چند خاطره نابینایی زیبا و در عین حال تأسف بار

سلام به هم محلی های خوب و باحالم! چطورید؟ خوبید؟ خوش میگذره؟ اوضاع خوبه؟…؟
امروز هوس کردم چنتا خاطره نابینایی خوشگل براتون تعریف کنم تا از خنده بترکید. خخخخ.
قبل از اون باید خاطره نابینایی رو تعریف کنم. خاطراتی که به خاطر نابینا بودن ما اتفاق می افتن رو خاطره نابینایی میگن. البته خاطره نابینایی از جهات مختلف تقسیم میشن.
ا: دسته بندی با توجه به احساسی که ما نسبت به اون خاطره داریم. که شامل شاد و غمناک میشه. که بیشتر وقتا هردو با همن ولی ما چون خیلی خوشبینیم، غمناکا رو هم تبدیل به شاد میکنیم.
مثلا وقتی یه نابینا رو  به خاطر نابیناییش استخدام نکنن، براش یه خاطره غمناک به وجود اوردن. ولی اگه یه نابینا بیفته تو جوب، یه خاطره خنده دار براش درست میشه و به اون خاطره نابینایی شاد میگن. اگرچه شاید به نظر بعضیها غمناک بیاد.
ب: یه دسته بندی هم هست که فعلا اسمی براش انتخاب نشده. شما اگه اسم مناسبی به ذهنتون رسید بگید تا بفرستیم برای بررسی. یه وقت اتفاقی که برای یه نابینا، میفته، یه طرفش که اصولا طرف مهم مسأله هست، یه آدمه… خوب چرا ناراحت میشید! یه فرده بینا است. مثل این که طرف به خاطر این که تو نابینایی بهت یه پولی رو بده و بگه برام دعا کن… و یه اتفاقی هست که برای تو پیش میاد و هیچ ربطی به آدما.نه. بیناها نداره. مثل این که تو به جای دستشویی مردونه بری تو دستشویی زنونه. خخخخ.
ج: تقسیمبندی دیگه ای هم با توجه به تعداد نابیناها. مثلا اگه یه نابینا بیفته تو دره خاطره نابینایی فردیه. اگر چنتا نابینا بیفتن، خاطره نابینایی جمعیه.
با توجه به این تقسیمبندی، افتادن یه نابینا تو جوب، خاطره نابینایی فردی شاده.
حالا من میخوام چنتا خاطره نابینایی تعریف کنم و شما هم باید نوع خاطره رو بگید، تا ببینم یاد گرفتید یا نه.
چن ماه پیش بود که داشتم میومدم خونه. چنتا از راننده تاکسیهای خراسون منو میشناسن. یکیشون منو سوار یه تاکسی کرد و به راننده گفت: دردار پیادش کن! نابیناست. اشتباهی نبریش توپخونه. همون لحظه تا فهمید من متوجه شدم، گفت: چشاش نمیبینه.
یادمه یه بار با انجمن بوووغ رفته بودیم شیراز، برگشتنا برامون کلی خاطره نابینایی درست شد.
یکیش این بود که مسوول اردو تکلیف کوپه بچهها رو روشن نکرده بود و ۵-۶ تا از بچهها رفته بودن تو یه کوپه و بعد از چند دقیقه تعدادی آدم اومدن و دیدن که بلای عجیبی سرشون اومده و تعدادی نابینا تو کوپه شونن. بعد با اضطراب تو راهرو میگشتن که اتفاقا یکی از بچهها که یه مقدار بینایی داشت یکی از اونا رو میبینه که شاکین و بهش میگه: خانم خودتونو ناراحت نکنید! درست میشه.
اون خانمم با ناراحتی تموم میگه: چیچی رو درست میشه. همه شون نابینا هستن. خخخخخخ
یه بارم ده بیستاشون تو یه کوپه جمع شده و میزدند و میرقصیدند. عده ای آدم بغل کوپه وایساده بودن و با حیرت به رفتار اونا نگاه میکردن. سؤالای عجیبی به ذهنشون میرسه و چنتاشو میپرسن: شما همه تون باهم یهوویی نابینا شدید؟ … شما یه جا زندگی میکنید؟…!
یعنی مثلا مثل گله داشتیم با هم میرفتیم و بر اثر یه حادثه نابینا میشیم و از اونجایی که تو خونه رامون نمیدن، میریم تو یه آخور. نه ببخشید، تو یه اتاقی چیزی دسته جمعی زندگی میکنیم تا بمیریم.
یادمه شیرازم که بودیم، تعدادیمون نشسته بودیم تو چمن و مأمور اومد و گفت: بلند شین. یه بووغ به مأمور میگه: نابینان! اونم میگه: خوب نابینا باشن، دلیل نمیشه. و اونم با تعجب به مإموره نگاه میکنه و ناچار ما رو از چمن خارج میکنه. براش عجیب بوده که یه نفر انقدر برخورد عادلانه ای داشته.
خوب بسه تونه. شما هم خاطرات تونو بگید تا بخونیم و بخندیم.
اینجا است که فرمودم: با هم به هم بخندیم. خدا نگهدار همه تون.

