دانلود نوار قصه ی زادگاه خونین

سلام به همه ی شما دوستان عزیز.
حالتون چطوره؟ این بار هم اومدم پیشتون با یه نوار قصه ی دیگه.
ولی قبل از این که نوار امروزو براتون بذارم، میخوام کامنتی که توی پست قبلیم به دستم رسید رو یه بخشش رو براتون اینجا بذارم.

علی سعد الله خانی می‌گه:

سه شنبه, 21 بهمن 1393 در 09:56

(ویرایش)

سلام آقای شهروز خان حسینی من تقریبا تو نوشتن جدید هستم ولی فِکر میکُنَم بیشتر یا تمام نوارهایی را که شُما تو سایت قرار دادید و همچِنین دیگر عزیزانی که

مثل شُما دوست عزیز و پُر تَلاشم اگر قابل بدانید تو سایت قرار دادند را دریافت کَردَم البته با اجازه شُما و دیگَر عزیزان میدونید چِرا چون برای من خاطرات

تَلخ و شیرینی را تداعی میکُنَد در سال 64 چاهارُم ماه صَفَر شوهَر خواهرم در شِرکَت نَفت شَهر اهواز در حالی که آن روز را به خاطر مریضی دختر کوچولوی یک سال

و نیمش در مرخصی به سر میبُرد چون روز قبل بعد از ظهر فرزندش رو به دکتر برده بود میخواست به سر کار بره که دوستاش و همکاراش اونو از سرویس بیرون انداختن و

گفتن تو مرخصی داری بُرو به دخترت بِرِس و استراحت کُن اما اون بهشون خَندید و با تاکسی خودش را به شِرکَت رسوند و در ورودی پارکینگ منتظر دوستاش موند و وقتی

رسیدن از ته دِل بهشون خَندید و گُفت فِکر کَردید من زود تر از شُما رسیدَم تا وقت ناهار که اوَلین قاشق غذا را که برداشت تا بخوره بُمب هواپیمای جانیان بعثی

رو به روی غذا خوری به زمین خورد و در میان جمع چَندین نَفَری آنها فقط او قاشُق پُر غذا به دَست در حالی که هنوز چیزی نَخورده بود تَرکِش توی قَلب مِهرَبون

و پر از عشقَش نِشَست و عزیزَم و دوست شَفیقَم و برادر و سَنگ صبورَم را تا قیامَت از من جُدا کَرد ما هَمیشه با هم بودیم ولی نمیدانم چِرا آن روز مَرا با خودَش

نَبُرد چَند وقت بعد برای رفتَن به میدان مین با زحمَت زیاد و اصرار فَراوان ثبت نام کَردَم دو سه روز بعد یکی از فرمانده های سِپاه که از دوستان عزیز من و

همسایه دیوار به دیوار مان بود فهمید و به خانواده ام خَبَر داد نِمیدونید چه خَبَر شُد شیوَن و زاری همه به آسمان رَفت خصوصا خواهرم زن اون شَهید و با گریه

و ضجه میگُفت نعیم که رَفت و حالا که این طفل معصوم به تو دِل خوش کرده و تو باید جای خالی پدرشو براش پر کُنی تو هم میخوای بِری و اجازه ندادن و این شُد که

هنوز هم بعد از نعیم دارَم روی زمین خدا سنگینی میکُنَم بِبَخش که با این حرفها باعث ناراحتی شُما و بدتر از آن طولانی شُدَن نِوِشتِه ام شُدَم واقعا شَرمَندِه

ام نمیدونَم چرا با شُما دَرد دِل کَردَم آخه بعد از اون با هیچ کَس دَرد دِل نَکَردِه ام و غمها و غصه هایَم را برای خودم نِگَه داشتم بعد از آن شُدَم همنشین

و مونس و همدم زهرا کوچولو و تا چَند سال تَمام با او بودَم و خیلی کَم دوستان بینا و نابینا را میدیدَم و در این مدت پولی را که از راه تعمیرات فَنی مثل تعمیرات

صوتی و تصویری و خیلی کارهای دیگَر فَنی به دَست میآوَردَمرا برای خرید عروسک و اسباب بازیهای دیگَر و خصوصا نوار قصه برای زهرا کوچولو صرف میکردم و ما با هَم

این نَوارها را گوش میکَردیم و آنها را بازی میکَردیم حالا زهرا خانم حدود 30 سال دارَد و از همه دایی هایش بیشتر به من عَلاقِه دارَد و چَند وقت پیش که به

کَرج رَفتِه بودَم چَند تایی از قصه ها را که دانلود کرده بودَم را برایَش بُردَم از طرف خودم و زهرا از شُما مَمنونَم و از شُما درخواست میکُنَم باز هم از

این خاطره ها در سایت بذارید.

