آرزوهای ساده و برآورده نشده عباس یگانه

سلام به همه گوشکنیهای عزیز. خوبید؟ بهتون خوش میگذره؟
امروز میخوام باهاتون درد دل کنم و از آرزوهای برآورده نشدم بگم. من این شجاعتو از شما یاد گرفتم، وگرنه هیچوقت این جرأت رو نداشتم. که آرزوهامو به کسی بگم.
یکی از آرزوهای من اینه که چنتا دوست داشته باشم. دوستایی که منو درک کنن و نگاه منو بفهمن. دردای منو رو حساب حماقت یا ضعف یا یا خامی نذارن. آرزو دارم که چنتا دوست داشته باشم که بتونم هر چند وقت یه بار ببینمشون و دور هم جمع بشیم و یه قدمی با هم بزنیم و با هم گپ بزنیم. هم بحثهای جدی اجتماعی و عقیدتی بکنیم، هم بگو بخند داشته باشیم و سر به سر هم بذاریم. هر چند وقت یه بار هم یه پارکی چشمه ای بریم و بزنیم زیر آواز دوستایی که اگه من دو بار بهشون زنگ زدم، یه بارم اونا زنگ بزنم. اگه دو بار برای گشت و گذار و قدم زدن ازشون خواستم بیان. یه بارم اونا زنگ بزنن و بگن بیا بریم خیابونگردی. اگه دو بار گفتن کار داریم و نمیتونیم بیایم، دفه بعد بیان.
نمیدونم این آرزوها از دید دیگران احمقانه ست، یا ساده و پیش پا افتاده یا همه این شرایطو دارن یا نه. یادمه تو یه فیلم یه پیر مرد نزدیک مرگ میگفت آرزوی من اینه که با یه دوست زیر درخت قدم بزنم. برای همه عجیب بود که چه آرزوی ساده و کوچیکی داره. با خودم گفتم این که آرزوی کوچیکی نیست. منم همین آرزو رو دارم.
تنها کسی که این تجربهها رو باهاش داشتم، یکی از همدوره ای های دوره کارشناسی بود. تا دو سه سال پیش هم با هم ارتباط نزدیکی داشتیم. لحظه هایی که با هم بودیم. تو سفر زیر برف و بارون تو کتابفروشیها و پارکها؛ لحظه های نابی بود که تا حالا تجربشون نکردم. یا خیلی کم برام پیش اومده. اونم دو سال پیش ازدواج کرد و ارتباطش با من خیلی کم شد.
یکی دیگه از آرزوهای من اینه که کسانی رو که عاشق فرهنگ و هنر و ادبیات هستن و خالصانه و دور از هرجور منفعت‍گرایی برای عشقشون کار میکنند، دور هم جمع کنم و بتونم با همکاریشون کارهای فرهنگی و ادبی انجام بدم. دوست دارم همه شاعرا رو دور خودم جمع کنم. هم به خاطر این که این کارا عشق و علاقه منه و هم به این خاطر که از اینجور آدمها درست زندگی کردن و عاشق بودنو یاد بگیرم. دوست دارم با کمک چند شاعر و استاد ادبیات یه انجمن ادبی تشکیل بدم و کسانی رو که علاقه دارند به شعر و ادبیات و نوشتن راهنمایی کنم که مسیر خودشونو پیدا کنن. من عاشق این فضاهام و همه زندگی من همینه.
یکی دیگه از آرزوهای من معلم بودنه. نه این که مثل الان اسم معلمی رو با خودم داشته باشم. یعنی خیلی جدی تو فضاهای آموزشی کار کنم. این که چند تا دانشآموز داشته باشم بتونم روشون تأثیر بذارم. طوری که وقتی از کلاس من خارج میشن تغییر مثبت کرده باشن. کاری کنم که راه درستو تو زندگی پیدا کنن. وقتی پارسال وارد آموزش و پرورش شدم. همه مشکلات و افسردگی‍هامو فراموش کردم. عاشقانه رفتم سر کلاس. اما مسائلی برام پیش اومد که باعث شد نتونم اون جوری که باید کار کنم. دانشآموزها زیر دست کسی رفتن که نمیدونست معلمی یعنی چی. دانشآموز رو نمیفهمید. و من ناچار بودم، اونو تماشا کنم. کارهای اون و مدیریت ضعیف مدرسه و اتفاقها و مسائل متعددی که تو اون مدرسه افتاد و ضعفها و بیتجربه بودن من باعث شد که بچهها منو به عنوان یه معلم نپذیرن و من فرصت چندانی برای اثبات خودم نداشتم. قصه معلمی من خیلی مفصله و چنتا پست میخواد. فقط میخواستم خودمو مرور کنم و اشتباههای گذشتمو به یاد بیارم.
اینجا جای خوبیه برای درد دل کردن و رو کردن اون چیزی که هستیم و اون چیزی که میخوایم باشیم، نه چیزی که دیگران دوست دارن.
امیدوارم از خوندن این متن طولانی و شنیدن آرزوهای مسخره ی من خسته نشده باشید.

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to آرزوهای ساده و برآورده نشده عباس یگانه

  1. 1
    پریسیما says:

    سلام آقای یگانه
    آرزوی هر کسی برای خودش مهمه و اینکه به نظر دیگرون کوچیک و بیخود باشه اصلا مهم نیست
    آرزوهای شما خیلی ساده و قشنگ هستن امیدوارم بهشون برسید

    • 1.1
      یکی از شما says:

      سلام پریسیما خانم. ممنون از لطفتون. واقعا حق با شما است. واقعا نمیدونم چرا این فکرو کردم! همیشه احساس میکنم، اکثر آدما یه وجوه مشترکی با هم دارن ولی من اون اشتراکاتو ندارم. درسته که همه با هم فرق دارن و هیشکی شبیه کس دیگه ای نیست، ولی در دیگران چیزهایی است که در من نیست شایدم برتری باشه. امیدوارم آدمهای همسنخ خودمو پیدا کنم. ممنون از توجهتون.

  2. 2
    فرشته نرگسی says:

    من و یک نفر دیگر این پست را پسندیدیم!

  3. 3
    سیتا says:

    سلام. بر آقای یگانه که تازه الان فهمیدم که یکی از ما هم ایشون هستند خخخ
    به نظرم اصلا خوب نیست که انسان خودشو دست کم بگیره کافی هستش اراده کنین. کلی دوست خوب پیدا میکنین. شما قطعا خوبیهایی دارین که ما نداریم و بر عکس ولی مهم این هستش که دنبال بهترین هستین. بچه ها قدر دوستان خوبتون رو بدونین. از آقای یگانه هم ممنونیم که یادآور شدند دوست خوب داشتن میتونه آرزوی بزرگی باشه.

    • 3.1
      یکی از شما says:

      سلام سیتا خانم. آره من یکی از شمام. اینجا عمدا اسم خودمو اوردم.
      ممنون از لطفتون. حق با شما است. خود کمبینی خیلی بده. من تو این موارد خودمو دست کم میگیرم. بله میتونم دوست پیدا کنم. اما به سختی. مگر این که دروغ بگم و فیلم بازی کنم.تشکر از مشارکتتون.

  4. 4
    لنا says:

    سلام بر یکی از ماها.خیلی پست پر معنا و ارزشمندی بود.منو یاد یکی از دوست داشتنی ترین کتابایی ک خوندم یعنی کتاب شازده کوچولو انداخت این آرزوی ناب.این آرزو بزرگه و اصلا هم کوچیک و ساده نیست.این خواسته آدم های بزرگه ک دوستی هنوز براشون ارزش داره.تشکیل فضای ادبی….از صمیم قلبم آرزو میکنم بهش برسید و اگر گروه یا هر فضایی که بتونه بهمون انگیزه و روش نوشتن رو بیاموزه,لطفا ما را بی اطلاع نگذارید.اینجا خیلیا مثل شما عاشق ادبیات و فضای ادبی هستن.امیدوارم ب تک تک آرزوهاتون برسید.موفق و شاد باشید.

    • 4.1
      یکی از شما says:

      سلام لنا خانم!
      مرسی از لطفتون. آره منم اون کتابو خیلی دوست دارم. منم موافقم که آرزوی بزرگی. اگه بزرگ نبود آرزو نمیشد. اما خیلیها که اتفاقا آرزوهای کوچیکی دارن، این آرزوها رو کوچیک میدونن.
      آره خودمم متوجه شدم. لذت میبرم که خیلی از بچههای اینجا اهل شعر وادبیاتن. من یه مدت تو محله خودمون کانون ادبی راه انداختم ولی چون فضای محله ما نمیطلبید استقبال نشد. الان تو واتساپ یه گروه ادبی داریم. ولی اون گروهم به دلایلی نتیجه نرسید. اتفاقا چند تحصیلکرده ادبیاتم تو اون گروه هست. اما اعضا فقط شعر میفرستند. نه کسی شعر خودشو میفرسته، نه نقد و نظری مطرح میکنن. ممکنه تو اسکایپ گروه دیگه ای تشکیل بدم. به هر حال هرکی دوست داشت عضو این گروه بشه یه پیام به من بده تا اضافش کنم.

