نیرنگی تا یکرنگی

امشب میخوام بنویسم. آزاد و رها. تو خیالم از برخی نامهربونی ها عکس بگیرم. عکس ها را آیینه عبرتم کنم. گاهی  دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش. دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم.حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود. اگر هم نشد به جهنم…

تمام می شود. بالاخره تمام می شود.

اما تمام شدن به چه قیمتی؟ آیا چیزی که خواستم شد یا باز هم باید همچنان دلتنگ باشم.

دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها. حسرت ها را می شمارم

و باختن ها. و صدای شکستن را

… نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم. و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم. که چنین دلتنگــــــــــــــــم.

 بعضی وقتا از بغض زمونه به قدری میشکنم که حتی نای نوشتن ندارم. اون وقته که دلم میخواد تموم رنجم از توی نگاهم خونده بشن…

گاهی حتی جسارت گفتن کلمه ها رو ندارم…

این وقتا یه نگاه گنگ تحویلم میدن، یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضم رو با لیوان سکوت سر میکشم و با لبخندی سرد میگم: نه،هیچی …

 این موقع هاست که میتونی بفهمی آیا هنوز برای کسی مهم هستی یا نه. گاهــی باید نباشی.

تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه…

؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی.

این روزا، دو رویی و نیرنگ ها، بدجوری آزارم میده. برای خیانت،  هــــزار راه هست.  اما هـیــچ کــــدام به انـــدازه تظاهر به دوست داشتن کــثـیــف نیست. همیشه دوست داشتم مثل بقیه باشم. راستش دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،

آهای جماعت. میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟

شما دقیقا چه رنگی هستید؟

بعضی وقتا این دو رنگی ها همه ی وجودم رو خط خطی میکنه. آهای زمونه. به من گذشت، خوبو بدد.

اما تو روزگار، فکری به حال خویش کن. این روزگار نیست.

روزگار میگه: خب تو هم همرنگ جماعت شو. سعی نکن متفاوت باشی!

فقط “خوب باش. خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوته…

از این شعار ها متنفرم. باز هم دلتنگ میشوم و مینویسم:

از عذاب بی تو بودن،در سکوت خود خرابم

دوری از صورت ماهت،هر نفس میده عذابم

خاطرات با تو بودن، شب و روز میاد بخوابم

اینه آخرین کلامم ،بخدا بی تو خرابم.

روزگار به من یاد داد، روزهــــایم به تظاهر بگذرد…

تظاهر به بی تفاوتی. تظاهر به بی خیـــــالی. به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست… اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش. وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,

از این همیشه ها که ندارند باورم ,

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم…

همه چیز رنگ بیرنگی گرفته. ارزش ها، خوبی ها و دوست داشتن ها کمرنگ شده.

این روزها ” دوستـــــت دارم ” ها دیگه قلــــــب کســـی رو به تپش وا نمیداره . و گونه کسی رو سرخ نمیکنه.

می گویـــــــــم : مشکل از دوست داشتن نیست. مشکل از تکـــــــــرار است .

دیگه سخت بشه باور ها رو عوض کرد. یاده بزرگی افتادم که میگفت:  تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!

یکی دیروز و یکی فردا .

همچنان دوربین خیالم عکاسی میکند. چقدر امشب عکس ها تیره و تار بودند. یعنی انقدر زمونه بد شده؟ انقدر دو رویی و نیرنگ ها زیاد شده؟

روی دیوار کوچه ی این روزگار نوشته بود،

دوره، دوره آدم هایی است که همخواب هم میشوند، ولی هرگز خواب هم را نمی بینند .

حال میخوام خیالم رو کنار بزنم. کمی خوشبینتر باشم. امشب خیلی بهم سخت گذشت که دنیا رو فقط از دریچه زشتی هایش نگاه کردم. این دنیا روی دیگری هم دارد. صداقت، یک رنگی،  دوست داشتن ها، خوبی ها و معرفت هنوز محو نشده.

شاید در گوشه ی این گیتی، هنوز قلبی عاشقانه برای کسی بتپه. قلب و باوری که بوی دو رنگی نده. اما تو ای هم محله ای عاشقانه زندگی کن. در این دنیای پیچیده، اگر میخوای  محال ترین اتفاق زندگیت رخ بده،

باور محال بودنش را عوض کن. یاد اون مرد بزرگ، نیکو. که میگفت:

 برنده می گوید مشکل است، اما ممکن

و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل .

خیال من نامهربونی ها رو کنار زد. عکس های خیالم امشب برخی واقعیات این روز های جامعه ی ما بود.

اما دنیا روی دیگه ای  هم داره..

کم رنگ شده. اما هنوز هم هست.

دوست خوب من.

زندگی، قانون باور ها و لیاقتهاست.

 همیشه باور داشته باش، لایق بهترین هایی .

از دید من:زندگی یعنی:

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .

 

امیر سرمدی

درباره امیر سرمدی

فعال رسانه ای نابینایان، متولد سال 68 و ساکن تهران.
این نوشته در داستان و حکایت, شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

43 Responses to نیرنگی تا یکرنگی

  1. 1
    فاطمه جوادیان says:

    بازآ کهمرا در نگهم دیر زمانیست دنیا و شب و روز همه تیره و تنگ است.
    مارا دلی افسرده و غمگین و صد افسوس ، کین دل هدف همهمه تیر خدنگ است.
    باید که در آن زمزمه عشق نباشد. دردا که مرا عشق چنان مهره ننگ است.
    خواهم که درین غمکده از درد بنالم. نوشم ز شرابی که سراسر چو شرنگ است.
    شاها تو درین چرخ کبود از چه ملولی؟ از اینکه برنده است گدایی که زرنگ است؟
    “ساحل” دل خود را به غم دیر نیازار. عالم به همه خون جگری باز قشنگ است.

    با سپاس.

  2. 2
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. اول شدم هورااااااااااااا.
    میگم امیر داداش یه وقت خودکشی مدکشی نکنی. ولی خوب بودا. از این کارها هم بلدی کلک؟

  3. 3
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    آقا خداییش توی همزمان کامنت نوشتن با نفر اول هر پست من اولمها.خداییش این هم یه هنره برای خودش. اگر تونستی بدون هماهنگی این کارو بکنی. چشمکجون به خصوص شما.

  4. 4
    نخودي says:

    تمام می شود. بالاخره تمام می شود.

  5. 5
    doost says:

    سلام بهتر هست مثل تختی باشی و یک رنگی رو پیش بگیری. بله مثل تختی بودن سخت هست ولی غیره ممکن نیست. البته این حرف اول به خودم هست و بعد به دیگران.

    • 5.1

      سلام عزیز.
      به نظرم شاید نقطه اوج این دل نوشته اونجا باشه که من روزگار رو متهم میکنم که باعث همه ی نیرنگ ها اونه.
      اما روزگار جواب میده ما هم میتونیم همرنگ جماعت باشیم، بدون این که دو رویی پیشه کنیم. اصلا بذار خود متن اصلی رو اینجا بذارم
      اما تو روزگار، فکری به حال خویش کن. این روزگار نیست.
      روزگار میگه: خب تو هم همرنگ جماعت شو. سعی نکن متفاوت باشی!
      فقط “خوب باش. خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوته…

  6. 6
  7. 7
    hamzeh.khaghani says:

    سلام امیر جان حال کردم داداش شدیدا عالي نوشتیش.موفق باشي

  8. 8
  9. 9
    آرتیمان says:

    من بارها بر سر گور آرزو هایم گریسته ام

  10. 10
    اصغر says:

    دورویی نیرنگ چند رنگی دروغ فریب بسیار پررنگ……………… یکرنگی صداقت خوبی و ….. بسیار کمرنگ ……

  11. 11
    ملیسا says:

    سلام
    کیف کردم امیر خیلی زیبا و دلنشین مینویسی باز هم بنویس واقعا غشنگ مینویسی
    میدونی چیه راستش اول تعجب کردم که این رو تو نوشتی آیا آخه تو که همش تو خط زندگی ادامه دارد هستی
    خداییش آفرین
    طیب طیب الاه احسنت بارک الاه

    • 11.1
      امیر سرمدی says:

