says:

        نه برام نخريدند كه خودم هم پول تو جيبيهام نرسيد بخرم ….
        بچگيهاي من عروسك نداشت ولي اون قدر قشنگ بود كه نيازي هم به عروسك نبود براش همش تحرك … كوچه … خونه مادربزرگ … دختربچه هاي اونجا … گرگي … قايم باشك .. بادبادك … يه عالم بازي ديگه كه اسمشون يادم نمياد هان هفت سنگ ولي يه مدل خاص كه با چوب بود و سنگ و … و ..و و…. گشتن تو سوراخ سنبه هاي مادربزرگ واسه پيدا كردن خوراكي كه از همشون شيرين‌تر بود … و خيلي چيزهاي ديگه كه جاي همتون خالي دل خودم تنگ …

  4. 4
    Adasi says:

    درود! من در کودکی عروسکهای زنده داشتم که هنوز هم دارم! عروسکهای من بزغاله و بره هستند!‏

  5. 5

    سلام
    من که عاااااااشق عروسکم
    بعد از ازدواجم همسرم یه عروسک واسم هدیه آورد که از هر چیزی بیشتر دوستش دارم
    هنوز وقتی ناراحت هستم شب ها میذارمش کنار خودم و کلی باهاش صحبت میکنم و حتی گریه هم میکنم
    غصه نخور عروسک تو تنها نیستی

  6. 6
    سكوت says:

    سلام بينهايت قشنگ بود و منو ياد روزهاي زيباي كودكيم انداخت ياد عروسكم كه ديگه حالا ندارمش ياد بازي هايي كه باهاش ميكردم ياد تابستوناي گرم با ورزهاي طولانيش كه با عروسكم ميرفتيم پيش دوستام مهموني ياد زمستوناي سرد كه توي خونه با عروسكم خلوت ميكردم و ميشد همبازيم موهاشو شونه ميكردمو براش قصه ميگفتم. كاش توي دنياي بزرگي هامون هم ميشد بچگونه بزرگي كنيم زلال و بي تكلف.

    • 6.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام سکوت. میدونی مشکل کجاست؟ اونجایی که اگر بخوایم الآن از این کارها بکنیم هزارتا تیکه بهمون میندازن که مگه بچه ای؟ خجالت بکش؟ تو دیگه بزرگ شدی؟ حالا خودشون از خداشونه این کارا رو بکننها.

  7. 7
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام مریم. نمیدونم این چه سریه. اکثر ماها توی بچگیمون یه عروسک زشت داشتیم و جالبه که از همه ی عروسکامون بیشتر دوستش داشتیم. ولی الآن چی؟ تقریبً برعکس شده. میفهمید که منظورم چیه.

  8. 8
    پریسا says:

