خاطره ای از ماشین سنگین, و خواهش کاپیتان کشتی

درود بر هم محلی های خوب توی کل ایران. دوستان خاطره ای از پدرم, و سفری که بر حسب کارش,یعنی رانندگی ماشین سنگین داشت , برایتان تعریف کنم. همون طور که تو شناسنامه ام نوشتم کار من و پدرم, رانندگی بوده که فرقی که داشت اون راننده کامیون بود. و من کمی اتو کشیده تر, به شرکت واحد رفتم و استخدام رسمی شدم و چند سال قبل یک اتوبوس خصوصی گرفتم و باز خرید کردم. ولی از روزی که یادم هست پدرم با کامیون به کل ایران سفر میکرد, و شاید به جرات بگویم محل و خیابانی در ایران نباشد که خاطره ای از آن برای ما نگفته باشد. در خیلی از این سفرها هم ما را میبرد.

مشکلی که داشت, اصلا اعتقادی به نو بودن و ظرفیت کامیون و از این مسایل نداشت, که همین مسئله باعث خرابی های متعدد میشد که یکی  از آنها وقتی که به کیش سفر کرده بود پیش آمد.

طبق معمول بار سنگینی زد به مقصد جزیره کیش. در اینجا باید بگویم که در ماشین های سنگین اکثر بار ها و کرایه های مربوطه بستگی به وزن و به اصطلاح تناژ بار دارد ولی بعضی وقتها باری که بارنامه میشه فله ای نیست و راننده نمی تواند آنرا کم یا زیاد بارگیری کند و مثلا گندم یا کیسه های برنج نیست, و کل بار یکجا و مربوط به یک آدرس است. یادم می آید که استارت ماشین چند وقتی بود بگیر نگیر داشت و بازی در میآورد.وقتی ماشین روشن باشد شما از اینجا تا هر کجای ایران, اگر ماشین را خاموش نکنی, مشکلی پیش نمی آد ولی وقتی خاموش بشه. میتونید تصور کنید که 10 تن یعنی ده هزار کیلو حد اقل وزن خالی یک کامیون هستش. این رو با حدود هجده  تن بار داخل ماشین جمع ببندید. نزدیک به , یا دقیق تر سی هزار کیلو.

به سلامتی سفر شروع شد و کرایه ای میلیونی در اون موقع پرداخت میشد. مقصد خود جزیره کیش بود. تا بندر عباس زمینی میشد رفت ولی فاصله دریایی رو باید با کشتی های بزرگ طی میکردند تا به خود جزیره برسند و بلعکس.

