یه روز پرخاطره

آروم چشمامو باز کردم.
احساس کردم جام عوض شده.
دست زدم به اطرافم و دیدم که یه تخت دیگه هست با مدلی که با تخت خودم خیلی فرق میکرد.
یه کمی ترسیده بودم.
یعنی من الآن کجام؟
نکنه چیزیم شده منو آوردن بیمارستان!
یه دفه روی دیوار بغل تختم یه کلید زنگ پیدا کردم. دستم میلرزید از ترس.
ولی بالاخره زنگو زدم.
چند ثانیه بعد یه دفه یکی درو باز کرد و اومد تو و گفت: قربان صبحتون به خیر. صبحانه رو داخل تختتون میل میکنید یا تشریف میارید پایین؟
من همینطوری هاج و واج مونده بودم این دیگه کیه؟ چی داره میگه؟
فکر کردم داره سر کارم میذاره گفتم بذار یه کم دستش بندازم.
گفتم: عزیزم من صبحونمو توی تختم میخورم.
خیلی ریلکس پرسید: صبحانه چی میل دارید قربان؟ آب پرتغال و خامه و عسل و مربا و کره و شیر داغ و کیک و هر چیزی که بفرمایید هست.
گفتم بذار ببینم چی کار میکنه. این شد که گفتم: من کله پاچه میخوام.
طرف یه کم مِن مِن کرد گفت: بله قربان. همین الآن براتون آماده میکنم.
یه دفه درو بست و رفت.
منم همینطوری گیج مونده بودم که دقیقً الآن چی به چیه.
با احتیاط توی اتاق راه افتادم.
یه اتاقی بود دقیقً دو برابر اتاق خودم. توش یه پیانوی بزرگ بود با یه تلویزیون ال ای دی بزرگ و یه کمد خیلی بزرگ و کلی لباس توش. یه دکور هم داشت که توش پر بود از دکوری و ادکلن های مختلف. یه دست مبل هم توی اتاق بود. یه گوشه ی اتاق هم یه در بود که باز کردم و رفتم تو و دیدم یه سرویس بهداشتی و یه حمام با یه وان بزرگ اونجاست.
داشتم میگشتم برای خودم که یه دفه در باز شد و دو نفر اومدن با یه چرخ دستی تو اتاق.
با احترام سلام کردن و یکیشون گفت: قربان صبحانه ای که خواسته بودید آمادست. بفرمایید میل کنید.
من بیچاره هم مجبور شدم برم بشینم مثل یه بچه ی خوب کله پاچه بخورم.
یکیشون از اتاق رفت بیرون و اون یکی موند و هی میز صبحانه رو مرتب میکرد و بهم میرسید.
تموم که شد به طرف گفتم میزو جمع کنه و بره بیرون.
اون هم وسایل باقی مونده رو جمع کرد و روی چرخش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
منم تصمیم گرفتم یه دوش درست و حسابی بگیرم. این شد که رفتم توی حمام و شیر آب وان رو باز کردم تا پر بشه. وقتی پر شد رفتم توی وان. یه حالی داد که نگو.
داخل رختکن حموم حوله رو پیدا کردم و پوشیدم و بیرون اومدم.
رفتم سروقت کشوها و کمدها که یه چیزی پیدا کنم بپوشم بالاخره.
خلاصه یه چیزایی پیدا کردم و پوشیدم که یارو خدمتکاره در زد و اومد تو.
گفتم: چی کار داری؟
گفت: شما با اتومبیل خودتون تشریف میبرید شرکت یا با رانندتون میرید؟
گفتم: شرکت؟
گفت: بله.
گفتم: شرکت چی؟
گفت: شرکت خودتون.
گفتم: شرکت خودم چیه؟
گفت: شرکت خودتونه دیگه قربان.
گفتم: بابا باشه. برو الآن حاضر میشم میام. با ماشین خودم هم میرم.
تازه وقتی درو بست و رفت دوزاریم افتاد.
ماشین خودم؟ مگه من رانندگی بلدم آخه؟
خلاصه با تجسس زیاد، لباسها رو پیدا کردم. توی کمد، رنگ هر لباس روش با برچسبهای مخصوص مشخص شده بود و من با استفاده از اونا یه تییییپی زدم که نگووووو. یه ادکلن توووپ هم زدم و از در اتاق بیرون رفتم. حالا من جایی رو نمیشناختم که برم. در همین موقع یه دفه یه خدمتکار اومد و گفت: قربان اجازه بدید راهنماییتون کنم.
گفتم باشه و باهاش راه افتادم.
طرف گفت: قربان عصاتون و موبایل و لپتاپتون رو برداشتید؟
گفتم: نه. یادم رفت.
گفت: اشکال نداره. من الآن براتون میارم.
رفت توی اتاقم و بعدش با یه گوشی برگشت و بهم داد و من هم دیدم یه گوشی خیلی باحال دستمه. گذاشتمش توی جیبم. یه کیف هم دستش بود که ظاهرً کیف لپتاپم بود.
یه سویچ هم داد بهم و گفت: قربان سویچ ماشینتون رو هم یادتون رفته بود بردارید.
خلاصه وارد حیاط شدیم و کمی بعد به یه ماشین رسیدیم.
