به قهوه خانه ی پنجم محله ی نابینایان، خوش آمدید!

سلاااااااااااام به همه ی شما هم محلیهای عزیز و دوست داشتنی خودم در باحالترین، صمیمی ترین، و البته به درد بخور ترین محله برای نابیناهای ایران.

امروز توی یه قهوه خونه دقیقا روی همون پل چوبی مرداب شهر کیا شهر در خدمت شما هستم.

امیدوارم یه آخر هفته ی خوب رو توی این قهوه خونه با هم بگذرونیم.

اوه اوه اوه! اینجا رو ببین. آخه شماها چقد زووووود اومدین!

مگه نمیدونین درای قهوه خونه همیشه ساعت دوازده باز میشه؟

خب حالا اشکالی نداره.

برید کنار بذارید درو وا کنم.

حول ندید تو رو جون هر کی که دوس دارید بابا!

شهروووووووز! آروم بگیر دیگه پسر! با مجتبی و ملیسا و آریا وایسادین دور و بر من یه ریز حرف میزنید چرا!

خب خب خبببببببببب! فهمیدم دیگه! الآن زودی درو بازش میکنم.

شهروز میپرم بالا پایین پل بشکنه هاااااااا! آهااان. حالا شدی پسر خوووب خخخخخ.

خب بچه ها اینم از در که باز شد.

هوای همو داشته باشیداااااااا!

مدیییییر! به تو هم باید بگم؟ انقدر این و اونو حول نده!

خب خوبه.

حالا که همه تقریبا نشستید پشت میز و صندلیها و لپتاپ و کامپیوترهای قلیونیتون، تا خیلی شلوغ پلوغ نشده بگم که برای تعیین بحث این هفته ی قهوه خونه راستش من خیلی خیلی فکر کردم.

حالا یه چیزی اینجا تعیین میشه، ولی هر کدوم از شما مجازید کار خودتونو بکنید و از فرصت کافه ای ای که پیش اومده بحثها و پرسشهای مورد نظر خودتونو با دوستاتون در میون بذارید.

در نتیجه ی بررسیهام برای قهوه خونه یا کافیشاپ این هفته در نهایت به این نتیجه رسیدم که یکی از دستنوشته های فیسبوکیم که حدود یک ماه پیش نوشتمش رو با شما هم به اشتراک بذارم.

امیدوارم موضوع مورد پسندتون قرار بگیره.

من عینا پستو از تو فیسبوک کپی میکنم.