زمانی که به بندر عباس رسیده بود کشتی مربوطه کل ظرفیت خودش رو گرفته بود و ماشین ما با بد شانسی جزو آخرین ماشین ها بود و از بد شانسی دیگر در جزیره کیش میبایست به دلیل تنها درب خروجی, اولین ماشینی باشد که از کشتی خارج شود.تا تریلی های دیگر که دارای بار های ترانزیتی و گرانقیمت هستند, یکی یکی از کشتی در جزیره پیاده شوند. باید بگویم که بارگیری زمینی به جزیره به همین صورت است.
زمانی که کشتی پهلو میگیرد کاپیتان مشاهده میکند که هیچ تخلیه ای صورت نگرفته است. بیسیم زده و متوجه میشود که همانا استارت ماشین ما کار نمی کند و علیرغم هشدار و درخواست پدرم, ماموران کشتی اجازه روشن ماندن ماشین در حال حرکت کشتی را نداده اند و سر این موضوع هم بحث شده بود که حالا نتیجه این شد. هیچ تریلی ای نمی توانست از کنار ماشین ما رد شود و کل کشتی دعا گوی استارت ماشین ما بودند.همان طور که گفتم وزن بسیار زیاد خود ماشین, و محموله داخل آن و جای بد , فرصت هُل دادن را هم گرفته بود. پدرم هم میگفت که من به آنها گفتم که بگذارند ماشین روشن بماند. خلاصه کاپیتان خودش برای رفع مشکل شخصا به سر ماشین و کاپوت ما آمده بوده و در آخر هم یک ماشین از اسکله آمده و با طناب های خود کشتی کامیون رو کشید که با دو متر حرکت روشن شد و راه, پس از چند ساعت باز شد. کاپیتان خواهش میکرد که در موقع برگشت, از کشتی دیگری برای بازگشت به بندر عباس استفاده کند یا قبل ازهمه وارد شود که خودش تجربه ای بود.
از طرفی هم علیرغم اصرار ما, آنها برای یک سفر نیم ساعته, او را مجبور به خاموش کردن موتور کرده بودند و به حرفهایش توجه ای نکردند که باعث تاخیر طولانی کشتی شدند و از بد اقبال آخرین ماشینی بود که در کشتی بارگیری شد.علاوه بر سوغات سفر, یک طناب بسیار کلفت که با تعجب به پهنای ران پای من است نیز, که برای بکسل از آن استفاده شد به یادگار آورد که تا چند وقت پیش هم داشتیمش. حداقل میفهمم که وقتی در فیلم ها میگویند, طناب ها رو بکشید, منظورشون چه طنابی هستش.خخ
خوب دوستان خیلی وقت بود نبودم امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم . در ضمن من شغل اصلیم رانندگی هستش و در این مورد اگر تا حالا چیزی ننوشتم, گفتم شاید برای نابینا مناسب نباشه ولی اگر برای اطلاعات عمومی باشه شاید بد نباشه. ولی نظرم اینه که در مورد لوازم خانگی و انواع ابزار فنی, یا نکاتی در باب تعمیر و نگهداری اتومبیل فکر کنم دونستنش دور از لطف نباشه.
من خودم هر وقت با آژانس جایی میرم, با نکاتی که به راننده در مورد اشکالات وسیله اش بهش میگم,تعجبش رو بر می انگیزم. یا با تکیه بر شنوایی ام, که قبلا به اون توجه کمتری داشتم, میتوانم به عیب یابی هایی دست پیدا کنم که شاید با دیدن خالی خیلی سخت تر بود.پس به شما هم پیشنهاد میکنم خودتونو دست کم نگیرید.تا میتونید اطلاعات عمومی خودتونو بالا ببرید, تا بتونید اونو جایگزین کمبود در حس بینایی کنید.
در جایی خوندم که بزرگ ترین گناه اینه که از لطف اوستا کریم نا امید بشید.
از دست یابی به هیچ چیز نا امید نباشید و نشید.