یکی از شما

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

54 پاسخ به چند خاطره نابینایی زیبا و در عین حال تأسف بار

  1. 1
    saeed says:

    یکی از ما سلام با حال نبود دروغ چرا.

  2. 2
    بی ادعا بی ادعاalikarimi says:

    درود به آقا عباس
    آقا مخلصیم ما به جون تو عالی بود جدی میگم
    کلی حال کردیم
    یادمه رفته بودیم بانک پول در بیاریم
    یه بنده خدایی اومدو گفت آقا این اینجا چه میکنه
    یکی مواظبش باشه زمین نخوره
    بعد به من گفت صبر کن تا نوبتم بشه پول میگیرم بهت میدم
    چون من جلو اون بودم وقتی پولامو گرفتم بهش گفتم
    من زودتر نوبتم شد حالا چه قدر میخوای تا بهت بدم
    بعله اینجوریاست دیگه

  3. 3
    فرامرز خسروی says:

    حقیقتش من بغضم گرفت تا خنده . اون واژه کوری رو هم بردار که اگه غیر کور اومد نگه بقول مجتبی کور علا کور شده . پیشنهاد میکنم یه کلاس انشا حاج فری هم بری بد نمیشه ما هم چند تا خاطره بازی میکنیم اگه خدا قبول کنه :
    یبار کسی خونه نبود الپته همیشه نیست خلاصه رفتیم چای بریزیم بخوریم ریختیم بعد دنبال قندون گشتیم . یه حسی بهم میگفت گشتم نبود نگرد نیست : منم بهش میگفتم تو یکی خفه شو : در حال لمس کردن اشیا و ظروف بودم که به یه چیز گرد یچی تو مایه های قندون با پیاله بود که یافتم دست انداختم توش دیدم یه چی شبیه قند هست که دست انداز زیاد داره گفتم خود قند هست تا لیوان رو گذاشتم روی لبم چای رو فرت کردم و اومدم قند رو بزارم تو دهنم یهو نزدیکای دهنم بود که دیدم یه چی حالت نیم دایره هست . دیدم دندون های مصنوعی مادر محترمم هست که رفته بود بیرون خرید زودی بیاد دندون هاش رو جا گذاشته بود که وقتی اومد خونهه واسش عابرو نزاشتم .
    بعدی رفتیم بیرون با انجمن رفیقم نیم سوز بود یعنی کم بینا رفتیم تاریک خونه یا شهرک اندیشه بعد اومدیم بیایم اردوگاه از سمت سرویس که یهو دستم توی دستش قلاب بود یه لحظه دستش رو بی خیال شدم در حین راه رفتن ولی راهم رو آروم آروم ادامه دادم که عطر بزنم بوی چی چی ندم عطر که زدم اومدم دستم رو دوباره قلاب کنم بریم یهو دیدم یه دستای نرمی و کوچیکی دور دستام حلقه زدن یه شیش هفت قدمی هم مسیر شدیم که یهو رفیقم اومد سریع دستام رو کشید گفت دست دختر مردم رو قلاب کرده بودی و دختره بنده خدا داشت همینجوری بهت زول زده بود و نگات میکرد و باهات راه میومد ولی طفلی لام تا کام حرف نزد خدا این چشای پاک رو از ما نگیره
    یباری هم با یکی از بچه های چپل چلاق بودم که اونم تفادص کرده و مثل ویبره یازده دو صفر میلرزه از میدون محله که پیاده شدیم الپته نه این محله محله خودمون یهو رفیقم گفت یه دختره داره نگات میکنه ماهم با چش دل زیارت داشتیم خلاصه از شانس ما هم مسیر شد سر ظهر هم بود خر پر نمیزد توی کوچه ها ما هم تا تونستیم تیکه بارونش کردیم و سو میکشیدیم واسه دلقک بازی حالا این رفیق ما هم کل خانواده ما رو میشناسه یعنی با هم نداریم سر سفره هم میشینیم خلاصه دختره میرفت ما هم میرفتیم بعد احساس خطر کردم دیدم بله کم کم سر از خونه ما در اورد یهو گفتم رضا نکنه ….. گفت نه بابا من آبجی رو میشناسم مامان رو هم میشناسم گفت شاید همسایه پایین جدید دارین یا مهموناشون هستن : خلاصه فرداش خواهرم اومد گفت خاک تو سرت واسم عابرو نزاشتی اون دوست من بوده : ولی در کل خدا این دوست های خواهر ها رو از ما نگیره : خدا به داداشاشون ببخشه : بازم گفتم خدا این چشای پاک رو از ما نگیره
    یبار هم با انجمن رفتیم مشهد توی اطاقمون هم یه پسره ویلچری بود رفتیم حرم بعد رفتیم شهرک اندیشه اومدیم که از پله های دستی که نه پله های برقی بیایم بالا ویلچری میگفت نه میترسم گفتیم بیا بابا سنیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من خلاصه سوار بر پله برقی سفید اسب رویا ها کردیم ولی یادمون رفت جا پایی رو بدیم بالا نوکش رو به پایین بود خلاصه رسید قسمت حساسش که باید لنگامون رو بر میداشتیم یهو گیره این بد بخت رفت زیر همون یارو ماسماسک یهو بنده خدا کله کرد یعنی اون رفت اون زیر ویلچر از جاش بلند شد با صورت رفت توی زمین ما هم چون پشتش بودیم به ترتیب الفبا افتادیم روی هم اگه خدا قبول کنه بنده خدا یه اروده ای میکشید ما داشتیم میخندییدم ملت داشتن نچ نچ میکردن
    تازگی ها هم رفته بودم حمام بعد دیدی که درپوش واسه دریچه فاضلاب یا سوراخ حمام داره لمسی کردم دیدم نه نیست محافظ دریچه نیست گفتم ما که شانس نداریم یهو دیدی روشور یا صابون یا سنگ پا رفت گیر کرد دیگه اینجا استخر وا نشه خلاصه گشتم پیدا کردم گذاشتم در دریچه یه یه ربعی که داشتم از آب استفاده میکردم دیدم تا نا کجا آباد آب جمع شده نگو اشتباهی در شامپو گوشه حموم بوده چون گرد بوده فکر کردم دریچه بوده خلاصه شانس اورده بودم که فقط جلوی دریچه رو گرفته بوده آب نمیرفته اگه داخل سوراخ میرفت که دیگه هیچی الپته این خاطره بیشتر جنبه آموزش و پرورشی داره تا طنز
    داستان زیاده ولی عجل مهلت نمیده .
    در کل این بود انشای من