خدمتکار سویچ رو ازم گرفت و با ریموتش در رو باز کرد و منو به سمت ماشین راهنمایی کرد تا سوار بشم.
من پشت فرمون نشستم و خدمتکار هم کیفمو برام گذاشت روی صندلی کناریم.
بعد سویچ رو بهم داد و پرسید: با بنده امری ندارید؟
من که هنوز گیج بودم گفتم: نه تو برو.
خدمتکار رفت و من مونده بودم باید با این ماشین چی کار کنم.
دیگه دل رو زدم به دریا و استارت زدم. یه دفه یه صدایی گفت: سلام قربان. کجا تشریف میبرید؟
گفتم: تو دیگه کی هستی؟
گفت: من دستیار شما در رانندگی هستم. مسیرتون رو مشخص میکنید؟
گفتم: خب من معمولً این مواقع کجا میرم؟
گفت: میرید شرکت.
گفتم: آفرین. پس بریم شرکت.
یه دفه برگشت گفت: قربان لطفً کمربندتونو ببندید.
کمربندمو بستم و بعدش یه دفه ماشین شروع به حرکت کرد. دیگه داشتم شاخ در میاوردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم ببینم چه طوریه. کنارش یه کلید بود که حدس زدم مال قفلش میتونه باشه. کلید رو زدم که یه دفه یه خانمه با صدای انسانی گفت: من در خدمتم.
هول شدم گفتم: خواهش میکنم خدمت از ماست.
گفت: چه طوری میتونم بهتون کمک کنم؟
گفتم: اگه بگی الآن دقیقً من برام چه اتفاقی افتاده بزرگترین کمکو میکنی.
گفت: شما الآن در حال رفتن به سمت شرکتتون هستید.
گفتم: شرکت من؟ چه شرکتی هست این شرکت من؟
گفت: شرکت تولید تجهیزات نابینایان.
گفتم: حالا کارش خوب هست یا نه این شرکته؟
گفت: بله. شما الآن در بیش از سی کشور دنیا مشتری دارید.
گفتم: من مامانمو میخوااااااااام!
گفت: مادرتون رفتن سفر خارج از کشور. وایبرشون هم خاموشه. براشون پی ام فرستادم که هر وقت ببینن باهاتون تماس میگیرن. میخواید با خانمتون صحبت کنید؟
جاااان! خانمم دیگه کیهههه؟
خانمتون همسرتونه.
خب همسرم کجا بود من؟
خب شما مدتی هست که ازدواج کردید.
همینم مونده تو یه تیکه گوشی منو سر کار بذاری. اگه راست میگی بهش زنگ بزن.
یه دفه گفت: همسرتون پشت خط هستن باهاشون صحبت کنید.
یه صدایی از اون طرف خط گفت: الو، سلام عزیزم.
من همینطوری مونده بودم. اونم هی میگفت: الو، الو، شهروز صدامو میشنوی؟ صدام میاد؟
دکمه ی کناری گوشی رو زدم و تماس رو قطع کردم. بعدش گفتم: زود خودت قفل شو که فعلً حوصلتو ندارم. من زنم کجا بود دیوانه.
گوشیه گفت: یعنی میخواید طلاق بگیرید؟
گفتم: آره. اصلً میخوام طلاق بگیرم به جاش تو رو بگیرم خوب شد؟
گفت: بله هرطور که شما صلاح بدونید.
خندم گرفته بود. گفتم حالا دیگه قفل شو تا شب جمعه با گل و شیرینی خدمت برسیم.
گوشیه یه بوقی زد و قفل شد. گذاشتمش توی جیبم و در همین موقع ماشین متوقف شد و گفت: شما به شرکت رسیدید. میتونید پیاده بشید.
در رو باز کردم و کیفم رو برداشتم. عصامو باز کردم که راه بیفتم. یه کم که رفتم، یه دفه یه ویبره زد. بعدشم گفت: پله.
کلی حال کردم. از پله ها رفتم بالا که یه دفه گفت: در.
به یه در رسیدم و در رو باز کردم. یه دفه یکی اومد جلو و گفت: سلام قربان. خوش آمدید.
بهش سلام کردم و گفتم: من یه چای میخوام.
گفت: بله حتمً قربان. شما بفرمایید داخل اتاقتون من براتون میارم.
همین موقع بود که یه خانمی هم اومد و سلام کرد که واسه خودم همینطوری الکی حدس زدم منشی باشه. اومدم یه کم جذبه بگیرم خیر سرم گفتم: سلام. نامه های دیروز رو تایپ کردید؟
گفت: بنده باید تایپ میکردم؟
گفتم: نه پس. میدم رستوران سر کوچه تایپ کنه.
گفت: ببخشید من امروز اومدم اینجا برای عقد قرارداد برای خرید تجهیزات شما برای کشور چین.
خیلی سه شده بود. سریع جمش کردم و گفتم: بله البته. منظورم همون پیشنویس قرارداد بود.
گفت: بله البته اون رو آماده کردم که در جلسه تقدیمتون میکنم.
بسیار خب. پس بفرمایید داخل اتاق تا صحبت کنیم.
