یادی شیرین از دهقان فداکار:

سلاااام بر بچه محلهای باوفا و دوست داشتنی خودم.
دوستان چطورین؟ چیکار میکنین؟ ایام به کام هست یا نه؟ مطمینا جواب این سوال آخری رو پریسا خوب میدونه خخخ.

بچه ها شما داستان دهقان فداکار کتاب فارسی سوم دبستان رو یادتون هست؟
خداییش در زمان کودکی چه حالی میکردیم وقتی این داستان رو میخوندیم یا هم کلاسیهامون برای روخوانی توی کلاس میخوندن و همه بچه ها بی سر و صدا گوش فرا میدادن و گاها بعد از پایان داستان یمیزدن اون کف قشنگه رو.
حالا بد نیست یه نظری هم به زندگی کنونی این دهقان فداکار و قهرمان وطنی بیندازیم.

صدای کفش‌هایش توی سالن می‌پیچد. یک جفت گیوه سفید که به خاطر بارانی که از صبح یک ریز می‌بارد خیس و کمی هم گلی شده. آهسته و مرتب قدم برمی‌دارد. وقت قدم برداشتن جوری به عصایش تکیه می‌دهد که انگار نه انگار روزگاری جوان بوده و برای رسیدن به زمین کشاورزی کل مسیر روستا را سرخوش و با پای پیاده طی می‌کرده. وارد کلاس می‌شود، روی نزدیک‌ترین صندلی می‌نشیند. صدای پچ پچ بچه‌ها توجهش را جلب می‌کند. به چهره‌های معصومشان نگاهی می‌اندازد و لبخند محوی برلبانش می‌نشیند. لبخندی پر از حسرت. حسرت روزهایی که دیگر بازنمی‌گردند…

پیرمرد فارسی نمی‌داند. یکی از معلمان آذری زبان کنارش می‌نشیند و از او می‌خواهد داستانش را تعریف کند. داستانی که سال‌های سال در کتاب فارسی سوم دبستان جا خوش کرده بود و برای بسیاری از کودکانی که امروز خودشان پدر و مادر شده اند، فداکاری را معنا می‌کرد. بله! جوانی که 54 سال پیش با از خود گذشتگی جان صدها نفر را از مرگ حتمی نجات داد، امروز در هشتاد و چهارمین پاییز زندگیش کنار دانش‌آموزان دبستان قرآنی امام حسن مجتبی(ع) کرج نشسته تا یک بار دیگر داستانش را تعریف کند. داستان شبی که در آن با آتش‌زدن کت خود مانع از برخورد قطار با توده سنگی که از کوه فروریخته بود، شد و فرصت زندگی دوباره را به صدها نفر هدیه کرد.

«ریزعلی خاجوی» نام‌آشنای همه ایرانیان است. فداکاری که در یک شب سرد سال 1341 جان صدها نفر را نجات داد و برغم کتک خوردن، از این ماجرا به عنوان بهترین خاطره زندگیش یاد می‌کند.

ریزعلی در توضیح داستان آن شب می گوید: این قصه به حدود 50 سال پیش و زمانی که حدود 31 ساله بودم بازمی‌گردد؛ یادم می آید اواخر پاییز بود که یک شب باجناغم میهمان من شده بود؛ ساعت هشت شب یکباره از زیر کرسی بلند شد و گفت که «الان یادم افتاد که فردا دوستانم برای فروش گوسفندانشان به تهران می‌روند و من هم باید بروم» و از من خواست که او را به ایستگاه قطار در حدود هفت کیلومتری منزلمان برسانم.

وی ادامه می‌دهد: هرچه به او اصرار کردم که «هوا سرد و بارانی است، امشب را بمان»، قبول نکرد که در نهایت با یک فانوس و تفنگ شکاری به راه افتادیم و او را به ایستگاه رساندم. در راه برگشت به خانه دیدم که فاصله میان دوتونل به خاطر ریزش کوه مسدود شده است. با دیدن این صحنه ابتدا به این فکر کردم که اگر بخواهم کاری انجام دهم بدون شک برایم دردسرساز می‌شود و با تصور سئوال پیچ شدن توسط ماموران قطار به سمت منزل قدم برداشتم. هنوز چند قدمی از ایستگاه دور نشده بودم که یادم آمد قطاری که به سمت توده سنگ پیش می‌آید پر از مسافر است!

پیرمرد اضافه می‌کند: با تصور چهره برخی از مسافرانی که در قطار مرگ آرام و بی‌خبر نشسته بودند، راه خود را به سمت ایستگاه تغییر دادم و با خودم گفتم «هر چه بادا باد».

قهرمان کتاب فارسی سوم دبستان ما می‌گوید: با توجه به این که قطار چند دقیقه‌ای می‌شد که از ایستگاه حرکت کرده بود، برای این که بتوانم جلوی حرکت آن را بگیرم، چاره ای جز آتش زدن کتم پیدا نکردم. بنابراین کتم را بر سر چوب بستم و نفت فانوس را بر روی آن ریختم و با کبریتی که همراه داشتم، آن را آتش زدم و دوان دوان بر روی ریل قطار حرکت می‌کردم و به راننده علامت می‌دادم.

خواجوی گفت: وقتی دیدم که راننده متوجه نمی‌شود، با تفنگ شکاری که همراهم بود یکی دو گلوله شلیک کردم که با صدای شلیک گلوله راننده متوجه شد و قطار را کم‌ کم متوقف کرد.

قهرمان فداکار داستان درحالی‌که چشم‌های خیسش را با دستمال پاک می‌کند می‌گوید: با توقف قطار همه مأموران و مسافران با تصور این که من دزد هستم و یا قصد مردم آزاری دارم از قطار بیرون ریختند مرا تا جایی که می توانستند کتک زدند ولی بعد از آن‌که جریان را برایشان توضیح دادم به شدت به شعف آمده بودند و به هر شکلی که می توانستند از من تشکر کردند.

