زردی من از تو، سرخی تو از من.

سلاااااام بر بچه های دوست داشتنی و باحال محله نابینایان

یواش یواش داره بوی دود بوته های در حال سوختن، باروتهای بعد از انفجار ترقه ها و فشفشه ها، نارنجکها، وای وای وای، و آبشارهای آتشین و جنسهای قابل انفجار چینی، وای وای وای، توی فضا پخش میشه، اهم اهم عهم گلوم داره میسوزه.

چرا؟ خب چراشو خودتون میدونید دیگه.

امشب شب چهارشنبه سوری ما و چهارشنبه آخر سال از نظر بعضیای دیگه هستش.

البته میدونم که شما خودتونو از چند روز قبل برای برگزاری این جشن پایان سال باستانی آماده کردید.

من که از یک ماه پیش کم کم صدای ترکیدن ترقه ها رو در گوشه و کنار شهر و از دور و نزدیک دارم میشنوم، شما چطور؟

البته این ترقه بازیها که بعضی وقتها به بمب بازی بیشتر شبیهه قبلا ها اینقدر خطرناک و باب نبود.

تا سی چهل سال پیش بیشتر مراسم چهارشنبه سوری به پریدن از روی آتیش اونم دم دمای غروب یعنی ساعت اول بعد از غروب خورشید محدود میشد و بعدش هم مراسم و آدابی تکمیلی داشت که جالبتر از خود پریدن از روی آتیش و خوندن اون شعر معروف زردی من از تو، سرخی تو از من بود.

یکی از اون مراسم مراسم قاشق زنی بود که معمولا بچه های محل چه پسر و چه دختر با انداختن یه چادر به سرشون و پوشوندن صورتشون به صورت مخفی در خونه همسایه ها رو میزدن و یه قاشق و یه کاسه که همراهشون بود رو به صدا در میاوردن و با این صدا از همسایه طلب خوراکی یا پول میکردن، این کار تا اواخر شب طول میکشید و بچه ها حسابی از این کار لذت میبردن.

البته دود کردن اسفند و شب نشینی های طولانی و شادی کردن هم جزو لاین فک این مراسم بود.

الآن این مراسم به میدان جنگ در پشت مواضع داعش بیشتر شبیهه تا شادی چهارشنبه سوری خخخ.

از انفجارهای شدید و خفیف گرفته تا سوختگیهای شدید و بعضا منجر به معلولیتهای شدید و احیانا فوت بچه ها و جوانها تا راهبندانهای ترافیکی و غیره.

بچه ها قبل از اینکه این مطلب رو ادامه بدم از شما میخوام که از ساعت ده یازده امشب به کامنت دونی بیاین و از خاطرات خوش و خدایی ناکرده ناخوشتون از امشب یا چهارشنبه سوریهای سالهای گذشته برامون بگین و یه شب خاطره انگیز رو بسازید.

من یه مطلبی در سال گذشته و در چهارشنبه سوری سال 92 در محله منتشر کردم که چون مطالب در مورد این شب تقریبا حال و هوای یک سانیداره در ادامه براتون لینکشو میذارم که اگه مطلب پارسال رو کسی نخونده بخونه و اونایی هم که خوندن دوباره بخونن و یه بار دیگه حالشو ببرن خخخ

البته یکی از بهانه های اصلی یادآوری اون مطلب یی یاد و خاطره دو هنرمند دوست داشتنی و از دست رفته این مرز و بوم، یعنی مرحوم استاد مرتضی احمدی و شادروان بانو سیمین بهبهانی هست که در چهارشنبه سوری سال گذشته در میان ما بودن ولی امسال ما از نعمت وجود گرانبهای این عزیزان محرومیم، روحشون شاد و یادشون همواره گرامی.

لطفا پست چهارشنبه سوری سال گذشته رو:

از اینجا بخونید.

شب خوش و به یاد موندنی رو براتون آرزو میکنم و در بخش کامنتها منتظر حضور سبز تون هستم، یه وقت دیر نکنین هاااااا.

درباره مهرداد چشمه

سلام. من مهرداد چشمه، متولد 22 تیرماه 1343 در شهر قایم شهر در استان مازندران. بزرگ شده در شهر اراک در استان مرکزی. و سالیان درازیست که ساکن شهر کرج در استان البرز هستم. تحصیلات من در حد دیپلم، هست، که البته به خاطر برخورد با انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب و کمبود امکانات در اون زمان با این که سه سال متوالی در دانشگاههای دولتی و تربیت معلم قبول شدم نتونستم به تحصیلات عالی دست پیدا کنم. من کارمند شرکت آب و فاضلاب استان البرز هستم و در شغل شریف اپراتوری تلفن مشغول به خدمت میباشم. از علایق شخصی خودم، میتونم به شنیدن موسیقی ملل، دیدن یا شنیدن فیلمهای کلاسیک و ارزشمند، خوندن رمانهای فاخر دنیا، کامپیوتر و اینترنت و غیره اشاره کنم. پست الکترونیک: mr.cheshmeh@gmail.com آدرس سایت چشمه سرا: cheshmehsara.com آیدی اسکایپ: mr.cheshmeh تلفن همراه: 09121641278 تلفن محل کار: 02632224020
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

44 Responses to زردی من از تو، سرخی تو از من.

  1. 1

    سلام
    خوشحالم كه تو اين پست اول شدم
    يادمه اون وقت ها كه بچه بوديم سرپرست ها ما را بغل ميكردند و از آتيش ميپرنوندند اما حالا كه فكرشو ميكنم كه از آتيش بپرم واي خيلي ميترسم
    ما حتي مراسم قاشق زني هم داشتيم، يادش به خير.

  2. 2

    سلام بر خانم کاظمیان گرامی.
    بله، البته پریدن از روی آتش شاید بیشتر هم برای کوچکترها جذابیت و تازگی داشته باشه، ولی در گذشته این امر یه تکلیف بود که همه بزرگترها معمولا این تکلیف رو بجا میاوردن.
    ممنون که آمدید.

    • 2.1
      جابر جعفری says:

      سلام عمو چشمه همشهری عزیزم اول اینکه امروز منتظر تماست بودم زنگ نزدی و بعم اینکه در کارچان سالها پیش که من بچه بودم و از نعمت بینایی برخوردار بودم بجای فش فشه و این مواد خطرناک فعلی جوانهای روستا چند روز قبل از چهار شنبه سوری به کوهستان رفته و بوته خار های گردی بنام گون به تعداد زیاد میآوردند و سر پشتبام جمع میکردند و شب به محض تاریک شدن هوا بهمراه خانواده ها دست جمعی به بامها رفته این بوته ها را آتش زده و با سیمی که قبلا به انتهایه این بوته بسته بودن آنرا میچرخاندند نور بسیار زیبایی به همراه سر وصدای شادی مردم بگوش میرسید و بعد از اتمام مراسم به خانه بابا بزرگ ها میرفتند و آخرین کرسی نشینی زمستان را درکنار بزرگتر ها تجربه میکردند و ساعات خوشی را درکنار هم بودند نه حالا که بزرگتر ها از شدت صدای انفجار مجبور به خانه نشینی شده ودر خانه هم باید نگران نوه ها و بچه های خود باشند واقعا همه با هم بودند یادش به خیر انگار دیروزه یادم میاد دلم میسوزه شاد و سربلند باشی داداش گلم

  3. 3
    مهدی ترخانه says:

    سلام به عموی خودم ,
    امسال باید با احتیاط تر از روی آتیش بپرم و قصدش رو هم دارمو می پرم .
    هر سال بدون استثنا , حداقل از روی آتیش میپریدم و زردی ام رو , و سرخی اش رو , با اون تبادل میکردیم. زندگی جریان داره و باید برای یک سال جدید خودمون رو آماده کنیم.
    آتش, سمبل پاکی و گرماست و یکی از نعمت های خدا که از باستان مورد احترام نیاکان ما بوده و با این جشن , اون رو سپاس میگیم. البته در سال های اخیر , بر اثر بی اطلاعی و نبود امکانات , برای اجرای صحیح این جشن بزرگ, با مشکلاتی هم روبرو شده ایم که نمونه اش سوانحی هست که پیش می آید. که باز هم نمی تونه جلوی اجرای اون رو بگیره.
    مادر بزرگی دارم که هنوز هم با روشن کردن یک آتش کوچک تو حیاط, و با پریدن و خواندن آن شعر معروف , این مراسم رو اجرا میکنه. همون طور که دو هزار و پانصد سالی هست که اجرا میشه.به شما هم پیشنهاد میکنم در حد توان, این روز رو جشن بگیرید, و شاد باشید.
    چهار شنبه سوریتان مبارک.

  4. 4

    تاریخچه چهارشنبه سوری در شاهنامهسور به معنی جشن و مهمانی می باشد براساس سروده هاى حکیم فرزانه فردوسى، سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد.کیکاووس زنی دیگر که جوان و بسیار زیبا روی بوده برمی گزیند. سودابه عاشق سیاوش می شود و نیرنگها میکند.کاووس شاه بر هردو بدگمان می گردد برای بی گناهی آنها عبور از آتش را چاره کار می داند سودابه با نیرنگ از این کار سر باز میزند و سیاوش به پدر می گوید که پاک دامن است و از راهرو آتش عبور خواهد کرد و اگر گنه کار باشد خواهد سوخت.کوهی از آتش در بیرون شهر برمی فروزند و مردمان نگران و گریان نظاره میکنند سیاوش به تندرستى و چاپکى و چالاکى به همراه اسب سیاهش از آتش عبور کرده و تندرست بیرون می آید.عبور از آتش سیاوش در بهرام سید (سه شنبه) آخر سال روى داده بود. کاووس کی شادمان بفرمود، از چهارشنبه تا ناهید شید (آدینه) در سراسر ایران زمین سه روز و سه شب جشن، شادمانی و سورچرانی برگزار شودز آن پس به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش و پاکی او، همواره ایرانیان واپسین شبانه بهرام شید (سه شنبه شب) را با پریدن از روى آتش جشن مى گیرند.

  5. 5
    مهدیه says:

    سلام من همیشه دوست داشتم از روی آتیش بپرم اما میترسم خوش به حال کسی که این کار را انجام میده به جای منم بپرید راستی عمو مرسی از پست خوبتون به امید خدا امشب میام در مورد چهار شنبه سوری صحبت میکنیم تا بعد یا حق

  6. 6
    فرشته حسینی says:

    سلام عمو واااااااااای چهارشنبه سوری خوش میگذره خب تو خونه ما هم مرسوم هست از آتیش بپریم جهت جلوگری از خروج پسرای خانواده برای رفتن به جنگ خیابانی با از این ابزارا های خشنونت نه واقعا جمله بندی و کلمات رو داشتید اصلا منحصر به فرد هست تو خونه همه مثل چی از آتیش میپرن جز من که اولا آتیش باید نهایت ده سانت باشه بعد هم بنده باید ده دقیقه جیق بکشم و نهایتا با ده محافظ از رویآتیش آن هم نصف و نیم بپرم

  7. 7
    لیلا عظیمی says:

    سلام. من عاشق چهارشنبه سوری و پریدن از رو آتیشم. تازه ما رو اون آتیش سیبزمینی هم کباب می کنیم که خیلی فاز می ده. بعضی سالها هم می رم بیرون توی پارکا البته قبلش وصیت هامو می کنم.

  8. 8
    مظاهری says:

    سلام, ما هم چون فضای باز اطراف خونه داریم میریم اونجا, کاملا هم امن و امانه, اگه رفتم میام خاطرشو میگم, ….. تررقققـــققق،،،،،ترررر,,ررر,ررر,ـــقققـقققق,, … خخخخخخ

  9. 9
    پریسیما says:

    سلام من هم به نوبه ی خودم تبریک میگم
    اگه خاطره ای داشتم برمیگردم

  10. 10
    بیسایه says:

    سلام آقای چشمه از پست بسیار جالب و زیبایتان خیلی خیلی متشکرم

    چون ساعت 11 به اینترنت دست رسی ندارم پس با اجازه دوستان (اگر لایق دوستی شما باشم) کمی روده درازی میکنم من یه نابینای مطلق هستم یادمه اون زمانها که 6 7 سال بیشتر نداشتم 10 15 روز مانده به عید نوروز شروع به جمع کردن هیزم میکردم و یه توپ پارچه ای درست میکردم و با یه تیکه سیم اونو میبستم
    شب چهارشنبه سوری خرمنی از آتیش برپا میشد من هم مثل همه از روی آتیش میپریدم و با شادی دیگران شاد بودم

    امیدوارم همیشه شاد شاد باشید
    با سپاس

  11. 11
    یکی مثل خود شما says:

    سلااام عمو چشمه
    خوبی عمو؟
    عمو اگه ایمیل منو میبینی لطفا اسممو نگین توی کامنتها
    خخخخخخ
    عمو منم میرم اگه خاطرهیی بود برمیگردم
    عمو یه سر به اسکایپت بزن برات پیام نوشتم
    منم با اجازه بترکونمو برم
    بوم,,بوم,,بو,بوم,,بومبوم,,بومبومبومممبومبومبوئممم,
    الفراااآآآااارر

  12. 12
    مظاهری says:

    های, هوییی, ما چون سارینا اینجاست نرفتیم بیرون, خودمون آش درست کردیم جای همه خالی نوش جان کردیم, صدای ترانه و ترقه از اطراف به گوش میرسد, ای لوله گاز, سال دیگه این موقع, کی زنده,کی مرده,,

  13. 13
    فرشته نرگسی says:

    پاس دارم آتش جاويد را،
    يادگارِ فطرت جمشيد را.
    چند روزى مانده بودش تا به عيد،
    آمد آتش در چنين روزى پديد.
    بهر او آتَشگَهى آراستند،
    از پليدى و سياهى كاستند.
    پس ازآن هر روز در روزى چنين،
    جشن سورى بوده در ايران زمين.
    تا كه آتش را پرستارى كنيم،
    يك دگر را در فرح ياري كنيم.
    چشم ظلمت پيشِگان هم كور باد،
    ناله و ماتم ز ايران دور باد.((چهارشنبه سوری خجسته باد))

  14. 14
    لیلا عظیمی says:

    سلام. ما امسال بیرون نرفتیم و توی حیاط آتیش روشن کردیم. چند تا ترقه هم دم در زدیم. امشب سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود و جاتون خالی کیک و شمع هم داشتیم.

  15. 15

    امشب شب خوبی بود. توی میدان جلفای اصفهان، به یک سری کارهای خاک‌بر‌سری اقدام نمودیم. ترقه زدن، نوشیدن آب‌میوه و خریدن لباس هایی خوب با قیمتی باور نکردنی از خلاف های غیر سنگین ما بود. از توضیح خلاف های سنگینتر معذوریم.
    ما همیشه توی خونه ی خودمون از رو آتیش میپریدیم و خونه ی دوستانم هم که باشم همیشه این رسم باحال رو به جا میاریم.
    راستی توی سیو سه پل ی ترقه ی بمبی یا ی بمب ترقه ای رو همچین کنار گوشم ترکاندند که چند متر هوا رفتم، نفهمیدم تا کجا رفتم.
    بعدش که به خودم اومدم مونده بودم که زنده ام یا مرده؟! خخخ.
    من چهارشنبه های آخر سال رو هر سال گرامی خواهم داشت.
    لذت میبرم از این رسم دوست‌داشتنی!

    • 15.1

      سلام مجتبی.
      واقعا که توی این مملکت خاک بر سری ترین کارها همونهایی هست که گفتی.
      سنگینترشو نمیدونم که چه اسمی باید روش گذاشت.
      توی کرج هم فقط چند دقیقه ای به واسطه یه باران شدید ده دقیقه ای آتش بس اعلام شد، ولی بعدش دوباره حمله های توپخانه ای و موسیقیایی و حرکات موزون آغاز شد و تا پاسی از شب ادامه داشت.
      ممنون از نیمچه گزارشت.

  16. 16
    پریسیما says:

    سلام مجدد
    دیروز برای ما یعنی خانواده ی من مثل یه روز عادی گذشت هیچ آتیشی در کار نبود از ترقه و این جور چیزها که متنفرم
    ما رفتیم خونه ی مادربزرگم و با اونها دور هم بودیم ما رسم داریم که روزهای مناسبتی میریم پیش خاله و مادربزرگم که تنها نباشن بعد از ساعت 9 داییهامم اومدن البته اونا آتیش روشن کرده بودن

  17. 17
    یکی مثل خود شما says:

    سلااام مجدد به عمو
    منم دیشب رفتم توی خیابونمون 40 دقیقهیی قدم زدم برگشتم خونه
    توی خیابون خیلیخیلعععلیییی شولوغ بود حساااابییی
    خلاصه جاتون خالی بیرون که بودم یه کرنچی آتشی هم زدم تورگ,,جای همتونم خیلی خالی بود
    شما از خاطراتی که دیشب گذشت بگین
    بعد یه سؤال
    من چکار کنم که وقتی توی محله کامنت میدم نرم توی صف؟
    اون دفه هم همین اتفاق افتاد توی یکی از قهوه خونهها که شما لطف کردی بهم گفتی
    همونایی که اون دفه بهم گفتی رو انجام دادم
    اما نشد متاسفانه

    • 17.1

      سلام.
      در مورد دیشب که اگه من جای تو بودم از روی همون کرانچی آتشین نیپریدم، آتیش آتیشه دیگه.
      در مورد دیدگاههات باید بگم که تا نام کاربری و گذرواژه نداشته باشی و از اون طریق وارد نشی دیدگاههات در صف بررسی میمونه و ما تا چند روز دیگه اگه این کار رو نکنی دیگه نمیتونیم دیدگاههات رو تایید کنیم.
      پس بجنب و با نام جدیدت ثبت نام کن، البته باید به ایمیل مجتبی یه درخواست بفرستی تا اجازه ثبت نام بهت بده.

  18. 18

    سلام.
    خب من دیروز کار خاصی نکردم.
    تا حدود ساعت شش که ختم بودم، بعدشم اومدم خونه. خلاصه امسال چهارشنبه سوری در کار نبود خیلی.
    ممنون.

  19. 19
    فری خسروی says:

    سلام به عمو چشمه مشتی
    خوبی عمو : شرمنده دیر شد عمو باید زودتر از این ها میومدم و اگه دیگه کمتر هستیم خدمت شما شرمنده عمو
    ما که دیروز عمو جای شما خالی و دوستان دیگه خالی رفتیم مغازه رفیقمون یه ده دوازده نفری بودیم عمو . محمد ابن زکریای رازی هم بود جوجه بال مال همه چی براه بود عمو اولش مراسم ختم بودم ساعت چهار اومدم که از اونجا رفتم پیش رفقا خلاصه جات خالی عمو ساعت دوازده شب هم اومدیم اونوقت دیگه شهرداری داشت آشغال های آتیش رو جمع میکرد . خدا کنه هر سه شنبه اینجور برنامه ها باشه . ولی یه خاطره ایم که از بچگی یادمه البته شونزده سالم بود و بینا هم بودم که پسر دایی دارم الان که هیچ ولی اونوقت یه پنج شیش سالی داشت بعد یهو ما کبریتی رو روشن کردیم همون ترقه بعد که انداختیم یهو افتاد پشت گردن اون بچه طفلی یهو همه دویدن سمتش تا خاموشش کنن که یهو ترکید تشگ بچه هم ترکید خخخخ بنده خدا پوست گردنش کنده شد یعنی دقیقا اونجایی که یقه قرار میگیره افتاد اونجا شبم بود دیگه کلی هم بد و بیرا شنیدیم عمو
    سال خوبی رو داشته باشی عمو

  20. 20
    فری خسروی says:

    اولش کامنت ها رو نخونده بودم . شهروز جان خدا رحمتش کنه حاجی رو . روحش شاد و یادش گرامی بعدش خدا برات بسازه داش . یا حق

دیدگاهتان را بنویسید