    سلام عروسک.
    عزیز بچگی هام. رفیق بزرگی هام. همدم تنهایی هام. شاهد گریه های بچگی ها و بزرگی هام. محرم راز های یواشکیم. دوست من. رفیق ساکتم.
    حالت چطوره؟ خوبی؟ توی کمد چوبی من که درش مدت هاست قفله کنار بقیه عروسک ها، کنار بقیه چیز هایی که باید از دسترسم دور می کردن و من دزدیدمشون تا برام بمونن ولی نمی تونم با چشم های خشک و نفس های بی هقهق ببینمشون راحتی؟ کنار خاطرات گرد و خاک گرفته و داقون من بهت خوش می گذره؟
    اسمت رو هنوز یادته یا فراموش کردی؟ یادته اسم تو هم پریسا بود؟ تو رو به خدا عروسک! بگو که فراموش نکردی. اگر تو فراموش کنی من…
    تو رو به خدا عروسک! همراه من خاطره ها رو روی شونه های ظریفت نگه دار. من تنهایی زورم نمی رسه. اگر تو هم فراموش کنی من تنهایی زیر بارشون می شکنم.
    از ترس این که برادر زادهم بخوادت و من و بقیه تسلیم عشق و معصومیتش بشیم مدت هاست که بهت سر نزدم.
    آره راست میگی این ها همهش بهانه هست. خیلی وقته اون در چوبی رو باز نکردم. نتونستم عروسک. با خودم گفتم تو جات امنه. با باقی عروسک ها خوشی. و من. اگر اون در باز بشه، تمام خاطراتی که پیشت به امانت گذاشتم دوباره مثل1دسته پروانه آزاد میشن و می ریزن سر دل و روحم.
    تو راست میگی عروسک. دنیای بزرگ تر ها خیلی شلوغه. شلوغ، تنگ، تاریک. بزرگ ها اگر هم دلتنگت بشن به روی خودشون نمی آرن. آخه توی دنیای بزرگ تر ها اگر کسی دلتنگ عروسک باشه بهش می خندن که مگه تو بچه ای! دیوونه! و…
    دلم از این دنیای شلوغ و پر از نقاب های رنگی گرفته عروسک. کاش می شد برگردم!. کاش می شد دوباره بیام توی دنیایی که تو و باقی عروسک ها عروسک نبودید. دنیایی که تو توش پری آسمون ها می شدی، دختر تنهای جنگل می شدی، قهرمان جنگ با تاریکی می شدی، ملکه زیبایی می شدی، و آخر تمام این داستان ها سفید بود و پر از پیروزی و خنده و چقدر اون پیروزی ها و اون خنده ها واقعی بودن!. یادش به خیر!.
    اندازه تمام این ماه ها باهات حرف دارم عروسک. ولی خودمونیم. کم لطف نباش با من. تو یا یکی از دوست هات همراه سیستمم و گوشی همراهم و تمام دوست های ساکتم، تقریبا همیشه این اطراف باهام هستید. برام مهم نیست باقی آدم بزرگ های این دنیای رنگی که داخلش گیر کردم چی میگن. شاید بهم بخندن شاید هم شونه بالا بندازن که این جدی1چیزیش میشه. بذار بگن و بخندن. من هنوز هم دوستت دارم عروسک. هنوز هم گاهی میام به دنیای شما ها مهمونی و هنوز هم کلی ذوق می کنم وقتی می بینم توی جهان شما چندان هم بیگانه نیستم. می خوام همینطور بمونم. آشنای جهان تو. عاشق عروسک و بازی و دنیای پری ها و ملکه هایی که آخرش میشن فرشته آسمونی آرزو های محال.
    باهام بیگانه نباش عروسک. مثل همیشه هم زبون ساکتم باقی بمون. دنیای بدون عروسک، بدون بچگی، بدون تو، زیادی تاریکه. من که تحملش رو ندارم.
    ببخش من مثل گذشته هام زیادی پر حرفم. دلگیر نمی شدی ازم. حالا هم نشو.
    دارم میام ببینمت عروسک. همین الان. بعد از نوشتن جواب نامهت. خواب که نیستی؟ نه. تو بیداری. تو همیشه بیداری عروسک. بیدار شو دارم میام دیدنت عروسک. عروسک قشنگ من! عروسک مهربون من!.

  9. 9
    نخودي says:

    با اجازه جناب شهروز:
    پريسا جون تنظيمات وبلاگت رو عوض كردي من حتي به كمك شخص ثاني هم نمي‌تونم اونجا بكامنتم دكمه send برام كار نمي‌ده …. قلق داره من بلد نيستم؟ يا نمي‌دونم راهنمايي مي‌دوني بكن مرسي مي‌شم …. داستان اين آدم برفيه هم قشنگه خيلي … پس زودي بقيش رو بذار ديگه

  10. 10
    پریسا says:

    سلام.
    نخودی جون! دنبال1راهی بودم ببینمت ولی توی هر پستی پیدات می کردم حس می کردم جاش نیست حرف خارج از پست بزنم. اینجا جای خوبیه. عروسک ها خیلی مهربونن. اجازه میدن. می دونم که میدن.
    چطوری عزیز؟ با وبلاگت چیکار کردی هرچی منتظر شدم نیومد!!. درستش نمی کنی؟ همین الان از اینجا می خوام برم دوباره به آدرسش سر بزنم. در رو باز کن می خوام بیام توووووووووووووووووووووووووو.
    تنظیمات وب من. آره عوضش کردم. خیلی نه. فقط1کوچولو. ولی فرم نظراتش همون طوریه. عجیبه که اذیتت می کنه. باید جریمهش کنم.
    باید بگردم و کاش پیدا کنم!.
    داستان آدم برفی. ممنونم از لطفت عزیز. راستش می ترسم وارد عمقش بشم. می ترسم مثل اون قبلیه بلا سرم در بیاره.
    ولی درست میگی باید بنویسمش.
    وای خدا ببخشید باز دراز شد. آخه با نخودی کلی حرف داشتم دیگه چیکار کنم خوب؟
    باشه بابا رفتم. به جان خودم دفعه بعد2برابر می نویسم.
    وای فرار ایام به کام.