از اونجا که نمیدونستم این اتاق کوفتی کجاست، دنبالش راه افتادم و وارد یه اتاق شدیم. منم حدس زدم که رو به رو باید میزم باشه که شانس آوردم درست حدس زدم. رفتم پشت میز و روی صندلی نشستم. یه میز بود که روش کلی خرت و پرت بود. کاغذ، خودکار، تلفن، و هر چیز دیگه ای که رو این میزا معمولً هست.
خانمه گفت: چین هم تجهیزات شما رو تولید میکنه ولی قیمتهای شما خیلی پایینتره. این شد که خواستیم از ایران تجهیزات وارد چین کنیم.
کلی حااال کردم. با خودم گفتم خوبه لا اقل حال این چینیها رو گرفتم. بعدش گفتم: البته ما کیفیت محصولاتمون هم خیلی بالاست و الآن در امریکا و اروپا مشتری داریم.
خانمه گفت: بله کاملً در جریان هستم.
در باز شد و آبدارچی اومد و پذیرایی رو شروع کرد. روی میز من هم یه لیوان چای و بیسکویت توی پیشدستی گذاشت و پرسید: امری ندارید؟
گفتم: نه شما بفرمایید.
رفت و در رو هم بست و خانمه گفت: من قرارداد رو به شما میدم که مطالعه کنید و اگر موافق بودید همکاریمون شروع بشه.
گفتم: بسیار خب. فقط قراردادتون روی کاغذه؟
گفت: بله اینجاست. بفرمایید.
ی دسته کاغذ گذاشت جلوی من. گفتم: خب من اینا رو چه طوری بخونم؟
با خنده گفت: شوخی میکنید؟ شما که متن خوان به این خوبی تولید کردید. تازه خیلی هم جالب در قالب یه خودکار درش آوردید.
با خودم گفتم هرچی هست زیر سر این خودکاره هست که رو میزه. برش داشتم و گرفتمش روی کاغذ. یه دفه شروع کرد به خوندن. اینطوری شد که تونستم قرارداد رو بخونم و دیدم که واقعً یه قرارداد عالی هست. این شد که گفتم: بسیار خب من مشکلی ندارم.
گفت: پس اگر میشه امضاش کنید که کار رو شروع کنیم.
گفتم: بله حتمً. بعدش موندم که چه طوری باید امضا کنم. بعد توی کیفمو گشتم یه مُهر پیدا کردم. بیرونش آوردم و زدمش زیر برگه ی قرارداد. خانمه هم اومد امضا کرد و اینطوری شد که ما بازار چین رو گرفتیم دستمون.
قرار شد بره به مدیر فروش شرکت سفارش اولشونو بده.
از اتاق که بیرون رفت، یه کم فرصت شد که تنها باشم.
وای خدای من. چه اتفاقی افتاده؟ من از صبح تا حالا کجااااام. هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. از دیشب چیزی یادم نمیومد.
لپتاپ رو از کیفش بیرون آوردم و روشن کردم. یه صدای انسانی خیلی خوب شروع کرد به حرف زدن. رفتم توی گوشکن دیدم کلی تغییر کرده. کلی آموزشهای عجیب غریب داره. آموزش کار با عصای گویا، آموزش رفت و آمد در شهر و گذشتن از خیابون، کلی آموزش عجیب غریب دیگه. سرعت سایت هم کلی رفته بود بالا و هنوز اینتر نزده صفحه باز میشد.
چندتا امضا و از این کارها تا ظهر انجام دادم و ظهر یه دفه آبدارچی اومد و گفت: ناهار چی میل دارید قربان؟
گفتم: یه شیشلیگ میخوام.
گفت: بله قربان.
رفت و چند دقیقه بعد با سینی غذا و مخلفاتش برگشت.
ناهار رو خوردم و بعدش خواستم یه چرخی بیرون بزنم.
گفتم بذار ببینم این آموزشهایی که توی گوشکن بود واقعی هستن یا سر کاری؟ با عصا از شرکت بیرون اومدم و رفتم توی خیابون. پیاده روی خیابون کاملً برجسته بود و هیچ مانعی سر راهم نبود. سر هر خیابون که میرسیدم با علامت خاص مشخص میکرد.
یه جا هم با دست کشیدن روی دیوار فهمیدم که خیابونها تابلوی بریل دارن. توی راه هم چند نفر کمک خواستن که یه پولی بهشون دادم که کلی خوشحال شدن. سر یه چهارراه هم دیدم که روی چراغ راهنماش یه کلید بود. کلید رو زدم و همه ی ماشینا وایستادن و من راحت رد شدم. یه حالی میداد که نگو خخخ. تازه یه جا خواستم پول از عابربانک بگیرم که دیدم دستگاهش نوشته های بریل داره و مثل برجسته نگار همه چیزو زیرش مینوشت. پول رو که گرفتم، کارت رو بیرون آوردم و پولها رو خواستم مرتب کنم که دیدم علامت دارن. جنس پولها فرق میکرد. احساس کردم حالت پلاستیک مانند دارن. گوشه ی پولها هم یه اَشکال عجیب غریب بود و یه نوشته ی بریل که من فهمیدم این پول الآن چه قدریه. دیگه داشتم واقعً هنگ میکردم. یا در زمان سفر کرده بودم، یا اومده بودم یه کشور دیگه یادم نمیومد. به شرکت برگشتم و رفتم توی اتاقم.