درباره مهدی ترخانه

درود , مهدی ترخانه متولد تهران به تاریخ 1358 در فروردین ماه . تا سال 92 بینا بودم و راننده اتوبوس داخل شهری . در خادثه ای هولناک وقتی از پارکینگ با موتور برمیگشتم , تصادف کردم و پیشانیم ضربه سختی خورد و بر اثر خونریزی و نرسیدن دکتر ها , اعصاب بیناییم دچار کم خونی شد و با وجود چشم های سالم , دوران تاریکی شروع شد . به اندازه کافی در دو دنیا زندگی کردم و از دنیای بینایی تجربیات خوبی رو با خودم دارم . خیلی کارها رو امتحان کردم و دست به خیلی ریسک ها زدم و حالا که میبینم , اندازه یک آدم زنده درست و حسابی , دنیا رو گشتم و خدا رو شکر کمتر چیزی بوده که بهش نرسیدم . خیلی زود تن به ازدواج دادیم و حاصلش هم دو جواهر جفت به نام های آرین و آیدا هستند. که زندگی رو برام معنا میکنند و مرهم درد هام هستند . به گذشته که نگاه میکنم , میبینم هیچ گاه خداوند من رو تنها نگذاشت و همیشه و همه جا یاری ام کرده , با وجود اینکه انسان خشکه مذهبی نیستم و خدایم روبا قلبم میبینم , و می پرستمش . درست بیاد دارم روزی رو که برای اولین بار یک موتور قسطی خریدم و باهاش به کار مشغول شدم و شروع به کسب روزی حلال کردم تا زمانی که تصادف کردم از اتوبوس شخصی ام بر میگشتم . و الان هم با راننده در خط مشغول است . از این به بعد هم کوچک ترین ناراحتی ای ندارم چون میدونم بازی زندگی ام رو چه کسی برام میچینه . و خدا رو شاکرم که هیچ وقت تو زندگیم نه مال حروم وارد شد و نه دستم رو جلوی کسی دراز کردم و الان هم خدا را شکر کاملا مستقل و با احترام زندگی میکنم . از علاقه هایم هم بگم بعد از مادر و میوه های زندگیم , به کارهای فنی خیلی علاقه دارم و کیف میکنم وقتی حرف آچار و پیچ گوشتی وسط میاد . دو تا دیپلم فنی هم از سازمان فنی حرفه ای دارم که یکیش سیم پیچی الکترو موتور هست و دیگریش جوشکاری برق . که برای بابا برقی یه رغیب محسوب میشم خخخخ . و یک استقلالی قدیمی هستم و همین طور اگثر ورزش ها رو امتحان کردم مثل کونگ فو , تکواندو و در نوجوانی , مدرسه فوتبال استقلال , اما کشتی رو ادامه دادم و چندین مدال در تهران هم به دست آوردم . 4 سالی هم هست که با دوستان آشنا شدم و با آموزش های یاران , و تجربه قبلی ام از کامپیوتر , تونستم تو این مرحله هم دوباره خودم رو وفق بدم mehditarkhane@gmail .com mehdi.tarkhan ایمیل و اسکایپم هستند و راه های ارتباطی ام . شاد باشین و شاد و سلامت بمونین .
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

32 Responses to خاطره ای از ماشین سنگین, و خواهش کاپیتان کشتی

  1. 1
    روجیار says:

    سلام بر آقا مهدی گرامی
    مرسی از خاطره خوبت جالب بود مثل همیشه.
    دیگه برم تا کسی نیومده, طلامو بگیرم بهش نیاز دارم.موفق باشید داداش

  2. 2

    سلام به حاج مهدی ترخانه .
    خوبی حاجی . آقا دمت گرم بابت خاطرت . رفتم تو حال و هوای بندر الان هم یه آهنگ بندری گذاشتم داره صدای اون مرغای جزیره کیش رو میده .
    یاد فیلم نقاب افتادم .ولی عجب طنابی بوده عمو فکر کنم دایناسور رو هم بکسل میکنن
    یا علی

    • 2.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام فرامرز جان, آره بندر بدون آهنگ لب بندر, که صفا نداره.
      حق با تو هستش, به این دقت کردی که فیلم های جدید تو کیش برداشت میشه و فیلم های ایران قدیم, بندر عباس بودش ؟
      آقایون فیلم ساز جدید تور میذارند برند کیش, جشنواره خرید, با خودشون میگن ما که همه داریم میریم, یکی دو خط هم سناریو میدیم تو راه برامون بنویسند دوربین هم میبریم میشه یه فیلم.
      اون فیلم ها تو اون زمان با اون امکانات و تجربه کم فیلم سازی, میشه گفت شاهکاری برای خودشون بودند.
      مثلا این اخراجی ها با این فروش نتونسته رکورد فیلم قیصر, رو بزنه و هنوز هم قیصر تو اون جمعیت 35 میلیونی ایران,پر فروش ترین فیلم حال حاضر ایران هستش.
      آره داداش شکلش مثل همین طناب های معمولی, پیچ اندر پیچ بود, ولی باور نکردنی, بسیار قوی. تا قبل از تصادف نگهش داشته بودم ولی نمیدونم شاید الان هم باشه.
      ممنون که هستی داداشی

  3. 3
    بانو says:

