بزرگنمایی درباره آمدن آرش برهانی به مدرسه گلستان

با سلام و وقت خوش به همه بچه محلای خودم
من از اول مهر کارم توی مدرسه گلستان 1 شروع شد. اون جا یه مدرسه استثنایی هست که دانشآموز نابینا هم داره سه تا معلمم داره که به نابیناها درس میدن. یکی من ییکی مسعود حسنی و دیگری آقای لطفی حدود یک هفته پیش بود که دیدم بچهها میگن آرش برهانی اومده من اولش باور نکردم بعد فهمیدم که واقعیت داره من و مسعود توی کلاس بودیم بچهها هی میگفتن ” آقا میشه بریم آرش برهانی رو ببینیم ” مسعود گفت: ” نه خودش میاد اینجا ” اما چند دقیقه گذشت و فهمیدیم که آرش رفته. به نظرم کارش جالب بود اما این اومدن بدون اینکه بخواد بچه هارو ببینه به نظرم ارزش کارشو خیلی آورد پایین. بعد جواد گفت که رفتم و باهاش حرف زدم و یه انتقادایی هم ازش کردم. فرداش شنیدیم که این مطلبو تو روزنامه تیم چاپ کردن. بعد از دو سه روز شنیدم که توی همشهری هم رفته. من گفتم مهم این نیست که اینو نوشتن و عکس جوادو که با آرش گرفته رو هم گذاشتن. مهم اینه که چی گفتن و این مطلبو چطوری مطرح کردن. این شد که تصمیم گرفتم برم تو اینترنت ببینم چه خبره. سرچ کردم و دیدم، تو روزنامههای دیگه مثل مشرق نیوز جام جم ورزشی و یکی دوتا روزنامه دیگه هم این خبر رفته اما چطور:
روز گذشته دانش آموزان آموزشگاه استثنایی گلستان اسلام شهر برای دقایقی از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و این بهترین لحظاتی بود که از نگاه آقای گل آبی‌ها می‌شد به ثبت رساند. آرش برهانی قصد داشت هر طور شده دل هواداری را شاد کند. به همین دلیل از سرپرست تیم اجازه گرفت تا پیش از تمرین بعدازظهر راهی مدرسه‌ای شود که در آن عشق به زندگی موج می زند. کمی آن طرف تر از پایتخت پر از دود و ترافیک، بچه‌های یک مدرسه لباس‌های ورزشیشان را پوشیده بودند و انتظار ورودش را می کشیدند.
داستان از یک نامه آغاز شده بود.. دل نوشته ای پر از درد و عشق.
بهنام “به ظاهر کم توان”، در باطن قلبش برای بازیکنی می تپید که سال‌ها برای آبی‌ها گل زده و میلیون ها هوادارش را شاد کرده است. بهنام ملکی یکی از آن هواداران پرشمار مهاجم آبی ها بود که آرزویی در دل داشت؛ بهنام در نامه اش نوشته بود بزرگترین آرزویش دیدن آرش آقای گل است.
برهانی استقلالی ها هم به این درخواست، نه نگفت تا لبخند را بر لبان بهنام دوست داشتنی و دوستانش بنشاند.
به این ترتیب روز گذشته بهنام قصه ما به آرزویش رسید تا آرش بگوید: خیلی خوشحالم که به اینجا آمدم. من گل کم نزده‌ام. از دربی‌ها گرفته تا بازی‌های ملی و دیدارهای سرنوشت ساز. با این حال امروز کنار بهنام و دوستانش احساس می کنم دوباره متولد شدم. خنده هایشان به صد “شادی بعد از گل” می ارزد. دوران قهرمانی هر بازیکنی تمام شدنی است اما آنچه به جای می ماند لحظات شادی است که می توان برای یکدیگر خلق کرد.
** آقا معلم روشن دل و نقد آرش
قابل تأمل است. کمی آن طرف تر از ما، معلمانی هستند که در شرایط سخت و علی‌رغم مشکلات جسمی به شاگردانشان درس انسانیت می دهند آن وقت ما چنان‌که باید، قدر زندگی را نمی دانیم.
آموزشگاه استثنایی گلستان، هم دانش آموز ناشنوا داشت و هم بچه هایی که دچار سندرم بودند. یکی از کسانی که با این بچه ها روزگار می گذراند جواد لطفی است. معلم نابینایی که بهتر از خیلی‌ها فوتبال را می بیند!
” تا شنیدم آرش به مدرسه رسیده از طبقه بالا پایین آمدم. خوشحالم که مهاجم محجوب تیم ما به آموزشگاه آمده است”.