    • 3.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام فری جون! آخه پسرم! چه فرقی داره که بمون بگن کور یا نابینا یا روشندل. خوبی کور اینه که صادقانه است. مشکل اینه که اونا که تو رومون بمون میگن روشندل. پیش خودشون میگن کور.
      خخخخخ اگه عادت کنی چای تلخ بخوری، چنین اتفاقی نمی افته. اگرم چایی نخوری دیگه بهتر میشه.
      یعنی تو نمیدونستی که …! آرِِِ!
      فقط بگم که معلومه که چشمت پاکه. چون نمیبینه. خخخخخ باید دلت پاک باشه که البته اونم تا جایی که من میدونم، پاکه.
      بهله! خندیدن به درد مردم کیف داره نه!
      آره موافقم. این آخری، آموزشی بود.
      فری انشا رو چون بد آموزی داشت. شدی ۱۵ ولی خنده دار بود. دمت گرم که موجب شادی مردم شدی.

  4. 4
    آرتیمان says:

    درود بر تو آخ که بعضی از خاطرات چه قدر آدم را هم زمان به گریه و خنده وامیدارن چند وقت پیش داشتم عصا زنون میرفتم یه پیرمرد یه نگاه به من انداخت و گفت خدایا من و این نابینا دیگه به چه درد تو میخوریم که ما را زنده نگهداشتی نکته جالب اینجاست که من ۳۵ سال دارم و اون پیرمرد شیرین ۹۰ سال را داشت. بچه که بودم یه بزغاله داشتم وقتی بزرگتر شد دقیقا متوجه شده بود که من نابینا هستم چون وقتی دنبالش میگذاشتم تا بگیرمش یه مسافتی را که میدوید می ایستاد بعد من که از کنارش رد میشدم از جهت مخالف فرار میکرد
    توی همون زمان یه بار داشتم توی حیاط صبحانه میخوردم متوجه شدم یک نفر دیگه هم اون طرف سفره داره غذا میخوره خیال کردم داداشم هست شروع کردم باهاش حرف زدن بعد که دیدم چیز نمیگه اعضای خانواده را یکی یکی صدا زدم بازم جواب نداد دست بردم ببینم کیه که جواب نمیده یه دفعه دوتا شاخ اومد توی دستم نگو از اون وقت تا حالا با اون بزغاله همصحبت و همسفره بودم
    یه بار هم که داشتم تنهایی توی کوچه میرفتم به یه گاو سلام کردم آخه توی روستا همه به همدیگه سلام میکنن منم که صدای پا شنیدم فکر کردم آدم هست بهش سلام دادم وقتی جوابی نیومد گفتم این چه قدر بی ادب بود تا این که خودش با صدای زیبایش خودش را به من شناساند
    ادامه داره

    • 4.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام آرتیمان!
      خاطره اولت که تأسفبار بود. ولی خاطراتی که با اون بزغاله باهوش داشتی، خیلی جالب انگیزناکوارگونه بود. راستش لذت بردم و متحیر شدم. جالبترین و خنده دارترین خاطراتی بود که تو عمر نابیناییم شنیدم. خخخخ.خخخخخ.خخخخخ.
      خوب اون گاو محترم بهت جواب داده. فقط یه کم دیر.
      نتیجه میگیریم که باید بیشتر دقت کنی که خوردن و راه رفتن و همه چی آدما و حیوانات عزیز رو از هم تشخیص بدی. تازه خدا میدونه که چند بار اون بزغاله محترم تو یه ظرف باهات غذا خورده. خخخخخ

  5. 5
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! راستی کوری یه نویسنده ی خارجی است که تو خاطراتشو کپی کردی و اینجا گذاشتی! خخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  6. 6
    احسان says:

    سلام و صبح همه بخیر و شادی.من واقعا بابت این لحن و طرز برخورد بعضی ادما واقعا متاسفم و معذرت میخوام… ببخشید.به این رفتارها میگن فقر فرهنگی…..

    • 6.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام احسان! یه جورایی باهات موافقم. ولی از طرفی به این افراد با اطلاعرسانی مناسب میشه فهموند. ولی خیلی از آدمهای بینا اینطوری برخورد میکنن. ما اینقدر عادت کردیم که بهشون میخندیم. ولی همونطور که گفتم، میتونیم با رفتارهای به جامون بهشون بفهمونیم که ما هم میتونیم مثل افراد عادی زندگی کنیم. دوست دارم که تو به عنوان یک بینا نگاه خودتو به نابیناها برامون بگی. این که صادقانه حرفتو بزنی برای ما مهم و تأیین کننده است. ممنون

  7. 7
    فرشته نرگسی says:

    سلام,خاطراتتون هم غمگین بودن هم شاد!
    اگه با من همچین برخوردهایی بشه خیلی ناراحت میشم!
    چند روز پیش یه آقایی اومد محل کارم گفت میشه واسم این برگه رو فتو بگیری؟ تا دید من نابینام شروع کرد به نچ نچ کردن! خخخ منم همچین بد بد بهش نگاه کردم و گفتم حاجاقا چی شده؟ مشکلی پیش اومده نچ نچ میکنین؟ گفت ایشالا خدا شفات بده دخترم,میخواستم خرخرشو بجوم و بهش بگم ایشالا خدا یه عقلی هم به تو بده!

    • 7.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام. بله. . هم باید به طرف حالی کرد که ما هم آدمیم و میتونیم مثل آدمای دیگه زندگی کنیم. هم سعی کنیم، خیلی به روی خودمون نیاریم. این مشکلات همیشه هست. هر کارش کنیم بازم هست. اونا هم خیلی مقصر نیستن. یکی ماییم که باید فرهنگسازیم و یکی دیگه هم ما و یکی مسؤولین مربوطه. خاطره شما هم غمگین بود. ولی میشه خندید به اون آقا. بعد هم کارو یه طوری مرتب و سریع انجام بدیم که مایه تعجب اونا بشه و خیلی کارای دیگه. مثلا کار علی کریمی خیلی جالب بود. خخخخخخ خوب بهش میگفتی.

  8. 8
    لنا says:

    سلام. خاطراتتون اولش حالمو گرفت ولی چون لحن تعریف کردنش باحال بود و از دید یه آدم با ظرفیت و با اعتماد به نفس بالا تعریف شده بود واسه اولین بار خنده ام گرفت. خیییییلی خوب بود. آره به خدا . خدا اونا رم شفا بده مگه چی میشه. ما دعای خیرمون همیشه بدرقه آدمای به ظاهر سالمه. ولی خودمونیم حالا من بودم اونقدر گریه میکردم تا چشام از حدقه دربیاد. خیلی بده آدم زیادی احساسی باشه. همیشه شاد شاد شاد و خنده و خنده و خندوووون باشید.

