خلاصه ای از مباحث مطرح شده در قهوه خانه ی یازدهم

درود دوستان عزیز

این هفته در قهوهخونه

یازدهم محفلی گرم و صمیمانه ای داشتیم.

از هر دری گفتیم و شنیدیم. هم خندیدیم هم ناراحت شدیم و هم حرفهای شوخی و جدی زدیم.

به هر حال جای شما خالی بود.

اما در طی این محفل صمیمی به دو چالش و موضوعی که معمولا نابینایان با آنها درگیر هستند و بطور خصوصی در جمعهای دوستانه از آنها سخن میگویند پرداختیم.

یکی بحث شیوه ی غذا خوردن بخصوص همراه با افراد بینا و دیگر تیکهای عصبی که برخی از ما درگیر آن هستیم.

به هر حال حیفم آمد که از این دو موضوع مهم سرسری عبور کنیم لذا تصمیم گرفتم کامنتهای مربوط به این دو بحث را و همچنین اشعار و نکات ادبی که در این محفل انس به اشتراک گذاشته شد را در سه قسمت جداگانه طبقه بندی کرده و تقدیم شما خوبان کنم تا چه آنهایی که حضور داشتند و خود گرمی بخش این محفل بودند ثمره ی تلاش و همدلی خود را ببینند و چه آنهایی که به هر دلیلی موفق به حضور نشدند و ما از نعمت وجودشان بی بهره بودیم در جریان مباحث قرار گرفته در این پست به ابراز نظر و عقیده بپردازند.

از آنجا که پست به اندازه ی کافی طولانی میباشد من بیشتر مصدع نمیشوم فقط یادآور میشوم که از آنجا که مطمئن نبودم افراد شرکت کننده مایل به ذکر نامشان در این پست باشند لذا اسامی را حذف نمودم.

همچنین شما با h میتوانید روی هدینگها headings حرکت کنید.

بخش اول که شامل 65 کامنت میباشد به موضوع غذا خوردن میپردازد بخش دوم که شامل 9 کامنت است مربوط به تیکهای عصبی و در پایان هم به اشعار و نکات ادبی اختصاص یافته است.

بار دیگر از دوستانی که زحمت کشیده از شب و روز خود گذشته و به این محفل گرمی و صفا بخشیدند کمال تشکر و امتنان را دارم.

این شما و این هم ماحصل قهوهخونه ی یازدهم:

نحوه ی غذا خوردن نابینایان

۱.

اما بچه ها قرار بود و هست که در مورد نحوه غذا خوردنمون با هم حرف بزنیم.

من اینجا رو انتخاب کردم که به اصطلاح منو باز باشه و محدودیتی در انتخاب غذا نباشه. فقط شرطش اینه که هر غذایی که سفارش میدید و میخواید نوشجون کنید برای دوستاتون

بگید که چطوری اون غذا رو استفاده میکنید البته یادتون باشه که مقابلمون بیناها هم نشسته اند و ناظر هستند پس با توجه به این نکته که تنها نیستیم و افرادی ما

رو میبینند توضیح بدید که چطور مثلا مرغ یا ماهی یا خورش سبزی یا بادمجون رو میخورید.

آیا از چنگال استفاده میکنید

بالاخره بگید و توضیح بدید و گزارش بدید تا از تجربیات هم دیگه بهره ببریم.

افراد بینای محله هم روشی که خودشون و افراد بینای دیگه برای خوردن غذا استفاده میکنند توضیح بدند تا ببینیم آیا غذا خوردن ما با اونا فرق میکنه یا نه.

۲.

خب فسنجون با سالاد و دوغ.

خب ظاهرً ظرف برنج از ظرف خورش جداست.

بذار ظرف خورش رو همینطوری خالی کنم روی برنجم، آهان، حالا همشو با برگردوندن ظرف ریختم روی برنج.

حالا با قاشق یه کم برنج مو زیر و رو کنم که با خورش قاطی بشه، آهان، حالا شد.

خب یه کم سس هم روی سالاد بریزم، خب حالا بریم تو کار فسنجون.

وایییی. عجب فسنجونی هم هست! ملس، درست همونی که من میخوام.

خب با قاشق چنگال دارم مثل آدمای متمدن غذامو میخورم.

فقط سالادمو آخر سر میخورم.

خب اینم از غذا.

بریم تو کار سالاد.

من سالادو با چنگال نمیخورم.

بر خلاف تقریبً همه، با قاشق راحتتر سالاد میخورم.

خب اینم از سالاد، حالا بریم تو کار دوغ.

۳.

راستی آیا فکر میکنی اینکه همه خورش مونو بریزیم رو برنج مون از نظر یه بینا حالت خوشی داره. اصلا باید مهم باشه که بیناها چی فکر میکنند یا اینکه باید راحتی

خودمون مهم باشه.

۴.

برای من راحتی خودم مهمه.

واقعً برام مهم نیست که بیناها دربارم چی فکر میکنن.

کثیف غذا خوردن رو مثلً با دست و اینا بریم تو غذا یا روی میز بریزیم اصلً تأیید نمیکنم.

ولی اصلً برام مهم نیست که یه بینا از اتفاقاتی که توی بشقابم میفته خوشش میاد یا نه.

۵.

من مرغ رو از زیر برنج با دقت میکشم بیرون طوری که برنج نریزه بیرون از بشقاب بعد با دستم خردش میکنم یعنی به تکه های کوچیک در میارم بعدم خب با قاشق

میخورم از چنگال نمیتونم استفاده کنم ولی خب بعضی وقتها از این کار خودم لجم میگیره بویژه که حتما دو انگشت دست چپم با غذا تماس داره و فکر میکنم که ممکنه برای

بیننده حالت خوشی نداشته باشه.

درسته که ما باید راحت باشیم ولی خب باید بدونیم که دیگرانی هم هستند که رفتارهای ما روشون تاثیر میذاره. همون طور که ما ممکنه از رفتاره برخی آدمها ناراحت

بشیم.

بعدشم من فکر میکنم غذا خوردن هم مثل لباس پوشیدن میتونه بیانگر شخصیت آدم باشه.

ببینیم بقیه دوستامون چی میگند. لطفا اگه تجربه ای دارید بگید.

۶.

لطفا بگید آیا تا حالا شده که مامانتون یا باباتون یا خواهر یا برادر تون درمورد غذا خوردن تون بهتون تذکر بدند که مثلا اینطوری بخور یا اون طوری

نخور کلا یادتون هست که کی غذا خوردنو بهتون یاد داد.

من یادم هست که تو مدرسه ابابصیر که بودیم سر هر میز یک نفر بینا رو میذاشتند که باهامون غذا بخوره و در ضمن اشکالات ما ها را هم تذکر بده.

۷.

بله با آدمی که باهاش رودربایستی داشتم هم همسفره شدم.

خب کباب رو با کمک قاشق میشه خوردش کرد.

جوجه هم اگر استخون نداشته باشه همینطور.

ولی مرغ خب چاره ای نداره به جز این که یه کم از دست کمک بگیری و خوردش کنی.

البته خود بیناها هم با مرغ بیمشکل نیستن.

۸.

والا کباب رو هم نمیشه به این راحتی که میگی با قاشق خرد کرد یعنی تا حالا سعی کرده ام ولی خب نشده من اونو هم با دستم تکه تکه میکنم تا روی برنجم پخش بشه و

حتی الامکان تا آخر غذام کباب داشته باشم نه اینکه تو چند لقمه اول کباب تموم بشه بعد باید برنج خالی بخورم. خخخ

۹.

من از 7 سالگی مامانم غذا خوردنو یادم داد، مشکلم این بود که قاشقو وارونه میگرفتم یعنی از طرف تهش میگرفتم و پدر بزرگم مشکلمو حل کرد

۱۰.

بچه ها من دقت کرده ام وقتی سر سفره نشسته ام و غذا میخورم همین که قاشق رو بالا میارم از ترس اینکه مبادا در بین راه غذا از قاشق بریزه به سمت بشقاب خم میشم

که اگه ریخت تو همون بشقاب بریزه نه توی سفره که حالت خوشی نداره شما چی

۱۱.

آفرین بر مامانت و آفرین بر پدر بزرگت. واقعا باید به خانواده ها یاد داد که باید به بچه نابیناشون هر کاری و از جمله غذا خوردن رو یاد داد چون ما نمیتونیم

با دیدن از دیگران تقلید کنیم.

۱۲.

منم دقیقا همین طورم، سرمو خم میکنم، مخصوصا اگر غذای چربی باشه، قبلنا ماکارانی رو گره میزدم میخوردم خخخ

۱۳.

یادم هست یه دوستی داشتیم که خیلی خوب غذا میخورد یه بار بعد از غذا بهش گفتم بیا بریم دستمونو بشوریم گفت که من نیاز ندارم که دستمو بشورم گفتم چطور فکر کنم

غذامون کتلت یا یه همچین چیزی بود اون دوستم گفت که منو پدرم برای غذا خوردن خیلی سخت بهم میگرفت بنا بر این دستم خیلی کم با غذا تماس داره. در مقابل این دوستمون

افرادی هم هستند که حتی پنیر رو هم خوب بلد نیستند بخورند. آموزش در زندگی ما حرف اول رو میزنه.

۱۴.

دقیقا، من کسی رو سراغ دارم برنج رو با دستاش میریزه تو قاشق بعد قاشقو میاره بالا!

۱۵.

خب من که الآن فقط دلم حلیم بادمجون می‌خواااااد “وای عاشق حلیم بادمجونم” خب خیلی هم عادی خورده می‌شه یعنی یه تکه نون به اندازه لازم که خب خیلی هم بزرگ نبااشه

ها می کنید میذارید دهنتون بعد یه قاشق حلیم می خورید و این عمل رو تکرار وتکرار می کنید تا اینکه حلیم بادمجونهاتون تموم بشه، اگه هم مثل من زود سیر میشید

چندتایی لقمه نون که خوردید بقیه هلیمتون رو خالی بخورید که وااای این هلیم بادمجون از همه غذاهای دنیا خوشمزه تره …..

شکلک با هلیم بادمجون ریحون هم می خورند که می تونید استفاده کنید شکلک حااالا من هلیم بادمجون از کجا گیر بیارم آیا؟؟؟؟؟؟؟

در مورد خوردن غذاها:

به نظر من دولا شدن روی بشقاب هم یه کم جالب نباشه ولی می شه برای اینکه غذا روی سفره نریزه مثلاً قاشق رو کمتر پر کرد “و سر ریزش نکرد” یا حد المقدور سعی کرد

این خم شدگی خیلی خیلی کمتر باشه و خب یه کم جالب انگیز نیست بنظر من….

دیگه اینکه یه کم هم غذا بریزه توی سفره خب اشکال نداره بعد از غذا خوردن جمع کنید بریزید توی بشقابتون البته اگه روی سفره ریخته باشه نه ها اگه روی مثلاً فرش

ریخته باشه…..

دیگه اینکه به نظر من هم ریختن یک بار خورشت روی برنج صحنه جالب انگیزی نیست من یه شوهر خاله دارم که وقتی آب گوشت میخوره کاسه ماست رو خالی می کنه توش و یه

رنگ نه چندان جالبی پیدا می کنه غذاشون و خب این در مورد ترکیب رنگ غذاها با هم صادقه، ممکنه مثلاً وقتی من خورشت سبزی رو با برنج قاتی کنم رنگش یه طوری بشه

که طرف مقابل من از دیدن این صحنه میل غذا خوردنش رو از دست بده شکلک ما هرچند برای دید و نظر سایرین نسبت به کارهامون اهمیت قائل نیستیم و سعی می کنیم هرجوری

که راحتترین زندگی کنیم ولی ه کم هم باید مراعات حال بقیه رو بکنیم چون ما در یه اجتماع زندگی می کنیم و همون طور که انتظار داریم دیگران در مواقعی مراعات حال

ما رو بکنند ما هم به همچنین….

دیگه در مورد خورد کردن کباب که من چون زود سیر میشم و یه اندکی می خورم با مشکل تقسیم بندی کباب بین تمام برنجم مواجه نیستم، با کمک قاشق چنگال یه تیکه از

کباب رو جدا می کنم و با چنگال می خورمش بعد یه قاشق برنج هم بعدش می خورم…. تکه هایی که میبرم همیشه یه اندازه نیستند و اینو نمی دونم چی کارش کنم ولی اگه

بخوام اول کباب رو کامل خورد کنم و پخشش کنم روی غذا ممکنه وقتی برنج و کباب با هم برمیدارم تو راه مواد غذایی از قاشقم سرنگون بشه و بریزه….

در مورد خوردن سالاد من هم بیشتر از قاشق استفاده می کنم ولی خب نمی تونم از سالادم وسط غذا صرف نظر کنم و مشکلی که هست مثلاً گاهی ممکنه کاهو های سالاد درشت

خورد شده باشه که در گذاشتنشون توی دهان مشکل پیش میاد یا وسط راه میریزه یا گاهی نمی دونم چرا قاشقت خالی میاد بالا خخخ ولی خب ما عاشق سالاد هستیم اونم خعلی

البته اگه سالاد شیرازی شکلک گوجه خیار پیاز رو خیلی خیلی ریز خورد می کنند با آب قوره یا آب لیمو و یه کم نعنا و نمک به اندازه کافی…. این دیگه مشکلی نداره…..

در مورد مرغ هم که منم با چنین مشکلاتی مواجهم ولی در بیشتر مهمونیهای ما بشقاب خورشت و برنج جدا هستش و این باعث میشه مشکلات کمی کمتر بشه البته من از یکی

میخوام یه تیکه مرغ برام بذاره روی برنجم چون اصلاً علاقه ندارم دستم رو چرب و چیلی کنم شکلک استقلال رو فدای خودمان و شکممان و راحتیمان می کنیم خخخ

۱۶.

حالا در مورد صبحانه هم همین طوری که نوشجون میکنید توضیح بدید اینجا همه چیز هست از عسل خخخ کره مربا تخم مرغ پنیر و…. کله پاچه البته دوستمون که حلیم رو گفت

یعنی اول لقمه ای نون و بعد قاشقی حلیم. خب منم فکر کنم همین کارو میکنم. البته حلیم چون کمی سفت هست رو میشه لای همون لقمه گذاشت .

بعضیا برای خوردن پنیر و تخم مرغ یه لقمه نون را برمیدارند و فشار میارند روش انگار که میخواند نشگونش بگیرند.

ممنون که توضیح دادی و بیشتر میدی هدف اینه که از تجربیات هم استفاده کنیم و بیناها هم بیاند و نحوه صحیح رو بهمون بگند.

۱۷.

اما در مورد اینکه ما باید صرفا راحتی خودمونو ببینیم یا به وجود دیگران هم توجه کنیم که دوستمون خوب توضیح داد منم یه خاطره بگم یکی از دوستان میگفت که در جایی

براشون کلاس گذاشته بودند تو این کلاس هم فراگیران نابینا بودند و هم بینا. این دوست نابینا میگفت که بیناها روز اول سر یه میز با ما غذا خوردند ولی از روز

بعد رفتند یه جا جدا نشستند.

یکی از ملزومات بودن ما در جامعه و با مردم بودن اینه که رعایت برخی از امور مثل غذا خوردن رو بکنیم. دیشب گفتم که غذا خوردن هم مثل لباس پوشیدن بیان گر شخصیت

افراد بحساب میاد. مثلا من اگر من با فرد بینایی دوست باشم و اون قدر خودموو بعنوان یه فرد تحصیل کرده یا اجتماعی یا سیاستمدار یا هر چیز دیگری تو دل طرف جا

کرده باشم کافیه که فقط یه بار باهاش غذا بخورم اگه بد غذا بخورم فکر میکنم تموم اون چیزی که تو ذهن اون بنده خدا ایجاد کرده بودم رو یهو فرو میریزم. یا مثلا

فکر کنید با تلفن یه دوست دختر یا دوست پسر خخخ پیدا کردیم تو تلفن کلی زبون ریختیم بطوری که طرف میگه وای این آقا یا خانوم عجب آدم فهمیده و با کلاسیه ولی

وقتی قرار ملاقات باهاش میذاریم یهو ما رو تو لباسای عجیب غریب یا کثیف و نامتناسب ببینه یهو ذهنیتش به هم میریزه یا باش بریم غذا بخوریم اگه بد بخوریم خب چندشش

میشه.

موافقید؟ آیا تجربه ای داشته اید. من که یادم میاد برای اولین بار با گرل فرندم رفتم رستوران کاش حالا بود و نظرشو میگفت که آیا خوب غذا خوردم یا نه. آخییی

یادش بخیر.

۱۸.

درود بر دوست عزیزم صبحت بخیر خوش اومدی. مشغول صبحانه شو و اگه میشه تعریف هم بکن بویژه شما که قبلا بینا هم بودی خوب میتونی نظر بدی چون دو حالت بینایی

و نابینایی رو تجربه کرده ای آیا باید به نحوه غذا خوردنمون اهمیت بدیم یا نه هرچی بادا باد.

۱۹.

بعله باید نحوه غذا خوردن صحیح رو یاد بگیریم مثلا من خودم وقتی تازه وارد دانشگاه شدم غذا خوردن با قاشق و چنگال رو بلد نبودم و این ندانستن آزارم می داد بعد

از یکی دو هفته چنان با قاشق و چنگال و مرتب و منظم غذام رو می خوردم که خودم هم باورم نمیشد این خود من هستم جامعه به این نکات ظریف دقت می کنه و برداشت مردم

ما اکثرا سطحی نگر هست پس خودمون باید دقت کنیم تا بهانه دست کسی ندهیم.

۲۰.

درسته ما باید ببینیم کلا آیا این قضیه با

آموزش حل میشه یا نه. در برخی مراکز نابینایی مثل عصای سپید به این قضیه توجه میشه و به بچه ها آموزش میدند البته قبلا که عصای سپید ناهار میداد الآن رو نمیدونم

که ناهار میده یا نه. کاش مسؤولین مدارس شبانه روزی اینجا حضور داشتند و در این مورد توضیح میدادند که آیا برنامه ای دارند یا نه.

۲۱.

ممنون خب میشه لطف کنی برامون توضیح بدی که چطور از چنگال استفاده میکنی مثلا چلو کباب داریم یا چلو مرغ خب بگو اولا چطور کباب یا مرغ را بدون دخالت

دست از زیر برنج بیرون میاری بدون اینکه برنج از دور و بر بشقاب نریزه بعد مرغ که کلی استخون داره را چطور میشه بدون دخالت دست و فقط با چنگال خورد کرد من که

بدون دخالت دست نمیتونم که البته از این بابت ناراحتم.

یادم میاد در بیمارستانی کار میکردم خدا خدا میکردم که ناهار کباب یا مرغ نباشه خورش باشه یا میذاشتم آخر کار میرفتم که همکارام ناهار خورده باشند. البته این

فقط مشکل من نیست و خیلی از بچه ها این مشکلو دارند.

بگو خورش رو چطور استفاده میکنی آیا یهو همشو میریزی رو غذات یا خورده خورده میخوری تو که بینا بودی بیناها چیکار میکنند

۲۲.

و اما:

در مورد آموزش غذا خوردن خب من فقط دوتا خاطره پر رنگ دور یادم هست، قبلش یادم نیست که کسی در مورد غذا خوردن نکته خاصی بهم گفته بوده یا نه و اصلاً آموزشی

بوده یا نه فقط یادم هست بهمون می گفتند قاشق دست راست و چنگال در دست چپ باید باشه.

فکر کنم کلاس دوم دبستان بودم وقت نهار سر میز در نهار خوری ابابصیر در حال خوردن غذا بودم که دوتا از بچه های سال بالایی که الآن هم می‌دونم چه کسانی بودند

و با هم دوست هستیم در مقابل من نشسته بودند و با خودشون گفتند ببین این در هنگام خوردن دهنش رو باز و بسته می کنه، کسی قبلاً به من این نکته رو نگفته بود و

خودم هم هیچ وقت بهش توجه نداشتم و از اون به بعد یاد گرفتم وقتی داری غذا می خوری نباید دهنت باز و بسته بشه شکلک قبلاً بهم می گفتند مثلاً یه لپی بخور که

اینو یاد گرفته بودم….. یه بار هم توی یه مهمونی شام عروسی از یه لیوانی دوغ خوردم بعد کسی می خواست از اون لیوان به دلیل این که تعداد لیوانهای موجود در سفره

محدود بود استفاده کنه و دیگری بهش گفت از این لیوان نخور یه مقدار از برنج هایی که خورده بودم به این دلیل که وقتی غذا تو دهنم بود هم زمان هم دوغ خورده بودم

داخل لیوان برگشته بود و من یاد گرفتم که وقتی دهنم از غذا خالی شد باید نوشیدنی بخورم و نباید بذارم غذایی که داخل دهانم هست وارد لیوان بشه چه اون لیوان اختصاصی

من باشه چه نه …..

راستی اینکه در یک اردو یا مهمونی بچه های نابینا کم بینا مثلاً مرغشون رو دست نخورده باقی گذاشتند گاهی هم ناشی از این هست که اون غذا خوب نبوده یا حتی بد

بوده و یا اینکه خب کسی مثلاً مرغ دوست نداره یا اینکه خوب غذا زیاد بوده به مقداری که سیر شده خورده و باقی غذاش مونده و علت های زیادی میشه برای این پیدا

کردش….

۲۳.

من غذا خوردن یک فرد نابینا رو به کوهنوردی همون فرد نابینا تشبیه میکنم.

شایدم من چون بلد نیستم اینو میگم ولی خوب واسم سوال هست که چطور وقتی شما هیچ تصوری از چیزی که توی بشقاب هست ندارید میتونید با قاشق و چنگال کنترلش کنید آیا؟

آخه باید دست بکشید کل بشقاب رو ی تصویر لمسی ازش توی ذهن ایجاد کنید دیگه!

بعدش هم مشکلی که پیش مییاد اینه که مثلا شما وقتی چنگال رو توی مرغ فرو میکنید که ی تیکه بکنید، شاید ی تیکه ی بزرگ یا شایدم ی تیکه ی کوچیک کنده بشه و شاید

اصلا به در بسته بخورید یعنی چنگال‌تون بخوره به ی تیکه استخوان.

به هر حال که من میگم وقتی ی کاری رو نمیشه انجام داد، نمیشه دیگه! تمیز غذا خوردن تا حدی شاید پنجاه پنجاه به نوع غذا بستگی داشته باشه و فرد نابینا همیشه

هم نمیتونه تمیز غذا بخوره یعنی همیشه نمیتونه از دست استفاده نکنه مگر اینکه بینا بشه که خوب اون دیگه توی این بحث ما نیست. واقعیت اینه که شما نابینایی و

باید این واقعیت رو قبول کنی.

کوهنوردی هم همینه. فرد نابینا تا ی بینا نباشه نمیتونه کوهنوردی کنه چون هیچ تصویری از جلو و پشت سرش نداره. اصن فرد نابینا نمیدونه قدم بعدی که توی این کوه

برمیداره به دره ختم میشه یا ی تخته‌سنگی که لقه یا چی. چه تو بالا رفتن و چه تو پایین اومدن. کوه، جایی هست که عصا کاملا ناکارامدی خودشو نشون میده و حتی با

عصا هم نمیشه رفت. من هر وقت تجربه ی کوه داشتم بیشتر از دفعه ی قبل متقاعد و معتقد شدم که چه شانسی دارم فرد بینایی هست که باهم بریم کوه!

موقع غذا خوردن همیشه باید ی بسته دستمال کلینکس توی جیب مبارک باشه که درش بیارید، بازش کنید، بگذارید کنار دستتون. اینطوری انگشت های کثیف‌تون که غذا‌مالی

شده رو مرتب با دستمال تمیز میکنید و حس ناخوشایندی ندارید که حالا چطور با کسی وسط غذا دست بدید یا چطور ی لیوان شامپاین واسه کسی بریزید.

۲۴.

بله منم با دوستمون موافقم. یعنی هم باید خودمونو اذیت نکنیم و هم باید سعی کنیم تمیز غذا بخوریم. حالا مجتبی بگو خورش رو چطور میخوری آیا کل ظرف خورش رو

سرنگون میکنی رو برنج یا کم کم میخوری من دیده ام که بعضی بچه ها خودشون به میزبان میگند که خورش من رو بریزید رو برنجم. بادمجون چی آیا باید از خیرش بگذریم

یا نه. در مورد صبحانه هم بگید پنیر تخم مرغ کره مربا عسل کله پاچه خلاصه باید طوری باشه که تو ظرف غذامون شنا نکنیم تا حال اطرافیانمون به هم بخوره. پس خوبه

که در مورد تمیز غذا خوردن حرف بزنیم و تعریفی از تمیز خوردن بدست بدیم.

۲۵.

من خورش رو اگه رو برنج بریزند نمیخورم.

اصلا حالم به هم میخوره.

البته سلیقه ی شخصی من اینه. نه که بگم قاتی کردن کار خوبی هست یا نیست.

به هر حال، من هرچی رو بشه با قاشق و کارد و چنگال خورد میخورم.

مث تخم‌مرغ، کره، پنیر، خورش، کیک تولد و…

۲۶.

با طرح این بحث کاملا موافقم و میپسندم, دوست عزیز تو که گل درست کردیی هاهاهاهاآآآ, شوربا شد که, همه خورشو خالیی کردیی رو برنجت, خخخخ

منم اگه سالاد ریز و یک نواخت خردیده باشه با قاشق میخورم, چون مثلا یه هووییی میبینی یه کاهوو از دهنت تاا بشقاب آویزون شده خخخ, البته با چنگال هم اینجوری

میشه هاا, راستی خالی کردن خورش روی برنج فکر نکنم ربطی به بینایی داشتن,, داشته باشه, ربط به لذت بردن از مزه ی غذا داره, چون به راحتی میشه با قاشق هر وقت

نیاز شد بریزیم, راستی بچه ها یه نکته که به نظرم رسید اینه که برای برداشتن ماست یا خورش, وقتی قاشقمون رو پر کردیم پشت قاشق رو بکشیم لبه ی بشقاب اینجوری

اضافه ی غذا ریخته میشه داخل بشقاب و روی لباسمون نمیریزه, یعنی تر و تمیز غذا رو میخوریم,

از دوران دبیرستان هنوز یادمه,

تر و تمیز باید غذا خورد ولی راحت,

خب واقعا برای مرغ به دست نیازه, به خصوص برای کندن پوستش, ما که دقیق نمیدونیم الآن چنگال دقیق زیر پوست مرغ گیر افتاده که

بکشیم بیرون که, بنابرین باااید از دست کمک بگیریم, وقتی پوستش رو با کمک دست و چنگال کندیم, بازم به کمک دست یعنی با گرفتن دست کنار مرغ و با چنگال اون رو

به تیکه های کوچیکتر تقسیم میکنیم, بعد استخونهاشو در میاریم, سر استخون رو با دست میگریم و با اون دستمون که چنگال داخلشه, میکشیم به استخون که اگه گوشت بهش

چسبیده کنده بشه,

۲۷.

منم دوست دارم راحت باشم اما تمیز بخورم

دوست ندارم دور برم غذا بریزم, اما راحت و بی دقدقه غذا بخورم

۲۸.

از بس حرف خوردن و خوردنی شد من الان گشنمه. برم1چیزی گیر بیارم بی دردسر بشه خوردش بدون اینکه لازم باشه هر دقیقه تصور کنم که این بینا ها دارن تماشام می کنن

ببینن1کوچولو دستم لرزید بگن آخ طفلکی بلد نیست و…بیخیال.

۲۹.

من نه با بچه های بینا و نه با کسایی که رودربایستی دارم با هیچ کودوم مشکلی ندارم.

بالاخره واقعیتی هست که نمیبینم و هرکی درک میکنه که چه خوب و هرکی هم درک نمیکنه سعی میکنم واسش تشریح کنم تا درک کنه.

مثلا وقتی یکی بهم میگه اوه اوه اوه فلان چیز آبش چکید رو میز یا هرچی، منم بهش میگم جدی وقتی نبینی و بخوری سخته هاا! بهش میگم راستی تو جرئت داری چشاتو ببندی

و باقی غذاتو بخوری؟ اونم میگه اوه. راست میگی. نه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

بعدش من قضیه رو از احساسی بودن به سمت علمی بودن سوق میدم و میگم کلا اگه آدم با چشم ی چیزو نبینه نمیتونه روش کنترل داشته باشه.

شما با چشم‌تونه که چنگالو کنترل میکنید.

مثلا تیغ های ماهی رو نمیشه با چشم کنترل کرد و افراد بینا هم با دست جدا میکنند.

هیچ کس نیست که بگه من تیغ ماهی رو با چنگال جدا میکنم.

اصلا امکان‌پذیر نیست. چه واسه بینا، چه واسه نابینا.

ماکارونی رو میشه با چنگال خورد.

سالاد رو هم اگه ریز نباشه میشه.

۳۰.

منم نظر دوستمون را قبول دارم اما یه اعتراف کنم من نمیتونم ماکارانی را با چنگال بخورم خیلی برام سخته اما همیشه سعی میکنم که تمیز بخورم اما یه چیزی هم بگم هر وقت

احساس کنم که کسی نگاهم میکنه خود بخود خرابکاری میشه نمیدونم چه کار کنم حالا دارم سعی میکنم میگو را با چنگال بخورم

۳۱.

نظر یک بینا

بزرگمهر با 3 بچه ی دیگه بزرگ میشه یعنی میره خونه ی مامان فرزانه که دوست نداره بگیم پرستار، از 8 ماهگی که من پایان نامه داشتم میرفته تا الان! مامان فرزانه

ی کم وسواسی یه و خیلی به نحوه ی غذا خوردن اهمیت میده و بیشتر آداب غذا خوردن رو ایشون بهش یاد دادن اول اینکه بزرگمهر دست چپ هست و نباید کسی کنار دست چپش باشه

چون میخوره به دست راست نفر کناری و غذا میریزه و مامان فرزانه ناراحت میشه ما هم همینطور لبها غنچه آموزشیه که من بهش دادم یعنی وقتی غذا میخوره لباشو ببنده

قبلً خیلی رعایت میکرد ولی الان که ماشا الله مثل بلبل حرف میزنه میگم : لبا غنچه ! تا ی کم گوشمون استراحت کنه !

همه عاشق غذا خوردن بزرگمهر هستن چون زیبا غذا میخوره که بیشتر ژنتیکی هست تا آموزشی یعنی از برادر بزرگش هم بیشتر دقت میکنه

مثل اون 3 تا کودک زیبای دیگه غذا میخوره ولی سرش رو بیشتر پایین میگیره تا غذا نریزه هر وقت تسلط روی موضوعی رو یاد میگیره بعدش نکات ظریف رو بهش میگم، کم

کم وقتشه تمرین کنه سرش رو خیلی پایین نگیره

۳۲.

وای چقدر عالی بوده این کار ابابصیریها, که سر هر میز یه بینا میذاشتند٫ راست میگه دوستمون بیناها هم از دستشون کمک میگیرن, کباب رو هم میشه با دوتا انگشت هوای کار رو داشته باشی و میزان تیکتو

بسنجی بعد با کناره قاشق لبه ی چپ یا راستش, کباب رو تیکه تیکه کنی,

راستی وقتی تیکه تیکه میشه, شما میتونین یه قاشق برنج بخورین و با چنگال جدا بزنین داخل کباب و بخورین, با چنگال راحت میشه فهمید کباب کدومه برنج کدومه, آخی

این همونه که گفتم, ببینید یه نابینای مادرزاد ممکنه اصلا ندونه قاشق رو چه شکلی باید گرفت,

خم شدن زیاد, همچین جالب به نظر نمیرسه, من یه کم خم میشم, به اندازه ی همه, حتی همین رو مامانم بهم یاد داد, که زیاد خم نشم, سعی میکنم قاشقم رو اونقدر

پر نکنم,

و هر دفعه ای که احساس میکنم در حال ریزشه دستم رو ببرم زیرش,

۳۳.

ممنون که با دقت میخونید و جواب میدید. به این میگند مشارکت در بحث منم که نگفتم خیلی خم میشم یعنی

نمیدونم خیلیه یا نه. ولی ببینید درسته ما میتونیم قاشق رو کنترل کنیم که غذای زیادی توش نباشه همون طور که گفتی تهشو بکشیم لب بشقاب یا کاسه ولی فاصله بین

بشقاب و دهنمون چی تو این فاصله ممکنه بریزه مخصوصا غذاهای آبکی بعدشم نمیدونم چقدر خوبه که برنج رو جدا بذاریم تو دهنمون و بعد کباب رو معمولا کباب یا مرغ

همراه با برنج از بشقاب برداشته میشند. اگه یکی از بیناها توضیح بدند ممنون میشیم.

۳۴.

منم سعی میکنم خیلی خم نشم اما آخرش کمی خم میشم راستی قاشق را هم نباید خیلی پر کرد منم کباب را با قاشق خورد میکنم ولی آخرش کمی از دست کمک میگیرم یعنی با

دو انگشت راستی شما چطور دوروبر بشقاب را جمع میکنید؟ برای من که خیلی سخته مگر اینکه از دست کمک بگیریم

به نظر من باید یه قاشق برنج بخوریم و با چنگال یه تکه کباب را برداریم تا همراه برنج بخوریم اینجوری خیلی خوشمزه میشه, البته من برنج خالی خیییییییییلی دوست

دارم

۳۵.

کاش یه بینا بگه این برنج و کباب رو جدا خوردن آیا مرسومه یا نه بچه ها شاید همین یکی از اشکالات غذا خوردن ما باشه. البته مطمئن نیستم میگم شاید.

۳۶.

خب ادامه, دقیقا همین طوره, آموزش حرف اول رو میزنه, اگه یه نفر دلسوز باشه همون اولین باری که ما اشتباه کردیم اگه تذکر بده مشکل حل میشه, چون وقتی

یه چیزی برای یه شخصی جا بیفته, مخصوصا غذا خوردن که در روز دو سه بار تکرار میشه, یه کم سخته که تغییر کنه, و اما پنیر, من راستش هنوز هم سختمه, آخه باید با

چاقو یه تیکه پنیر برداریم بکشیم روی نون, اصلا آدم خسته میشه خخخ, منم تو خونه با خود نون پنیر برمیدارم ولی جایی که برم هرچند خیلی سختم میشه چون عادت کردم

ولی با چاقو این کارو انجام میدم, البته بستگی به جمع هم داره, راستی این مربا کوچیکا هستن, اونام خیلی سختن, با یه قاشق کوچیک باید مربا رو برداشت کشید روی

نون, اونم باید مثل ماست باهاش برخورد کرد, و هم چنین عسل, اینا واقعیتهایی هستن که ما باهاشون رو به روییم, سختی داره نمیشه فرار کرد و یا انکار,

دوستم چه جالب که اینجوری میخوری, یعنی اول یه لقمه نون میذاری دهنت و بعد یه قاشق حلیم آخه من نون رو تیکه میکنم میزنم داخل حلیم,

البته ائونجوری هم با کلاسه, اینجوری که من میخورم یه کم سختتره چون کش هم میاد, فقط باید لقمت جمع و جور بشه که نریزه, نباید یه عاالمه هلیم سوار کنی روی نون,

قسمت خالی کردن خورش رو برنج رو هم میلایکم,

آهان پیدا کردم اصطلاحشو خخخ, نیشگون به پنیر ههه, آره منم اینجوری میخورم, البته خب مثلا ممکنه یه قالب پنیر باشه که باید دو نفر استفادش کنن و بزرگ

باشه باید یا با چاقو خورد یا طوری نیشگونش گرفت که پنیر له و لورده نشه خخخ,

من نمیگم خیلی خوب غذا میخورم, مشکلات شماها رو منم دارم ولی باور نمیکنید از خود تعریف نباشه, چندین بار شده که دوستای بینام بگن تو بهتر از ما غذا میخوری,

و و مطمئنم هم که ترحم نبوده و غیر واقعی, یه بار بستنی میخوردیم یه کم هم کثیف کاری نکردم, همه دوستام کلی تعجب کرده بودن, چون از اونا ریخته بود خخخخ

بله من خیلی درمورد کارهام از بیناها میپرسم, چون برام خیلی مهمه,

۳۷.

منم که پنیر را میذارم روی نون و خیلی راحت میخورم به نظر من اگر بخوایم به این فکر کنیم که کلاسمون میاد پایین اصلا بهمون نمیچسبه ولی عسل و مربا واقعا خوردنش

خیلی سخته ما همیشه اگر یه جا رفتیم مهمونی به اون کسی که باهاش راحتیم میگیم برامون لقمه بگیره به نظر من اینجوری خیلی بهتره تا اینکه کثیف کاری بشه

  • یک بینا

اگه بی خیال مردم بشیم زندگی خوشمزتره .

فقط دوتا چیز خیلی بده ، با سرو صدا خوردن و ماستو با غذا قاطی پاطی کردن ، واقعاََ حالم بد میشه

. چون تداعی کننده ی چیزای خیلی بده خخخ

راحت بگم : بچه کوچولو که استفراغ می کنه یا آدم بزرگ ههه یاد اون میفته آدم.

۳۸.

سلام خواهش میکنم شوخی را بذار کنار و یه مختصری طرز خوردن برنج و کباب یا چیز های دیگه را یادمون بده خیلی دوستت دارم باور کن

۳۹.

یک بینا

عزیز دل من ، باور کن از صبح که اومدم و دقیقا فهمیدم چی به چیه ، چشمامو بستم ، و یه قاشق و چنگال و چاقو دستم گرفتم و خودمو جای شما گذاشتم

، دیدم اصلا قاشقو چنگال توی بشقاب نمیره . و میرفت یه جای دیگه خخخ همه جا به جز در بشقاب

ولی معمولا من خودم با چنگال کبابو محکم میگیرم و بعد با چاقو کبابو تکه می کنم . گوجه که اگه چاقو نباشه بی خیال میشم . ولی چون اصولا رو در بایستی

ندارم از صاحاب خونه می خوام چاقو بیاره.

در رابطه با برنج و خورش اگه برای شما قابل تشخیصه که خییییییلی خیییییلی مهمه که از گوشه ی بشقاب شروع کنید به خوردن ، تا اگه نصفه غذا رو میل نکردید ، دست

نخورده بمونه . پس اگه از گوشه بشقاب شروع کنید بسیار تمیز و با کلاس به نظر میرسه

سؤالی هست من در خدمتم.

۴۰.

راستی کیک تولد, ما پریروز تولد سارینا بود, خاهرم چون جمعمون فوق العاده صمیمی و خانوادگی بود, خیلی راحت ازش پرسیدم, و گفت که با چاقو تیکه تیکه کن و

با چنگال تیکه ها رو بردارم, البته سخته کیک به سختی سوار چنگال میشه, من که از دستم حتما کمک میگیرم,

ما دیروز با خواهرهام فرش شستیم خییلی خوش گذشت, ما باید جوری خودمون رو نشون بدیم که افراد بینا خودشون به ما احتیاج پیدا کنن, و دقیقا دیروز خود

خواهرهام منو به کمک طلبیدن, البته راستش من زیاد کار خونه انجام نمیدم, ولی تجربه دارم, چون کم خونه هستم و خواهرههام هم هستن میسپارم به اونا, هههوههوهاهاها,

راااستییی امروز من قیمه یااد گرفتم, یعنی یه جورایی من خورش رو پختم, البته مامانم دستور میداد من انجام میدادم, خدایی آشپزی هم سخت نیستا, کلی آدم کیف میکنه

ثمره ی کارشو میبینه, بوش که خوبه حالا باید وقتی خوردیم ببینم چه دسته گلی به آب دادم خخخ

منم وقتی نگاه بقیه رو حس کنم خیلی وقتا غذا خوردنم بدتر میشه, ببینید برای غذاهای آبکی میشه بیشتر خم شد, یا حتی در مواردی بشقاب رو بلند کرد, من تجربش رو داشتم و میدونم که غذاهایی مثل آش رشته رو بیناها هم بشقابشون رو

بلند میکنن, دوستم: با همون قاشق دور و ور بشقاب رو بریز داخل بشقاب, یعنی به طرف داخل بشقاب, بلد نیستم بهتر توضیح بدم ببخشید

۴۱.

یک بینا

برای خوردن مرغ هم دوباره باید از چنگال استفاده کرد . چنگال معمولا در غذای ایرانی نقش ثابت نگه داشتنه غذارو بازی میکنه . بعد که محکم و ثابت شد با قاشق کمی

گوشت مرغو جدا می کنیم.

من بیشتر دارم لوبیا و عدس و آش شله قلمکار و غذای بدون روغن و پختنی استفاده می کنم. ولی اگه به مغز فسیلیم فشار بیارم یادم میاد که چگونه قدیم ندیما غذا می

خوردم .خخخ

۴۲.

خوشم اومد که بالاخره چیزی گفتی ما به اطلاعات شما نیاز داریم. ولی خب اینکه یه بار کباب رو با چنگال بگیری بعد یه کارد برداری و خوردش کنی بعد کارد

رو کنار بذاری بعد قاشق رو برداری هاهاها همچین کمی عملیات طولانی و پیچیده میشه. اون وقت این کارهایی رو که گفتی فقط برای یک لقمه انجام میدی یا اینکه یک دفعه

همه کباب رو خرد میکنی؟

۴۳

یک بینا

معمولا تکه کردنه کباب در حدود نصف کبابو با هم به یکباره انجام میدم.

برای خوردن خورش و برنج، اگه ظرف خورش مشترک باشه ، ابتدا چند قاشق پر خورش گوشه بشقاب میریزم و برای خوردن از همون جا بر میدارم.

۴۴.

نظر یک بینا:

هر جور دلتون خواست غذا بخورید خخخ فقط مواظب باشید روی لباستون نریزه خخخ

آهان موقع خوردن سر و صدا ایجاد نکنید .البته هر جور دلتون خواست ؛ بخورید ، باور کنید ونوسی ها به چیزای دیگه اهمیت میدن.

اصلا چه معنی میده که آدم موقع خوردن به دیگران نگاه کنه. باید هر کی سرش به کار خودش باشه.

۴۵.

بحث فقط مریخی یا ونوسی نیست کلا بنظرم باید با آداب غذا خوردن آشنا بشیم. اینکه میگی هرطور دوست دارید غذا بخورید خب یه وقت دیدی من دوست داشتم یا فقط

بلد بودم که یه ران یا سینه مرغ رو بردارم بکشم به نیش یا با دندون تکه تکه کنم. خب اینکه نمیشه. حالا لطفا خودت بگو مثلا وقتی

چلو مرغ یا کباب داری یا همون فسنجون چطور سرو میکنی بعنوان یه بینا بگو ما دوست داریم بدونیم.

راستی بچه ها شده که از اطرافیانتون درباره غذا خوردنتون سؤال کنید مثلا همین سؤالی که من از رعد پرسیدم شما هم بپرسید من که خیلی یادم نمیاد یعنی بنوعی خجالتی

هستم و سعی میکنم کمتر در این موارد با کسی حرف بزنم.

۴۶.

خب ببینید، نباید همیشه نگران نگاه دیگران بود.

مگه بیناها با ما درست رفتار میکنن که ما انقدر باید به خاطرشون معذب باشیم؟

من خیلیها رو دیدم که خورش رو کامل میریزن روی برنج شون و میخورن. بینا هم هستن.

پس فقط ما نیستیم که این کارو میکنیم.

خیلی از بیناها توی غذاشون دست میبرن فقط ما نیستیم.

همونطور که بیناها بدون عصا تو خیابون هستن و ما عصا داریم، بیناها شاید کمتر از دستشون تو غذا خوردن استفاده میکنن و ما بیشتر استفاده میکنیم و استفاده از

دست برای ما ضرورت داره. مثل عصا که تو خیابون برامون ضرورت داره.

ولی یه راهی که به ذهنم رسید اینه که میتونیم همراهمون از این دستکشهای یک بار مصرف که جنس مشمایی دارن ببریم و موقع غذا خوردن دستمون کنیم.

اینطوری هم دستمون کثیف نمیشه، هم بیناها کمتر اذیت میشن، هم جنس نازک دستکش حس لامسه رو ضعیف نمیکنه.

تازه کلی هم کلاس داره.

میگیم ما چون باید از دستمون کمک بگیریم از این دستکشا استفاده میکنیم خخخ.

این همین الآن یه دفه به ذهنم خورد.

امیدوارم خنده دار نباشه پیشنهادم خخخ.

۴۷.

ببین درسته که مثلا ما عصا دست میگیریم ولی بیناها نمیگیرند پس نباید خیلی خودمونو مقایسه کنیم ولی همین عصا گرفتنم اصولی داره مخصوصا امروز

که همه ی معابر و پیاده روها شلوغ و پر تراکم هستند ما نمیتونیم هرطور که دلمون خواست عصا بزنیم اینجوری هم خودمون اذیت میشیم و هم دیگران رو اذیت میکنیم. غذا

خوردن هم همینطوره آیا تو میپسندی که ما چون نمیبینیم پس هرطور خواستیم لباس بپوشیم اصلا تمیز باشه یا نباشه به بیناها چه؟ یا کفشامون کثیف باشه به بیناها چه؟

قطعا اینو نمیپذیری و میدونم که خودت یکی از بچه های خوشتیپ و خوش لباس هستی. پس نمیشه نظر کلی داد که دیگران به ما مربوط نمیشند. بالاخره باید یه حد وسط ای

رعایت بشه که بینابین باشه موافقی

۴۸.

یک بینا

واقعا پیشنهادت یعنی استفاده از دستکش خنده داره خخخ

ولی باور کن اکثریت مردها خوب و زیبا غذا نمی خورن . البته من که نابیناهارو ندیدم که تشخیص بدم چه طور غذا می خورن.

ولی دستکشو بی خیااال شو چون خیلی خنده داره .

استفاده از دست به همراه قاشق واقعا اونجوری که شما فکر می کنید بد نیست ؛ علی الخصوص در بین آقایون

۴۹.

ممنون که این قدر قشنگ توضیح دادید نحوه غذا خوردن بزرگمهر عزیز رو و ای کاش باقی مادر پدرهای بچه های نابینا هم این دور و بر سرک می کشیدند تا متوجه می شدند

غذا خوردن و نحوه صحیح اون یکی از دغدغه های بچه هاشون در آینده خواهد بود پس چه بهتر که بجای آسون گیری ها و دلسوزی های الکی در این دوران اصول و روش اون رو

با دقت به اونها یاد بدند و این طوری همه ما چه بچه هاشون که این اصول و روش رو یاد گرفتند و چه ماها که بچه های اونها نیستیم ازشون سپاس گزار خواهیم بود “چرا

که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود و فرهنگ سازی شود …..

۵۰.

سوء تفاهم نشه.

من کاملً با تمیز غذا خوردن حتی توی جمعهای خودمونی موافقم و اصلاً غذا خوردن کثیف رو قبول ندارم.

ولی از طرفی با یه سری از نابیناها که نگاه افراطی به این قضیه دارن مخالفم.

به هر حا نوع غذا خوردن ما با بیناها کمی متفاوته و باید این رو بپذیریم.

این دستکشی که گفتم، جنسش شبیه مشما فریزر هست و طوری طراحی شده که کاملً جذب دست میشه و هیچ فضای خالی بین دست و دستکش نیست.

به حدی که حتی صدای مشماش رو هم نمیشنوی.

فکر هم میکنم که از نظر رنگ نه نه نه لش کن اینو نمیدونم.

الکی یه چیزی میگم ضایع میشم خخخ.

ولی منظورم استفاده ی همیشگی از این دستکشها نیست.

توی خونه و جمعهای خودمونی که خیلی لازم نیست سخت بگیریم و همون قدر که خرابکاری نکنیم کافیه خخخ.

این روش رو برای غذا خوردن توی رستوران یا بیرون یا در جمع کسانی که باهاشون رسمی هستیم پیشنهاد دادم.

حالا دوستان دیگه هم نظرشون رو بگن خوشحال میشم.

۵۱.

آیا میدانستید اگر در حال خوردن غذایی آبکی یا ماست یا غذایی که میترسید بریزد باشید میتوانید دستی که قاشق در آن نیست را زیر قاشق همراه با دست قاشق‌دارتان

بالا ببرید تا اگر چیزی از قاشق ریخت توی آن دستتان بریزد؟ نه. خداییش. آیا میدانستید؟ آیا نمیدانستید؟ عجب!

۵۲.

یک بینا

میدونم کدوم دستکشارو می گی . بهش میگن دستکش آشپزی .

راست میگم اصلا ایده خوبی نیست. برو با چندتا بینای دیگه هم مشورت کن متوجه میشی راست میگم.

بازم میگم اگه تا حدودی از دستتون استفاده کنید خیلی بد نیست.

۵۳.

میگم اون دست کشایی که میگی خععععلی خنده دار میشه که خخخخ،بعد اینکه دستای شما آقایون بزرگه و فیکس میشه به دستتون،برای دخترا اما نه،خخخخخ،تازه بعدشم

اینکه اون دست کشا یه ماده ای بهشون هست که نمیشه ازش برای غذا خوردن کمک گرفت که،همون مواد بهداشتی و بیمارستانی رو میگم که،خخخخخ،خخخخ،خخخخ،خخخ

۵۴.

ممنون. پس باهم اختلاف نظری در مورد تمیز غذا خوردن نداریم اما همون طور که دیشب هم گفتم بهتره که تعریفی از تمیز غذا خوردن هم داشته باشیم. شاید

عملی از نظر من تمیز باشه ولی از نظر شما نه. اگه سر همین موضوعات گفتگو کنیم و بتونیم معیارها و ملاکهایی برای غذا خوردن بدست دهیم خوبه مثل کاری که خانم عظیمی

کردند و تجربیات نابینایان جهان را در مورد بچه داری جمعآوری کردند در مورد غذا خوردن هم چنین کاری بشه قدم بزرگی در جهت بهبود زندگی فردی و اجتماعی خودمون

برداشته ایم.

حتما خوندید که گفتم دوستی میگفت در کلاسی با بیناها شرکت داشته اند روز اول بیناها با نابیناها ناهار خورده اند ولی از روز دوم میزشون رو جدا کردند آیا نباید

بدونیم که علت این کار چی بوده؟ آیا در بین اون افراد نابینا احتمالا کسانی نبوده اند که بطوری غذا میخورده اند که برای افراد بینا خوشایند نبوده است؟

در مورد دستکش هم پیشنهاد بدی نیست منتها باید این دستکشها را دید و بعد نظر داد.

۵۵.

سلام خخخ یعنی خب خنده دار بود پیشنهادتون خعلی ….

یه کم استفاده کردن از دست در غذا خوردن کم تر تو چشم میاد تا اینکه ما یه دستکش پلاستیکی هم دستمون کنیم که این طوری علاوه بر نابینایی وسواسی و خنده دار هم

به نظر می رسیم …..

۵۶.

یک بینا

اصلا و ابدا دستکش خوب نیست . والله راست میگم . به خدا تابلو میشید و مردم مسخره می کنن .

اگه بینایی حالش بد شده بخاطر استفاده از دست مطمئنم نبوده .

البته این دستکش ها به نظرم اندازه دسته آقایونه .

ولی خود من وقتی می خوام مواد کتلت رو ورز بدم از این دستکشا دستم می کنم . چون دستمون بوی بد میگیره .

البته آرایشگرها و پرستارها هم ازین دست کش ها استفاده میکنند .

۵۷.

سلام خوشامدی داداش عزیزم وقتی درباره غذا خوردن حرف میزنم به این معنی نیست که من تنها مشکل دارم میدونم که مشکل بسیاری از

نابیناهاست. و دوست دارم از شیوه ی غذا خوردن بیناها مطلع بشیم تا ببینیم ما چقدر میتونیم با اونا همراه باشیم یا مثل اونا باشیم. ممکنه اصلا کار سختی نباشه

شایدم باشه. باید دید آیا در این زمینه ملاک یا معیار ثابتی داری. شایدم ما خیلی حساس باشیم ولی خب یادمون باشه که در هر حال باید تمیز غذا خورد نه تو بشقاب

یا کاسه مون شنا کنیم یعنی تا مچمون تو کاسه یا بشقاب فرو بره.

۵۸.

غذا خوردن تمیز یعنی، تا حد امکان دستات با وجود تماس با غذا چرب یا سسی یا کثیف نشه، لا اقل فقط انگشتات کثیف بشه نه تا آرنج خخخ.

اطراف بشقاب غذا نریزه، روی لباسهات غذا نریزه، دور دهان تمیز باشه یعنی قاشق به اطراف دهان برخرد نکنه، قاشق دهان زده داخل ظروف مشترک نکنید، مطمئن بشید قاشق

کاملً خالی هست و بعد وارد ظروف جانبی مثل ماست یا سالاد یا خورش کنید که غذای داخل بشقابتون داخل ظروف جانبی نشه، ساندویج رو کامل از کاغذش خارج نکنید و کم

کم در حین خوردن فقط قسمت بالاییش رو خارج کنید، همین دیگه.

خب خورش رو هنوز هم میگم خیلی ها روی غذاشون میریزن.

اگر تا حالا غذاهای هیأتی گرفته باشید میبینید که خورش و برنج رو با هم توی یه ظرف میریزن و به مردم میدن.

درباره ی دستکش هم حرفمو پس میگیرم خب.

تا من باشم که رو هوا از خودم ایده پرتااااب نکنم خخخ.

۵۹.

استفاده از چنگال برای من که سخته خصوصا برای خوردن مرغ چون ممکن اصلا مرغی

بهش نباشه یا خیلی بزرگ باشه که باعث میشه صورت مون کثیف بشه یک خاطره هم بگم دوستم میگفت رفتم محمونی به جای اینکه از خورش استفاده کنم سوپ میریختم روی غضام

بعد یکی بهم گفته سوپ خیلی دوست داری تازه فهمیدم چی شده من که از دست استفاده میکنم و یا از خوردن بعضی از غضاها صرفه نظر میکنم مثل عسل مربا

۶۰.

به غیر از خالی کردن خورش روی برنج تمام صحبت های دوستمون درباره معیارهای تمیز غذا خوردن رو رو لایک می زنم….

غذاهای هیأتی هم خورشت رو کامل با برنج قاتی نکردند فقط اون رو یه گوشه ظرف ریختند ….. جاااان عسلتان تجدییید نظر فرماییید خخخخ…….

۶۱.

سلام داداش تو که غذا خوردنت حرف نداره یکی دو روزی باهامون توی خونه خودت هم سفره بودیم من خودم فکر میکنم ما نابیناها از خیلی از بیناها تمیز تر غذا

می خوریم چون بعضی وقتها که غذایم تموم میشه و چون آرام غذا می خورم معمولا آخر میشم سفره را که باز رسی می کنم میبینم دور و بر خودم تمیز است ولی جاهایی که

بینا نشسته بوده دور و بر بشقابهای شان کّلی غذا ریخته

۶۲.

و اما نظر من در باره غذا خوردن.

خوردن غذاهای آبکی مثل سوپ آش و غذاهای دیگه که آبکی هستن واقعا خوردنشون سخته

۶۳.

درود

قضیه بحث شما را هنوز درک نکردم !اما خاطره ای برای شما می نویسم : چند سال قبل به دامغان رفته بودیم برای کار دانشگاهی عمویم و قرار بود که به محله ای که درودگری

داشت برویم و رفتیم و کار را دیدیم و به شاهرود رسیدیم و ناهار را در آنجا سفارش دادیم .تا اینجا که هیچی اتفاق نیفتاد ! اما یک پرس غذا با کوبیده و گوجه آوردند

جای شما خالی گویا گوجه کمی سوخته بود پوستش و من با قاشق و چنگال به جانش افتادم و تمام آن را خوردم بدون توجه به اطرافم و گویا میز بغلی در حال تماشای من

بودند و عمویم خیلی خجالت کشیده بود .

۶۴.

آهان راستی گفتی ماکارونی اینم بگم که خوردن این غذا برای من فوق العاده راحته چون با چنگال میخورمش و واقعا اصلا ازیت نمیشم به ویژه که این غذا رو هم خیلی

دوست دارم

من نه. تقریباً اصلاً تو رو دروایسی گیر نکردم. راحت با دست میخورم. همه جا. به نظرم مهم نیست. البته بد نیست، کسی یاد بگیره مثل بغیه بخوره. اما من راحتم.

۶۵.

من نیمه بیناا هستم من و افراد بینا بیشتر به بوی دهان و لباس یک

نابینا توجه میکنیم غزا خوردن هم مهم هست کمی دقت کنید مشکلی نیست

۶۶.

چقدر دوست داشتم امروز اعضای خانواده هامون مثل خواهر برادر همسر در اینجا حضور میداشتند و در مورد ما و رفتار هامون نظر میدادند چقدر دوست داشتم مسؤولین و

معلمین مدارس استثنایی اینجا حضور میداشتند و درمورد رفتار های بچه ها و برنامه های خودشون برای اصلاح آنها توضیح میدادند.

داشتن تیک عصبی

۱.

بچه ها یه سؤال دیگه آیا شما تیک دارید یعنی وقتی یک جا ساکت نشستید مثلا دارید رادیو گوش میدید یا درس میخونید یا کسی حرف میزنه و شما ساکتید معمولا چه رفتاری

دارید آیا قشنگ دستتونو میذارید رو پاهاتون و ساکت میشینید من که نمیتونم دستام یه جا آروم بگیرند وااای یه تیک بدی دارم و اونم اینه که مرتب بدنمو لمس میکنم

مثل دستامو اگه با زیر پوش باشم بعد موهای بدنمو میکنم. گاه با خودم عهد میکنم که دست از این کار بر دارم ولی نمیتونم. یا باید دستام حرکت کنند یعنی به چیزی

ور برند یا پاهام. شما چطور

۲.

من مشغول جویدن لبهام میشم,خخخ!

۳.

تیک من این هست که در هنگام این مواقع لبم رو میخورم یعنی از داخل با دندونم پوستشو میکنم, یا این که با انگشتم گاهی وقتا ور میرم خخخخخخخخخخخخ متأسفم

ولی خیلی سعی کردن ترکشون کنم ولی نشد

۴.

بهتره دستتون تسبیح بگیرید.

دختراهم بهتره به جای خراب کردن لبای قشنگتون ، توی ذهنتون یه جمله ی زیبا رو تکرار کنید. مثلاََ بگید من خیییلی جذابم و اگر مذهبی هستید صلوات بفرستید

۵.

من تیک دارم. وقت هایی که استرس دارم یا خسته میشم از رسمی نشستن یا جایی باشم که دلم نخواد و اذیت بشم. خلاصه اینکه جفت دست هام گاهی بیش فعالی می

گیرن. فکر بد نکنید ها! یعنی مثلا به هم فشارشون میدم. با انگشت هام ور میرم و چون حس می کنم زشته دست هام رو قایم می کنم بغلم و این کار رو می کنم. یا این

که حس می کنم لب هام خشک شده باید با نوک زبون خیسش کنم. یا اینکه گاهی احساس می کنم نکنه1جایی1ایرادی هست مثلا دستم میره به روسری یا آستینم یا دکمه هام که

مطمئن بشم این بینا ها…خلاصه اینکه من گاهی از دست تیک های خودم کلافه میشم. این بود اعترافات صادقانه من.

۶.

ممنون که صادقانه از خودتون و تیکهاتون گفتید هدف منم همینه که حرفهایی رو که تا حالا شاید به کسی نگفته باشیم و شاید خجالت میکشیدیم که بگیم

حالا اینجا باهم صادقانه حرف میزنیم و بیان شون میکنیم. من فکر میکنم این هم یکی از عوارض نابینایی باشه چون با چشم نمیتونیم حواس مون رو بجای دیگری متمرکز

کنیم لذا بخودمون مراجعه میکنیم. کاش یه روانشناس اینجا بود کاش چشمک افتخار میداد و میآمد و از نظر روانشناسی تحلیل میکرد.

۷.

یک بینا

من چون والدین سخت گیری دارم و دائم اشکالات رفتاری ما گوشزد میشد تیک ندارم و هر وقت هم مثلً در یک سخنرانی نشستم و نمیخوام ب حرفهای تکراری سخنران گوش بدم

و چشام هم باید ب سخنران باشه، من هم در ذهنم ی قصه و داستان رو شروع میکنم برای خودم تعریف کردن و اونقدر جدی نگاه سخنران میکنم که فکر میکنه من چقدر گوش میدم!

در حالی که دارم ی کتاب رو در ذهنم با علاقه مطالعه میکنم! اینها از شگفتی های مغز انسانه!

ولی ی دوست دارم که تیک بدی داره و دائم چشمش میپره یکی از هم بازیهای برادر بزرگمهر هم چشمش میپره گفتم چرا ؟ گفت تابستون که تو آفتاب بازی میکنم تیکم شدید

میشه

۸.

سلام.

خب من وقتی یه جا نشستم، یا ساعت بریلمو درشو باز و بسته میکنم، یا هی لباسمو جا به جا میکنم، یه کم هم اگر خسته بشم دستمو میزنم زیر چونم.

ولی باور کنید اینها به نابینایی خیلی ربط نداره.

یه بینا هم میتونه از یه مدت طولانی یه جا نشستن خسته بشه و از این کارها بکنه.

9.

فکر نمیکنی اینکه نابینایی رو فاقد هرگونه تاثیر منفی روی اعمال و رفتار فرد بدونیم کمی غلو کرده ایم. بالاخره یکی از مهمترین حواس یک فرد تعطیله

و فرد نمیتونه با نگاهش به جهان خارج از خودش راه پیدا کنه خب این طبیعیه که تبعات و عوارضی هم داشته باشه.

وقتی ما میگیم تاثیر میذاره به این معنی نیست که این رفتارها باید عادی تلقی بشند بلکه میگیم باید شناسایی شده و در جهت از بین بردن یا اصلاح شون تلاش کرد.

ولی وقتی میگیم این رفتارها کاری به نابینایی نداره و بیناها هم همین کارها رو میکنند در واقع صورت مسئله رو پاک کرده ایم چون اون بینا هم ممکنه مشکلاتی داشته

باشه و برای همینم دست به رفتارهای غیر نرمال میزنه. ببین این مثل اینه که وقتی میگیم یکی از علل معلولیت ازدواج فامیلیه فورا برامون مثال میزنند که آقا فلانی

و فلانی باهم فامیلند و ازدواج کردند ولی بچه شون مشکلی نداره یا برعکس فلانی و فلانی باهم غریبه اند ولی بچه شون معلول شده. خب ازدواج فامیلی یکی از عوامل

معلولیت هست و نه همه ی اون. و دلیلی نیست که همه ی ازدواج های فامیلی الزاما به معلولیت منجر بشه یا عدم فامیل بودن الزاما منجر به سالم بودن. پس هر چیزی را

باید در جای خودش بحث کرد.

اشعار خوانده شده در قهوهخونه یازدهم

۱.

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری.

۲.

“صبح”

یعنی آغاز؛

آغاز یک عبور

و دریچه یک”سلام” …

گوش کن! …

در نبض کودکانه ی صبح،

این راز برکت است که می نوازد…

به حرکت سلام کن …

سلام…

صبحت به طراوت باران…

و روزت به سپیدی برف زمستان.

…۳.

پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!

مادرم، هرگز موی بلند نداشت

و چشمانش دلخواه پدرم نبود..!

مادرم میگفت: زیبایی برای مرد نیست..!!

مرد باید ،دستهایش زمخت ،

و گونه هایش آفتاب سوخته باشد..!

پدرم ،زیبا و جذاب بود،

نه دستان زمختی داشت و نه گونه های آفتاب خورده..!

ولی هرگز نگفتند،

که زن باید عاشق باشد،

و مرد لایق..!

عشق را سانسور کردند..!

من سالها جنگیدم

تا فهمیدم که بی عشق ،

نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..!

و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته ،

خوشبختیم را تضمین میکند..!

(فروغ فرخزاد).

۴.

می چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم

دل من می‌گوید

می‌شود در دل تلخی عسل ناب چشید

می‌شود زیبا دید

می‌شود زیبا خواند

می‌شود زیبا گفت

شرط آن است که زیبایی را

بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش

و بگوییم به زاغ

گرچه رنگ تو سیاه

لیک پَرهای قشنگی داری

و بگوییم به بُلبُل

که نوایت زیباست

و بگوییم به پروانه نماد ایثار

گرمی عشق ز سوز پَر توست

و بگوییم به نخل

راست قامت ، رُطَبَت شیرین است

و بگوییم به سَرو

روح آزادگی و آزادی

عُمر سبز تو دراز

ُصبحدم سوی گلستان برویم

شبنم ازچهره‌ی گل با لب خود پاک کنیم

نوش جان جُرعه ای از خون دل تاک کنیم

در تماشای گل سوری باغ

دست افشان بشویم

در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب

و به مهتاب بگوییم بتاب

بَررُخ زُهره ز دور

بوسه‌ی عشق زنیم

شب یلدای دراز

فال حافظ گیریم

گره از گیسوی شب باز کنیم

و ببینیم سِپیدی سَحر

بگشاییم درو پنجره را

و به هر رهگذری

کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد

بفرستیم به لبخند دُرود

و بگوییم سلام

۵.

تو از این گونه نباید باشی

تواز اینگونه که می سوزانی

و از آن گونه که چشمان مشتاق مرا از خودت می رانی

من تو را مثل خدایان اساطیری دور

در خودم ساخته ام و غرورم را در یک شب مهتابی

زیر پا های تو انداخته ام

من به تو باخته ام ، من به تو باخته ام …

۶.

شعر چمدان از شاعر گرانقدر فاضل نظری

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر

مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است

صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت

اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟

بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران

آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

۷.

تقدیم به همه ی گوش کنیای عزیز . باور کنید هر روز بیشتر متوجه می شوم که چقدر دنیای شما برای من ناشناخته است.

لای این شب بوها، پای آن کاج بلنــــــــد

منم و چشمای خیس، منم و یک دل تنگ

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی

چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین…چند بیتی کنار تو لبخند…

عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد

آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب

نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!

“عشق” هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم ” شما “ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست… هر دو باید به خانه برگردیم

این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی…

۸.

بیقرار تو ام و در دل تنگم گِلِه هاست

آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله هاست.

۹.

هیچ وقت نا امید نشو

حتی اگه زدی روحت رو نابود کردی بازم جای برگشت هست!!!

یادت باشه روح قابلیت رشد و تعالی داره…

پس دوباره ترمیمش کن و کمکش کن بزرگ شه

۱۰.

اگه دنیای زیبا میخواهی خودت بسازش…

از هیشکی هم انتظار کمک نداشته باش…

بقیه سرگرمه ساختن دنیای خودشون هستن

۱۱.

«به آن چیزی که ناامیدی و امید نداری، امیدوارتر باش از آنچه به آن امید داری. زیرا،

موسی رفت برای خانواده اش آتش تهیه کند، خداوند با او سخن گفت.

ملکه‌ی سبا نزد سلیمان رفت تا بر سر کفر با او مصالحه کند، مسلمان بازگشت

و ساحران فرعون رفتند موسی را شکست بدهند، به او مؤمن شدند.

۱۲.

«به خداوند خوش‌بین باش، زیرا

هر که به خدا خوش‌بین باشد، خدا با گمان خوش او همراه است

و هر که به رزق و روزی اندک خشنود باشد، خداوند به کردار اندک او خشنود باشد

و هر که به اندک از روزی حلال خشنود باشد، بارش سبک باشد.»

۱۳.

*اگه هنوز موقع تصمیم گیری و انتخاب،

حتی اگه برای انتخاب یک لنگه جوراب باشه،

دودل و مردد هستید و نیاز به تایید مامان و بابا دارید،

خواهش می کنم ازدواج نکنید!

  • اگه شکست عشقی خوردید یا بدجوری عشقتون بهتون نارو زده،

برای فراموش کردن یا در آوردن لج طرف،

خواهش می کنم ازدواج نکنید!

  • اگه تو خونه پدری موقعیت سخت و بدی دارید

و یا بدجوری احساس تنهایی می کنید،

فقط برای فرار از این موقعیت،

خواهش می کنم ازدواج نکنید!

از: ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی

۱۴.

یه شعر بسیار زیبا از کاظم بهمنی!

تقدیم به عزیزانی که طرفدار این بزرگوار هستند!

رازداری کن و از من گله در جمع مکن

باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند

خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن

به گناهی که نکردم، به کسی باج مده

آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن

ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت…

این همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن!

” آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من است…

روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن ”

تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت

روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن

۱۵.

و این هم شعری از شهراد میدری

نمی دانم چرا پیش منی و باز دلتنگم

چنان پیغمبری تنها و بی اعجاز دلتنگم

به روی تو که پشت پنجره ها شور بارانی

اگر چه می کنم آغوش خود را باز، دلتنـگم

نخی از دود سیگارم به سویت چشم میدوزد

چــه می آید به قدت اینهــــمه ابراز: دلتنــگم

به چشمان تو این جعبه سیاهت خیره می مانم

کنــار صنــــــــدلی خالـــــــــــی پـــرواز دلتنگم

جهان بی تو هر لحظه اضافه خدمتی تلخ است

بـــه خط نامه هــــــــای آخـــر سرباز، دلتنگم

نتــی در کاســـه ی گردویـــی ام آتـــش نمی ریزد

زمستان است و بی سر پنجه ات چون ساز دلتنگم

تنیده تارهـــــــای صوتی ام را عنکبـــوت بغض

پر از ته مایه ی دشـــتی، هزار آواز دلتنــــگم

برای “یاد ایامی که در گلشـــن فغانی بود”

شبیه تار تنها مانده ی شهنـــــاز، دلتنگم

“به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم”

لسان الغیبم و اندازه ی شیـــــــراز دلتنگم

نه اکنـون کـــه رسیده برگهـــــای آخر تقویم

من از سین نخستین سیب، از آن آغاز دلتنگم

شبی “صادق” تر از هر صبح، بغضم را “هدایت” کن

برای یک اتاق دنــــــج و شیــــر گــــــــاز دلتنگم

۱۶.

زینب عبدلی

می‌گه:

خب این شعرو خودم گفتم

نظرتون چیه؟

نمیدانم چرا حال که برایت دلتنگ شده ام

پای ثانیه ها لنگ شده

نمیدانم چرا حال که تنها شده ام

چشمانت برایم خوش رنگ شده

نمیدانم چرا حال که غمگین شده ام

دلم برای آغوش گرم تو تنگ شده

نمیدانم چرا حال که قدردان عشقت شده ام

دل تو برایم بدجور سنگ شده

نمیدانم چرا حال که اشکهایت به یادم آمده

فقط صدای خنده هایت برایم خوش آهنگ شده

نمیدانم چرا حال که هر لحظه بی عشقت پر غم شده

چشمم با ابر در گریه برایت هماهنگ شده

۱۷.

دوست عجب امنیت خوبیست

می توانی با او خود خودت باشی

می توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران – بی خجالت با او در میان بگذاری

از عاشقی هایت بگویی

از حماقت هایت

دوست انتخاب آزاد توست، اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست ، عادت نیست ، معذوریت نیست دوست از هر نسبتی مبراست

دوست سایگاه آرامی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری! هر وقت دوست داری در آغوشش بگیری ، بی هر مناسبتی بوسه بارانش کنی ،شانه هایش را با بی سر و سامانی

ات سهیم کنی، اشک هایت را با نوک انگشتانش محو!

دوست چیز دیگریست

۱۸.

گاهی دلت بهانه هایی میگیرد ؛

که خودت انگشت به دهان می مانی !!

گاهی دلتنگی هایی داری ؛که فقط باید فریاد بزنی ؛اما سکوت میکنی ؛؛؛؛؛

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات ؛؛؛؛؛؛

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری وحال هم که گاهی فقط دلت میخواهد زانوهایت را تنگ ؛

در آغوش بگیری ؛ و گوشه ای بنشینی و فقط نگاه کنی ؛؛

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ میشود ؛؛؛؛پس با آرامش بشین و مروری بر گذشته کن و نگاهی پر از امید به آینده ولی حال را یادت نبر

۱۹.

بهونه ی چشمای بارونیم سلام

علت تموم گریه هام سلام

من که پریشونم بگو تو چه طوری

بگو تو هم به خاطر نبودنم از غم پری

بگو ببینم تو هم قدم میزنی با تنهاییات

دلم پر میکشه واسه تموم اون مهربونیات

واسه نوازشات واسه اون نگات

واسه همون معصومیت تو چشات

واسه تموم لحظه های عاشقی

واسه بو کردن عطر گلای رازقی

۲۰.

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم

از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم

من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم

عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم

عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من

عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی

بشود دور و برت باشم و جرات نکنم…

عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد…

بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم !

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم

تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم

بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم…

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم !

۲۱.

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفتگوست

بگذار دست های تـــو با گیسوان من

سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق

چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو

از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد

ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!

بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

۲۲.

نیمی از جــان مرا بردی ، محبت داشتی

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی

بر زمیــن افتــادم و دیدم بــه سویم می دوی

دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی

خانه ای از جنس دلتنگــی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش

اندکــی در مهربانــی نیــز همّت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی

۲۳.

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم

نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم

اگر بالاست پر اختر وگر دریاست پرگوهر

وگر صحراست پر عبهر سر آن هم نمی‌دارم

مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن

مرا گفتهست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم

مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ست

چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم

در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد

خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم

ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم

به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم

پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم

که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم

درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو

ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم

تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم

بر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم

جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب

که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم

به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پران

من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم

منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده

ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم

ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم

بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم

۲۴.

هر دم شکست می رسد از بخت بد مرا

مینای می کجاست که از خــود برد مرا

در بنــــــد خاکدانم و از شعله ی فراق

دود جگـــــر به اوج فلک می رسد مرا

روح مجرّدم کـــه بــــه ظلمات زندگی

محکوم کرده اند بــــــه حبس ابد مرا

در کـــــوره راه حادثه های هزار رنگ

از پــــــا در آمدم ؛ نکند کس مدد مرا

بی صحبت فرشته بسی پرغبار شد

آیینه ی دل از نفــس دیـــو و دد مرا

درگلشن وجود چنان خوار گشته ام

کاقبال هم به سینه زند دست رد مرا

راهی بسوی یار گشـودم ولی دریغ

ابلیس کرد وسوسه گردید سد مرا

آنک در انتظار تــــــوام ای بهار عشق

دست خزان به ریشه اگر تیشه زد مرا.

۲۵.

عشق پرواز بلندیست، مرا پر بدهید

به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه من را سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینه آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

۲۶.

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد

بسیار سنگین تر از دردیست که

انسان را به فریاد وا میدارد…!

و انسان ها فقط

به فریاد هم میرسند ، نه به سکوت هم !

۲۷.

می گویند ضعیف شده ام..!

می گـــویــم سنگینـــی درس هایــم است….

اما نــمی دانند

سنگینی درس هاییست که از دنیا و آدمهایش گرفتم..!!

۲۸.

گاهی اوقات…

گاهی اوقات هست که دلت میخواد نباشی…

آروم زیرلب میگی :”خدایا میشه بریم؟…

خیلی خستم…

میشه برام لالایی بخونی وبخوابم؟

گاهی اوقات است که ازهمه چی زده میشی…

تو میمونی و خدات…

و اینجاست که میفهمی اولین و آخرین پناهگاهت خداست…

۲۹.

آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس

میوه نمیدهد به کس

جز بنظر نمیرسد سیب درخت قامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش.

۳۰.

لبخند بزن…

عکاس مدام این جمله را تکرار می کند

اصلا برایش مهم نیست که در وجودت

حتی یک بهانه برای لبخند نیست…

۳۱.

چگونه میشود از خدا گرفت چیزی را که نمیدهد؟

میگویند قسمت نیست حکمت است…

“من قسمت و حکمت رو نمیفهمم”

خدایا تو طاقت را میفهمی؟؟؟

۳۲.

دوستی شاخه گلیست، مثل نیلوفر و یاس

مثل حس قاصدک، مثل حرف من و ماست

دوستی خاطره ایست، زیر باران زمان

مثل شوق پر زدن، مثل ماه مهربان

دوستی لحظه ای از حس زیبای دل است

مثل دیدن شبی، بی ستاره مشکل است

دوستی بخشش یک اشتباه بی غرض

که دادن دلیست، بی بهانه، بی عوض

۳۳.

گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است.

حالا که گذشته و آینده نیست،

پس چه غصه ای؟

تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه…

“””” پیشاپیش از لایک کنندگان ممنونین خخخ ….. البته از تأمل کنندگان و عمل کنندگان بیشتر ممنونیم….

۳۴.

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

۳۵.

مرا شکستی و من باز با تو بد نشدم

نشد شبیه تو باشم, نشد, بلد نشدم

اگرچه شد بدی ات زخم بر دلم بزند

ولی نشد که خیال تو را به هم بزند

بدی نمی کنم و از دلم نمی آید

منی که از بدی ات هم بدم نمی آید

نشسته ای به دلم مثل پیرهن به تنم

گذشته کار من از اینکه , از تو دل بکنم

مزن به این در و آن در که دست بردارم

تو هر چه هم بکنی باز دوستت دارم

خوشم به حال دلم که به درد تن داده است

خوشم, همینکه خیال تو را به من داده است..

۳۶.

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد

خداحافظی دلیل

بحث

یادگاری

بوسه

نفرین

گریه

خداحافظی واژه نمی خواهد!

خداحافظی یعنی

در را باز کنی

و چنان کم شوی از این هیاهو

که شک کنند به چشم هایشان

به خاطره هایشان

به عقلشان

و سوال برشان دارد

که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟

یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی

زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری

و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن

در جیب هایت فرو کنی

و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

خداحافظی

“خداحافظ” نمی خواهد!

این نوشته در اجتماعی, خاطره, رستوران محله نابینایان, روانشناسی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

31 Responses to خلاصه ای از مباحث مطرح شده در قهوه خانه ی یازدهم

  1. 1
    مظاهری says:

    یعنی عاللییی, درود بر عمو حسین, دست مریزاد

  2. 2
    پریسیما says:

    سلام عمو
    چه کار قشنگ و مفیدی انجام دادید! مطمئنم که کلی وقت صرف این کار کردید
    من نتونستم بیام شرمنده شدم
    نظرمو اینجا میگم
    من بدون چنگال نمیتونم غذا بخورم یعنی دست وپامو گم میکنم انگار یه دست ندارم
    کلاً مثل افراد بینا غذا میخورم چون مامانم سختگیره و همه چیزو زود گوشزد میکنه
    یادمه تازه 5 سالم بود که نمیدونم قاشق رو چطور میگرفتم که مامانم اعتراض کرد و طریقه ی قاشق به دست گرفتنو بهم یاد داد
    کباب رو راحت با چنگال خرد میکنم البته نه کل کباب رو یه دفعه
    من عادت دارم تو هر لقمه که میخوام بخورم کباب رو کم کم خرد کنم
    از یه طرف شروع میکنم که اغلب از سمت خودم هست ولی کباب رو با کمک چنگال و قاشق میبرم سمت رو به رو بعد چنگال رو میبرم داخل کباب و با قاشق نصفش میکنم بعد کباب رو با چنگال برمیدارم و برنج رو با قاشق
    درباهه مرغ یه کم فرق میکنه مرغ استخوان داره و باید جدا بشه مرغ رو هم میبرم سمت رو به روی خودم بعد چنگال رو میبرم داخلش بعد با کمک قاشق جداش میکنم البته بازم کم کم ولی بعضی وقتها لازم میشه که با دست استخوان بزرگ رو جدا کنم که این مورد رو بیناها هم انجام میدن
    پنیر رو دوست ندارم ولی کره رو با پشت چاقو میذارم وسط نونم مربا رو هم با قاشقهای خیلی کوچولو میشه راحت خورد
    وای مامانم منو میکشه اگه خورش رو خالی کنم رو برنج از سمت خودم شروع میکنم با قاشق یه فاصله ی کوچولو بین قسمتی که دارم میخورم و بقیه ی برنج ایجاد میکنم بعد کمی خورش میریزم رو همون قسمت البته همیشه فکر میکنم یه کم اون ور تر هم خورش میریزه که اشکالی نداره چون باز همون برنج رو قراره جدا کنم بکشم این ور تر و بخورمش
    غذا رو خیلی راحت میخورم ولی وقتی بدونم یه بینا نشسته رو به روم که ازش خجالت هم میکشم وای واقعاً سختم میشه بخورم ولی بیشتر از خونه رعایت میکنم و میخورم
    آهان سالاد رو هم اگه بزرگ خرد شده باشه با چنگال میخورم ولی قبل از اینکه بیارمش بالا با قاشق چک میکنم ببینم چیزی درون چنگال هست و زیاد و کمی محتویات چنگال رو هم چک میکنم بعد میخورم
    دیگه ماکارونی رو با چنگال برمیدارم ولی تا نصفه هاش قاشق رو زیرش میارم بالا خوردنش راحته
    دیگه تیک هم ندارم ولی اگه جایی باشم که باید ساکت باشم چیزهایی که باید مرور بکنم رو با خودم مرور میکنم مثلاً کتابی رو که خوندم یا شعری که باید حفظش کنم یا طریقه ی حرکت دستم روی پیانو و آکورد گرفتن و این جور چیزها رو مرور میکنم ولی بعضی وقتها که خسته بشم یه دستمو میذارم روی اون یکی یا اگه جلوم میز باشه یه پامو میندازم رو اون یکی و یه کم قهوه خونه ای میشینم
    شعرها هم قشنگ بودن
    در کل پست خیلی قشنگی بود ممنون