اتفاق خاصی نمیفتاد. فقط منشی هی میومد یه چیزایی میگفت و میخواست یه چیزایی امضا کنم و منم امضا میکردم.
همون اول صبح هم بهش گفته بودم که هیچ تلفنی رو وصل نکنه.
یه بار هم یه خبرنگار اومد تو و در کمال شگفتی من، باهام به عنوان موفقترین کارآفرین برای نابینایان و معلولین یه مصاحبه کرد که همینطوری یه سری چیز میز تحویلش دادم رفت. چون اصلً نمیدونستم چی به چی هست. فقط فهمیدم که یه چند هزار تایی نابینا و معلول رو گذاشتم سر کار. چیز یعنی براشون کار درست کردم.
ساعت چهار شد و من حدس زدم که باید ساعت کاری شرکت تموم شده باشه.
از اتاق بیرون رفتم و با منشی و آبدارچی خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین. درو باز کردم و سوار شدم و به خونه رفتم.
توی پارکینگ خونه از ماشین پیاده شدم که یه خدمتکار اومد و راهنماییم کرد که برم تو خونه. وارد خونه که شدم یه دفه یه خانمی برگشت گفت: سلام عزیزم. خوش اومدی؟
در حالی که هنگ از سر و صورتم میبارید سلام کردم و گفتم: ببخشید شما؟
بلند خندید و گفت: دیوونه تو امروز چت شده؟ صبح که زنگ میزنی حرف نمیزنی، الآن هم اینطوری شدی. یعنی چی ببخشید شما. یعنی منو نمیشناسی؟
دیدم دارم گند میزنم. ظاهرً طرف زنمه. گفتم: نه بابا. خواستم یه کم بخندیم. حالت چه طوره؟
گفت: خوبم. زود باش برو حاضر شو که باید بریم.
کجا بریم؟
یادت رفته؟ امشب قراره با گوشکنیها بریم باغمون دیگه!
گوشکنیهاااااا! بااااغ!
آره دیگه. خودت دعوتشون کردی. راستی امیر و بووووق و مجتبی و بوووق زودتر میان میمونن پشت در. زود باش برو حاضر شو. اصلً بیا بریم خودم برات لباس انتخاب میکنم.
دستمو گرفت و کشید سمت اتاق و رفتیم سر کمد و یه سری لباس بهم داد و گفت: اینا رو بپوش بیا. من منتظرم.
هم داشت خوش میگذشت، هم نگران بودم، هم ترسیده بودم. در کل حالم معلوم نبود.
لباسهامو پوشیدم و رفتم پایین. جالب بود که اسم زنم رو هم هنوز نمیدونستم. فقط صداش خیلی خیلی آشنا میزد. خلاصه با هم بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
به ماشین گفتم برو سمت باغ. اونم راه افتاد. توی راه در جریان حرف زدن با بوووووق که دیگه با هزااار ترفند تونستم اسمشو کشف کنم، متوجه شدم که بنده یه ویلا توی کیش، یکی توی خزر شهر، یه باغ توی لواسان و یه حساب بانکی درست درمون دارم و کلی خدم و حشم که دارن برام کار میکنن.
ما هم یه چند ماهی بود ازدواج کرده بودیم.
رسیدیم توی باغ و کمی بعد از ما هم بچه ها یکی پس از دیگری میومدن.
همه هم بودن خداییش.
خلاصه اون شب همه دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.
شبش هم قرار شد اونجا بمونیم.
موقع خواب که شد، همه رفتن بخوابن. انقدر اتاق داشت این باغ که همه برای خودشون یه اتاق پیدا کردن و رفتن که بخوابن. اونهایی هم که خانواده بودن هم رفتن توی اتاقهاشون.
منم همینطوری مونده بودم که یه دفه بوووق اومد گفت: تو نمیایی بریم بخوابیم عزیزم؟
گفتم: چرا چرا. بریم.
رفتیم سمت یه اتاق و وارد شدیم. درو بستیم و من احساس کردم که داره کار به جای باریک میکشه.
اومد سمت من و دستمو آروم گرفت.
در همین حال و هوا داشتیم پیش میرفتیم به سمت تخت که یه دفه یه صدایی اومد.
شهروز تو نمیخوای بیدار شی؟ ظهر شده!
گفتم: تو چه طوری اومدی تو؟
گفت: چی میگی؟ پاشو تلفن کارت داره. اشکانه میگه برای رادیو باهات کار داره.
تازه به خودم اومدم و دیدم که توی تختم، توی خونمونم. این هم مامانمه که داره سرم غر میزنه.
این شد که دودستی توی سر خودم کوبیدم که همش رو خواب دیده بودم.
در حالت ابتلا به افسردگی حاد گوشی رو برداشتم و شروع به صحبت با اشکان کردم.

