پریدن یا تقلا واژه ای زیبا واژه ای تلخ

پرواز کردن
پریدن
از دست کسی خلاص شدن
تقلا برای رهایی همه و همه چیزهایی بود که در کودکی باهاش آشنا شدم. از همان وقت که پرنده ای اگر به دستم می افتاد کلی ذوق می کردم که حالا می توانم دقیقا شکل و حالات پر و بدنش را ببینم.
یادم هست که پرنده بیچاره کلی تقلا می کرد تا هرچه زودتر رها شود برود توی آسمان نمی دونم چیکار کند. برود رها باشد. برود کلی با خودش حال کند. شاید اون چیزی می دید که من یا دیگران نمی دیدیم. به هر حال که تقلا کردن را از کبوترهای حرم امام رضا هم خیلی یاد گرفتم آخه بابام اون وقتها وقتی می رفتیم حرم دم اون جایی که کبوترها را آزاد می کردند یکی را از مسئول کفترها می گرفت می داد به من تا ولش کنم برود. یادم هست که چقدر دوست داشتم بفهمم که تا مدتی بعد که ولش می کنم اون داره چی کار می کنه. چطوری می پره. کجا می ره. همه و همه را می خواستم بدانم چیزی که حتی بیناها هم شاید نمی دانستند.
واژه پریدن چیزیست که با آن آشنا بودم از خیلی وقت پیش نه فقط حالا که تو پریدی.
با تقلا کردن برای رهایی به امید چیزی که دیگری نمی داند. نچشیده. نفهمیده. یا هر چیزی دیگر که تو می دانی را من قبلا لمس کرده بودم.
هنوز هم کلی حال می کنم وقتی فکر می کنم که روزی روحم از این جسم رهایی پیدا می کند. وقتی روح از این جسم برهد و بالا و بالا برود نمی دانم به کجا و چطوری ولی به هر حال بدون محدودیت حتما خیلی حال می دهد شک ندارم باور کنید.
تو هم پریدی
نامرد
تو هم رفتی
می دانستم که ماندنی نیستی. از همان اولش می دانستم ولی خوب چیکار می تونستم بکنم. رفتنت حتمی بود تا ابد که نمی تونستم دعا کنم روزی باید با این حقیقت تلخ آشنا می شدم. من یاد گرفتم که زندگی هر آنچه را که من دوست دارم به من نمی دهد. من یاد گرفتم که حتما هرچه دوست دارم مال من نیست. حتی تو
پریدی هفته قبل و رفتی با یکی دیگر. فقط
من از دور می نگرمت و شاید گاهی از خود بپرسم که کجاست و چه می کند ولی خوب هیچ شاید نتیجه ای ندهد چون شاید هیچ کس نداند.
برو آزاد باش. تو مرغ این قفس نبودی. شاید با من بودن برایت سخت بود ولی
خاطرات دوران لیسانسمان را گرامی می دارم تا ابد

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

17 Responses to پریدن یا تقلا واژه ای زیبا واژه ای تلخ

  1. 1
    علیرضا ایزدی says:

    سلام آقای خادمی. مطلب جالبی بود. متشکرم. موفق باشید.

  2. 2

    سلام بر چشمک.
    با دلت کنار بیا.
    به خاطراتت قناعت کن.
    به آینده بنگر.
    تو که خودت مشاوری.
    تو که دیگرانو به آرامش دعوت میکنی.
    تو دیگه چرا؟
    این شعر رو به گوشهات و دلت منگنه کن تا به سلامت از این دوره گذر کنی.
    من این کارو کردم و شد:
    ما گر ز دری پای کشیدیم، کشیدیم.
    امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم.
    دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند،
    از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم.
    تو هم از گوشه بامی که دیگه هیچ مالکیتی روش نداری بپر و امید به آینده ای روشنتر داشته باش.
    ضمنا یادت باشه که احتمالا من اول شدم.
    اشکاتو پاک کن، بیخیال.

  3. 3
    سعید درفشیان says:

    میگم حالا حتما باید منگنه کنه؟!
    آخه منگنه میره تو گوشش! دردش میگیره!
    یه رحمی! مروتی!
    ولی چشمک! خارج از شوخی میگم! بی خیالی طی کن!
    اونی که پریده اگه هم میموند، یه روز دیگه میپرید!
    شاید اون وقت بیشتر بهش عادت کرده بودی!
    شاید حالت بدتر از الان میشد!
    من اصولا عقیده دارم، چیزی که از دستم میره، از اول هم مالکش من نبودم و احتمالا راه رو عوضی رفتم که این جوری شده!
    ولی خیلی وقتا هم باید یه راه برگشت باقی گذاشت!
    شاید هم یه روز برگشت!
    فعلا این جوری فکر کن تا اون وقت!
    یا برنمیگرده و فراموشش میکنی، یا برمیگرده و دیگه تو نمیخوایش، یا برمیگرده و دوباره با هم خواهید بود.
    هر کدوم از این سه حالت پیش بیاد برای تو ضرری نداره! قبول نداری؟!

  4. 4
    ترانه says:

    خب دیگه زندگی همینه فقط این که گذشت زمان تحملتو بیشتر می کنه و فراموشی رو آسونتر براتون دعا می کنم بودنهایی رو که پر از خواستن باشه و مطمئن باشین خواسته های یک طرفه حتی به رسیدن هم ختم بشه لطفی نداره

  5. 5

    جواد جان، سلام، اون وقت که سفرنامه ی شیرازت را نوشته بودی بنده ی ناقابل بهت گفتم اقدام کن تا تکلیفت با خودت زودتر یکسره بشه، شما هم فرمودید که ضایع بازی است، من می دانم که امکانپذیر نیست، خوب عزیز دل انگیز! تو که خودت یه پا استادی، یا همون موقع ها باید بی خیالش می شدی و یا اقدام میکردی در آن صورت یا به مقصود می رسیدی و یا با گرفتن پاسخ منفی هم دیگر در قلب نازنینت جایی برای او نبود، و هم چه بسا جایی دیگر برای دیگری که شاید بهتر هم بود در کنج دلت باز میشد. نمیدونم شاید هم اقدام کردید، اما اگر نکردید، گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟
    آقا جواد گل، من اصلا خودم را قابل نمیدونم که این حرفها را به استادی چون شما بگم ولی چون برایم عزیزی عرض میکنم:
    به قول یک ضرب المثل آلمانی: خوشبخت کسی است که فراموش کند آنچه را که برایش مقدر نیست، پس فراموشش کن، به امید خوشبختیت.
    یا علی.

    • 5.1
      cheshmak says:

      مهندس سلام
      نمی دونم من اعتماد به نفسم کم بود یا شما زیاد توی این جور موقعیت ها استرس ندارید ولی باور کنید حتی اگر می گفتم با توجه به وضعیت مالی من مشکلی حل نمی شد حتما مخالفت بود تازه اون هم با این شرایطی که بود
      ولی خوب دیگه این طوریاست حالا یک کاریش می کنم

  6. 6

    سلام آقای چشمک مطلب بسیار زیبایی بود متإسفم به خاطر این مصیبت
    ولی به قول خودتون ما باید معنی رها شدن رو درک کنیم شاید اینایی که میذارن میرن و ما رو ترک میکنن در کنار ما بودن براشون مثل زندونهراستش من تا حالا اونایی که پریدن رو درک نکردم نفرینشون کردم و ازشون متنفر شدم ممنونم از این پستتون

  7. 7
    زهرا قاسمی says:

    سلام. هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی چنان که در آیینه ی تصور ماست! زمان همه چیز رو براتون عادی میکنه.

  8. 8
    cheshmak says:

    بیتت زیبا بود دقیقا با گذشت زمان همه چیز عادی می شود
    این ترفندی هست که آدم وقتی برایش مشکلی پیش می آید نمی تونه ازش استفاده کنه باور می کنی

  9. 9
    پریسیما says:

    سلام چشمک
    متأثر شدم ولی اصلاً اشکالی ندارهمطمئن باش جدا شدن الآنتون خیلی به نفع جفتتونه به زور که نمیشه یه نفر ور نگه داشت اون وقت اون زندگی زورکی به چه دردی میخوره؟
    خدا رو شکر کن که الآن فهمیدید و بچسب به زندگیت با این حرفت موافقم که میگی تو این موقعیتها زمان نمیگذره ولی سعیتو بکن اینو کسی به تو میگه که خودش درد کشیده هست و تو رو درک میکنه ولی الآن همون آدم اومده میگه آروم باش و به زندگی بعد از اون خانم ادامه بده به زندگی منهای اون خانم فکر کن که شدنیه کم نیار و برو جلو
    زندگی ادامه داره

دیدگاهتان را بنویسید