داستان مشت زن مشهور

ما تمام مدت چیکار می‌کنین؟»

– «اوه. هیچی. برای خودمون می‌گردیم. اون پول داره.»

– «حتماً پول زیادی به جیب زده؟»

– «درسته. ولی همش رو خرج کرده. یا تیغش زدن. الان دختره براش پول می‌فرسته.»

خاکستر آتش را به‌ هم زد، آتش شعله‌ور شد و او ادامه داد: «اون موجود
خیلی خوبیه. مثل دوقلوها به هم شبیه‌اند.» مرد سیاه‌پوست به‌ مرد کوچک که
روی زمین ولو بود و به سختی نفس می‌کشید، نگاهی انداخت. موهای طلائیش، روی پیشانیش
ریخته بود. در این حالت که سرش راحت و آرام روی کت ولو بود قیافه ی لت‌و پار شده‌اش معصومیت
کودکانه‌ای داشت.

– «الآن می‌شه هر لحظه بیدارش کرد. آقای آدامز، اگه ناراحت نمی‌شین، چطور بگم، ترجیح می‌دم از این‌جا برین. دوست ندارم خلاف رسم مهمون‌ نوازی
رفتار کرده باشم
ولی ممکنه با دیدن شما حالش باز خراب بشه. من از این‌که بکوبم تو سرش
متنفرم، ولی خب وقتی بد حال میشه چاره چیه، باید یه جوری اونو از مردم
دور کنم. مسئله‌ ای
که نیست، ها؟»

– «آقای آدامز نه، از من تشکر نکنین. من باید از قبل حتماً به شما هشدار
می‌دادم، ولی به نظرم اومد اون خیلی از شما خوشش اومده و اوضاع بر وفق
مراده. اگر مسیر خط آهنو بگیرین و پیش برین، یه ساعته دیگه می‌رسین به یه شهر که اسمش
مانسلوناست. خدا نگه‌دار. دوست داشتم شما امشب پیش ما می‌موندین، ولی خب،
دیگه نمی‌شه.
میل دارید کمی ژامبون و نون بردارین؟ چرا نه؟ بهتره یه ساندویچ بردارین.»
و تمام این حرف‌ها را با صدایی آرام، ملایم و مودب، با زیر و بم‌های لهجه
ی سیاه‌پوستان
گفت.

– «خب آقای آدامز، خداحافظ. موفق باشین. خدا نگه‌دارتون.»

نیک از محل آتش دور شد. از محوطه ی باز گذشت و به طرف خط آهن رفت. با
وجود این‌که آتش از دیدش خارج شده بود صدای آرام و ملایم مرد سیاه‌پوست
را می‌شنید. اما
کلمات مفهوم نبودند. بعد صدای مرد کوچک را شنید: «سر درد وحشتناکی دارم، باگز.»

مرد سیاه‌پوست او را آرام کرد و گفت: «بهتر می‌شین آقای فرانسیس. فقط یه
فنجون از این قهوه داغ بخورین حالتون جا میاد.»

نیک از سراشیبی کنار خط بالا رفت و در امتداد ریل‌ها به راه افتاد.
متوجه شد که یک ساندویچ ژامبون در دست دارد و آن را توی جیبش گذاشت. خط
آهن قبل از این‌که به داخل تپه‌ها بپیچد سر بالایی تندی داشت. نیک از آن نقطه نگاهی به پشت
سرش انداخت، آتشی که در محوطه باز جنگل می‌سوخت، دیده می‌شد.

سبحان الله
هر چه که می شناختم آن نبود؛
و هر چه که بود؛من نشناختم.
hn

درباره امیر شفیعی

سلام من امیر شفیعی هستم اهل شهرضا و کم بینا شدید من دانشجوی ترم پنج مدیریت صنعتی در دانشگاه پیام نور شهرضا و عاشق کامپیوتر و رمان های ایرانی هستم راه های ارتباط با بنده ایدی اسکایپم هست mattin1377
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to داستان مشت زن مشهور

  1. 1
    سیروس شکاری says:

    سلام مرسی امیر جان خیلی عالی بود خخخ مرسی دوباره راستی بچه ها اولین بار ما هم مدال پدالی گرفتیم ها چرا باز کامنت گذاشتن کم رنگ شده چرا کسی دنبال اول شدن نیست تخخخخخخ

دیدگاهتان را بنویسید