  11. 11
    نخودي says:

    بابا پريسا جون فرار نكن هم عروسك از خودمونه هم ما كه با جناب شهروز اين حرفا رو نداريم ….
    نه اونجا خيلي فرق كرده ها بجاي يه صفحه جداي كوچيك كه براي كامنت دوني ميومد يه صفحه ديگه باز مي‌كنه كه متن پست هم بالاش هست من هرچي همه اديت باكس هاش رو هم پر مي كنم باز نمي‌شه كه بشه …..
    آدرس وبلاگم رو هم عوض كردم اينجا نمي‌شه برات بذارم خانمي حالا تونستم بيام كامنت دونيت آدرس هم مي‌دم …. ولي تند تند بنويس و برو تو عمقش … منتظرم ها … هستم ها ….

  12. 12
    پریسا says:

    آخجون پس حذفش نکردی خدا رو شکر!. بابا من کلی اونجا مهمونی می اومدم آخه. هرچی در می زنم می بینم بسته هست حالم گرفته میشه میرم دفعه بعد میام.
    آدرس. چرا نمیشه اینجا بدی عزیز؟ البته فضولی می کنم ولی فقط برای ارضای حس کنجکاوی درمون ناشدنیم می پرسم. مگه وبت عمومی نیست دوست من؟ بذار بقیه هم بیان وبت مهمونی. بذار ببیننت، بخوننت، بفهمنت.
    بذار نوشته هات از زبون بقیه هم حرف بزنه و باقی دوست هات هم باهات حرف بزنن. باور کن خیلی خوش می گذره. به جان خودم به محض این که آدرست رو بگیرم اول میدم به این جناب یکی که امیدوارم در سال93 2تا بشه تا دیگه وقت نکنه من بیچاره رو اینطوری توی هچل1داستان دیگه بندازه. همهش تقصیر این شد و الان هم که معلوم نیست کجاست. مگه دستم بهش نرسه!.
    فضولیم رو ببخش عزیز. دست خودم نیست. حرف که توی دلم میاد باید بگم مخصوصا از جنس نظر. اگر نگم دل درد میشم.
    شما هر تصمیمی که بگیری محترمه. من فقط نظرم رو گفتم. ببخش اگر جای گفتنش نبود.
    شهروز عزیز و عروسک هم حسابی ببخشنم که توی پستشون شلوغ کردم. آخه جای دیگه دستم نمی رسید مخ این بنده خدا نخودی رو بزنم و فضولی کنم توی کارش.
    وای نخودی جونم بیا آدرست رو بهم بده گناه دارم.
    پاینده باشید همگی.

  13. 13
    یلدام says:

    آخی نازی
    دلم یک جوریش شد
    من اون عروسک قرمزه رو می خوام
    همون که پارچه ای بود
    همون که دستاش همیشه مثل یک خط کش باز بود
    همون که با خودکار صورتش رو خط به خطی کردم
    من دلم اون دختر کوچیکه رو می خواد
    همون که چشاش براقو درشت بود
    من بچگیامو می خوام خدااااااااااااااا

    شهروز مرسی از پستت . یکی از بهترین پست هایی بود که خوندم
    شکلک بغض

    • 13.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام یلدا. لطف داری. من هم یه دونه از این عروسکا داشتم که یه پستونک دهنشون بود تا در میاوردی یا میخندید یا گریه میکرد. یه پسر کوچولو بود که یه کلاه هم سرش بود. خیلی باحال بود. دوستش داشتم. میخوااااااااااااااام. یه جوری شدم.

