تعریف کنید از خاطره های خوب زندگی

سلام به بچه های باصفا و خوب گوشکنی امیدوارم همیشه خوب باشین
خب منم بعد از مدتها گفتم بیام یه پستی بذارم یه خورده همین طوری یه چیزایی بگم براتون و شما هم با ما باشید با حرفهای زیباتون
نمیدونم چرا اصلً حسُ حال درس خوندن ندارم دیگه دارم عذاب وجدان میگیرم ههه
همش دلم میخواد شیطونی کنم آزاد باشم از بند امتحانات برم یک جای باصفا با کلی دوست بامرام
ولی خب فعلً که نمیشه همین محله های کوچک و بزرگ نابینایان رو میچسبیم دیگه و از حرفهای شیرین و دوستانه هم نوع هامون مستفیض میشیم باشد که شادیهامون بیشتر از این شه
ببخشید اگه با خوندن حرفهای شاید بی سر و ته من که خودمم نمیدونم دارم چی میگم اون چیزی که میخواید نمیشه ولی حالا میتونید اینجا برامون از چیزهایی بگید که مثل بمب انرژی بمونه
مثلاً خاطره های خنده داری که مربوط بشه به خوراکی
شیطونیها و سوتیهایی که وقتی یادتون میاد محاله حسابی نخندید
اتفاقاتی که یه دفعه بهتون یک دنیا هیجان داده کلی انرژی داده یا خوشحال تون کرده
مسافرتهای بسیار به یاد موندنی و خلاصه هر چیزی که براتون جذاب و زیبا بوده باشه
هزارتا هم از این چیزها بود که خدا راشُکر بگین
کارتون درسته.خوش باشید و مواظب خوبیهاتون بمونید

درباره ثنا

به نام الله مهربان خدایی که با نهایت لطف و رحمتش زندگی بخشید و قطعه ای از پازل هستی قرارم داد امید که آنی بشوم که او دوست دارد. همو که راههای تازه و درهای پیروزی را با کلیدهای طلایی مهرش میگشاید و آدمی را با دوستی مهربانی تلاش در راهش و توکل به خود به موفقیتهای چشمگیر میرساند.لیلا غلامی هستم ساکن شهرستان دوست داشتنی و خوب جهرم نابینا لیسانس روانشناسی و در مسیر موفقیتم با تکیه بر خدای بزرگ که درسهایی به من داد که متوجه بشم بهترینم خودش هست و عالیترین زندگی برام در دست خودش و من هرچه از او درس میگیرم بیشتر از نعمت هاش و زندگی لذت میبرم.خدایی که با همه وجود فهمیدم اگر قدمی برداری و حرکتی کنی قدمهای پر برکتش رو برات بر خواهد داشت و اگر دریچه ای از سمت نور رو گشودی درهای رحمتش رو پیاپی به سمتت باز خواهد کرد.جستجوگر و حقیقت طلبم دغدغه های من روشن شدن حق نابودی باطل در همه ابعاد زندگی و علم و پیروزی حقیقت و راستیهاست.برخی فعالیتها علایق و افتخارات مهم:انتقال پیامهای مهم در جهت هدفی مهمتر.فعالیتهای قرآنی و فرهنگی مجازی و بیرونی.شناخت مبانی روانشناسی حقیقی مهدویت طب سنتی اسلامی و خودشناسی.استفاده از رسانه های جمعی منور کتابها و مقالات و برنامه های متنوع و مفید.و مهمتر اینکه یادگار شهیدم داییهایی که دوستان قدیمی و تازه من هستند آشنایانی مهربون و خانواده ای با درک هوادار و دلسوزی دارم و امامی که همه جا و همه وقت در نهایت محبت مرا میفهمد و اگر چشمهای زخم خورده از تیر خطاهای خود و بیگانه به سمتمان را از این آلودگی پاک کنیم میفهمیم که او و خاندان پاکش و کلام خدایش با تک تک ما چنینند...
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

35 Responses to تعریف کنید از خاطره های خوب زندگی

  1. 1

    يك باري يكي دو سه سال پيش، دير رسيدم به مدرسه اي كه توش درس ميدادم. گفتم آروم آروم برم، يك طوري كه مثلا به قول خودم از كنار همكاران نابينايم مخفيانه رد بشم و كسي متوجه نشه كه من دير رسيدم سر كلاس. هيچي ديگه، با اعتماد به نفسي فراوان، نوك پنجه اي، نوك پنجه اي، تاتي تاتي همين طوري داشتم ميرفتم و نفسمم حبس كرده بودم كه يك دفعه همچين تمام قد و با تمام وجودم محكم خوردم وسط سينه ي آقاي مدير كه نگو و نپرس! يعني بدتر از اين نميشد. همچين شوكه شده بودم كه نزديك بود خودمو خيس كنم!
    خدا كند اول شده باشم!

