چند خاطره نابینایی زیبا و در عین حال تأسف بار

سلام به هم محلی های خوب و باحالم! چطورید؟ خوبید؟ خوش میگذره؟ اوضاع خوبه؟…؟
امروز هوس کردم چنتا خاطره نابینایی خوشگل براتون تعریف کنم تا از خنده بترکید. خخخخ.
قبل از اون باید خاطره نابینایی رو تعریف کنم. خاطراتی که به خاطر نابینا بودن ما اتفاق می افتن رو خاطره نابینایی میگن. البته خاطره نابینایی از جهات مختلف تقسیم میشن.
ا: دسته بندی با توجه به احساسی که ما نسبت به اون خاطره داریم. که شامل شاد و غمناک میشه. که بیشتر وقتا هردو با همن ولی ما چون خیلی خوشبینیم، غمناکا رو هم تبدیل به شاد میکنیم.
مثلا وقتی یه نابینا رو  به خاطر نابیناییش استخدام نکنن، براش یه خاطره غمناک به وجود اوردن. ولی اگه یه نابینا بیفته تو جوب، یه خاطره خنده دار براش درست میشه و به اون خاطره نابینایی شاد میگن. اگرچه شاید به نظر بعضیها غمناک بیاد.
ب: یه دسته بندی هم هست که فعلا اسمی براش انتخاب نشده. شما اگه اسم مناسبی به ذهنتون رسید بگید تا بفرستیم برای بررسی. یه وقت اتفاقی که برای یه نابینا، میفته، یه طرفش که اصولا طرف مهم مسأله هست، یه آدمه… خوب چرا ناراحت میشید! یه فرده بینا است. مثل این که طرف به خاطر این که تو نابینایی بهت یه پولی رو بده و بگه برام دعا کن… و یه اتفاقی هست که برای تو پیش میاد و هیچ ربطی به آدما.نه. بیناها نداره. مثل این که تو به جای دستشویی مردونه بری تو دستشویی زنونه. خخخخ.
ج: تقسیمبندی دیگه ای هم با توجه به تعداد نابیناها. مثلا اگه یه نابینا بیفته تو دره خاطره نابینایی فردیه. اگر چنتا نابینا بیفتن، خاطره نابینایی جمعیه.
با توجه به این تقسیمبندی، افتادن یه نابینا تو جوب، خاطره نابینایی فردی شاده.
حالا من میخوام چنتا خاطره نابینایی تعریف کنم و شما هم باید نوع خاطره رو بگید، تا ببینم یاد گرفتید یا نه.
چن ماه پیش بود که داشتم میومدم خونه. چنتا از راننده تاکسیهای خراسون منو میشناسن. یکیشون منو سوار یه تاکسی کرد و به راننده گفت: دردار پیادش کن! نابیناست. اشتباهی نبریش توپخونه. همون لحظه تا فهمید من متوجه شدم، گفت: چشاش نمیبینه.
یادمه یه بار با انجمن بوووغ رفته بودیم شیراز، برگشتنا برامون کلی خاطره نابینایی درست شد.
یکیش این بود که مسوول اردو تکلیف کوپه بچهها رو روشن نکرده بود و ۵-۶ تا از بچهها رفته بودن تو یه کوپه و بعد از چند دقیقه تعدادی آدم اومدن و دیدن که بلای عجیبی سرشون اومده و تعدادی نابینا تو کوپه شونن. بعد با اضطراب تو راهرو میگشتن که اتفاقا یکی از بچهها که یه مقدار بینایی داشت یکی از اونا رو میبینه که شاکین و بهش میگه: خانم خودتونو ناراحت نکنید! درست میشه.
اون خانمم با ناراحتی تموم میگه: چیچی رو درست میشه. همه شون نابینا هستن. خخخخخخ
یه بارم ده بیستاشون تو یه کوپه جمع شده و میزدند و میرقصیدند. عده ای آدم بغل کوپه وایساده بودن و با حیرت به رفتار اونا نگاه میکردن. سؤالای عجیبی به ذهنشون میرسه و چنتاشو میپرسن: شما همه تون باهم یهوویی نابینا شدید؟ … شما یه جا زندگی میکنید؟…!
یعنی مثلا مثل گله داشتیم با هم میرفتیم و بر اثر یه حادثه نابینا میشیم و از اونجایی که تو خونه رامون نمیدن، میریم تو یه آخور. نه ببخشید، تو یه اتاقی چیزی دسته جمعی زندگی میکنیم تا بمیریم.
یادمه شیرازم که بودیم، تعدادیمون نشسته بودیم تو چمن و مأمور اومد و گفت: بلند شین. یه بووغ به مأمور میگه: نابینان! اونم میگه: خوب نابینا باشن، دلیل نمیشه. و اونم با تعجب به مإموره نگاه میکنه و ناچار ما رو از چمن خارج میکنه. براش عجیب بوده که یه نفر انقدر برخورد عادلانه ای داشته.
خوب بسه تونه. شما هم خاطرات تونو بگید تا بخونیم و بخندیم.
اینجا است که فرمودم: با هم به هم بخندیم. خدا نگهدار همه تون.

یکی از شما

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.