دانلود بیستو چهارمین برنامه زندگی ادامه داره

سلام سلام سلام، وای که چقدر هوا گرم شده تو تهران. انگار نه انگار که هنوز بهاره. خدا تابستون رو بخیر کنه. خب، زود، تند، سریع، بریم سر اصل مطلب و اونم قسمت بیستو چهارم زندگی ادامه داره هستش که با چند روز تاخیر به دست شما هم محله ای های گل و گلاب میرسه. در این برنامه، در بخش گشت سپید، ادامه ی مباحث تور های گردشگری ویژه نابینایان پی گرفته شد. در آیتم اتاقی در حومه ی خاطرات هم 2 تن از نابینایان عزیزمون به بیان دیدگاه های خودشون پرداختند. در بخش مهمان خانه هم با یکی از معلمان و مدیران دوست داشتنی که در مدارس نابینایان اصفهان، کرج و شهید محبی تهران خدمت کرده صحبت کردیم که خیلی از شما ها این فرد گرانقدر رو به خوبی میشناسید.

دانلود قسمت 24 از همینجا با حجم 12 مگابایت

به زودی بخش نمایشی هم به برنامه اضافه میشه. برای آیتم نمایش، نیازمند یک بانو نابینا یا کم بینا هستیم. برای قسمت های مختلف نمایش نیرو هایی که نیاز داشتیم رو پیدا کردیم اما هنوز هم به یک دختر نابینا یا کم بینا که در تهران زندگی میکنه برای همکاری در بخش نمایش نیاز داریم. اگر کسی میتونه در این بخش با ما همکاری کنه به دیده ی منت میپذیریم. در بخش کامنت ها یا از طریق میل ما رو مطلع کنید. نهایتا تا تاریخ چهار شنبه 24 اردیبهشت. همچنین دوست داریم و مشتاقیم که نقش هم محله ای های گوشکن، در آیتم اتاقی در حومه ی خاطرات پر رنگ بشه. اولویت ما در این بخش، هم محله ای های با صفای این سایت هستش و باعث افتخار خودمون میدونیم که در این برنامه شنونده ی صدای گرم شما عزیزان و خاطرات و تجربه های آموزندتون باشیم. راه ارتباطی که شما میتونید در برنامه ی ما مشارکت داشته باشید به این ترتیبه که خاطره ی خودتون به همراه شماره ی تماستون رو برای من میل میکنید تا با شما عزیزان تماس بگیریم. البته اگر حوصله ی میل دادن رو هم ندارین میتونید در همین بخش کامنت ها خاطره و شماره ی تماستون رو بذارین. بهتون زنگ میزنیم تا شما هم در برنامه ی خودتون سهیم باشین.

آدرس میل من: amirsarmadi68@gmail.com

برنامه ی زندگی ادامه داره که تمامی عوامل آن خود نابینای مطلق هستند، روز های چهار شنبه ساعت 14 تا 14/30 از رادیو فصلی فرکانس 105/50 پخش میشه. همراهان ما که خارج از تهران هستند میتوانند این شبکه ی رادیویی را به وسیله ی دستگاه های ستاپ باکس دریافت کنند. یا زمان پخش برنامه به سایت رادیو فصلی رفته و به صورت زنده از طریق اینترنت از سراسر ایران شنونده ی برنامه ی ما باشند. سایت رادیو فصلی در قسمت پیوند های محله لینک شده است.

همچنان منتظر بیان دیدگاه ها، پیشنهادات، انتقادات و ارائه ی ایده های نو از طرف شما مخاطبان گلمون هستیم

درباره امیر سرمدی

فعال رسانه ای نابینایان، متولد سال 68 و ساکن تهران.
این نوشته در اجتماعی, برنامه های رادیویی ویژه نابینایان, صوتی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

39 Responses to دانلود بیستو چهارمین برنامه زندگی ادامه داره

  1. 1

    سلام مریم. قهرمانی تبریک. این بارسلونا که نفس ما رو امشب گرفت با این بازیش. حالا باید ببینیم هفته ی بعد چی کار میکنه. اتلتیکو مادرید رو میبره تا قهرمان بشیم یا نه
    راستی برنامه رو گوش دادی منتظر نظرات و به خصوص خاطراتت هستیم

  2. 2

    سلام سپهر. بابا تو که ماشالا این همه فعال هستی دیگه بود و نبود ما حس نمیشه که. راستش با یک دست 5 6 تا هندونه برداشتم یکم اوضاع پیچیده شده. البته سنگینیش تا 45 روز آینده هستش. قول میدم از اوایل تیر به بعد حضورم تو محله پر رنگ بشه. با کلی پست های جذاب و جنجالی با قوت تمام، در محله حاضر میشم. البته الانم هستما اما واقعا نمیرسم همه ی پست ها رو بخونم. اینجا رو خونه ی خودم میدونم و از بودن در بین هم محله ای های با صفا مثل خودت لذت میبرم.
    چند تا از نوشته های روان و خوشگلت رو هم خوندم.
    دمت گرم که انقدر باحالی

  3. 3
    • 3.1

      سلام تبسم. وای وای وای، چه سوالی. امسال چون هنوز مقطع کارشناسیم تموم نشده و دارم تغییر رشته میدم از مترجمی زبان به علوم ارتباطات، گرایش روزنامه نگاری یا مدیریت رسانه، کنکور ارشد رو صرفا دست گرمی و برای آشنا شدن با سوالات امتحان دادم. فعلا دارم منابع رشته جدیدمو گویا میکنم. با توجه به این که چیزی نخوندم اما از رتبم نسبتا راضی هستم. من رتبم 1210 شد و قاعدتا با توجه به کمبود دانشگاه هایی که در ایران روزنامه نگاری پذیرش میکنن، حتی مجاز هم نشدم. خودت حساب کن آخرین نفری که تو گرایش روزنامه نگاری تو کل کشور مجاز شده رتبش 276 هست. تو کل ایران فقط دانشگاه تهران، علامه طباطبایی، و دانشکده صدا و سیما که همشون در تهران هستن، گرایش روزنامه نگاری رو پذیرش میکنن که روی هم رفته فقط 25 نفر میشه. متاسفانه هیچ دانشگاهی تو ایران به غیر از این سه تا که در تهران هستن رشته علوم ارتباطات گرایش روزنامه نگاری ندارن. این کار من رو خیلی خیلی سخت میکنه چون حتما رتبم باید 2 رقمی بشه تا بتونم تو رشته مورد علاقم پذیرفته بشم. ایشالا از تابستون که درس هام تموم میشه، باید وقت بذارم تا منابع رشته جدید رو بخونم.
      راستی تو خودت هم کنکور داشتی؟ جواب سوالت رو در اون گزارش خاطره برفی هم دادم

  4. 4

    جواب کامنت خاطره روز برفی رو اینجا مینویسم. دیروز عصر بارون زد. خیلی خوشحال شدم خیلی. رفتم زیر بارون خیس شدم. راستی برنامه رو با دو برنامه بعد باهم دانلود میکنم. نهایتش تا آخرهفته دوتای بعدی رو میزنید درسته؟

  5. 5

    آره منم جامعه شناسی و پژوهش علوم اجتماعی رو با هم دادم. با اینکه هیچی نخوندم ولی تقریبأ راضی کننده بود. هر دوتارو ۵۰۰شدم. من عاشق جامعه شناسی ام ولی بعضی ها میگن برا موفقیت تو کارت مددکاری بخونی بهتره. ولی مددکاری رشته فوق العاده سخت و پذیرشش فقط ۲۵ نفره که قبولیش واقعأ دشواره. نمیدونم چکار کنم. ببخش پستتو اشغال کردم.

    • 5.1

      سلام مجدد. خواهش میکنم اینم جزئی از زندگی هستش دیگه که ادامه داره. اول در خصوص برنامه هامون بگم که برنامه ی 25 که قرار بود چهار شنبه 17 اردیبهشت پخش بشه. نشد. ظاهرا cd برنامه در زمان پخش باز نشده و این هفته برنامه رو تکراری پخش کردن. قسمت 25 زندگی ادامه داره چهار شنبه همین هفته یعنی 24 اردیبهشت پخش میشه که نهایتا تا پنج شنبه همین هفته میذارمش روی سایت. فعلا قسمت 24 رو دوستان گوش کنن. برنامه ی شاد و خوبی شده. هاهاها. البته حکایت همون هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه هستا.
      حالا دور از شوخی دیگه بچه ها باید در خصوص برنامه نظر بدن. خوب یا بدش رو میذارم به قضاوت هم محله ای ها.
      اما در خصوص رشته ای که بهش اشاره کردی به نظر من ببین کدومش باعث میشه در آینده موفقتر باشی و موقعیت شغلی مناسبتری رو میتونی پیدا کنی. به سختی یا آسونیش نگاه نکن. خیلی از دوستام به من میگن تو که دوره های فشرده روزنامه نگاری رو داری میگذرونی و مدرک خبرنگاریتو هم از طرف وزارت ارشاد میگیری دیگه چه کاریه بری ارشد روزنامه نگاری بخونی. بیا برو یه رشته که قبولیش هم آسون باشه بخون تا فقط پایه حقوقت بالا بره. اما من با این دیدگاه شدیدا مخالفم و قصد دارم تا مقطع دکترا در رشته علوم ارتباطات گرایش روزنامه نگاری ادامه ی تحصیل بدم. البته به امید خدا و اگه اتفاق خاصی در زندگیم نیفته و مسیر زندگیم رو تغییر نده.
      تو هم خودت ببین کدومش واقعا به نفعته و واست کاربردیتره. هر چند به نظر من جامعه شناسی هم با توجه به شغلی که داری رشته بدی نیست. البته، البته که مددکاری بهتره

  6. 6
    فاطمه جوادیان says:

    سلام.
    دیگه داشتم ناامید میشدم.
    برنامه خوبی بود. آقای اردستانی نسبت به آن دوستان نابینا اصطلاحی را به کار بردند که شایسته بسیاری از نابینایانیست که محبتها را از یاد نمیبرند.
    “خون گرم و ریشه دار” چقدر میپسندم این کلمه ریشه دار را.
    لطفا چگونگی ثبت نام در تورهای نابینایان را نیز در برنامه توضیح دهید.
    راستی من هم در دانشگاه علامه طباطبایی دوره کارشناسی علوم ارتباطات را در شاخه روابط عمومی گذرانده ام.
    صحبتهای شما در کامنتها مرا به یاد آن روزهای خوب انداخت.

    • 6.1

      سلام خانوم جوادیان، اولا بگم بد شانسی از امروز عصر که از دانشگاه اومدم خونه نمیدونم چرا ویندوز لپتاپم بالا نمیاد. الان اومدم یه کافینت که نزدیک خونمون هست. سریع یه جاز نصب کردم با پارسی جاز هم دارم متون فارسی رو میخونم. گفتم فعلا بیام جواب کامنت هارو بدم تا برم خونه ویندوز عوض کنم.
      خانوم جوادیان فعلا همونطور که در برنامه اشاره کردیم تور های گشت سپید به صورت مجازی به سفر میپردازه و هنوز تور های واقعی شروع نشده. خوشبختانه هفته ی گذشته اولین جلسه ی استاد محمدعلی اینانلو و سر کار خانوم غنی در دفتر تحریریه ایران سپید برگزار شد و چگونگی برگزاری این تور ها مورد بررسی قرار گرفت. باز هم باید جلسات دیگه ای برگزار بشه. تا از همه ی ابعاد، نحوه ی چگونگی تور ها و اسپانسرینگ، این که چه مبلغی رو از بچه ها بگیرن چقدرش رو ارگان ها یدیگه بپردازن و و و همه ی این ها داره پیگیری میشه و قطعا اگه به نتیجه نهایی برسه برای ثبتنام بچه ها اطلاع رسانی میکنیم.
      وای چقدر اینجا بچه ها دارن شلوغ میکنن. راستی چه خوب که شما هم علوم ارتباطات خوندین. ای کاش برای ارشد ظرفیت گرایش روزنامه نگاری رو افزایش بدن

  7. 7
    نخودي says:

    سلام
    خب اين بار انگار آهنگ هاي زندگي ادامه داره هم متفاوت بود فكر كنم دوستان ديگه نتونند بگند آهنگش شاد نبود ها …..
    بعدش بابا بر و بچ ما يعني همون ماها عاشق اردوييم حالا اتوبوس مينيبوسش فرقي نمي‌كنه كه فقط بريم به اردو “خب مي‌گم ديگه: اين اردوي اخيري كه ما با انجمنمون رفتيم به علت تعداد زياد بچه ها كه ثبت نام كرده بودند و همه هم مي‌خواستند بياند ما يه حصير انداختيم كف اتوبوس يه هشت ده نفري حصير نشين داشتيم خخخ يعني اصل دور هم بودن و اردو هست ديگه ….” اين كه كي جلوت نشسته كي پشتت رو هم به نظر من زياد رو اين مسأله كار نكنيد كه هزاري هم صندلي بچينيد و مرتب كنيد پس هيچ كدوم از بچه هاي ما برنميايد و هر كي هرجا خواست مي‌شينه يعني نزديك دوستش و بنظر من تو اين مورد هم فقط بايد يه سري اصول كلي مثل مثلاً آقايون جلو خانم ها عقب و خانواده ها وسط رعايت بشه ….. بعدشم شرمنده ها اينا همش تجربست دوستان نابينا اصولاً ترجيح مي‌دند با خودشون يعني خودشون با دوست بقل دستي و جلويي و پشتي حرف بزنند تا به صحبت هاي ليدر گوش بدند خخخ بعدشم برا هر دو نفر نابينا يه ليدر زياده فكر كنم چون بعضي از بچه ها خودشون نيم بينا هستند و دوستان نابيناشون رو همراهي مي‌كنند و بعضي نابيناهامون هم خيييلي توانمند هستند و كمك كوچيك به اونها كافي هست من مي‌گم براي هر گروه پنج يا شش نفري يه ليدر كافي هست و جدي فكر كنم اين مدل گشت ها خيلي جالب باشه ها خيلي كاش يكيش اينجا هم بود منم مي‌رفتم خيلي دوست دارم تجربه كنم خيللي و يه چيزي كه بنظر من مي‌رسه بگم اينكه خانم ها آقايون ليدر خيلي هم زيادي احساس مسؤوليت شديد نكنند كه مثلاً يه نابينا بخواد يه قدم از اوني كه ايشون گفته بيشتر بره بعد كلي نذاره و اين حرفا و بخواد مثلاً قدم به قدم همراهي كنه نابينا رو و خب اين خداييش خيلي غير قابل تحمل هست … مي‌گم اگه پخش و پلا گفتم ببخشيد يه تيكه گوش مي‌دادم يه تيكه مي‌نوشتم” …. “ولي من از طرفدارهاي گشت سفيد شدم اساسي” ….

    هان هان بچه ها پارتي بازي شده بود ها هم آقا عرفان هم ريحانه خانم و هم فاطمه جون همشون شطرنجي دست در دست هم بودند ها … من فهميدم گفتم شما هم بفهميد “تازه همشون تهراني هم بودند”

    بابا اعتماد به نفس … مشت نمونه خروار ها … خخخ واي خاطره آقاي اردستاني خيلي با نمك بود واي واي واي ولي اگه يه چنين بلايي سر من بعنوان يه نابينا بياد پشت گوشم رو نگاه كردم اون دوست بينا رو هم نوچ نوچ نوچ … مي‌گم آقا شهروز آره شانس آوردي ها … ولي قبلش خودتون هماهنگ كرده بوديد خاطرات خودتون رو نگند اصلاً به بهانه همين انگار هي اصرار كرده بوديد همين خاطره هه خوبه همينو بگيد ….

    • 7.1
      نازنین says:

      میگم اینجا کسی چیزی نمیگه
      اما اگه جای دیگه اینُ بگی بهت میخندند
      چون فقط شما برای خانم ها فقط میتونی از خانم یا بانو استفاده کنی.
      حالا از من گفتن
      مثلاً یه نفر به شما بگه میس سپهر
      آلمانیشُ نمی دونم.
      به هر حال منم میگم آقای سعادت

    • 7.2

      سلام نخودی. بچه ها اگر غلط املایی چیزی بود ببخشید. اصلا اینجا فیکس پرژن هم ندارم کلا حروف فارسی کیبرد داغونه. بچه ها که انقدر اینجا دارن بازی میکنن شلوغ میکنن. با پارسی جاز هم خوندن عالم خودشو داره ها. آره نخودی درست میگی البته با این سختگیری هم که در برنامه توضیح داده شد در خود سفر اینجوریام نیست. و بچه ها کاملا آزادی عمل دارن. البته گشت های سپید استاد اینانلو اینا یه فرقی که با بقیه تور ها داره اینه که صرفا فقط گردش نیست. و واقعا به صورت تخصصی نقاط مختلف رو توصیف میکنن و کامل تاریخچش و همه چیز اون منطقه رو توضیح میدن.
      پارتی بازی هم دیگه دیگه. هاهاهاها
      البته واقعا اولویت ما بچه های محله هستن ولی وقتی کسی نیاد خاطره تعریف کنه و شماره تماس بذاره خب ما هم مجبوریم با بقیه دوستان که خودمون میشناسیم تماس بگیریم تا این آیتم رو پر کنیم. نخودی تو خودت بیا خاطره بگو قول میدم تو اولین ضبطی که داریم با خودت تماس میگیریم.
      آقای اردستانی هم که واقعا انسان شریفی هستن و خاطرشون واقعا جالب بود

    • 7.3

      دیگه من همه ی تلاشمو میکنم سپهر جان. متاسفانه رشته ای که من میخوام بخونم تو کل ایران اصلا پذیرش نداره. و این کار منو خیلی سخت میکنه. حتما باید رتبه 2 رقمی بیارم تا قبول بشم

  8. 8
    نازنین says:

    سلام تا یادم نرفته پیشاپیش فردا را تبریک میگم
    پیشاپیش ولادت حضرت علی (ع) بر همگان مبارک.
    نخودی جون پارتی بازی کدومه نوبت ما هم میرسه.
    درباره برنامه نظر خاصی ندارم. موفق باشید.

  9. 9
    فاطمه عطار زاده says:

    سلام به به شازده امیر بالاخره تشریف فرما شدن,درگیر کلاسایی دیگه؟اوووووووووه کو تا 45 روز دیگه!ستاد ناامید سازی هاهاهاها ….ایشالا با نمره های خوب تموم بشن,برم دانلود کنم

    • 9.1

      سلام فاطمه خوبی؟ رتبه کنکورت چند شد؟ البته یادمه تو اون روزا شدید میخوندی. کنکور هم که به خاطرت یک هفته عقب افتاد دیگه فکر کنم رتبه 2 رقمی یا 3 رقمی رو آورده باشیا. آره دیگه 5 تیر امتحانام تموم میشه. بدبحنی مثل ترم پیش دوباره امتحان های دانشگاه با امتحان های ژورنالیزم خورده به هم. وای 28 واحد باید این ترم پاس کنم
      کمک
      کمک
      کمک

  10. 10
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام به همه ی رفقای عزیزم.‏ اول: عذرخاهی بابت تعخیر ‏11‏ روز در اراعه ی برنامه به محل.‏
    دوم: تشکر بابت لطفی که به ما دارید.‏ سوم: نوخودی حالا که جمط شطرنجبازا جمع،‏ پس تو کجایی که پرچم بر و بچ شطرنجبازو با حضورت ببری بالا؟!
    و اینکه: نازنین راست میگه پارتیبازی نیست نوبط به همه میرسه از جمله خودش که به زودی خاطرش و صداش از برنامه پخش میشه.
    بعد راستی یه سؤال از خانوم جوادیان:‏ از چی داشتید کمکم ناامید میشدید؟ فعلا کفایت، همین اندازه را،‏ تا بعد.

  11. 11
    نازنین says:

    سلام مجدد
    یه نکته به نظرم رسید در مورد بخش اتاقی در هومه خاطرات
    اگه برنامه های دیگه هم مثل همین برنامه پیش بره منظورم اینه که خاطراتی که گفته میشه در یه راستا باشه خیلی عالی میشه.
    تو این برنامه خاطراتی که گفته شد مربوط میشد به جهتیابی و عصای سفید
    تو برنامه های دیگه هم اگه خاطرات به یه موضوع خاص ربط داشته باشه خیلی منظم و خوب میشه.
    به نظرم این نکته مثبتی بود که تو این برنامه توجه منُ به خودش جلب کرد.
    موفق باشید.

    • 11.1

      سلام نازنین. این دیگه بر میگرده خاطرات دوستانی که در اون برنامه باهاشون تماس میگیریم. اگه موضوع صحبتاشون محتوای یکسانی داشته باشه مثل این برنامه، خب بحث واحد میشه. اما شاید همیشه اینجوری نشه. چون نمیخوایم بچه ها رو محدود کنیم که فقط در مورد موضوع خاصی صحبت کنن. و دوست داریم دستشون باز باشه
      از خودتم ممنونم که به عنوان اولین گوشکنی در برناممون حاضر شدی و خاطرت رو تعریف کردی

  12. 12
    فاطمه جوادیان says:

    فقط از تأخیر . نه چیز دیگری.
    برنامه شما بسیار خوب است.

  13. 13
    نخودي says:

    دوباره سلام خب قول داده بودم يه چندتا خاطره بگم “اين ها رو بعضي هاش رو قبلاً تو ايستگاه سرگرمي پست كردم ولي همشون رو دوست دارم” خودم هم قبلاً گفتم يه خورده بيشتر از يه خورده بد صدام يكي بياد بجاي من البته با حفظ حقوق معنويم “حالا نشد هم اشكال نداره نوش جونش خخخ” تو برنامه بگه : “البته اگه خواستيد نخواستيد هم همين جا باشه بچه ها بخونند خوشحال مي‌شم

    • 13.1

      نه دیگه نخودی. لطفش به اینه که از طرف خودت خونده بشه. تازه من از بچه ها شنیدم خیلی فن بیان قوی هم داری برای صحبت کردن.
      در هر صورت خوشحال میشیم با خودت مستقیم صحبت کنیم. اگه هیچ جوره راه نداره باشه به یه نحوی خاطرت رو در برنامه مطرح میکنیم
      البته بازم میگم خودت باید بگی
      هاهاهاهاها
      از نظر حقوقی هم دیگه مشکلی پیش نمییاد
      خب من دیگه رفتم. وای این بچه ها 10 تا 12 ساله اینجا دارن تو کافینت فوتبال بازی میکنن سرمو بردن

  14. 14
    نخودي says:

    مقدمتاً بگم که من وقتی می خوام برم سفر کلی چیز میز دنبالم می برم و هرچی سعی می کنم از بعضیشون صرف نظر کنم نمیشه ….. یکی از این اقلام خیلی خیلی خیلی ضروری تو سفرهای زیارتی کتب دعای بریل هست.

    با یکی از دوستان نشسته بودیم تو محوطه روبروی مسجد جمکران و داشتیم دعا می خوندیم که یکی از خانمهای محترم خادم بما گفتند: ببخشید شما دوستاتون را گم کردید؟ ما که خیلی خندمون گرفته بود گفتیم نه و اون خانم با تعجب دوباره به ما نگاه کرد و رفت.
    دوستم که زیاد از این صحنه ها ندیده بود بیشتر از اون خدام خانم تو تعجب مونده بود و منم که حسم پریده بود فیلم یاده خاطراتم افتاد و برای عادی سازی رفتار اون خانم یکی دوتا از خاطرات مشابه رو براش تعریف کردم که کلی تو تلطیف سازی ماجرا مؤثر افتاد.
    که بد نیست یکی از همون ماجراها رو اینجا هم بگم.
    تو یکی از سفرهای مشهد بود که وقتی وارد حرم شدم دیدم عجبا خلوته و منم هوس کردم دو رکعت نماز مخصوص امام رضا که سوره های یاسین و الرحمان داره رو تو قسمت بالای سر حضرت بخونم, البته چون دیدم این نماز کمی طولانیه و منم عادت به ایستادن زیاد ندارم تصمیم گرفتم نشسته بخونم, وسطای نماز داشتم یکی از این سوره ها رو از روی کتابم می خوندم که یه خانمی منو محکم بغل کرد و شدیداً التماس دعا می گفت و منم نمیدونستم باید چی کار کنم! همینطور مثل مجسمه مونده بودم تا اینکه اون خانم دلش اومد دست از سر من بی چاره برداشت و منم یه طوری تند تند نمازم رو تموم کردم, و خداییش نمیدونم اون خانم وقتی من هیچ عکس العملی در مقابلشون نشون ندادم چی با خودشون فکر کردند!؟

    در يه زمان ديگه باز مسجد جمكران رفته بوديم جاتون خالي شب قدري و من كتاب جوشنم رو برده بودم خب واقفيد كه اين دعا خيييلي طولاني هست و من اون زمان كمرم هم يه كم درد مي‌كرد ديگه رسيده بوديم يه خورده از نصفه دعا اون ور تر كه من ديگه كمرم طاقتش تموم شد و تصميم گرفتم يه كم دراز بكشم در حالت خوابيده عباداتمون رو ادامه بديم حالا تا ما اومديم درازمون رو كشيديم دوستم كه كنارم بود گفت نخودي حالا چه وقت خوابيدن بود داشتند ازت فيلم برداري مي كردند يعني پشت صحنشون رو كامل كردم خخخ بگو چقدر خورده تو ذوق خانم فيلم بردار … “بجاش خواب هم از سرمون پريد بازم خخخ”

    راستی بد نیست بگم که نمیدونم چی تو این کتابهای دعای بریل هست که فوج التماس دعا و نذری رو به همراه داره!!!!

  15. 15
    نخودي says:

    پنج شنبه هفته گذشته كه با جمعي از دوستان رفته بوديم همايش ازدواج و خانواده كه به همت انجمن جوانان روشن بين برگزار شده بود، ما چهار پنجتايي يه رديفي نشسته بوديم كه يه عده از دوستان ما هم چهار پنج تايي رديف جلوي ما نشسته بودند، وسطاي همايش بود كه من بلند شدم و يه خورده اي ابراز وجود كردم و يه نظركي دادم بعدش يكي از دوستان رديف جلويي متوجه حضور من شد و خب تا من اومدم بشينم صدام زد و رفتيم تو باب سلام عليك و چطوري و چطورم و چه خبرا و چي كارا مي كني و اين حرفا كه بعدش دعوامون كردند گفتند ساكت ساكت و من رفتم بشينم سر جام كه صندليي كه من نشسته بودم روش آخرين صندلي سمت چپ بود من كه اصولاً از چشماي محترم در مواقع ضروري استفاده مي كنم و محيط هم البته تاريك بود با كمي محاسبه ذهني جاي صندلي رو تشخيص دادم و با كمال اعتماد به نفس و اطمينان نشستم ولي خب ننشسته بودم كه روي هوا بودم نمي دونم صندلي خودش رو كنار كشيده بود وگرنه من كه پا در هوا نشدم نه! من نبودم كه اون دوستم بود …. تازه اين ماجرا رو فقط خانم سخنران از اون بالا و يكي از بچه هاي انجمن كه همون نزديكي بود ديد ولي خوب خودم براي همه تعريف كردم كه همايش پر بار تر بشه حالا فكر كنم اساسي پر بار شد ها ولي اگه خنديديد كه هيچ وگرنه دو به دو بشيد صحنه رو براي خودتون باز سازي كنيد البته به ياد و خاطره من!

    “خب يه كم تاريخش رو ببريد عقب خخخ”

  16. 16
    نخودي says:

    خاطرات اولين روز مدرسه:
    • اولین روز دبستان:
    از اون روز فقط زنگ تفریحش رو یادمه که وقتی با یکی از بچه ها به نام زهره که اولین دوست دبستانی من هست رفتیم تو حیات از بس مدرسه مون که همون ابابصیر بود بزرگ بود من یه کمی تو عالم بچگی خودم ترسیدم و به زهره خانم گفتم: نکنه اینجا گم بشیم؟
    خوب این که دیگه سؤال نداره معلومه دیگه گم نشدیم و خیلی هم خوش گذشت.
    و این گونه بود که ما پا در راه علم و دانش نهادیم.

    • اولین روز دوره دبیرستان:
    قبلش بگم کلاس های ما تو ابابصیر 7 تا 10 نفره بود, وقتی من پامو گذاشتم تو دبیرستان دکتر میردامادی که کل ساختمون و حیاتش یک پنجم ابابصیر هم نمیشد اما 20 برابر دانش آموز داشت احساس کردم تو یه کلنی مورچه ای گیر افتادم! اولش سخت بود ولی کم کم عادت کردم دیگه نیازی نیست تو یه کلاس چهل نفری هر روز درس رو آماده کرد چراکه یه بار که ازت درس پرسیدند تا دوباره نوبتت بشه دو سه هفته ای طول می کشه!

    • اولین روز دانشگاه:
    ثبت نام و انتخاب واحد و این حرفا که تموم شد رفتم دانشکده البته پرسون پرسون و باز پرسون پرسون کلاس مورد نظر رو پیدا کردم, از اونجایی که همه چیز آماده شده بود برای یک شروع خاطره انگیز کلاس موصوف تاریک ترین کلاس دانشکده بود و من هم که درست تو تاریکی نمیبینم جهت کلاس رو اشتباه تشخیص دادم و اولش برعکس روی صندلی نشستم ولی خوب از بس کلاس شلوغ پولوغ بود کسی متوجه نشد یا شاید هم شد و به روی من نیاورد و منم زودی درست بر اولین کرسی دانشجویی خود جلوس نمودم….

  17. 17
    نخودي says:

    يكي بود خيلي هم بودند زير گنبد كبود ديگه خيلي شلوغ شده يادتون باشه زندگي بهتر با فرزند كمتر خوب داشتم خاطره مي گفتم
    يه روز جمعه كه من مي خواستم برم كلاس شطرنج مثل هميشه با اتوبوس به سر چهار راه كه رسيدم از دور يعني دو سه متر دور اتوبوس رو ديدم منم كه يه خورده اي دو و ميداني هم كار كرده بودم و خوب دست به دومم خوبه بسرعت نور دنبالش دويدم از سر چهار راه تا ايستگاه اتبوس هم حدود سيصد متري بود البته هنوز هم هست و خوب شانس ما اون روز داشتند صندليهاي سر ايستگاه رو هم عوض مي كردند كه همين هم ده بيست متري به ميدان دوي ما افزود خوب من در حال دويدن بودم كه ديدم يه كي داره تشويقم مي كنه نه الكي گفتم بهم گفت بابا آخره خطه وايسا نه بازم الكي گفتم نگهم داشت، دوستم بود كه خوب اونم تو همون ايستگاه مي ايستاد و القصه بمن گفت كجا مي خواي تا آبشار بدويي گفتم نه آزاده بدو اتوبوس داره مي ره ها اون كه يه خورده كه نه بيشتر از يه خورده از من بيشتر مي بينه گفت نه خره اون كه اتبوس نبود ماشين حمل زباله بود كه بعدش كلي به من و با من خنديديم و من هم خدا رو شكر كردم كه سر ايستگاه بعدي نرسيده بودم.
    خوب بود؟
    تا بعد
    شاد و موفق باشيد.

  18. 18
    نخودي says:

    ما که اینجا کنگر خوردیم و لنگر انداختیم!
    خوب جونم براتون بگه یه روزی ما کلاس اصول فقه داشتیم یادم نمی یاد بحث اصلی چی بود اما کلاس مثل همیشه کشیده شد به بحثهای کلامی, در مورد جنون و افاقه و این چیزا صحبت می کردیم که منم مثل همیشه اظهار نظر کردم اما جناب استاد که نمیدونم چرا؟! به بنده فرمودند: شما برید کتاب عدل الهی آقای مطهری رو بخونید؛ که منم جواب مقتضی به جنابشون دادمتو یه کلاس دیگه با همون استاد بود که من مثل همیشه البته کمتر با تافل قلم یاد داشت بر میداشتم که استاد گفتند شما تمرکز من و کلاس رو بهم می زنید لطفاً ننویسید و جزوه از بچه ها بگیرید, همه کلاس بدونه استثنا از من دفاع کردند و به استاد گفتند که اصلاً هیچ مشکلی با نوشتن من ندارند من هم به استاد عرض کردم با توجه به اینکه قبلاً ازشون اجازه ضبط مطالب کلاس رو گرفته بودم و ایشون اجازه نداده بودند لاجرم مطالب رو یاد داشت میکنم و نمیتونم از جزوات دیگران استفاده کنم که بحث در همینجا تموم شد و منم جلسه دیگه voice recorder م رو در چشم رس استاد روز صندلیم قرار دادم و کلاس رو ضبط کردم.
    باز سر درس متون فقه من نرسیده بودم کار تحقیقیم رو به موقع تموم کنم که با کلی اکراه رفتم پیش استاد و براشون موضوع و شرایط رو توضیح دادم و ازشون فقط یک هفته وقت خواستم برای تدوین مطالبم چون تقریباً 80 درصد کار تحقیقیم آماده بود اما استاد گفتند نه شرایط برای همه یکسانه و من می خوام نمره رد کنم و نمیشه و منم اصلاً اصرار نکردم و 5 نمره تحقیق رو نیاوردم و شدم 14.5 اما تا اینجاش هیچ مشکلی نبود اما بعد از 4 ماه که جناب استاد در رد کردن نمرات تأخییر داشتند متوجه شدم به یکی دوتا از دوستان فرصت دو ماهه دادند و برابری کامل رو برقرار نمودند.

    اینها رو گفتم که بدونید گاهی مشکل از مشکل بینایی نیست مشکل از یه چیزای دیگه آب می خوره.
    اصولاً افراد جامعه دوست دارند به معلولین ترحم کنند و برای آخرتشون توشه جمع کنند اما وقتی میبینند یه معلولی داره جا پای اونا میذاره یا حتی تو ثد کیلومتری داره یواش یواش جلو می یاد دیگه توشه آخرت و این حرفا یادشون میره و خوب به وسائل دیگه متوسل میشند.

    حالا یه خاطره جالبتری براتون بگم که دلتون هم وا شه و متوجه تفاوت دیدگاه های آدمها به مسائل بشید:
    من تو دوران کارشناسی تقریباً تو تمام کلاسها با تافل قلم به سرعت نور جزوه می نوشتم خوب هم مینوشتم خیلی وقتها از روی جزوه هام برای دوستم میخوندم تا جزوه ش رو تکمیل کنه, بگذریم ترم هفت کلاس پزشکی قانونی داشتیم جاتون خالی خیلی با حال بود یه استاد با حالتر هم داشتیم که وسط اسلایدهای جنازه و مرده عکس گل و بلبل نشون کلاس میداد تا کلاس تلطیف بشه و کلی هم کلاس رو میخندوند, یه روز استاد بمن گفتند بمون آخر کلاس کارت دارم, خوب ما هم با خودمون یعنی خودم و دوستم کلی فکر کردیم و گزینه های موجود رو بررسی کردیم بعد از کلاس تقریباً هفت هشت دقیقه صبر کردیم تا سر میز استاد یه کم خلوت تر بشه بعد رفتیم تا ببینیم استاد چی کارمون داره, باورتون نمیشه استاد بمن گفتند: صدای نوشتن تو مثل صدای گیتار میمونه خیلی قشنگه, من اونقدر شکه شده بودم که نمیدونستم باید چی بگم فکر کنم یه طوری شکسته بسته تشکر و این حرفا رو انجام دادم اما این خاطره و صحنه اش تو ذهن من به زیبایی حک شده و خواستم شما رو هم تو اون سهیم کنم.

  19. 19
    نخودي says:

    اين بار مي خوام چندتا از خاطرات خيابونيم رو براتون تعريف كنم.

    قبلش بگم من از خيابون بيشتر از خود حضرت عزرائيل مي ترسم، حالا خوب اين بقول روانشناسا ريشه در نا خود آگاه و ضمير پنهان بنده داره كه چون پنهانه ما هم كاري بهش نداريم ميذاريم بحال خودش باشه.

    خوب يه روز من به يه خانم محترمي گفتم: ببخشيد خانم ممكنه منو ببريد اون طرف خيابون، ايشون هم مثل صدها نه فكر كنم تا حالا هزارها شده باشه، هزارها آدم ديگه كه بزرگوارانه قبول كردند و من رو از خيابون رد كردند كه جا داره همينجا ازشون دوباره تشكر كنم و براشون آرزوي موفقيت داشته باشم، قبول كردند منو ببرند اون طرف، خوب حالا بقسمت خاطره مي رسيم، بقسمت بين دو طرف خيابون رسيده بوديم كه ايشون تازه دوزاريشون افتاد كه من مشكل بينايي دارم و بهم گفتند: خدا بهت صبر بده، من اون قدر خندم گرفته بود كه خيلي خودم رو نگه داشتم و نخنديدم و ازشون تشكر كردم و نتيجه گرفتم اين اصطلاح در اين موارد هم كاربرد داره.

    يه روز ديگه من با يكي از دوستان طبق معمول رفته بودم بيرون خوب مثل هميشه به خيابون رسيديم و يه خانمي رو پيدا كردم، البته مي گم پيدا كردم جدي مي گم ها چون گاهي بايد بيستي تا يكي رو پيدا كني بهش بگي…..، خوب مقدمات كار رو انجام دادم از خيابون هم رد شديم بعدش اون خانم اصرار كه به ما يه كمكي بكنه، حالا از اون اصرار و از ما انكار، اون خانم محترم ايراني مقيم انگلستان بودند و تو صليب سرخ انگلستان كار مي كردند و خوب مي خواستند كمكي بما بكنند كه كتابي نمي دونم از اين جور چيزها بخريم و راستي سيد هم بودند، خوب اما نهايتاً انكار ما غالب آمد؛ راستي نگفتم اون دوستم تازه به جمع پيوسته بود و يه خورده اي حساس بود منم كه بي خيال، اون قدر تا خونه در مورد اين مطلب گفتيم و خنديديم كه اون دوستم هم يادش رفت بهش بر بخوره و خوب به اين نتيجه رسيديم كه خوب نيست هميشه بگيم نه و هنوز هم گاهي مي گيم كاش پوله رو گرفته بوديم.

    دوباره يه روز ديگه:
    تهران يه همايشي مخصوص خودمون برگذار شده بود و ما قرار بود با مركز نابينايان دانشگاه بريم سفر، كلي برنامه ريزي كرده بوديم و مهمتر از اون كلي خراكي خريده بوديم كه بقيه حرف ميزنند ما بي كار نباشيم،
    من اون روز كلاس داشتم، هميشه هم كلي دفتر و دستك دنبالم دانشگاه مي برم كه خيلي كيفم رو سنگين ميكنند؛ گفتم ميرم خونه وسائلم رو ميذارم بعد دوباره ميام دانشگاه، ما رفتيم خونه و عمليات مقصود رو انجام داديم و خب چون يه كمي دير شده بود تند تند لباس عوض كردم و دوباره رفتم دانشگاه، وسط راه رسيده بودم كه يادم اومد چادور برنداشتم و با خودم گفتم اين طوري كه اگه حرم حضرت معصومه و امام رفتيم كه راهم نميدند، دوباره تند تصميم گرفتم و از اتوبوس پياده شدم برم خونه چادور بردارم، از بد شانسي يه ايستگاهي پياده شدم كه كلاغ پر نمي زد، منم كه اين ضمير نا خود آگاه رو دنبالم آورده بودم نميذاشت برم اون طرف؛ يه نيم ساعتي اين طرف ايستادم و خوب چشمامو بستم و نهايتاً رفتم تا وسط خيابون اين هشتا خان؛ حالا يه ده بيستايي خان ديگه مونده بود كه نهايتاً بعد از حدود چهل و پنج دقيقه موفق به عبور از اون ها شدم.
    خوب ديگه اگه بچه هاي با هوشي باشيد بقيش رو بايد خودتون حدس زده باشيد؛ من برگشتم خونه و اون قدر خسته و كلافه بودم كه اصلا، يادم رفته بود استان تهران هم داريم چه برسه بخام برم به تهرون.

    اينم از خاطرات خيابوني من كه ان شا الله خوشتون اومده باشه.
    تا بعد.

  20. 20
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام به همه و به نوخودی که اینجا رو ترکوند! نگران نباش امیر نخونه (که حتما میخونه) من میخونم.‏ نگران صدای بدت نباش که اصلا قبول ندارم! دیگه صدات از من بدتر نیست که؟! باور میکنی با تمام پرروییم یوزم که هنوزه روم نمیشه جلو کسی صدای خودمو گوش بدم؟؟؟!!!.‏ به خدا جدی میگما!!!.‏ در ‏ ضمن ‏
شک ‏
ندارم ‏
که ‏
شکسته ‏
نفسی ‏
میکنی!‏
‏ چ
ون ‏
تو ‏
خاطراتت ‏
خودت ‏
گفتی ‏
که ‏
چند ‏
جا ‏
بلند ‏
شدیو ‏
برای ‏
اظهار ‏
نظر.
    به هر حال با فاطمه هماهنگ میکنم باهات تماس بگیره.‏ ‏
    یه نکته به امیر بگم:‏ دادا این حس مسعولیت تو رو تحسین میکنم،‏ ازاینکه داری صادقانه تلاش میکنی ازت ممنونم و یه بار دیگه همچون همیشه بهت افتخار میکنم.

  21. 21
    نخودي says:

    سلام سپهر البته خان 
    ببين نمي‌تونم دقيقاً بگم چي پس چيز خاصي نمي‌گم ….
    من تا حالا ويلچر سواري كردم جات كه خالي نبوده ولي خب خوش گذشته
    بذار خاطرات ويلچر سواريم رو هم بگم خخخ
    يه روز رفته بوديم عمه‌ام رو از بيمارستان برگردونيم خونه و چون حالشون بد بود با ويلچر اورديمش كنار ماشين بعدش من به بابام گفتم بذار من سوار شم تا دم بيمارستان منو ببر حالا مصيرش هم كم نبود وسط راه خواستم پياده بشم كه بابام گفت بشين كه بلند شي كلاً آبرومون رفته رو هوا و خب من كلي ويلچر سواري كردم خخخ
    يه بار ديگه هم رفته بوديم يه اردو تنكابن كه اون اردو مشترك بين بچه هاي معلول بود يكي از بچه ها مرضيه بود اسمش ويلچري بود كه كلي دختر خوبي بود و من يكي دوبار ويلچرش رو سوار شدم يه خاطره خيلي قشنگ از اون اردو اين كه من مرضيه رو بردم تا دم دم دريا خب يه كم مصير دشوار بود و پستي بلندي داشت ولي اون خواست منم بردمش به هردومون خيلي خوش گذشت قبلاً ها هميشه دريا رو از دور ديده بود و اين بار آب دريا رو لمس كرد خيلي حس خوبي بود خيلي و يه بار هم كه شب بود و داشتيم از كاخ شاه فكر كنم محمدرضا شاه بود نمي‌دونم دقيقاً برمي‌گشتيم “من شبا نمي‌بينم” به مرضيه گفتم تو ببين من هُل مي‌دم و اين گونه بود كه اين جمله يه جمله خاطره انگيز شد ….
    تازه همون كاخ شاه رو هم كلي پله داشت كه من نذاشتم مرضي جونم بمونه و به كمك يه آقايي كه مسيحي بودند ويلچرش رو برديم بالا … بعدش اون اونجا همه چي رو برا ما توضيح مي داد “يعني همكاري رو حال كرديد”
    ولي سپهر خيلي دوست دارم با ويلچرت يه دوري بزنم ها … اتوماتيك … خيلي با حال بايد باشه …”قول دادي ها يادت نره ها … منم قول مي‌دم با همون ويلچر ببرمت بالاي كوه” آقاي سعادت 

  22. 22
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام.‏ سپهر از آنچه بر تو گذشت خیلی متعسفم،‏ ولی مصداق واقعی اسم برنامه ی ما یعنی زندگی ادامه داره تو هستی که با سرنوشتی که برای خودت رقم زدی به همه ی ما درس امیدواری دادی.
    سپهر نمیدونی که چهقدر دوست دارم باهات تو برنامهمصاحبه کنم!!!‏.‏ اگه بتونی زمینشو فراهم کنی ازت خیلی ممنون میشم.‏ امیر اومدی و این قامنتو دیدی پیگیری کن که این اتفاق در برنامه بیفته.

    • 22.1

      سلام به همه ی دوستان. آخیش، این سیستم ما هم درست شد.
      نخودی همه ی خاطراتت رو خوندم. مرسییی خیییلی زیاد.
      اون خاطرت که گفتی در کلاس دانشگاه داشتی مینوشتی و استاد اعتراض کرده و حتی اجازه ضبط کلاس رو هم بهت نمیداده، در برنامه میشه مطرحش کرد. البته دیگه خودتم میتونی بهش شاخو برگ بدی و نتیجهگیری کنی که اساتید محترم دانشگاه باید شرایط رو در نظر بگیرن و…..
      شمارت رو واسم میل کن. پنج شنبه باهات تماس میگیریم.
      ممنون.
      سپهر جون، تو هم یا شماره منزل و یا شماره همراهت رو واسم میل کن تا در بخش مهمان خانه باهات مصاحبه کنیم.
      آدرس میل: amirsarmadi68@gmail.com
      همچنان منتظر مشارکت هم محله ای های گلمون در بخش اتاقی در حومه ی خاطرات هستیم.
      اشکان جون، از تو هم سپاس. انجام وظیفست و احترام به کسانی که کامنت گذاشتن

  23. 23
    نخودي says:

    واي نه … من گفتم كه نمي‌تونم تو راديو صحبت كنم … يعني قاتي پاتي مي‌زنم نمي‌شه …. اگه خواستيد بگيد يكي بگدش …. من جدي نمي‌تونم اصلاً هم تعارف و اينا ندارم … خب دست خودم نيست … ولي منتظر شنيدن آقاي سعادت از زندگي ادامه داره هستم

دیدگاهتان را بنویسید