تجربه ی من از زندگی در خوابگاه

دوستان سلام. امیدوارم که خوب و خوش باشید. من که همچنان در بستر سرما خوردگی هستم و به سوپ و آب میوه بسته شدم.
راستش زمانی که پیش دانشگاهی رو شروع کردم تصمیم گرفتم که اگه دانشگاه تهران یا اصفهان قبول بشم حتما برم و از خوابگاه نترسم. اون موقع سعی کردم نابینایان خوابگاهی رو پیدا کنم و ازشون راهنمایی بگیرم اما متاسفانه کسی رو نمی شناختم و تقریبا نتونستم با هیچ کس صحبت کنم. وقتی دانشگاه اصفهان قبول شدم، تصمیمم رو عملی کردم و رفتم توی یه اتاق شش نفره. الان که به اون روزا فکر می کنم، به نظرم می رسه اگه با یه پیش زمینه و اطلاعات راجع به چالش هایی که قرار بود باهاشون مواجه بشم پا به این محیط می ذاشتم همه چیز راحت تر بود. برای همین تمام چیز هایی رو که به نظرم برای دانش آموزا و دانشجو هایی که قصد دارن زندگی خوابگاهی رو تجربه کنن مفید میاد، به صورت دسته بندی شده می نویسم. اگه به درد یه نفر هم بخوره برای من کافیه. البته باید این رو هم اضافه کنم که این ها فقط تجربیات منه و قطعا خیلی ها تجربیات متفاوتی دارن. این نوشته می تونه شروعی برای انتقال تجربیات دوستان باشه.

رفت و آمد

اگه مسافت شهری که توش دانشگاه قبول شدید خیلی به خونه نزدیک نیست، به طور کلی سه راه برای رفت و آمد وجود داره که من نظر شخصیم رو راجع به خوبی ها و بدی های هر کدوم می نویسم.
۱- هواپیما:
خب خوبی های هواپیما رو همه می دونیم که زمان کوتاه رسیدن به مقصد، راحتی و سرویس دهی بهتر نسبت به وسایل نقلیه ی دیگه از مهم ترین نکات مثبتش هستن. ولی خب قیمت گرون بلیط هم از معایبش هست که به نظر من خیلی بالا تر از امکاناتیه که ارائه می شه. از اینا که بگذریم من چون همیشه تنها بودم، خیلی وقت ها توی فرودگاه های اصفهان و اهواز و یه بار هم توی مهر آباد، بهم اجازه ی سوار شدن به تنهایی رو ندادن. راهی که من استفاده می کردم، توی قسمتی که کارت پرواز می دن می ایستادم و از یه خانم تنها می خواستم با من کارت بگیره و همراهم سوار هواپیما بشه. تازه بعد از رد شدن از این مرحله شدیدا و در پاره ای از موارد به زور از من می خواستن از بالابر استفاده کنم که من در ۹۵ درصد موارد قبول نمی کردم چون بالابر رو دوست ندارم. خلاصه دنگ و فنگ زیادی داشت سوار شدن من به هواپیما.
۲- قطار:
قطار برای ما واقعا مناسبه. اگه خانم هستین توی کوپه ی بانوان راحت تر خواهید بود.  تازه می تونید لپ تاپ و موبایلتون رو هم شارژ کنید و ضمن حرکت کافی میکس داغ سفارش بدید. من توی پنج شش باری که از اهواز به تهران رفتم، مشکل خاصی نداشتم جز این که قطار توقف های طولانی داره و دیر تر از اتوبوس مسافر ها رو به مقصد می رسونه.
۳- اتوبوس:
این وسیله ی نقلیه به نظر من در دسترس ترین وسیله برای ماست چون بلیطش آسون تر پیدا می شه و مشکل خاصی هم نداره. فکر کنم من تا حالا بیشتر از ۱۰۰ بار سوارش شده باشم چون عادت داشتم هر دو هفته یه بار برم خونه و برگردم. فقط کافیه توی ترمینال مبدا سوار شین و در مقصد پیاده شین. فقط چند نکته برای راحتی بیشتر میگم؛ اگه وقتی اتوبوس توقف می کنه قصد دارید پیاده شید، حتما با یه همراه باشید یا از عصا استفاده کنید چون معمولا چاله چوله و پله زیاد سر راهتون هست. اسم تعاونی و رنگ اتوبوس رو بدونید تا وقتی می خواید اتوبوس رو پیدا کنید، به مشکل نخورید. حتما لپ تاپ و موبایلتون رو شارژ کنید که توی راه سرگرم باشید،  اما  همیشه درصدی از شارژ موبایل رو برای مواقع اضطراری حفظ کنید. من خودم معمولا شب ها بلیط می گرفتم چون شب ها امکان خوابیدن توی اتوبوس بیشتره و زمان زود تر می گذره. البته وقتایی که ساعت ۸ صبح کلاس داشتم، توی کلاس چرتی هم می زدم. آخرین نکته که به ذهنم می رسه اینه که تا می شه صندلی های جلو رو انتخاب کنید که راحت بتونید پیاده شید.

ارتباط با هم اتاقی ها و مشارکت در کار ها

به نظر من ارتباط سازنده با هم اتاقی ها هر چند آسون به نظر میاد ولی خیلی پیچیده هست. یکی از شما انتظار داره مثل یه فرد بینا رفتار کنید، یکی می خواد تمام کار هاتون رو انجام بده. برقراری توازن بین خودتون و دیگران حتی ممکنه چند ماه وقت بگیره. کار هایی که باید در مواجهه با شرایط مختلف انجام بدید طبعا با هم متفاوته. ولی من به چند نمونه اشاره می کنم. وسایلی که بهشون نیاز دارید رو توی کمدتون بذارید و درش رو قفل کنید. چون خیلی وقت ها پیش میاد که بچه ها وسایلتون رو بدون اطلاعتون جا به جا کنن و به شما نگن، زمانی که بهشون نیاز دارید نمی تونید پیداشون کنید و به مشکل بر می خورید.
بعضی ها عادت دارن کار های اتاق رو به صورت هفتگی بین خودشون تقسیم می کنن. متاسفانه بعضی اوقات ما رو به حساب نمیارن و به هر دلیلی اصرار دارن که خودشون از پس کار ها بر میان. اما قبول کردن مسئولیت هایی مثل جارو کردن هفتگی اتاق، توی برخورد دیگران بافرد نابینا تاثیر زیادی داره. البته میزان مشارکت رو خودتون می تونید تعیین کنید، مثلا غذا تون جدا باشه و توی تمیز کردن شرکت کنید. اگه توی شستن ظرف ها با دیگران شریکید و نوبتی این کار رو انجام می دید، آشپزخونه هم از اتاق فاصله داره، ظرف ها رو توی دو سری ببرید تا راحت تر باشید. حتما آمار دقیق تمام ظرف هایی که می شورید رو داشته باشید که چیزی جا نمونه. اتاق رو زمانی جارو کنید که تنهایید. این جوری حس بهتری موقع کار دارید و کسی توی دست و پاتون نمیاد. اگه اتاق زیاد کثیف نیست یا به هر دلیلی نتونستید از سرپرستی جارو برقی بگیرید، می تونید از جاروی دستی نپتون استفاده کنید. فقط قبل از جارو زدن کاملا زمین رو چک کنید چون معمولا بچه ها چیز های ریز روی زمین زیاد میذارن. مثل سر خودکار، تراش، جوراب و غیره.
همیشه تخت و اطراف تختتون رو مرتب کنید چون این اولین چیزیه که وقتی کسی وارد اتاق می شه از هر فردی می بینه. من خودم شاهد بی نظمی های زیادی توی اتاق بودم، در حدی که بعضی از بچه ها حتی ظرف های غذاشون رو زیر تختشون می ذاشتن. اما اگه ما یک دهم این کار رو انجام بدیم، همه به حساب نابیناییمون می ذارن. ترجیحا با لپ تاپ و موبایل با هندزفری کار  کنید چون اکثرا از شنیدن صدایی که هیچ مفهومی براشون نداره اذیت می شن. خاموش کردن مانیتور هم خیلی خوبه چون کسی نمی تونه بدون اطلاع شما به اون نگاه کنه و وقتی هم دیگران می خوان بخوابن، نور لپ تاپ اذیتشون نمی کنه.
من دیدم بعضی از نابینا های ساکن خوابگاه ها  می گن چرا ما باید تا این حد رعایت حال اون ها رو بکنیم در حالی که ما هم به اندازه ی اون ها از اتاق سهم داریم. من فکر می کنم این وظیفه ی مسئولین هست که برای ما اتاق مخصوص در نظر بگیرن و موجبات راحتی ما رو فراهم کنن. اما تا زمانی که اون ها شونه خالی می کنن، متاسفانه ما توی اتاق در اقلیتیم و اگه این قضیه رو در نظر نگیریم، اتاق همیشه صحنه ی درگیریه و فضای سنگینی داره. قطعا زندگی توی همچین فضایی دلخواه هیچ کس نیست. البته خیلی از هم اتاقی ها کاملا ما رو درک می کنن و سعی می کنن تا جایی که ممکنه باهامون همکاری کنن. خیلی وقت ها یه هم اتاقی به یه دوست صمیمی تبدیل میشه، پس نگران نباشید. گذشتن از خطاهای دیگران و رفتار محترمانه در همه حال، بهترین راه جذب اون ها به سمت ماست.

خورد و خوراک

خب بعضی از خوابگاه ها ناهار و شام رو به بچه ها می دن و بعضی ها این کار رو نمی کنن. اگه شما هم مثل من بد غذا هستید و خیلی  چیز ها رو نمی خورید، لازمه که آستین همت رو بالا بزنین و آشپزی کنید. نگران نباشید، اگه آشپزی بلد نیستید، کم کم یاد می گیرید. فقط کافیه از غذا های ساده شروع کنید. اما آشپزی توی خوابگاه مشکلاتی هم داره. چون اکثرا گاز های نامناسبی دارن و تازه اگه غذا رو روی گاز رها کنید ممکنه کسی غذاتون رو برداره و غذای خودش رو جایگزین کنه. پیشنهاد من اینه که زمان هایی رو برای آشپزی انتخاب کنید که آشپزخونه خلوته. مثلا یه ساعت بعد از ناهار که ظرف ها هم شسته شده باشه وقت مناسبیه. سعی کنید غذا رو به اندازه ی دو سه وعده درست کنید که خیالتون از بابت غذاتون راحت بشه. به نظرم در کنار آشپزی کار های دیگه ای هم می شه انجام داد. می تونید حاضری بخورید یا توی خونه غذا درست کنید و با خودتون بیارید و فریز کنید. کتلت و انواع خورش برای این کار مناسبه. این کار خیلی مرسومه و اکثرا بچه ها انجامش می دن. خرید کردن هم یکی از لذتبخش ترین کارهاست چون نمایان گر استقلال فردیه. اگه خرید زیاد نیست، می شه با عصا رفت، خرید کرد و برگشت. اما اگه حجمش زیاده، یکی از راه ها اینه که با آژانس برید برای خرید. به نظر من مهم اینه که ما تا حد امکان نیاز به دیگران رو به حداقل برسونیم.

تفریح کردن

زمانی که آدم از خانواده دور می شه خیلی باید مراقب روحیه اش باشه. موندن زیاد در محیط خوابگاه باعث دلتنگی و افسردگی می شه. بهترین راه اینه که زیاد بیرون برید. اگه دوست صمیمی دارید، برنامه ریزی مداوم برای گشت و گذار های گروهی داشته باشید. اصفهان که بودم، فصل بهار که هوا خوب بود، با دوستام از خوابگاه تا سی و سه پل پیاده می رفتیم. البته همیشه نیاز نیست با کسی باشیم. گاهی تنها قدم زدن و آهنگ گوش دادن، رفتن به یه فست فود توپ هم برای خودش عالمی داره. کلا هر کس یه جور تفریح کردن رو دوست داره. غافل نشدن از کار هایی که دوست داریم، روحیه و اعتماد به نفس رو به شدت بالا می بره. در کل، به نظر من زندگی در خوابگاه نقش بسیار مفیدی در مستقل شدن ما نابینایان بازی می کنه، چون اون جا مجبور به انجام دادن کارهایی می شیم که شاید قبلا به فکرمون هم نمی رسید. از طرف دیگه، نگاه اطرافیان هم به ما خیلی بهتر می شه و بیشتر روی ما حساب باز می کنن پس ارزش امتحان کردن رو داره.
امیدوارم این پست براتون مفید واقع بشه. بدرود.

درباره لیلا عظیمی

لیلا عظیمی هستم. در اهواز زندگی میکنم. کاردانی ادبیات انگلیسی از دانشگاه اصفهان و کارشناسی مهندسی نرم افزار از دانشگاه آزاد نجف آباد دارم. متاهلم و همسرم در زمینه گرافیک و برنامه نویسی تحت وب مشغول به کار است. به مطالعه کتاب های سیاسی و روانشناسی علاقه مندم و ورزش محبوبم شناست. در اوقات فراغت به موسیقی گوش می دهم و فیلم های حادثه ای تماشا می کنم. از آشنایی با این سایت خوشحالم. وجود چنین سایت پرباری در نزدیک تر شدن افراد نابینا و انتقال تجربیاتشان به یکدیگر بسیار موثر است.
این نوشته در آموزش, آموزش های رایگان, اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

43 پاسخ به تجربه ی من از زندگی در خوابگاه

  1. 1
    بی ادعاalikarimi says:

    درود بر خانم عظیمی
    عالی نوشتید عالی
    جامه و کامل
    علی کریمی از همینجا و از طریق همین محله
    به خوزستانیهای عزیز عرض ارادت میکنه
    پستهای شما همگی کاربردی هستند
    موفق باشید

  2. 2
    محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

    سلام آخ آخ خوابگاه ،چه زجری کشیدم از این خواب گاه

  3. 3
    ملیسا says:

    شلا،م،ی،که،خوبی لیلایی،وااااای،چقدر تجربیات خوبی رو اینجا برامون به اشتراک گذاشتی نانازم،خعععلی مفید و کاربردی هست نه تنها برا بچههایی که قراره تو خوابگاه زندگی کنن بلکه برا همه کاربردی و مفید هست،لیلیلیل لیلیلیلییی لیلیلیلیلیییییٱییی،میسی میسی فراوونتا،هوهوهوهوهو هوراااااٱااا،خدافسی گیگیلی من،آها راستی بوس بوس بوس بوووٱوووٱوووٱوووس ایشالاه که هرچی زودتر این سرما خورده،گی بد که من ازش متنفرم و متاسفانه سالی دو سه بار به سراغم میاد تورو رها کنه که خعععلی آدم تو این دوران اذیتش میشه که،ام،ام،ام،اممم،اووووم،من که خدافسی کرده بودم پس چلا دالم مینویسم آخهههه،خخخخخخی

  4. 4
    پریسیما says:

    سلاااام لیلا جان
    نوشته های تو همیشه کاربردی و عالی هستن این خیلی خوبه که تجربیاتتو با دانشآموزای فارغ التحصیل به اشتراک گذاشتی
    ممنون از پست بی نقص و مفیدت

  5. 5
    عمو حسین says:

    درود بر لیلای گرامی و مهربونم. آفرین بر تو واقعا چه کار زیبایی کردی که اینطور کامل و جامع در مورد جز جز مطالب توضیح دادی. فکر میکنم این یکی از پستهاییست که مدیر حسااابی باهاش حااال میکنه. چون همش میگه که چرا بچه ها از تجربیاتشان کم مینویسند. خلاصه ممنون و ممنون که کارت عالی بود بویژه با این عنوان
    تجربه ی من از زندگی در خوابگاه | محله نابينايان
    خخخخ

    • 5.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام عمو. اگه تجربیات من برای کسی مفید باشه خوشحال می شم هر چی می دونم یا در آینده یاد می گیرم این جا به اشتراک بذارم. چون خودم هم هر روز دارم از تجربه های هم محلی ها استفاده می کنم و حسابی به دانسته هام این جا اضافه می شه. مرسی که هستید.

  6. 6
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلاااام بر لیلای خودم . لیلایی که از هر انگشتش یه هنر می باره .
    دوران خوابگاه یکی از بهترین دوران عمرم بود . خوابگاه و محیط سر سبز و زیباش و دوستان همدلو همفکر .
    وااااای هنوز که هنوز بعد از گذشت ۱۳ سال از فارغ التحصیلی و ترک خوابگاه هنوز خواب دوستان و اون محیطو می بینم.

    • 6.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام. من هم دقیقا همین طورم. دوران خوابگاه رو با تمام سختی هاش خیلی دوست داشتم. خاطرات خیلی خوبی از اون موقع دارم. حیاط خوابگاه ما هم خیلی سر سبز و پر از درخت بود. ممنونم که نظرتون رو گفتید.

  7. 7
    عباس says:

    سلام خانم عظیمی
    من که خودم به شخصه از پستهای شما استفاده میکنم,همشون کاربردی هستن
    بازم از این تجربیات بزارین
    به آقا سوروش سلام ویژه منو برسون

  8. 8

    سلام لیلا.
    من شک ندارم که خیلی از دوستانمون از اینجور مطالب استقبال میکنن و حسابی ازشون بهره میبرن.
    خیلی ریزبینانه به همه این موارد اشاره کردی که من رو وسوسه میکنه برم درس بخونم و توی خوابگاه زندگی کنم، هرچند که آقایون و خانمها دیدگاهشون و رفتارشون در مورد امور خوابگاهی متفاوته ولی مسلما نقاط مشترک زیادی هم داره.
    ممنون از این پست واقعا با ارزش.
    به داداش سروش من هم سلام برسونید.

    • 8.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام. راستش سعی کردم تا جایی که می شه دقیق بنویسم. در مورد تفاوت خوابگاه های آقایون و خانم ها کاملا حق با شماست. مثلا من یادمه وقتی ما مجبور بودیم ساعت ۹ شب خوابگاه باشیم، تازه آقایون می رفتن بیرون که بسی موجبات حرص خوردن ما رو فراهم می کرد. بزرگیتون رو می رسونم ممنون.

  9. 9
    آریا says:

    درود بر خانوم عزیمی
    ممنونم از پست مفید و کاربردیتون
    مرسی که تجربیاتتون رو با ما به اشتراک گذاشتین
    شاد باشید
    بدرود

  10. 10
    زینب عبدلی says:

    سلام
    راستش من به احتمال زیاد قرار هست سال آینده به تهران برم و در کنار بچه های شبیه خودم درس بخونم
    نه فقط به خاطر اینکه میخوام با نابیناها باشم به خاطر اینکه اونجا امکانات درسی برام بهتر هست
    ممنون واقعا به بسیاری از سؤالاتم جواب داده شد

  11. 11
    مظاهری says:

    آخیییشش, چقدر چیز میز یاد گرفتم, دستت درد نکنه لیلا جونم, سلام سلام,سلاااام,

  12. 12
    احسان says:

    سلام و درود به خانم عظیمی. واقعا به این روحیه و پشتکار و ارادتون تبریک میگم. امیدوارم همیشه موفق باشید.والا نن خودم زمان دانشجوی یه سالی تو خوابگاه بودم ولی با وجود بینا بودنم هرگز نتونستم خودمو با شرایط و فرهنگ های مختلف وقف بدم. کار شما و رفتارتون قابل تحسینه.. هزاران تبریک و دوردبه شما

    • 12.1
      رعد بارانی رعد بارانی says:

      سلام احسان . شما همون احسان هواشناسی نیستی ؟؟؟
      لیلایی ببخشید که اومدم جای شما رو گرفتم.
      آخه من رععععد اساطیری هستم و کلی با عصا خسته و مسته رسیدم به اینجا . خخخخ
      این احسانی فکر کنم هواشناس باشه خخخخ
      آره ههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      راستی لیلایی شما متوجه میشید که من کلی علامت سؤال گذاشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • 12.2
      لیلا عظیمی says:

      سلام. از لطفتون ممنونم. شرایط خوابگاه همیشه هم دلخواه نیست و بعضی اوقات خیلی دشوار می شه. ولی من برای موندن تو دانشگاهی که دوست داشتم، سعی می کردم تا می شه نذارم زیاد بهم سخت بگذره.

  13. 13
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    یه حس مبهمی بهم میگه این جناب احسان خان همون کاربر سایت امیر سرمدی باشه خخخ
    من رععععد بزرگم ،احسانی . خخخخخ
    بگو که اشتباه نمی کنم . آقای دکتر هههه

  14. 14
    احسان says:

    سلام رعد خانم. کلا احساستون اشتباه. من رشتم علوم آزمایشگاهیههه…. نخیررررر من اون احسان جعلی نیستم.خخخخخخ

    • 14.1
      رعد بارانی رعد بارانی says:

      احسان پس از کجااااااا فهمیدی که رععععععد بزرگ یه خانوم نه ی آقا ؟؟؟؟؟؟
      تازه اون احسانی که من میگم خعععععععلی هم حقیقی و مهربون و اصل هستش .
      چون اونم مثل من عاشق برفو بارونه .
      ولی مثل اینکه شما تازه واردی . خیییییلی خوبه که داره تعداد ببین ها دراین سایت زیاد میشه .
      البته ای کاش تعداد ونوسیای ببین بیشتر بشه خخخخ

  15. 15
    احسان says:

    خانم عظیمی درک میکنم شما چه شرایطی داشتید.ولی انصافا صبر و تحمل شما رو اگه من داشتن خیلی بهم خوش میگذشت..کاش اون موقع از شما راهنمایی میگرفتم !! والا به خدا

  16. 16
    احسان says:

    رعد خانم. من خیلی خوب میتونم از روی نوشته به مذکر یا مونث بودن طرف پی ببرم. بعدشم منم برف و بارون دوست دارم. و خیلی خوحالم با شماها آشنا شدم

  17. 17
    لنا says:

    سلام لیلا جونی . امیدوارم زودی خوب بشه حالت. یه اعتراف تلخ اما مجبورم یه جوری خودمو تنبیه کنم. اونقدر تو دوران دانشگاه اطرافیانمو به زحمت انداختم که عذاب وجدان اون روزا شاید یه روزی منو بکشه. خیلی همه خوب بودن .فقط از خدا جونم میخوام با خوبی خودش محبتای خونواده و دوستامو جبران کنه. با خوندن این متن فهمیدم که … تو و انسان های مثل تو لایق بهترین ها هستن.تازه عذاب وجدان اون روزام فراموشم شده بود. بازم این سؤال تکراری و بی جواب… خدا جونم یعنی من خودخواه بودم ؟
    چی بگم که اوج احساسمو نشون بده. تحسین برانگییزین به خدا.

  18. 18
    saeed says:

    با امید به هر چه زودتر سلامتتان را باز یابید در ضمن کمافیال و سابق مطالب بینظیر بود.

  19. 19
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من هم سرفه میکنم و حال خوبی ندارم،تذکرات جالب و بجایی دادی و خاطرات خوبی داری، من دانشجو نبودم ولی چند مورد زندگی شبیه به دانشجویی را تجربه کرده ام، مانند زندگی با چوپانها در بیابان و زندگی مشترک در خوابگاه نابینایان و…!

  20. 20
    مادر بزرگمهر says:

    سلام
    به نکات خوبی اشاره کردین هر چند من از خوابگاه استفاده نکردم ولی وقتی دیدنِ دوستام میرفتم خیلی خوش میگذشت . ی تجربه از خواهرم که در خوابگاه بودن : صبح که بلند میشی اول موهاتو شونه بزن چون با موهای پریشون بری از اتاق بیرون تا مسواک بزنی بقیه ازت می ترسن! فکر میکنم توی خونه برعکس هست .
    خیلی دقیق و مستند نوشته بودین و صد البته کاربردی. سپاس فراوان از شما دوست خوب

    • 20.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام. وای واقعا به نکته ی جالبی اشاره کردین. خصوصا روز هایی که کلاس هم دیر شده باشه واقعا رعایت همه ی این نکته های ریز خیلی مشکله.

  21. 21

    عاااالی بود خانم عظیمی. عاااالی!
    نوشته های شما واقعا چنان منو به فکر میبره که وقتی میذارم‌شون کنار مطالب خودم میگم چرا من اینقدر کاربردی و سطح بالا نمینویسم آیا؟
    واقعا این سایت، با نوشته هایی مث این نوشته هست که گوشکن میشه!
    من دقیقا تجربیات شما در مورد خوابگاه خانوم ها رو در مورد خوابگاه آقایون هم تأیید میکنم ولی هزار برابر شرایط آقایون وحشتناک‌تره.
    مثلا من ی باری دنبال قند میگشتم، وسط اتاق‌مون قند‌دون رو پیدا کردم ولی متأسفانه ی لنگه جوراب هم توش بود.
    این شد که رفتم از سوپری دم خوابگاه، ی پاکت قند خریدم و دیگه اختصاصی خودم گذاشتم توی کمدم. هر وقتی قند میخواستم، از قند های خودم استفاده میکردم و خوب از اون‌جایی که پسرها خعلی شلخته و بی‌دقت تشریف داشتند، همیشه قند‌ها‌شون توسط اتاق های همسایه به سرقت میرفت که دست به دامن من میشدند و منم مقداری از قند‌هام رو میدادم ولی نه همشو!
    حتی ی باری به خاطر فلاکس چایی که موجود نبود، رفیق های از جان عزیزترم قفل کمدم رو وقتی من توی خوابگاه نبودم از جا درآوردند و فلاکس رو استفاده نمودند. خخخ
    البته باهاشون شیش بودم واسه همین ناراحت نشدم ولی میگم در مورد پسرها حتی بعضی وقتها قفل کمد هم چاره‌ساز نیست.
    ی راهی هست اونم اینکه به عنوان ی پسر، ی کوله ی بزرگ بگیری تمام وسایل کمدت رو بریزی توش با خودت همه‌جا ببری! خخخ! ی کاریه اصن نشد!
    بازم مرسی که چه خوب نوشتید و تجربیات رو منتقل کردید و خاطرات منو زنده.

    • 21.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام. وای! عجب تجربه های وحشتناکی دارید. اصلا دیدم به خوابگاه دختران عوض شد. ما خیلی مرتب و منظم بودیم. از لطفتون به نوشته هام هم ممنونم. خط مشی شما برای گوش کن من رو به این جوری نوشتن ترغیب کرد.

  22. 22

    سلام خانم عظیمی.
    خیلی خوب نوشته بودید با ده سال تجربه خوابگاهی بودن نوشته زیبای شما رو تأیید می کنم.
    با مجتبی همراه و هم درد هستم و برای همین هم اتاق تک نفره گرفتم. فقط برای خواب و درس خوندن ازش استفاده می کنم و بقیه اش رو هم پیش دوستان به سر می برم امسال اولین باره که اتاق تکی گرفتم این احساس می کنم خیلی خیلی خوب تجربه ای می باشد.

    • 22.1
      لیلا عظیمی says:

      سلام. خیلی خوبه که اتاق تک نفره گرفتید. این خیلی از مشکلات رو حل می کنه. خوشحالم که شما که تجربه ی زیادی در خوابگاه دارید نوشته ام رو پسندیدید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ five = 9