  5. 5
    رهگذر says:

    اووووو. منم یه عالمه آرزوی برآورده نشده دارم….اونقدر زیادن که باید از حالا تا فردا صبح هی بنویسم…مثلاً
    آرزو داشتم پولدار بشم…نشدم…شاید بعداً بشم…
    آرزو داشتم سه تا بچه داشته باشم اسماشونا بذارم: محی الدین، مهربانو وماهرو…حالا شاید بعداً بش برسم…
    آرزو داشتم تو داهات زندگی کنم و کشاورزی کنم…بش نرسیدم…شاید بعداً برسم…
    آرزو داشتم خواننده بشم یا هنرپیشه…نشدم…دیگه ام بش نمیرسم…
    آرزو داشتم یه شوهر خیلی عاشق داشته باشم…بش نرسیدم…دیگه ام بش نمیرسم…
    آرزو داشتم یه ماشین شاسی بلند داشته باشم…بش نرسیدم…
    آرزو داشتم نقاش بشم…این یکیا بش رسیدم…
    آرزو داشتم یه رفیق شیش دنگ داشته باشم که بتونم باش حرف بزنم…بش نرسیدم…
    آرزو داشتم مستقل شم واسه خودم و برم یه قبرستونی رو بجورم توش تنهایی واس خودم زندگی کنم…بش نرسیدم…ولی تلاش میکنم بش برسم…
    تا دو سال پیش آرزو داشتم جدولای کنار خیابونا رنگ کنم..که پارسال به آرزوم رسیدم…
    آهان من توی یه برهه از زندگیم…وقتی هشت سالم بود آرزو داشتم یه کفش نو داشته باشم…آخه کفشام سوراخ بود آب میرف توش و من هر روز قبل از مدرسه وایمیسادم پشت ویترین کفش فروشی و به خدا التماس میکردم که بهم یه کفش سالم بده…بش رسیدم…ولی با چه بدبختی یی…حالا شاید یه روز بیام بگم براتون…آه…
    یه عالمه آرزوی دیگه ام دارم و داشتم ولی حالشا ندارم بنویسم…حالا اگه بچه ها اومدن از آرزوهاشون گفتند منم میام بقیه شو میگم…
    یه چند وقتیه که بشدت آرزوی مرگ میکنم…این یکیا نمیدونم چطور باید بهش رسید…سخت تر از ماشین شاسی بلنده…

    • 5.1
      عمو حسین says:

      رهگذر عزیز چرا درمورد یه شوهر عاشق ناامیدی؟! چرا نگفتی شاید بهش برسی؟ و دیگه اینکه چرا میگی که آرزو داشتی یه دوست شش دانگ داشته باشی ولی بهش نرسیدی مگه این بچه هایی که باشون دوستی برات کافی نیستند مگه بانو نیست زهره نیست خانم کاظمیان نیست؟ مگه چه حرفایی داری که به این دوستات نمیتونی بگی؟ فوقش میخوای بگی که یه نفر رو دوست داشتی یا دوست داری و موندی که چطوری بهش بگی و قس علا ذالک. خب اینارو که حتی به منم میتونی بگی چه برسه به دوست دخترات خخخخ. امید که بزندگی مستقل برسی ولی دیگه نبینم از قبرسون اینا حرف بزنیااااا. امید که کامیاب و کامروا باشی دختر خوب محله.

      • 5.1.1
        رهگذر says:

        عمو حسین…اینکه من کسی را دوس داشته باشم یا کسی دوستم داشته باشه را که من قایم نمیکنم…دوست شیش دنگ نمیخواد که…همین وسط محله میگمش…خخخخ…شما روی مارو دست کم گرفتی عمو…ما بچه پرروتر از این حرفاییم…من دوست داشتن را گناه نمیدونم که قایمش کنم…اصلاً دوس داشتن را نباید قایم کرد…
        اما یه حرفایی هس که تلنبار میشه سر دل آدم…بانو خوبه…زهره عالیه…خانم کاظمیان عزیزه…شما بزرگید…ولی خداوکیلی آدم خیلی تنهایی ام…خیلی…عادت دارم با خودم حرف بزنم…مث دیوونه ها…هیچ وقت یه رفیق شیش دنگ نداشتم…رفیقی که باهاش یکی باشی و یه روح باشید در دو بدن سخت گیر میاد…خیلی سخت…

    • 5.2
      یکی از شما says:

      سلام بر رهگذر!
      میگم چه خبره شما همش تو کوچه خیابونای محل میپلکی. مگه خونه نگرفتی؟ خخخخ جالبه بعد از این همه وقت هنوزم رهگذری!
      مسأله این نیست که چرا به آرزوهام نرسیدم. آره خیلیها به آرزوشون نرسیدن. اصلا آرزو اصلش به دست نیافتنی بودنشه. ولی آرزوهای من ساده و دست یافتنین که هنوز بشون نرسیدم. یه خرده خودمم کوتاهی کردم و شاید میتونستم قبل از این بهشون برسم.
      منم دوست دارم تو داهات زندگی کنم. دوست دارم بدون هیچ وسیله و پولی برم تو یه داهات با مردمش دوست بشم و اونا بهم یه اتاق بدن و همیشه هوامو داشته باشن. منم رایگان به بچههاشون درس بدم.
      آرزوی مرگ! چرا؟ حالا عجله نکن بهش میرسی. بچهها دعا کنید رهگذر هرچه زودتر به این آرزوش برسه. اینجوری از شر آرزوهای دیگتم راحت میشی.

  6. 6
    عمو حسین says:

    درود بر عباس یگانه عزیز اونم از نوع منتخبش. خوبی گلم. بنظرم این اولین پست شماست اگه اینطوره که بهت و به خودم و دیگر اعضای محله تبریک میگم. اگرم اینطور نیست و قبلا هم پست گذاشته ای که هیچ و بازم تبریک میگم. نه عباس جان آرزوهایت خوب و قشنگ هستند امید که به همه ی اونا برسی. راستی عباس اگه یادت باشه ارتباط من و تو تو اردوی گوشکن با خنده شروع شد یادته که چوب لباسی را نشونم دادی و من لباسمو درآوردم و آویزون کردم بعد تو چیزی گفتی و با هم خندیدیم. کلا جوان دوستداشتنی هستی. خوشحالم که دکتر خلعتبری به دادت رسیده و باعث شده که الآن ما عباس گل گلاب را در بین خودمون داشته باشیم. عباس آدرس اسکایپت را گذاشته ای منم دارمت ولی دریغ از یک بار آن بودن و دریغ از یک مرتبه تماس داشتن. راستی عباس من شهریور میام تهران اگه افتخار بدی باهم بریم بیرون و کمی تهران گردی کنیم خوشحال میشم.
    راستی این مدرسه ی گلستان که گفتی مدرسه بینایی هست یا استثنایی؟
    شرمنده طولانی شد موفق و پایدار باشی دوست خوب من.

    • 6.1
      یکی از شما says:

      سلام به عمو حسین! مرسی از لطفتون! نه این چندمین پست منه. ولی خیلی وقته پست نذاشتم. مرسی از حمایتتون. آره یادمه. اون موقه فرصت خوبی بود برای دوستیها ولی…
      گلستان مدرسه استثناییه. دو تا کلاس نابینایی داره و سه تا معلم.
      عمو
      راستش من تو اسکایپ خیلی نیستم. بعد هم یکی از اشتباهها یا نقطه ضعفهایی که دارم اینه که هیچوقت خودم شروع کننده یه ارتباط نیستم. یکی از دلایلی که نتونستم دوستی رو که شرایط لازمو داشته باشه پیدا کنم همینه.دوستایی هم که الان دارم خودشون با من رابطه برقرار کردن و دیدن من خیلی خوبم باهام دوست شدن. خخخخخ. کلی آدم تو اسکایپم هستن. هی میگم زنگ بزنم، زنگ نزنم، بزنم، نزنم، خوب، بزنم چی بگم و از این حرفا. ولی به شما حتما میزنم. شما نزنی ها! اگه زدی منم میزنم. نه ببخشید! چیز، یعنی من باید زنگ بزنم.