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

68 Responses to یه روز پرخاطره

  1. 1
    وحید امپراتور says:

    سلام شهروز مرسی فعلً اولم

  2. 2
    وحید امپراتور says:

    سلامی مجدد عجب رمانی بوووووود مرسی

  3. 3
    زهره says:

    ایییششش, شهرووز, خب از بس گیج بازی در اوردییی دیگههه,
    خب یه کم قضیه رو جدی میگرفتی شاید یه فرجی میشد
    میگم راستی ماشینت چی بود؟
    از کدوم بیسکوییتها رو میزت بود؟؟

  4. 4

    لذت بردیم خعلی زیاد.
    خواستم بنویسم اساسی گفتم حالا یکی میگه با سین یکی میگه با صاد یکی هم میگه با ث لثه.
    منم کلا بیخیال شدم اصن اساسا اساس رو ننوشتم.
    تصویر‌سازی‌هات خعلی گشنگ بود.

  5. 5
    امید علیوردیلو says:

    سلام آقا شهروز. عاااالی بود ایول

  6. 6
    اصغر says:

    سلام شهروز. با این پستت ذهنم پر از سؤالات جورواجور شد. خخخخخ. بخوای نخوای باید بپرسم وگرنه از فضولی نه نه ببخشید از کنجکاوی میمیرم.
    1: اون خدمت کا ر که زنگ زدی اومد و اونایی که صبحونه آوردند با اونایی که راهنماییت کردند با اون خدمتکار شرکتت خانم بودند یا آقا؟ خخخخ
    2: امیر و مجتبي با کی بودند؟ یعنی اسم بووووق ها چی بود؟
    3: من خانمت رو میشناسم یا نه؟ یعنی میخوام بگم که اسمش چیه؟ هاها
    4: تو خجالت نکشیدی این حرفای پنهونی رو گفتی؟
    5: وقتی مامانت از خواب بیدارت کرد تو دلت بهش چی گفتی؟ خخخخخخخ.
    الفرااااااار.
    شَهروزی ایشَ قُی دُم..