  2. 2
    hamzeh.khaghani says:

    سلام . من 6 7 ساله پیش اوایل نابینایم بود تو 1 جعم دوستان بودم ما ميخواستیم بریم یه کاري شیطنتي بکنیم اما چون یکي از بچها مثبت بود نميشد .
    من خیال کردم اون بچه مثبته نیست بعد گفتم بچها بریم تا این فلان فلان شده نیومد !!!
    بعد اون دوستم دستشو گذاشت رو دوشم گفت من اینجام !!!
    حالا تصور کنید من چطو شدم !!!
    بچها من تا 1هفته از خجالت با اون دوسته هرچي گفت هرجا هر مناسک مذهبیو انجام دادم !!خخخخخخخخخخ

  3. 3
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام.
    آقا این خاطره ی من برمیگرده به 6 7 سال پیش. با دو سه تا از بچه ها رفتیم ساندویچی که ناهار بخوریم. این اشکان هم بود. ما یه رفیق نیمه بینا داشتیم. این بنده ی خدا هم رفت که سفارشمون رو بگیره بیاره. توی اون مغازه یه دستگاه نوشابه ساز بود که هر کس نوشابه رو با لیوان برای خودش میریخت و میبرد سر میزش. نوشابه هامون رو هم همین دوستمون قبلً آورده بود. یه آن یه فکری به سرم زد و اشکان و اون یکی دوستمون رو تا قبل از اومدن این بنده خدا در جریان گذاشتم.
    این بنده خدا اومد و غذاش رو خورد و نوشابش رو هم خورد و تموم شد. یه دفعه بهش گفتم نوشابت یه مزه ی خاصی نمیداد؟
    گفت مثلً چه مزه ای؟
    گفتم یه کم تلخ نبود؟ یه کم فکر کرد و گفت آره فکر کنم.
    گفتم میدونی چرا تلخ بود؟
    گفت نه لابد مدلشه دیگه.
    گفتم نه بنده خدا. من توی نوشابت الکل ریختم. فقط یه کاری نکنی آبرومون توی خیابون بره ها.
    خداییش اولش باور نکرد. ولی گفتم الآن یه کم داغ نیستی؟ احساس گرما نمیکنی؟ یه کم معدت نمیسوزه؟
    بیچاره گفت آره. یه کم داغم.
    هیچی دیگه. بیچاره فکر کرد الکل به خوردش دادیم. همینطور تلوتلو میخورد و چرت و پرت میگفت. یه کم دوستمون ساده بود دیگه. بیچاره رو با تلقین مستش کردیم. چون اصلً الکلی در کار نبود. ولی خداییش بدجوری مست کرده بود. خدا از سر تقصیرات همه بگذره.

  4. 4
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    سلام
    رفته بودیم مشهد با چندتا از بچه های نابینا و کمبینا
    سال 82 بود
    رفتیم ساندویچی خواستیم یکی رو اذیت کنیم بیچاره نابینای مطلق بود
    فلفلو برداشتم و با ظرفش جلوی بینی طرف گرفتم اون حس کرد که یه بویی داره میاد خواست قشنگ بو کنه که یه دفعه نفس عمیقی کشید همه ی فلفلها رفت تو بینیش یه اتسه ای گرفت که نگو ساندویچی به هم ریخت.
    خدا مارو ببخشه
    شهروز ساندویچیو گفت یادم افتاد.

  5. 5
    cheshmak says:

    وقتی مدرسه ابابصیر می رفتیم خیلی شر بودیم
    یک بار با دوستم علی موسوی داشتیم در مورد ترقه و این حرفها صحبت می کردیم یک باره به سرمان زد یک ترقه کبریتی توی سرویس بترکونیم
    روز 5 شنبه ترقه را آوردیم و وسط را روشن کردیم و مثل دیوانه ها ان انداختیم زیر پای خودمان آنقدر صدایش بلند بود که گوش خودم تا دو ساعت سوت می کشید
    حالا این ها به درک ما نگفتیم آخه خره یک باره راننده حواسش پرت می شود فرمان از دستش بیرون می رود
    خداییش خیلی چل بودیم ها

  6. 6
    آرتیمان says:

    درود بر ثنا یه بار عصای سفیدم را فراموش کردم ببرم مدرسه ای که در آن کار میکردم در روستا قرار داشت و من باید از یک کوچ باغ طویل میگذشتم تا به مدرسه برسم خلاصه از ماشین که پیاده شدم راه افتادم وسطای راه به یک سه راهی رسیدم سر درگم شدم و همینطور ایستاده بودم و فکر میکردم درست اومدم یا نه در همین حال بودم که یه دفعه یه پیرزن از راه رسید و با هیجان گفت خوب مچت را گرفتم من را میگید اول از ترس به حال مرگ افتادم بعد خودم را جمع و جور کردم و گفتم مادر جان چی شده که یه دفعه ضربه ای به پشتم زد و گفت من اگر پسری مثل تو داشتم خودم را حلقآویز میکردم من پسر دزد میخوام چکار خدایا یعنی من دزدم گفتم مگه چی شده گفت تو داشتی به درختای انار باغ من نگاه میکردی و میخواستی بیای اونا را بدزدی گفتم مادر جان به نظر شما من اگر میخواستم دزدی کنم با کت شلوار و سامسونت می اومدم گفت خر خودتی اومدی اول برآورد کنی بعد سر فرصت ماشین بیاری همه را بار بزنی ببری گفتم این حرفا را ول کن من میخوام برم مدرسه روستا گفت اینم یه دروغ دیگه آخه خرس گنده تو را چه به مدرسه ابتدایی گفتم من معلم هستم گفت خب حتما منم مدیر هستم دیدم فایده نداره راه افتادم بالاخره با شنیدن صدای بچه ها در حیاط مدرسه فهمیدم به مقصد رسیدم وقتی وارد دفتر مدرسه شدم اون پیرزن هم پشت سرم وارد شد و شروع کرد به کولیبازی خلاصه به یه بدبختی همکارا تونستن بهش حالی کنن که من همکارشون هستم تازه نابینا هم تشریف دارم ووقتی پیرزن فهمید من کورم خیلی گریه کرد و بعد از ساعتی یک سبد انار خوشمزه برام به عنوان رفع ناراحتی آورد

  7. 7
    hperspolis says:

    سلام
    یک بار یه بازی خیلی حساس داشتم سر بازی مربی واسم چایی آورد
    همون لحظه من یکی از مهره های حریفم رو زدم
    مهره توی دستم بود مربی هم چایی رو گذاشت روی میز و قند رو داد دستم
    از هیجان زیادی به جای قند مهره رو زدم تو چایی
    دیدم عجب کاری کردم
    مهره رو ولش کردم توی چایی و گذاشتم کنار
    بعد از بازی رفتم بیرون به مربی گفتم چایی من رو مییارید؟
    گفت اون چایی سرد شده چایی تازه برات بیارم؟ گفتم نه من همون رو میخام
    خلاصه با التماس راضیش کردم که بره بیاره
    وقتی چایی رو اورد گفتم خب حالا چایی رو خالی کنید و مهره من رو بهم بدید
    یادش بخیر کلی خندیدیم.

  8. 8
    هادی عباسی says:

    خاطره که زیاده.اما من یک خاطره تلخ می گویم.
    از مدرسه برمی گشتم غرق در افکار مبهم خودم بودم.
    دوستم از پشت صدایم زد تا برگشتم ببینم کیست محکم با دوچرخه به دیوار خوردم.
    تا به خودم آمدم دیدم سرم را باند پیچی کردند.
    از برادرم پرسیدم دوچرخه ام چی شد گفت از دوچرخه فقط یک چرخ باقی مانده.

  9. 9
    هادی عباسی says:

    خوب یادم هست سال دوم دبیرستان دوستم من و دوستانم را به مهمانی جشن تولدش دعوت کرد.
    ساعتی قبل از میهمانی شیکترین لباسم را پوشیدم و جلوی آیینه موهایم را مرتب کردم.
    سوار موتورم شدم به خانه دوستم رفتم.
    دوستم خواننده ای را دعوت کرده بود او هم با گروه ارکستش آمده بود.
    جای شما خالی آن روز به ما خیلی خوش گذشت.
    وقتی از پله ها پایین می آمدم پایم سر خورد و روی زمین افتادم خنده دوستانم به هوا رفت.
    اینم خاطره شیرینم.

  10. 10
    نخودي says:

    سلام بر ثنا خانم عزيزم كه كلي كم پيدا شده
    خب من از اين مدل خاطره ها خييييلي دارم كدومش رو الآن بگم ؟؟؟؟؟؟؟….. “يعني نمي‌شه بينشون فرق گذاشت ها دعواشون مي‌شه” …. ولي اينو بگم برم فكر كنم تكراري نباشه يه طوريم معلوم شه من كلي خنگول تشريف دارم …. يه روز يكي از دبيراي دبيرستانمون بعد از ظهر اومده بود مغازه ما يه كم برا خودش خريد كنه “خب مغازمون قبلاً ها چسبيده بود به خونمون” بعد مامانم منو صدا زد گفت يه صندلي بيار بعدش من صندلي بردم خانم دبيرمون منو شناخت حالا هرچي نشونه مي‌داد من اونو نمي‌شناختم يعني اين قدر ها “آخه صبحي هم باهاشون كلاس داشتم اوووو اين قدر” بعد كلي نشونه دادن و نشناختن از طرف من گفتند فلان دبير رو مي‌شناسي ” دبير روان‌شناسيمون رو گفتند” بعدش من خنگ دوزاريم افتاد و كلي واي واي واي شدم كلي “تازه خوب بود سر و وضعم افتضاح نبود خخخ”

  11. 11
  12. 12
    مصطفی says:

    دوستان سلام!!! گفتم منم بیام یه خاطره بگم!!! شب چهار شنبه سوری بود!!! من هم 30 40 تا سیگارت داشتم!!! هر کدوم رو میترکوندم کلی حال میکردم و میخندیدم!!! چشمتون روز بعد نبینه!!! داشتم یکیشون رو با کبریت روشن میکردم یواشکی روشن شد ولی صدای مخصوص آتش گرفتن گوگرد ازش بلند نشد! من بیچاره هم که نمیدونستم چه اتفاقی افتاده همینطور داشتم به کار خودم ادامه میدادم تا اینکه ناگهان سیگارت تو دستم ترکید!!! از ترس رفتم آسمون و برگشتم. هاهاها

  13. 13
    یاسمین says:

    سلام خانمی تشکر برای این ایده قشنگت مطمئنم خیلیهارو شاد کردید همیشه شاد باشی

  14. 14
    Adasi says:

    درود! زمانی که نابینای شترمرغی بودم و چند ماه بیشتر از ازدواجم نمیگذشت،‏ یه روز عصر با خانم به منزل مادرش رفتیم،‏ قرار شد من و برادر ‏12ساله اش با دوچرخه به باغشون بریم و مقداری علف برای گوسفندان بیاوریم و توت بخوریم و زردالو ها را که باد ریخته جمع آوری کنیم و بازگردیم،‏ اما اونا مقدار کم بینایی مرا کاملا باور نداشتند و فکر میکردند که من زیاد میبینم،‏ چون ظاهر چشمانم سالم است،‏ بنده ترک دوچرخه نشستم،‏ فرمون را گرفتم،‏ محمد جلو نشست و راهنما بود،‏ من رکاب میزدم،‏ از کوچه به خیابان پیچیدیم،‏ قرار بود به خیابان گلبهار وارد شویم،‏ من گفتم:‏ همینجا بپیچم؟ محمد گفت:‏ بپیچ،‏ وقتی پیچیدم،‏ گفت:‏ نپیچ اشتباه است،‏ منم فرمون را چرخوندم و از روی پل در جوی بدون آب مؤلق شدیم،‏ از دورتر چند نفر برای کمک به سمتمون آمدند،‏ من فورا برخاستم و گفتم:‏ چیزیت که نشد پاشو بریم،‏ سوار شدیم و رفتیم،‏ از ‏3‏ خیابان گذشتیم و به جوی آبی رسیدیم،‏ محمد گفت:‏ صبر کن تا من دست و دهانم را بشویم،‏ معلوم شد که موقع مؤلق شدن دندانش در لبش فرو رفته و خون آمده بود،‏ شب که بازگشتیم لبش ورم کرده بود،‏ مادرش گفت:‏ چیشده؟! گفتم آدرس اشتباهی داد خوردیم زمین،‏ از آن موقع مطمئن شدند که بینایی من خیلی کم است و من قادر به رانندگی نیستم! ولی جاتون خالی آن روز در باغ یه شکم زردالو خوردم،‏ بیشتر از ‏1کیلو!‏

  15. 15
    نخودي says:

    ثنا جونم “ملس” بود خاطرم خخخ بذار يه نمكيش روبرات بگم” يكي بود يكي نبود ….. بعدش يه روزي كه نه من از اوناشم كه از يه سوراخ چند بار گذيده مي‌شم خخخخ داشتم پشت سر يكي از اساتيد صحبت مي‌كردم كه بعدش ديدم كه هم پشت سرش صحبت مي كردم هم پشت سرش قرار داشتم خخخ و اين بود كه كلي ضايع شدم در هر چند مورد …. “خب اينم انگار نمكي نشد” … يه روز يه بنده خدايي كه منم كلي روش حساس بودم بمن گفت چوبت رو جمع كن “منظورش عصام” بود و من كلي يه طوريم شد … البته منظورش اين بود كه حالا كه من اومدم دنبالت ديگه نياز بهش نداري و كلي رو مهربوني بود حرفش ها ولي خب … يه روزي هم كه نه خيلي شده من يكي از دوستام رو با يكي از مردمان عزيز اشتباه گرفتم يعني برعكسش يه مردم رو با يه دوستام اشتباه گرفتم و بعدش ضايع شدم مخصوصاً يه بار كه دست طرف رو گرفته بودم مي‌خواستم ببرمش خخخ … يه بار هم رفته بودم برا كنفرانس تو يه سالن آمفي تئاتري بود خب بعدي كه داشتم برمي‌گشتم بيام پايين نزديك بود از اون بالا مستقيم بيام پايين كه كلي سالن برام ترسيد خخخ … يه روز هم كنفرانس داشتم البته اون بار تو كلاس بود بعدش مطالبم رو بريل ياداشت كرده بودم كه فكر كنم يه ده دوازده صفحه اي بود بعدش وسط كنفرانسم خيلي احساس راحتي بهم دست داد و يه خورده هم دستام رو بالا پايين مي‌كردم كه بهتر بشه توضيح بدم كه يهويي همه كاغذام پخش كلاس شد و من با آرامش كامل جمعشون كردم يعني خودم بعد موندم تو كف خودم خخخ … خخ انگشتام مي‌گند بسه خسته شديم … پس شاد باشي تا هميشه …

    • 15.1
      ثنا says:

      خوش اومدی ملس هم چیز خوبیه من دوست دارم میگم که خوشم میاد
      خخخ خیلی باحاله دقیقً پشت سر یکی حرف بزنی ها
      سه تا آخری خییلی باحال بودد هاهاهاها
      سومی البته ضایع بود ققق
      یعنی فقط یه جایی تو باشی منم باشم دوستان پایه هم باشن این قد خوش میگذره که نگو بمب خنده راه میفته

  16. 16
    ثنا says:

    جااان
    عزیزم چی بود چی شد ههه

  17. 17
    fatemeh says:

    سلام بر ثنا بانو. اول دبیرستان بودم معلمم تحقیق داده بود بنویسیم من خودم نوشتم ولی بیشتر دوستام داده بودن دیگران براشون بنویسن.وقتی تحقیقمو پیش معلمم بردم ازم پرسید خودت نوشتی منم جواب دادم بله خانم معلم،دوباره پرسید واقعاً خودت نوشتی منم با ترس و اضطراب گفتم به خدا خانم معلم خودم نوشتم باور نمی کنید از دوستام بپرسید.کم مونده بود گریه کنم که خانم معلم گفت فاطمه خطت خوبه منم یه تحقیق دارم میشه مال منم پاک نویس کنی؟همین اتفاق توی دانشگاهم افتاد.وقتی استاد بهم گفتن شما لیستو نوشتی کم مونده بود نفسم بند بیاد فکر کردم شاید یکی شیطنت کرده.به زور آب دهنمو قورت دادم گفتم بله استاد،استاد با یه حس تحسین خیلی خطتت قشنگه.امیدوارم دیگه هرگز کسی از خطم تعریف نکنه.

  18. 18
    ثنا says:

    واقعً که چه لذتی داشت ولی تا توی راه بودیم هی بهمون میگفتن بیدار شو الان میرسیم ولی من که وقتی خونه باید استراحت میکردم دیگه خوابم نمیبرد

دیدگاهتان را بنویسید