    سلام بر آقاي ترخانه مهندس برق و الكترونيك و البته راننده اتوبوس محل ….
    مي‌گم من آرزومه يه بار سوار يكي از اين كاميونهاي بزرگ بشم… واي فكر كنم خيلي هيجان انگيز باشه …. ولي خب تا حالا قسمت نشده …. خاطره پدر تون هم جالب بود ان شا الله كه از اين تجربيات درس آموخته باشند دفعات بعدي اول كاميونشون رو تعميرات درست حسابي كرده باشند بعد بزنند به دل جاده ….
    راستي تا حالا سوار كشتي هم نشدم … كاش يه مسافرت توپ اقيانوس گردي با يه كشتي درست حسابي قسمت حال ما بشه … ان شا الله….
    براي شما براي پدر بزرگوارتون و ساير راننده هاي راه هاي سخت و طولاني و حتي آسون و كوتاه آرزوي سلامتي دارم …..

    • 3.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام بر بانوی محترمه محله مون,
      الان بیشتر رانندگی کیبورد میکنم تا اتوبوس, ولی دعا کنید کار ماشین خودم درست بشه, یه تور داخل تهران بتونم با بچه ها با اتوبوس بذارم.
      روزی 5 هزار دارم پول گاراژ میدم که دیگه کم کم داره سخت میشه.
      رانندگی هم مزایایی داره و معایبی. البته بیابون با داخل شهر خیلی متفاوته.اگر به بیابون بری باید یک مکانیک تمام حرفه ای باشی که اگر تو راه موندی بار و ماشین رو به امان خدا ول نکنی, تو شهر هم مثل اتوبوس من, برای خرابی زیاد منتظر نمی مونی ولی ترافیک و حرف مسافر رو با خودش داره.
      منم کشتی سوار نشدم تا حالا, البته تا بخواهی قایق سوار شدم, اگه قایق رو جزو کشتی ها ندونیم.خخ ولی اگه کسی خواست, طنابش رو فکر کنم هنوز. داشته باشم. هخ.
      مرسی بانو که همیشه لطف داری.

  4. 4
    آریا says:

    سلام مهدی جان
    خاطره ی زیبایی بود ممنونم از پستت
    موفق باشید

  5. 5
    رعد بارانی says:

    رععععد بزرگ به عمو مهدی سلام میده و میگه: نه بابا ؟؟؟ پسرم زده تو کار خاطره نویسی ههههه
    آفرین ، می بینم که در بچگی بیشتر جاهارو رفتی گشتی . چه خوب ،
    مهدی خان ، فکر نکن فقط بابای تو بیخیال بوده هههه به نظرم تمومی مردا آینده نگر نیستن. ولی عجیب اینجاس که خدا هم هواشونو داره و نمیذاره که اذیت بشن.
    رعععد بزرگ بعضی موقعها با خودش میگه ای خدا ، یه ذره این مردای بی فکرو گوشمالی بده که من دلم خنک بشه.
    ++++
    هم ولایتی ، توروخدا برو زیر پونس نقشه رو پاک کن تو شناسنامت .
    من میدونم که نازی آباد زیر پونس نیست ، عههههه. گوش کن به حرفم. خخخخ
    میدونی به کجا میگن زیر پونس ؟؟؟ اطراف شورآبادو میگن زیر پونس نقشه تهران . نگو نه که من از اهل فن پرسیدم.
    +++
    من امروز خیلی خوشحالم ،میگم عجب بارونی اومد اینورا هم ولایتی

    • 5.1
      مهدی ترخانه says:

      درود بر بانوی رعد ,
      پرت شدم اون پایین, لطف کن اونم بخون. زیاد هم به پدرم بد نگذشته بود. اگه سر راه رو نمی گرفت این همه آدم به علاوه کاپیتان کشتی برای روشن کردن ماشین, بال بال نمی زدند.حالا ما چند وقته به امداد واحد زنگ میزنیم, یه باطری کمکی برامون بفرسته پولش رو هم میدیم, ناز میکنند.
      یک مطلبی, میگم آدم جایز الخطاست. یک انسان واقعی نباید هم ولاییتی اش رو مسخره کنه. اینو گفتم که بقیه اش رو تو کامنت پرت شده , پایین من بخونی و حدس بزنی ولی فقط خودت بخندی و آبروی منو نبری! پدر بزرگ!

  6. 6

    با درود به داداش مهدی! آقا خاطره بسیار جالبی بود! بازم از این خاطره ها برامون بنویس! دمت گرررررم!‏

  7. 7
    مهدی ترخانه says:

    سلام بر رعد محترمه, در بارانی ترین شرایط ولایت
    به حضور مبارک عارضم, حق با شماست ولی در این ماجرا, اونی که زیاد حرص خورد, استثنا اون کاپیتان بینوا بود.و کلی ماشین که با دل و جون دنبال درست کردن ماشین پدرم بودند و زیاد هم بدش نیومد که هر جا که مشکل پیش بیاد, یک کاپیتان دلسوز خدا برسونه.خخ
    در مورد پونس, شناسنامه ام رو زیاد برعکس تو توجه نکردم .یک بار پاراف اش کردم که اونم خودت دستور دادی بازم چشم ولی باید بگم برای کمی طنز و مهم تر ایجاد صمیمیت با کسی که میخونه و میخواد منو بشناسه, که نوشتم بگم با افتخار پایین شهری هستم. مگر نه کیه که ندونه,نازی اباد کجای تهران هست و کرایه یک متر مغازه اش چقدر میتونه باشه؟
    یه اشتباه تاریخی, سیاسی, اجتماعی هم بر حسب بی توجهی من به همین شناسنامه از من بی نوا سرزد که نمی دونم چطور بهت بگم که مسخره ام نکنی؟ یک سو تفاهم ماهویتی .
    اون همه درد دل و کامنت دادم وولی تا تولد غلط گیر که نوشته ی تو بود , این اشتباه در مورد تو ادامه داشت. پدر بزرگ!! زیاد نخند خوب؟رویش هم خاک بریز

    • 7.1
      رعد بارانی says:

      خب نگو که فکر می کردی من یه بابابزرگ واقعی هستم. خخخخخ
      مهدی خاااان راستشو بگو

      • 7.1.1
        مهدی ترخانه says:

        از آنجایی که خدا را شکر تو یک فرهنگی هستی , و مطمینم تو درس هایی که به بچه ها میدی احتمالا باید بدونی که به یک راننده از کار افتاده نباید زیاد بخندی , باید بگم اینو باید به حساب نمی دونم چیه من بزاریولی من بیشتر حرف هایتون رو به طنز میگرفتم که اگه ببینی خیلی جاها اینو تکرار کردی و. آدم هم از چیزی که مطمین باشه دیگه مطالعه شاید نکنه.
        حالا شاید منو به بی توجهی متهم کنی ولی کاملا برعکس بود از نظر من متاسفانه این غلط املایی رو بهش اصرار داشتم نمی دونم چرا. شاید بخاطر منش و مرام و بطور کل ادبیاتی هستش که مخصوص به خودت بوده.و منو با اینکه فکر میکردم درست فکر میکنم , به اشتباه به این بزرگی انداخت.قرار شد که کمتر بخندی .

  8. 8
    محب says:

    سلام آقا مهدی
    خاطره قشنگی بود.
    یکی از دوستان ما هست که با این که الان دانشجوی دکتری هست ولی همیشه میگه من اگه بینا بودم حتما راننده ماشین سنگین می شدم و میزدم به جاده و بیابون و راسراسی هم هر وقت امکانش براش فراهم میشه میره میشینه کنار دست راننده کامیون یا راننده اتوبوس و کلی هم حال میکنه.
    منم از تجربیات متفاوت واقعا خوشم میاد.
    موفق باشید