    • 8.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام لنا خانم! ای لطف شما است.
      متأسفانه این واقعیتهای تلخ در جای جای زندگیمون هست. اگه با ظرفیت نباشی و اعتماد به نفس بالا نداشته باشی، مجبوری گوشه خونه بشینی و تا ابد نونخور دیگران باشی. بدون این که بهشون کمکی بکنی. منظورم اینه که این مسایل تو خانواده خودمونم کم و بیش هست و باید بهش خندید و باهاش جنگید.
      بله. خدا ان شا الله شفاشون بده. خخخخخ ممنون

  9. 9
    احسان says:

    آقا یا خانم یکی از شما که امیدوارم متوجه بشم !! من اگه بگم شاید فکر کنی شعار میدم… ولی صادقانه میحرفم بدون قسم خوردن. ببین دوست من. دنیای نابیناها به نظرم خیلی قشنگ تره. واسه اینکه توش صداقت موج میزنه.. شما باطن انسان هارو میبینید ولی ما ظاهر . درک و نگرش شما ها خیلی عمیق تره.. من خودم سال هاست داره درباره نابیناها تحقیق میکنم. تمام سایت ها و مطالب رو خودنم حتی روزنامه ایران سپید روو به این باور رسیدم بودن در کنار شما واسه منه بینا خیلی شیرین تره. .. دوست من باور کن شماها بهترین هستید.. اگه حرفام ناقص یا نا مفهوم بود بگوو تا روشن تر بحرفم

    • 9.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      دوباره سلام احسان. من عباس یگانم. حاضر نیستم بپذیرم. ولی تا حدودی واقعیت داره. البته بیشتر درباره بچههای این سایته. ولیباید ببینی چقدر بچهها رو میشناسی؟ تا کجا باشون ارطبات داشتی؟ نابینای کثیفم داریم. در ظاهر خوبن ولی وقتی بهشون نزدیک بشی، میفهمی که اگر بیشتر نابیناها به قول تو باطنو میبینن و صداقت دارن مثل بقیه آدمها بینشون آدمای کثیف و بدذات هم هست. اگه دوست داشتی اسکایپ منو داشته باش تا با هم صحبت کنیم.

    • 9.2
      یکی از شما یکی از شما says:

      این کهباطو میبینیم همونطور که گفتم غیر منطقی و غیر واقعیه. ولی این که درک بهتریداریم. در مورد نابیناهای مطلق یه جورایی درسته. اونا به شکل خاصی دنیای اطرافو میشناسن که من نیمه بینا هم حیرت میکنم. ولی این از پاکی و خوبی و صداقت و از این حرفا نیست. این که ماقدرت بیناییمونو از دست میدیم، ناگذیر از راههای دیگه ای محیط اطرافو میشناسیم. به عبارت دیگه، خدا قدرت دیگه ای برای شناخت به ما میده که افراد عادی اون قدرتو ندارن. من خیلی دوست دارم با تو بیشتر آشنا بشم.

  10. 10
    پریسا says:

    سلام.
    آی وای وای وای واااای مردم از خنده!
    این۱هووی نابینا شدن و توضیح و توصیفت خیییلی با حال بود یکی از ما.
    آخ فری! خدا بگم چیکارت کنه عصر جمعه ای عجب نفس بریدم از خنده! از دست تو!
    جدی از این اتفاق ها زیاده. واسه من هم خیلی پیش اومده. من دیگه دلگیر نمیشم. می خندم و دل طرف از غصه ندیدن من می ترکه وقتی می بینه می خندم و میگم بیخیال. زیاد هم بد نیست. بعدش یا آه می کشه یا گریه می کنه یا از غصه منگ و مات میشه میره.
    خداییش تقصیر اون ها نیست. مگه چندتا نابینا توی عمرشون دیدن؟ مگه چه اندازه از ما می دونن؟ بچه ها وظیفه ما سنگینه. خیلی سنگین. باید زیاد سعی کنیم تا آگاه بشن و شاید این راه خیلی طولانی باشه ولی بلاخره نتیجه میده.
    کار علی توی بانک هم خیلی جالب بود. اگر من بودم لبخند هم چاشنیش می کردم. امیدوارم شما هم به اون بنده خدا اخم نکرده باشی علی.
    شاد باشید بینا ها و نابینا های محله.

    • 10.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام پریسا! خدا را شکر که تو خندیدی. بیشتر بچهها که تأسف میخوردن.
      آفرین منم دقیقا همینو میخواستم بگم. این بندههای خدا کورندیدن. اَی بابا نمیتونم با ادب باشم. نابینا ندیدن. متأسفانه باید بگم که انقدر نابینای گوشه نشین و دست و پا چلفتی و از زیر کار دررو هم هست که اگه دوتا نابینا ببینن صد در صد یکیشون این شکلیه. پس به همچین نتیجه ای میرسن و نوع عکس العمل ما میتونه به نگاه ما جهت بده. بله. وظیفه سنگینی داریم. باید از راههای مختلف خودمونو اثبات کنیم. کاش یه نفر بلند شه و یه سایت بزنه و فقط مطالبی رو که توانایی نابیناها رو نشون میده منتشر کنه. ممنون از نظر جالب و مفیدت.

  11. 11
    سجاد نبی لو says:

    سلام حالا که خاطره میگیم تا بخندیم آقا یکی هم ما بگیم از فنی و حرفه ای با چهار نفر کور از کلاس کامپیوتر داشتیم می اومدیم تا سر مسیری از هم جدا شیم بریم خونمون که یک پیر مردی به ما رسید و نچنچنچ گفتیم چی شده گفت هیچی هی هی هی یکی از بچه ها گفت حاج آقا شما که وضعت از ما بدتره چرا نچنچنچ می کنی گفت همین طوری چطوری میخواهید برید اون طرف خیابون که یکی از بچه ها گفت بچه ها برش داریم ببریم اون ور که تایید شد با عصاش و و فحش شنان که نثار ما میکرد بردیمش اون ور و ولش کردیم گفتیم حاج آقا این طوری و کلی به خودمون و کارمون و عکس العل این پیرمرد خندیدیم که الان هم که دارم می نویسم خندم گرفته فقط بگم خیابون خلوت بود ها

  12. 12
    مظاهری says:

    یا خدا, کاش یادم نمیومد, هرچند کلی خندیدم قبلا ولی خب واقعا یه جورین, هنوز به ماه نکشیده … واااییی, سوار اتوبوس شدم,من نمیدونم اون خانمه چرااا سلاام کرد, با کلیی احوال پرسیی, اصلا چرا با من نبود آخه, ای خدااا, هیچی با مبایلش بود, حالا خوبه من مثل خودش که بلند حرف میزد بلند جوابشو ندادم, ولی خودم رو که نمیتونم گول بزنم حد اقلش ۴ ۵ نفر سوتیمو فهمیدن, بعدشم شیکو مجلسی رفتم نشستم, یعنی دلم میخواست یه چشدار رو پیدا میکردم اون موقع, عکس العملها رو برام توضیح میداد

    • 12.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام خانم مظاهری! چه احمیتی داره که عکس العمل دیگران چیه؟ به نظر من این یه اتفاق ساده است که واسه خیلی از نابیناها اتفاق می افته و چه بسا برای افراد عادی هم پیش بیاد. بعد از این همه تجربه تلخ عجیبه که این مسأله ساده این قدر براتون ناراحت کننده است.

  13. 13
    احسان says:

    سلام عباس جون. خوشبختم از آشنایی با شما. حتما با کمال میل. اسم اسکایپ من ehsan.akbari666هست. در خدمتتم. و خوشحال میشم

  14. 14
    مظاهری says:

    این یکی هم هنوز یه ماه هم ازش نگذشته, دست اوله خخخ, راستش راننده های خیابون ما خعلی با حالن مثلا اگه یه جایی شلوغ باشه و حوصله مسیر رو نداشته باشن مسیر رو به سلیقه ی خودشون تغییر میدن, من یه جایی باید میرفتم که اون راننده نپیچیده بود تو اون خیابون, ایستگاه آخر همه پیاده شدن و من نیز هم, بعدش رفتم جلو که مثلا بگم منم زبون دارم گفتم آقای راننده چرا نپیچیدین تو خیابون تختی و یه کم از همین حرفا, بعد دیدم کسی جواب نمیده, گفتم خب خوبه کسی نبود که سوتی دادم و با صندلی ها حرف زدم, یه دفعه دیدم راننده فرتی درو بستو رفت, خخخ, یعنی چییی, داشته حرفای منو گوش می داده و اهمیت نمیداده, خیلیه ها, آدم دور از جون شماها اینقدر بی شعور,

    • 14.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      شاید بیرون بوده و بعدا اومده سوار شده و درو بسته. اینجور جاها سعی کن تا جایی که راه داره فکر مثبت کنی. خخخخخ
      ولی به هر حال این مشکلات هست. این یکی خیلی تأسفباره

  15. 15
    سمانه says:

    سلام دوستان.
    خیلی خندیدم، مخصوصا از دست آقای خسروی، مرسی.
    وای زهره جون، سر همین قضیه سلام علیک کردن منم کلی مشکل دارم.
    من مدرس دانشگاهم، وقتی میرم تو کلی آدم از جلوم که رد میشن سلام میدن، ولی شک می‌کنم که با منن یا مثلا با دوستاشون! خیلی بغرنجه خب!

    • 15.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام سمانه! آره. با هم خندیدیم و گریه کردیم.
      در مورد سلام دیگران هم فکر کنم، با دقت به جهت صدا تا حدودی میشه تشخیص داد که با ما بودن یا دیگری. البته من یه عادت بدی دارم و اونم اینکه تا مطمئن نشم طرف با منه، جواب نمیدم. ولی به نظر من با توجه به مشکلات متعددی که داریم، این مسأله خیلی مشکل نیست و میشه باش کنار اومد.
      راستش برای من عجیبه که این مسأله براتون نگران کننده است. مخصوصا تو.

  16. 16
    saeed says:

    با سلام به یکی از ما خیلی خیلی خاطرات بچه ها با حال بود ببخشید که خیلی زود و با عجله نظر دادم.