وی ادامه داد: حالا بیش از نیم قرن از آن اتفاق می‌گذرد و من هر روز با خودم فکر می‌کنم که اگر آن شب باجناقم قصد سفر به تهران را نمی‌کرد و من توده‌های سنگ ریخته شده بر روی ریل قطار را نمی‌دیدم چند خانواده داغدار می‌شدند؟؟

خواجوی در بخش دیگری از صحبت‌های خود با گلایه از دو اشتباهی که در انتشار داستان وی در کتاب فارسی سوم دبستان رخ داده بود می‌گوید: در آن داستان اسم من «ریزعلی خواجوی» قید شده بود در حالی که اسم واقعی من « ازبرعلی حاجوی» است، دوم این‌که در آن کتاب نوشته شده بود که من پیراهنم را برای نجات جان مسافران در آورده و به آتش می‌کشم، این درحالی است که آن شب من پیراهن به تن داشتم و با بستن کتم بر روی چوب مشعل ساختم و جلوی حرکت قطار را گرفتم.

حذف کامل داستان دهقان فداکار از کتاب‌های درسی یکی دیگر از گلایه‌ها خواجوی است و با ناراحتی درباره اش توضیح می‌دهد: من نمی‌دانم چرا درس دهقان فداکار از کتاب‌های درسی حذف شده است؛ مسوولان به جای آنکه حمایت کنند بخش‌های زیادی از آن ماجرا را از کتب درسی برداشته اند و تنها به بخش کوچکی از آن در داستان فداکاران اشاره کرده اند.

وی در پاسخ به این سئوال که اکنون کجا زندگی می‌کند و منبع درآمدش از کجاست می گوید: من و خانواده ام چندین سال پیش از روستای «قالاچق» که از توابع شهرستان میانه است به کرج نقل مکان کردیم و از آن زمان تاکنون در منطقه حصارک کرج زندگی می‌کنیم و در خصوص منبع درآمدم نیز باید بگویم من 15 سال پیش به استخدام راه آهن درآمدم و درحال حاضر حقوق بگیر دولتم!

وی ادامه داد: هرچند زندگی برای من و همسرم در فضای یک زیرزمین بسیار دشوار است ولی چون خدا این را برایمان مقدر کرده شاکریم و گلایه ای نداریم.

قهرمان دیروز اضافه می‌کند: خدا به من 43 نوه و 32 نتیجه داده که هرکدام اگر ماهی یک بار هم به منزلم بیایند مسلماً حقوق 600 هزار تومانی راه آهن حتی جوابگوی میوه و چای آنها هم نمی‌شود.

از او می‌پرسم اگر دوباره چنین اتفاقی بیفتد حاضر هستی برای نجات جان دیگران زندگی خودت را به خطر بیاندازی؟ ریزعلی قاطع جواب می‌دهد اتفاقا آن شب خداوند به من نظر داشت؛ چراکه منی که اصلاً اهل سیگار نبودم شب آن حادثه به طور اتفاقی کبریت در جیب داشتم تا وسیله ای شود برای نجات جان مسافران قطار. تمام زندگی امتحان الهی است و من تلاش می‌کنم از این امتحانات سربلند بیرون بیایم.

ریزعلی درجواب این سوال که آن شب که می‌خواستی جان مسافران را نجات دهی آیا به شهرت و محبوبیت بعد از اتفاق فکر کردی جواب می‌دهد: به هیچ وجه، اتفاقاً از این می‌ترسیدم که کارکنان راه آهن واکنش بدی نشان دهند و فکر این که ممکن است روزی اسمم در کتاب‌های درسی جای بگیرد و همه مرا بشناسند حتی به ذهنم هم خطور نکرد.

وی در پایان به معلمان و کسانی که وظیفه پرورش دانش‌ آموزان را به عهده دارند نیز توصیه کرد: با تمام توان برای تربیت مناسب دانش‌ آموزان تلاش کنند؛ چراکه آینده مملکت اسلامی به دست آنها است.

داستان‌های زیادی در کتاب‌های فارسی بود که شاید تا سال‌ها از ذهن کسانی که با آنها سر و کار داشتند بیرون نرود؛ داستان‌هایی که نمی‌توان آنها را فراموش کرد و به راحتی پذیرفت که دیگر بنا نیست بچه‌ها آنها را بخوانند و یک سال تمام با هر کلمه‌شان زندگی کنند.

انگار قرار است خاطرات و نوستالژی‌های مشترک نسل‌ها از بین برود و آنها که «دهقان فداکار» می‌خواندند، همچون خود «ازبرعلی » کم کم نسلشان منقرض و داستان‌های نوستالژیک دوران تحصیلشان به اعماق تاریخ سپرده شود.

با تمام این نامهربانی‌ها باید خوشحال باشیم که هرچند که داستان کامل دهقان فداکار ایرانی دیگر از کتاب فارسی حذف شده، اما ریزعلی خواجوی همچنان زنده است و هر چند وقت یک‌بار داستان آن شب فراموش نشدنی را برای رسانه‌ها تعریف می‌کند.

منبع: مشرق.

درباره مهرداد چشمه

سلام. من مهرداد چشمه، متولد 22 تیرماه 1343 در شهر قایم شهر در استان مازندران. بزرگ شده در شهر اراک در استان مرکزی. و سالیان درازیست که ساکن شهر کرج در استان البرز هستم. تحصیلات من در حد دیپلم، هست، که البته به خاطر برخورد با انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب و کمبود امکانات در اون زمان با این که سه سال متوالی در دانشگاههای دولتی و تربیت معلم قبول شدم نتونستم به تحصیلات عالی دست پیدا کنم. من کارمند شرکت آب و فاضلاب استان البرز هستم و در شغل شریف اپراتوری تلفن مشغول به خدمت میباشم. از علایق شخصی خودم، میتونم به شنیدن موسیقی ملل، دیدن یا شنیدن فیلمهای کلاسیک و ارزشمند، خوندن رمانهای فاخر دنیا، کامپیوتر و اینترنت و غیره اشاره کنم. پست الکترونیک: mr.cheshmeh@gmail.com آدرس سایت چشمه سرا: cheshmehsara.com آیدی اسکایپ: mr.cheshmeh تلفن همراه: 09121641278 تلفن محل کار: 02632224020
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, مقاله ها ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

58 Responses to یادی شیرین از دهقان فداکار:

  1. 1
    مرضیه says:

    سلام ممنون از یاداوری این خاطره دلنشین. و به راستی جایبسی افسوس دارد که کم کم تمام راه های پیوند ما با گذشتهمان به سوی ویرانی میرود. البته ای کاش داستان رو به صورت کامل حذف میکردند افسوس که قهرمانان ما رو عوض می کنند که به قول شاعر صحبت از پژمردن یک گل نیست جنگل رو بیابان میکنند

    • 1.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام بر مرضیه، معلم خوب و مهربون.
      حذف قهرمانان ملی و میهنی خواسته یا ناخواسته باعث کمرنگ شدن روحیه انسانی و انسان دوستی مردم میشه که حماسه ها کم رنگ و حماسه طلبیها بیرنگ میشن.
      ممنون از حضور شما.

  2. 2
    پریسا says:

    سلام.
    ای کاش من یکی از اون بچه هایی بودم که قهرمان دیروز و امروز مهمان کلاسشون شد. دست های خسته از نبرد با زمان این قهرمان عزیز رو می بوسم. کاش قهرمان های کودکی ما رو حذف نمی کردن! کتاب ها که عوض شدن انگار1پل محکم، 1جاده قشنگ و آشنا و1راه اتصال به گذشته برای من بسته شد. گریه کردم. خیالم نیست بخندید. من واقعا گریه کردم. ای کاش بتونم دوباره اون جاده رویایی عزیز رو پیدا کنم. فقط برای خودم.
    ایام به کام.

  3. 3
    رعد بارانی says:

    جناب چشمه ، دوباره داری یه کاری میکنی که رعد از غصه عَر بزنه.
    وای وای بر مملکتی که قهرمانانش اینهمه غریب و عزلت نشین شوند.
    هر چند سال یکبار شاهد تغییر کتب هستیم و صد اندوه که باید گفت : سال به سال دریغ از پارسال

    • 3.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام بر رعد بارانی.
      بله، شما درد اصلی رو خیلی بیشتر از دانشآموزهای امروزی و معلمهای بیتفاوت حس میکنید.
      ای کاش فقط قهرمانانمون رو ازمون نمیگرفتن از باستان تا کنون صدها انسان فداکار و قهرمانان بیمانند داشتیم که حتی از آوردن اسمشون هم خودداری و در مواردی هم جلوگیری میشه.
      ای کاش فقط اینها رو ازمون نمیگرفتن، فقط همینها رو.
      از حضور شما ممنونم.

  4. 4

    سلام.
    خب رفتیم به دوران خوش زندگیمون.
    فقط ای کاش دهقان فداکار یه بار دیگه جلوی قطاری که داره همه ی فرهنگ و گذشتمون رو با خودش میبره رو بگیره و بگه که کوه محبت و انسانیت ریزش کرده و تونل بیفرهنگی و فراموشی رو مسدود کرده.
    اونوقته که ماندگارتر از همیشه نزد ما خواهد بود.
    مرسی عمو از پست نوستالژیکت.

  5. 5
    رعد بارانی says:

    اما رعد معتقده که دوباره بره و جلوی قطارو مسدود کنه میدونی کدوم قطارو ؟ قطاریو که داره با خودش یه سری عقاید
    اشتباه و بجا مونده از صدها سال سکوتو ، باخودش حمل میکنه .
    قطاریو که مدتهاست داره با بوقققی ممتد و گوش خراش آرامش همه رو بهم میریزه.
    آره شهروز بابا هر چی که از گذشته مونده که خوب نیست،خوباشو آدم بدا کهنه کردن و بداشو حسابی پر و بال دادن .شکلک یکی دعا کنه این قطار رعد دیونه رو زیر کنه. آخ آخ کووومک منم رعده له شده حاجی ممدی.

    • 5.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلامی دوباره بر بانو رعد.
      اون قطار لجام گسیخته و شاید هم از دور کنترل میشه و متوقف کردنش کار من و شما نیست.
      فقط یه معجزه میتونه متوقفش کنه.
      پس برو کنار و بیخودی خودتو له په نکن که میبازی.

  6. 6
    پرواز says:

    سلاااااااااام جالب بود …فقط يه سوال
    از كبري !!!!!!دوم دبستان خبري ندارين آيا ؟؟؟
    يادمه همون زمان كه من كلاس دوم بودم بهم ابراز علاقه كرد كه من چون قصد ادامه تحصيل داشتم بهش گفتم ميخوام دكتر بشم ..اونم از هجر من تصميم گرفت سر ب بيابان بذاره و الان سالهاس خبري ازش نيس
    ممنون ميشم اگه پيداش كنين ميخوام حلالم كنه خخخخ خيلي اذيتش كردم

    • 6.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام دکی پرنده.
      چرا من خبر دارم که توی بیابون یه قبیله زده داره بادیه نشینی میکنه.
      حسنک کجایی و خاله مرجان و عمو حسین کتاب فارسی که با عمو حسین ما اشتباه نشه، پطرس هم که از هلند اومده و داره اونجا با کبری با خوبی و خوشی زندگی میکنن.
      دارا و سارا هم وضع شون توپ شده و رفتن خارج توی بیابونهای کالاهاری یه قبیله آدمخوری رو اداره میکنن.
      اگه از کس دیگه ای هم خبر خواستی اطلاع بده.

  7. 7
    پرواز says:

    چرا كُبرا رو ميخونه kebri عجب

  8. 8
    رعد بارانی says:

    پروازی من دیدمش ، با یه تاجر ازدواج کرده بود ههههه
    همش شکر میکرد که گیر تو نیفتاده

    • 8.1
      پرواز says:

      بهتر پدر بزرگ پرواز كه همش در حلقه ي درس اساتيد بود كجا و دختر سر به هوايي كه كتابشو زير بارون جا ميذاشت كجاااا
      ايييييييييش قيافه اي هم نداشت خوشم نميومد ازش كلا …
      فقط ميخواسم منو ببخشه كه از عذاب وجدان رهايي پيدا كنم ..خخخخخخخ
      كسي كه درس نخونه لياقتش همون تجار هستن

  9. 9

    سلام به آقای ی چشمه امید وارم حالتون خوب باشه من هم دقیقن 5 سال پیش در کلاس سوم این درس رو خوندیم امیدوارم خدا این آدم رو خیرش بده با تشکر از شما که این اطلاعات رو در اختیار ما میگظارید ممن.ن

  10. 10
    عمو حسین says:

    سلام منم از عمو چشمه بخاطر ارسال اين پست و تجديد خاطرات تشكر ميكنم. كامنت شهروز عزيز را هم ميلااااايكم. مثل هميشه.

  11. 11
    سید احمد صابری says:

    سلام بر آقای چشمه
    من معمولا پست های دوستان را می خوانم و خیلی کم می شود که اظهارنظر کنم اما این پست شما یاد آور خاطرات دوران دبستان و کلاس درس و و حسنک کجایی و خاله مرجان و و پطروس و تصمیم کبري و وو و و و و بود به همین خاطر به شما می گویم ممنون از این پست جالب

  12. 12
    رعد بارانی says:

    حاج صابر میگم زمانای ما خاله مرجان نبود خخخخ
    هما خانوم بود .که شوم مهموناشو با یه نیمرو سر هم آورد و کلی هم برا خودش به به و چه چه کرد که من با سلیقه و تیز و بزو فرزم. ههههه
    نکرد با تخم مرغ یه املت با قارچ درس کنه و کمی هم توش جعفری بریزه با فلفل دلمه ای .
    رعد خیلی شکممممو ِ . باید همه چی خوووش مزه و متفاوت باشه

  13. 13
    فرشته حسینی says:

    سلام عمو الهی گناه بود واسه کتک خوردن ,متاسفم نمی دونم شاید در مسیر توسعه یافتگی اینا رو مانع میبینند که حذفشون می کنند بعد میگیم چرا جوونای ما غرب زدن با این فرهنگ غنی به بهونه توسعه علم و …. پرده جهل رو میکشن روی تمام خاطرات و تموم آجرای تفکر کودکای ما بعد بچه های که با خلعه هویتی و فرهنگی رو به رو میشن عاشق بازی وها و برنامه کودکا ,سبک زندگی و آخرم پدیده فرار مغز ها بگذریم عمو شما همیشه پست های خوبی میزنید ممنون عمو

    • 13.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام فرشته.
      کاملا باهات موافقم.
      ای کاش سیاسیکاری فقط برای سیاست بود تا فرهنگ.
      شما هم که همیشه نسبت من لطف داری، امیدوارم تونسته باشم یه کم به خاطرات خوب مدرسه برت گردونده باشم.
      ممنون از لطف و حضورت.

  14. 14

    سلام
    بر عمو چشمه
    محترم : عزیز : گرامی : ارجمند :
    نيشم وازه عمو اونجا که بنده خدا گفته که ریختن سرش زدنش : این رو ننوشته بودن : حالا عمو ده پونز ده سالی هست که ذهن من مشغول شده : زمانی که ریز علی لباسش رو آتیش زده و گرفته بالای
    سرش اون وقت آب نشده بریزه سرش بعد دهنش صاف بشه عمو .
    من هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم یعنی این نتیجه رو گرفتم که بدن این بنده خدا لک لک شده بخاطر این که قطره های لباس ریخته رو بدنش :
    راستی عمو وزارت کار الان شیشصد نیست خالی بسته هفتصد و پنجاه هزار هست اینم اضافه کن : بعدش عمو ای کاش توی کتاب دبستانی ها چند تا حرکت از فردین خدا بیامرز هم میزاشتن که بچه ها نمره معرفت بگیرن تا نمره درسی : فیلمایی مثل : گنج قارون : سلطان چشمها : کندو : ممل آمریکایی : همسفر و ….. اینها همه باید استوره کشور ما بشن
    ممنون از پست عمو
    یا حق

    • 14.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام فری.
      در مورد لباس که باید بگم لباس ریزعلی که از شمع و پارافین درست نشده بوده که آب بشه و بریزه روی بدنش.
      ضمنا لباس رو آتش زده و دور سرش چرخونده مثل مشعل.
      بعدش هم کار ریزعلی واقعی بوده و نه ساختگی.
      فردین خدا بیامرز هم عدای معرفت رو در می آورده.
      چندتا از فیلمهایی رو هم که نام بردی فردین بازی نکرده بود و منظورت بهروز وثوقی بوده.
      همه اینها رو هم گفتی که اسم اون فیلم ممل آمریکایی رو بیاری دیگه، نه غلاااااااااااااام؟
      ممنون که آمدی.

  15. 15
    رعد بارانی says:

    پروازززززی کلی خندیدم به خودم. راست میگی .
    پس این هما جون از کجا اومد تو ذهنم ههههه
    به احتمال این هما خانوم خواهر کوکب بوده.
    الان که فکر کردم همون زمانا ما یه همسایه ی تر و تمیز به اسم هما داشتیم خخخ
    رعد دیگه باید بره سرای سالمندان. آلزایمر گرفتم عمو چشمه هههه.
    البت از بس که میرم تو صف انتظار اعصابم خرد شده

  16. 16
    رعد بارانی says:

    میگم عمو چشمه ببخشید که رعد هی مزاحم میشه . میگم نظرتون چیه یه بازدید از سرای سالمندان داشته باشید.
    بیاید اونجا رعد هم هست.خخخخ
    رعد که اردو گذاشت کسی تحویل نگرفت شما بیا بازدید از سرای سالمندان بذار شاید بچه ها بیان و ترسشون بریزه.
    شاید آقا سعید درفشیانم بیاد و من حضوری بهش بگم چقدر از کارشون ناراحتم

  17. 17

    منم حرفای داداش باران رو لاک میزنم :قسمت آخرش رو :
    خدا بخیر کنه پری و فری و داداش باران باز خوردن به تور هم :
    خداییش توی اون پست کلی داشتیم میخندیدیم که یهو کوه ریزش کرد و آقا سعید عصاشو آتیش زد و رفت تو پست داداش باران :
    راستی پری جدی میای منو ببینی یا نه :اگه میخوای بیای نوبت بگیر داداش :خخخخ
    داداش باران منم موافقم واسه اردوهای یه روزه مثلا امام زاده داوود : چند تا انجمن نای تهران هم میبره امام زاده داوود میبرن ولی خودمون هم ببریم اونجا اقامت واسه بچه ها رایگان هست حتی من مشهد هم آشنا دارم با هزینه خیلی پایین :
    ای کاش یکی پیدا بشه و واقعا به بچه ها یه حالی بده :
    دادا باران من هستم همه جوره آشنا هم دارم مالی هم هستم : حالا اگه دنیای مجازی نشد من به دوستای لامپ خاموش دیگم هم میگم که ساکن تهران هستن . با کله میان : خیلی از رفیقام زن و شوهر نابینا هستن :
    ولی خیلی لاتیه روزی چند بار میخورن بهم دیگه اتصالی میکنن .

  18. 18
    رعد بارانی says:

    میگم من همیشه با دو نفر دیگه هستم. رعدو 3 نفر در نظر بگیرید. مرررررسی بِرار خاسِم.
    فعلاََ که تعطیلات نیس و من نمیتونم مرخصی بگیرم
    یه اردوی درون شهری بذاریم از خانوما هم هرکی میاد قدمش رو چش ففففری.
    من که دیگه صاحاب اردو و پست نیستم. از دادا مجتبی هم دعوت کنیم.
    من رعدم و اصلاََ دوس ندارم بارون صدام کنی ؟؟؟؟افتاد ؟؟؟
    من اصالتاََ کُردم. بهتره با کردا در نیفتی و عصبانیشون نکنی. من میخواستم امروز یه پست بذارم با طعم خربزه . اما این بی تدبیرا منو پرت کردن بیرون.
    البته شاید دلایلی دارن و همه از رعد میترسن.خخخخ

  19. 19

    لابد کرد کرمانشاه هستین :نه :
    منم کرد هستم ولی کرد مشهد : خفاش شب رو ما ساختیم : البته پرواز هم نقش جغد شب رو بازی میکنه :‌
    بابت اون قضیه هم واقعا ناراحت شدم خدایی :
    باشه داداش رعد و برق

  20. 20
    محمدرضا چشمه says:

    سلام دوستان.
    فکر میکنم که لازمه یه توضیحی در مورد قهرمانهای کتاب فارسی قدیم بدم.
    خاله مرجان یه پیرزن مهربون بود که یه خروس سرتق داشت که غروبها بزور توی مرغ دونی برمیگشت.
    این خاله مرجان قصه ما یک بار خروس رو تنبیه کرد و توی مرغ دونی راهش نداد و پشیمونی و سرما خوردگی خروس و ادامه داستان.
    کوکب خانم هم که یه خانم محترم و پاکیزه و با سلیقه بود که یه نیمرو باحال و خوشمزه به مهمونش میده که بخوره.
    حسنک هم که همتون اونو با حیوانات خونگیش خوب میشناسید.
    کبری هم که با تصمیم معروفش معرف شما هستش.
    عمو حسین هم که با مریم برادرزادهش در روستا زندگی میکرد و یه گاو بزرگ با شاخهای تیز داشت که شکم یه گرگ گرسنه رو پاره کرد و مریم کوچولو رو از مرگ حتمی نجات داد.
    پطرس پسر فداکار هلندی با انگشتش جلوی یه سوراخ کوچیک رو میگیره، چون فکر میکرده که اگه قطره قطره شود خیلی، بعدش کم کم میشه سیلی.
    و داستانهای زیبای دیگه ای که الآن یادم نمیاد.
    اگه کسی چیزی یادش اومد بیاد و اینجا بنویسه.
    ممنون که منو تحمل کردید.

  21. 21
    هادی عباسی says:

    با عرض سلام علیک خدمت آقای چشمه.
    آقا با یادآوری دهقان فداکار ما را بردی کجا کجایش را نمی دانم فقط می دانم ما را بردی یک جا البته هنوز هم دهقانان فداکار هستند ولی چون کمیابند کسی نمی شناسدشان.
    نه جدی میگم کسانی که بدون توقع مدرسه یا بیمارستان یا ……………..می سازند و فقط برای کسب رضای دوست به مردم هدیه می کنند دهقانان فداکار قرن 21هستند.
    شاید چون اکثرا ما هر چه دیده ایم گرگهای چوپان نما بوده اند باور نمی کنیم ولی هنوز انسانیت کاملا نمرده هستند کسانی که زندگیشان را وقف خدمت به مردم کرده اند.

    • 21.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام هادی.
      متاسفانه در کشور ما اینقدر خودنمایی و خود شیرینی و ریا ریشه دوونده که هیچ کدوم از این مواردی رو که گفتی خیلی پر رنگ به نظر نمیرسه.
      اگه کسی واقعا از خود گذشتگی هم بکنه دیگه به چشم نمیاد.
      ممنون از نظرت.

  22. 22
    عمو حسین says:

    سلام. يادآور ميشوم كه در اين كامنتدوني دو كامنت بنام عدسي ثبت شده بود كه به علت نداشتن متن، حذف شدند.
    از دوستان گرامي و بويژه رعد باراني و پرواز و فرامرز درخواست ميشود كه بجاي خطاب قرار دادن يكديگر و با هم چت كردن با مسؤول پست حرف بزنند تا بار ديگر شاهد به حاشيه رفتن پستها نباشيم.
    با عرض پوزش از همه گراميان و بخصوص عمو چشمه نازني.

  23. 23

    سلامی دوباره به عموهای محله :
    بله عمو درسته اگه زیاد کش پیدا کنه به حاشیه میره :
    بعدش هم در مورد صحبتهام که یه دیدش به تبلیغ میره که دوستانی که تمایل دارن واسه اردو بیان که حالا بنظرم باید یه پست جدا بزنیم : ولی در کل عمو بنظرم اگه توی پستها زیاد هم خشک و خالی نباشیم بهتره اگه فقط یه تشکر باشه زیاد محیط گرمی نمیشه ولی خوب البته باید هواسمون هم به حاشیه باشه که یهو زیر سیبیلی رد نشه : ما هم خدایی توی هر پستی اینجوری بی عابرو بازی در نمیاریم یکی پست داداش رعد و برق بود و این هم پست عمو چشمه ولی خدایی این دوتا پست ما شلوغ کردیم و باز هم بگم پست مثل پری یا همون پرواز یا داداش رعد یا عمو که احساس راحتی و خوشی میکنیم اینجوری دلغک بازی یمون گل میکنه وگرنه ما هم بی بند و بار نیستیم عمو .
    حالا بگذریم : من تو پست پرواز و رعد و برق میام و شیطنت میکنم ولی باقی دوستان که ناراحت میشن نمیکنم ولی خدایی عمو چشمه رو هم مثل چشممون دونستیم که اینجا زیاد میپریم :
    ولی عمو چشمه اشتب گفتی که دو تا فیلم اول که سلطان چشمه و گنچ قارون هست رو فردین بازی کرده اون سه تا دیگه رو بهروز بازی کرده :
    ولی بمولا عمو عشق و حال واسه اون زمون بوده کاری هم به فیلم ندارم آزادی بیان و هر چیز دیگه که دیگه سیاسیش نمیکنم .
    عمو چشمه باز اگه نارحت شدین شرمنده . یا حق

  24. 24
    رعد بارانی says:

    عمو دریایی میگم ما دوم ابتدایی که بودیم تو کتاب یه فیل بی شههوری بود که نمیدونم چکار کرد و کبوترا بر علیه او شورش کردند و کورش کردند خخخخخ
    خداییش یادم نمیاد فقط یادمه که تو اون درس کلمه ی فضولی بود ، منم از اونجا یاد گرفته بودم که بگم : این فضولیها به تو نیامده .هههههههی
    جریان داستانو اگه یادتونه بگید . رعد دیگه باید بره به فسیل دونیه تاریخ خخخخ

  25. 25
    رعد بارانی says:

    فررری و پرواز از طعنه ها نترسید و به خنده ها ادامه بدهید …
    من وقتی دیدم تو پستم بجای دعوا نُقل و خندس کلی کیف میکردم.خب عمو حسین شما هم بیایید کمی با ما بخندید کلسترولو خنده میاره پایین . آره عمو حسین امتحان کن.
    رعد دوس داره تو جمع بخنده و خنده رو با لودگی اشتب نمگیره داداش

  26. 26
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام. عمو چشمه عالی بود! عالی! خیلی شیک سفر کردیم به دورانی که همه چیز تقریبا که هیچ! تحقیقا بر وفق مراد بود و تنها غممون غم از دادن همون روزا بود که از بخت بد نصیبمونم شد!.

  27. 27
    رعد بارانی says:

    عمو چشمه ای کاش یه سری هم به کتابای دینی اون زمانا میزدید .
    چه رفتارای خوبیو از ائمه ما گفته بود .
    خب به نظر بزرگا دوستی بی علت میشه ولی دشمنی بی علت که خیییلی بدِ.
    نمیدونم چرا اومدم پیش شما درد دل میکنم. من از قضاوت کاربرا اصلاََ ناراحت نیستم.
    از این ناراحتم که من با هدف آوردن شادی و خوشی اومدم، ولی یه عده اعصابشون با شوخیای من به هم مریزه، و این منو خیلی ناراحت میکنه.
    با خودم میگم چرا وجود رعد برای یه عده غم میاره ؟؟؟؟؟؟
    من بخاطر هیچ کسی دست از خنده ها و شوخیام برنمیدارم. خب هر وقت اسم رعدو میبینن رد بشن و حرفاشو نخونن. دروغ میگم حاجی ؟ مگه مجبورن که نظریات رعد بزرگ و دانا و اندکی دیییوونه رو بخونن؟؟؟؟؟مگه مثل من کم دارن؟؟؟؟

    • 27.1
      پرواز says:

      پرواز را به خاطر بسپار …پرنده خسته است !!!!

    • 27.2
      محمدرضا چشمه says:

      سلام رعد بارانی.
      اگه نظر منو بخوای باید بگم روحیه بچه های نابینا کاملا با دوستان بینا از نظر حساسیتها کاملا متفاوته، که البته من به شخصه اعتقاد دارم که نباید اینطور باشه و همه انسانها در هر شرایطی و در مورد همه چیز مشابه هم دیگه هستن.
      شما یه دوست خوب و با شور وشوق و پر حرارت هستی اینو چه تلفنی و چه اسکایپی و چه کامنتی برای دوستان توضیح دادم.
      ولی با این حرف ها شما میبایست کمی با سرعت و حرارت کمتر و با احتیاط بیشتری وارد محله ما میشدید.
      ولی دیدیم که با ورود شما چه بلایی بر سر صندلی داغ شهروز و خود شهروز آمد.
      بعدش هم که پست خود شما فقط ده درصد از ظرفیتش به موضوع اصلی پرداخته شد و بیشترش شبیه یه تالار گفتمان شد که شما، پرواز و فرامرز در اون عضو بودید.
      منم خیلی سعی کردم که جو رو عوض کنم و بچه ها به اشتباه نیفتن.
      ولی با این احوالات اون ماجرا خیلی پر حرارت ادامه پیدا کرد تا جایی که مدیران سایت ترجیح دادند که ته کامنت اون پست رو ببندن که مشکل خاصی پیش نیاد، که البته اگه من هم بودم همون کار رو میکردم.
      داستان اینه، و الا ما باور کنید اکثریت مون افراد کم جنبه و یا بی ظرفیتی نیستیم و شما رو هم به عنوان یه همسایه هرچند پر سر و صدا پذیرفتیم.
      امیدوارم که با توجه به مطالبی که عرض کردم و با روحیاتی که از شما سراغ دارم دیگه اینجور مشکلات پیش نیاد و همه ما با آرامش و با کمال احترام با هم دیگه توی این محله رفت و آمد کنیم.
      شرمنده اگه بیپروا و با جسارت این حرف ها رو زدم.
      ممنون که به من اعتماد کردی و با من حرف زدی.
      در آخر هم باید متذکر بشم که من نه حاجی هستم و نه قصد و سعادت حاجی شدن رو دارم.
      با تشکر..

  28. 28

    سلامی شصت و پنج باره :
    عمو اگه اجازه بدی اینجا یخورده فک بزنم که حرفا تو دل نمونه عمو : آخه عمو شما هم میدونی حالا جدا از اینکه من و پری و داش رعد توی اون پست شصت تا کامنت دادیم اینکه شما هم خودتون میدونین که اونجور پست ها بحث ها خوانا خواه میره به سمت حاشیه چون بحث فرهنگ و اخلاق و رفتار و از این قبیل بود که هر کی یه نظر میداد و یکی دیگه حالا براش سوال میشه و جوری دیگه میگه یعنی اگه ما هم نبودیم باز میرفت جاده خاکی : آخه عمو خدایی مثلا ما اگه بخوایم بریم توی فیسبوک حالا بگو بخند کنیم که شدنی نیست طرف رو نمیشناسیم یا طرف وسمون شکلک در میاره یا عکس میزاره و از اینجور حرفا و مهمتر اینکه اونا سر کاری بود و بس و از ته دل نبود مثلا یبار من داشتم با یه دختره چت میکردم یعنی کامنت دادم توی پستش بعد نگو اون یه عکس شصت واسم کشیده بود یعنی ببخشید بیاخ بود بعد منم فاز عاشقی گرفته بودم و گفتم لاک : بعد همه داشتن تیکه بارم میکردن و با تنه حرف میزدن : خلاصه گذشت تا شبش که رفیقم اومد و پست رو نشونش دادم و گفتم داستان از چه قراره گفت که آره قضیه اینجوری واست شصت حواله کرده : بعد من نیشم وا شد و ضایع شدم بعد نوشتم که آره کامپیوتر مشکل گرافیکی داره عکس ها رو نشون نمیده یعنی همه جا مینوشتم : حالا بگذریم کاری ندارم اینا چرت بود که گفتم ولی میگم اون بگو بخند ها هم میشه باشه توی جمع بچه های نابینا : حتما نباید بریم فیس که شصت حواله ما کنن : ولی عمو باز دمت گرم که توی پست یکی از بچه ها نوشتی که دوستان اینجا رو با چت خونه اشتب نگیرن : خیلی باحالی بمولا : حد اقل بی انصاف اسکایپی میگفتی بعد ما هم آره میحرفیدیم با هم :
    خداییش قسم عمو ما با کسی اینجور نیستیم یعنی با هر کس نیستیم : من فقط یکی با پری هستم که مردک کج و کوله تا حالا هم یه پست نزاشته و دیگری با داش رعد و برق و یه …. خوردیم اینجا شد عمو ولی جون عمو بچه ها فکر نکنن که ما از پشت کوه اومدیم : اگه هم اومدیم یه کار سوچولو داشتیم که اومدیم البته با هلی کوپتر هم اومدیم :
    ولی باز بهتره که ببینیم صاحب پست ها چی میگن : مثلا اگه کسی آموزش ضبط کرده بود و با یارو بده بستون نداشتیم که خوب یه تشکر ساده میکنیم میره و کسی که پستش اجتماعی باشه مطمین باش جاده خاکی اون زیاد میشه :من خودم شخصن از پری و داش رعد مطمین هستم که هر شوخی هم کنیم هیچ غرضی نیست و جای ناراحتی نیست حالا مونده به دوستان که چه وصله ای به ما بزننن : ولی باز میگم من تو
    هر پستی تیکه نمیندازم و اگر هم روزی رفتیم برای شوخی کردن اونم توی دو تا پست رعد و پری خواهشا دوستان خورده نگیرن و به دید دیگه ای ما رو نبینن و اگر هم چیزی بود یه گوشه کناره بگن یا اگر هم چیزی هست الان بگن که خدایی نکرده باعث ناراحتی شما بزرگان نشه :
    داش رعد بخدا من خیلی شوخم : ولی خوب فضا کوچیکه واسه حرکت زدن .
    عمو چند روز پیش داشت توی اخبار میگفت : که این سیاره نوردان یا ستاره شناسان که کره ماه رو میبنن : گفتن که : از مریخ فقط سه تا چیز از کره زمین معلوم هست : اولی : دیوار چین : دومی : اقیانوس آرام : سومی پرچم داش فری :