درود به همه ی شماهایی که دارید این مطلبو میخونید.
همون طور که مشاهده میفرمایید من الآن جوری جوگیر شدم که انگار سخنران یه کنفرانس گنده منده هستم.
یکی هم نیست که بهم بگه بابا اونایی که قراره این نوشته رو بخونن اندازه ی انگشتای یه دستتن دیگه.
حالا بگذریم از اینکه اگه دختر بودم تعداد مخاطبام الآن از سلولهای مغزمم بیشتر بود خخخخخخخخخخ.
حقیقتش امروز یه چیزی چند لحظه ای ذهنمو درگیر کرد گفتم با شما دوستای عزیزم به اشتراک بذارم و نظرتونو جویا بشم.
راستش ما امروز حدود ساعت شش بعد از ظهر بود که نشسته بودیم داشتیم تلوزیون تماشا میکردیم.
توی اون فیلمی که از تلوزیون پخش شد یه شخصیتی بود که نسبتا عصبی بود و همیشه یک موضع پرخاشگرانه نسبت به اتفاقات و اشخاص دور و برش میگرفت و به بیان بهتر نسبت به همه چیز توهم توطئه داشت.
همینجورکه فیلم پخش میشد یه هو خواهرم یه جمله گفت که به شدت برای چند دقیقه فکرم درگیر شد و کلا بیخیال فیلم شدم.
این زنه عصبیه!
بله دوستان همین جمله به ظاهر ساده چنان توی ملاج من خودشو به دیواره های جمجمه ام میکوبید که نگو!
پیش خودم فک میکردم که ما آدما در نوع رفتار و برخورد و حتی طرز به کار بردن واژه ها در مورد طرف مقابلمون خیلی وقتها نه عمل بلکه فقط و فقط موقعیت طرف مقابلمونو در نظر میگیریم.
مثلا اگه یه آدم رفتار پرخاشگرانه ای از خودش بروز بده میگیم طرف عصبانیه. اما مثلا اگر یه اسب بیاد و دقیقا همون رفتارو از خودش نشون بده میگیم وحشیه.
ضمنا احتمال اینکه یه اقدام تلافیجویانه در مقابل عمل اون اسب بخایم انجام بدیم بیشتر از اون آدم هست.
این موضوع حتی به اینجا هم ختم نمیشه و ما آدمها بین خودمون هم این داستانو داریم.
مثلا اگه یه نفر از آشناها و یا اعضای خانوادمون بخاد با درآوردن شکلک توسط ارکان مختلف صورتش ما رو بخندونه با اشتیاق بهش نگاه میکنیم و از ته قلب به حرکاتی که انجام میده میخندیم. اما اگه تصادفا همین حرکتو از یه گروه دیگه از آدما که نمیشناسیمشون ببینیم به احتمال غریب به یقین بهشون انگ دیوانگی و خل و چلی میچسبونیم.
حالا اگه ازشون یه کدورتی هم داشته باشیم که دیگه واااویلااا!
حتی این موضوع به اینجام ختم نمیشه و گاهی قضاوت ما حتی از این هم سطح پایینتره.
خب من چی کار کنم که خسته شدی؟ یه خورده دیگه صبر کن الآن تموم میشه دیگه!
آره. داشتم میگفتم.
یه وقتایی ما از قیافه ی طرف مقابلمون خوشمون نمیاد! باور کنید دوستان عزیز انسان در انتخاب قیافش کوچکترین نقشی نداره.
بسیاااار شنیدم که در مورد انسانهای خوب فقط چون قیافه ی تو دل برویی ندارند قضاوتهای بدی میشه.
کلا این قضاوت بر اساس موقعیت خیلی عجیب امروز مشغولم کرده بود.
طوری که حتی کارم به دماغ تمیز کردنم کشید.
الآن من دقیقا عاششششق اون لحظه ایم که داری به هم خوردن حالتو نشون میدی.
خوشحال میشم نظرتونو در مورد قضاوت بر اساس موقعیت بدونم.
به قول دوستم: (مجتبی) دوستتون دارم. بیشتر از دیروز کمتر از فردا.

December 13, 2014 at 2:17aM

امیدوارم لحظات خوشی رو توی کافیشاپ این هفته با هم و در کنار هم بگذرونیم.

ضمنا از سیروس شکاری عزیز و دوست داشتنی که مبتکر پستهای قهوه خونه هم حساب میشن میخام که بیان و دلیل دلخوری احتمالیشون رو بگن تا شاید بتونیم یه کاریش بکنیم و قضیه به خوبی حل بشه.

هیچ وقت رفتن و ول کردن راه مناسبی نبوده و نیست.

خب دیگه. راحت باشید. از خودتون پذیرایی کنید.

تو کامنتا میبینمتون.

درباره مسعود

مسعودِ ملایی هستم. نابینای کامل، متولدِ بیستُ یِکُمِ شهریورماهِ سالِ 1373. طرفدارِ پَر و پا قرصِ تیمِ بارسلونای اسپانیا، علاقه مندِ شدید به والیبال، و معمولا شاااد و پر انرژی. به نِویسَندِگیم توی وبسایتِ محله ی نابینایان (گوش کن) افتخار میکنم. تلاش میکنم در ضمینه ی موبایل روز به روز دانسته هامُ بیشتر کنم. و خوشحال میشم اگه کاری برای کسی از دستم بر بیاد.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1,103 Responses to به قهوه خانه ی پنجم محله ی نابینایان، خوش آمدید!

  1. 1001
    مسعود says:

    پنجاه و پونصد ریال خخخ.

  2. 1002
    آریا says:

    بعضی وقتا سکوت میکنی
    چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی
    بعضی وقتا سکوت میکنی
    چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری …
    گاه سکوت یه اعتراضه
    گاهی هم انتظار …
    اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
    هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که
    تووجودت داری توصیف کنه…

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  3. 1003
    علیرضا ایزدی says:

    خانم نخودی واقعا شرمنده میکنین. والا میدونم کمه ولی چیکار کنم؟ نمیتونم ترک کنم! الآن میرم درس سه و پنج رو هم میخونم و برمیگردم. آره با این وضعیت فردا کلاهم پس معرکست!

  4. 1004
    پریسیما says:

    در حقیقت کامنت هزارم متعلق به حضرت پریسیما خانمه به قول یکی از دوستان

  5. 1005
    مسعود says:

    فِک کَردی!
    واقعا فکر میکنی من میذارم چیزی تو یخچال بمونه عمویی!
    با اجازه ی همگی فرت شد!

  6. 1006
    پریسیما says:

    لایک آقا آریا لااایک

  7. 1007
    پریسیما says:

    نه آقای چشمه با خودش برده بودش الآن تحویلم داد آقا مسعود خخخ
    خیال کردید عمو منو بی ناهار میذارن نهههه

  8. 1008
    محمدرضا چشمه says:

    و چون کامنت هزارم خطاب به حضرت چشمه میباشد پس افتخارش هم بین هردوی ما تقسیم میشه.

  9. 1009
    مسعود says:

    آریا مرسی.
    خععععلی قشنگ بوووود.
    دمت بیابان کالاهاری.

  10. 1010
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! رسیدم به کامنت نخودی که به پریسا میگه:‏ فقط صد سال اولش سخته،‏ راستی یک ساعت پیش معاون اجرایی دبیرستان اومد و من به طبقه ی بالا منتقل شدم و دیگه از روی تخت لمیدنم خبری نیست،‏ اینجا هم تاحالا یه گرفوت و یه سیب و یه تامسون بزرگ زدم به بدن!‏

  11. 1011
    علیرضا ایزدی says:

    ضمن لایک کامنت آقای آریا، خواهش میکنم حق بنده رو پایمال نکنید! کامنت هزارم مال من بود! من وقتی کامنت فرستادم کامنتها شدن هزااااار تا! خب برم دیگه بخونم.

  12. 1012

    مسعود راستی اونی که دیشب بهت گفتمو تونستی دیشب پیدا کنی آیا؟
    میگم پریسا این انارها رو دون کردی، یه کم از این پرده ها که توی انار دونه ها رو نگه میدارن هم بده باهاش بخوریم میگن کلی خاصیت داره.
    مسعود اون نمک و گلپر رو بده تکخور.

  13. 1013
    پریسیما says:

    باشه قبول مشترکاً هزارم شدیم خخخ

  14. 1014
    محمدرضا چشمه says:

    ای ول مسعود امانتدار.

  15. 1015
    آریا says:

    ممنونم . خواهش میکنم دوستان

  16. 1016
    پریسیما says:

    امانتدار چیه؟ همه رو خورده
    اگه شما خودتون سهممو نگه نمیداشتید که الان اینم فرتیده بود

  17. 1017
    مسعود says:

    شهروز نه. یعنی باور کن خیلی گشتم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم.
    خخخخخخ عمویی. دیگه گرسنگیه دیگه!
    مسعود گرسنه هم که خدا رو بنده نیست خخخخخ.
    این است مرغابیخور ملی.

  18. 1018
    پریسیما says:

    آخه میزبانم این همه شکم مو میشه؟

  19. 1019
    محمدرضا چشمه says:

    شهروز، خوش گذشت اونجا؟
    عسل مسل بود اونجا؟
    چیکار میکار کردی اونجا؟
    یالا توضیح بده چه خبر بود اونجا؟

  20. 1020

    راستی درباره ی موضوع قهوه خونه بگم.
    اول این که من این نوشته رو توی فیسبوکت خونده بودم.
    ولی به نظر من خیلی از این پرخاشگریها و مشکلات دلیلش سخت شدن زندگیهاست.
    مشکلات اقتصادی، تقریبً گریبان همه ی ما رو گرفته و مشکلاتی که در کنارش برامون به خاطر مشکلات اقتصادی به وجود میاد، باعث شده دیگه اون روحیه ی سابق رو نداشته باشیم.
    یکی از نشانه هاش هم کمتر دور هم جمع شدن خانواده هاست.
    شاید اینترنت یکی از دلایلش باشه.
    ولی الآن یه خانواده اگر بخواد اقوامش رو مهمون کنه، هزینه ی زیادی رو باید تقبل کنه.
    پس این کار رو نمیکنه، و خودش هم جایی نمیره که بعدً دیگران ازش توقع داشته باشن.
    الآن دیگه برای زنده موندن داریم تلاش میکنیم نه زندگی کردن.

  21. 1021
    پریسیما says:

    با شهروز موافقم

  22. 1022
    مسعود says:

    ولی بازم میگردم حتما.
    یه دوستیم دارم که الآن تازه یادش افتادم.
    منبع اینجور چیزاست.
    از اونم میپرسم.
    اگه پیدا کردم که حتما زودی بِهِت میرسونم.
    اگه هم نشد که پیشاپیش شدیدا شرمندم.

  23. 1023

    نه عمو.
    عسلا رو بقیه خوردن به من نرسید خخخ.

  24. 1024
    محمدرضا چشمه says:

    دقیقا شاهد بارزش هم غیبت 19 ساعته شهروز در قهوه خونه هستش.

  25. 1025
    مسعود says:

    لایک شهروز. لااااااییییییکککک.

  26. 1026
    پریسا says:

    آره دون کردم. دعوا نکنید به همه می رسه. جناب عدسی نخودی نوید آسونی100سال دوم رو به من نداد که! به پری سیما داد. راستی منتظرم ایمیل هاتون بیاد.

  27. 1027
    آریا says:

    این روز ها خیلی ها زندگی نمی کنند!
    فقط ادامه می دهن

  28. 1028
    محمدرضا چشمه says:

    بچه ها فرامرز آنلاین شد.
    احتمالا شاید اینجا هم پیداش بشه.

  29. 1029
    مسعود says:

    ایول ایول ایول!
    اول من.
    به من سفارشی بده هااااا!
    پر ملات.
    دَمِت گَررررررررم.

  30. 1030

    خواندن این کامنت برای مدیران ممنوع است.
    بچه ها کلیدو کش رفتم. سعید و مجتبی هم در به در دارن دنبالش میگردن.
    برای همینه که نیستن.

  31. 1031
    نخودی says:

    بچه ها من ديگه كم كم برم….
    شب همگي خوش و خواب هاي صورتي و شيرين ببينيد …. البته از نوع صادقه اش …..

    و اين هم به عنوان حسن ختام از طرف من:

    قضاوت می کنی از روی بی رحمی،
    ندیدی راه ناهموار،
    نپوشیدی تو این کفشم
    ببینی من چه ها دیدم.
    فقط گفتی توخوشبختی ،
    ندیدی درد دل هایم ،
    ندیدی این دل بیمار ،
    ندیدی این کمر تانیمه ام خم شد
    ولی من ایستادم تابگویم من چه خوشبختم .
    اگر من برزمین خوردم
    ،صدا کردم خداوند زمین وآسمانها را ،
    قسم دادم به آن مهرش که گردد راه ما هموار،
    ولی حالا توبرمن بخل می ورزی
    و می گویی توخوشبختی.
    برو آن راه ناهموار ،
    بکش آن درد بی درمان ،
    ز بعدآن قضاوت کن

  32. 1032
    محمدرضا چشمه says:

    شهروز، چون تو 19 ساعت دیر آمدی تا هفت شب فردا کرکره رو پایین نکش و جبران مافات کن.

  33. 1033
    آریا says:

    بدرود بانو نخودی

  34. 1034
    پریسیما says:

    شبت شیک نخودی عزیز مرسی قشنگ بود

  35. 1035
    محمدرضا چشمه says:

    شب خوش بانو.

  36. 1036
    آریا says:

    مرگ یک بار رخ نمیدهد…
    زیرا همه ی ما هر روز چند بار میمیریم…
    هر بار که با آرزوها٬ علایق و پیوندهای خود وداع می کنیم
    میمیریم…!

  37. 1037

    مسعود تا فردا صبح میتونی بهم خبر بدی آیا؟

  38. 1038
    ملیسا says:

    زیبا بود نخودی جووونم،
    شبت شیک شیکان،شبت ناناز،خدافسی

  39. 1039
    محمدرضا چشمه says:

    بچه ها من دیگه باید برم.
    از زحمات مسعود داداش بسیار ممنونم و به نوبه خودم از حضور دوستای عزیزم بسیار خوشحالم.
    شب و روز همگی زیبا و خوش.

  40. 1040
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من بیشتر کامنتهارو خونده ام و حالا دارم پنج هزار تومن های دوم شهروز سوسول را میخونم! ‏

  41. 1041
    آریا says:

    خدا نگه دارت عمو

  42. 1042

    وردپرس خدا خوشش نمیآد منو اذیت میکنی بابا بزار راحت باشم! این وردپرس این دو روز با من لج کرده نمیزاره من بکامنتم قشنگ

  43. 1043
    پریسیما says:

    شبتون شیک رویاهاتون عسل آقای چشمه

  44. 1044

    مهدی مشکل وردپرس نیست.
    مشکل اینه که مرغابی منو خوردی.
    وایستااااااا حقتو میذارم کف دستت.

  45. 1045

    بچه ها جدی کسی ی کلید پیدا نکرده؟
    تک بود. به سر‌سوییچی هم نزده بودمش.
    کسی کلید ندیده.
    آقا هرکی پیدا کرد بیاد دفتر محله تحویل بده.
    دم‌تون گرم.

  46. 1046
    ملیسا says:

    شبت پر ستاره عمویی

  47. 1047

    من که ندیدم.
    کلید چی؟ کجا؟

  48. 1048
    پریسیما says:

    ببین مجتبی من میدونم دست کیه ولی اگه بهت بگم تو باید بهم ویرایش متنهای خودمو بدی
    ببین دست شهروزه خخخ
    الفراااار

  49. 1049

    کلید در قهوه‌خونه دیگه!
    یکی دست مسعود بود یکی هم به تابلوی کلید های دفتر مدیریت نصب بود که حالا نیستش.
    انگاری که آب شده رفته توی نون، سگ خوردتش!
    هرچی میگردم نیست که نیست.

  50. 1050

    پریسیما انتظار نداشتم واسه خاطر ی ویرایش ناقابل دروغ بگی!
    بابا شهروز از خودمونه. از این کارها نمیکنه.
    تو مطمئنی اشتباه نمیکنی پریسیما؟

  51. 1051
    پریسیما says:

    مجتبی دست شهروزه خب اخبارو یه بار میگن دیگه

  52. 1052
    پریسیما says:

    پریسیما دروغو دوست نداره

  53. 1053

    باشه پریسیما.
    اینطوریه؟
    لا اقل اول چیزی که خواستی رو میگرفتی بعد میفروختی.
    الآن دیگه عمرً مجتبی به تو ویرایش بده.

  54. 1054
    پریسیما says:

    بابا نفروختمت که
    حقیقتو گفتم دیگه خخخ

  55. 1055
    پریسیما says:

    باشه نده خودتون مجبور میشید بیفتید دنبالم اشتباهات منو اصلاح کنید حرفی نیست

  56. 1056

    شهروووووز؟
    بیا اینجا ببینم عمو.
    این پریسیما چی میگه!
    تو برداشتی؟
    خودتو اون راه نزن.
    کلیدو میگم. چی نداره که!
    دارم باهات حرف میزنم.
    سرتو بگیر بالا. جواب منو بده.
    بنداز اونور این گوشی کوفتیتو.
    دارم میگم تو برداشتی؟
    ردش کن بیاد.
    نبینم از این کارها بکنیها!
    تازه شنیدم مزایده هم گذاشتی واسش. آره؟ آره؟
    این گوشت سرخ شد ولی شیطونی کنی اون گوشتم مث این اینقدر میپیچونم که کور هستی کر هم بشی.
    حالا گفته باشم!
    بابا ما مثلا اعتماد کردیم.
    اینجا هم رشوه؟
    اینجا هم فساد اداری؟
    دزدی؟
    عجب!
    بیا و ویرایشگرش کن! اینم مزد دستت!

  57. 1057

    آهان، که اینطور شهروز بخاطر این که مرغابی تو را خوردم حالا به وردپرس میگی کامنتام را تعید نکنه، بیا اینم مرغابیت چقدر هم شکم گنده ای من از کتک میترسم بچه ها یکی کمک کنه، شهروز میخاد منو بزنه کمک یکی پخش کنه بره اون ور

  58. 1058

    به دلیل زیر سؤال رفتن اعتبارم، عمرً اگر بذارم یه کامنت از ساعت دوازده رد بشهههههه.

  59. 1059
    پریسیما says:

    دوستان من میرم بخوابم
    شبتون شیک

  60. 1060

    شب خودت شیک پریسیما

  61. 1061

    خب من کلیدو برداشتم درو ببندم دیگهههه.
    خواستم بچه ها رو امتحان کنم.
    به جز مسعود هیچ کس حاضر به دادن رشوه نشد.
    برو اعدامش کن.

  62. 1062

    شهروز پخخ.
    چیکارش داری بچه رو. تو به جای اینکه به این مهدی گیر بدی، اگه راست میگی با اون دوست شمالیمون در بیفت تا بگمت ی کیلو کره از چند من ماست تشکیل میشه!

  63. 1063

    بچه ها به کسی نگیدا کلید عمو مجتبی را خودم قاپیدمش، شتر دیدید ندیدید، شیرفهم شد آیآ؟

  64. 1064

    مسعووووود…
    مجوز که نداری سردر کافت، رشوه هم که میدی، آخه من چیکارت کنم؟
    خودت بگو.

  65. 1065

    ای مهدی کچل.
    مجتبی این مهدی جیبمو زد بگیرشششش.

  66. 1066
    عدسی بشاشadasi says:

    درود و هزاران درود! مهم و خیلی مهم-شنیدید که سعید با پژو تصادوف کرده و مردس،‏ البته ‏2‏ آبان ‏92‏ واقعا با پژو تصادف کرد و خاطره ی جالبی باقی گذاشت،‏ باور کنید که سعید درفشیان مردس! راستی من دارم کامنت پریسا که پرسیده هفته آینده کافه باکیه را میخونم!‏

  67. 1067
    آریا says:

    دوستان عزیز
    من میرم یه خورده نا خوش احوالم
    ببخشید که نتونستم تا آخرش باشم
    خدا نگهدارتون

  68. 1068
    علیرضا ایزدی says:

    میگم مهدی یه کم جیبهات رو بگرد شاید من از تو جیبت برش داشته باشم که فردا صبح بتونم کامنت بذارم.

  69. 1069
    علیرضا ایزدی says:

    انشا الله که حالتون خوب بشه جناب آریا. خدا به همراهتون. شبتون خوش.

  70. 1070
    پریسا says:

    مثل اینکه دم آخری محله دلش بپر بپر می خواد که هی می پره. جا موندم خدا!

  71. 1071
    علیرضا ایزدی says:

    بله. انرژیش واسه امروز زیاد اومده دوست داره فعالیت کنه! حالا بپر بالا بپپر پایین بپپپر بالا بپپپپر پایین.

  72. 1072
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب من تا 966 را بطور کامل خوندم و این 20دقیقه پایانی را فقط مینویسم، راستی پاسخ چیستان کاظمیان را ندیدم، آن چیست که هم در گوش و هم در چشم وجود دارد ولی در دهان وجود ندارد؟!

  73. 1073
    علیرضا ایزدی says:

    حرف شین؟ کوه استعدادم من!

  74. 1074
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! راستی جواب مجتبی هم درست بود و من میدانستم ولی فرصت نداشتم که به خوبی مجتبی توضیح دهم!

  75. 1075

    خخخ در قهوه خونه ساعت 12 گومبی صدا میکنه ولی من امروز برام زود گذشت، نمیدونم چرا، احساس میکنم زوده هنوز!

  76. 1076
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! کلاسهای روان شناسی طاها هم بسیار عالی بود!‏

  77. 1077
    پریسا says:

    فقط6دقیقه دیگه مونده و من همچنان جا می مونم.

  78. 1078
    رعد بارانی says:

    حال الانم یه جور خاصی هست . یه حالتی بین خوشی و ناخوشی .. یه حالتی که نمی تونم دقیقا بگم حالم الان خوبه یا بد .. خوابم نمی آید .. نمی خواهم بخوابم .. امشب از آن شب هاي مطلوب و دلنشینی است که دلم می خواهد تا صبح بیدار بمونم ، آهنگ گوش بدم و تق تق انگشتام رو روی کیبرد بکوبم و هی بنویسم .. هی بنویسم و هی بنویسم و هی لحظه ها کش بیاد .. و من مدام خاطراتم رو با گوشکنیای عزیزم مرور کنم .. مدام
    شماهارو رو تو ذهنم ورق بزنم .. می دونم چیزایی زیادی هست که هنوز نمی دونم … فقط بعضیاتونو شناختم ولی هیچ کدومتونو از نزدیک ندیدم . خب من اسیر چشمهایم هستم. دیگه دارم امیدمو از دست میدم . خانم کاظمیان من از بس به خودم امید دادم خسته شدم.

  79. 1079
    مادر بزرگمهر says:

    خوب دوستان شبتون خوش از آقا مسعود هم برای پذیرایی خوبشون تشکر میکنم ان شائ الله که هفته ی خوبی داشته باشیم

  80. 1080
    پریسا says:

    ای بابا تا محله پریده بود1عالمه آدم رفتن که! بچه هایی که رفتید و اون هایی که هستید اگر نوبت کامنت بهم نرسید همگی ایام به کامتون

  81. 1081
    پریسا says:

    از دست این اختلاف تعداد!

  82. 1082
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من دارم با دوتا گوشی مینویسم،‏ راستی کسی جواب کامنتهای منو نداده و این نشانه ی چیه؟! خودم بگم یا اجازه بدهم شما بگید؟!‏

  83. 1083

    سلام من دقیقه 90 اومدم هاهاها

  84. 1084
    پریسا says:

    دقیقا7تاست

  85. 1085
    پریسا says:

    من جواب دادم جناب عدسی

  86. 1086
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! مجتبی زود باش آژانس بگیر و برو اصفهان کتکتو نوش جان کن و برگرد تا ما تا صبح شیطنت کنیم، چون سعید مرده و نیست که در قهوه خونه را ببندد!

  87. 1087

    من نبودم چه خبرا

  88. 1088

    منم دیگه خدافظی میکنم.
    کسی جا نمونه دارم درو میبندماااااا!
    همگی خوش باشید.

  89. 1089
    پریسا says:

    بچه ها خوش گذشت. ممنون مسعود!

  90. 1090
    اصغر says:

    بچه ها همهگی خسته نباشید. روز خوبی بود اگرچه من نتونستم طوری که دلم میخواست حضور داشته باشم. به همین خاطر هم از مسعود عزیز عذر میخوام . خداحافظ

  91. 1091
    علیرضا ایزدی says:

    من هم جواب دادم جناب عدسی. پس دیگه لازم نیست! شب همگی خوش دوستان.

  92. 1092
    پریسا says:

    بچه ها اگر این ثبت شد همگی یوهو!

  93. 1093
    هادی عباسی says:

    خدا حافظ دوستان تا قهوه خونه هفته آینده
    آخرین کامنت امشب هم از آن من بشه
    از قهوه چی این هفته هم بخاطر پذیرایی گرمشون تشکر می کنم.

  94. 1094
    پریسا says:

    آی صبر کنید من هم بیام!