  17. 17
    سیتا says:

    خخخخخخخخ
    بابا خیلی باهال بودن
    کلی خندیدم خصوصا به خاطرات آرتیمان با بز قاله خان ها

  18. 18
    مرتضي says:

    با سلام خدمت شما دوستان عزیز
    یه خاطره دارم نمی دونم بگم نگم
    ولی میگم دیگه
    من وقتی مطلق شدم دیگه نمی تونم تشخیص بدم که مثلا جلوم کسی هست یا نه
    آقا یه بار ما عصا رو گرفتیم و رفتیم بیرون
    خیابون و کوچه ها هم که عین کف دست بلد بودیم و تقریبا هم خلوت بود
    خلاصه من جلو می رفتم و عصا رو هم می کشیدم به زمین
    چشمتون روز بد نبینه یه دفعه ای خوردم به یه خانم اونم تو دستش کلی بسته های سبزی بود
    خلاصه هردوتامون با بسته های سبزی نقش زمین شدیم و سریع خودم رو جمع و جور کردم و الفراااار
    از خجالت نمی دونستم چی کار کنم خخخخ
    با تشکر خدا نگهدار

  19. 19
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! نابینای شوخ طبع یا پررو؟! یادش بخیر سال ۱۳۸۷ گروهی نابینا با خانواده از نجف آباد با قطار به مشهد میرفتیم، چند نابینا در یه کوپه جمع شده بودند و از هر دری سخنی میراندند که من وارد شدم و گفتم: لاف در قریبی و… نابینایی بالای شصت سال سن داشت بلافاصله مصرع دوم شعر را خواند: لاف در قریبی و گوز در بازار مسگران، مسئول نابینایان نجف آباد با تعجب گفت: تو دیگه چرا؟ وی پاسخ داد قافیه جور بود منم تکمیلش کردم: کوپه پکید از خنده!

  20. 20
    فاطمه هاشمی says:

    سلام به همه. خیلی خاطراتتون با حال بود. ولی من میخوام یه چیزی بگم. شاید خیلی بد باشه شاید هم معمولی: آقا یه روز داشتم از یه همایشی میرفتم سمت خونه عصام هم دستم بود تو اتبوس نشسته بودم. داشتم با بادی که به صورتم میخورد حال میکردم که یک دفعه یه دستی رو کشیدند روی سرم و گفتند نازی خدا شفات بده. منو میگی نمیدونستم چی بگم یه لحظه موندم. نمیدونستم برای چی باید خدا شفام بده با اینکه خیلی سخته نابینایی و اینکه روز به روز بیناییت کم بشه اما چه کنیم که همینه و راهی براش نیست.

    • 20.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام به خانم هاشمی! نمیدونم چی بگم! من هم بودم عذیت میشدم و میموندم چی بگم. ولی میدونید: ما تو این دنیا بزرگ شدیم و زندگی کردیم. منظورم نابیناییه. شاید به یه… چمیدونم به هر آدم مریضی. ولی نمیشه انکار کرد که شکلش بد بوده ولی شاید اگه ما هم از بیرون نگاه کنیم، چنین رفتاری نشون بدیم.

    • 20.2
      یکی از شما یکی از شما says:

      خواستم بگم که این آرزو رو میشه برای هر بیماری کرد ولی ما انقدر به نابینایی عادت کردیم که قبول نداریم که مریضیه البته همونطور که گفتم نوع عکس العملش زشت بود

  21. 21
    احسان says:

    فاطمه خانم سلام.حرفاتون رو خوندم و به عنوان یه بینا واقعا خجالت کشیدم.. من معذرت میخوام که رفتا ما با امثال شما خوب نیست. فقر فرهنگی داره بیداد میکنه توی جامعه.
    من امروز توی محل کارم یکی از دوستام یه جوکی گفت دریاره نابیناها که من واقعا ناراحت شدم.درسته به روم نیوردم. ولی للمتاسف شدم از این طرز تفکر…. من خجالت میشکم در مقاب این رفتارهاااا.ه

    • 21.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      احسان جان تو آدم سالمی هستی و نابیناها رو میشناسی. ولی فقط اینو بدون که ما این قدر از این مشکلات برامون پیش اومده که الان بهش میخندیم. اگرچه تأسفباره.