      سلام ملیسا. ازت ممنونم. نوشتم تا به دل بچه ها بشینه اگه واقعا واست اینطور بوده، خوشحالم.
      زندگی ادامه داره رو، لطف دوستان بود که به من واگذار کردن.
      خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم اما نوشتن و تنظیم خبر برای روزنامه، روزی 2. 3 ساعت وقت منو میگیره.
      به روی چشم هر وقت فرصت کردم بازم مینویسم. البته اینجور دل نوشته ها خودش باید بییاد. اینجوری نیست که بشینی پاش و متن بنویسی

  12. 12
    کاظم حسینی says:

    وقتی دنیا هی پر از آدم شد و همه چیز رو از روی مقایسه ها تحلیل کردند
    اون وقت برای زندگی باید هر کس به درون خودش پناه ببره
    و تازه زندگی یک نفره شروع میشه.
    و حالا سال ها دوباره باید بگزره تا انسانها یاد بگیرند کنار هم زندگی جمعی داشته باشند.
    بعد هم که یاد گرفتند یک قوم موغولی میاد به خونریزی
    و دوباره مردم میشکنند و میرن سراغ زندگی یک نفره.
    و این چرخه ی مسخره در دنیا ادامه داره

  13. 13

    کاش همیشه صحبت از عصری بود که هنوز لذت بخش ترین رقابت دنیا برسر دوستی ها بود…عصر عشق، عصر نابودی غرور… اما نمیدانم که چرا این روزها صحبت از تحلیل رفتن مهربانی هاست؟ صحبت از خشکیدن احساس؟ به گمانم این روزها همه با کمبود باران مواجهند…بارانی از دلی ابری، ابری که از نگرانی های یک دقیقه تأخیر، دوری های لحظه ای بارور شود و طوفانش با طلوع دلی آفتابی که ذره های نورش از جنس عشق و محبت و احساس ست آرام گیرد. کاش دلهای ابری و آفتابی همسایه بودن و هر ازگاهی به همدیگه باران عشق و نور محبت هدیه میدادن…

  14. 14
    یلدام says:

    سلام امیر جان
    چقدر دلنشین نوشتی
    چقدر به جانم نشست
    بنویس و بنویس
    تنها با نوشتنه که می تونی به ایستی
    حسرت ها
    شمردن حسرت ها رو خوب اومدی
    دلتنگی
    کار هر روزه ی من دلتنگ شدنه
    دورنگی
    دورویی
    یاده این شعر افتادم
    این روزا غم دربه در کوچه به کوچه سر راه من نشسته . این روزا هر جا که می رم یکی با سنگ دو رویی زده قلبمو شکسته

    من خودم پررنگه پررنگم
    یکرنگ نه آبی ی آسمونی
    نه سبز سبز سبز . نه رنگ خدایی
    اما صورتی ی کمرنگم
    همیشه سعی کردم برا دوستام یکرنگ باشم حتی شده یه رنگ کمرنگ
    دلتنگ نشو تو دوستای یکرنگ زیاد داری امیر عزیز

  15. 15
    یلدام says:

    هح منظورم این بود پر از رنگم پر از رنگ
    تناقض ام رو نخند
    اشتباهه نوشتاری بود
    شکلک یه کم خماجت کشیدن

    • 15.1

      سلام به یلدای خوب محله. تشکر فراووون. تو به من لطف داری.
      بذار یه چیزی رو بگم فکر کنم سو برداشت شده باشه.
      اون منی که در متن بهش اشاره کردم منه نوعی بود.
      نه شخص امیر سرمدی. یعنی دوربین خیال من وارد جامعه ی این روز ها شده بود و از مردم، از زیر پوست جامعه عکس برداری کرده بود. تحلیل این عکس ها رو هم من به صورت یک دل نوشته دراوردم. عکس ها به عنوان یک واقعیت جامعه امروز انقدر تیره و تار بودن که باعث شد نوشته ی من هم اینجوری کمی تلخ بشه.
      در آخر این دل نوشته، اونجا که از خیالم رها میشم و خیالم رو کنار میزنم، میشم شخص واقعی خودم.
      آدم خوشبینی که اعتقاد داره:
      زندگی قانون باور ها و لیاقت هاست.
      آدمی میتونه لایق بهترین ها باشه.
      دید خود من این بود که: این دنیا با همه ی نا مهربونی هاش، یه روی دیگم داره.
      صداقت، خوبی، دوست داشتن و یک رنگی هنوز محو نشده.
      ما هم به همینا دل خوشیم دیگه. اگه همینم نبود که زندگی دیگه معنایی نداشت