من هم برای احترام به علی آقای گل جواب کامنتش رو بهش دادم که اینجا هم براتون میذارم.

شهروز حسینی

می‌گه:

سه شنبه, 21 بهمن 1393 در 16:00

(ویرایش)

سلام به علی آقای مهربون.

علی آقا. همیشه فرشته ها لازم نیست بال داشته باشن. شما یکی از فرشته های زمینی هستید که زهرا خانم اگر به جایی رسیده باشه مدیون تلاش و همت شماست.

همواره بهترینها رو براتون آرزو میکنم و امیدوارم سالهای سال سایتون بر سر زهرا خانم و ما باشه.

شاید خیلیها فکر کنن که ما به خاکمون و کسانی که به خاطر خاکمون رفتن یا جانباز شدن وفادار نیستیم.

ولی ما هممون ایرانی هستیم و هر کس که برای حفظ ایران تلاش کرده و شهید شده یا جانباز شده روی سر ما جا داره.

علی آقا جنگیدن فقط رفتن روی مین نیست. شما هم جنگیدید. با بزرگ کردن زهرا خانم و رقم زدن آینده ی آرومش شما فاتح یه جنگ بزرگ بودید. شاید اگر شما به جنگ میرفتید

آینده ی نامعلومی در انتظار ایشون بود. ولی شما موندید و الآن باید مثل ما که به شما افتخار میکنیم به خودتون افتخار کنید.

مطمئن باشید که پدر زهرا خانم شما و تلاشتون رو دیده و مهمتر از اون خدایی هست که همیشه حواسش به شما هست.
ممنون از حضورتون و این که ما علی آقا رو توی همه ی پستهامون میخوایم. نه علی آقای ساکتو.

موفق و پیروز باشید.

دوستان کامنت صادقانه ی علی آقا انقدر تأثیرگذار بود که میخوام نوار قصه ی این پست رو ویژه به ایشون تقدیم کنم.
نوار قصه ی زادگاه خونین، نوار قصه ای که محصول شرکت همهمه و به نویسندگی و کارگردانی و بازی مرحوم مرتضی احمدی هست، با موضوع معرفی کسانی که خیلی بهشون مدیون هستیم با تمام احترام تقدیم به علی آقای گلمون میشه.
شما میتونید این نوار رو با حجم چهارده مگابایت از
اینجا
دانلود کنید.
در ضمن لطفً در کامنتها از اظهار نظرهایی که مبنی بر اعتقادات سیاسی هستن جدً خودداری کنید.
این نوار صرفً یه نوار قصه هست که به خاطر علی آقای دوست داشتنی بهش تقدیم کردم و هیچ نیت دیگه ای در کار نیست.
مراقب خودتون و خوبیهاتون باشید.
بدرود.

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان, موسیقی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

24 Responses to دانلود نوار قصه ی زادگاه خونین

  1. 1
    نازنین says:

    سلام ممنون از زحمات شما! فقط یه نکته رو متذکر بشم، در آدرس این پست اشکالی وجود داره که وقتی وارد محله میشیم و روی لینک عنوان پست اینتر می زنیم پیغام خطا میاد که متأسفانه این صفحه پیدا نشد. من بر روی نوار آدرس رفتم و عبارت social. را از اول آدرس حذف کردم تا به این پست دسترسی پیدا کنم. ممنون اگه درستش کنید. این نوار را هم دانلود می کنم. دیروز هم کامنت علی آقا و پاسخ شما را دیدم، ولی چون هر دو را پسندیدم این پست را تا آخر خوندم. موفق باشید

  2. 2
    پریسیما says:

    سلام من هم دیروز اون کامنتو دیدم
    میرم برای دانلود مرسی

  3. 3
    اصغر says:

    سلام شهروز. جداً هم خودت و هم پستت و هم جوابت به علی آقای الله خوانی لایک داره. نوار قصه ای هم که برامون گذاشتی حتماً میدونم که شنیدنی خواهد بود. واقعاً ممنونم ازت. موفق باشی.

  4. 4
    مسعود says:

    یکی از پستهایی که هزار بار بیشتر از اینی که ما اینجا میزنیم، لایک داره، همین پُستِه.
    ایول به تو شهروز و ایول به طرز فکر لایک دارت.
    میخخخخخخخخامت!

  5. 5
    محمدرضا چشمه says:

    سلام شهروز.
    ایول شهروز، ایول به این همه احساس مسوولیت و ارادت به وطن و وطن پرستهای واقعی.
    من از همینجا به علی عزیز و زهرای مهربون هم سلام عرض میکنم و یه درود مخصوص هم به روح اون دوست از دست رفته میفرستم.
    بسیار داستان مناسب و به موقعی بود.
    خیلی صفا داری داداش شهروز.

  6. 6
    آریا says:

    سلام شهروز جان
    خیلی ممنون از پست عزیزت
    هرچی بگم ممنون کم گفتم
    وقتی محبت و صمیمیت محلمون رو احساس میکنم احساس غرور بهم دست میده که همچین محله ی با صفایی داریم
    ممنونم عزیز بابت زحماتی که برای سایت میکشی ممنونتم برای پستهای عزیزی که میزنی ممنونتم بابت همه چی ممنونم
    موفق باشی دوست و داداش عزیزم

  7. 7
    پریسا says:

    سلام.
    سلام به همه.
    سلام بلند بلند و بلندم به برادرم علی و زهرای عزیز.
    نمی تونستم وارد پست های محله بشم. الان اومدم و این پست سفید رو دیدم.
    ممنون شهروز از پستت، از نوارت، از نقل گفتار برادرمون و جوابت.
    برادرم! علی آقا! دست های شما رو، نگاه منتظر زهرای عزیز رو، و سنگ مزار پدر زهرا جان رو1000بار می بوسم. که اگر این بابا های مهربون و این دایی های بلند همت نبودن، چه بسا که ما الان اینجا راحت نمی نشستیم و کامنت بدیم.
    گریه کردم شهروز از خوندن کامنت برادرمون. از درد لبخندی که اون روز صبح بود و عصر دیگه نبود. از درد ترکشی که اومد و به قلب بابای زهرا نشست. از درد اون قاشق پر از غذا که توی دست صاحبش باقی موند. هنوز هم بارونی هستم در حال نوشتن. کاش چیزی بالا تر از سلام، بهتر از بوسه بر نگاه زهرا جان و بر سنگ مزار پدر عزیزش، بالا تر از اشک هایی که روی کیبوردم رو خیس می کنن، داشتم که بهشون بدم! ولی چی میشه داد به فرشته های زمینی که جاشون توی آغوش خداست؟
    این نوار رو بچه که بودم داشتم. راستش تصمیم داشتم دانلودش نکنم چون هر لحظه احتمال داره ترافیکم تموم بشه ولی حالا دانلودش می کنم به یاد علی آقا، به یاد بابای زهرا و به نشان هم صدایی با دل زهرا جان عزیز.
    من دیگه نمی تونم بنویسم. باور کنید یا نکنید، من نمی دونم روی چه حسابی اشک هام عجیب زیادن وقتی گریه می کنم. الان هم صفحه کلیدم در معرض خطره.
    میرم واسه دانلود.
    ایام به کام.

    • 7.1

      سلام پریسا.
      ممنون از این همه احساس و لطفت.
      این هدیه ی کوچکی بود که از طرف محله به علی آقا دادیم.
      گفته خاموش میاد پستها رو میخونه پس میدونم که داره میخونه.
      علی آقا خیلی ارادت داریم.
      ممنون پریسا از حضورت.
      کامنتت رو هم هزاران بار لایک میکنم.
      موفق باشی.

  8. 8
    ملیسا says:

    سلام،میسی شهروز بابت نوار قصه و سلامی به عمو علی مهربون خودم،عمو من تو پستم که نظر دادی بهت گفتم بیایی که همیشه اینجا ببینیمت اما من دیگه از اون روز به بعد ندیدمت تا همین دیروووز،عمو همیشه بیا بهمون سر بزن،باز هم میسی،خدافسی

  9. 9

    سلام
    ممنون این را هم نداشتم متشکرم

  10. 10
    مهدی ترخانه says:

    سلام شهروز جان,
    هر چی میخواستم بگم تو توی کامنت به داداش علی مون گفتی. تقدیر همین بوده علی آقا. اگه صدای من رو میشنوه بدونه ما همه منتظر حضور ایشون میون خودمون هستیم.هیچ مورد سیاسی ای وجود نداره. اگه فردوسی نیز , هم عصر ما بود شاهنامه اش رو با رستم و سهراب های شهیدمون از سر می نوشت. اگه آسایشی هم هست مدیون اونها هستیم. همشون تو قلب هامون جا دارن در طول قرن های متمادی دشمنان زیادی, قصد این آب و خاک رو کردند, ولی در هر دوره ای با آرش ها و بابک ها و کاوه های این سرزمین, مواجه شدند.حتی هجوم مغول ها هم نتونست فرهنگ ما رو ازمون بگیره.خوشحال میشیم علی آقا و زهرا خانم رو تو این محله ببینیم.ایشون درست ترین کار رو کردند و حاصلش رو هم میبینند. طبق معمول از تو هم بخاطر این کار های خاطره انگیز, تشکر میکنم.

  11. 11
    علیِ سَعد اّلاه خانی says:

    سلام آقای شهروز حُسِینی از شُما عزیزان دوستَم و دوستان عزیزم اگر منِ ناقابِل ارزِش دوستیِ شُما با سَفا های عزیزم و بُزُرگواران مِهربانَم را داشته باشم واقِعَن از این همه ابراز احساسات پاک و صادِقانِه تان نمیدانَم چِه بِگویَم واقِعَن من قابِلِ این همه ابراز احساسات پاک و بی آلایِشِ عزیزان بِهتَر از جانَم نَبودَم شُما هر وقت که روی خاکِ میهَنم پا میگُزارید اون من هَستَم که خاک زیرِ پایِ تان هَستَم فَقَت میتوانَم از این همه ابراز مُحَبَتِ شُما عزیزانَم مَمنونَ و سِپاس گُزار باشَم و اُمید وارَم خدا عُمر دَهَد تا بِتَوانَم برای تَک تَک عزیزانَم بِشادی جُبران کُنَم ایمان دارَم اگر باز هم نامَردِ ناجَوان مَردی بِخاهد به این وَطن دَست دِرازی کُنَد هَمین جَوانان ما که خیلی از ما که بعذی وقت ها خود من هم جُزِ این دَستِه قَرار میگیرَم و از دست بعذی از کار هایِ شان حِرث میخوریم همین ها اسلَحِه بِدَست میگیرَند و پوزه دُشمَنِ نابِکار را به خاک میسایَند و باز هم شاهِدِ حوضورِ شَهید فَهمیدِه ها و شَهید جَهان آرا ها خاهیم بود اُمید وارَم شادی خَندِه نان و اِمکانات برای همِه مِلَتَم عادِلانِه باشَد حَرف زیاد است و مَجال کوتاه راستی اگر پُر رو ای نَباشَد جوابِ مِلیسا خانُم که چه بِخاد چه نَخاد بِهِش لَقَبِ فِرِشته مِهرَبون دادم را این جا بدَم من یک بارِ دیگِه تو هَمون پُست اومَدَم و باز هَم کُلی چیز میز اون جا نِوِشتَم بِنَظَرَم مُعادِلِه کوفتی بِبِبِبَخشید مُعادِلِه امنیَتی را هم دُرُست حَل کردم و وقتی فِرِستادَنِ نَظَر را هم زدم رفت در انتزارِ برسی پس نظرم تِرِکیدِه خوب شُد خودَم اون جا نبودم گفتَم حالا حالاها از اون طرفا آفتابی نمیشَما یِهچیزی میدونستما خوب شد جونمُ وَرداشتَمُ در رفتم وَگَر نَه امشَب شَب سه روزَم بود و جَوابِ خاهَرِ پُر از احساسَم رو که نمیدونم چه بلایی بِسَرِ کی بُردَش اومَد را مَحز بِجا آوَردنِ ادب بِدَم خاهرم آن روز نُه شَهید از اون منتقه شرکت نفت داشتیم که هشت نفر که در مُحَوَتِه کار گاه و عزیز همیشِه خَندونم در سالُنِ غذا خوری که بُمب وسَتِ این دو قِسمت نِشَس و عزیزان مان رفتَند تا روزی آن روز وهمیشِه شان را در بِهِشت خدا در جَوارِ سَیِدُ شُهَدا بِخورَند بِل اخَرِه هر کَسی خودَش را خوب میشِناسَد و من رو سیاه در میانِ بَندِگانِ خُدا از این شَهیدِ عزیزَم اُمیدِ شَفاعَت اّوَل برای شُما که مُتمَعنَم هزار هزار بار از من روسیاه کم تر گُناه داریدیا اسلَن گُناهی ندارید و بعد برای خودَم اُمید شَفاعت دارَم آن روز روز عَجیبی بود با گزشت حودود سیسال از این جَریان من را به فِکر میبَرد که وقتی پدرم از مغازِه به خانه آمد برای ناهار بعد از انفجار بود گُفت به فاتمه بگو نعیم زنگ زد و گفت من دیگه نمیام مُنتزرم نباش در حالی که این عمو سالها بود که عمو بود و این بار بار اّول وبار آخری بود که زنگ زد همه دل شوره گرف تیم و خودمان را دل داری میدادیم چون مُرَخَصی بوده میخاسته بِگِ که برگَشته سَرِ کار و ما را از نِگَرانیدیر کردنش در بیاییم روز تَشییع جَمعیَت زیادی جلو سرد خانه جمع شده بودند زحرا همه خانه وادِه را رها کرده بود و به آغوشِ من پناه آوَرده بود هیچی نمی گفت ولی بِخدا من آب شدن هِیکل تپل و گرد و قلمبه اش را توی بقلم حس میکردمآن روز میان اون همه جمعیت صدای هیچ زمینی را نمیشنیدم هر چه بود اصوات ماورایی بود ولی امروز شما صدای من را شنیدید و بِبهترین وََجح جوابم را دادید و باز این بِیادم اومد که ما زنده بعشقیم که آرام نگیریم موجیم که آسودِگی ما ادَم ماست بِخدا خاهرِ دِل نازُکم اون روز بُغزم را در حالِ نوشتن در گلو خفه کردم اما امروز وقتی مطالب پر شور و احساس و پاک هر کدام از شما عزیزانم را که میخاندم نمیتوانستم جِلو ی اشکهایم را بگیرم و باور کردم هنوز زنده ایم و آقای حُسینی عزیزم آخرای نوشته هایم چرا اون جوری ن
    مثل زبون مریخیها شده بود این همه زحمت کشیدم آخرَش اونجور شد اسلان بدرد بُخور بود یا نَه این را برای این نوشتم که بعذی از فایلهای دریافتی خیلی کیفیَتِ خوبی ندارَند گفتم شاید بتونم کمکی کرده باشم و پیشِ خودم فکر کردم منم بِیِدردی خوردم ولی بنظرم فایده ای نداشته و بی خودی وقت تلف کردم بهر حال بِبَخشید که فوزولی کردم و پا توی کفشِ استاد های خودم کردم راستی نوار قّصه را قبل از نوشتن دانلود کردم من دیروز میخاستم بگرمش ولی همان پیقام مُتاسفم این صفحه پیدانشدرا دیدم فقت هم برای این لینک نبود هر جا که لینکی را برای دانلود میزدم همین پیغام میآمد فکر کردم ایراد از سیستم من است خاستم بزنم خوردش کنم موزیلا را که موروگر مورد علاقه ام است را اساسی از سیستم حزف کردم و از سر نصب کردم باز هم تو سایت اومدم باز همون جور بود با گوگل و اینترنت اکسپلورر هم همون جور بود ولی امروز خدا را شکر خیلی راحت و وارد شدم و دانلودیدم دست گلت در نکند زنده باشی عزیزم و سلامت باشی قربان همه شما خاک پایتان علی

    • 11.1

      سلام علی آقای نازنین.
      این کار کوچکی بود که از دستم برمیومد که امیدوارم هرچند کوچک لیاقت شما رو داشته باشه.
      در مورد آموزشتون هم اتفاقً برعکس.
      خیلی به دردم میخوره.
      به هر حال ممکنه که یه سریهاش رو با نوار مجبور باشم به فایل تبدیل کنم که این راهنمایی شما خیلی میتونه به ما کمک کنه.
      باز هم از حضورتون سپاسگزارم.
      امیدوارم همواره موفق و شادکام باشید.
      بیشتر هم اینجا بیایید و ما رو خوشحال کنید.
      در پناه پروردگار.

  12. 12
    محمد جواد همایون نثار says:

    سلام سلام و هزاران درود بر دوست عزیز و دوست داشتنی آقا شهروز گل و گلاب ببابت تمام نوار قصه هایی که گذاشتی ممنون

  13. 13

دیدگاهتان را بنویسید