3 اسفند 93

سلام,
این که نابینا باشی یه درده, و اینکه نتونی هرجا دلت خواست بری, هر کاری دلت خواست انجام بدی, مثل یه فرد بینا به تنهایی و بدون دغدغه فکری و روحی بری این طرف و اون طرف هم هزااار درده,
حالا هرچقدر هم من عصا زدن بلد باشم, هرچند جهت یابیم بیست باشه, هرچقدر که من روابط اجتماعی بالایی داشته باشم, هرچقدر هم که من خوش تیپ و خوش برخورد باشم, آخرش …. .. من امروز قرار بود برم یه معرفی نامه از یه نفر بگیرم, لباس پوشیدم و از اونجایی که به این باور رسیدم قول و قرارهای ما و کارهای ما همیشه یه جاش میلنگه زنگ زدم به طرف, که مطمئن بشم برم … نرم … نامه رو گرفته … نگرفته …. خدا رو شکر بدون نامه حل و فصل شده بود, و نیازی نبود من برم … دستش هم درد نکنه, ولی خب من وقتی لباس میپوشم خیلی حس بدی پیدا میکنم که کاری که باید میرفتم بیرون انجامش میدادم, کنسل بشه, … پرانتز باز …من دو سه روزه عجیب احساس دپرسی بهم دست داده, خیلی نیاز به یه تفریح با حال دارم, به خصوص اگه میشد تنهای تنها باشم, پرانتز بسته,
هیچی دیگه تلفن رو قطع کردم و نشستم روی مبل, …. خب فهمیدین که ما مبل داریم, … هیچی دیگه اینقدر فکر کردم کجا برم یه کم روح و روانم آروم بشه, هیشجا به ذهنم نرسید, هیشکی هم حاضر نشد بیاد, هر کسی به نحوی کار و زندگی داشت, .. هیچی دیگه … دارم فکر میکنم چرا یه جایی نباید باشه که ما بدون دغدغه بتونیم بریم؟ بازم فکر کنم اگه مذکر بودم راحتتر بودم, مثلا فکر کن .. من برم تنهایی پارک … تازه داشتم یه سری افکارمو بلند بلند هم میگفتم .. به خواهرم میگم فکر کن مثلا من برم سینما …. چقدر همه میخندن … دیگه رودرباسی که نداریم … ضایعست دیگه … اگه دلیل قانع کننده ای برای ردش دارین بنویسین … یکی دوتا امام زاده هم بلد بودم ولی حس اونجاها نبود … تازه همه امام زاده رو ول میکنن میان دور من التماس دعا میگن, یه ذره آدم نمیتونه تنها باشه, به سرم زد برم بازار … ولی که چییی … مثلا اجناس رو مگه من میبینم که لذت ببرم ازشون … حد اقل اگه صبح بود میرفتم بانک کارتمو که تمدید شده بود رو میگرفتم یا کتاب خونه ای جایی …. خلاصه که به این نتیجه رسیدم …. بی خیال نتیجش با شما … البته خیلی کار انجام نداده دارما ولی … حوصله انجام اونا رو هم ندارم … مامانم گفت بیا بریم خونه ی خاله و … آخه از تو خونه برم تو خونه … بعدشم بشینم که چی بگم من آخه … کاشکی میشد تنهایی میرفتم یه مسافرت … مامانم میگفت برو مشهد .. البته که خب جدی نمیگفت … امیدوارم دپرسیم واگیردار نبوده باشه,
*****گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟****

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

66 Responses to 3 اسفند 93

  1. 1
    قاسمی says:

    سلاااااام. وای خدا. منم خیلی وقتها از این حسها داشتم. ببین من که خودم همیشه این کار رو میکنم.
    میرم بیرون قدم میزنم. تا خونه ی دوستان تا یه مسیری که حد اقل یک ربع پیاده روی داره پیاده میرم. آره میدونم چی میگی. میگی با عصا که نشد پیاده روی. نمیچسبه آخه. تازه کلی ممکنه اون مسیر برام سخت باشه که برم. ولی میرم. ببین همین که بزنی بیرون همین که کلی هوای تازه هرچند دودی تنفس کنی بازم تإثیر خودشو میذاره.
    حتی شده که تا جلوی خونه ی دوستم هم میرم ولی چون حس خونه ی کسی رفتن رو ندارم، برمیگردم و دوباره همونقد زمان رو پیاده میام خونه. یه قسمتهایی هم باید با اتوبوس برم که خب اونا هیچی. اولش که میخوام برم سختمه. اعصابم داغون میشه. با خودم میگم کاش منم بینا بودم و کلی افکار منفی دیگه به سرم میاد. ولی میرم. چون بمونم بیشتر داغون میشم. تو هم یه بار فقط یه بار امتحان کن. مطمئنم پشیمون نمیشی.

    • 1.1
      زهره says:

      سلام زهرا جان, خب آخه من خونه اقوام تنهایی نرفتم, اونجاها همه خانوادمون رو میشناسن بخام همینجوری راه بیفتم اونجاها که نمیشه, خونه دوستام هم که نزدیک نیست, ولی خب آره باید میرفتم تا یه جایی و برمیگشتم, خودم هم پشیمون شدم که نرفتم

  2. 2
    یاسمین says:

    سلام خانمی
    چه میشه کرد اینه دیگه باید باهاش کنار بیاییم مطمئنا برای همه ما یه همچین موقعیتهایی پیش اومده خانم یا آقا بودن هم فرقی نمی کنه خود من اگه دچار این بد حالی بشم یه آژانس می گیرم یه سر میرم بیرون و بر می گردم حتی اگه زمانش خیلی کم باشه خیلی توی روان تاثیر میذاره

  3. 3
    زهره says:

    سلام یاسمین جان, کار درست رو شما انجام میدی,

  4. 4
    رعد بارانی says:

    سلام بر زهره خوبم.
    اینایی که گفتی ربطی به نابینایی نداره ، اینا ربط به این داره که ما خانوم هستیم و مؤنث بودن در این جامعه یعنی معلولیت.
    باور کن ، منم این حس تورو دقیقاً داشتم و خواهم داشت.
    راستی به نظرت چرا من خواستم با اسم کاربری رعد وارد محله بشم ؟؟؟
    یعنی اگه توصیه های اکید تبسم جون نبود ، با اسم رعععد وارد می شدم و هیچگاه لو نمی دادم که یک خانوم هستم.
    من از زن بودن در این جامعه خیییلی خسته ام ، خیلی .
    من عاشق بارونم ولی وقتی در روز بارونی میرم پیاده روی ، چون قدم زدن در بارونو خیلی دوست دارم ، بگذریم اونقدر آدما چپ چپ ، نگاه میکنن که ترجیح میدم نرم.
    در ضمن من یک خانوم چادری هستم ، ظاهر غیر متعارف هم ندارم که بگویم بخاطر ظاهرم بعععله ….
    منم اصلاً حاال خوبی ندارم. ای کاش میشد برم .
    عزیزم هر وقت دلت گرفت به من زنگ بزن ، منم برات یه روضه میخونم که حسااابی گریه کنی و در نتیجه آروم میشی.
    اینم یه شعر خوب ، برای زهره عزیز ، امیدوارم حالت بهتر بشه .
    خانه ای خواهم ساخت
    آسمانش آبی
    باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
    ساحت باغچه اش پر ز نسیم
    حوض ماهی پر آب
    قامت پاک درختانش سبز
    و تو را خواهم خواند
    که در این خانه کنارم باشی
    سینه آینه تصویر تو را می جوید
    که در آیی چو نور
    تو به این خانه بیا
    در خیابان امید
    کوچه باور سبز
    نبش میدان صبوری آنجا
    خانه ای خواهی یافت
    سر درِ خانه چراغی روشن
    روی سکویش گلدان گلی
    در دل خانه اجاقی دلگرم
    با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست
    آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم
    ناودانش پر از موسیقی آب
    ای سرآغازِ امید
    تو بدین خانه درآ
    من به دیدارِ تو می اندیشم

    و به آرامش بودن با تو !

  5. 5
    مهدییه says:

    سلام دوست خوبم من خیلی وقت دلم از نابیناییم گرفته همش میگم چی میشد من هم بینا بودم اما هرچی بیشتر فکر کنیم بیشتر غرق میشیم بعضیها هستند که امکاناتشون خیلی کمتر از من و تو هست فقط باید ادامه بدهیم من که ترجیح میدهم تو خونه بمونم تا اینکه منت بکشم کسی همراهیم کنه. هیچکس نیست از مردم دانای مملکت ما بپرسه بابا اگر ما دعامون مستجاب میشد چشمامون خیلی وقت پیش بینا شده بود مرسی از اینکه حرف دل من را زدی

  6. 6
    کیوان شریعتی says:

    بله متأسفانه زن بودن در بسیاری از جوامع یک نقص محسوب میشه. ولی با افسرده بودن چیزی درست نمیشه

  7. 7
    پریسیما says:

    سلام زهره جان
    بعضی وقتها اتفاق می افته که اینطوری بشم
    از زمین و زمان خسته بشم ولی اون موقعها یا گوشی رو برمیدارم با یکی حرف میزنم یا رمان میگوشم یا میام گوش کن یا کار خونه انجام میدم یا مثل یاسی میزنم بیرون
    تو هم سعی کن آروم باشی
    هر چقدر بگی دپرس شدم واقعاً میشی پس مثبت فکر کن تا اتفاقهای خوب برات بیفته

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! دلنوشته ی قشنگی اینجا گذاشتی به امید آنکه از آن درس بگیریم و مانند تو فکر کنیم!

  9. 9
    مرضیه says:

    سلام بر قهرمان تمام مسابقه های زندگی. نبینم که دلت گرفته باشه اگر تو این طور فکر کنی و این طور باشی پس وای بر حال دیگران
    فکر میکنم باید تمام حرفهای قبلیم رو اینجا تکرار کنم شک ندارم که فراموش نکردی. که گفتم خیلیها در آرزوی داشتن تواناییهای تو هستند و خیلی چیزهای دیگه که اینجا جاش نیست واجب شد باز وقتت رو بگیرم و باز در سکایپ کلی برات سخن رانی کنم. پس به امید دیدار.

  10. 10
    زهره says:

    سلااام بر مرضیه جونم استاد تمام درسهای زندگی, بی نهایت به من لطف داری, مثل همیشه انرژی مثبت تزریق کردی, خیلی گلی, یه دنیا سپاس دوست بزرگ و بزرگوار من به امید دیدار,

  11. 11
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! این ویرایشگران خیلی بر من لطف میکنند که مرا درس میدهند، نمیدونم کامنت اولیمو خواندی یانه!

  12. 12
    غلط گیر says:

    سلام بر زهره قهرمان.خانمی منم بعضی وقتا چنین حسایی دارم شاید بگی غلط گیر تو می تونی راحت بری بگردی؟ولی خیلی وقتا این راهم جواب نمی ده. ولی من به دوستای خیلی نزدیکم زنگ می زنم یکی دو ساعت که با هم حرف می زنیم شارژ می شیم در ضمن خوش به حال مخابراتم میشه.شکلک من چند وقتیه واکسنشو زدم خخخخ

  13. 13
    مادر بزرگمهر says:

    سلام بر زهره خانم
    من الان دلم خواست برم مهمونی مهمون نمی خواین؟ من و بزرگمهر پشت دریم خخخخ
    سلام دوباره به به چقدر خوبه آدم سرزده بره مهمونی بزرگمهر بشین روی مبل خاله زهره! خب چطورین دوست خوب من؟ به به چه خونه ی مرتبی الان بزرگمهر کمک میکنه تا ی کم نامرتب بشه خخخخ شوخی کردم اومدم مهمونی ی چایی بخوریم و دور هم باشیم خوش میگذره
    حالا من که رژیم دارم چای تلخ میخورم پولکی نیارینا رژیمم میشکنه دکتر بهم میگه شکمو خخخخ اما ی خبر خوب بزرگمهر اصلً رژیم نداره عاشق چاییه و توی عمرش هم پولکی نخورده به به عجب چایی خوش عطری . من گفتم سرزده بیایم مهمونی بعد هر کسی راه حلی ب ذهنش رسید میگه . وظیفه ی من در کنار شما بودنه دوست خوب من حالا چایی رو بخورم ببینم چی یادم میاد

  14. 14
    آریا says:

    درود بر قهرمان محله
    باهات شدید موافقم و بهت حق میدم
    فقر فرهنگی که در جامعه وجود داره متاسفانه مانه میشه که یه خانوم با خیال راحت تو جامعه. تو پارک و. و.و….. باشه و لذت ببره
    بیخیال هرچی هم در موردش حرف بزنیم کمه باز هم معضلی پیدا میشه
    امیدوارم دل قهرمان محلمون گرفته نباشه مثل دروازه گل بال بازه باز باشه خخخ
    شاد باشید
    بدرود

  15. 15
    مهسا says:

    زهره!!! بابا راست میگه دیگه مرضیه خانوم!
    ببین، تو اوضاع امکاناتت خییییلی از من بهتره، هم میتونی با عصا بری بیرون، هم تو شهر بزرگی مثل اصفهان هستی!
    من تو یه شهرستان کوچیک زندگی می‌کنم و همون‌طور که خودتم اشاره کردی جا‌هایی که اقوام هستن نمیشه با عصا راه افتاد تو خیابون! خب تو یه شهر کوچیک از در که در بیای همه میشناسنت! در نتیجه من هیچ وقت عصا‌زن خوبی نشدم…
    بیخیال بابا منم بیام مهمونی!
    بزرگمهرم هست من عاشق بچه‌هام! الان دوتایی خونه‌رو بهم میریزیم هوراااااا!!!!!

  16. 16
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! پس این صاحب پست کجاست؟! من امروز گیاه بادرنجویه و لیمو خشک دم کردم و از ظهر تا حالا سه استکان خوردم، شنیدم که این دم کردنی برای آرامش اعصاب و بیخیالی خیلی خاصیت داره، حالا هم دارم تو محله با بیخیالی کامل شیطونی میکنم، تو فردا برو به مغازه عطار باشی یا دارو گیاهی و عرقیات و دم کردنی های آرام بخش بگیر و بخور و از زندگی لذت ببر!

  17. 17
    محب says:

    سلام زهره جون
    من تا الان فک می کردم که خودمم که یه همچین غصه هایی دارم آخه من توی تهران کس و کاری ندارم و خیلی وقتا دلم توی خونه میگیره که خب هیچ جا هم نمیشه رفت.
    یه وقتایی دلم میخاد بزنم از خونه بیرون ولی وقتی فک می کنم کجا برم اون هم عصا زنان که این ندیدن لعنتی نمیزاره هیچ لذتی از راه رفتن و پیاده روی ببری و همهش باید مواظب باشی که یه بلایی سرت نیاد، میشینم سر جام و هیچی دیگه غصه خوردن و گاهی هم پشیمونی از بعضی تصمیمای زندگی و فکرای منفی که به هیچ نتیجه ای هم نمیرسه.
    تهش میگم بی خیال، ولش کن.
    ما رو چه به راه رفتن زیر بارون،
    ما رو چه به پیاده روی؟
    ما رو چه به لذت بردن از خیلی چیزا مثلا همین جنب و جوش مردم توی اسفند
    و ……
    چاره چیه زهره جون. باز بودن در کنار اعضای خانواده باعث میشه این غصه ها خیلی دووم نیارن و خیلی بزرگ نشن.
    همین که یه بار با یکی از اعضای خانواده بری بیرون و لذت ببری همه این غصه ها فراموش میشه.
    دلت بی غم عزیزم.

    • 17.1
      زهره says:

      سلام محب جان, خب واقعیتش اینه که … شما بیشترترتر من حق داری, تازه ما تقریبا یه خونه ی شلوغییی داریمااا, البته خب خیلی وقتا هم من از شلوغیش واقعا خسته میشم, ولی قبول دارم خانواده نقش مهمی داره, میخای من پا شم بیام تهران؟ خخخخ

  18. 18
    شهاب says:

    سلام خانومه زهره
    خب آره شما حق دارید دختر بودن شاید یکم سخت باشه
    ولی به نظر من نباید توجهی به حرف آدما کرد و سینما رفتن هم اصلا عیب نیست و حتما برید مثل من خخخ

  19. 19
    محمد جواد همایون نثار says:

    سلام و هزاران درود بر شما بابت پستتون ممنون منم گاهی اوقات دپرس میشم اما توی این یه سالی که خدا توفیق داده دایی شدم از دپرس شدن بیزارم خیلی خیلی باحاله بی نهایت دوستش دارم و اینمه وقتی میرم تو فاز دپرسی اونه که نمیزاره بازم سپاس

  20. 20

    سلام به همه، ببینید دیگه خبری از جواب کامنت ها نیست، زهره خانم حالشون خوب شده یک alt+f4 بر این صفحه نواختند و رفتند….. شکلک شوخی، ولی این حس متاسفانه در خانم ها زیاده، این انرژی های مثبت که اینجا هست بردارید و روزی یک کامنت مصرف کنید، امیدوار باشید، (باز هم شوخی)، ولی به قول روانشناسان این جور وقتها که ایراد خون آدم بالا میره و به هر چیز ایراد میگیره باید حتماً یه کاری بکنه که یاد لحظات شادش بیفته. (روان شناسها بیایید ادامه بدید، من خوابم میاد). موفق باشید.

    • 20.1
      زهره says:

      درود و هزار درود بر شما, دقیقا حالم خوووبه به خصوص با انرژیهای مثبتی که شماها فرستادین, البته شرمنده من یه وقتایی با این جور پستهام, اذیتتون میکنم, امیدوارم همیشه قبراق و شااد باشین, تشکر از لطف و حضورتون,

  21. 21
    cheshmak says:

    بالا و پایین شدن خلق مثل سرما خوردگی است
    نگران نباش
    تو توان مندی های زیاد داری

  22. 22
    محمدرضا چشمه says:

    سلام بر زهره خانم.
    من نمیدونم چرا اینقدر خانم بودن برای بعضی از شما مثل اصل بدبختیه.
    اون از رهگذر که در پست آخر من زن بودن رو خود به خود یک نوع معلولیت میدونه، اینم از دوستان دیگه که تنها دلیل مشکلاتشون رو زن بودن میدونن.
    البته فرهنگ زن ستیزی و زن بارگی و هرزگی چیزی هست که نمیشه در جامعه بسته ما منکرش شد، ولی دلیل اصلی دست و پا بستگی خانمها و بخصوص خانمهای نابینا نمیتونه باشه، و اگه هم باشه خیلی نمیشه به همه چیز تعمیمش داد.
    به امید روزهای روشنفکری جوامع.

  23. 23
    لیلا عظیمی says:

    سلام زهره جان. درکت می کنم. به نظر من این جور مواقع تنها راه بیرون رفتنه. تغییر فضایی که توش هستی خیلی به بهتر شدنت کمک می کنه. نیازی نیست حتما جای تفریحی باشه. قدم زدن بی هدف حتی با وجود عصا هم کاملا توی روحیه اثر مثبت میذاره. این تجربه ی من بود. هر چند با شناختی که دورادور ازت دارم مطمئنم قدرتش رو داری که تمام حس های بد مزاحم رو ضربه فنی کنی.

  24. 24
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! صبح بخیر!

  25. 25
    قاسمی says:

    سلام صبحت بخیر زهره جان. من موندم که چرا بعضی از دوستان فکر میکنن که عصا زدن توی شهر کوچیک خوب نیست؟ چرا میگن که همه میشناسنشون؟
    خب بشناسن. این طوری که خیلی بهتره.
    خدایا. یعنی من در آرزوی این هستم که جایی عصا بزنم که همه منو بشناسن. این طوری آدم احساس خعلی خوبی داره.
    البته توی مشهد خونه ی ما تقریبا توی هومه ی شهر هست. یه منطقه ی کوچیکه.
    همه هم تقریبا دیگه همدیگه رو میشناسیم.
    باید بگم که اینقد که من توی محل خودمون عصا میزنم و لذت میبرم و حس خوبی دارم، جاهای دیگه ندارم.
    اتفاقا این طوری یکم ترسی که داریم رو هم دیگه نداریم. خیلی راحت تر هستیم.
    فقط شروعش به علت دید اطرافیان یکم سخت تر از شهرهای بزرگ هست. اما واقعا میگم خیلی بهتر هست. البته میدونم که توی شهرهای کوچیک کمتر به عصا نیاز میشه و ممکن هست که بعضی مواقع به دلیل آشنایی با محیط اصلا بهش نیازی نباشه.
    تو رو خدا به این چیزا توجه نکنین و برین بیرون.
    مهم اینه که شما راحت باشین و کارتون انجام بشه.
    چه اهمیتی داره که دیگران چی فکر میکنن یا چی میگن یا چطوری نگاهتون میکنن.
    شرمنده زهره جون. توی دلم مونده بود بگم.
    آخیییییییییییییییییییییش سبک شدم.

    • 25.1
      زهره says:

      قاسمی جونم هرچه میخواهد دل تنگت بگوو,, منم تو محله مون عصا میزنم ولی فقط برای اینکه باید یه تیکه پیاده برم تا برسم به ایستگاه اتوبوس تو خیابونمون, اصلا تو محله در مغازه نرفتم, سر خیابونمون چرا چند باری رفتم ولی تو خود محله نه, نمیدونم .. حق با توئه, ببین مثلا یه چیز دیگه ای هم که هست اینه که: فرهنگ بدی که دارن میشینن پشت سر خانوادم حرف میزنن, که آره دختره کورشون رو ول کردن تو کوچه و محل به حال خودش, به فکر نیستن که دستشو بگیرن کارهاشو انجام بدن, متأسفانه پدر گرامی ما هم اصلا خوشش نمیاد ازین حرف و حدیثها البته خب حق داره منم باشم ناراحت میشم, نمیتونه که بشینه یکی یکی همه رو متقاعد کنه که آره دخترم میخواد مستقل باشه که, خلاصه که اینجوریاست وگرنه من که برام اونقدرها مهم نیست که بقیه چی بگن, صد البته که باید بیشتر تلاش کنم و حساسیتهای بی جا رو بذارم کنار, دوستت دارم شدییید به مدت مدیید,

      • 25.1.1

        سلام
        تازه داشتم کامنتا رو میخوندم که…
        میگمااا! فکر میکردم فقط به من از این حرفا میزنن.
        خخخخخ:D
        یه بار رفتم نون بخرم، تو سف خانمها حرف افتاده بود که پدر و مادر من تو خونه نشستن و منو فرستادن نون بخرم. هعععععععععیی!
        الکی مثلا منم بلدم از عصا استفاده کنم، الکی مثلا منم میرم از خونه بیرون؛ الکی مثلا منم خیلی شاااااکییییییم!
        😛
        (-.-)ZZZ
        :*

  26. 26
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من آنقدر هم سحرخیز نیستم ولی برای رفتن به اداره مجبورم ساعت شش برخیزم، راستی بعضی از یکشنبه ها نحسند و من هم این نحسی را دیروز تجربه کردم، از ساعت 15 که ناهار خوردم روی تخت دراز کشیدم و در محله سرگرم شدم و بعضی اوقات خوابم میبرد تا امروز صبح ساعت شش و 45 دقیقه از تختم خداحافظی کردم و با دوچرخه به اداره آمدم!

  27. 27

    التماس دعا رو خیلی خیلی خوب اومدی. مرررسیییی قشنگ میشه باهاش تو مترو یه کاسبی راه انداخت منم یه وقتایی حس تقدس بهم دست میده.

  28. 28

    سلام.
    خخخ. به اون یه تیکه که همه امامزاده رو ول میکنن میان دورت ازت التماس دعا دارن کلی خندیدم.
    خودتون رو محدود به تفکر دیگران نکنید.
    خیلی وقتها با شکستن تابوها خیلی اتفاقات خوبی برامون میفته.
    مرسی.

  29. 29
    زهره says:

    سلام, بله,بله, جناب فلسفه دان, آخه میدونییی … بعضی تابوها رو راحت نمیشه شکست, فکر کنم از سنگ باشن اون هم از نوع دو جداره, ولی صحیح میفرمایید نباید خودمون رو محدود به تفکر بقیه کنیم,

  30. 30
    طاها says:

    سلام ………………………………….
    شما و 21 نفر دیگر این پست رو پسندیدید

  31. 31
    ثنا says:

    نمیدونم چرا یه مدتیه کامنت نمیخونم
    سلام شکوفه جون همون زهره جوننن
    میگم میای باهم بریم مشهد
    توی پرانتز خیییلی دلم میخوااااددد پرانتز بسته رو ولش
    آخه چفت شد خودش
    کاش نزدیک بودیم منو هم میبردی بیرون من تفریح نابینایی دلم خواست حیف اینجا توی محیطهای کوچیک ما واسه بیرون رفتن استقلال خوبی نداریم
    ولی چه اشکالی داره بری سینما خوب فیلمو گوش میدی

  32. 32
    عباس کاظمی says:

    سلاام سلااام زهره خانم,,قهرمان محله
    زهره خانم منم دقیقا بیشتر وقتها همین حسی که شما میگی رو دارم
    که معمولا کارای مختلفی میشه انجام داد
    مثلا دراز کشیدن,,آهنگ گوش کردن,,قدم زدن توی خیابونا
    زهره خانم به نظرم سینما هم خیلیخیلیخیلی باحاله که بری,,من جای شما خالی 2 3 بار تنهایی رفتم
    خیلی حس خوبی داشتم توی سینما,,جالب اینجاست که یه آقا و خانمی هم کنار من بودن که به گفته ی خودشون تازه 5 6 ماهی هست که عروسی کردن
    خلاصه این دو زوج خوشبخت ما با من دوست شدن و اینکه اون فیلمی که در حال پخش بود رو دقیقه به دقیقه برام توصیف میکردن
    این بود انشای من
    ببخشید که کامنتم طولانی شد
    الفراااااااااااآآآآآآااااارررررر

  33. 33
    بانو says:

    سلام زهره جونم
    وااي پنجاه و انديتا ….كامنت …. مي‌گم كلاً انگار خيلي از محله عقبما خخخ
    ولي خب من مي‌كامنتم باشد كه رستگار شويم…..
    به نظر من كه هيچ اشكالي هم نداشت مي‌رفتي سينما البته من خودم سينما دوست ندارم ولي خب اگه دوست داشتي گزينه خوبي هست…..
    قدم زدن تو پارك رو هم مي تونستي امتحان كني، مثلاً مي رفتي پارك رجايي “خب اونجا يه كم محيطش تنهايي خوب نيست” مي‌رفتي كنار سي و سه پل و برا خودت مي‌نشستي كنار رودخونه كسي هم كاري به كارت نداشت ….
    البته خب هميشه تنهايي خوش نمي‌گذره فوقش ده دقيقه يك ربع اول از تنهاييت لذت مي‌بري و بعدش فكر هاي الكيي و تصوراتت از محيط كه گاهي همه اش حدسه و هيچ ريشه اي هم در واقعيت نداره اذيتت مي كنه و مجبور ميشي برگردي….. شكلك اينايي كه مي‌گم ناشي از تجربيات هستش…..
    من خودم در اين مواقع اگه بخوام واقعاً تنها باشم و جايي برم قدم زدن رو ترجيح مي‌دم يعني بدون هيچ هدفي ميرم تا خسته بشم و بعدش ديگه برميگردم …..
    امامزاده رو هم باهات موافقم يعني مردم ما انگار نمي‌دونم والا ولي خدا همه مريضاي اسلام رو شفاي عاجل عنايت فرمايد……
    راستي من يه بار تنهايي رفتم بانو امين بعد نتونستم قبر بانو امين رو پيدا كنم و اون وقت هم حال و احوالم زياد جالب انگيز ناك نبود حوصله نداشتم از كسي راهنمايي بگيرم و خخخ يعني يه دقيقه اي دم در نشستم بعدشم ديگه برگشتم شكلك خب قبلاً هم نرفته بودم كه موقعيت اونجا تو ذهنم مونده باشه….
    راستي يه گزينه ديگه در اين مواقع گلزار شهدا هست يعني من عاشق اين گزينه ام، مي‌ري و يكي از شهدا رو انتخاب مي‌كني مي‌شيني بالاي سرش يه بطري آب هم اگه بتوني گير بياري و مزار رو بشويي و خب باهاش حرف مي‌زني يعني خيلي حس خوبي داره…..
    يه بار امتحانش كن…..
    ديگه برم كامنت دوني رو بخونم كه خيلي نوشتم…..
    هميشه شاد و سربلند باشي….

  34. 34
    زهره says:

    سلام بر بانو, آره قدم زدن از همش بهتره, بانو امین رو باید باهم بریم یه دفعه, گلزار شهدا رو اصلا نمیتونم بهش فکر کنم, آخه خیلی سخته, پر از قبره, پیدا کردن راه بین ردیفهای قبرها به نظرم مشکل میاد, من حس میکنم اینجوری نباشم که ده دیقه اولش لذت ببرم, اگه اراده ام برین باشه که تنها برم تا آخرش دوست دارم تنها باشم, ممنون از حضور گرمت,

  35. 35

    اگرچه که نوشتهت غمگین‌ناک‌نژاد‌پور‌کور بود ولی خعلی خوب بید.
    یعنی اصن اینجا همینش خوبه که میگی و درد دل میکنی سبک میشی و کلی راه حلم بهت ارائه میشه.
    ولی ی چیزی توی کامنت‌هات دیدم که منو به فکر فورو برد.
    به نظرت چون نمیشه تک تک اعضای محله‌تون رو متقاعد کرد که میخواهی مستقل بشی، چون اون ها فرهنگ و درک کافی رو ندارند، تو باید تا آخر عمرت فقط بیرون از محله عصا بزنی آیا؟
    خوب پشت سر‌تون حرف بزنند! خوب بگند که خانوادهت به فکرت نیستند و دستتو نمیگیرند! خوب اینقدر بگند و چو بندازند تا چو‌دون‌شون پاره بشه بترکند!
    به نظرم اولین محدودیت قبل از خانوم بودن همینه که میگی به حرف مردم توجه نکنیم ولی آخرش توجه میکنیم.
    به نظر من تو میتونی منطقی با والدین و خانواده صحبت کنی و متقاعد‌شون کنی که متقاعد کردن اهل محله ریز ریز امکان‌پذیر هست به شرطی که اصل پذیرش رو به کار بگیریم و بگیم ما نابیناییم. ما همینی که هستیم، هستیم. نابینا باید عصا بزنه پس چون ما نابینا هستیم عصا میزنیم. همینه که هست. کسی خوشش نمییاد، نگاه نکنه!
    کسی که پشت سر ما حرف میزنه، با خودش نمیگه اگه ما ی شهر دور رفتیم خانواده کجاست که دست ما رو بگیره؟

    • 35.1
      زهره says:

      سلااام بر مج,مج, مج,مجتبی,، خخخخ لغتووو, غمگین,ناک,نژاد,پور,کووور,
      میدونی آخه یه علت مهمش هم اینه که من زیاد خونه اقوام نمیرم یعنی اون قدر مهم نبوده که بخام تنهاییی برم ولی خب برای مغازه رفتن داخل محله حتما تلاش خواهم کرد, آهان راستی میدونستی من جلوی بابام یا حتی مامانم عصا نمیزنم, بغض میگیره منوو, یعنی میدونم اونام ناراحت ناک میشن, 333333333333333333″پااااس از حضورت,

  36. 36
    صد سال تنهایی says:

    آورین مجتبی. آورین. هزار بار لایکک

دیدگاهتان را بنویسید