    • 8.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام محب
      باید بگم درس خوان ترین شخص, در خانواده ما پسر خاله ام هست که الان با بورسیه دولتی در رشته فیزیک اتمی تو برزیل هستش. اون میگه اگه از اول دست خودم بود و میخواستم شغلی رو انتخاب کنم , راننده کامیون می شدم. اونم از ادبیات مخصوص اونا خوشش می آد من راننده اتوبوس درون شهری بودم ولی بیابون هم ماجراجویی های خودش رو داره.بگذریم که الان یک کله تریلی که بشود ترانزیت اش کرد , با این وضعیت دلار و ارز یه 400 میلیونی ناقابل لازم داره که این شغل رو دیگه از یک شغل دم دستی , دورش میکنه.و تقریبا یک کار لوکس و سرمایه ای شده که اینم از قوانینی هست که چند سالی هست در مورد سن و مدل ماشین های سنگین گذاشته اند که دیگر باید از یورو و دلار در مورد ماشین صحبت کرد.که نمونه اش گرانی های اخیر همین خودرو های داخلی هستش

  9. 9
    اصغر says:

    سلام بر مهدی ترخانه ی عزیز. خاطره تون جالب بود ممنون از شما.

  10. 10
    پریسیما says:

    سلام آقا ترخانه
    خاطره ی خوبی بود ممنون
    امیدوارم بتونید یه روز بازم اتوبوس سوار شید

  11. 11
    ملیسا says:

    سلاااااآاااام بر مهدی،واییی میگم عجب خاطره باحااالی بود که،منو یاد دو سال پیش انداخت که رفتیم از بندر لنگه بود اگه اشتباه نکنم به قشم که خعععلی خوش گذشت،یعنی کلا یادش بخیر،میسی باز هم از این خاطره ها برامون بزاااار،هوهو هوهو هوهو یهووووٱوووٱوووٱووو،خدافسی

    • 11.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام ملیسا
      خوشحال هستم اگهیک خاطره خوب رو , بیادت آورده باشم.من چندین بار به جنوب رفتم غیر از گرما, در فصول گرم, از طبیعت زیبایی برخورداره,شاید بعضی وقتها زیبا تر از شمال.
      واقعا ایران خاکش , طلاست.در دمای صفر درجه اردبیل , شما هندوانه جنوب رو میخورید.که این چهار فصل بودن در هیچ کجا سابقه نداره.

  12. 12
    غلط گیر says:

    سلام آقای ترخانه ممنون.راستی با این که اجازه ندارم غلط های املایی رو تذکر بدم ولی قاچاقی غلط شما رو اصلاح می کنم. در قسمت درباره ی خود تصادف رو با ص اصلاح کنید. تا آقای مدیر نیومده من الفرار.پاینده باشید

    • 12.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام غلط گیر عزیز.
      شما به گفته خود مدیر, تو پست هایی که صاحبش رضایت داشته باشد , آزادید. منم که خودم از شما خواهش کرده بودم.
      من میدونم که چه تصویری داره اگه بینا ها اغلاط در این سایت رو ببینند. چون عمری بینا بودم و به کار با صفحه خوان تازه عادت کردم.تو سایت های بینایی اگه غلطی باشه حساسیتی نیست ولی اگه بفهمند که کاتب نابیناست , نشانه ضعف و بیسوادیست. اتفاقا مدیر هم با شما موافق بود,ولی اخلاق و سلایق با هم فرق دارند و ایجاد حساسیت میکرد. اتفاقا رعد هم دستور تعویض شناسنامه داده بودش . این دبیر ها رو که میشناسی, همه رو مثل شاگرد هاشون میبینند, که چشم. به شرطی که بازم غلط های منو بگیرید.
      راستی شما میتونید اگه روشی برای بهتر شدن نوشتن من میدونید , به من منتقل کنید.
      خوشحال شدم دیدم تان.