  14. 14
    cheshmak says:

    چشمهایم نم ناک شد
    یادش بخیر

  15. 15
    اصغر says:

    شهروز عزیز سلام واقعً جالب بود دلم گرفت نه از اینکه اون روزها گذشت به این خاطر که قدرشو ندونستیم. و بیشتر به این خاطر که دنیای ما بزرگترها چقدر سیاه و زشت شده که نمیتونیم کودکانه بزرگی کنیم. بگذریم. این نامه منو یاد یه خاطره انداخت خانم یکی از دوستهای من میگفت من و خواهرهام بچه که بودیم فکر میکردیم هرچی تو زمین بکاری چندتا ازش درمیاد آخه پدرمون تو باغچه ی کوچک حیاطمون سبزی و چیزهای دیگه میکاشت. میگفت ما هم یه روز دور از چشم پدر و مادرمون عروسکها مونو تو باغچه کاشتیم اما هرچی منتظر شدیم چیزی ازش درنیومد وقتی متوجه شدیم که عروسکهامون دیگه خراب شده بودند میگفت من هنوز چشمم دنبال عروسکمه.

  16. 16
    ملیسا says:

    باشه باشه مگه مرگ منو بتونه از عروسکام جدا کنه

  17. 17
    نخودي says:

    مي‌گم همه عروسك داشتند منم به قول يلدا دلم لواشك شد …. منم مي‌خوام … خب منم يه سري خونه سازي داشتم كه جايزه گرفته بودم كلاس سوم و هنوز هم دارمشون كلي هم براش جنگيدم كه ندمشون به خواهرهاي كوچولوترم …..

  18. 18

    سلام. مرسی. یاد بچگیام افتادم که هفتا عروسک داشتم و میگفتم اینا عروسامن. همیشه تو دنیای عروسکام عروسی بود و مهمونی. مامان بابامم دعوت میکردم. چه دنیایی بود…!!؟

  19. 19

    سلام شهروز.
    این روزها کودکان هم دیگه کودکی نمیکنند.
    با وجود عروسکهای ظاهرا هوشمندی مانند کامپیوتر، ایکس باکس، موبایل و این جور چیزها، دیگه کی به طرف عروسکهای پارچه ای مادربزرگها و یا نوع پلاستیکی داخل مغازه ها میره؟
    اینها هم داره به خاطرات و تاریخ میپیونده.

  20. 20
    پریسیما says:

    سلام من هم یاد کودکی و بازیاش افتادم دلم برا بچگیام تنگ شد. نخودی و پریسای عزیز من وبلاگ ندارم ولی دوست دارم باهاتون در ارتباط باشم اگه ممکنه آدرسش. بهم میل کنید آدرس ایمیلم parisima0001@gmail.com
    هستش خوشحال میشم آدرسو بفرستید مرسی

  21. 21

    آره واقعأ. بعضی وقتا مامانمم میگه هنوز مث بچگیات دوس داری هفتا عروس داشته باشی؟ جیغ میزنم مامااااان حرفشم نزن…

  22. 22
    پریسا says:

    سلام سلام باز من اومدم.
    پریسیمای عزیز.
    همینجا برات می نویسم و اگر خواستی واسهت ایمیل هم می کنم.
    aansooyeshab.blogsky.com
    آدرس خونه اینترنتی منه. بیا عزیز خوشحال میشم. خدا رو چه دیدی شاید بهت خوش هم گذشت.
    نخودی عزیز. نتونستم مثل اول درستش کنم. آخه پوسته اولیش رو پیدا نکردم توی پوسته ها. ولی موندم چرا این اذیتت می کنه!!!!.
    مگه دستم به دلیلش نرسه. پدرش رو در میارم.
    میگم میشه من این دفعه این ایام به کام رو اینجا نگم؟ توضیحش سخته. من نمیگم ولی ایام به کام همگیتون.

  23. 23
    ترانه says:

    من هیچ وقت یه عروسک واقعی نداشتم هیچ وقت…. پس هیچ فرقی نمی کنه امروزم و دیروزم چرا امروز خیلی خوشحالترم

    • 23.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ترانه. عروسک نداشتی. ولی کودکی داشتی. سادگی داشتی. پاکی داشتی. شاید الآن هم همه ی اینها رو داشته باشی. ولی عروسک یه بهانست. این که یادمون نره که یه زمانی نه چندان دور کی بودیم. چی کار میکردیم. پیچیدگیهای امروزمون رو نداشتیم. ناخالصیهای امروزمون رو نداشتیم. مشکلات رو نمیفهمیدیم که چه نعمت بزرگی بود. عروسک نماد آسایشی بود که فقط توی کودکی میتونی لمسش کنی و بس.

دیدگاهتان را بنویسید