خبر خبرنگاری که اشکم را در آورد

سلام دوستان.
خوبین? سر حال هستین؟
چه خبرا؟ دوستان, این اولین پست من توی محله هست, امیدواری من اینه که اولین پست من رو توی گوش کن, دوست داشته باشید.
این خبر که انتخاب کردم, بر میگرده به 5 یا 6 سال قبل
ولی واقعا نتونستم ازش بگذرم .
چون هم اشکم رو در آورد, هم آموزنده بود برام.
و چون از نگاه بینا و از تجربه چند نابینا دنیا دیده بود.
با خودم گفتم: ما انقدر راجع به مسایل مربوط به ازدواج نابینایان بحث میکنیم, بد نیست, کمی هم از تجربه بزرگتر ها استفاده کنیم.
این خبر رو محمد امين صالحينژاد، خبرنگار ايسناي خوزستان تنزیم کرده که بر میگرده به 5 یا 6سال پیش.
بد نیست که گاه گاهی, از دید افراد بینا هم, به مسایل نگاه کنیم.
ببینید: کارش رو با چه زیبایی, شروع میکنه!…

بستن چشم ها و به دنبال اشیاء گشتن, از بازیهای مورد علاقه دوران کودکی همه ما بوده است. چشمها را که میبستیم اگرچه به در و دیوار میخوردیم ولی این بازی را دوست داشتیم.انگار که حسی در دوران کودکی وجود دارد که میخواهد ارزش دیدن را به آدم نشان دهد و هرچه بزرگتر میشوی و دنیا را بیشتر میبینی، آن حس هم کمرنگتر میشود و حتی ممکن است از بین برود و عادت كني به ديدن.

وارد انجمن نابینایان اهواز میشوم. خانه ای ویلایی و قدیمی است که حیاط کوچکی دارد. لای در ورودی را که باز میکنم اولین چیزی که جلب توجه میکند پلاکاردی است که در حیاط نصب شده و روی آن نوشته:” ما تاريكي را نميفهميم، ولي آموخته ایم كه با آن مقابله كنيم.” این جمله را که میخوانم لحظه ای در جای خودم خشکم میزند. وارد ساختمان میشوم. سمت چپ در ورودی اتاق کوچکی قرار دارد که صدای چند نفری از آن به گوش میرسد. داخل اتاق سرک میکشم. تعدادی نابینا و کمبینا در اتاق کوچکی دور هم نشسته اند و میگویند و میخندند.میمانم که سلام کنم یا نه. آیا حضور مرا حس میکنند؟

همچنان که باخود کلنجار میروم که چگونه حضور خود را اعلام کنم فردی به کمکم میآید. آن فرد رحیم برقول، مدیرعامل انجمن است. عینکی ذرهبینی به چشم دارد و به نظر میرسد کمبینا باشد. مرا معرفی میکند و سلام کرده و نکرده مینشینم. فضا برایم سنگین است.پنج نفر نابینا روبه روی من نشستهاند و از حرکات چهرهشان پیدا است که گوش تیز کردهاند که من صحبت کنم، که برای چه آمدهام اينجا.
دو دختر نابینا که رو به روی من، در کنار هم نشسته اند, درگوشی حرف میزنند و گاهی باهم میخندند.پسری بیست و چند ساله هم با یک صندلی فاصله کنار من نشسته و اگرچه به نظر میرسد نابینای مطلق است، ولی احساس میکنم تمام حرکات مرا زیر نظر دارد. خودم را جمع و جور میکنم و توضیح میدهم که برای تهیه گزارش اینجا آمده ام. هنوز حرفم تمام نشده خانمی که روبروی من نشسته و خود را رضوان ولی زاده، 28 ساله و دارای ضعف شدید بینایی معرفی میکند، میگوید:” ما مشکلات بسیاری در جامعه داریم و علت این مشکلات هم نبود فرهنگ برخورد با نابینا است.بسیاری از نابیناها با وجود اینکه دارای تحصیلات دانشگاهی هستند و حتی برخی از آنها رتبه بسیار خوبی در کنکور کسب کرده اند، بیکار هستند و با مشکلات بسیاری مواجه هستند. مساله اشتغال یکی از مهمترین مشکلاتی است که با آن مواجه هستیم و حتی برخی افراد نابینا با وجود آنکه بیش از 40 سال سن دارند و در بهترین دانشگاههای کشور هم تحصیل کرده اند هنوز بیکارند.”
او ادامه می دهد:” جامعه بسیاری از تواناییهای افراد نابینا، مخصوصا خانمهای نابینا را نادیده گرفته است.خانمهای نابینا با مشکل ازدواج مواجه هستند، زیرا جامعه آنها را دستکم گرفته است. در چنین شرایطی که یک خانم نابینا نه امکان ازدواج دارد و نه کار، در عین حال که به خودشناسی و خودباوری رسیده مجبور می شود در زندان خانه محبوس شده و در نهایت به بیماری افسرده تبدیل شود.”
ولیزاده میگوید که تحصیلکرده رشته روانشناسی در مقطع لیسانس است و ادامه میدهد:”فرهنگ پذیرش نابینا در جامعه وجود ندارد و زمانی که ما را در خیابان با عصای سفید میبینند اولین چیزی که به ذهن مردم میرسد ناتوانی ما است و این را در نظر نمیگیرند که تردد در این شهر شلوغ تنها با کمک یک عصا عین توانایی است.افرادی که تنها ناتوانی ما را میبینند آیا خودشان میتوانند با چشم بسته و تنها با کمک یک عصا در خیابان راه بروند؟

نوع برخورد با نابینا در جامعه هم مناسب نیست. بسیاری مواقع که در حال تردد در خیابان هستیم برخی افراد به ما نزدیک میشوند و با حالت ترحم می گویند:” لا اله الا الله” و یا “چرا تنها بیرون آمدی؟”
در این لحظه پسری که با یک صندلی فاصله کنار من نشسته خود را محمدحسن احساندوست،23 ساله، لیسانس حقوق و نابینای مطلق معرفی میکند و میگوید:” روزی در حال راه رفتن در خیابان بودم که با دو خانم برخورد کردم و یکی از آنها به محض دیدن من جیغ کشید و فرار کرد. خانم دیگری که همراه او بود هم میگفت:”نترس، کاری با تو نداره.” خواستم به آنها بگویم مگر “لولو خورخوره” دیده اید؟!
یکی دیگر از اعضای انجمن وارد اتاق میشود.خود را محسن تویسرکانی،30 ساله، دانشجوی کارشناسی ارشد الهیات و کمبینا معرفی میکند و میگوید:”جسم انسان انرژیهای خاصی از خود ساطع میکند و هرچه تمرکز انسان بیشتر باشد انرژی ساطع شده از اطرافیان را بیشتر دریافت میکند و افراد نابینا این تمرکز را دارند.”
او ادامه میدهد:”احتیاج، مادر اختراع است.انسان تا زمانی که احساس نکند چیزی کم دارد در جهت جایگزین کردن آن کمبود قدمی برنمیدارد.البته لازم است بینش درستی از کمبود وجود داشته باشد تا آن کمبود از راه درست رفع شود.انسان باید ابتدا محدودیتهایش را بشناسد، بینش درستی نسبت به آن محدودیتها پیدا کند و در آخر روشی مناسب را برای از بین بردن و یا جایگزین کردن آن محدودیت بيابد.”
تویسرکانی ادامه میدهد: “زمانی که یک نابینا محدودیت خود را میپذیرد، اولین گام مثبت را در جهت موفقیت برداشته است.”
از او میپرسم چهطور میتواند بگوید محدودیتش را پذیرفته و از خیر دیدن دنیا گذشته و او میگوید:”من هم هنوز به طور کامل محدودیت خود را نپذیرفته ام و گاهی که سختیها و مشکلات سر راهم قرار میگیرد از شرایطی که دارم ناراحت می شوم، ولی این یک واقعیت است که انسان باید تحت هر شرایطی حرکت کند و از حالت سکون و ایستایی خارج شود. وقتی انسان پذیرفت که باید حرکت کند کمکم شرایط هم فراهم میشود و تواناییهای دیگر را جایگزین محدودیتهایش میکند.”
پریچهر خواجهزاده یکی دیگر از افرادی است که در اتاق حضور دارد. خود را 49 ساله، کمبینا و کارمند بازنشسته شرکت فولاد کاویان معرفی میکند و میگوید:”انسان باید یاد بگیرد مشکلاتش را بپذیرد،با آنها کنار بیاید و آنها را به گونه ای حل کند.”
او میگوید:”زمانی که شاغل بودم در زمان بیکاری کتاب میخواندم،ولی چون کمبینا هستم با مشکل مواجه بودم و مجبور بودم کتاب را به صورتم نزدیک کنم. روزی یکی از همکارانم که از خارجیهای شاغل در شرکت بود از من خواست کتاب را به او بدهم.او کتاب را برد و با اندازه بزرگ آن را چاپ کرد و برای من آورد. او سری دوم کتاب را هم پیدا کرد و با اندازه بزرگ چاپ کرد.کاری که این فرد انجام داد برای من بسیار ارزشمند بود. آن فرد یاد گرفته بود که به همنوع خود کمک کند و کار او از روی ترحم نبود. در آن لحظه به این فکر میکردم که من 12 سال درس خواندم، هیچکس حتی معلم من نفهمید من چطور درس میخوانم. کاش این فرهنگ در جامعه ما ایجاد شود که مردم مشکلات را بپذیرند و براي حل آنها اقدام کنند.”
خواجهزاده ادامه میدهد: “روزی سوار تاکسی شدم، آقایی صندلی جلو نشسته بود و زمانی که متوجه شد عصا در دست دارم به سمت من برگشت و دستش را جلوی صورتم گرفت و پرسید:”این چند تا است؟” این گونه رفتارها موجب سرخوردگی افراد نابینا در جامعه میشود.”
متوجه احساندوست میشوم که راست بر روی صندلی نشسته و به حرفهای ما گوش میدهد.از او میپرسم با وجود نابینایی مطلق چهطور درس خوانده و میگوید: “پیش از ورود به دانشگاه از امکانات آموزش و پرورش استثنایی استفاده میکردم و کتابهای ما به خط “بریل” بود، ولی زمانی که وارد دانشگاه شدم دیگر خودم بودم و خودم و هیچکس حمایتم نمیکرد. یکی از روشهای من برای درس خواندن در دانشگاه ضبط کردن صدای استاد بود. استاد که در کلاس درس میداد صدای او را ضبط میکردم و در خانه نوار را گوش میدادم. زمانی که استاد کتابی مرجع را معرفی میکرد هم مجبور بودم فردی را پیدا کنم که آن کتاب را برای من بخواند و من ضبط کنم. درس خواندن در چنین شرایطی مشکلات خاص خود را دارد و گاه ممکن بود نواری که ضبط کردهام شب امتحان پاره شود. ولی این شرایط به من یاد داد که مستقل باشم و حتی به جایی رسیده بودم که بچههای بینا شب امتحان نواری که من از درس استاد ضبط کرده بودم را میگرفتند و از روي آن جزوه مینوشتند.”
او درباره نابینایی خود میگوید:”دوران کودکی تا حدودی نور را میدیدم. آن زمان ظرفهای استیل را در مقابل نور خورشید میگرفتم و بازتاب آن را که به چشم من میتابید میدیدم. پزشکها میگفتند به مرور زمان بینایی من افزایش مییابد ولی برخلاف پیشبینی آنها بینایی من کاهش یافت.”
از او میپرسم تصور تو از دنیا چیست و آیا دوست داری روزی ببینی و میگوید: “افراد بینا با ظاهر فیزیکی اشیاء در ارتباط هستند ولی تصوری که من از دنیا دارم تنها به صورت یک حس است که شاید نتوانم آن را بیان کنم. نمیدانم تصور یک فرد بینا از دنیا چیست ولی تصور من از دنیا بر اساس شنیدهها و لمس کردن اطرافم ایجاد شده است. لمس کردن هم نوعی دیدن است و زمانی که چیزی را برای اولین بار لمس میکنیم آن را در ذهن خود میسازیم.”
خواجهزاده در این مورد میگوید: “برای برخی افراد عجیب است که افراد نابینا خواب هم میبینند و میپرسند “شما که دنیا را ندیدهاید، پس در خواب چه میبینید؟”

افراد نابینا هم خواب میبینند و رویایی که در خواب میبینند بر اساس تصوری است که از دنیا دارند.”
زهرا طایی هم در اتاق حضور دارد. 29 ساله و کمبینا است و لیسانس علوم تربیتی دارد. در مورد تصور افراد نابینا و کمبینا نسبت به دنیای اطراف میگوید: “زمانی که فردی نابینا به جسمی مانند تنه درخت برخورد میکند، آن را لمس میکند، چون میخواهد آن را احساس کند و تصوری از تنه درخت در ذهنش ایجاد کند و این درحالی است که یک فرد بینا چون تنه درخت را میبیند بیتفاوت از کنار آن ميگذرد.”
میپرسم آیا قدرت شنوایی افراد نابینا بیشتر است؟ و احساندوست جواب میدهد: ” قدرت شنوایی افراد نابینا تفاوتی با دیگر افراد ندارد ولی چون شنوایی در نابینایان مهمترین روش ارتباط با اطراف است و بیشتر از آن استفاده میشود این طور به نظر میرسد که قدرت شنوایی آنها بیشتر است.”
از او میپرسم چه تصوری درمورد رنگها دارد و وقتی میگویم فلان چیز قرمز است چه تصوری در ذهن او ایجاد میشود، پاسخ میدهد: “هیچ تصوری از قرمز و دیگر رنگها ندارم. وقتی میگوییم رنگ سفید روشنایی است، این مفهوم سفید است ولی تصوری از آن در ذهن من وجود ندارد چون آن را ندیدهام.”
از او میپرسم آیا دوست دارد دنیا را ببیند و میگوید: “گاهی که به دلیل رفتار اطرافیان در تنگنا قرار میگیرم آرزو میکنم کاش میتوانستم ببینم، ولی مهم این است که با شرایطم کنار آمده ام.”
احساندوست درباره ویژگیهای فردی که در آینده شریک زندگیاش میشود میگوید:” همسر آینده من باید این توانایی را داشته باشد که نسبت به حرف اطرافیان بیتفاوت باشد، چون برخی افراد تصور میکنند اگر یک دختر بینا همسر یک پسر نابینا شد حتما آن دخترعیبی داشته است.”
خواجهزاده در تکمیل بحث میگوید: “در جامعه ما به دلیل ضعف فرهنگی که وجود دارد، افراد نابینا برای ازدواج با مشکل مواجه هستند و اگر یک دختر بینا بخواهد با پسری نابینا ازدواج کند با مشکلات بسیاری روبه رو خواهد بود.”
احساندوست هم با حالتی شبیه به عصبانیت میگوید: ” برخی دخترهای بینا وقتی با یک پسر نابینا ازدواج میکنند مدام بر او منت میگذارند و متاسفانه این رفتار غلط در جامعه ما وجود دارد.”
ولیزاده هم میگوید: “ازدواج یک دختر نابینا با پسر بینا هم که تقریبا در جامعه ما از محالات است و اگر زمانی پسری بخواهد با دختری نابینا ازدواج کند به شدت با مخالفت اطرافیان مواجه میشود.”
خانم دیگری که خود را زینب خانزاده،22 ساله، لیسانس روانشناسی، رتبه 110 کنکور کارشناسی ارشد و کمبینا معرفی میکند هم وارد بحث میشود و میگوید: “چندین مورد ازدواج خانم نابینا با یک فرد بینا را سراغ دارم که به طلاق انجامیده است. خانم نابینایی را میشناسم که با فرد بینایی که پزشک بود ازدواج کرد و چند سالی هم به خوبی زندگی کردند، ولی در نهایت آن مرد با خانمی دیگر ازدواج کرد و همسر نابینای خود را طلاق داد.”
احساندوست هم میگوید:”مواردی هم بوده که خانم بینا با مرد نابینا ازدواج کرده و پس از مدتی از کار خود پشیمان شده است. این یک واقعیت است که برخی افراد به خاطر این که ثواب کرده باشند با افراد نابینا ازدواج میکنند و پس از مدتی متاسفانه پشیمان میشوند و کار آنها به جدایی میکشد.”
او ادامه میدهد:”چند وقت پیش مادرم به دنبال پیدا کردن فردی مناسب برای ازدواج با من بود. خانمی که همکلاسی من بود متوجه این مساله شده بود و تمایل خود را برای ازدواج با من نشان داده بود. چند جلسهای با او صحبت کردم و متوجه شدم آن خانم خواب دیده که با فردی نابینا ازدواج میکند و به واسطه آن ازدواج به بهشت میرود. در چنین شرایطی ترجیح دادم این رابطه ادامه پیدا نکند.”
در این لحظه مدیرعامل انجمن، همسر خانم ولیزاده كه نابینا است را به داخل اتاق دعوت میکند. سعید ویسیپور مدرس کامپیوتر انجمن است و در صدا و سیما هم کار میکند. وارد اتاق که میشود کنار همسرش مینشیند. خانم ولیزاده را میبینم که به سختی از اتاق بیرون میرود و لحظه ای بعد با یک لیوان آب در دست برمیگردد. آب را به دست آقای ویسیپور میدهد، کنارش مینشیند و درگوشی به او خسته نباشید میگوید. لحظه زیبایی است.
ویسیپور درباره ازدواج افراد نابینا میگوید: “نمیتوان ازدواج افراد نابینا با افراد بینا را به کل نفی کرد ولی زمانی که زن و شوهر هردو نابینا هستند درک متقابلی نسبت به مشکل هم دارند و شاید آن ازدواج موفقتر باشد. زمانی که میخواستم با خانم ولیزاده ازدواج کنم اگرچه هردو شرایط یکسانی داشتیم ولی با مخالفت شدید اطرافیان مواجه شدیم.”
احساندوست هم میگوید: “خانوادههایی که پسر نابینا دارند ترجیح میدهند همسری بینا برای او پیدا کنند تا کمک حال او باشد و به مسایل دیگر توجهی ندارند. یکی از اطرافیان به من پیشنهاد داد که با خانمی بیوه ازدواج کنم و چنین پیشنهادی برای من خیلی سخت بود.”
ویسیپور در کلاس کامپیوتر انجمن سه شاگرد دارد. کلاس آنها تمام شده و پیش از آنکه برایشان تاکسی بگیرند که به خانه بروند به دیدنشان میروم. آرام و بیصدا پشت میزی بزرگ نشسته اند. نفر اول پسری 16 ساله است که خود را علیرضا معرفی میکند. سرش را پایین انداخته است. آرام حرف میزند و میگوید: “کلاس دوم دبیرستان هستم و آقای ویسیپور به ما کامپیوتر درس میدهد.”
سحر دختری است که با لباس نارنجیرنگ, روبه روی علیرضا نشسته است. آیا میداند رنگ لباسش چهقدر زیبا است؟میگوید:”18 سال دارم و کلاس دوم دبیرستان هستم. دوست دارم در دانشگاه رشته ادبیات را بخوانم.” این را که میگوید لبخندی گوشه لبش نمایان میشود و سر را کج می کند، انگار که بخواهد نظر من را درباره رشته ادبیات بشنود. کنار سحر دختری 17 ساله به نام کوثر نشسته است. نابینای مطلق است و میگوید: “کلاس اول دبیرستان هستم و از کلاس کامپیوتر انجمن خیلی استفاده میکنم.”
درحال خارج شدن از کلاس درس کامپیوتر لحظه ای برمیگردم و به این سه نفر دوباره نگاه میکنم. چه معصومانه در سکوتی مطلق نشسته اند. یاد دوران مدرسه میافتم که زنگ آخر چه هیاهویی داشت.
به اتاق کوچک کنار در ورودی انجمن برمیگردم. بحث ازدواج داغ شده و هرکسی بدون آن که مخاطب خود را ببیند نظری میدهد. سعی میکنم صدایی از خودم ایجاد کنم تا متوجه حضورم شوند. احساندوست همچنان با هیجان اظهار نظر میکند که: “قطعا ازدواج دو فرد نابینا با هم بهتر است، زیرا در چنین شرایطی درک متقابلی از وضعیت هم دارند و بهتر میتوانند با شرایط هم کنار بیایند، ولی چنین ازدواجی مشکلات خاص خود را هم دارد. مساله مهم انتخاب درست است. اگر زن و شوهر شناخت کاملی نسبت به هم داشته باشند و مطمئن باشند ازدواج آنها از روی عشق است و نه ترحم، درصد موفقیت هم افزایش مییابد.”
او با حالتی مصمم ادامه میدهد: “من هنوز به این نتیجه نرسیده ام که عاشق فردی، چه بینا و چه نابینا شده ام. ولی به صورت خصوصي کارهایی انجام میدهم، چون میخواهم همسر آینده ام را پیش از ازدواج به خوبی بشناسم.”
آقای برقول، ویسیپور و خانم اسکندری که رییس هیات مدیره انجمن است انگار که میخواهند برای او آستین بالا بزنند و بله را از او بگیرند سر به سرش میگذارند و میگویند اطرافیان خود را بهتر ببین! انگار که کسی را برای او در نظر گرفته باشند. چهره یکی از خانمهایی که در اتاق نشسته سرخ شده و از خجالت مدام با گوشه مقنعه خود بازی میکند. در حالی که احساندوست اصلا او را نمیبیند. یک لحظه احساس میکنم دنیای این افراد چندان با دنیای من متفاوت نیست. آنها هم عاشق میشوند. خجالت میکشند و از خجالت سرخ هم می شوند!
تویسرکانی هم که خودش مجرد است درباره ازدواج افراد نابینا می گوید: “ازدواج افراد نابینا هم مانند دیگر قسمتهای زندگیشان متفاوت از دیگران است و این خود فرد نابینا است که باید به این نتیجه برسد که آرامشی را که به دنبال آن است با ازدواج با فردی نابینا به دست می آورد و یا با ازدواجی برون گروهی. ازدواج درون گروهی و برون گروهی هر کدام مزایا و معایبی دارند. در ازدواج درون گروهی درک متقابل وجود دارد و اشتراکات جسمی زوج بیشتر است ولی قطعا این زوج با مشکلاتی در زندگی مواجه میشوند و برخی مواقع به نقطهای میرسند که انجام برخی کارها از توانشان خارج است.”
ویسیپور که خود تجربه ازدواج درون گروهی را داشته میگوید:”بسیاری از کارها مانند پرداخت قبوض و یا خرید روزانه را خودمان انجام میدهیم ولی قطعا در انجام برخی کارها مانند خرید پوشاک به کمک اطرافیان نیاز داریم.”
رحیم برقول- مدیرعامل انجمن نابینایان اهواز در مورد مشکلات انجمن میگوید: “متاسفانه انجمن نابینایان اهواز مکان ثابتی در اختیار ندارد و به همین علت هر سال مجبور به جابه جایی هستیم و این مساله مشکلات فراوانی را برای اعضای انجمن ایجاد میکند. درصورتی که مکانی ثابت در اختیار انجمن نابینایان اهواز قرار گیرد تمرکز و توان انجمن هم صرف رسیدگی به اعضا و برگزاری کلاسهای آموزشی میشود.”
او ادامه میدهد:”بحث اشتغال یکی از مهمترین مشکلاتی است که افراد نابینا با آن مواجه هستند و با وجود این که ادارات دولتی موظف هستند سه درصد ظرفیت استخدام خود را به افراد معلول و نابینا اختصاص دهند شاهدیم که این مساله رعایت نمیشود. به تازگی هم سازمان آموزش و پرورش افراد معلول و نابینایی را که در آزمون استخدامی قبول شده اند رد صلاحیت کرده که این کار توجیه منطقی ندارد.”
برقول درباره مشکل تردد افراد نابینا در اهواز میگوید: “خیابان های شهر اهواز برای تردد نابینایان و افراد معلول مناسبسازی نشده و به همین علت این افراد مشکلات بسیاری در تردد دارند. هر روز هم طرح ترافیکی جدیدي اجرا میشود که مشکلات نابینایان را بیشتر کرده است.”
شهین اسکندری، رییس هیات مدیره انجمن نابینایان اهواز، نيز درمورد مشکل افتتاح حساب افراد نابینا میگوید: “درحال حاضر افراد نابینا نمیتوانند به صورت مستقل یک حساب بانکی افتتاح کنند و برای این کار باید یک فرد امین را از سوی دادگستری به بانک معرفی کنند. دادگستری هم برای نابینایان امین معرفی نمیکند و میگوید تنها افراد مجنون نیازمند امین هستند. اکنون برخی افراد نابینای شاغل حقوق خود را به صورت دستی دریافت میکنند. همچنین یک فرد نابینا نمیتواند کارت عابربانک مستقل داشته باشد. اگر به فکر نابینایان هستند که مبادا در زمان برداشت کسی پول آنها را بردارد چرا عابربانکی ویژه نابینایان راه اندازی نمیکنند؟
برقول هم میگوید: “بانکها همیشه خود را امین مردم معرفی میکنند، ولی حاضر نیستند خود امین نابینایان شوند. پیشنهاد میکنم شعبهای ویژه نابینایان افتتاح شود و خود متصدیان شعبه به عنوان امین کارهای بانکی نابینایان را انجام دهند.”
خانم اسکندری چند لحظه ای از اتاق خارج میشود و با کیکی در دست بر میگردد. کیک را روی میز می گذارد و اعلام میکند که امروز روز تولد رضوان ولیزاده است. چهره همه شاد میشود. بعضی ها از ته دل میخندند. ولیزاده شگفتزده شده و میگوید که خبر نداشته بچه های انجمن چه برنامه ای برایش تدارک دیده اند. با دست چپ کیک را لمس میکند و با چاقویی که در دست دیگر دارد برش کجی به كيك ميزند. همه دست میزنند و از همه بلندتر همسرش.

موقع رفتن از احساندوست قول میگیرم که روز عروسیاش دعوتم کند. همه میخندند. از در انجمن که خارج میشوم دوباره مردمی را میبینم که بیتفاوت از کنار همه چیز میگذرند. چشم دارند ولی به خوبی بچههای انجمن نابينايان نمیبینند.
به گزارش خبرنگار اجتماعي خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا ) _ منطقه خوزستان _ نابینایان بخشی از جامعه را تشکیل میدهند و حق دارند که از حداقل حقوق انسانی و شهروندی خود برخوردار شوند. مناسبسازی معابر، اختصاص سه درصد ظرفیت استخدامی، تسهیل انجام فعالیتهای بانکی توسط نابینایان، اختصاص مکانی ثابت به آنها و مواردی از این دست حداقل کاری است که میتوان برای این بخش از جامعه انجام داد.
گفته میشود حدود 60 درصد اختلالات بينايي قابل درمان و 20 درصد آن قابل پيشگيري است. همچنین 50 درصد از افراد داراي اختلال بينايي، پيش از تولد و 50 درصد، پس از تولد به اين عارضه دچار ميشوند. طبق برنامه سازمان بهداشت جهانی، كشورهاي جهان متعهد شده اند که تا سال 2020 نابيناييهاي قابل پيشگيري در دنيا را ريشه كن کنند. آیا اکنون در این جهت حرکت میکنیم؟

نظر هم یادتان نره هوای مرا داشته باشین هواتون دارم
.
.
.
یه راهی پیشه رام بزار.
یه کم بهم فورست بده.
برایه عاشقتر شدن,خودت بهم جرعت بده.
یه کاری کردی عاشقت,هر لحظه بیتابت بشه.
من جونما بهت میدم,شاید بهت ثابت بشه.

محمد رضا خوشی

درباره محمد رضا خوشی

من محمد رضا خوشی اهل خاک پاکه یزد هستم ورزشی هستم و ورزش کار هم هستم به امید خدا گلبال کار میکنم ملی پوش هستم و قهرمان مسابقات پاره المپیک 2013 مالزی اکثر بچه ها من را میشناسن شماره موبایلم 0913 350 10 96 آیدی اسکایپ من Mohammadrezakhooshi و ایمیل من Mohammadreza.khooshi@gmail.com تاریخ بروز رسانی 29 آذر 1393
این نوشته در آموزش, اخبار, خاطره, داستان و حکایت, روانشناسی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

33 Responses to خبر خبرنگاری که اشکم را در آورد

  1. 1
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    درود برر دوستان محله و همچنین جناب آقای خوشی که من اولین پست از ایشان را خوندم و نمیدانم که قبلً پستی داشته اند یا خیر،
    در گزارشی که ایشان ارائه کردند بحقیقت های بسیاری اشاره شده بود که نمیتوان بسادهگی از کنار آنها گذشت.
    اینکه چرا اینگونه گزارشات کم است خود جای سؤال دارد.
    متأسفانه در کشور ما چنین باب شده است که تا زمانی که مشکلی رسانه ای نشود تقریبً مشکلی لاینحل است و راه چاره ای ندارد.
    مشکل اشتغال ازدواج رفت و آمد و … نابینایان مشکلات کوچکی نیستند که تا بحال راه چاره ای از طرف مسؤولان برای حل آنها اندیشیده نشده است.
    پس حق معلولان از بودجه ی فرهنگی کشور کجاست که هیچ کار فرهنگی برای ارتقاإ فرهنگ جامعه بنفع معلولان انجام نمیشود؟
    سازمان ملی ازدواج جوانان در کدام خواب زمستانی بسر میبرند که خود معلولان باید مشکل ازدواجشان را ببحث بگذارند و سعی در حل آن کنند؟
    اداره ی کار همچنین شهرداری ها بهمین گونه و.و.و..
    پس کِی قرار است که همه چیز سر جای خود باشد و همه کار خود را درست انجام دهند؟
    و هزاران سؤال دیگر که هیچ جوابی برای آنها پیدا نمیشود و فقط خود معلولان هستند که باید سردرگم و مأیوس دنبال جوابها باشند.

    • 1.1
      محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

      سلام آقا مقدم چطوری حال احوالت چطوره
      اول شدیا با مراما همیشه اولن هرجا
      این خبر که به دسته من رسید واقعن اشک تو چشمام جمع شد
      چرا ما باید تو تمام لحاز محروم باشیم
      و بابط ازدواج هم چرا از تجربه دیگران و تجربه تاریخ توجه نمیکنیم

  2. 2
    ترانه says:

    سلام خوشومدی خیلی حرفا ازین مطلب ارزنده دستگیرم شد ولی این مطلب کامل نبود چون خیلی سعی شده بود همه چی فانتزی نشون داده بشه در حالی که زندگی نا بینایان واقعیته نه خیال از طرف دیگه مثلا” یه جا از لطف یه خارجی گفته بود ولی چرا اینو تعبیر نمی کنیم به نوع دید همسایه دوست ما چرا که شاید اگر یه هموطن بینا می کرد فورا به دل می گرفتیم که خواسته ترحم کنه به نظر من در جامعه ما سه دیدگاه باید درست بشه نه یه دیدگاه
    اول این که نابینایان خط واقعی ترحم و لطف رو برای خودشون معلوم کنن و از حساسیت و تعبیری که رو رفتار بقیه دارن کم کنن
    دوم این که بینایان با نوع مشکل نابینا ها اشنا بشن و اونو به سایر تواناییهاشون نسبت و تعمیم ندن
    سوم و مهمتر از همه که شامل کل جامعه س اینه که با برچسب زدن و هویت جدید خلق کردن آرامش و حق زندگی رو از یکدیگر سلب نکنیم مثلا” جایی یکی گفته بود بهم پیشنهاد با زن بیوه داده شد بدم اومد ایا یه زن بخاطر بدشانسی که تو زندگی اورده لیاقت حتی معرفی شدن و امتحان و شانس دوباره نداره ؟ایا از تواناییهاش برای کسب خوشبختی چیزی کم شده ؟دقیقا این همون نگاهیه که خود نا بینا ازش ناراضیه چطور خودش ازین مساله برای دیگران دوباره سازی می کنه
    نکته اخر این که چرا نا بینایان مرد زنان نا بینا رو قبول ندارن ؟حداقل این ازدواج اینه که مردان با حس زندگی کمبود و نقصان زندگی نمی کنن که مثلا فلانی برای ثوابش با منه و از طرف دیگه زنان نا بینا گرفتار مجردی نا خواسته و اجباری نمیشن

    • 2.1
      محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

      سلام ترانه خانم حالتان چطوره
      بابط ازدواج چند چیز را باید در نظر بگیریم
      ما نابینایان اول باید بپذیریم آره ما مشکل داریم و مشکل ما بیناهی هست
      و بخاطر این هم خیلی کار ها ازش محروم هستیم
      پسر نابینا باید بپذیره که تمام عمر و هر روزشان فانتزی نیست
      پسر نابینا باید بپذیره که دختر های بینا یک سری نیازی دارن که از دسته بعزی ما ها خارج هست
      در مقابلش دختر هم باید همین را بپذیره
      در آخر بگم که تو دوستی تو رفاقت میشه کلاس برا هم گذاشت ولی تو زندگی نه
      با این ترانه خانم موافق هستین

    • 2.2
      ترانه says:

      علم این جوری بوجود میاد که روی حرف هم حرف بزنیم و بهم چیزی رو که نمی دونیم یاد بدیم پس من ناراحت نشدم این ازین .و اما بله من می دونم که دو نا بینا مشکل بیشتری با هم دارن و شاید نتونن نیازای همو برآورده کنن ولی آیا واقعا” ثابت شده که ازدواج با یک فرد بینا مشکلات کمتری داره ؟من یه جای دیگه هم گفتم تاکید فقط رو بینایی و نا بینایی خوشبختی ساز نیست انتقاد من صرفا به ازدواج با نا بینا نبود و نیست بلکه باینه که پسران ما که نا بینا هستند این رو یک رویه کنند من خیلی جاها تو این سایت دیدم که رو این مساله تاکید میشد و اونوقت حس کردم دو مساله بسیار جای فکر داره یکی این که اگر پسر نا بینا و بینا هر دو بدلایل مشکلاتی از ازدواج با دختران نا بینا دوری کنن چه وضعی پیش میاد من اگه نا بینا بودم و جای اون دختران نمیشد اینو بگم چرا که اون حس دخترونه سراغم میومد که نمیشه به زور خودمو به کسی قالب کنم ولی اینو بفکرید اگه من مرد نا بینا بخاطر مشکلاتی حاضر بازدواج با دختر نا بینا نمیشم چه تضمینی هست همسر بینای من مشکلات منو تحمل کنه ؟این به این معنا نیست که همه نوع ازدواج با بینا رد بشه بلکه یه نوع دعوت به تفکره که با چشمای بازتر به واقعیات نگاه کنیم درباره زن بیوه هم من همون نظر شما رو داشتم فکر کنم مطلبمو یه جور دیگه فهمیدی منم دقیقا گفتم بیوه گی و برچسب زدن کار خوبی نیست و تعجب کردم چرا باید فردی که خودش با همین اشتباه از طرف مردم روبروه درباره همچین مساله ای ناراحت میشه و همون رویه رو در پیش می گیره

      • 2.2.1
        محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

        ترانه خانم حالا چند سوال
        در زندگی کدومش خیلی بد هست اگر پیش بیاد
        1خیانت همسر
        2مشکل کار های بیرون
        3حس بکنی همسرت حسی بهت نداره
        4حس بکنی همسرت داره از جای دیگر احساس دریافت میکنه
        5با نابینایت فرزند بزرگ بکنی
        6حس بکنی همسرت درکت نمیکنه
        7نتونی با همسرت باهاش بری بیرون دو نفری تو پارک قدم بزنی
        8مسافرت بری ولی بخاطر مشکل بیناهیت نتونی مسیرت پیدا بکنی
        خواهش میکنم جوابم را بدین

        • ترانه says:

          همش سخته ولی یک و چهار دو تاش خیانته و به نظرم همین خیلی بده

          • محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

            خب ترانه خانم
            و این را قبول داری که با بینا ازدواج بفرماییم.
            احتمالی که به خیانت بخوریم زیاد هست
            به این که مردش یا زنش فرقی نداره بعد از چند سالی یحو از زندگیت برود کنار
            دلیلشم چیزی نباشه جز 1 دیگه ازت ثیر شده باشه از کسی دیگه احساس میگیره
            و
            و
            و
            پس به نظر من آدم سختی های راجب نابینایی تحمل میکنه ولی دچار مرگ زندگانی نمیشه

      • 2.2.2
        اصغر خیراندیش مقدم says:

        سلام ترانه
        از اینکه به مسائل و مشکلات ما اهمیت میدی ازت ممنونم
        اما فکر کنم یا اون دوست ما در مورد زن بیوه منظورشو درست نرسونده خواستم یه توضیحی بدم تا مسأله روشنتر بشه.
        در کشور ما فرهنگ ازدواج مجردها با خانم یا آقای بیوه کم کم جایه خودش رو پیدا میکنه، این عمل نتنها چیز بدی نیست بلکه اگر در مسیر درست خود باشد چه بسا ازدواجها و زندگیهای بسیار موفقی شکل میگیرد چون تجربه ی زندگی گذشته ی یک طرف بطور ناخواسته وارد این زندگی جدید شده و باز هم تأکید میکنم که اگر در مسیر درست خود باشد میتواند از پیش آمدن بسیاری از مشکلات جلوگیری کند، اما این اتفاق زمانی بد زشت و زننده است که بخواهیم به کسی حالی کنیم که تو بجهت ضعفی که داری باید با این زن یا مرد بیوه ازدواج گمی
        فکر کن بطور مثال چقدر بد است که به یه دختر بگویند که تو باید بخاطر قیافه ای که داری و ممکن است شانس ازدواج نداشته باشی باید با یه مرد بیوه ازدواج کنی،
        حالا این اتفاق بطور بالعکس برای آن دوست ما افتاده یعنی به او گفته شده که تو بخاطر نابینا بودنت باید که با یه زن بیوه ازدواج کنی
        حالا خودت قضاوت کن که چه حس بدی به انسان دست میده.
        اگه من اشتباه گفتم یا برداشت بدی داشته ام لطفً بفرمایید تا شاید نظر من هم برگردد ولی باز هم تأکید میکنم که از نظر من ازدواج مجردها با یه خانم یا آقای بیوه با در نظر گرفتن شرایط و جنبه های زندگی دوطرف فی نفسه کار بدی نیست و چه بسا زندگیهای موفقی را در پی دارد.
        مرسی
        شکلک من که حس میکنم دیگه دارم خیلی حرف میزنم
        شکلک برم بچهمو نگه دارم
        شکلک گریه ی ایلیا

        • اصغر خیراندیش مقدم says:

          فکر بدی نکنید ها خانمم رفبه بیرون و من باید ایلیا رو نگه دارم

          • ترانه says:

            بله اصغر کاملا” متوجهم که اون می خواسته چی بگه و می دونم شاید طرف مقابل باشتباه بیوه گی زن رو برچسب ضعف و در نتیجه برابری اون فرد قرار داده و دقیقا” منظور من ازین جا شروع میشه که نا بینا که خودش با طرز تفکر غلط روبروه نباید بخاطر این ناراحت بشه بلکه باید اعتراض کنه باون افراد که این جور عیب تراشی و طرز فکر دارن که نا بینایی عیب و بیوگی عیب در نتیجه هر دو دارای ضعف و پس مناسب همن فکر کنم نتونستم معنی حرفامو برسونم

  3. 3
    davood.nazari says:

    بسیار مبسوط بود خیلی از مطالبی را که من در پست ازدواج با بینا یا نابینا نوشته بودم را در خود جای داده بود اگر از وجود این مطلب مفید مطلع میشدم کمتر برای نوشتن وقت میگذاشتم ای کاش شما دوست عزیز این نوشته را زودتر مییافتید و مرا از رنج نوشتن معاف میکردید در هر حال کار شما هم از نظر من بسیار با ارزش است تشکر میکنم

    • 3.1
      محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

      سلام آقا داود
      چطوری حال احوالت چطور هست
      حالا من ازت درخواستی دارم بیا متنی که در حال آمادکردن بودی
      همینجا بازش کن و تیکه تیکه جلو بریم

      • 3.1.1
        davood.nazari says:

        سلام دوست من من اون مطلب رو در چند قسمت توی پست فاطمه خانم که با نام ازدواج با بینا یا نابینا بود به عنوان چندین کامنت گذاشتم که خیلی از نکات مندرج در این گزارش در اونها منعکس شده بود اگه قبلا به این گزارش دسترسی داشتم دیگه مجبور به نوشتن اونا نمیشدم در هر حال از تو دوست عزیز تشکر میکنم به خاطر این پستت که حرفهای من رو تکمیلتر هم کرد

  4. 4
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام همشهری. چه طوری؟ ببین این مطلبت چون خیلی کامل و خوب بود با اجازت میذارم با اسم خودت روی صفحه ی فیسبوکم که بیناها هم بخوننش. چون بیشتر از ما لازمه که اونها این مطلب رو بخونن.

  5. 5

    سلام آقای خوشی.
    گزارش جالب و تامل بر انگیزی بود.
    به هر حال مشکلات نابینایان بیشترش به فقر فرهنگی مردم برمیگرده ظاهرا لاینحل باقی مونده و امیدی هم به حل شدنش نمیره.
    ممنون، اولین پستت رو خوب آمدی، منتظر بعدی هاش هستیم.

    • 5.1
      محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

      سلام آقای چشمه چطوره حال احوالت
      خب من این پست گذاشتم تا با بچه ها محله بشینیم با هم حرف بزنیم تا این که چگونه بینش مردم آدی نسبت به ما ها را عوض بکنیم
      که هم مشکل از ماها هست و از مردم آدی

  6. 6
  7. 7
    محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

    سلام سپهر جان میشه منظورتا دوباره واضع بگی متوجه نشدم

  8. 8
    آریا says:

    درود بر محمد رضای عزیز
    خیلی خوب و خواندنی بود
    ممنون از پستت بقوله یزدی های عزیز خش بود دادا
    موفق باشی

  9. 9
    shahab says:

    سلام جناب خوشی خب تقریبان همهی دوسام در مورد ازدواج ناموفقم اب یه بینارو میدونن.منم همین مشکل داشتم زنم از ازدواج با من نابینا پشیمون شد نمیدونم شاید یکی دیگه اومد تو زندگیش که منو به راحتی واقعا به راحتی فروخت و رفت دنبال زندگیش شایدم اصلا نتونستیم همو درک کنیم خیلی دوست دارم ازش بپرسم چرا این کارو کرد حالا که رفتی چرا انقدر داره اذیت میکنه.

  10. 10
    shahab says:

    آغای خوشی عزیز راستش خدا شاهد که من در حد توانم هیچی کم نزاشتم.اما خب تو این موارد هر دو طرف اشتباه دارن اما به اون حدی نبود که بخاد یه زندگیرو از هم بپاشه.

  11. 11
    سعید ویسی پور says:

    با درود
    محمدرضای عزیز
    راستش من و همسرم برای اولین بار این گزارش را به طور کامل میخوانیم.
    پسر بعد 5 سال این را از کجا آوردی؟
    البته اعتراف میکنم بعضی از قسمتهای آن مرا یاد فیلمهای هندی می اندازد.
    شما حتماً میدانید که اغراق و شاخ و برگ دادن به مطالب از ویژگیهای یک ژورنالیست است. اما خیلی از مطالبش با رعایت امانت بیان شده بود که من همینجا بر خود فرض میدانم از آقای صالحی نژاد تشکر نمایم.
    راستش نظرات بچه ها برایم بسیار جالب و قابل توجه بود
    بابا کارتون درسته همتون کارشناسید. دمتون گرم.
    باز هم سپاس خوشی جان.
    خوش باشید.
    با درود
    محمدرضای عزیز
    راستش من و همسرم برای اولین بار این گزارش را به طور کامل میخوانیم.
    پسر بعد 5 سال این را از کجا آوردی؟
    البته اعتراف میکنم بعضی از قسمتهای آن مرا یاد فیلمهای هندی می اندازد.
    شما حتماً میدانید که اغراق و شاخ و برگ دادن به مطالب از ویژگیهای یک ژورنالیست است.اما خیلی از مطالبش با رعایت امانت بیان شده بود که من همینجا بر خود فرض میدانم از آقای صالحی نژاد تشکر نمایم.
    راستش نظرات بچه ها برایم بسیار جالب و قابل توجه بود
    بابا کارتون درسته همتون کارشناسید. دمتون گرم.
    باز هم سپاس خوشی جان.
    خوش باشید.

  12. 12
    زهره says:

    سلام چه جالب بود من همشو خوندم ولی ازونجایی که من یه کم حساسیت به خرج میدم این خبر نگار عجب با حال بودا
    آخه مثلا سرخ شدن دختره رو نمیگفت دیگه چی میشد خیلی یه طوری بود بعدش هم برش کج زدن به کیک رو هم با چندتا دیگه به نظرم لزومی نداشت بگه ولی اون که اینارو نمیخونه دیگه هم تموم شد رفت ولی گفتم بگم
    ولی خیلی جالب بود ممنون

دیدگاهتان را بنویسید