گزارشی از خاطره ی روز برفی من

سلام به همراهان صمیمی محله گوشکن. امروز یکی از گزارش های جذابم رو واستون میذارم. امیدوارم که خوشتون بیاد. ماجرا از این قراره که من در کلاس های روزنامه نگاری که میرم، یه درس داریم با نام گزارش نویسی که استاد من در این کلاس، استاد علی اکبر قاضیزاده، از روزنامه نگاران با سابقه این کشور با بیش از نیم قرن کار روزنامه نگاری هستش. استاد قاضیزاده نویسنده ی چند کتاب معروف، از جمله تجربه های ماندگار در گزارش نویسی هستش. برای پروژه ی آخر ترم باید یک گزارش بنویسیم که من خاطره ی برف بهمن ۹۲ رو به صورت یک گزارش دراوردم. یعنی هر اتفاقی که برای خودم و همراهان وبلاگم افتاده بود رو به صورت یک گزارش مستند نوشتم. تمام چیز هایی که در این گزارش میخونید واقعی هستش. اگه به دلتون نشست، کامنت بذارین و شما هم خاطره های روز های برفی خودتون رو با بقیه بچه ها به اشتراک بذارین.

 

خاطره ی روز برفی من

 

دونه های درشت برف روی سرم میشینه ,انگاری آسمون میخواد زمین رو به آغوش بکشه,درختا دستاشونو باز کردن تا به استقبال گرمترین و امن ترین آغوشی برن که عمری سایه ی سرشون بوده. مادرم میگه وقتی تو به دنیا اومدی,سحر یه روز برفیبود . آسمون اونقدر نرم و سبک بود که میتونستیم تا نفسهای خدا بال بزنیم.حالا می فهمم چرا وقتی آسمون بغض برف داره خواب از چشمای من پر میزنه,بیداری من با سحر یه روز برفی شروع شد,وقتی هزار فرشته روبه روم ایستادند و به من نگاه کردند ,هزار صبح در راه بود و من اولین صبح رو با تو آغاز کردم.تنها بهونه ی من برای تند وتند ورق زدن تقویم روی میز ,نزدیک شدن به اون سحرگاه برفیه…

برگای تابستون ۹۲رو ورق میزنم,عطش همه ی اون روزا ,بوییدن و لمس کردن یک لحظه خنکای مطبوع تو بود.روزهای گرم و طولانی تیر و مرداد ,آفتابی که شمشیر رو از رو کشیده بود ,آسفالت داغ کف خیابون که حتی مقاومت لاستیکای ماشینام شکسته بود و حرارت دلای ما آدما هم با هیچ بستنی یخی خاموش نمیشد . صبرم سر اومده بود تا اون روزای خرما پزون افتاد به سراشیبی شهریور و مهر.گفتم خزون که بیاد ,بوی نم بارون که بلند شه,باغچه خونه که نفسی تازه کنه,توام بقچه ی اخمت رو کم کم باز میکنی و به رومون میخندی . اما یادم رفته بود,چندساله که نفس کشیدنای بدون ماسک و فیلتر عصر پاییزی برامون شده آرزوی محال!! .روزای پاییزیمون افتاده روی غلطک سرب و گوگرد,کارمون شده تخته کردن در و پنجره ی مدرسه و مهدا,اونوقت درای اورژانس و بیمارستانا رو چارتاق باز میکنیم تا اگه نفسی از دود و غبار بند اومد ,تند و تند گره از نفس به شماره افتاده باز کنیم,همیشه میگن کارو به کاردونش بسپار. به نظرت آدما میدونن باز کردن گره ازون نفسا هوای توئه؟بوی توئه ؟..برف,برف,چیزی بگو تا بهار با همه ی شکوفه هاش میون برگای دفتر عمرمون متولد بشه ,بیا و نفساتو درون اتاقامون بفرست و نگاهتو روی گلدونای سیاه و دود زده مون مهمون کن. وقتی تو هستی تمام نوستالژی های کودکی و نوجوانیم از خاطراتی که با هم داشتیم زنده میشن.اون خاطرات برام همیشه سبز و زنده ان,اونقدر زنده که اینروزا تمام قامت جلوم وایسادن و با دستش ,تونستم خونه ای مجازی بین دوستای حقیقیم بسازم. .حالا که قراره توی این زمونه همه چی مشترک باشه، من هم یکی از بهترین خاطراتمو از تو به اشتراک میذارم. ششم بهمن ۹۲ بود که در راه بودنتو از همه جا خبر میدادن. منم مثل همیشه پیگیر و منتظر.داشتم کارای وبلاگ رو روبه راه میکردم که مادربزرگی از من پرسید:

*پسرم پس کی نوه های من برف می بینند؟ من اون شب، بهشون قول برف دادم

مادربزرگ راست میگه ,بچه ها بیدارن,باد می آد,پیرهن ابرا خیسه,ستاره ها روی بالشتهای نرم و پف کرده ی ابرا خوابن,پس چرا تو به ایوون خونه ها نمیای؟خیابون های شهر منتظر توان.تویی که وقتی با سکوتت میای عجب هیاهویی بپا میکنی و از همه ی بستنی یخی های دنیا سردتری. اینروزا برای انتظار کشیدن ,دیگه من تنها نیستم,همه ی دوستام و همشهریام پابه پای من ,نقشه ها و آسمون رو رصد میکنن ,تا شاید نقش تو توی آسمون پررنگ تر بشه. ۲۲ دی ماه سال ۹۱ بود که وبلاگ هواشناسی خودمو [www.tehranweather.blogfa.com] راه اندازی کردم. پاییز ۹۲، یکی از کم بارش ترین پاییز های تهران در دهه های اخیر بود. بارون های طولانی مدت و بارش برف، برای همشهری های تهرانی حسرت شده بود. زمستون ۹۲ از راه رسید. نقشه های بلند مدت رو که چک میکردم، همه ی الگو ها خبر از بهمنی رویایی و پر برف در نیمه شمالی ایرانو مژده میدادن. انگاری انتظار ها داشت به سر میرسید، ۱۴ بهمن ۹۲، در وبلاگم تیتر زدم: برف سراسری میشود، مدیترانه برف را به ایران هدیه میدهد، سرما از سیبری میتازد.

وبلاگ من ,دوستانی به وسعت ایران داره. از همه جا ، مشهد ، شیراز، سمنان، اراک، کرج، ارومیه و کلی از شهر های قشنگ ایران زمین رو هم پوشش میده. روز موعود، ۱۴ بهمن ۹۲ از راه رسیده.

*رضا از کرج: خدا رو شکر الگوها تغییر کردن و کمی تقویت شدن…امیر جان شما هم خسته نباشی …دمت گرم*. وقتی خبرای تو رو سطر به سطر به بچه ها میدم، هرلحظه منتظرم که چادر مخملی سفیدت رو همه جای شهر پهن کنی. اینجاست که خستگی به تنم راه نداره. یه وقتاییم باید اندازه ی نشستنت رو پیش بینی میکردم,که به نظرم سخت ترین جای کار بود. چون تازه خبرای رسیدنت رو داده بودم و باید دست به عصا همه چی پیشبینی میشد. *اردوان: امير به نظرت امشب ارتفاع برف در پاسداران تهران به بيش از ۲۰ سانتي متر ميرسه؟*

اون شب تا صبح، بچه ها لحظه به لحظه از اومدنت میگفتن. اینکه چقدر همه جا رو سپید میکنی, تازه,بعد از اومدنت باید امید میدادم که بازم هستی و مهمون زمستون ما میشی. * نگین:  اقا امیر یعنی امید داشته باشیم که تو هفته های بعد و اسفند بازم برف خوب میاد؟*

اونشب فقط تهران و اهالی این شهر منتظرت نبودن. خیلی از بچه ها از شهریار، کرج، رباط کریم، پاکدشت، پردیس، ورامین، ملارد و قرچک چشمشون به آسمون یخ زده بود. *محمد:امیر فکر میکنی بارش رباط کریم از کی شروع بشه و شدتش چقدره؟* اون شب، غیر از بچه های تهران,یکی از دوستای مشهدیمون هم مارو همراهی میکرد. *شایان: سلام. خيلي خوبه كه این سامانه واسه تهران تقويت شد. انشالا حداقل ۱۰سانت برف سراسري داشته باشيد…
اما ركورد دمای سال ۸۶ و بهتره بگم چند دهه اخير در مشهد شكسته شد و كمينه ايستگاه فرودگاه بامداد امروز دوشنبه ۱۴ بهمن، -۲۳ ثبت شد.*

یه وقتاییم با بچه ها ساعت دقیق اومدنت رو چک میکردیم. گاهی هم برخی نقشه ها نشون میدادن موج بارشی روی تهران ضعیف شده. این وقتا به هم دلگرمی میدادیم که فعلا مهمه که برف بیاد کم و زیادش درست میشه . *سارا: امیر  بارشها فرقی نکرده؟ ؟؟؟انگاری ضعیف شده درسته؟ یا نه…*

اردوان هم پیگیر همین موضوع بود.

*آقاي سرمدي،سايت هاي هواشناسي ميگن كه دوباره موج تضعيف شده.آيا واقعيت داره؟* ساعت ها سپری میشد و من صبورانه و با علاقه سوالات بچه ها رو جواب میدادم . یه وقتاییم توی بالکن میرفتم و ریه هامو از هوای اومدنت تازه میکردم. خیلی ها هم واسم پیام تشکر میفرستادن. *سعید: سلام امیر جان. تلاش و انرژیت در اهمیت دادن به وبلاگت ستودنیه. امیدوارم با همین پشتکار ادامه بدی.* شب داره از نیمه میگذره. به این فکر میکنم که به بچه ها قول یه برف سراسری و درست و حسابی دادم، حداقل واسه شهر تهران. اونچه که روی نقشه های هواشناسی بود با احتساب حداقلها هم میشد قول برف فراگیر رو داد.اما هنوز هیچ خبری نشده . یه وقتایی بچه ها از آسمونی که توش ستاره ها خودنمایی میکنن میپرسن . بعضیام از ابرای نازک و بی رمق توی آسمون ناراحتن. دو شنبه ۱۴ بهمن ساعت ۱۰ شب. کم کم بارش پراکنده و خفیف برف بخش هایی از تهران رو در بر گرفته. *محمد: امیر پرند و رباط کریم ستاره معلومه ولی برف خیلی خفیفی داره میزنه. چجوریاس؟ کی کاملا ابری میشه و برف شدت میگیره؟؟؟

میرم توی بالکن وامیسم، دونه های ریز برف ، مثل دونه های نمک زیر پام صدا میده,هوا بوی برف میده، ولی نمیشه بین انگشتات لمسش کرد. نمیشه توی مشتت بچرخونی و باهاش کرختی زیر پوستت رو احساس کنی. من، یه شب برفی و رویایی رو به بچه ها قول داده بودم,شبی که میشه پشت پنجره وایساد و دونه های درشت برف رو که تند و تند و با دستپاچگی خودشون رو به زمین میرسونن تماشا کرد .برمی گردم و دوباره وبلاگو نگاه میکنم. نظرات و سوال های مردم، و اخبار لحظه به لحظه میاد روی سایت. عجله و سوالات بچه ها گیج و دستپاچم کرده,منتظر یه روزنه ی امیدم,کسی که بیاد بگه نزدیک خونه ی ما برف نشسته و داره ارتفاع میگیره که شهاب گفت:

*سلام. پونک یه برف خیلی خوبی داره میاد. حدود ۵ سانتی نشسته. مدارس ابتدایی و راهنمایی اینجام تعطیل شده انگار. امیدوارم تا صبح اینقدر بیاد که دبیرستانها و دانشگاهام تعطیل بشه تو کل تهران.* برای اینکه حرفهای شهاب رو پیگیری کنم از شبکه خبر اخبارو دنبال میکنم,خبری که وقتی شنیدم دلم کمی آروم گرفت : مدارس مناطق یک تا ۵تهران,به علت برف و یخبندان فردا سه شنبه ۱۵ بهمن تعطیل است… تمام زحمات و شب بیداری های من داره با اومدنت رنگ میگیره,برف عزیز من,وقتی قدم توی خونه هامون میذاری,گلدونای کوچکمون از بزرگترین جنگلها هم زیباتر میشن.وقتی همه چیز رنگ تو رو میگیره، رنگ پاکی و یکرنگیت، انگار مردم شهر من هم بیشتر با هم یکرنگ میشن. برف، سراسر شمال تهران رو فرا گرفته ولی هنوز خیلی از بچه ها از مناطق مرکزی و جنوبی شهر، از ناامیدیشون میگن. اینکه هنوز اثری از برف، تو محل زندگیشون نیست. اما من هنوزم با امید و دلهره ای توامان ادامه میدم,که میاد,انشاءالله میاد,شاید اینبار هم وعده ی ما سحر باشه,سحر ۱۵بهمن ۹۲..

امشب,وقتی آسمون خوابیده و دریاها توی سکوتن,نفس های تورو به نسیم میدم تا به ابرا برسونن,بخاطر دستها و چشمهایی که تورو دوست دارن. زودتر بیا. ساعت ۳ بامداد شده. کم کم داریم به سحر نزدیک میشیم,یه دریا خواب توی چشمام موج میزنه,بیشتر از انتظار اومدن برف ، حس مسوولیت و پاسخگویی به سوالات بچه ها، روی دوشم سنگینی میکنه.نظرات رو که میخونم ,حس میکنم صدای قلبمونو آسمون و ابرای برفی شنیدن:

*علی صبوری: ساعت ۳-۱۵، شهرک راه آهن برف خوبی داره میباره امیدوارم قطع نشه.*

*صادق: اینجام برف گرفته فلکه اول آریا شهر.*

*پوریا-میدان فردوسی: شدت برف بهتر شده و شکل و شمایل ابرها امیدوار کننده تر.*

*سید امیر-شهدا: خدا رو شکر برف تو تهران شروع شده خیلی هم شدیده همه جا رو سفید پوش کرده.*

*سارا-شهر ری: : برف بسیار شدید می باره در منطقه ی ما..زمین و زمان سفیدپوش شده در عرض چند دقیقه*

سحرگاه روز ۱۵بهمن ۹۲,من از تو خاطره ها دارم,از امیدها و دلهره ها,از انتظارها و خندیدن ها,بازم مثل ۲۴ سال پیش ,آسمون سحر به روم خندید، یه سحر برفی و سپید و امروز تکرار خنده اول بهمن ۶۸ بود.

سه شنبه ۱۵ بهمن، ساعت ۷ صبح، ، آسمان تهران تمام ابری همراه با رگبار برف، دما ۷ درجه سانتیگراد زیر صفر، سرعت باد ۵ متر بر ثانیه و جهت باد از سمت شمال غربه.

سیل نظرات بچه ها,وبلاگ منو پر از شور و هیجان کرده:

*رسول: تبریک میگم امیر جان با دوربینای راهنمایی و رانندگی هم از سطح شهر میشه بارش سراسری برف رو دید. خدا رحمتشو از ما دریغ نکرد.*

*شهاب: سلام. پونک ارتفاع برف به ۲۰ سانت رسیده. خدا رو شکر هنوزم داره با شدت میباره. امسالم بالاخره یه برف خوب دیدیم. از جاهای دیگه تهران چه خبر؟*

*محمدحسین: ارتفاع برف در پردیس به ۱۵ سانت رسیده. خدا کنه پیش دانشگاهی در نوبت عصر تعطیل بشه.*

*احمدرضا-شهرک ولی عصر: سلام امیرجان واقعا خسته نباشی.خدا روشکر سرانجام تهران سفید پوش شد.فکر میکردم فقط من دیشب نخوابیدم ولی انگار خدا دیشب خیلی با شب زنده داری عاشقای برفش سرگرم بوده . دیشب کلی گلایه کردم که خدایا چرا برف همش واسه بالا شهریاس مگه ما دل نداریم؟ اما امروز یه برف خوشگل تحویل ما جنوب شهریام داد.*

از علی صبوری,یکی از دوستان عزیز و پیگیر همیشگی وبلاگ میپرسم دوست نداری بری دربند؟ که میگه:

*زنجیر ندارم. دیشب اصلا نخوابیدم حالا شاید رفتم. بارش تا کی ادامه داره؟

وقتی گفت نخوابیدم، تازه یاد خودم افتادم,تمام شب بیدار بودم,بیدار و منتظر. شب قبل، انگار داشت باورم میشد که بازم قرار نیست برف بیاد…اما حالا ,این ارتفاع برف,این هوای شور انگیز,شادی بچه ها و بعد از مدتها تعطیلی مدارس تهران اینبار نه بخاطر آلودگی هوا که بخاطر پاقدم برف، حال همه مون رو حسابی سر جاش آورده. برف، تو وقتی میای با سکوتت ,آرامش رو توی رگهای شهر به جریان میندازی. پس این همه شور و سروصدای بچه ها رو توی خیابون که سرشون باآدم برفیاشون گرمه از کجا میاری؟این تضاد آرامش و هیجانت چقدر زیباست. چقدر جای این تضاد توی روزهای زمستونیه ما خالی بود. چقدر ,چقدر انتظار کشیدیم..انتظار نفس های تازه,نفس کشیدنهای بدون دغدغه,چشمانی که دیگه بخاطر آلودگی هوا نسوزه، و شب چره هایی که با اومدنت رنگ محبت بگیره.

روز برفی ۱۵ بهمن داره به ظهر نزدیک میشه، بعضی از بچه ها گلایه ی بیرون اومدن آفتاب و قطع شدن برفو دارن:

*احسان-لویزان: ساعت ۱۲ ظهر، اینجا بارش خفیف شده. آفتاب داره از لای ابرا در میاد. حدودا ۳۰ تا ۳۵ سانت نشسته.*

*سمیرا از نیاوران: سلام امیر اینجا ارتفاع برف به نیم متر رسیده. اصلا باورم نمیشه*

اما نقشه ها برای ساعات آینده همچنان برف سراسری رو نشون میدن و بازهم میتونستم به بچه ها قول ادامه ی این روزهای رویایی رو بدم.روزهایی پراز خاطره و لبخند . تو همین روزا، برف بیسابقه شمال ایرانو حسابی توی شوک فرو برد و خاطره ی سال ۸۶ رو زنده کرد. فاطمه که یکی دیگه از همراهان پیگیر وبلاگه، اون روز همش دغدغه ی کنکور ارشدشو داشت. *فاطمه:: یعنی ممکنه کنکور کارشناسی ارشد عقب بیفته؟یعنی میشه اینقدر برف بیاد که تاریخ کنکور عوض بشه؟از اون تفکر فانتزیاستا*

اون روز، همه به فاطمه خندیدن. اما  با برف سراسری که کل کشورو سپید کرد و چادرشو حتی توی دورترین روستاهامون هم پهن کرد,این تفکر فانتزی ,لباس واقعیت پوشید و کنکور ارشد یه هفته عقب افتاد. فاطمه با لحنی پیروز مندانه اومد و از پیش بینیش گفت: * امیر کنکور عقب افتاااااد!!!!!!افتاد هفته ی دیگه! باورت میشه؟!!! آخ جون*

۱۵بهمن با خاطرات خوش و هیجانیش داره به پایان میرسه. بچه ها همچنان چشمشون به آسمونه و امیدوار به ادامه ی این روزها..نقشه ها هم چیزی جز این نمیگن,و ما میتونیم به فردایی بازهم برفی امیدوار باشیم و حسابی خوش بگذرونیم. نفس های از روی شادی و آسودگی خاطر باهامه.آخه من از یک هفته قبل قول برف سراسری رو به بچه ها داده بودم,خدای من تو شاهدی تمام این یک هفته با ترس و دلهره نقشه ها رو بررسی میکردم و میگفتم نکنه بازم سامانه ی بارشی روی دامنه های جنوبی البرز تضعیف بشه، و من همشهریامو ناامید کنم . دیشب که ابرا کمی دیر رسیدن، لحظات سنگینی واسم بود. هممون داشت باورمون میشد که اینبار هم…؟ اما تو نشون دادی که کریمی ,ثابت کردی که هوای همه بنده هاتو داری و هوای دل نگران منو که چقدر این چند روز بهش سخت گذشت.با خوندن خبرای خوش بچه ها از سراسر شهر، امشب میتونم سرمو راحت بذارم رو ی بالش و یه دل سیر بخوابم ,خوابی شیرین از اطمینان. نمیدونم به خوشی اینروزا فکر کنم که داره تموم میشه یا امید دوباره ی تکرارش.ولی میدونم بعد از تو باران چقدر خوشبوتره,آویشنهای محجوب و تمشک های وحشی قصه ی تورو به بهار میگن.اونروز بهار وقتی تورو ببینه گل از گلش میشکفه و سبز میشه.

پلک های چشمام روی هم میرن. اما هنوز پشت پنجره توی خیابون، دونه های برف داره آروم آروم روی درختا میشینه و نوه های مادر بزرگ مشغول برف بازی هستن.

خداجون,بازم سپاس ,بابت همه چیز…

 

نویسنده ی گزارش، امیر سرمدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیر سرمدی

درباره امیر سرمدی

اول بهمن ماه سال 1368 در تهران متولد شدم و در حال حاضر هم ساکن تهرانم. سی تیر سال 94 ازدواج کردم و در یازده بهمن سال 95 هم صاحب یک فرزند پسر به نام آرمان شدم. مقطع کارشناسی رو در رشته مترجمی زبان انگلیسی به پایان رسوندم و در کنار دانشگاه، فارغ التحصیل دوره های روزنامه نگاری، از مرکز مطالعات رسانه ها شدم. از دوران نوجوانی به کار در رادیو و مطبوعات علاقه مند بودم و همین علاقه بود که منو به سمت گذروندن دوره های ژورنالیزم و همکاری با برخی از شبکه های رادیویی، سوق داد. از آبانماه سال 1392، خبرنگار مؤسسه مطبوعاتی ایران هستم و نویسنده سرویس ورزشی روزنامه ی ایران سپید. گه گاه هم برای روزنامه ایران و خبرگزاری ایرنا در حوزه ی اجتماعی و ورزش نابینایان مینویسم. از سال 1388، همکاری خودم رو با شبکه ی رادیویی ورزش در حوزه آیتم سازی شروع کردم و به تدریج، خبرنگار ورزش نابینایان در برنامه های شکوه اراده و جهان ورزش معلولین شدم. در برنامه امروز با ورزش هم اخبار حوزه ورزش معلولین رو میخوندم. از سال 92، با دوستانم، مجموعه برنامه ای رو با نام زندگی ادامه داره در رادیو فصلی کلید زدیم و بعد هم برنامه ای رو با نام لحظه های خودمونی در این شبکه تولید کردیم. علاوه بر رادیو ورزش و رادیو فصلی، سابقه همکاری با رادیو سلامت و رادیو کتاب رو هم دارم و در حال حاضر، کارشناس مجری برنامه شش نقطه در رادیو تهران هستم. در سال 94 همکاری خودمو با شرکت پکتوس، تولید کننده محصولات سخت افزاری و نرم افزاری ویژه ی نابینایان آغاز کردم و مسئول روابط عمومی و مدیر وبسایت نابینایان این شرکت به نشانی pactos.net هستم. از دوران کودکی، به تغییرات جوی، مطالب مرتبط با آب و هوا علاقه داشتم و مطالعات بسیاری رو در این زمینه آغاز کردم. همین علاقه بسیار بود که باعث شد در سال 1391، وبلاگی رو در زمینه پیش بینی وضعیت هوای استان تهران در سامانه بلاگفا راه اندازی کنم. استقبال بسیار همشهری های تهرانی، منو مجاب کرد تا در آذرماه سال 1393، یک وبسایت تخصصی در حوزه آب و هواشناسی راه اندازی کنم. این شد که در حال حاضر، مدیر وبسایت هواشناسی تهران ودر، به نشانی های tehranweather.ir iran-weather.ir هستم. از مهر ماه سال 1392 بود که وارد این محله ی با صفا شدم و سعی می کنم در حد توان، برای هم محلی ها مفید باشم. اگه با من کاری داشتین، آدرس میلم AMIRSARMADI68@GMAIL.COM هست و شماره تماس من هم 0935 44 33 265. دیگه چیزی ندارم بگم جز اینکه،،،،،،،،،،،، عمر گران، میگذرد. خواهی نخواهی. سعی بر آن کن نرود رو به تباهی.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

96 پاسخ به گزارشی از خاطره ی روز برفی من

  1. 1
    زهره says:

    دین دین دین
    من خوندم میگم دقیقا رباط کریم کجاست؟
    میدونی من منتظر یه خاطره اینجوری بودم که مثلا رفتیم با دوستام کوه و چی شد چطوری گذشت
    ولی آخیش یه کم سردم شد اینجا داره گرم میشه
    راستی تهران آب و هواش چطوره الآن

    • 1.1

      سلام زهره. انقدر سر گرمه وبلاگ بودم که تو اون ۲ روز نشد برم کوه. البته یک روز قبلش یعنی ۱۳ بهمن رفته بودم دربند، که یک منطقه کوهستانی در تهران هستش.
      تهران الان تقریبا هواش مثله اصفهان هستش. با این تفاوت که تو این روزا، تهران یه سه چهار درجه گرمتره.

  2. 2
    نخودي says:

    سلام آقاي سرمدي
    در مورد اين پست هنوز نظر ندارم چون هنوز نخوندم
    مي‌خونم بعداً دوباره ميام
    فقط اومدم بگم پس زندگي ادامه داره اون هفته رو نذاشتيد ها ؟!؟

    • 2.1

      سلام نخودی. من تو این چند روز نشد بیام تو محله.
      جواب کامنت نازنین، خودت، تبسم و وحید در برنامه ی ۲۳ زندگی ادامه داره رو هم امروز تونستم بدم.
      من چهار شنبه دهم، با مجتبی در شرکت پکتوس جلسه داشتیم. به همین خاطر نتونستم برنامه رو ضبط کنم. ایشالا ۲ شنبه که میریم سازمان، برنامه رو از آرشیو میگیریم و دو شنبه شب برنامه ی ۲۴ رو میذارم رو سایت.
      خوشبختانه جلسه هم بسیار پر بار بود که بعدا مجتبی خودش توضیح میده.
      خوندی خوشحال میشم نظرت رو در باره ی گزارشم بدونم.
      خودت هم اگر از روز های برفی خاطره ای داری واسمون تعریف کن

  3. 3
    یلدام says:

    سلام سلام
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی چقدر قشنگ نوشتی
    اصلا به صدات نمی خوره اینهمه احساساتی باشی ها . منو نزنی . اگه اینو نمی گفتم می مردم
    شکلک مرموزخندیدن

    بعدشم که واااااااااااااااااااااییییی چقدر این پست بهم چسبید . تو این روزای داغ و شرجی فقط یه چنین پستی می تونه اینهمه خنکو کیفورت کنه . ایول

    بعدشم که واااااااااااااااااااااااایییییی نگو خاطره ی هشتادو شیش من ظرفیت ندارم . می زنم زیر گریه . بعد می یاین دعوا می کنین ها
    یادش بخیر چه برف سنگینی بارید . یادش بخیر ساعت دو بامداد منو اونو اون یکیو یکی دیگه تو ساحل , تو برفا که تا بالای زانومونو پوشونده بود غلت میزدیم
    هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی پستت بد جوری نوستالژیک بود

    شکلک مرررسیییییی زیاد تر از یه عالمه

    • 3.1

      سلام به یلدای خوب محله. آره حق داری. من احساساتیتر از اون چیزی که فکر میکنی هستم. نگاه به اجرا های جدیم در بخش پرونده که اقتضای اون بخش بود نکن.
      نه در خصوص زمستون ۸۶ هر جور که دوست داری فکر کنی، حتی گریه، من مثل اون موقع دعوا نمیکنم. چون خودم روحم پر میکشه واسه اون زمانی که سفیدی و زیبایی برف رو میدیدم.
      نه…. بیخیال.
      بهش فکر نکن.
      زندگی ادامه داره. خوبو بد، سفیدو مشکی.
      راستی فردا یک شنبه تو شهر بابل، نسبت به امروز هوا خنک میشه و بارون هم میباره

      • 3.1.1
        یلدام says:

        واااااااااااااااااااااااااییییییی خدا یهنی بارون بباره
        یعنی سیل بیاد
        یعنی میشه
        الان که خیلی خنکه هوا
        وای منتظرم منتظرم
        امیر خب اگه بباره تا چند روز اینجوریه
        وای از این به بعد همش میام احوالات بارون رو ازت می پرسم
        من ساتیصمی ی روزای بارونی ام

  4. 4

    سلام مریمی. ازت ممنونم. راستی تا به حال گزارش مبتنی بر رئال نوشتی یا اکثرا نوشته هات به صورت دست نوشته و داستان بوده.
    اگر گزارش داری حتما اینجا منتشر کن تا لذت ببریم

  5. 5

    سلام به کامیار عزیز. برای اولین باره که اسمت رو تو محله میبینم. اگه واقعا تازه اومدی که خوش اومدی.
    باید یه هم محله ای ثابت بشیا.
    آره عزیز رو همین اسمم کیلیک کنی میره تو وبم. البته در پیوند های گوشکن هم لینک شده.
    وبلاگ من در ۶ ماه دوم سال که اکثرا بارندگی داریم خیلی بیشتر بازدید کننده داره تا الان که دیگه کم کم داریم نزدیک میشیم به فصل گرم سال و اکثرا هوا یک نواخته

  6. 6

    سلام پریای ناز قصه ها.
    آخ که چقدر مهر و محبت و صمیمیت تو کامنت های پستت که بچه ها گذاشتن موج میزنه.
    آره عزیز دلم چرا که نه. عمو امیر رو هم یکی از دوستای خودت بدون.
    نه اتفاقا من هر وقت هوا بارونی یا برفی باشه بیشتر دوست دارم برم سفر.
    تو زمستونا هر وقت ارتفاعات تهران برفی بشه حتما حتما به کوه میرم و کوهنوردی یکی از بهترین تفریحات منه.
    میگم پریا جون. تو نقاشیات شکل آدمایی رو بکش که با هم مهربونن
    شاید یادمون بیاد خیلی وقته که از بچگی هامون، از پاکی و معصومیتمون دور شدیم
    فدای تو دختر ناز و دوست داشتنی بشم من.
    راستی برفو دوست داری؟ از آدم برفی هات نقاشی کشیدی یا نه؟

  7. 7
    آریا says:

    سلام امیر جان
    خیلی زیبا نوشتی
    لذت بردم
    ممنون
    انشا الله همیشه موفق باشی

  8. 8
    نازنین says:

    سلام آقای سرمدی
    ای وای این همه بیخوابی برای چی
    مگه شما مسئولش بودید
    مثلاً اگه برف نمیومد چی میشد
    مثلاً اگه ابرا همینجوری واسه خودشون یه جای دیگه میباریدند چی میشد
    هواشناسی فقط پیشبینی می کنه
    بقیش دست خداست
    عالی نوشته بودید
    راستش من اسم اصلیم نازنین نیست به خاطر تشابه اسمی و ……… با این اسم کامنت میزارم
    پاسخ شما را خوندم
    راستش الآن آمادگی صحبت کردن تو برنامه رادیویی را ندارم
    ولی شماره تماسمُ برای شما mail می کنم.

    • 8.1

      سلام به نازنین. آره درست میگی. یک هواشناس فقط پیشبینی میکنه و پیشگو نیست.
      من هم به عنوان مدیر وبلاگ از بس از روز های قبلش همه جا برف اومده بود و هم شهری های تهرانی هی میپرسیدن پس کی نوبت تهران میشه دیگه به همه قول داده بودم. اصلا دوست نداشتم هم شهری هامو نا امید کنم. در باره ی بیخوابی هم بگم من اصولا هر وقت برف بییاد واقعا دست خودم نیست. خیلی سخت بشه که خوابم ببره. اون روز ها هم برف در روز ۱۶ بهمن هم ادامه پیدا کرد و من واقعا سه روز کامل نخوابیدم.
      باشه شمارت رو میل کن. فاطمه هر وقت که صلاح دیدی باهات هماهنگ میکنه و بهت زنگ میزنیم

  9. 9
    علی says:

    سلام خوندم جالب بود. ممنون

    راستی بچه ها میدونم خارج از موضوع هست ولی چون واقعا در رفع این مشکل درمانده شدم از اینجا درخواست کمک میکنم از همه شما

    من مدتیه تصمیم گرفتم یک آموزش در رابطه با چند converter براتون ضبط کنم ولی متاسفانه به هیجچ شکلی استریو میکس لپتاپم فعال نمیشه
    لپتاپ من دل مدل ۱۰۱۵ وسترا هست آیا کارت صدای این مدل از لپتاپ دل قابلیت استریو میکس داره یا نه
    هر کس اطلاعاتی داره کمکی کنه که واقعا نیاز دارم به این قابلیت

    • 9.1

      سلام علی. پاسخگویی به سوالت رو میذارم به عهده ی متخصصین. اما به نظر من فکر نکنم از مدل لپتاپت باشه. برای خود من به صورت پیش فرض این امکان فراهم بود. حالا اگه دوستان میتونن علی محله رو کمک کنن

  10. 10
    فاطمه عطار زاده says:

    سلام. وااای امیر یادش بخیر. چه روز هایی بود. چقدر از روز های قبلش بچه
    ها ازت میپرسیدن بلاخره کی برف میاد. چقدر با صبر و حوصله به سوالات بچه
    ها جواب میدادی. واسه اون پستت یادمه ۳۴۰ نفر کامنت گذاشتن و تو سه روز
    پشت سر هم نخوابیدی. پست قبلیشم که هشدار دادی واسه برف سنگین تو شماله
    ایران یادمه نزدیک ۲۵۰ تا کامنت خورد. هاهاها. یادته چقدر بهت میگفتم
    کنکور عقب میفته هی میگفتی نه.
    من اون روزا نمیدونستم که تو نابینا هستی. هر چند الانم اصلا واسم قابل باور نیست.
    از تابستون بدم میاد. زودتر پاییز و زمستون بیاد دوباره این روز های خوش
    رو در وبلاگت با بقیه ی بچه ها جشن بگیریم.
    راستی خیلی قلم پخته ای داری. این گزارش رو تو خود وبلاگ هم منتشر کن بچه ها بخونن

    • 10.1
      سیتا says:

      بله منم بودم این درخواست رو داشتم به قول نخودیی بانو هی میخوندم سیتا پرسید و سیتا آمد و گفت
      کلی خوش خوشانم بود شکلک کلی حال کردن

    • 10.2

      سلام فاطمه. واقعا یادش بخیر. آخه من همش تهران رو حساب میکردم و با توجه به برف تهران میگفتم که امکان عقب افتادن کنکور ارشد نیست. اما حواسم به این نبود که کنکور ارشد سراسریه و با توجه به برف ۲ متری در برخی از شهر های استان گیلان و غرب مازندران، این اتفاق افتاد. چون تجزیه و تحلیل نقشه های هواشناسی تا ۹۰ درصد نیاز به بینایی داره حق داری که باور نکنی.
      راستی ناقلا تو خودت هم نویسنده قهاری هستی. زودتر تو محله عضو شو و پست بذار تا بچه ها از دست نوشته هات لذت ببرن.
      یادمه چهار شنبه ۱۶ بهمن ۹۲ یه نوشته تو بخش کامنت های اون پست گذاشتی در خصوص تهران که وقتی برف میاد زیباترین پایتخت دنیا میشه و از این حرفها.
      برو تو آرشیو وبلاگ بگرد اون نوشتت رو پیدا کن و اینجا بذار تا بچه های محلهع هم بخوننش

  11. 11
    نخودي says:

    سلام
    عالي بود عالي ….
    من گفتم شما ساخته شديد براي گزارش هاي هيجاني و جنجالي باور نكرديد منو “نه خب يه كم باور كرديد ولي خيييلي بايد باور مي‌كرديد”
    هيجان اين گزارش از فوتبال ايران استراليا هم يه چي بيشتر داشت خداييش
    بايد بيام يه سر اساسي وبلاگتون بزنم
    خب از قبلش مي‌گفتيد ميومدم يه چهارتا كامنت برفي ميذاشتم حالا هي مي‌خوندم “نخودي” هي خوشم ميومد هي ذوق مرگ مي‌شدم …
    بعدشم سحرگاه روز ۱۵ بهمن يه چند سال پيش هم يه نخودي بود كه براي اولين بار خدا رو با تنها كلامي كه بلد بود صدا زد “تولدش مبارك” ولي اون روز برف نيومده بود “يعني چيزي به من در مورد برف نگفتند و اصل بر عدمه”
    مناظر برفي رو من عاشقم خيييييلي بيشتر از هر منظره ديگه اي خييييلي قشنگه خييييلي و خيلي سخته كه خيلي از دوستان اينجا نديدنش و خب شايد منم يه روزي نبينم بگذريم يه خاطره برفيم بگم برم: ترم آخر كارشناسي كه بودم برف زيادي اومده بود بچه ها مي‌خواستند چهارشنبه آخر هفته رو دو در كنند نياند و يكي از اساتيدمون گفتند كه الا و بلا من با يه نفرم كلاس تشكيل مي‌دم و بايد بياييد و حتماً بياييد و ال و بل و جيمبل كه من و البته يه ده دوازدهتايي از نخود هاي كلاس فرداش رفتيم كلاس كه هرچي منتظر شديم استاد گراممون تشريف نياوردند و هي ما دماغمون سوخت و هي نيومده ها دلشون لواشك شد و هي ما به استاد چيز گفتيم و هي تو دلمون هم خوشحال شديم … هفته ديگه استاد محترم علت نيومدنشون رو اين مدل تفسير نمودند كه قبل از اومدن به دانشكده رفتند يه سري بانك و وقتي برگشتند سوار ماشينشون بشند ديدند اي دل غافل سووچ تو ماشين جا مونده زنگيدند همسر مهربانشون كه آب دستته بذار زمين يه تاكسي بگير سوييچ يدك رو بيار و خانمشون هم تند تند اومدند و بعدي كه استاد گفته سوييچ رو بده تازه خانم خانم ها يادشون اومده كه واي بايد سوويچ رو مياوردند خخخ و اين شد كه خاطره اي بر صفحه دانشجويي ما حك بست بجاي چند خط و سطري كه حتماً تا حالا يادمون رفته بود احتمالاً ….

    “راستي آقاي سرمدي يه چندتايي خاطراتم رو كه قبلاً نوشتم يه طوري ويرايش كردم تو پست زندگي ادامه داره اي بار مي‌كامنتم ان شا الله بعد اختبارم هم يه چندتايي ديگه مخصوص زندگي ادامه داره مي‌تايپم”
    راستي تو وبلاگتون براي كامنت گذاشتن كد امنيتي داره يا نه؟

    • 11.1

      سلام نخودی. دیگه فکر نکنم از بازی ایران استرالیا هیجانش بیشتر بودا. از لطفی که به من داشتی ممنونم.
      همیشه دوست دارم گزارش ها و نقد های ورزشی و غیر ورزشیمو، طوری بنویسم که مخاطبم به شور و هیجان بیاد و لذت ببره.
      راست میگی. متولد ۱۵ بهمن هستی آره؟
      چه سالی؟
      هان. بدو لو بده. بودو.
      خاطرهتون هم خیلی جالب بود. برای زندگی ادامه داره هم باشه ممنون.
      آره وبلاگم چون واسه بلاگفا هستش کد امنیتی داره.

    • 11.2
      نازنین says:

      سلام نخودی جون
      اون روز که ما رُ دعوت کردی خونتون نمی دونستم تولدت هم هست
      مگر نه دست خالی نمیومدم
      راستی یادتِ گفتم نمیام اول همه هم اونجا بودم.
      تولدت پیشاپیش مبارک.

      • 11.2.1
        نخودي says:

        سلام نازنين جونم آخه موضوعيت اون مهموني تولد نبود همين طوري هم زمان شده بود مهم خودت بودي كه اومدي اين از هزار تا كادوي تولد برا من ارزشمندتر و مهمتر بود باور كن و مي‌دونم كه باور مي‌كني …. مرسي از همين حالا تا تولدم اووووو كلي مونده خخخ …

  12. 12
    سیتا says:

    اولا سلام و خیلی ارادت شکلک اراده
    جواب دوستان کوچکتر واجب است پریا جون این شماره مدیر محله است ۰۹۱۳۹۳۴۲۹۴۳
    و اما آقای سرمدی گزارش خوبی بود توصیف زیبایی بود. مرا یاد انتظار تولد خواهرزاده_ام در شب یلدا انداخت چه انتظاری و چه تولدی بود و نوزاد چه گل پسری ماه و مانند نامش ستوده و خلاصه که محمد بود.
    اما کمی گزارش_تون طولانی بود. نباید در گزارش نویسی اصل اختصار باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خلاصه خوب بود و زیبا و دلچسب درست مثل یخ در بهشت شکلک کلی تشویق و کلی آرزوی توفیق برای شما
    موفق و جاوید باشید
    راستی یک سوال آقای شهروز حسینی کجایند که نیستند آخه شما۲تا لازم ملزوم همین خخخ

    • 12.1

      سلام سیتا. از لطف تو هم سپاس.
      گزارش های خبری هستش که به قول تو اصل بر اختصار هستش. یعنی در گزارش های خبری هر چی نوشته کمتر باشه شانس خونده شدن از طرف مخاطب بالاتر میره.
      در خصوص گزارش من، استادم گفت که باید ۶ صفحه باشه. نه کمتر نه بیشتر.
      این شهروز بنده خدا هم چند روز نتش قطع بود. از شنبه شب وصل شده

  13. 13
    نخودي says:

    سلام
    ديروز خبر اومدنش رو خوندم و باورش نكردم
    خاطراتش مال سال هاي دور بود
    دور دور
    اون وقت ها يه جفت چكمه زرد و يه چتر قرمز گل گلي كوچولو داشتم
    ياد شون به خير …
    وقتي ميومد كلي ذوق و شوقش رو مي كرديم …
    يه تور سفيد مي كشيد رو سر هر چي دم دستش بود
    و زشت و زيبا … خوب و بد … همه رو سفيد پوش مي كرد …
    بگذريم از قبلاً ها الآن يعني امروز هم باريده و حيات خونه ما رو سفيد سفيد كرده … امروز هم كلي براش ذوق كردم شايد از قبلاً ها بيشتر
    آخه قبل تر ها كه ميومد بيشتر به زمان رفتنش فكر مي كردم و گل و شل هاي كوچه و خيابون …
    اما امروز پرده هاي اتاقم رو كنار زدم تا سفيديش منظره ساده اتاقم رو هم روشن كنه …

    پ.ن: اينو همون روز هايي برفي نوشتم “دلم خواست اينجا بذارمش”

  14. 14
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام ژنرال سرمدی.‏ واقعا بهت افتخار میکنم.‏ بچه ها تعریفهای لازمو کردند منم فقط میتونم بگم که:‏ بهت افتخار میکنم.
    اما دوتا نکته:‏ اول اینکه بچه ها صبوری این امیر عصای دست من تو برنامه ی زندگی ادامه داره هستش.‏ تو همین جوابهایی که به کامنتوا میدی صبر و آرامشت حتا منو هم آروم میکرد،‏ تا جایی که هفته ی پیش که فضای پست به چالش کشیده شده بود،‏ فقط منتظر اومدنت و جوابهای صبورانت بودم.‏ خلاصه خیلی مردی داداش دوست دارم از اینجا تا هرجا که تو بخای!!!‏.
    اما نکته ی دوم:‏ خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم تو پست اختصاصیت دوستان اومدند و از احوالات زندگی ادامه داره پرسیدند!‏.‏ همین که سرنوشت این برنامه واستون مهم و تا این حد پیگیرش هستید خیلی ما رو خوشحال میکنه.‏

    • 14.1

      سلام. مخلصم اشکان جون. بچه ها همیشه به من لطف داشتن. نمیدونم چی جوری باید جواب گوی این همه محبت باشم. بودن در این جمع صمیمی بین بچه های گل محله، واسه منم باعثه افتخاره.
      منم خوشحال شدم که نخودی پیگیر برنامه چهار شنبه هفته پیشو کرد که هنوز روی سایت قرار نگرفته.

  15. 15
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام سلام سلام.
    آقا چشمتون روز بد نبینه. این خونه بغلی ما داره میکوبه که یه نمیدونم چند طبقه جاش بسازه. خدا ازش نگذره. زد به جای خونه تابلوی تلفن رو آورد پایین به دیوونه شدن مونده بود. خیییییییییییلی سخت بود. خییییییییلی.
    امیر. بابا تو هم خوب مینویسیها.. ما هم خوردیم به تعطیلات آخر هفته ۳ روز بدون اینترنت بودم. خداییش یه مرحله

  16. 16
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    ا ا ا ا ا ا.
    چرا اینطوری شد کامنتم. خدا مرگم بده.
    آقا این خونه بغلیمون زد تابروی تلفن رو آورد پایین. ما هم خمار موندیم.
    داداش کلً برف دوست داریها.

    • 16.1

      سلام شهروزی. مراقب باش خونه ی خودتون نیاد پایین. حالا کابله تلفن فدای سرت. کلا مگه ما چندتا شهروز حسینی داریم که روشن دلم باشه.
      مرسییی آقای روشندل.
      وای نمیدونی هر وقت یاد اون اتفاق میفتم یه دل سیر میخندم. آخه همش یاد اون صحنه میفتم که ۲ ساعت دیرتر از ما رسیده بودی خونه. دیگه داشت اشکت در میومد.
      راستی یادته یه آدم برفی درست کرده بودی میخواستی بری خونه همسایه…..
      چرا داستانت رو سانسور کردی. حالا اینجا واقعیت رو به بچه ها بگو.
      زود باش

  17. 17
    اصغر says:

    سلام امیر عزیز واقعً زیبا بود زیبا

  18. 18

    آره پریا. بچه ها اون پایین شماره عمو رو دادن. به مامان بگو بهش زنگ بزنه با عمو صحبت کنه تا بهت بگه عمو هم چقدر دوست داره

  19. 19
    غناری says:

    سلام خوبی
    وای که من عاشق برفم
    امسال که اینجا برف بارید ما میرفتیم آدم برفی درست میکردیم خیلی هم سردمون بود اما مثل همین دیوونه ها به کارمون ادامه میدادیم تازه با گوله های برف میزدیم تو سر و کله هم دیگه
    بعدشم که هممون یک سرمای درست و حسابی خوردیم
    خخخخ جالب بود ها هیچوقت اون روز یادم نمیره

  20. 20
    fatemeh says:

    سلام آقای سرمدی کلی سردم شد.نمی دونید اون روزا من داشتم ذوق مرگ میشدم به خاطر اومدن برف.مرسی موفق باشید

    • 20.1

      سلام فاطمه خانوم. میشه شما هم بگین واسه کدوم شهر هستین؟ از گفته هاتون بر میاد انگار تو محل زندگیتون کم برف میباره.
      بهمن ۹۲ منطقه شهداد کرمان که به نوعی گرمترین نقطه کره زمین هستش هم برف اومد. حتی سفیدپوش هم شد. چه برسه به شهر های دیگه

  21. 21

    سلام امیر.
    از این که بخاطر داغ بودن صندلیم دیر آمدم منو ببخش.
    گزارش بسیار زیبایی بود، منو به اون روزای بیم و امید بر گردوند.
    البته سرما و برف در اون روزها کل درختها و میوه های من رو در ویلای شمال از بین برد و خسارت سنگین سال ۸۶ رو تکرار کرد، ولی نمیشه از زیبایی و پاکی و مظلومیت برف چشم پوشی کرد.
    بسیار زیبا تفسیر کردی، از این به بعد من هم مشتری پر و پا قرص وبلاگت شدم، چون به مباحث هواشناسی بسیار علاقه مندم، امیدوارم من رو هم در سایتت بپذیری.
    موفق و پیروز باشی.

    • 21.1

      سلام به عمو محمد رضای دوست داشتنی. آره متاسفانه برفی که از ۱۱ بهمن در استان های شمالی شروع شد و تا ۱۶ بهمن هم ادامه داشت خسارات زیادی رو به باغداران و کشاورزان وارد کرد. بارش سنگین برف که در ررخی مناطق مثل صومعه سرا، فومن، رضوان شهر، انزلی، رامسر، تنکابن، نشطا رود، چالوس نوشهر و خیلی از مناطق شمالی کشور که ارتفاع برف به ۲ متر رسید، خسارات سنگینی رو بر جای گذاشت. حتی با قطع برق، گاز و آب متاسفانه چند نفر از هم وطنامون در برف و سرما جون خودشون رو از دست دادن.
      البته واقعا مسوولین دیر به فکر افتادن. من خودم چند روز جلوتر تو وبلاگم هشدار دادم که برفی که در راه هستش واسه استان گیلان و غرب مازندران واقعا سنگین هستش. اگه از همون جمعه صبح ۱۱ بهمن که برف شروع شد مسوولین در وزارت راه دست به کار میشدن اون اتفاقات هم پیش نمیومد.
      راستی محمد رضا من انقدر دوست داشتم یه باغ کوچولو تو شمال داشته باشم.
      اگه دوست داشتین بگین ویلاتون تو کدوم شهر شمال هستش و چند متره.
      برای وبلاگ هم قدمهتون روی چشم

      • 21.1.1

        سلام امیر عزیز.
        ویلای من که ویلای شما و همه هم محله ایهای عزیزم محسوب میشه در حوالی شهرستان نور و منطقه چمستان واقع شده، حدود ۵۰۰ متر زمین و ۹۰ متر بنا داره.
        هر وقت اراده کنی قدم تو و خانوادهت روی سر و چشمم.

        • وای چه عالی محمدرضا.
          اتفاقا آخر هفته با خانواده میخوایم بریم استان مازندران تا بلکه پیش از امتحانا یه آب و هوایی عوض کنیم.
          اما فکر کنم خیلی پرویی باشه که به همین زودی بخوایم مزاحم بشیم.
          ایشالا سال های دیگه با همه ی هم محله ای ها میریم به این منطقه ی با صفا.
          ممنون عمو جان

  22. 22
    غناری says:

    سلام خوبید
    وااایی که من چقدر روزای برفی رو دوست دارم
    روح و روان آدم رو آروم میکنه برف

  23. 23
    غناری says:

    سلام
    من عاشق برفم
    اما از سرمای زمستون بدم میاد
    برف بازی رو خیلی خیلی دوست دارم
    مرسی از خاطره مفیدت

  24. 24
    فاطمه عطار زاده says:

    بچه ها بیاین خاطره هاتونو از برف بگین ,پختیم از گرما بلکه یه کم خنک شیم هاهاها

  25. 25

    سلام بر امیر و سایر دوستان. من فقط همینو وقت دارم بپرسم که چرا جدیدأ نمیتونم وارد سایت محله بشم؟؟؟؟

    • 25.1

      سلام تبسم. وای وای چقدر سرت شلوغ شده. نمیدونم من که مشکلی ندارم. شاید مشکل از اینترنتت باشه. اگه با مبایل میای قبلش یه m بزن بعد گوشکن رو تا بهتر واست باز بشه. اگر نشد زنگ بزن از خود مجتبی بپرس و زودتر مشکلت رو حل کن.
      محله بدون تبسم متبسم نیستا.
      گفته باشم

  26. 26

    سلام مریم. چرا فینگیلیش شدی. همون ۸۶ بود که کل ایران رفت زیر برف و سرما. اتفاقا هسته ی سرما اون روز ها مناطق شمال شرقی ایران یعنی خراسان شمالی و رضوی بود که دمای کمینه به ۳۰ درجه زیر صفر هم رسید. پس زودتر اینجا هم بذار. البته گزارش با داستان فرق داره ها. داستان خیال پردازی نویسنده هستش اما گزارش مبتنی بر واقعیت هستش یعنی عینیه. منم تجربه کوهنوردی به این شکل که گفتی رو دارم. البته با تیوپ.
    تو تهران یه پیست داریم به نام پیست آبعلی. شیب خیلی زیادی هم داره. واقعا تیوپ سواری خیلی حال میده

    • 26.1

      سلام مجدد.
      میدونی مریم حیف که کشور ما در منطقه ای واقع شده که به صورت میانگین، هر ۴ ۵ سال یک بار معمولا زبانه های پر فشار سرد سیبری، با این شدت میریزه رو نیمه شمالی ایران. سال ۸۳، ۸۶، و
      ۹۲ از جمله سال هایی هست که این اتفاق افتاد.
      البته هیچ دلیل علمی نداره که مثلا نخواد این اتفاق سال ۹۳ هم بیفته. حالا وارد مباحث تخصصیش نمیشم فقط میگم به امید تکرارش

  27. 27
    ترانه says:

    سلام وای کولاک کردی با این هوای برفی …..بخدا جدی میگم محشر بود واقعا خوندنش لذت بخش بود به خودت افتخار کن ما هم بتو و حضور قشنگت مفتخریم

    • 27.1

      سلام ترانه. ازت ممنونم. اگر قلم من به گفته ی تو و دوستان اینجوری دلنشین هستش، باید بگم اینو مدیون اساتید گرانقدرم در کلاس های روزنامه نگاری هستم.
      استاد فریدون صدیقی که شیوه های تنظیم مصاحبه رو به من یاد داد. استاد علیرضا کتابدار که شیوه های درست خبر نویسی رو به من آموخت.
      استاد علی اکبر قاضیزاده که گزارش نویسی و سبک های مختلف نوشتن گزارش رو به من یاد داد.
      استاد مجید رضاییان که ویراستاری خبر رو به من تدریس کرد همچنین استاد میر عابدینی که شیوه های مقاله نویسی رو به من آموزش داد و خیلی های دیگه که اینجا جای نوشتنش نیست.

  28. 28

    سلام. فقط میگم واست متاسفم کامیار.
    مطمئن باش اگه تا هر وقت که میتونستم پای اینترنت باشم باز هم کامنتت رو پاک میکردم. چون سراسر توهین بود.
    اگر الان پاکش نکردم به این خاطر بود که هم جوابت رو بدم همم این که دیگه فردا از صبح تا عصر دانشگاه هستم و معلوم نبود چه حرف های زشت و زننده ی دیگه ای رو میخواستی بزنی.
    البته همین کامنتی هم که الان ازت گذاشتم بمونه، جاهاییش رو که توهین و فحاشی کرده بودی حذف کردم.
    فقط ازت یک سوال دارم. اونم این که با مطرح کردن چنین حرف ها و بحث هایی به کجا میخوای برسی.
    دختری که هیچ ادعایی نداره و صرفا دست نوشته هاشو اینجا منتشر میکنه. حالا تو چه خوشت بیاد چه نیاد، اصلا حق نداری اینجا اینجوری اظهار نظر کنی.
    هر وقت مدیر این محله شدی اون وقت تصمیم بگیر چی اینجا منتشر بشه چی نشه.
    کسی مجبورت نکرده نوشته های مریم رو بخونی.
    حد اقل واسه خودت اونقدر شخصیت قائل باش که به افکار، عقاید و نوشته های دیگران احترام بذاری.

    • 28.1
      هادی عباسی says:

      درود بر همگان.
      اگر شما چیزی را نمی پسندید لا اقل به دموکراسی احترام بگذارید.
      این درست نیست که با تخریب دیگران قصد خودنمایی داشته باشیم.
      عزیزم شما نظر خودت را بیان کردی ما هم برای نظرات شما احترام قائل می شویم.شما هم اگر نظر دیگران را نمی پسندید بی احترامی نکنید.
      جای توهین اینجا نیست.پس کمی صبوری پیشه کنید و اگر از کسی متنفر هم هستید او را تنها به گناه ابراز عقائد و نظراتش تحت فشار قرار ندهید.

  29. 29

    حالا چی بهت بگم من
    اگه نظرت رو که به یکی از هم محله ای ها، سراسر توهین و فحاشی کردی پاک کنم میای میگی چرا پاک کردی. الانم که اینجوری. آخه تویی که ازش بدت میاد بیخود میکنی بری تو وبلاگش کامنت بذاری.
    اگه حرفی داری خب بیا بزن. توهین چرا میکنی آخه.
    وقتی مجتبی به همه ی هم محله ای ها اعتماد کرده و نظرات همه مستقیم بدون تایید مدیریت منتشر میشه به خاطر فضای دوستانه و صمیمیه که در این سایت حکم فرما هستش.
    اگه قرار باشه هر کسی بییاد به افراد دیگه هر چی از دهنش در میاد بگه که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه دوست عزیز.
    خواهشاً دیگه ادامه نده که از این بحثا متنفرم

  30. 30

    سلام سپهر جان. اون شماره ماله مجتبا هستش نه من. بابا تو کجا رفتی پسر. من حتی بهت میل هم زدم اما جواب ندادی.
    نه بابا دعوا نیست. بیخیال بهش توجه نکن. در خطاب به یکی از بچه ها یه کامنت توهین آمیز گذاشته بود که من پاکش کردم. دوباره اومد عین همون رو نوشت که با کمی ادیت گذاشتم بمونه. چون واقعا خیلی زننده بود.
    واقعا نمیفهمم چرا بعضیا اینجوری….
    اصلا بیخیال. از بقیه بچه ها هم میخوام که به این مسئله دیگه دامن نزنن

    • 30.1

      سلام سپهر. جیگرم خب یه آیدی جدید درست کن. خواستی خودم واست درست میکنم بعدا برو پس وردش رو هم عوض کن. از لطفت ممنون.
      اوووه. منم از اون برف خورای حرفه ای هستم. البته این برف هایی که تو تهران میباره معمولا قابل خوردن نیست. بس که هوا آلودست. برف پاک رو باید از تو ارتفاعات و کوه ها خورد اونم برف دوم و سوم به بعد که تو تهران معمولا از اوایل آذر ماه شروع میشه.
      راستش برای نوشتن گزارش، نوع خاصی نداره. دو سه سال هست که وارد حرفه خبرنگاری شدم و الان هم در رادیو ورزش و هم در ایران سپید مشغولم.
      در رادیو فصلی هم که یه برنامه داریم ویژه نابینایان.
      تقریبا ۲ ماه دیگه دوره های تخصصی روزنامه نگاری که دارم میگذرونم تموم میشه و به امید خدا قصد دارم تو روزنامه های عادی هم علاوه بر ایران سپید مشغول به کار بشم.
      کلا از نوشتن لذت میبرم. حالا چه مقاله چه گزارش.
      در خصوص اون بنده ی خدا هم ایشالا که به زودی نتیجه بده.

  31. 31
    مسعود says:

    دوستان سلام.
    وقت به خیر.
    امیییییییر.
    واقعا تو تا این حد استعداد داشتی و رو نمیکردی؟
    ممنون.
    بعد از روز مزخرفی که گذروندم عااالی بود پسر عاااالیییییییییی.
    خییییییلیییییی دمت گررررررم.
    میییییییییییییخخخخخخخخخخخخخخخخامت.
    دوستان عزیز و به خصوص مریم خانم عزیز من ازتون عاجزانه خواهش میکنم که آرامش خودتونو حفظ کنید و قبل از هرگونه پاسخ به کامنت این جناب روانی اختلال شدید روحیش رو مد نظر داشته باشید.
    من مطمئنم محله ی باحال ما بیدی نیست که این بادا برگاشم بتونن تکون بدن.
    دم همه ی گوشکنیا
    .
    .
    .
    گرررررررمممممم.
    میخخخخخخخخخخامتون هم محلیا.

    • 31.1
      نازنین says:

      سلام آقا مسعود
      من با شما موافقم
      ولی اینجوری هم در مورد ایشون نگید بهترِ
      شاید به خودش بیاد دیگه از اون حرفا نزنه

    • 31.2

      سلام داداش مسعود. تازه کجاشو دیدی.
      قراره به زودی کارلوس کیروش دعوتم کنه تیم ملی برم واسه جام جهانی با این همه استعداد.
      شکلک شوخی.
      تو لطف داری عزیز. حالا قراره فردا گزارشم رو به استاد تحویل بدم. باید ببینیم نظر اون چیه.
      خودم خیلی خوشبینم این گزارش، جز گزارش های برتر کلاس بشه. البته اکثر هم کلاسی هام خودشون خبرنگار و روزنامه نگار هستن و واقعا قلم های قوی و پخته ای دارن.
      آره این محله که روز به روز داره بزرگتر میشه و ۱۳ اردیبهشت هم رکورد بازدید خودش رو شکوند با ۳۱۲۵ بازدید در یک روز

  32. 32
    نازنین says:

    سلام
    یه خاطره از یه روز برفی
    یه شیطنت
    ده سال پیش اون موقع پسر خالم دانشآموز اول راهنمایی بود
    من یه گوله برف برداشتم یه کوچولو از اونو کندم همینطور که از جلوم رد می شد انداختم تو یقش
    البته ایشونم تلافی کرد داشتیم تو حیاط توی برفا بازی می کردیم یه دفعه مَنُ غافلگیر کرد
    یه گوله بزرگتر برداشت پرتاب کرد تو صورت من
    جا خوردن من واقعاً خنده دار بود
    تا کی همه داشتیم می خندیدیم

  33. 33
    فاطمه عطار زاده says:

    خوب این هم از خاطره بازی من با برف ,خاطره ای که توی بهمن ۹۲ توی وب امیر ثبتش کردم و بچه ها دوستش داشتن گفتم حالا که امیر گزارش برفیشو گذاشته منم خاطره مو بذارم : خاطراتی شگرف از زمستان دارم. از کوچه های پر برف و یخ زده، حیاط با درخت های بی برگش, گربه های پشت پنجره در انتظار باقی عصرانه، آدم برفی نیمه ویران با دماغ هویجی خنده دار و کفش های کیکرز سفیدک زده کنار در اتاق. کتاب فارسی اول دبستان، خیس از آخرین شیرجه اش توی جوب خیابان شلوغ. صندلی های بی رنگ و سرد آشپزخانه و بوی کیف آور دم پختک توی بشقاب های قشنگ گل دار. بوی خرمالو های نارس روی هرّه ی پنجره. مزه ی خوب شلغم های زورکی پدر. نور گرم بخاری نفتی، بوی نفت و بوی زیرزمین های نم زده.شوق داشتن کاپشن های گنده ی سوغاتی. کاسه ای لبریز از آش و انار و رنگ دانه های سرخ ریخته روی زمین خیس مدرسه و آبی پر رنگ مقنعه های خیس و برف گرفته. لیوان کشویی لبریز از لوبیای داغ مدرسه و کیف سیاه پر از گنجینه ام، پر از لامپ سوخته، کلید های زنگ زده و پنج تومنی های زرد. بوی مداد سوسمار نشان، کاغذ های نم دار ، روزنامه ی خیس و لوله شده ی پدر روی ایوان، چایی داغ و دست سوخته از شیطنت. خنده های قایمکی، پاهای یخ زده ی کوچک زیر پتو و قصه های رادیوی صبح جمعه. نغمه ی شاد و یواشکی مادر. ساعت ۵عصر یک روز سرد زمستانی….

  34. 34
    مسعود says:

    شاید حق با تو باشه نازنین ولی قدیمیترها بیشتر در جریانن که من نا خود آگاه تعصب شدیدی به این محله دارم و اصلا تمام اعصابم میریزه به هم وقتی یه نفر اینجا دیدگاه اینطوری میذاره.
    دست خودم نیست.
    اینجا برای من فراتر از یه سایته.
    موفق باشی.

    • 34.1

      آره مسعود و سپهر عزیز.
      واسه منم اینجا فراتر از یک محله هستش. به همین خاطر بود که تاب نیاوردم و اون کامنت رو پاک کردم و بعدش هم بخش های زنندش رو حذف کردم.
      امیدوارم از این به بعد شاهد چنین مسائلی نباشیم و هممون مثل پاکی و معصومیت برف، با هم مهربون باشیم.
      فدای همتون.
      شکلک ترس از جاروی سپهر.

  35. 35

    سلام. بله با گوشی میام بالا که دقیقأ شب آرزوها نمیدونم چی شد که آرزو کردم قطع شه.ولی الن میفهمم که چقد بدون اینترنت زندگی کردن سخت سخته. البته الان با سیستم محل کارم کامنت میذارم. اول بگم که پ برنامتون کو؟؟؟ شاید من نتونم دانلودش کنم ولی برا دوستان بذارینش رو سایت. امیدوارم بزودی اینترنت خونمون وصل بشه که از همه امکانات محله بتونم استفاده کنم.
    وااااای برف… من عااااااشق برفم. فقط کافیه برف بیاد. من از جلو پنجره تکون نمیخورم. دونه های درشت برف مخصوصأ شبا واقعأ دیدنیه. شباهم خواب ندارم. همش میرم اندازه میگیرم بینم چقده. بعدشم که گلوله برف بازی, آدم برفی, سرسره بازی ….هووو خیلی عالیه خیییییلی.

    • 35.1

      آره تبسم. یه بنده خدایی میگفت اینترنت شده خونه های واقعیه ما، و خونمون شده محله ی مجازیمون.
      برنامه هفته ی پیش رو من نتونستم ضبط کنم. امروز هم مسوول بخش آرشیو نبود. ایشالا هر طور شده تا چهار شنبه میریم میگیریم و رو سایت میذارم حتما.
      خوش به حالتون. بروجرد در استان لرستان یکی از شهر های خوش آب و هوایی هستش که برف توش زیاد میباره. همیشه آرزو داشتم در چنین مناطقی زندگی کنم.
      این تهران ما رو که به خصوص در سال های اخیر باید التماسش کنیم تا برف بییاد. هر وقت هم که مییاد یه کوچولو میشینه و سریع آب میشه.
      حالا این بهمن ۹۲، جز استثنا ها بود

  36. 36

    سلام سپهر خوبی؟ داداشم بهت ایمیل زد ولی میگفت جواب ندادی؟
    آره ما هم آلاسکا درست میکنیم. ولی نه از برف تازه. برفای بارون زده ی سر کوه که دقیقأ الان وقتشه. بچه های کوهنوردمون میرن از یخچالای کوه میارن و ما توش شیره ی خرما یا انگور میریزیم. واقعأ خوشمزه ست. اهان ازین برفا میریزیم توی دوغ که دوغش خوردنی میشه. جای همتون خالی. ولی امسال هیچکدوم از اینا نصیبم نشد. یعنی همه خوردن بجز من که گیرم نیومد.

    • 36.1

      حتمأ حتمأ. شما بیا ایران. ما قول میدیم از هرجا که شده برات برف بیاریم بدیم برامون آلسکا درست کنی. البته امیر که کوهنورده باید قولشو بده.

    • 36.2

      سلام تبسم. وای دوغ. ببین الان تو این وضعیت چه چیزایی تعریف میکنی آخه. برف بارون زده از یخچال های طبیعی کوه های بروجن و…. خب نمیگی الان من هوس کردم.
      نمیگی الان تا از این چیزی که گفتی نخورم کلا زندگیم مختل میشه.
      هان.
      به محسن بگو این هفته رفتن کوه حتما بییاره. البته اگه برفی باقی مونده باشه. فکر نکنم.
      آره سپهر جان تو بیا ایران. این تبسم اینا یه گروه کوهنوردی مجرب دارن. تو تهران که از این یخچال های طبیعی رو کوه نیست. البته هستا خیلی دیگه بالا هستش. اینا میرن میارن.
      شکلک افسردگی از نخوردن این چیزی که الان تبسم تعریف کرد. راستی سپهر جان در خصوص آموزش درست کردن بستنی هم توضیح دادم. نمیدونم چرا همش کامنت ها میپره پایین

  37. 37

    روح بابایی شاد باشه.
    آره حتما سپهر. البته اگه مثله اون موقع نری و ستاره ی سهیل نشی.
    آموزش درست کردن بستنی رو آماده کن و در یک پست جدا تو محله بذار تا بچه ها هم استفاده کنن.
    تو این فصل گرم واقعا میچسبه

  38. 38
    مسعود میر خلف says:

    خاطرات برف یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی هر کدوم از ما ها می تونه باشه.
    پیادرو های پوشیده از برف و عصاها و چوب دستیهایی که بین برفا گیر می کنن, سرمای زیر صفر هوا, کلاسایی که تعطیل می شن, آدم برفیایی که تا ظهر آب شدن, ماشینایی که موقع رد شدنشون برفا رو به این طرف و اون طرف می پاشند و خیلی از چیزای دیگه باور کنین هیچ خاطره شخصی در این باره یادم نیومد ولی همین ها هم خیلی از صحنه ها رو واسه آدم تداعی می کنه.

    • 38.1

      سلام مسعود جان. عالی بود. توصیف قشنگی کردی.
      بعضی وقتا واسه بعضی از هم وطنام که در نقاط گرمسیری مثل اهواز، بوشهر و بندرعباس زندگی میکنن خیلی حالم گرفته میشه که این نعمت زیبای خدا رو نمیتونن تو محله زندگیشون تجربه کنن.

  39. 39
    مسعود says:

    باشه بابا نزن.
    چیززززه.
    یعنی اشتباهی شدش.
    بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووقققققققققققققق.

  40. 40

    هاهاها.
    مثل همین خاطره رو منم دارم اما کمی متفاوته. ۵ ۶ سال پیش با پدرم رفته بودیم کوه. چند تا از بچه های فامیل به همراه شوهر عمه هم بودن. خلاصه شروع کردیم به برف پرت کردن به هم دیگه. من با دو تا دستام یه گوله بزرگ درست کردم. اولش حس کردم این خیلی سنگینه ها.
    هی پیش خودم گفتم این گوله برفه چقدر سنگین شده. تو همین فکرا بودم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که این چقدر غیر عادی وزنش زیاده که یه گوله برف از رو به رو خورد تو صورتم.
    منم بلا فاصله اون گوله برف بزرگه که دستم بود پرت کردم مستقیم خورد تو سر بابام. چشتون روز بد نبینه. لایه این گوله برفه یه سنگ نسبتا بزرگ هم بود.
    سرتونو درد نیارم پیشونی پدرم یکم شکافت خورد و خلاصه اون روز برف بازی نزدیک بود خطری بشه.
    راستی دوستان اگه میخوان خاطره هاشون رو بگن تو آخرین بخش، کامنت بذارن. چون پیدا کردن کامنت های تو در تو یکم درده سره

  41. 41

    من که اعتراف کردم سپهر. تخفیف نداره.
    نه…. تا دلت بخواد من خاطره دارم. فعلا برم صفحه روزنامه رو ببندم، خبر ها رو تنظیم کنم دوباره میام.
    دوستان هم خاطرات روز های برفیشون رو بگن خوشحال میشیم.

  42. 42
    هادی عباسی says:

    با درود فراوان به همگان.
    یادم هست وقتی بینا بودم یک روز تو دبیرستان خیلی برف آمده بود با بچه ها تصمیم گرفتیم یک توپ پلاستیکی بخریم بعد کمی پاره اش کنیم داخلش را پر از برف کنیم و فوتبال بازی کنیم.
    از شانس بد ما توپ مستقیم تو سرناظم مدرسه خورد و ما یک هفته ای از مدرسه اخراج شدیم.
    امیر جان اینم خاطره من.

  43. 43

    هی کودکی، یادت بخیر.
    مرسی مریم. فکر کنم با این خاطره کلا تبرئه شدی.
    هاهاهاها تابستون هم برف بیاد.
    چقدر بچگی هامون معصوم بودیم

  44. 44
    ثنا says:

    سلام من که در حسرت برفم آرزوم شده لمس کردنش رو تجربه کنم تا حالا ندیدمش دلم میخواد بخورم برف رو با شیره یا یک نوشیدنی یا شاید کاکاوو ههه خخخ ولی کاش روزی برسه که یک خاطره خوش ازش رو اینجا بنویسم

    • 44.1

      سلام ثنا. خب در منطقه زندگی شما یعنی جهرم استان فارس فکر کنم بود، به خاطر شرایط گرمسیری که داره برف نمیباره. به نظرم اگر بخوای منتظرش باشی، شاید آرزو به دل بمونی. اما یه شانسی که تو داری اینه که در استانی زندگی میکنی که مناطق سردسیر و کوهستانی و پر برف زیاد داره. مثل سپیدان، اقلید، آباده، زرقان، و خیلی شهر های دیگه. حتی خود شیراز. در زمستون معمولا برف میاد. فکر کنم ارزششو داشته باشه مثلا زمستون امسال هر وقت این شهرا خواست یه برف خوب بیاد با دوستات یا خانوادهت بری و از این نعمت زیبای خدا لذت ببری. اگه خواستی من میتونم ۵ ۶ روز جلوتر هر وقت مناطق سردسیر فارس خواست برف بیاد بهت اطلاع بدم تا فرصت داشته باشی هماهنگ کنی.
      واقعا زیباست. محشره محشر

      • 44.1.1

        راستی در همین کامنت پاسخ به ثنا میخواستم بگم یادم رفت
        یلدا معذرت که کامنتت بی پاسخ مونده. . چون اون بالای بالا گذاشته بودی و دیگه رفته بود جز کامنت های تو در تو الان اتفاقی دیدمش.
        باشه عزیز هر وقت دوست داشتی از هوای شهرتون مطلع بشی ازم بپرس. روز های بارونی هم هر وقت خودم جلوتر مطلع شدم بهت یه جوری خبر میدم.
        البته اگر میتونستی بیای تو وبلاگم بپرسی راحتتر برای پاسخگویی بهت دسترسی داشتم

      • 44.1.2
        ثنا says:

        درسته امیدوارم فرصتش پیش بیاد لا اقل توی عمرم یکی دو بارم که شده یه کاری میکنم به لطف خدا بشه ممنون میشم از لطف شما

  45. 45

    سلام سپهر جون. خیییییلی جالب بود. دمت گرم

  46. 46

    آره منم زمستونا لب پنجره اتاقم واسه پرنده ها و کبوتر ها نون ریز ریز میکنم میریزم تا بخورن.
    نمیدونی گنجیشک ها و کبوتر ها وقتی میان پشت پنجره تو فصل سرد سال، چه دعوایی میکنن با هم سر تیک های نون. این از نوک اون میدزده و…..

  47. 47

    سلام امیر. نیستی چرا؟ البته خودمم تا امروز نبودم. الانم بزور یه فرصت گیر اوردم. میبینم از برنامه هاتون خبری نیست… چن روزه منتظر بارونم. ابر هست ولی از بارون خبری نیست. خلاصه هیچی سر جاش نیست…

    • 47.1

      سلام تبسم. برنامه رو هر طور که بود امروز گذاشتم. به خدا چند روزه همش بین ساختمون پخش، ساختمون تولید و بخش آرشیو صدا و سیما برای گرفتن cd برنامه سر گردون بودیم. یه بار نرسیدم ضبط کنم ها. در خصوص کمرنگ شدن در محله هم باید بگم. واقعا روز های فشرده و نفسگیری در پیش دارم. هم ترم آخر دانشگاه و هم ترم آخر دوره های ژورنالیزم هستم که همشون کلی پروژه داره. امتحان های دانشگاه و کلاس های روزنامه نگاری هم که تاریخشون خورده به هم. این روزا همش درگیره پروژه هام هستم. تنظیم خبر برای روزنامه، برنامه های رادیو، به روز کردن وبلاگ و و و هم که در جای خودش.
      هوای شهرتون هم از این به بعد تا دو سه روزه آینده در ساعات عصر و اوایل شب شاهد بارش بارون خواهید بود
      یه سامانه رو کشور ترکیه و شرق دریای مدیترانه شکل گرفته که باعث میشه از امروز تا روز های پایانی هفته در نیمه غربی کشور و استان های شمال غرب، شاهد بارش باران باشیم. به خصوص در ساعات عصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *