دل نوشته هوا کمی غمگین است. شاید باران بیاید

پشت پنجره روی صندلی خیالم نشسته ام هوای تلخ پاییز را میبلعم. تلخی این هوای سرد با حلاوت گذشته هایم  به هم میآمیزند  معجون ملسی در سینه ام پدیدار میشود. احساس مطبوعی تمام وجودم را در بر میگیرد. انگار چیزی در درونم طغیان میکند. آرام آرام بالا میآید  به سینه ام که میرسد دلم میگیرد. یاد چیزی آزارم میدهد. کنجکاو میشوم اما مه غلیظی راه را بر من میبندد. باران میگیرد مثل  نفسهایم مثل آن دختر کوچک همسایه که حالا دستهایم را میگیرد مرا به سویی میکشاند  آنجا که میرویم باران چند دقیقه ایست بند آمده بوی خاک به مشامم میرسد. دخترک دستم را رها میکند چشمهای سیاه کوچکش را به دوردست میدوزد. من هم نگاه میکنم. سنگها سفید از نگاه چمنها اشک شوق میریزد. کمی آن طرفتر دخترک  صدایم میزند صدایش ترنم باران بهاری دارد. من این صدا را دوست دارم. همچنان فریاد میکشد به سویش میدوم هزارپای کوچکی دور دستانش پیچیده در دست دیگرش یک عدد قارچ آن هم به سفیدی برف میدرخشد. اینجا در دل کوهستان میان دشتهای سرسبز قشلاق یک همبازی فرشته نجات است. چقدر دلم برایش تنگ میشود. برای آن دخترک معصوم برای دشتهای سرسبز با هی هی چوپانان و نیلبک بابا. صدای گنجشکها خیالم را میدزدند  به بیرون نگاه میکنم چیزی نمیبینم اما همه چیز اینجاست. گنجشک  باران.  هوای تلخ و حتی بابا کمی آنطرفتر   انگار دلم تنگ است  برای دشتهای سرسبز قشلاق برای همبازی هایم برای همه چیز حتی بابای کودکیها

درباره پرسپولیس

با سلام من مهدی رومی فرد نابینای مطلق و ساکن شهرضا می باشم. پرسپولیسی دو آتیشه و عاشق شطرنج هستم 10 سال هست که شطرنج بازی میکنم و عضو تیم ملی شطرنج نابینایان نیز میباشم. بیش از 20 عنوان قهرمانی کشور دارم و از کامپیوتر هم سر در نمیارم. اومدم اینجا یاد بگیرم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

19 Responses to دل نوشته هوا کمی غمگین است. شاید باران بیاید

  1. 1
    آریا says:

    سلام دوست عزیز
    خیلی زیبا بود
    من عاشق همچین طبیعتی هستم
    با نوشته ات هوایی ام کردی
    ممنونم عزیز
    شادکام باشی

  2. 2
    پریسا says:

    دلم تنگ است! دلم تنگ است برای همبازی هایم، برای همه چیز، حتی بابای کودکیها!

  3. 3
    مهدیه says:

    سلام خیلی قشنگ بود آفرین

  4. 4

    سلام مهدی جان.
    زیبا نوشته بودی.
    عالی بود، ممنون.

  5. 5

    دو خط موازي زایيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

    آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
    و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
    و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

    خط اولي گفت :
    ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
    و خط دومي از هيجان لرزيد .
    خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
    من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

    خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

    خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
    در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
    و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

    دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
    خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
    خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

    آنها از دشتها گذشتند …
    از صحراهاي سوزان …
    از کوهاي بلند …
    از دره هاي عميق …
    از درياها …
    از شهرهاي شلوغ …
    سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

    رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

    فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

    پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

    شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

    ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

    فيلسوف گفت : متاسفم … جمع نقيضين محال است .
    و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

    شما به هم مي رسيد .
    نه در دنياي واقعيات .
    آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

    دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
    اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
    « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
    خط اولي گفت : اين بي معنيست .
    خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
    خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
    خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

    يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
    خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
    خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
    خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
    و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

    نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
    و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.

  6. 6
    پریسیما says:

    سلام آقای رومیفرد
    خیلی قشنگ نوشته بودید
    خیلی خوب و یه کم غمناک
    مرسی که نوشته هاتونو با ما به اشتراک میذارید
    موفق باشید

  7. 7
    saayeh says:

    سلام آقای پرسپولیس دل نوشته ی قشنگی بود شما واقعا روح لطیفی دارید متن آقای سرمدی هم عالی بود برای یک لحظه اشکم در اومد تاثیر زیادی روم گذاشت واقعا مرسییییییی دستتون درد نکنه لااااااااااایک ب هر دو متن

  8. 8
    ملیسا says:

    شلام که،خوبی مهدی،میگم ایووول داری،میسی،بنویس که خوووب مینویسی،خخخخی،یعنی کلا زیبا و زیبا،هوهوهوهو،خدافسی

  9. 9
    بانو says:

    سلام بر آقاي پرس‌پليس گرامي
    خيلي زيبا غم انگيز و باز زيبا بود….
    راستي آقاي سرمدي به قول خواهرمان كه مخ رياضي هست “دو خط موازي در بي نهايت به هم مي‌رسند” فرمول اثباتي هم داره …..

دیدگاهتان را بنویسید