  7. 7

    داستانت جالب بود ولی نمیدونم اون چیزی که یکی دو هفته هست ذهنم رو مشغول کرده رو اینجا میبینم اون از پست سامان اینم از پست
    تو
    ولی داستانت باحال بود مخصوصا با زنه گوشی صحبت میکردی

  8. 8
    رعد بارانی says:

    خخخخخخخ
    هههههه
    هاهاهاها

  9. 9
    طاها says:

    سلام شهروز جالب بود حیف شد آخر خاب جالب بود که بیدار شدی

  10. 10
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! سوسول خالی بند دوباره منو نیم ساعت سرگرم خواندن اراجیفش کرد، ما یه غلام شش لول بند در تلوزیون داشتیم، حالا پومحله یه سوسول خالی بند داریم، شهروز تو باید یه روز بیای دنبال من بریم روستا، تا بلایی سرت بیارم که فقط خاطره تعریف کونی و دیگه فرصت نکونی خالی ببندی!

  11. 11
    عمو حسین says:

    جالب بوداون چه که تو این متن واقعی بود همون بود که گفتی
    فقط فهمیدم که یه چند هزارتایی نابینا و معلول رو گذاشتم سر کار. چیز یعنی براشون کار درست کردم خخخخخ خخخخ
    موفق باشی.

  12. 12
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! ای کاش مادرت نیم ساعت دیر تر بیدارت کرده بود، آنوقت در آخر پستت میگفتی: آش نخورده و دهان سوخته! خخخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  13. 13
    پریسا says:

    سلام.
    واااآاااآاااییی،ییی،ییی!!!
    من از این رویا بهشتی خوشگل ها می خوام. اونهمه تجهیزات! آخ چه قرصی زده بودی این مدلی خواب دیدی باور کن می خرم هر شب می خورم میرم بهشت تا خود صبح!
    شاد باشی!

  14. 14
    ملیسا says:

    سلام،خخخ،خیییلییی جالبه ک،اگه میشد که بشه که خوب بود،اما زهی خیاااال باطل،همون خوابشم خوبه دیگه نه،میسی،آها راستی میگم چیز میزی که قبل از خواب مصرف نکردی آیا،خخ،کلا میسی جالب بود،خدافسی

  15. 15
    روجیار says:

    وای یه ساعته دارم میخوانم
    تموم نمیشه که
    من مامانمو میخوااااااااام!
    خخخ

  16. 16
    محمدرضا چشمه says:

    سلاااام بر شاهروز خان صفوی.
    امان از تلفن بی موقع اشکان!!!
    اگه من بودم هرگز نمیبخشیدمش.
    لنگ ظهر هم موقع زنگ زدنه آخه؟
    مردم دیگه ملاحظه هم نمیکنن هاااااا!!!
    خداییش شهروز ما رو بردی توی یه مدینه فاضله واقعی.
    ولی من نمیدونم چرا این خانمت، یعنی خانم بوقه چرا باهات قهر نکرد.
    یه چیز دیگه هم که متوجه نشدم این بود که توی صبحانه تو جای عسل خیلی خالی میزد.
    اون خانم نماینده شرکت چینی هم یه کم مشکوک میزنه هااا.
    بذار خانم بوقه رو ببینم، سر دمتو میچینم خخخ.
    آخ از اون عصا، و واخ ازون ماشین!!!
    حالا از شرکتش دیگه هیچی نگو که دلم خین شد.
    طبق معمول عالی بود، حرف نداشت.
    ممنون.

  17. 17
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من میدونم امشب چه خوابی میبینی… امشب خواب میبینی مارهای من میاند به خوابت و به قول یکی با مار ازدواج میکنی، شاید هم نامزدت پروین باشه!

  18. 18
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! ببین پسر خوب-آخرین خاطره ی من موقع ویرایش پریده و یه کله پوک کامنت دونی پستمو بسته حالا تو مردونگی کون و برو درستش کون!

  19. 19
    عباس یگانه says:

    سلام.

    نه خیلی خوشم نیومد. آدم دلش میهواد راحت باشه. این چه وضعیه. پاتو هرجا میذاری یکی باید بپادت. یعنی چی!
    چطور شد که فهمیدی به اروپا هم جنس میفرستی؟
    تازه به این فکر کردی زنت روز قبلش کجا بود.
    اهووم …
    خوب دیگه چیزی یادم نمیاد.
    الان خوابم میاد برم بخوابم فردا دوباره بخونم بقیشو بگم.