  22. 22
    مهدیه says:

    سلام خیلییی باحال بود مخثوثا خاطرات آقای فرامرز خخخخ پله برقیش عالی بود وااای خدا چند روز پیش یکی بهم گفت خدا شفات بده دخترم منم با خنده زیاد گفتم مرسی از لطف شما خوب بیچاره داره دعا میکن چرا عصبانی بشم خدا بزرگ شاید دعاش مستجاب شد یک جمله ای خیلییی من رو عصبی میکن که تو تلوزیون هم زیاد شنیدمش وقتی یک آدم خیلی بد رو میبینن میگن من اگر یک دختر کچل و کور هم داشتم به این نمیدادمش به خدا دوست دارم برم به این نویسنده های محترم بگم این جمله رو تو رو خدا ننویسین آخه فرهنگ ما ایرانی ها این هست اون وقت شما چی از مردم عادی توقع دارید فرشته جون و لنا خانم گلم چرا ناراحت میشید به خدا بیناها قصد ناراحت کردن ما رو ندارن فقط دل شون میسوزه همین و بس یکی از دوستام یک بار تو یک محمونی که با هم بودیم میوه براش تعارف کردن هنوز هندوانه نیآورده بودن این دوستم خیال کرد اینا هندوانه هستن آقا چنگال رو فرو کرد تو انگورا خخخ خخخ کلی خندیدیم ما با دوستام جمع میشیم دور هم از خاطرات کلی میگیم و میخندیم یک بار تو پارک بودیم بسکه خندیدیم یک خانواده کنار ما نشسته بودن گفتن خوش به حال اینا چقدر شادن کسی نبود بگه از دل شون خبر ندارین خخخ آقای یگانه حق با شماست بعضی از نابیناها آبروی آدم رو میبرن یک روز رفتم پیش دوستم که خبرش بچه به دنیا آورده بود مامانش گفت برات میوه پوست بگیرم من با اینکه فقط دوازده سالم یا کمتر بود با تعجب گفتم نه اون وقت شاکی میشه که چرا شوهرم ولم کرده رفته آخه کسی نیست بگه بدبخت به چه امیدی بمونه بعضی از نابیناها وقتی آدم رو میبینن کلا لمس میکنن این حرفم مربوط به دخترها هست نمیدونم پسرها هم این مشکل رو دارن یا نه خیلی بد یا بعضی آقایون که کمبینا هستن یا نیم بینا وقتی با یکی حرف میزنن سرشون میاد تو دماغ آدم من نمیدونم این چه کاری هست شما بگید راستی آقا احسان خوش اومدین به محله ی صمیمی ما امیدوارم بهتون خوش بگذره ببخشید که طولانی شد موفق باشید

    • 22.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام مهدیه خانم! چقدر سنگدلی! خخخخ.
      آفرین. معلومه واقعبینی. خخخخ
      دختر کچل و چلاق و کور خخخخخخخخخخ خخخخخ چه موجودی بشه اون!
      .
      .
      .
      ولی از شوخی گذشته، این یه واقعیت زهر آلوده. فکری که قرنها بین مردم بوده و هنوز وجود داره.
      خندیدن آخرین و در حال حاضر تنها راه مقابله با این رفتارها است. هزار تا همایش ممایش به این مناسبت برگذار شده و هیچ… تازه مگه دلمون شاد نیست! دلمون شاده چون با وجود این مشکلات و مشکلات بزرگتر تونستیم به موفقیتهای بزرگ برسیم.
      بله. متأسفانه این موجوداتم در کنار ما هستن و کارو خراب میکنن ولی با آموزش میشه خیلی اوضاعو بهتر کرد. که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
      البته شاید این لمس کردن تو یه موقعیت خاص و به دلیل و یه شکل خاص شاید اشکالی نداشته باشه ولی منم نمیتونم بپذیرم. نه. تا حالا که ندیدم. فقط دستو لمس میکنن تا بشناسن.
      اینا که میان تو صورت آدم لابد از تبار کلا قرمزین. ولی اینم برای من پیش نیومده. شایدم دقت نکردم.
      طولانی شد ولی نکات جالبی بود. اگرچه تأسفبار. ممنون.

  23. 23
    احسان says:

    سلام مهدیه خانم… حرفاتون خیلی قشنگ بود… ممنونم از شما.. مرسیییی

  24. 24
    روجیار says:

    سلام خیلی جالب بود خاترات دوستان مرسی
    راستی من هم یه کوچولوش را بگم:
    یه روز با مادرم به یه مراسمی رفته بودیم,وقتی غذا را آوردن, دیدم یه خانمی یه مقدار نان گذاشت بغل دستم, وقتی نگاه کردم دیدم طرف نان را برام لقمه لقمه کرده شکلک خودش نمیتونه نان را خوردکنه.
    من هم دست بهش نزدم یه نان دیگه آوردم واقعا اینها چه فکر میکنند.
    مرسی

  25. 25
    ترانه says:

    من همیشه گفتم درک با دیدن کلی فرق داره دیگه اگه کسی درک نمی کنه نمی کنه !کاریشم نمی شه کرد

  26. 26
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! اوف یکی از اونا بگو بشنوم یا ببینم منظورت از این سکوت چی بود؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله رو بنویس تا بدونم ربات نیستی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.