معلم روشن دل آموزشگاه چند لحظه بعد جملاتی را در نقد فنی آقای گل آبی ها مطرح می کند که تعجب خود آرش را هم بر می‌انگیزد: آرش جان چرا در بازی هایت فرازو نشیب زیادی داری؟
آرش هم که از تعجب هاج و واج مانده می‌پرسد: مگر شما بازی‌های مرا می بینید؟
آموزگار تمام فوتبالی پاسخ می دهد: نیازی به دیدن نیست من گزارش تمام بازی‌ها را از رادیو گوش می‌کنم. وقتی زیاد صاحب توپ نمی‌شوی متوجه می شوم روی فرم نیستی، یا گرفتار مدافعان حریف شده ای.
برهانی هم جواب می‌دهد: در خیلی از مواقع کادر فنی وظایفی را برایم تعریف می کند که معطوف به گلزنی نیست. مثلا در همین بازی اخیر مقابل سپاهان من باید در جناح چپ زمین به امور تدافعی هم می پرداختم. با این حال انتقادتان را آویزه گوشم قرار می دهم.
** سلام مرا به کاپیتان جواد برسان
سورپرایز دوم آقا معلم خوش ذوق برای آرش طرح این پرسش است؟” چه خبر از کاپیتان جواد. دلم لک زده برای بازی‌هایش”.
مهاجم محجوب آبی ها مثل سایرین تصور می کند منظور آقا معلم، جواد نکونام کاپیتان تیم ملی است که نیم فصل دوم سال قبل از استقلال جدا شد. به همین دلیل آموزگار روشن دل توضیح بیشتری می دهد: “منظورم کاپیتان جواد زرینچه است. آقا جواد نبود آمریکا را در دیدارهای جام جهانی شکست نداده بودیم. کاش ایشان را هم به آموزشگاه آورده بودی.”
** 2 شماره 9 استقلالی
آرش برای اینکه روز خوبش را بهتر به پایان برساند در انتهای دیدارش از بر و بچه های خوب آموزشگاه گلستان دو تا از پیراهن‌هایش را به بهنام و آقا معلم هدیه می‌دهد. بهنام ابتدا شوکه شده و باورش نمی شود پیراهن بازیکن محبوبش را دریافت می‌کند؛ اما بعد از فرط شادی در پوست خود نمی گنجد و باورش می شود که اتفاقی که برایش افتاده واقعی است.
آرش هم در صحنه ثبت عکس مثل کسانی که برای عقد قرارداد جدید با مدیر عامل باشگاه عکس می گیرند به شوخی می گوید: “خب بهنام جان از حالا تو مهاجم شماره 9 استقلالی ؛ تبریک میگویم”
من هم تو همین سه تا در جواب این خبر مطلب زیرو نوشتم. بخونید و نظرتونو در این باره بگید.
سلام
همکار آقای لطفی در مدرسه گلستان 1 هستم. من هم از آمدن آقای آرش برهانی به مدرسهمان غافلگیر شدم. اما واقعیتهایی هست که ناگزیرم آنها را بنویسم و اگر کسی گمان کرد ایشان را خراب کنم میتواند برای من ایمیل بفرستد montakhabyeganeh@gmail.com یا به مدرسه بیایند تا همکارانم هم واقعیت را برایشان توضیح دهند. نه، آرش برای دیدن بچههای مدرسه ما و نه بچههایی که داشتند فوتبال بازی میکردند به استقبال ایشان. آمده بودند. آرش برهانی وسط یک زنگ آمدند که اتفاقاً برنامه درسی یک کلاس ورزش بود و دانشآموزان آن کلاس این شانس را داشتند که ایشان را ببینند.
اما آرش به دفتر رفت و هر معلمی که خبردار شد به دیدنش رفت و هرکه خبردار نشد یا علاقه ای نداشت نرفت. ما این توقع را از ایشان داشتیم که به کلاسها سر بزنند و بگذارند این بچه ها که ادعا شده آرش برای دیدنشان آمده چند لحظه او را ببینند. اتفاقاً کلاس آقای لطفی، من و همکار دیگرمان در طبقه پایین مدرسه گلستان هست و بچهها میخواستند بروند ایشان را ببینند که همکار ما اجازه نداد و گفت که ” خودش میاد اینجا ” که متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاد
فرض کنیم که وقت این اجازه را به ایشان نداد که همه بچه ها را ببیند. اما اگر چنین بود، اولا چرا در هر خبرگزاری که این مطلب درج شده همینطور مطرح شده. دوما مگر نمیشد هماهنگ کرد و ایشان زنگ تفریح بیایند. تا همه بچهها در حیات مدرسه باشند و ایشان را برای چند دقیقه ببینند؟

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در اجتماعی, اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, ورزش ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to بزرگنمایی درباره آمدن آرش برهانی به مدرسه گلستان

  1. 1
    محمد رضا خوشی says:

    من اولین نفری هستم که این پست را میپسندم و اولین بازدید کننده این پست و اولین کامنت، و اولین نفری هستم که این دروغ پراکنی را محکوم میکنم و برای رسانه های ایران ،هم روزنامه ،هم رادیو ،هم تلیویزیون ،نگرانم که اهل دروغ زاده شده اند ،بعد میان میگن کاری با ماهواره نداشته باشین ،وقتی که از داخل خبر را دروغین منتشر میکنن دیگه از بیگانه چه حکایتیست. خیلی وقتیست مستند دروغین هستیم دروغ،میفهمی؟ دروغ. برادر من.

  2. 2
    محمدرضا چشمه says:

    سلام عباس.
    جز خوردن تاسف و خوردن غصه چه کاری میشه کرد؟

  3. 3
    عباس یگانه says:

    سلام.
    چقدر کم استقبال شد. دلم میخواست همه نابینایان و حتی افراد عادی این را بدانند.
    آقای چشمه غیر از تأسف میتوانیم این واقعیت را تا جایی که راه دارد منتشر کنیم.
    همانطور که من این کار را کرده ام. نظر من در مشرقنیوز منتشر شده
    http://www.mashreghnews.ir/fa/news/385860/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1#comments
    برای همشهری هم فرستادم که مثل این که برای خودشان میرود و خوانندگان نمیتوانند بخوانند. برای سایت دیگری هم فرستادم که برایم ایمیل فرستادند که مطلبتان غیر قابل انتشار است.
    ممنون از توجهتون.

  4. 4
    مهدی ترخانه says:

    سلام عباس,
    بسیار ناراحت شدم.
    چون واقعا میدونم تو دل اون بچه های معصوم چی گذشته.
    منم جای تو بودم از این که جلوی دیدن اونا رو گرفتم, ناراحت میشدم.از این بگذریم که روزنامه ها فقط دنبال پر و بال دادن به حواشی و تیراژ خودشون هستند.
    ببینم مدیریتی پشت این قضیه نبود؟
    آیا تحقیق کردی ببینی این مسئله رو با خود آرش و سایتش بتونی درمیان بزاری؟ نفس این کار پسندیده بود ولی میتونست خیلی نتیجه بهتری داشته باشه.با مطبوعات زرد که کاری نمیشه کرد که کارشان شایعه پردازیست, ولی از آرش انتظار میرفت که حداقل درخواست میکرد تا با همه بچه ها دیدار کنه.مطمئنی که هماهنگی مدیر مدرسه نبوده؟
    بازم اگر سایت برهانی رو بزاری میتونند بچه ها بهش برسونند.
    منم باهات هم نظرم.

  5. 5
    عباس یگانه says:

    سلام مهدیممنون از حمایتت.
    دیشب-پریشب به وبلاگش سر زدم ندیدم جایی رو که بتونم براش پیام بفرستم. دوباره میرم دقیقتر نگاه کنم ببینم امید که بتونم، پیدا کنم
    در مورد مدیریت هم متوجه منظورت نشدم. اگه میخای بگی میتونست با آرش برهانی هماهنگ کنه که زنگ تفریح بیاد تا همه بچهها ببیننش اما اگه میخای بگی، این وسط دخالت یا سوء نیتی داشته باشه، فکر نکنم.

  6. 6

    سلام.
    من این پست رو توی فیسبوک منتشر کردم.
    امیدوارم بازتاب خوبی داشته باشه.
    ممنون.

  7. 7
    بانو says:

    سلام بر جناب يگانه محترم…..
    واقعاً كه …. فقط مي‌تونم متأسف باشم….
    البته اين دسته انسانهاي مهم از بس خودشون برا خودشون مهم هستند اين روحيه و اخلاق رو دارند ….
    ايشون به هدفشون كه بازتاب كار خيرشون در روزنامه ها و مجلات بوده رسيدند بقيه اش و شكلش چه اهميتي داره آيا؟
    اصلاً خوب شد كه دانشآموزان شما افتخار ديدارشون رو به اوشون ندادند ….

    • 7.1
      عباس یگانه says:

      سلام بانو.ِِِِِِ والا نمیدونم.
      این که میگین درسته. ولی با این که تأییدش نمیکنم، میگم اونا سرشون شلوغه. کارشون زیاده و از همه مهمتر این که همونطور که مهدی گفت، شاید تقصیر از مدیر مدرسه باشه.
      مدرسه ما مدرسه کمتواناس که سه تا کلاس نابینایان هم داره.
      ممنون

دیدگاهتان را بنویسید