    به هر حال غیر از خدم و حشمش جالب بود. ممنون
    اصلا به نظر شما ما میتونیم اینجوری زندگی کنیم!
    یعنی بریم بیرون پیادهروها کج وکهله نباشن! چاله چوله سر راهمون نباشه! … خلاصه راحت و روون زندگی کنیم. یعنی مشکل روحی پیدا نمیکنیم اینجوری باشه؟

  20. 20
    cheshmak says:

    خوب این پست ها را می زنی می خواهی سایت هم فیلتر نشه
    بعد می گند نابینا ها با هم مشکل دارند نمی دونم کی می آید گوش کن را هک می کنه
    خوب دوست عزیز این بحث ها را نکن که مشکل داره بهت شک می کنند سایت را فیلتر می کنند
    اول از این که چرا هنوز از خواب بیدار نشده رفته بودی دوش گرفتی هان هان هان
    دوم از این که چرا باید گوشی خانم باشه یعنی چرا توی شرکت تو نرم افزاری طولید می شود که خانم توی گوشیش حرف می زنه مگه مرد چشه هان هان هان
    سوم این که چرا این قدر زود خیانت می کنی سریع می خواستی بری با یکی دیگه ازدواج کنی هان هان هان
    چهارم حالا ما یه شب باغ میهمان بودیم چه دلیلی داشت توی باغ این همه اتاق داشته باشی هان هان هان
    تازه صبر کن ببینم کی به تو اجازه داده به دختر مورد نظر من چشم داشت داشته باشی
    یه کاری نکن کل شرکت را رو سرت خراب کنم ها
    برو یکی دیگه را پیدا کن دختر که قحط نیست

    • 20.1

      سلام چشمک.
      خخخ. بابا خب این همه آدم صبح که از خواب بیدار میشن میرن دوش میگیرن یعنی همه مشکوکن آیا؟
      خب صدای گوشیهای الآن معمولً خانمه.
      این دستیاره که توی اپل هستش اسمش چیه؟ اونم خانمه.
      خب بازارش بهتره خخخ.
      بد بود به فکرتون بودم؟ خب تو توی حیاط بخواب که ادب بشی خخخ.
      بعدشم از کجا میدونی من اون دختری که تو میخوای رو انتخاب کردم هان هان هان.
      زود جواب بده وگرنه غیرتی میشماااا!

  21. 21

    سلام خیلی با مزه بود من همون اواسطش حدس زدم که خواب هست
    یعنی نمیشه این اتفاقها بیفته اگه میشد که ما دیگه هیچ چی از بیناها کم نداشتیم
    شاید در صد سال آینده همچین چیزایی پیش بیاد که دیگه ما صدتا کفن پوسوندیم هاهاها
    به هر حال خیلی داستان جالبی بود مرسی

  22. 22
    پریسیما says:

    سلام شهروز خاطره ی قشنگی بود
    خیلی باحال بود کلی خندیدم خیلی دوست دار مبا خانم بوق آشنا بشم سریعتر اقدامات لازم رو انجام بده
    یه چیزم به مدیرهای عزیزمون بگم که بالاخره ما نفهمیدیم باید به حرف شما توجه نکنیم یا آموزشهای پستچی؟بالاخره غلط بنویسیم یا صحیح ننویسیم؟ خخخ
    بابا کوتاه بیایید سختش نکنید بذارید پستچی بدبخت غلطهامونو بگه بلکه سایت از این همه غلط نویسی به صحیح نویسی تبدیل بشه مدیر جون تو هم نترس هر چیزی دوست داری بنویس بالاخره یا غلط میشه یا درست اگه غلط بشه به دام پستچی افتادی و تهش خوبه یه چیزی یاد میگیری اگه درست بنویسی که تو دام نیفتادی و آزادی پس هرچه میخواهد دل تنگت بنویس خخخ
    ترس رو بترسون و شجاع باش خخخ

  23. 23
    مادر بزرگمهر says:

    سلام بر آقا شهروز نویسنده ی زیبا نویس، ی بخش هایی از خاطره خیلی خنده دار بود مثل سفارش کله پاچه بعد از اون منیوی تقریبً انگلیسی! خیلیییی زیبا بود. پایدار باشید و برقرار سربلند باشید و پیروز