  3. 3
    رعد بارانی says:

    سلاااااام .
    من دوباره اومدم خخخخ
    رععد بزرگ کمی تا مدتی دچار حس برق گرفتگی شد وقتی که دید حرفاش و حرفاشون دوباره اینجا گذاشتیده شده هههههه
    راستی من امروز بعد از مدتها مجبور شدم مررررغینه و مرغانه درست کنم و فهمیدم که اونجوری که گفتم نمی خورم خخخ
    اون موقع فکر کنم رفته بودم تو فاز نابینایی خخخ
    واقعیتش اصلاََ برای خوردن مرغ از چنگال به عنوان ثابت نگه داشتن استفاده نمی کنم بلکه با قاشق و چنگال از گوشه مرغ یه تیکه گوشتشو بر میدارم .
    ++++
    بازم میگم : خیییلی از مردها موقع خوردن از دستای مبارکشون استفاده میکنن.
    رفتم فیلم عروسیمونو نگاه کردم و الا رعععد بزرگ که فقط به آسمون نگاه میکنه خخ اصلاََ موقع خوردن همه به قدری محو غذاشون هستند که کسی ، وقت نداره کس دیگه ایو نگاه کنه.
    آروم غذا خوردن و درست جویدن آنهم با دهان بسته ، خیلی بیترتره .

  4. 4
    پریسا says:

    سلام عمو جان. یعنی اِیوَل! به مفهوم واقعی! عالی بود! عالی!
    ایام به کام.

  5. 5
    عمو حسین says:

    درود بر پریسیمای گرامی. تجربیات بسیار جالبی دارید ای کاش بودید و مفصلتر ما را راهنمایی میکردید.
    پس اینطور که شما میفرمایید نابینا هم اگر آموزش ببینه میتونه قشنگ و بدون اشکال غذا بخوره.
    آفرین بر مادر فهیم و مسؤولیت پذیر شما. کاش همه ی ما مادرانمان این چنین احساس مسؤولیت میکردند و کمی بجای محبت زیاد قدری هم سختگیری را چاشنی رفتارشان میکردند چون این برای آینده فرزندشان بسیار اهمیت دارد.
    به هر حال ممنون که آمدی و نظر دادی.

  6. 6
    پریسا says:

    عمو رو تأیید می کنم. گاهی شیرینی محبت زیاد روی زندگی آدم ها به خصوص افراد نابینا که باید توانا تر باشن شکرک می بنده. جدی میگم بچه ها به خدا فاجعه به بار میاره باور کنید. کاش بشه هر مدلی که دستمون می رسه و ازمون بر میاد خونواده های بچه های نابینا رو متقاعد کنیم که مهربونی گاهی در سخت گرفتنه.

  7. 7
    عمو حسین says:

    پریسیما ببخشید که جواب من زیر نام خودت قرار نگرفت. وقتی من داشتم جواب شما را مینوشتم کامنتی نبود ولی خب رعد و پریسا یواشکی وارد شدند. راستی زهره ممنون از اظهار لطفت چرا اسمتو عوض کردی برای ما همون زهره قشنگتر و خودمونی تره. نکنه مظاهری کس دیگریست. ولی از لحنش که مطمئنم خود خودشه.
    راستی بچه ها من دوست داشتم که بشه با زدن حرف اچ از بخشی به بخش دیگری منتقل بشیم ولی خب تجربه ی اول بود الآن کمی کار سخته برای کسانی که میخواهند از متن عبور کنند و مثلا به قسمت کامنتها برسند بهتر است برای این کار از تب استفاده شود.
    به هر حال از زهره پریسیما رعد پریسا ممنون و سپاسگزارم که به اینجا سر زدند.
    موفق باشید.

    • 7.1
      پریسیما says:

      اختیار دارید عمو اشکالی نداره جوابتونو دیدم
      عمو اسفنده و کار خانمها دیگه نشد که بیام کلی کار داشتیم تو خونه نتونستم
      تجربیاتمو اینجا گفتم
      شما هم کار خیلی بزرگی انجام دادید و کاملاً هم بدون نقصه
      باز ممنون از این ابتکار جالب و وقت گیر

  8. 8
    طاها says:

    سلام من خیلی کم دیدم نابینایان از چنگال استفاده کنند آفرین بر شما پریسیما خانوم
    شما و 5 نفر دیگر این پست رو پسندیدید

  9. 9
    رعد بارانی says:

    رعد بزرگ اومده 8 مارس رو که روز جهانی زنه به زنا تبریک بگه ولی یه مطلب قشنگ خوندم که حیفم اومد اینجا نگم عمو حسین .
    خب خانوما چون خیلی به چطور غذا خوردن اهمیت میدن .پس به اینجا بیشتر سر میزنن. این نوشته انتخابی رعد تقدیم به همه ی بانوان گوشکنی :
    بگذار روز زن ارزانی مردانی باشد
    که تقویم را هم مردانه نوشتند
    وقتی جنسیت
    حتی در تقویم هم
    محور تمام تقسیم بندی ها شده است..
    دموکراسی به همین آسانی از اعتبار می افتد
    آنقدر که
    پیش از آنکه آدم خطاب شوی،
    هنوز زن حساب می شوی..
    آن زمان که تناقض را به جان شخصیتت می اندازند
    تا هویت ات را گم کنی
    و حتی از پس تعریفش هم
    بر نیایی.. “حقی” که
    به جای حقدار، تنها به خورد تریبون ها می دهند..
    تا
    تمام حرف هایی که به گوشت آشنا، می رسد
    تشابه اسمی داشته باشد
    با حقوقی که از زنانگی ات، سلب کردند..
    گوشت را بدهکار این حرف ها نکن
    و زیر بار این تفکیک ها نرو
    اینجا مردانگی ها آنقدر مدرن هستند
    که خدا و جهان و تقویم و… حتی خود زن،
    آری خود زن را هم مردانه تعریف می کنند..
    بگذار روز زن، ارزانی مردانی باشد که..
    می دانی..!
    این نوشته هم از پسش بر نیامد
    وقتی مردانه نوشتم و زنانه خواندی…

  10. 10
    فرشته نرگسی says:

    سلام عموی نازنین خودم!
    شما خیییییییییییلیییییییی خییییییییییلیییییییییییی گل و دوست داشتنی هستید بخدااااااااااااا!
    واقعا لطف بزرگی کردید که همه کامنت ها رو دسته بندی کردید!
    از اینکه وقت گذاشتید و زحمت کشیدید خیلی تشکر میکنم!
    دستتون رو میبوسم! شاد باشید!

  11. 11
    ندا says:

    سلام عمو حسين خيلي لطف كرديد كه خلاصه قهوه خونه را گذاشتيد. ببخشيد نتونستم بيام.
    پدر من با اينكه تا سوم دبستان بيشتر سواد ندارند هميشه رو غذا خوردنم نظر ميدند حتي حالا كه بزرگ شدم هرجا احساس کنند میتونم کاری را بهتر انجام بدم حتما تذکر میدند. اوايل كه بچه بودم خيلي از اين كارشون ناراحت ميشدم ولي حالا ميفهمم چه لطف بزرگي به من كردند. اصلا تو خونه همه از من مثل يه بينا انتظار دارند در حاليكه نابيناييمو هم درك ميكنند. اینو گفتم که بگم درک و واقع نگری والدین بیش از تحصیلات اونا در تربیت ما نقش داره.
    درباره غذا خوردنم بايد بگم كه: من براي خوردن حليم نون را مثل قيف ميكنم و با قاشق توش حليم يا غذاهايي مثل حليم را ميريزم البته به مقدار كم و بعد ميخورم. به نظر من بهتره اگه بچه ها میخاند از دست استفاده کنند یه تکه کوچک نون تو دستشون بگیرند و با نون غذا را لمس کنند اینجوری نه دستشون کثیف میشه و نه قدرت لمسشون كم ميشه. ممكن چند روز اول سختشون باشه ولي عادت ميكنند. به غير از پنیر به همون روش نشگون گرفتن خیلی از غذاهاي ديگه رو هم میشه بدون اينكه دست كثيف بشه خورد. غذا خوردن روي ميز براي ما نابيناها خيلي راحتتر از روي زمينه به خاطر همين خانواده من اكثرا سر ميز غذا ميخورند تا منم راحت باشم. براي كباب خوردن منم مثل پريسيما خانم عمل ميكنم. اما براي مرغ از مامانم كمك ميگيرم آخه از پوست و غضروف مرغ متنفرم گوشتو ميتونم با چنگال از استخون جدا كنم اما اين دو موجود اضافي رو نه. كاش پريسيماجون لطف كنند و بگن با غضروف و پوست مرغ چه كار ميكنند. به نظر من وقتي ميشه خورش را كم كم گوشه بشقاب ريخت و خورد مثل همه مردم چه لزومي داره كه اونو يه هو خالي كنيم رو برنجمون و يه تركيب رنگ زشت به وجود بياريم و با همين كار جلب توجه هم بكنيم؟
    در پایان باید بگم من با اینکه خودم کم بینا هستم از غذا خوردن با دست حتی با انگشت و به میزان کم بدم میاد و با کسانی که اینجوری غذا میخورند به زور هم غذا میشم. چون میتونند خودشونو به استفاده از یک تکه نون عادت بدند تا انگشتاشون کثیف نشه. بعضي از نابيناها هم وقتي غذا ميخورند با دهان باز و ملچ مولوچ كنان غذا ميخورند كه اين كارم براي اطرافيان چندش آوره. بعضیها هم هستند که وقتی غذا میخورند با دهنپر حرف میزنند و میخندند و غذا از تو دهنشون میپره تو صورت و بشقاب بغل دستی شون که متأسفانه من تا حالا با چند تاشون روبرو شدم و غذا زهر مارم شده.

    • 11.1
      عمو حسین says:

      از شما هم ندای گرامی کمال تشکر و امتنان رو دارم که آمدی و اظهار نظر کردی من هم برای اینکه غایبین در قهوهخونه فرصت ابراز عقیده داشته باشند این خلاصه رو منتشر کردم.
      آفرین بر خانواده ی آگاه تو. واقعا خانواده های این چنینی قابل تحسین هستند و ای کاش امکانی فراهم میشد که خانواده های افراد نابینا هم میتونستند دور هم جمع بشند و از تجربیاتشون در برخورد با عضو نابیناشون بگند. شاید انتشار چنین پست هایی بتونه ما را و تشکلها را به این سمت هم سوق بده که با خانواده ها بیشتر ارتباط برقرار کنیم.
      دوستی میگفت که پدرش او را وادار کرده که ذبح گوسفند را یاد بگیره. واقعا باید جایی این پدر فهیم و دلسوز را تشویق کنه و به او جایزه بده و بعنوان الگو معرفی بشه.
      یا دختر خانمی میگفت که پدرش برایشان برنامهریزی کرده که هر روز یا هر هفته یکی از دخترانش باید ناهار درست کنند که این برنامه شامل دختر نابینایش هم میشده و فرقی از این نظر نبوده.
      پس یکی از برنامه های آینده مون میتونه این باشه که چگونه از تجربیات خانواده ها در برخورد با فرزند یا عضو نابینا شون استفاده کنیم و والدین موفق در این زمینه به دیگران معرفی شوند.
      باز هم ممنون ندای گرامیم.

  12. 12

    سلام خيلي كار جالبي كرديد اي كاش ميدونستم و قبلا همه ي نظرات را نميخوندم
    خيلي اين كار را دوست داشتم

    • 12.1
      عمو حسین says:

      بر شما هم درود خانم کاظمیان. اشکال نداره حالا در عوض میتونید این خلاصه را جایی داشته باشید. شاید روزی بکار آید. بویژه قسمت شعرها و نکات ادبی میتونه برای همیشه مفید باشه. لطف کردی بانوی همیشه در صحنه

  13. 13
    پریسیما says:

    ندا جان ببین الآن دیگه کمتر مرغی پیدا میشه که با پوست سِرو بشه
    ببین مرغها دیگه با پوست نیستن ولی اگه باشن یعنی قبلاً این کارو میکردم
    ببین چنگالو میگیری تو دستت بعد میبری داخل مرغ تو اینجا مجبوری اگه نخوای با چنگال پوست مرغ رو بگیری با کمک دستت و چنگال پوست مرغ رو بکنی
    ببین حتی مرغهای پخت شده تو رستوران هم دیگه پوست ندارن ولی غضروف مثل استخوانه و چنگال توش نمیره پس اطرافشو میتونی به کمک چنگال برداری و غضروف رو با قاشق برداری بذاری کنار و نخوری

  14. 14
    الکی مثلا من محمد رضا خوشی،هستم says:

    شما و 7 نفر دیگر این پست رو پسندیدید!
    ،عمو کارت جالب بود ای کاش بقیه هم این کار را میکردن تا بیشتر به راض قهوه خانه پی میبردیم

    • 14.1
      عمو حسین says:

      درود بر محمدرضای عزیزم. لطف کردی. بله من هم موافقم که خلاصه ای از گفتگوهای قهوهخونه های بعدی هم پست بشه تا دوستانی که نمیتونند روز جمعه در آن شرکت کنند در جریان قرار بگیرند چون کامنتها خیلی زیاد هستند و کمتر کسی وقت داره یا حوصله میکنه که اینهمه کامنت رو بخونه به امید اینکه نکته ی مفیدی رو پیدا کنه.
      فعلا که این یک قاعده نیست و بستگی به همت مدیر قهوهخونه داره چون انصافا وقت زیادی میبره.
      به هر حال ممنونم از حضورت محمدرضا

  15. 15
    تبسم چلوی says:

    سلام عمو حسین. ممنون از دسته بندی خوبتون. خیلی کار عالیییییی بود. استفاده کردم.

  16. 16
    حسین بلوردی says:

    سلام بر عمو حسین واقعیتش اینه که من وقت نمیکنم از صبح تا شب بشینم تو قهوه خونه! اون اوایل میومدم یه سرک میکشیدم اما دیدم تمام وقت جمعه صرف قهوه خونه میشه! دیگه بیخیال شدم!
    همیشه کنجکاو بودم ببینم تو قهوه خونه چی میگذره ولی وقتی به تعداد کامنتها نگاه میکردم وحشت برم میداشت میگفتم بیخیال این پست وگرنه باید نصف روز صرف خوندنش کنم! آخه نمیشه 1000 کامنت رو خوند که!
    ولی این پست واقعا عالی بود دستت درد نکنه
    یه کار ارزشمند کردی!
    و اما نظر من در مورد غذا خوردن
    من یه مقدار گوشه ظرف برنج رو خالی میکنم و یه مقدار خورش همون گوشه میریزم مثلا گوشه بالای سمت راست ظرف غذا.

    بعد مثلا یک چهارم قاشق خورش برمیدارم و بقیه قاشق رو با برنجهایی که پایین خورشها هستند پر میکنم
    بعد قاشق رو یه کم میارم بالا یه تکون کوچولو میدم که احیانا اگه قاشق خیلی پر شده باشه بقیه برنج برگرده تو ظرف غذا و اینطوری مطمین میشم که اگه قاشق بیاد بالا چیزی ازش سر ریز نمیکنه
    به جای این که کمرم رو خم کنم بیشتر سرم رو پایین میارم تا یه حدی بیناها هم خم میشن که متعارف هست!
    برای کباب هم اول کباب رو 2 تیکه میکنم که جا زیاد نگیره بعد از سر کباب شروع میکنم با یه تیکه نون کوچولو کباب رو لمس میکنم یه تیکه کوچولو با قاشق فشار میارم میکنم بعد با همون نون هلش میدم تو قاشق
    بعد همون قاشق کباب رو آروم میارم تو برنج بقیشو با برنج پر میکنم یعنی برنج روی سطح کباب قرار میگیره و قاشق پر میشه
    اینطوری امکان این که کباب از تو قاشق بیفته پایین هم کم میشه و به سلامت وارد دهان مبارک میشه!
    اگه نون نباشه دیگه واقعا کاری نمیتونم بکنم چون اصلا با چنگال راحت نیستم و درد سر خودشو داره یه ظرف کوچیک کباب برنج با 2تا وسیله قاشق و چنگال جا کم میاد و قدرت مانور پایین میاد و وقتگیر هم میشه!
    در چنین مواقعی که نون نیست متاسفانه از یه انگشتم استفاده میکنم ولی فقط یه انگشت که بتونم سر کباب رو پیدا کنم.
    اونم اونقدر دستکاری نمیکنم که بخواد چرب و چیلی بشه همون اندازه که سر کباب رو پیدا کنم کافیه
    همانطور که ذره ذره از کباب جدا میکنم کباب رو هم با قاشق هول میدم به سمت لبه بشقاب که جاشو بلد باشم که بتونم با نون یا احیانا با اون یه انگشت راحت پیداش کنم.

    در مورد پنیر هم من معمولا همون اول کار با کارد اون اندازه پنیر که فکر میکنم احتمالا بخورم رو جدا میکنم. بعد با کارد به تیکه های کوچولوتر تقسیم میکنم آمادشون میکنم
    بعد دیگه کار خیلی راحت میشه با نون یه تیکه پنیر رو برمیدارم همونجا میبرم بالا.
    اینطوری هم شکیلتر میشه هم برای خوردن هر لقمه نباید کلی کارد بگیری دستت بذاری لای نون و این چیزا!
    دیگه زیاد به خودم سخت نمیگیرم!
    با غذاهایی آبکی مثل آش سوپ یا بستنی هیچ مشکلی ندارم حتی بهتر از بیناها میتونم کنترلش کنم چون تا کامل مطمین نشدم که امکان داره غذا از قاشق بریزه پایین یا بستنی بریزه پایین قاشقم رو حرکت نمیدم.
    ولی مشکل اصلی من با غذاهای آبکی هست که باید با نان خورده بشه!
    من معمولا نون رو مثل یه قیف درست میکنم تهشو هم میبندم بعد با قاشق یه مقدار توی این قیف نونی میریزم.
    ولی به هر حال کنترل این که چقدر غذا بریزی توش یا این که اون نون قابلیت قیفی شدن رو داشته باشه یا این که اندازه نون همیشه دقیق باشه و این که اگه غذا روغن و آبش زیاد باشه هر کارش کنیم بازم چیکه میکنه یا رو سفره میریزه یا دست خودمونو خراب میکنه! این کار رو سخت میکنه هر چند که من در همین حد بیشتر نمیتونم اقدام امنیتی بکنم خخخخخخ
    در آخر این که ضمن این که ما باید مهارتهای صحیح غذا خوردن رو یاد بگیریم ولی نباید باهاش به گونه افراطی برخورد کنیم خودمونو از همه چیز محروم کنیم یا ترس از قرار گرفتن در جمع رو داشته باشیم. به نظرم این که در جمع مردم باشیم حتی اگه یه مقدار مثل اونا غذا نخوریم بازم بهتر از این هست که از جامعه به دور باشیم دیده نشیم چون این موجب میشه هم ما بیشتر روی صحیح غذا خوردنمون تمرکز کنیم البته تا حدی هم مردم عادی درک میکنند شرایط ما رو پس نباید زیاد سخت گرفت!
    موضوع بعدی هم این که به جای این که بترسیم وقتی با کسی هستیم میدونیم امکان خراب کاری زیاد هست از طرف مقابلمون بخواهیم که واسمون انجام بده البته باید به شکلی بهشون گفت که زیاد تو ذوق نزنه مثلا من اگه پیتزا رو تیکه نکرده باشند به دوستم میگم واسم تیکش کن یا واسم سس بریز و به چه میزان بریز. مرسی یا اگه دوست نزدیکم باشه میگم برام سس بریز دمت گرم خخخخخخخخخخخ

    فعلا اینا تجربیات من بود.

    فدای تو عمو حسین

    • 16.1
      عمو حسین says:

      سلام و درود بیکران بر حسین عزیزم.
      ممنون و خوشحالم که این پست مورد توجهت قرار گرفته عزیزم.
      تجربیات خوبی داری. حرفت کاملا درست و متین است یعنی این مسائل نباید موجب انزوا و گریز ما از جامعه بشه.
      بازم تشکر قربون پسر دوست داشتنیم بشم.

  17. 17
    عطا says:

    سلام عمو حسین نازنین.
    تجربه و سواد شما این اجازه را به جناب عالی خواهد داد تا به مانند یک معلمی دلسوز ما هم نوعانتان را راهنمایی کنید
    اعتراف میکنم که از این نوع پستها که کاربردی هستند در محیط مجازی نابینایان کم دیده ام
    از این جهت قدر دان شما هستیم
    اما چند نکته
    من هم ترس عجیبی داشتم تا از چنگال استفاده نمایم
    ولی بعد از دل به خطر زدن, فهمیدم بسیار کار راحت و اتفاقا برای ما نابینایان وقتی لم کار دستمان بیادش مفید و ضروری هستش
    فقط من یک مشکلی که دارم در خوراک مرغ هستش
    یا چلو مرغ
    ولی چلو کباب یا خورش با چنگال بسیار آسان هستش
    در رابطه با خوردن پنیر
    اگر از قاشقهای کوچیک برای جدا سازی استفاده شود کار راه انداز خواهد بود
    به این صورت که وقتی با کارد از قسمت اصلی پنیر را جدا کردیم با قاشق تکه های کوچکتر را در نانی که برداشته ایم قرار میدهیم
    این روش را در چند سال پیش از این در یک رستوران یاد گرفتم
    به هر حال استفاده کردیم
    ممنون

    • 17.1
      عمو حسین says:

      سلااام بر عطای نازنینم. چه خوب کردی که افتخار دادی و حقیر رو مورد لطف و تفقد قرار دادی.
      وااایی چقدر خوشحالم که میگی استفاده از چنگال کار راحتیه. آیا شما خود به تنهایی به تمرین این کار پرداختید یا اطرافیان و دوستان یا مربیانتان هم در این کار نقش داشتند؟
      من هم گمان میکنم اگر واقعا افراد دلسوزی با بچه ها همکاری کنند و به آنها بطور عملی آموزش دهند این مشکل قابل حل شدن هستش.
      به هر حال بسیااار خوشحالم و ممنون از حضور سبزت دوست گرامی و نازنینم.

  18. 18
    مادر بزرگمهر says:

    سلام بر عمو حسین
    خیلی جالب انگیز بود متشکر از اینکه یک جمع بندی و آموزش قشنگ رو برامون گذاشتین
    واقعً لذت بردم در پناه ایزد مهربان همیشه سربلند باشید و پیروز

    • 18.1
      عمو حسین says:

      درود بر شما مادر گرامی بزرگمهر عزیز. خوشحالم که مورد استقبالتون قرار گرفته و تشکر میکنم که در قهوهخونه هم به ما کمک کردید و تجربیات خودتون در مورد بزرگمهر رو بیان داشتید.
      مطمئن هستم که بزرگمهر با داشتن مادری اینچنین فهیم و دلسوز آموزشهای مناسب رو خواهد دید و با این مشکلات و چالشها مواجه نخواهد بود.
      شما هم قطعا از این نظرات دوستان میتونید به دغدغه های ما پی ببرید و کمک زیادی بهتون میکنه که راه درست در برخورد با بزرگمهر را بهتر یاد بگیرید.
      یادتون باشه که کمی سختگیری میتونه آینده ی دلبندتون رو تضمین کنه.
      لطف کنید چنان چه تجربیات بیشتری داشتید به ما هم منتقل کنید اصلا خوبه بزرگمهر بشه وسیله ای برای اینکه آزمایشات متعدد روش انجام بشه چطوره؟ خخخ. از طرف ما این پسر دوست داشتنی رو ببوسید.

  19. 19
    مهدیه says:

    سلام عمو جون من تو قهوه خونه بودم اما چون هنوز ثبتنام نکرده بودم نمیتونستم کامنت بزارم یعنی خیلی دیر میرسیدن راستی قهوه خونه ی بعدی کی هست امیدوارم بتونم شرکت کنم باعث افتخارم هست تا بعد یا حق

    • 19.1
      عمو حسین says:

      سلام مهدیه گرامی. کاش میتونستی با ما همراه میشدی. خب چرا ثبت نام نمیکنی؟
      باید یه ایمیل به
      gooshkon2020@gmail.com بفرستی و درخواست نام کاربری کنی. برایت میفرستند و بعد مراحل ثبت نام را انجام میدهی. اگر جوابی دریافت نکردی میتونی یک ایمیل برای آقای سعید درفشیان بفرستی
      s.derafshian@gmail.com
      و از ایشان درخواست نام کاربری بکنی. امیدوارم که سعید عزیز راضی باشد که ایمیلش را اینجا گذاشتم.
      موفق باشید مهدیه خانم. به امید تعاملات و گفتگوهای بیشتر.

  20. 20
    ندا says:

    عمو حسين عزيز از لطف شما ممنونم پريسيماي گلم از راهنمايي شما هم خيلي خيلي خيلييييي ممنونم.

  21. 21
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! جالب بود، حالا هم دیر نشده صاحب هر قهوه خونه دست به کار بشه و مانند عمو حسین یه پست جدید برای قهوه خونه اش بزنه تا هم خلاصه را داشته باشیم و هم یاد آوری گذشته شده باشه و هم نتیجه گیری کرده باشیم!

دیدگاهتان را بنویسید