  13. 13
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به آقای ترخانه
    خاطره ی جالبی بود من هم عاشق ماشینهای بزرگ هستم و مطمئن هستم که یکی میخرم ولی از مینی بوس هم که میخواستم شروع کنم بدهم برای کار، راننده ی سرویسمون میگفت اگه مالک و راننده یکی باشند ، درامدش خوبه و گرنه اذیت میشی. ولی آخرش میخرم ولوو رو خیلیییی دوست دارم . باز هم از خاطراتتون بنویسین در پناه یزدان پاک پیروز باشید

    • 13.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام بر شما و بزرگمهر عزیز,
      مشکل من هم از بدو تصادف, همین بوده. راننده.
      اگر راننده ای آشنا و دلسوز ندارید, به شما توصیه نمی کنم. ولوو هم که شاهکار کشور سوئد هست. رنو هم یکی از قول های ناشناخته در ثنعت ماشین سنگینه که کمتر با آن آشنا هستیم.
      اگر سوالی داشتید در خدمتم , به بزرگمهر هم سلام برسانید و ببوسیدش.

  14. 14
    رعد بارانی says:

    شکلک رعععد بزرگ داره میگه غلط یاب : من که یادم نمیاد غلط املایی از این حاااج مهدیه هم ولایتی گرفته باشم خخخخ
    حاااااجی ، فک کنم دچار آلزایمر شدم. من ، گیر ، نه نه ، من اهل گیر دادن به اهالی این محل نیستم. یادم نمیاد به کسی گیر غلط املایی داده باشم.
    خب یادم باشه از این به بعد به شما حتماََ غلط املاییاتو بگم خخخخخ
    رعد داره با خودش میگه خدارو شکر روحیه مهدی خیلی بهتر از چند ماه پیشه.
    بزنم به تخته ، رنگو روش وا شده .هههه

    • 14.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام بر رعد بزرگوار ,
      منظورم اون زیر پونس نقشه بود. که باید یه دستی بهش بکشم. به سن نیست شاگردی فکر کنم ارسطو باشه , که وقت مرگ هم داشت دنبال جواب مسئله ای میگشت که شاگردانش گفتند وقت خداحافظی هستش ولی گفت که بدانم و بمیرم بهتر نیست؟
      حالا امید , که ارسطو درست باشه.شانس ما میزنه سخن از خواجه حافظ میشه , شانس ما همه رو نظم گفته این یکی رو به نثر. والاه.ممنونتم که به فکر فقیر فقرا هم میافتی. خیلی خوبه که انتقاد پذیر باشیم. باید بتونیم یاد بگیریم.
      آره خیلی بهترم ولی هنوز خودم رو از زندان آزاد نکردم. دل مهربونی داری که باید قدرش رو بدونی. تو این زمونه کم گیر میاد.

  15. 15
    لیلا عظیمی says:

    سلام. خاطره ی جالبی بود. ولی واقعا بعضی وقتها یه سری بدشانسی ها که در موقع خودشون درد سر های بزرگ ایجاد می کنن به خاطره های به یاد موندنی تبدیل می شن.می شن.

  16. 16
    زهره says:

    سلام بر جناب ترخانه گرامی, جالب بود, ولی اون لحظه چه لحظه ای بوده, اوه, از اصفهان خاطره ندارن احتمالا؟

    • 16.1
      مهدی ترخانه says:

      سلام بر زهره خانم بزرگوار
      اونجا که به حق , نصف جهان هستش.
      از نظر صنعتی هم که همه میدونند , بار سنگ و معادن سنگ هم زیاد داره که به تمام کشور میفرسته . که یکی از قطب های ترانزیت هم هست.
      ولی من خودم عاشق میدان نقش جهان هستم , با طبقات شاه نشین عالی قاپو , مسجد شیخ لطف الاه با اون کاشی کاری های زیبا و طاقی که زیرش صدای اذان , اکو میگیره. تا بیست ستونی که در آب به چهل ستون تبدیل میشه., منار رو هم جنبوندم . ولی خبر های بدی از پل های قشنگش به علت خشکی زاینده رود و زدن مترو و خرابی منار ها میشنویم که امیدوارم درست نباشه.
      هیچ وقت این ها فراموشم نمیشه.
      ممنون که یادم انداختید.

دیدگاهتان را بنویسید