    • 28.1
      mohamadreza cheshmeh says:

      سلام فرامرز.
      من فقط منظورم اینه که یه کم کامنتها جمع و جور تر باشه بهتره، تا خدایی ناکرده افرادی که دنبال حرف و حدیس و سو استفاده هستن نتونن از این سایت آتو بگیرن و حرف زیادی بزنن.
      و الا شوخی و خنده در حدش خیلی هم خوبه و در هر جامعه ای هم افراد شوخ و جدی هست که باید هم دیگه رو تحمل کنن.
      من که توی اسکایپ هستم، اون آدرس قدیمیت هم که برقراره یه بار کال بده با هم بیشتر حرف بزنیم.

  29. 29
    saeed says:

    درود فراوان آقای چشمه نازنین یاد آور میشوم در کتب درسی قدیم داستان کلاغ و زاغ هم بوده.

    • 29.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام سعید عزیز.
      اون داستانی که شما بهش اشاره کردی داستان روباه و زاغ بود که بسیار داستان معروف و شیرینی بود.
      ضمنا داستانی هم در کتب درسی قدیمی بود که مربوط به یک درخت چنار تنها و تشنه در بیابان بود که کلاغی روی آن آشیانه داشت.
      دوستی و محبت بین این درخت و کلاغ اون قدر عمیق میشه که کلاغ تاب تشنگی درخت رو نمیاره و هر روز میره کنار جویباری که در دوردست بوده و با منقار خودش در طی زمان زیادی بل اخره موفق میشه که جویبار رو به طرف درخت منحرف کنه و اون چنار رو بعد از سالیان دراز سیراب کنه که این باعث میشه که چنار دوباره سرسبز و خرم بشه و آبادی جدید بوجود بیاد که اسمش رو کلاغآباد و یا چناران میذارن.
      از حضور و یادآوری داستان روباه و زاغ ممنونم.

  30. 30
    پریسیما says:

    سلام بر آقای چشمه ی گرامی
    ببخشید دیر اومدم ولی اومدم مدال طلا رو بگیرم برم خخخ
    مگه چی میشه یه بار از آخر مدال رو تقسیم کنید؟
    نظر شهروز و فرشته رو میلایکم و مثل آقای عباسی من هم معتقدم که هستن فداکارانی که دیگه صلاح نیست دیده بشن صلاح نیست معرفی بشن چون …
    از پست قشنگتون ممنونم

    • 30.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلام پریسیما.
      چه کار سختی رو از من میخوای!!
      مدال طلا به مرضیه تقدیم شده چون حق مسلمش بوده.
      مگر اینکه یه قانون هم باشه که مقام آخر هم مدال طلا داشته باشه که اون موقع تقدیم میکنم.
      ممنون از حضور و نظر شما.

  31. 31
    زهره says:

    سلااام دایی چشمه,
    میگم احتمالا شما نمیخاین برین حساب اون مردمی که دهقان فداکارو زدن رو برسین, هههخخخ
    آخی خیلی جالب بود مرسی فراوون

    • 31.1
      محمدرضا چشمه says:

      سلاااام خاله زهره.
      فعلا اونا بمونن برای بعد چون اون یارو که تو رو برای نشستن روی صندلی مورد تفقد و دلسوزی کاذب قرار داده بود هنوز توی نوبت نابودیه خخخ.
      بعد میرم سراغ مسافرها و مامورین اون قطار.
      ممنون که هستی.

  32. 32
    رعد بارانی says:

    سلااااام عمو چشمه شکلک تقدیم و تعظیم به همراه دسته گل
    رعد از بایدها و نبایدها ، از زشته و از سکوت متنفره .شکلک خب رعدِ دیگه.
    من یه پست جدید دیروز ارسال کردم ، اگه منتشر بشه با روحیات من بیشتر آشنا میشید.
    در رابطه با صندلی داغ ، باید بگم که اگه من جای شهروز بودم به رعد میگفتم : بررررو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. اما اون با جواب دادن خودشو عزیزتر و معروفتر کرد .هههه
    دادا چشمه ، دییییگه نگو که ده درصد به موضوع پست پرداخته شده بود!!!! انصافاََ بیشتر از این بود….شکلک رعد حدصله ی آمار نداره و حدسی میگه.
    نکته ی بعدی اینکه خب رعد هیچگاه نمیتونه کلامشو بدون چاشنی خنده بگه، و قصد نداره خودشو تغییر بده. مگه خنده بدِ . چرا ایرانیان از خندیدن در جمع هراس دارند.؟؟ شکلک از قضاوت مردم نهراسید.
    رعد همیشه به وجدانش رجوع میکنه و ملاک ارزیابی براش وجدانه ، نه حرف مردم.
    فرامرز و رعد کُردن و کُردها خنده و شادی و خوش خوراکی تو خونشونه خخخخخخ
    فری و رعد و پَرپَرک سه ضلع خنده اند و از اضلاع دیگه هم دعوت به همکاری دارن ههههه
    شکلک خدا اضلاعشونو بشکنه
    مساءله ی مهم و حیاتی.بچه ها ساکت شین خب به من گوش کنید . پرواز بابا کجاس؟؟؟؟ نکنه خدای ِ نکرده پَراش سوخته خخخخخ پروازی چه نشسته ای که دل دوستات برات میشوره. بیا بگو حالت خوبه داداشی ههه شکلک چه معنی میده خانوما حالِ آقایونو بپرسن؟؟؟؟ واللللاااه آخرُ زمونه خواهر

دیدگاهتان را بنویسید