      • 15.1.1
        یلدام says:

        امیر جان خب خیلی ها حتی حاضر نیستن تلخی ی این عکس ها رو باور کنن
        یعنی اینقدر سر خوشن که این دلتنگی ها این حسرت ها و کلا این تلخی ها رو انکار می کنند
        فرقی نداره این منی که نوشتی
        منه امیر باشه یا منه یلدا
        مهم اینه بهش توجه داشتی
        مرسی از این باور
        البته من کلا فکر کردم واگویه های دل خودته . آخه من یه وقتایی یه عالمه سیاه می نویسم بعد آخرش میام به خودم امید میدم . فکر کردم همه مثل منن
        از اینکه فهمیدم فقط عکاس بودی خب خیلی خوشحالم
        هح , یه غمگین کمتر خودش کلی ی

        • آره یلدا. به نظر من واقعیات رو نمیشه انکار کرد. نمیتونیم سرمون رو مثل کبک کنیم زیر برف، و واقعیات رو نادیده بگیریم.
          دنیا رو نه باید سیاه سیاه دید و نه سفید سفید.
          تضاد رنگ ها در کنار هم قشنگه. مگر نه اگر تاریکی نبود، دیگه روشنی معنایی نداشت.
          باید بدی باشه تا ارزش خوبی مشخص بشه.
          باید آدم های دو رو و فریب کار هم باشن تا افراد صادق و بیریا دوست داشتنی بشن.
          دروغ چرا. عکس های خیال من، بخشی از خوده منه. اما نه به اون تیرگی و تاری.
          نه به این تلخی.

  16. 16
    فاطمه عطار زاده says:

    دل نوشته ات قشنگ بود امیر,میگن واقعیت تلخه,ولی بنظرم تلخ تر از اونی که هست بیانش کردی.میدونی دلتنگی و گاهی احساس ناامیدی مفرط ما واسه چیه؟چون بدجور خودمون رو به زمین گره زدیم .همه مون گنبد نیلی بالای سرمون رو یادمون رفته.یادمون رفته دلامون رو به روشنی آسمون بالای سرمون کنیم,یادمون رفته تکرار این جمله رو:دلم روشنه…کارمون شده گوش سپردن به نواهایی که هیچ رنگی از خدا ندارن.خدایی که هر روز عمرمون صدامون میزنه:من باهاتم به من تکیه کن .ما آدما تکیه گاه اصلیمون رو یادمون رفته.یادمون رفته اگه با خدامون معامله کنیم هیچ باختی توش نیست اونه که عشق میده امید میده آرزو میده رنگ به زندگیت میپاشه… منم اوایل به خدا میگفتم فقط بگذره, فقط تمومش کن,روزای زهرماریش به جهنم فقط تموم بشه .ولی کم کم دارم میفهمم همه ی اون روزا که من نق میزدم خدا بود که هرشب هر صبح در گوشم میگفت غصه نخور ,من تا آخرش باهات هستم,همدمی که هیچوقت دور نمیشه هیچوقت خلف وعده نمیکنه .عمری روی وعده و وعید های دروغین زمینیا دل بستیم اما یه لحظه گفتیم ببینیم وعده خدا چیه؟اون چی میگه؟اگه من دارم صبوری میکنم اگه دندون رو جگر گذاشتم اگه اگه….معبودمون قراره چجور مزدمون رو بده؟….امیر خدا روزی هزار بار بنده هاشو دعوت میکنه میگه از من بخواین من غنی ام من باب رحمتم من مالکم در حق شما مهربانترینم چرا دعوتش رو رد میکنیم؟ . جمله آخرت رو قبول ندارم ,چرا آدم با حسرت بمیره؟بقول دکتر الهی قمشه ای میگفت آدم وقتی اوج زیبایی و مهر و وفای خداشو بشناسه یک لحظه ناامید نمیشه یک دم حسرت به نفسهاش نمیاد,اونی که تو بهش میگی حسرت همون سنگیه که توی داستان مریم دست و پای کودکیمون رو زخمی کرد.امیر همه ی ما دوست داریم دور و برمون آدمایی باشن که بی ریا صاف و صادق دوستمون داشته باشن دلمون رو نشکنن پس همنشینی با بهترین بنده های خدا رو هم از خودش بخواه .ببخشید زیاد حرف زدم از این به بعد بیشتر میام اینجا و نظراتم رو باهاتون درمیون میذارم
    تو دریایی و من همش فکر آب/همه چی بجز تو سرابه سراب/سر راه دریا نشونی بذار/واسه این دل تنگ خونه خراب/پر از خواهش و التماسه چشام/میخوام هرچی میخوامو از تو بخوام/دلم مثل هرسال حاضر شده/میخوام با همین دل سراغت بیام/صدای تو از جنس آرامشه/نذار حس آرامشم گم بشه/صدام کن تا قفل دلم وا بشه/صدام کن بذار عشق آغاز شه/نمیدونم این قصه اسمش چیه/ولی عاشقی درد شیرینیه/بجز تو دلم از همه دل برید/خدایا بجز تو امیدم کیه؟

    • 16.1

      سلام فاطمه.
      خب بذار اول من به بچه ها معرفیت کنم تا بیشتر باهات آشنا بشن.
      بچه ها فاطمه یکی از مخاطب های همیشگی و ثابت وبلاگ هواشناسی منه.
      خودش عاشق طبیعت و آب و هواست. برنامه های ما رو هم همیشه گوش میکنه. اینجا رو هم تازه پیدا کرده و قراره خلاصه دیگه بشه یه گوشکنی ثابت و یه هم محله ای
      تو هم زیبا نوشتی فاطمه. اگر تلخ بود به خاطر حقیقت تلخ این روز هاست.
      البته فکر کنم در توضیحی که به یلدا دادم متوجه شده باشی که اوایل دل نوشته دید خود من به این دنیا نبود. چون اعتقاد دارم اگه فقط بخوایم از این دریچه به زندگی نگاه کنیم. زندگی واقعا واسمون سخت میشه و تحمل ناپذیر
      باید عاشقونه زندگی کرد. با ناملایمات ساخت و به قول تو وعده های اون بالایی رو فراموش نکرد

  17. 17
    ثنا says:

    سلام هم محله ای کاملً این حرفها رو درک میکنم همش رو آشنای آشناست اون قد کامل که با قلبم حس شون میکنم به حدی که هر لحظه تکرارشون میکنه و بهش چندان فشار میاره که میفهمم یک کوه از جنس سنگی سرد بنام درد داره همه وجود رو له میکنه و نفسی واسه آدم نمیذاره تا بتونی راحت اشکی بریزی تازه اگرم بتونی بارون سرزنش هست که مثل سوزن مخت رو زخمی میکنه و تو میمونی و غصه هایی که تیزی خوارش و فریادهایی که سنگینی سکوتش توی گلو میشکنه و مریض میشی و میگن فراموش کن از پا در میایی و میگن احمق نباش آخ که چقد بد جور دلم واسه خودم جانم میسوزه و نوازش هامم آرومش نمیکنه مگر محبت و دعای یک قدیس
    کاش نصف دنیا بد بود واقعً ناخوب اما یک از هزاری خوب نبود ولی بد چقدر برای این دل نوشته حرف دارم اما اگه بنویسم..خدایا منی که این قدر دیدم به دنیای تو مثبت بود و با تمام رنجهای زندگی دوستش داشتم حالا این روزگارت چه بر سر وفایم آورد میبینی با روح قلب و زندگی که تو به ما بخشیدی چطور بازی میکنه ما که از غم دنیا فراری نیستیم فقط اجازه بده قدری هم زندگی کنیم آخه تا کی بگیم درست میشه توی جوونی مون پیری کشیدیم گذشت عمر مون بدون اطاعت فرمان تو و لذتی از حضورت
    خدایا از هوای آلوده دو روییها سرطان روحیه گرفتیم میشود طبیبی آسمانی بفرستی تا با دست نوازشگری نفس مسیحایی و کلامی آرامش بخش از جنس تو جانی ببخشد شفایی دهد و از دام رها و از سقوط چاه ضلالت بلندمان کند تا انتقام بدیها رو بگیریم

  18. 18
    فرشته حسینی says:

    سلام خیلی قشنگ بود میگم خیلی یعنی زیاد یعنی نهایت زیبایی و احساس به دلم نشست دیشب مادر بزرگم رو از دست دادم حالم خیلی بد بود گفتم بیام محله خوب نوشتید اولش رو عاشقم مخصوصا اونجایی که میگه
    وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان!
    درست می شود!درست می شود. اگر هم نشد به جهنم…
    تمام می شود. بالاخره تمام می شود.
    اما تمام شدن به چه قیمتی؟ آیا چیزی که خواستم شد یا باز هم باید همچنان دلتنگ باشم.
    دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها. حسرت ها را می شمارم
    و باختن ها. و صدای شکستن را
    … نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم. و کدام خواهش را نشنیدم
    و به کدام دلتنگی خندیدم. که چنین دلتنگــــــــــــــــم.
    بعضی وقتا از بغض زمونه به قدری میشکنم که حتی نای نوشتن ندارم. اون وقته که دلم میخواد تموم رنجم از توی نگاهم خونده بشن… خیلی وقت بود از این نوشته ها نخونده بودم منو یاد شعری که خیلی دوستش دارم انداخت که میگه
    ما به ناسازی ابنای جهان ساخته ایم
    وسعت حوصله را مهر دهان ساخته ایم
    وقت مارا نکند موج حوادث ناصاف
    ما به این سلسله چون آب روان ساخته ایم
    بچه ها برای شادی روح مادر بزرگم دعا کنید ممنونم

  19. 19

    سلام مریم. مرسی که خوندی.
    واقعا همینه. بعضی وقتا یه اتفاقی واسمون میفته که هر چی فکر میکنیم نمیفهمیم واسه چیه. از کجا آب میخوره.
    اما اگه یکم دقیق بشیم میبینیم کاری رو که ما چند سال قبل با یه بنده ی خدا کردیم، حالا سر خودمون اومده

  20. 20

    سلام امیر.
    فقط در باره پستت و خودت میتونم بگم که: برنده میگه سخته ولی امکان پذیره.
    الآن تو در حیطه نویسندگی و خبرنگاری حکم همون برنده رو داری، پس قدرش رو بدون و محکم و استوار ادامه بده.
    از ما دوستانت هم غافل نشو که پشت سرت هستیم و بهت افتخار میکنیم.
    همواره موفق و پیروز باشی.

    • 20.1

      سلام محمدرضا
      ازت از صمیم قلبم تشکر میکنم. همیشه از خدا خواستم کمکم کنه بتونم راهی رو که پیش گرفتم به بهترین نحو ممکن، به سر انجام برسونمش. انصافا سنگینه. اما به قول تو و اون مرد بزرگ، امکانپذیره.
      ببین مثلا من همین ترم، هم زمان باید 28 واحد در دانشگاه و کلاس های روزنامه نگاریم پاس کنم. بعضی وقتا انقدر خسته میشم که دیگه علیرغم علاقه ای که دارم، میگم چیه همش مطالعه، همش درس. همش پروژه همش کلاس. اما وقتی پیام هایی از این جنس رو میخونم واقعا جون تازه میگیرم.
      دمت گرم

  21. 21
    اشکان آذرماسوله says:

    داداش میخرم حال و احوالتو!!!‏.‏ خدایی با خودت چند چند بودی که اینطوری تراوش نمودی؟! آیا تو محله سر کوچه ی پستت دستمال کاغذی فروشی هست؟
    خیلی خوب بود؟ ‏

    • 21.1

      سلام اشکان جون. تازگیا پول دار شدی ما خبر نداریم یا از اول هم وضعت خوب بود به ما نگفته بودی.
      من اون حالمو میلیارد ها میلیارد هم نمیفروشمش. اما اگه حالا انقدر اصرار داری و چون دوست چندین سالم هستی، به تو میدم 100 میلیارد.
      پول رو که گرفتم باهاش میرم…..
      هوم.
      حالا کجا برم با این همه پول.
      میگم 10 میلیارد هم شد میدم. اشکال نداره.
      وایسا…..
      واااایسا ببینم….
      5 میلیارد……
      آقا دیگه چونه نزن……
      1 میلیارد بده خیرش رو ببینی.
      به جان تو دیگه تخفیف نداره.
      آقا اصلا بیخیال.
      5 ملیون بده میخوایم دستگاه پولخوان درست کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید