منو بارون

درود به همه
امیدوارم دلهاتون مثل هوای اصفهان بهاریه بهاری باشه
اینجا که هوا عالیه
کلی امروز بارون اومد امروز یعنی چهار شنبه نمیدونم کی منتشر بشه پستم
من عاعاعاشق بارونم
یه کم ولی دپرس کننده بود این دفعه واسم
من اومدم برم باشگاه دیدم بارونش خیلی شدیده
اولش گفتم اشکال نداره تحمل میکنم بعد فهمیدم من اگه مقنعم خیس بشه که گوشام نمیشنوه
هیچی کلی تو ذوقم خورد و اینها که چرا ما اینقدر محدودیم
با اصرار مامانم تصمیم گرفتم چتر بگیرم
حالا انگار قضیه واسم پیچیده تر شده بود هه
فکر کن, عصا, چتر, کیف
حالا خدا رو شکر کیفم کوله بود
چتر رو با دست چپم گرفتم و عصارو هم با دست راست و عصا زنون راه افتادیم دنباله نون
خخخ قافیه اومد دیگه
تجربه ی خاصی بود چترو که گرفته بودم صدای بارون نمیذاشت جهتمو درست تشخیص بدم ماشین و موتور هم اگه میومد نمیفهمیدم
هرزگاهی چترو میبردم کنار, اونجاهایی که حس میکردم خیلی دیگه قاطی کردم و دوباره ادامه ی راه
هیچ وقت اینقدر محتاج دست هام و گوشام نشده بودم جالب بود واسم تا حالا فکر نکرده بودم اون دستم که خالیه چقدر کاربرد داشته تازه فهمیدم که خیلی هم بی استفاده نبوده
خدایا خیلی با حالی
جدی اصلا ماها خیلی از وقتا شکر داشته هامون رو نمیکنیم من اولش شاکی بودم که اگه میدیدم حد اقل نگران خیس شدن مقنعم نبودم دوتا دستام هم آزاد بود کلی کیف میکردم زیر بارون
ولی خب بعد به این نتیجه رسیدم که خوبه فقط نابینام اگه دست هم نداشتم که دیگه هیچی
قصه ی ما به سر رسید منم سالم به خونمون رسیدم
امروز گفتم مصدوم بر میگردم ولی خب خدا نخاست
ولی کلا بارون رو عاشقم شدید
حس خوبی داره

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

72 Responses to منو بارون

  1. 1
    سمانه says:

    سلام زهره جوووووووونم خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد و تجربه ی یک روز بارونیت هم با چتر برات خوب بوده من هم مثل خودت عاشق بارونم پستت رو که خوندم یاد هفته گذشته تو چادگون افتادم که تا رسیدیم بارون بارید و هوا رو لطیف کرد و من و تو چقدر دوست داشتیم که زیر بارون باشیم و باهم قدم بزنیم و صحبت کنیم ……یادش بخیر چه روز و اردوی خوبی بود…….

  2. 2
    محسن غلامی says:

    سلام: مطلب جالب و واقعیتی بود که آمیخته با شادی و غم و جنبه های مثبت و منفی بود. خوب چشمای ما همین گوش های ماست که اینجور چیزا میتونه به زحمت بندازه. مثلاً من خودم وقتی دارن با دستگاه هایی که کوچه و آسفالت را می کنند: رفت و آمد برام به شدت سخت میشه هر قدم رو با احطیات بر میدارم و غیره. در ضمن در هوای بارونی به نظرم رفتن پا ها در چاله و چوله هایی که آب در آن جمع میشه نیز غوز بالا غوزه. اونم که آسفالت های ما ماشاء الله مثل صفحه نمایش های جدید حتی یک فرو رفتگی یا بر آمدگی نداره. ههههههه.

    • 2.1
      زهره says:

      درود بر آقا محسن
      دقیقا واقعیت تلخ و با تجربه ی خوبی بود
      وای نگو نگو از این دستگا ها
      جوشکاریها هم هست که من باهاش خیلی مشکل دارم اصلا راهمو گم میکنم
      یا مثلا اگه یه جایی یه ماشین بزرگ متوقف شده باشه ولی روشن باشه
      جدیها ما خیلی محدودیم ولی ایول به خودمون که از پا نمی شینیم
      ما خدایی خیلی اراده داریم
      بععععععله چی فکر کردین راست گفتم خخخ
      آهان از چاله چوله اوه
      آره من چون مسیرم کم و بیش آشنا بود اونجاهایی که میدونستم آب جم شده رو رد میکردم ولی خب دروغ چرا؟, تو آب هم رفتم
      راستی آهنگ رو هم شنیدم دقیقا منم اونیکه با رضا صادقی خونده رو بیشتر دوست میدارم
      اصلا کاشکی فقط صادقی خونده بود از جهان بخش خوشم نمیاد

  3. 3
    محسن غلامی says:

    این پستو که دیدم یاد آهنگ منو بارون بابک جهانبخش افتادم که البته این آهنگ با رضا صادقی همخوانی نیز شده که من دومی یعنی همخوانیشو بیشتر دوست دارم. بارها گوش دادم و توصیه میکنم اگه گوش ندادین از این لینک دانلودش کنید و لذت ببرید.
    http://www.jahaniha.com/wp-content/up/music/Babak-Jahanbakhsh/Mano-Baroon-%28Ft-Reza-Sadeghi%20%29_www.jahaniha.com_.mp3

  4. 4
    مریم 18 says:

    سلام زهره جان واقعا راسته باروون با همه قشنگیاش برای ما نابیناها دردسر داره
    فکر کن یه دفعه شلپ میزدی تو یه چاله دیگه واقعا دیدنی بودی.

    • 4.1
      زهره says:

      درووود بر مریم خانم گل
      آره متأسفانه ما بر خلاف اینی که بعضی افراد میگن,, محدودیت داریم, شاید ممنوعیت نداشته باشیم
      خخخخ آره حالا خدا رو شکر تو آب رفتنم اون قدرا ضایع نبود وگرنه دیگه هیچی

  5. 5
    شهروز حسینی says:

    سلام.
    یه بار اون موقعها که مدرسه میرفتیم بارون میومد. ما هم زنگ تفریح بود و توی حیاط بودیم. یه جا رسیدیم که میدونستم آب اونجا جمع شده. آخه همیشه همینطور بود. با کلی افتخار به همه ی بچه ها گفتم که من الآن میرم عقب و میدوم و از روی این چاله میپرم. دیگه خودتون فکر کنم فهمیدید چی شد. دویدم و پریدم. ولی نه اون طرف چاله. دقیقً وسط چاله. تا 4 5 متر اونطرفترم هرکس بود یه دوش اساسی گرفت. حالا خودم چی شدم دیگه خودتون حسابشو بکنید دیگه. فقط شانس آوردم اونجا دخترا نبودن هاهاها.

    • 5.1
      زهره says:

      ولی کاش بودیمآآ یه کم میخندیدیم
      خخخ
      با حال بود مرسی آهان راستی منم خاطره
      یادمه شش سالم بود آمادگی میرفتم
      همیشه مامانم میومد از دم سرویس میبردم خونه
      یه بار که دیر کرده بود حس استقلالم گل کرد اون وقت هم که من اصلا نمیدونستم عصا سفید یعنی چه
      راه افتادم که خودم برم افتادم تو جوب پر آب

      بعد یه آقایی که خیلی مهربون بود اسمش هم شهریار بود منو برد تو مغازش پیش بخاری انگار بهم غذا هم داد
      دیگه بعدش هم که مامانم رسید
      آخی قبل از عید اون آقا رو دیدم خیلی جالب بود که شناختمش
      خدا حفظش کنه خیلی آقا بود

  6. 6
    Saman! says:

    درود بله واقعا بارون زیباست.‏ منم واقعا دوسش دارم خیلی زیاد.‏ خدایا برا این همه زیباییت شکر. زهره خانوم تجربه جالبی بوده.به امید پستهای بعدی…..

  7. 7
    پریسا says:

    سلام.
    بارون! عاشقشم. خیلی پیش تر ها که به نظرم1عمر ازش گذشته بارون که می اومد می رفتم زیرش. توی حیاط بزرگ و صاف و تقریبا بی مانع، حسابی می زدم به بارون و راه می رفتم. گاهی ترانه سیاوش رو هم می ذاشتم. خوش می گذشت.
    حالا هر زمان که بارون میاد، از زیر سقف به صداش گوش میدم و به یاد اون حیاطی که دیگه نیست، به یاد ترانه سیاوش که از سیستمم پاک شده، به یاد بارونی که زبون قطره هاش رو می فهمیدم و زبون دلم رو می فهمید و به یاد تمام حال و هوای اون لحظه های بهشتی فقط سکوت می کنم!
    فقط سکوت می کنم.
    پاینده باشی.

    • 7.1
      زهره says:

      آخی پریسا جونم
      دلم یه کم گرفت
      حد اقل پنجره رو باز کن دختر
      یا برو تو کوچه
      نه ولی جدی پشت بوم دارین یعنی اینکه نمیتونی از پشت بوم استفاده کنی حیفه ها بارون رو از دست بدی
      کاش یه کم از ترانه شو نوشته بودی یادم نمیاد کدومه
      ولی ممنون پریسای عزیز که اومدی
      من می درکمت

      زنده و سلامت باشی

  8. 8
    pooria says:

    سلام خانم مظاهری امیدوارم حالتون خوب باشه
    اومدم شما را به کلبه کوچکم دعوت کنم.
    http://www.sdl1.ir
    مدیر سایت رایانه و نابینایان
    پوریا نامدار

  9. 9
    ملیسا says:

    سلام جیگیلی خوبی آیا؟
    وای آفرین که به حرف مامانت گوش دادی و همراه خودت چتر بردی وای اگه نمیبردی خاله جونی ما مثل موش آب کشیده میشد خخخ
    راستی کلی واسه خاطر خاطره شهروز خندیدم

  10. 10

    سلام زهره. آجی صبحت بخیر. وااااای منم عاشق بارونم. فراوونتا. ولی دلم میخواد با یه دوست برم زیر بارون. مثه اون روزی که با حدیث بودم و کلی خیس شدیم، دویدیم و خندیدیم و آخرش کلاسمونم دیر شد… ولی الان هیشکی نیس که باهاش برم زیر بارون. تنهایی هم حال نمیده..

  11. 11
    پریسا says:

    شونه به شونه می رفتیم، منو تو تو جشن بارون،
    حالا تو نیستی و خیسن، چشای منو خیابون.

  12. 12
    زهره says:

    مرسی پری جووونم
    میرم پیداش میکنم

  13. 13

    میدونی اون بارون چی بود؟ من بودم بخارشدم بعدش تبدیل به بارون شدم اومدم اصفهان که یه کم نخودی رو اذیت کنم. تو رو اشتب گرفتم. خلاصه ببخش که اذیت شدی. آقای غلامی مرسی من دانلودش کردم، قشنگه.

  14. 14
    یلدام says:

    جیگلی سلام
    ببین من الان نوستالژیکم
    ببین من ظرفیت ندارم ها
    ببین از بارون میگی سخت می تونم نرم تو خاطرات ها
    بارونو عاشقم به شدته یک ساتیصمی

    برم باز منو دعوا میزنی

    بابایی
    خدافسی

  15. 15
    هادی عباسی says:

    هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم.می گویند باران رساناست،شاید دستهای مرا هم به دستهای تو برساند.

  16. 16
    عباس هاشمی says:

    سلام نمیگفتیم از لحنه نوشتنت معلوم که دپرسی
    ولی قشنگ بود خانوم گلبالیستیان

  17. 17
    فرشته حسینی says:

    سلام وااااای بارون میدونی هروقت بارون میاد دوست دارم مثل این دیوانه ها منظورم به کسی نیست خودم رو میگم برم زیر بارون جیق بکشم توی چاله های پر آب که هرقت میبینمشون و نفرین به شهرداری میکنم شالاپ شولوپ کنم چترم رو ببندم تمام لباسم خیس بشه ولی نمیدونم چرا هیچ وقت این کار رو نیمکنم آره زهره دیدی بوی بارون می اومد دیدی رعد وبرق زد چند بار خیلی خوب بود پستت رو دوس میدارم

  18. 18
    محمد بهرامی says:

    من تا الآن اسا دستم نگرفتم میترسم مسقرم کنن به نزر شما هم محله ای های گل من چکار کنم؟بگید زود فکر میکنم اسا یه چیز ازافیه ببخشید املام زعیفه

    • 18.1
      عباس says:

      سلام آقا محمد گل به نظر من یک بار اصا رو بگیر برو تو خیابون اصلن به کسی توجه نکن که مسخره میکنه اگه کسی مسخره کرد یک گوش در یک گوشه دیگرم دربازه به نظرم این کارو انجام بده ضرر نمیکنی

    • 18.2
      زهره says:

      درود دوست عزیز
      خب اولش اگه ناراحت نشی من غلط املاییتو درست میکنم که املات هم قوی بشه
      عصا , مسخره, نظر, ضعیف,
      من بازم معذرت که درستش کردم
      و بعد اینکه منم همین فکرو میکردم و میکنم
      چون واقعا آدم یه کم محدود میشه
      ولی فکرشو بکنید بهتر از آسیب دیدن نیست؟!
      بهتر از وابسته بودن به دیگران نیست؟!
      این بهتر نیست که خودت مثلا جلوی دوستات مستقل بری کلاس یا هرجای دیگه و من خودم رو میگم دختر گنده مامان یا خاهر یا هرکسی دنبالت باشه
      به نظر من یه عصای سفیده بی جان بهتر از یه آدمیه که حتی اگه خیییلی هم مهربون و صبور باشه وقت خستیگیش بهت قر بزنه و یا منت سرت بذاره
      عصارو یه کم میتونی جا به جاش کنی
      یا هرجا خسته شدی بایستی ولی مثلا با یه نفر بری بهش بگی تند نرو چرا پله رو یادت رفت چرا جوب رو بهم نگفتی چرا منو نکشیدی کنار نخورم تو آدما و هزاران چرای دیگه که اگه مثل من هم حساس باشین که دیگه بیشتر و بدتر
      من امیدوارم هرچه زودتر عصا بگیرین دستتون
      مطمئن باشین این قدر از استقلالتون لذت میبرین که میگین کاش زودتر گرفته بودم دستم
      خلاصه که پشیمونی در کارش نیست
      به امید اون روزی که خبر عصا گرفتنو بدین
      دل عالی پر شادی

  19. 19
    aboozar says:

    سلام زهره خانوم. کاش می شُد بارون با همه قشنگیاش برای ما دردسر نداشت. به اُمید پست های آینده با خاطرات زیبا دوستان. به اُمید دیدار در زیر بارون…

  20. 20
    آرتیمان says:

    سالها پیش به من گفتی هر وقت بارون میاد بدون من دلتنگت هستم و دارم گریه میکنم حالا هر وقت بارون میاد من به شدت دلتنگت میشم ولی من این دلتنگی را دوست دارم

  21. 21
    Adasi says:

    درود! باران-باز باران-با ترانه-با گوهر های فراوان-میخورد بر بام خانه-یادم آرد یک روز دیرین-خوب و شیرین-کودکی ده ساله بودم-نرم و نازک-چست و چابک-میدویدم همچو آهو-میپریدم از سر جو—-من فقط همینقدر از کودکی را از حفظ کرده بودم حالا هرکی کامل بلده بنویسه،اگه کسی هم با احساس کامل بخونه و پستش کنه هدیه ای ناقابل تقدیمش خواهم کرد! یادش بخیر اردیبهشت ‏92‏ که با اصفهانی ها به شیراز رفتیم در باران به گشتو گذار میرفتیم،‏ مرداد ‏92‏ باران ماسوله هم خاطره انگیز بود! با عرض پوزش از خانم مظاهری که بدون اجازه پستشون را با احساساتم اشغال کردم!‏

    • 21.1
      زهره says:

      درود بر شما
      وای یادش به خیر من که هروقت میشنومش انگار تو جنگلم
      باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه

      من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها رودها راه اوفتاده

      می خورد بر شیشه و در، مشت و سیلی،

      آسمان امروز دیگر نیست نیلی

      یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین

      توی جنگلهای گیلان کودکی ده ساله بودم

      شاد وخرم نرم و نازک چست و چابک

      از پرنده از خزنده از چرنده بود جنگل گرم و زنده

      آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر اینجا و آنجا

      چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده

      بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده

      با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو،

      می پریدم از سر جو، دورمیگشتم ز خانه

      میپراندم سنگریزه تا دهد بر آب لرزه

      بهر چاه و بهر چاله میشکستم کردخاله

      میکشانیدم به پایین شاخه های بیدمشکی

      دست من میگشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی

      میشنیدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده رازهای زندگانی

      هرچه میدیدم درآنجا بود دلکش بود زیبا شاد بودم میسرودم:

      روز ای روز دل آرا گر دل آرائی ست از خورشید باشد

      ای درخت سبز و زیبا هرچه زیبایست از خورشید باشد

      اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره

      بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران ریخت باران

      جنگل از باد گریزان چرخها میزد چو دریا

      دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا

      برق چون شمشیر غران پاره میکرد ابرها را

      تندر دیوانه غران مشت میزد ابرهارا

      سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا

      توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا

      بس دل آرا بود جنگل به چه زیبا بود جنگل

      بس ترانه بس فسانه، بس فسانه بس ترانه

      بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران

      میشنیدم اندرین گوهر فشانی رازهای جاودانی پندهای آسمانی

      بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا

      زندگانی خواه تیره خواه روشن

      هست زیبا هست زیبا هست زیباااااا ااااا اااا
      وای دست بردم تو کلمه ی آخریش خخخ

  22. 22
    نخودي says:

    سلام
    چه باروني هم بود ها … اولش تند تند تند بعدش هوا آفتابي شد …
    هيچ وقت به اين مطلب اين مدل فكر نكرده بودم يعني من كه گوشهام اون قدرا حس نابيناييش قوي نيست شايد بدليل يه كم ديدي هست كه دارم ولي بايد حتماً تقويتش كنم “راستي اگه كسي راهي بلده بگه امتحان كنم و كنيم”
    راستي تا حالا دقت نكرده بودم ما نابيناها مي‌شه با چتر هم مشكل پيدا كنيم ولي خيلي قشنگ توصيف صحنه كرده بودي ها … كاربرد دست خاليت رو بهتر از همه البته خخخ يعني خدا خيرش بده …
    دوباره راستي خدا رو شكر كه به سلامت رسيدي خونه و “خدا با ماست” اينو هميشه بايد يادمون باشه ….

    • 22.1
      زهره says:

      درود بر نخودی جوووونم
      آره خیلی با حاال بود ما از باشگاه که زدیم بیرون هنوز داشت میبارید تا ایستگاه که رفتیم دیگه آفتاب شده بود
      رگباره دیگه یه دفعه میگیره و قطع میشه

      ولی جدی میگم واسه خودم هم خیلی با حال و واقعا خاص بود فکرشو هم نمیکردم با چتر مشکل پیدا کنم
      من با روسری ساتن هم مشکل دارم خخخ
      آره شما به خاطر اینه که به دیدت متکی هستی البته بد هم نیست امیدوارم بیشتر بشه
      ولی من فوق العاده با گوشام کار دارم یه بار گوشم گرفته بود باورت نمیشه مثل مرگ تدریجی بود داشتم میمردم ححح
      دیگه چی گفته بودی
      دستم رو واقعا تعجب کرده بودم میدونی انگار هرچند خالی از وسیله بود ولی مثل اینکه حامی دست راستم باشه ها
      آهان مرسی آره دقیقا منم خودمو میسپارم به خدا

  23. 23
    ترانه says:

    میگم کاش میشد دستگاهی میتونستم اختراع کنم که مثل رادار عمل می کرد و مانعای روبرو رو با صدا می گفت هدیه ش می کردم به هم محله ای های عزیزم کاش میشد شماها هم می تونستین دلی به محکمی دلتونو برام می ساختین و هدیه می دادین بمن …یعنی ساختن کدومش مشکلتره خدا جوون ؟

    • 23.1
      زهره says:

      درود بر ترانه ی مهربون
      والا اگه از من بپرسی همون راداره مشکلتره
      هنوز که کسی نتونسته در این باره کاری بکنه تو خارج انگار یه کارایی کردن ولی ایران نرسیده
      نظر لطفته شما هم اندازه ی خودت دلت محکم و قویه حالا اگه کسی حاضر شد میگیم جراحی کنن دلش رو پیوند بزنن به شما
      هههااااهاهاها

  24. 24
    زهره says:

    این کاملتر و قشنگترشه
    ایول چه پست توپی شد از نظر خودم تازه یه کلمه جدید هم یاد گرفتم میخاین یاد بگیرین تا تهش بخونین
    باز باران
    با ترانه
    با گوهرهای فراوان
    می‌خورد بر بام خانه

    من به پشت شيشه تنها
    ايستاده:
    در گذرها
    رودها راه اوفتاده.

    شاد و خُرم
    يک دوسه گنجشک پرگُو
    باز هر دم
    می‌پرند اين‌سو و آن‌سو

    می‌خورد بر شيشه و در
    مُشت و سيلی
    آسمان امروز ديگر
    نيست نيلی

    يادم آرد روز باران
    گردش يک روز ديرين
    خوب و شيرين
    توی جنگل‌های گيلان:

    کودکی دهساله بودم
    شاد و خُرم
    نرم و نازک
    چُست و چابُک
    از پرنده
    از چرنده
    از خزنده
    بود جنگل گرم و زنده

    آسمان، آبی چو دريا
    يک دو ابر اينجا و آنجا
    چون دل من
    روز روشن

    بوی جنگل، تازه و تر
    همچو می مستی‌دهنده
    بر درختان می‌زدی پر
    هر کجا زيبا پرنده

    برکه‌ها آرام و آبی
    برگ و گُل هر جا نمايان
    چتر نيلوفر درخشان
    آفتابی

    سنگ‌ها از آب جَسته
    از خزه پوشيده تن را
    بس وزغ آنجا نشسته
    دمبدم در شور و غوغا

    رودخانه
    با دو صد زيبا ترانه
    زير پاهای درختان
    چرخ می‌زد . . . چرخ می‌زد همچو مستان

    چشمه‌ها چون شيشه‌های آفتابی
    نرم و خوش در جوش و لرزه
    توی آن‌ها سنگ ريزه
    سرخ و سبز و زرد و آبی

    با دوپای کودکانه
    می‌پريدم همچو آهو
    می‌دويدم از سر جُو
    دور می‌گشتم زخانه

    می‌پراندم سنگ‌ريزه
    تا دهد بر آب لرزه
    بهر چاه و بهر چاله
    می‌شکستم کرده خاله*

    می‌کشانيدم به پايين
    شاخه‌های بيد مشکی
    دست من می‌گشت رنگين
    از تمشک سرخ و وحشی

    می‌شنيدم از پرنده
    داستان‌های نهانی
    از لب باد وزنده
    رازهای زندگانی

    هر چه می‌ديدم در آنجا
    بود دلکش، بود زيبا
    شاد بودم
    می‌سرودم:

    «روز! ای روز دلارا!
    داده‌ات خورشيد رخشان
    اين‌چنين رخسار زيبا
    ورنه بودی زشت و بی جان!

    «اين درختان
    با همه سبزی و خوبی
    گو چه می‌بودند جز پاهای چوبی
    گر نبودی مهر رخشان!

    «روز! ای روز دلارا!
    گر دلارايی‌ست، از خورشيد باشد
    ای درخت سبز و زيبا
    هر چه زيبايی‌ست از خورشيد باشد . . .»

    اندک اندک، رفته‌ رفته، ابرها گشتند چيره
    آسمان گرديده تيره
    بسته شد رخساره خورشيد رخشان
    ريخت باران، ريخت باران

    جنگل از باد گريزان
    چرخ‌ها می‌زد چو دريا
    دانه‌های گرد باران
    پهن می‌گشتند هر جا

    برق چون شمشير بران
    پاره می‌کرد ابرها را
    تُندر ديوانه غران
    مُشت می‌زد ابرها را

    روی برکه مُرغ آبی
    از ميانه، از کناره
    با شتابی
    چرخ می‌زد بی‌شماره

    گيسوی سيمين مه را
    شانه می‌زد دست باران
    بادها با فوت خوانا
    می‌نمودندش پريشان

    سبزه در زير درختان
    رفته رفته گشت دريا
    توی اين دريای جوشان
    جنگل وارونه پيدا

    بس دلارا بود جنگل
    به! چه زيبا بود جنگل
    بس ترانه، بس فسانه
    بس فسانه، بس ترانه

    بس گوارا بود باران
    وه! چه زيبا بود باران
    می‌شنيدم اندر اين گوهرفشانی
    رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

    «بشنو از من! کودک من،
    پيش چشم مرد فردا
    زندگانی ـ خواه تيره، خواه روشن ـ
    هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا!»

    مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)

    * کرده خاله: چوبی چنگک‌وار که برای بالا کشیدن آب از چاه به سطل می‌بندند.

  25. 25
    اصغر says:

    سلام زهره خانم شعرت زیباتر از پستت بود امشب دلم گرفته بود چسبید مرسی. یادش بخیر کاش هنوز اون دوران بود کاش هنوز بچه بودیم کاش کاش کاش ………………………………………………

  26. 26
    محمد بهرامی says:

    راست میگید ظهره خانوم من 4 قلت داشتم اما خورده نگیرید اسل اینه که مطلب رو برسونیم خاخ خاخ اما رو حرفتون فکر میکنم و ممنون از عباس آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآقای گل

    • 26.1
      زهره says:

      درود بر آقا محمد گل
      خرده که نه
      گفتم شاید درستشو دوست داشته باشین یاد بگیرین گفتم
      حتما حتما بفکرید راستی من اینایی رو که گفتم واسه این این قسمت از حرفتون بود که گفتین یه چیز اضافیه وگرنه من خودم هم باورم نمیشه دیگه زمان مسخره کردن و اینها گذشت باور نمیکنین من یه نمونه هم تو این 4 5 سال ندیدم
      اصلا میدونین اون وقتا که مسخره میکردن مردم بی کار بودن نمیدونم قبول دارین یا نه, حالا این قدر همه سرشون به کار خودشونه اینقدر مشغله دارن که وقت مسخره کردن رو ندارن
      به امید مستقل شدنتون

  27. 27

    سلام بر خاله زهره گرامی.
    من کامنت دوستان رو نخوندم، ولی اگه قبلا پیشنهاد نشده باشه امیدوارم که روزی بشه که چتری بسازند که وقتی روش بارون میاد صدا نده که ما اینجوری به درد سر نیفتیم، یا لا اقل مقنعه ای بسازن که خیس نشه یا از اینجور چیزا.
    به امید اون روز.

  28. 28
    fatemeh says:

    سلام زهره جونم خیلی خوب نوشتی.منم عاشق بارونم هر بار که بارون میاد میرم زیر بارون تا خیس بشم همیشه از اینکه این بارون آخرین بارون زندگیم شاید باشه می ترسم دوس دارم با تمام وجود خیس شم.حالا آقای چشمه میاد ترس از آخرین باران را هم به ترسای خنده دار اضافه می کنه.راستس از چترم متنفرم تا حالا برا خودم چتر نخریدم.

  29. 29
    زهره says:

    درود بر مریم عزیز
    یعنی نمیشه عینکتو برداری
    منم بدون چتر دوستش دارم زیاااااد

  30. 30
    هادی عباسی says:

    باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
    شاعر:قيصر امين پور روحش شاد

  31. 31
    fatemeh says:

    اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
    غافلگیر شدیم…
    چتر نداشتیم…خندیدیم و دویدیم…
    اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
    غافلگیر شدیم…
    چتر نداشتیم…
    خندیدیم و دویدیم…
    و به شالاب شلوب های گل آلود عشق ورزیدیم…
    دومین روز بارنی را چطور؟
    پیش بینی اش کرده بودی…
    چتر آورده بودی…
    و من غافلگیر شدم.
    سعی می کردی من خیس نشوم و شانه ی سمت چپ تو کاملاً خیس شده بود…
    و سومین روز را چطور؟
    گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری،چتر را کاملاً بالای سرت گرفتی و شانه راست من کاملاً خیس شد.
    چند روز پیش را چطور؟
    به خاطر داری؟
    که با یک چتر اضافه آمدی.
    و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم دورتر از هم راه برویم.
    فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم.
    تنها برو…
    تنها برو…
    «دکتر علی شریعتی»
    حرف از بارون شد یاد این نوشته دکتر شریعتی افتادم گفتم تقدیمش کنم به دوستاران دکتر البته با اجازه زهره جون صاحب پست.

  32. 32

    سلام زهره.
    از زیبایی بارون، از عاشقیم برای برف و بارون، به اندازه ی قطرات بارون تاریخ بشر هم بنویسم کم نوشتم.
    فقط میگم وقتی بارون میاد و بوی خاک بلند میشه، انگار بوی لبخند خدا میاد.
    از خاطره های روز های بارونیم وقتایی که بینایی داشتم میگذرم. چون هر کدومش دریای خاطره هاست.
    فقط میخواستم بگم دقیقا عینه این اتفاقی که چهار شنبه واسه تو افتاد، واسه منم پیش اومد.
    چهار شنبه عصر برای پیگیری طرح تولید دستگاه پولخوان ویژه نابینایان، جلسه ای رو در شرکت گاتا داشتم. از قبل میدونستم که قراره تهران بارون بیاد. چتر رو همرام بردم. تو راه که داشتم میرفتم، ابر های خاکستری از راه رسیدن، وزش باد شدید شد، رعد و برق تن شهرمو میلرزوند. بارون، این حس ناب شروع به باریدن کرد. اول گفتم بیخیال چتر میرم. بذار خیس بشم. اما چنان بارون شدید شد که عملا امکان حرکت بدون چتر نبود. کیف روی دوشم. عصا دست راستم و چتر رو دست چپم گرفتم و به راهم ادامه دادم. دو سه دقیقه بعدش به قدری بارون و باد شدید شد که دیگه اصلا اصلا امکان حرکت زیر بارون نبود. رفتم زیر سایه بون مغازه ای ایستادم تا بارون آروم بشه و به راهم ادامه بدم.
    از تو چه پنهان، کلی هم حرص خوردم که چرا تو این بارون زیبا خونه نیستم تا مثل همیشه به پشت بوم برم، زیر بارون وایسم، انقدر بارون بخورم، خیس خیس بشم تا روح و جونم شسته بشه

  33. 33
    فاطمه عطارزاده says:

    خدایا دوست دارم شب وشبنم وباران آنقدر ادامه پیداکند تا قلب تاریکم آفتابی شود.دوست دارم باران اشک شوق تو باشد برای بندگانت,آنجا که زلال یادتو پشت بوته های گل جاریست.
    باران, نام تو حرف دیگریست,تو پاکتری یا آفتاب؟تو معصوم تری یا مهتاب؟
    از نیلوفرانه های بهار بپرس آنها نام تورا در دل خاک زمزمه میکنند,وعده ی آمدنت بر لبان ابرها وپروانه ها جاریست….

    تقدیم به همه ی دوستای بارون دوستم….

دیدگاهتان را بنویسید