  24. 24

    سلام
    دوباره خيالاتي شديد؟
    شما جوانان چقدر تو ذهنيات خودتون غرق ميشيد
    نه خداييش خيلي با استعداد هستيد
    به اميد اون روز هاي خوب براي شما
    چون به ما ديگه قد نميده

  25. 25
    پریسا says:

    دوباره سلام.
    آقا من الان چیکار کنم؟ برام سوال پیش اومده و داره مخم رو می جوِ! تقصیر نمی دونم کیه. حالا یکی بیاد برام درستش کنه.
    جریان این جناب پروین چیه که عدسی اینجا گفته؟ من کامنت های بعد از کامنت خودم رو تازه الان خوندم شهروز تو رو خدا بیا بگو وگرنه من مغزم از فضولی می پاشه به سقف.
    آخ سرم آخ سرم آخ آخ وای سرم ایام به کام.

  26. 26
    پریسا says:

    عجب! آقای پروین رو میگید؟ بابا من خیال کردم خبریه کلی نشااسته آماده کردم واسه قرقره کردن و جیغ و هورا که! ببین چجوری حال آدم رو می گیرن! من میرم پست مار جناب عدسی پیش مار ها.
    ایام به کام.

  27. 27
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! آهان حالا یادم اومد: در گروه ایستگا سرگرمی یه پروین مایلی بود که ایمیل های باحال میفرستاد، شهروز نکنه تو عاشق همون شده باشی! راستی شهروز-اگه پایه باشی 30بهمن با بچه ها قرار شده بریم خونه مجردی، حدود 20نابینای پایه و بدون سوسول، 24 ساعت با دوستان خوش باشیم!

  28. 28
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! شهروز خالی بند-تو بی جنبه نباش و شایعه پراکنی نکن: عزیزم من این اتهام را رد میکنم و تو اگه نتونی ثابت کونی در قیامت جلوتو میگیرم، حتما مریم رضایی هم منم، تو که در ایستگاه سرگرمی نبودی ببینی که مریم رحیمی و اکرم بابایی و مهتاب بهشتی و پروین و چند تای دیگه همه و همه منم، حالا این همه اعتراف به چه درد میخوره؟! بازم اعتراف کونم که دیگه کیا به نام من مشکوکند؟!

  29. 29
    بانو says:

    سلام
    ملتي رو سر كار گذاشتيد ولي ان شا الله يكي شما رو سر كار بذاره كمتر ما رو سر كار بذاريد …..
    به اميد روزي كه برعكسش رو بنويسيد كسي باورش نشه قبلاً ها اين طوري بوده …..
    مي‌گم شرمنده نتونستم مهموني باغ بيام جلسه مهمي با رياست جمهوري هاي پنج قاره داشتم ديگه فرصت نشد …. ان شا الله تشريف بياريد ويلاي هلند ما جبران كنيم …..

  30. 30
    اشکان آذرماسوله says:

    سلام. خوشحالم که سبب خیر شدم! من با خوندن این داستان به این نتیجه رسیدم که باید زودتر زنگ میزدم بهت! از این به بعد ساعت 8 صبح بهت زنگ میزنم که از یه سری فجایع جلوگیری کنم! ای کاش یه دوشم میگرفتی وقتی که از خواب پریدی! دیگه چی بگم؟؟؟…………… آهان! یه چندتا سؤال باقی میمونه که اینجا نمیتونم بپرسم به خاطر مصلحت سایت! بذار با امیر صحبت کنم در نهایت دوتایی ازت میپرسیم.

    • 30.1

      سلام اشکان.
      تو با زندگی من، با آیندم بازی کردی دیگه از جونم چی میخوااااای.
      در ضمن دوش بگیر چیه بیشخصیت.
      اینجا بازدید کننده ی کم سن و سال داره.
      خانواده اینا رو میخونه.
      از یه سردبیر سابق رادیو بعیده.
      واللا. ببین کیا تو رادیو کار میکنن.
      همینه که کسی گوش نمیکنه خخخ.

  31. 31
    fatemeh says:

    سلام آقا شهروز. چقدر رویایی و قشنگ بود اون زندگی که تو خواب دیدید. کاش واقعی بشه براتون. مثل همیشه عالی و زیبا نوشتید. با آرزوی بهترین ها برای شما هزار هزار تا لاااااایک دارید هم خودتون هم متنی که نوشتید

  32. 32
    بانو says:

    خخخخخ چه پست جالبی بودا خخخخ

دیدگاهتان را بنویسید