      اومدید تهران حتما بهم زنگ بزنید. خوشحال میشم.
      خواهش میکنم. اگه بیشتر هم میگفتید من جواب میدادم. ممنون از لطفی که به من داشتید.

  7. 7
    لنا says:

    رهگذر عزیز و دوست داشتنی محله…..بابا شما مثلا الگوی منی هااااااا……..خخخخ.والا من آرزو دارم مثل خودت بتونم باحال کتاب بخونم ولی نمی دونم بهش برسم یا نه.آرزوی پول و خونه و ماشین و این چیز میزام ک واسه من یکی از محالاته.کلی آرزو داشتم که ی چند وقتی از بس مرورشون نمی کنم واسم رنگ باختن.آرزوی مرگ هم خوب نیست,پس از این آرزوها نکن.

    • 7.1
      رهگذر says:

      لنای عزیز…کتابت به کجا رسید؟ خوب پیش میری؟ بابا دیگه الگو کجتر از من نجستی؟!!!
      تو به این آرزوت الانم رسیدی…شک نکن…چون من میگم…محکمم میگم…لنا تو یه گوینده ی درجه یکی…رهگذرا میذاریش تو جیب بغلت…هاهاهاهاها….
      آرزوی مرگم از اون آرزوهای محاله…خدا تا آدمو نکشه جون آدمو نمیگیره که…خخخخخخخ….

      • 7.1.1
        عمو حسین says:

        مگه چه کتابی لنا داره مینویسه؟ مگه لنا ببینه که قراره گوینده بشه و تو رو بذاره تو جیب بغلش؟ نکنه ایشونم مثل خانم بشارت با برجسته نگار کتاب میخونند. راستی جای خانم بشارت خیلی خالیه. خیلی وقته که دیگه ازشون خبری نداریم. امید که هرجا هستند سالم و موفق و سربلند باشند

  8. 8
    محب says:

    سلام
    من در مورد آرزوهاتون چیزی ندارم جز آرزوی دست یافتن بهشون.
    در مورد آموزش و پرورش و معلمی هم باید بگم خیلی از دوستان نابینا و کم بینایی که توی مدارس شهر های کوچکتر جذب میشن، توی سال های اول مشکلاتی دارن.
    بابت این مسائل احساس ناراحتی نکنید.
    اینا همهش حل میشه.
    شاید تعداد زیادی از ما اونا رو از سر گذرونده باشیم.
    توی معلمیتون موفق باشید.

    • 8.1
      یکی از شما says:

      سلام به خانم محب! مرسی از لطفتون!
      بله. همیشه مشکلاتی وجود داشته. و برای خیلیها مهم نبوده. ولی من نگاه متفاوتی دارم. و تو کار من گرههای مختلفی افتاده. خیلی مفصله خودش چنتا پست میخواد. یکی دوتا از این مشکلات آینده کاری منو به خطر می اندازه. این که آدم تو سی و چند سالگی، بعد از کلی محرومیت، بعد از سالها بیکاری، بعد از عقبنشینی کردن از زندگی، کاری که آرزوش بوده پیدا کنه و با عشق وارد بشه، اما همه چیز برعکس اون چیزی که فکر میکرده باشه، چه اتفاقی میفته؟ یه قسمت از این مسأله برمیگرده به نگاهی که قبل از وارد شدن به این کار داشتم. من آمادگی دیدن این مسائلو نداشتم. میدونستم وضع ادارههای ما خرابه. ولی خیال میکردم آموزش پرورش با جاهای دیگه فرق میکنه و حساب کتاب بیشتری داره. به هر حال ممنون از مشارکتتون.

  9. 9
    لنا says:

    سلام مجدد.امشب نمی دونم چرا دلم نمیاد از این محله بیرون برم.دلم می خواد همین جا بمونم.من در اولین فرصت دوست دارم ب گروه ادبی شما بپیوندم.
    رهگذر جون تقریبا بد پیش نمیره.اما ی جاهایی اونجور ک دوست دارم از آب در نمیاد.

    • 9.1
      رهگذر says:

      لنا…کتاب اولی رو که من خوندم…به وسطای کتاب که رسیدم و نمونه کارما دادم به آقای عابدی…ایشون گفتند: رهگذر کتاب را پس بیارید…بقیه ش رو میدم کس دیگری بخونند…یعنی اینقدر داغون و له و لورده بود…خخخخخ… کلی گریه زاری کردم تا قبول کردند که خودم تمومش کنم….خخخخخخخ…..
      باور کن هفت هشت تا کتاب اولی را اصلاً روم نمیشه خودم گوش کنم…یک ذره هم ناامید نباش…تو صد درجه بهتر از منی…شک نکن…

    • 9.2
      یکی از شما says:

      سلام مجدد. منم دوست نداشتم برم. ولی انگار محله دوست داشت من برم. هر کاری کردم نمیتونستم کامنت بفرستم. صفحه رو بستم و دیگه هر کاری کردم باز نشد.
      اگه شما یا هر کس دیگه ای دوست دارید عضو این گروهی که در حال حاضر داریم بشید، یه پیام به من بدید تا بیارمتون تو گروه. امیدوارم بتونید گروهو یه تکونی بدید.
      این شماره منه:
      09192261989

  10. 10

    سلام. ننوشته بودید که در کامنتها منتظر ما هستید یا نه. شاید دلتون فقط یک شنونده میخواست. البته اینطور که شما به کامنتها پاسخ دادید به این نتیجه رسیدم که میتونم چند جمله ای براتون بنویسم. برای رسیدن به آرزوی اولتون باید در ابتدا به آرزوی دومتون جامه عمل بپوشونید. این که در جامعه مجازی گروه های ادبی تشکیل دادید، خوبه اما پیشنهاد میکنم این کار رو در جامعه حقیقی هم پی بگیرید. ممکنه چند جلسه اول فقط دو نفر حضور داشته باشید. اما امیدوار باشید. در هفته یک روز رو مشخص کنید و در همان روز و ساعت مشخص، نشست ادبی رو برگزار کنید. هیچوقت از این که کسی حضور نداره با صدای بلند و در حضور آنهایی که به این نشست احترام گذاشته اند شکایت نکنید چرا که ممکنه سبب کاهش انگیزه در آنها بشود. من از شرایط اسکان شما خبر ندارم اما اینو میدونم که اگه تنها و یا حتی با یک خانواده پرجمعیت هم زندگی کنید، به دلیل مشخص بودن روز و ساعت برنامه میتونید شرایط رو برای حضور دوستان آماده کنید. پیشنهاد دیگر من هم اینه که در طول نشست از دوستان گروه پذیرایی مختصری کنید. حتی به وسیله یک لیوان آب خنک. میتونید در این امر از خودشون هم کمک بگیرید. پذیرایی، در بیشتر اوقات سبب صمیمیتر شدن گروه میشود. کم کم نشستها رو به اماکنی مانند پارک، زیر درختان کنار چشمه و یا هر جای دیگری که مورد توافق گروه باشد، منتقل میکنید. در این زمان افراد دیگری هم جذب گروه شما میشوند و میشود آنچه شما میخواستید. یک روز به خودتان می آیید که دست در دست دوستی خوش ذوق در زیر درختان قدم میزنید و از زندگی لذت میبرید.
    برای هموار کردن فراز و نشیب معلمی هم به راهکارهای خلاقانه بیاندیشید. روشهای تدریس را مطالعه کنید و خودتان آنرا متناسب با وضعیت کلاستان مناسب سازی کنید فیلمها و نوشته های مربوط به معلمان را از نظر بگذرانید و باز هم خلاقانه تغییرات لازم را متناسب با شرایط کلاس که ممکن است چند پایه و یا چند معلولیتی باشد، اِعمال کنید تا روزگاری گرم و پر امید داشته باشید.
    از صمیم دل برایتان آرزوی موفقیت میکنم. در پناه حق

    • 10.1
      یکی از شما says:

      سلام خانم جوادیان! من وقتی تجربههای شما رو از معلمی خوندم، بغض عجیبی منو گرفت، به این فکر کردم که چرا نتونستم تو سال گذشته اونجوری که باید ظاهر بشم! چرا همه چیز علیه من بود! تا پنج سال دیگه اگه شرایط این جوری باشه چی کار کنم و چه اتفاقی برای من می افته!
      کم و بیش روشهای تدریسو میشناسم. رشته من در اصل دبیری ادبیات بوده. پیشنهادهای خوبی کردید. سعی میکنم، این کارها رو انجام بدم.
      وقتی کوچ کردیم سلسله مشکلاتی که تو این کار برام پیش اومده رو تو چنتا پست منتشر میکنم تا از تجربه های شما و همه معلمهای با تجربه محله استفاده کنم.
      مدتی گروه ادبی تشکیل دادم. ولی محله ما فقر نشینه و مردمش آنقدر غم نان دارند که از عشق سخن نمیگویند. کسانی هم که شعر میسرایند، حاضر نیستن بیان. ولی به این که تو خونه خودمون برگزار کنم فکر نکردم. بعضی از بچههای گروه دخترن و نمیشه متقاعدشون کرد که بیان خونه. در ضمن اتاقها همه به هم راه دارن و خانواده ما تقریبا پرجمعیته مشکلات دیگه خانوادگی هم داریم همه اینا این کارو غیر ممکن میکنه. اگه جای مستقلی داشتم حتما این کارو میکردم. ولی این که تو پارک برگزار کنم، میشه. باید بهش فکر کنم. به هر حال مطمئنم که به زودی به این آرزوم میرسم.
      ممنون از راهنماییها تون.

  11. 11
    علی سعدالله خانی says:

    سلام بر عباس عزیزم رفیق شفیق و دوست دوست داشتنی ی من مهم این نیست که دیگران در مورد آرزوهای ما چی فکر میکنند بلکه مهم اینه که ما خودمون برای آرزوهامون ارزش قایل بشیم و برای دست یافتن به اونها تلاش کنیم چیزی رو که برای تو و دوستانم میگم و چندبار دیگه هم گفتم و شاید توی این سایت یا جاهای دیگه گفتم و دوستان هم دیده باشند من از بچگی به تعمیرات و برق و کارهای فنی بدجور علاقه داشتم انقدر که سوزن و میخ و سیم و هر چیز فلزی که میشد توی پریز برق فرو کرد و برق آدم رو بگیره رو هر وقت پیدا میکردم توی پریز فرو میکردم تا برق منو بگیره و بفهمم این که میگن برق آدم رو میگیره یعنی چه از بچگی هر رادیو و گرامافون و بعدها که ضبط صوت اومد هر وقت چشم پدر و مادر رو دور میدیدم بازشون میکردم و سعی میکردم شکل و فرم قطعاتشون رو بشناسم خیلیهاشون رو هم خراب میکردم تا سال پنجاهو شیش که با یکی از پسرهای همسایه دوست شدم پدر ایشون مهندس مخابرات ارتش بود و خِبِره ی الکترونیک و پسر هم از پدر خیلی چیزها یاد گرفته بود دو سال تابستونها از خونه ی هر کدوم به نوبت با چند راهی برق به کوچه میکشیدیم و زیر اندازی پهن میکردیم و مینشستیم به ساخت برد های مختلف الکترونیکی روزی که کسی هنوز زنگهای بلبلی رو نمیشناخت ما اون رو ساختیم روی تخته نقشه ی یه رادیو رو میکشیدیم و محل اتصال هر قطعه با قطعات دیگه رو میخ میکوبیدیم و بعد از چند دقیقه که قطعات رو سر جاشون محکم میکردیم باتری رو وصل میکردیم و صدای رادیو در می اومد خدا میدونه که چه عشقی میکردیم یا یه بار یه برد بیسیم رو ساختیم که نهکیلومتر برد داشت و توی نقشه آمده بود باید با اجازه ی وزارت کشور تولید شود و در حال تست بودیم من توی خونه و دوتا دوست دیگه ام تقریبا دو کیلومتر دورتر یادم رفت بگم من و دوستم که شروع به کار کردیم یکی دیگه از بچه های محل هم علاقهمند شد و به ما پیوست خلاصه اون وقت که داشتیم دستگاه رو تست میکردیم سال پنجاهو هفت بود و اواسط سال و حکومت نظامی و جمع دو نفر ممنوع در حال تست اومدن و بچه ها رو گرفتن قبل از دستگیری اونا دستگاه رو که توی یه قوطی کبریت جا میگرفت رو شکستند و توی جوی آب کنار خیابون ریختند و مدرکی دست کسی ندادند وگرنه هم من و هم اونا معلوم نبود چی به سرمون می اومد بعد از چند ساعت پدر دوستم که گفتم نظامی بود بچه ها رو آزاد کرد تا خرداد پنجاهو نه که بین امتحانات به آموزشگاه نابینایی که دوره ی ابتدایی رو اونجا گذرونده بودم رفتم چون دلم برای اون محیط تنگ شده بود و دوست داشتم با معلمم یه مشورتی در مورد هدفم بکنم ایشون نابینا بود توی آموزش و پرورش استثنایی استخدام بود نوازنده بود و ساز تخصصیش سنتور بود و خودش استاد خودش بود لازم نیست که بگم این ساز سازی نیست که یه نابینا بتونه راحت یاد بگیره ایشون خیلی سازهای دیگه رو هم مینواخت و شیرین هم مینواخت برای همین توی رادیو هم استخدام بود وقتی براش گفتم که من میخوام توی رشته ی الکترونیک ادامه ی تحصیل بدم و اگر برای ما جایی میشناسند که بتونم به رشته ی مورد علاقم بپردازم حتی اگر خارج از کشور باشه این جوابو بهم داد که آقا نابینا رو چه به این حرفها نابینا باید بشینه توی خونه و دولت بهش یه حقوقی بده تا زندگیشو اداره کنه این حرف خیلی برام سنگین اومد جواب داشتم که بدم ولی ملاحظه ی بزرگی و معلم بودنش رو کردم و چیزی نگفتم و ناراحت برگشتم اون سال بدترین معدل رو توی کارنامه ام دیدم یعنی سیزده و هفتاد و پنج صدم قبول شدم ولی با این معدل وقتی هم که امتحانات تمام شد دیگه نرفتم سراغ دوستانم تا چند روزی که گذشت و از من خبری نشد خودشون اومدن سراغم گفتند مگه قرارمون یادت رفته گفتم نه گفتند پس چرا نمیایی کارمون رو شروع کنیم گفتم چه فایده ای داره و ماجرای معلم و اون حرفها رو تعریف کردم بهنام همون دوست عزیزم که از اون خیلی از کارهای الکترونیک رو یاد گرفتم بهم گفت چرا بهش نگفتی خودش چرا ننشسته توی خونه و منتظر حقوق دولت نشده گفتم ملاحظه ی بزرگی و معلم بودنش رو کردم اون گفت حالا که اتفاقی نیفتاده ما کار میکنیم و دنبال جایی برای ادامه ی تحصیلت هم میگردیم اگر بود که چه بهتر اگر هم نبود همین طوری ادامه میدیم تا تو هر چی رو که لازمه و من بلدم رو یاد بگیری تا حالا مگه کم چیز یاد گرفتی پس استعدادش رو داری علاقه هم که داری پس دیگه مشکلی نیست اما جنگ لعنتی بینمون رو جدایی انداخت و هر کدوممون رو یه طرف پرتاب کرد ولی من به تنهایی ادامه دادم و الان از خودم تعریف نباشه تعمیرکار خبره و با سابقه ای در رشته ی الکترونیک هستم برق کاری ی ساختمان و همین طور لوله کشی ی آب و فاضلاب ساختمان رو انجام میدم تعمیرات لوازم گاز سوز رو انجام میدم کاملا به تعمیرات ماشینهای تحریر نابینایی مسلط هستم چند سالی هم هست که تعمیرات سخت افزاری ی کامپیوتر رو انجام میدم توی اهواز و اصفهان و تهران و کرج بیشتر فروشنده های قطعات الکترونیک منو میشناسند این همه سر تو و دوستان عزیزم رو درد اوردم که بگم برای انسان هیچ چیز دست نیافتنی نیست و اینو راست میگی دوست یک دل و یک رنگ واقعا یکی از نعمتهای بزرگ خداوند است که امیدوارم تو و همه ازش برخوردار باشند از صمیم قلب از خدا میخوام به آرزوهای زیبات برسی و اگر قابل بدونی منو یکی از کمترین و کوچیکترین دوستانت به حساب بیاور هنوز اون روزهای اردو توی روستا و توی پارک سیوسه پل رو فراموش نکردم اون قدم زدنها رو و هرگز هم فراموش نمیکنم هنوز هم اون اذیتهایی رو که روز آخر شدی رو از یاد نبردم امیدوارم بازم بتونم از نزدیک ببینمت و بازم بهمون خوش بگذره راستی من تا چند روز دیگه میام تهران و کرج اگر شد سعی میکنم پیدات کنم و کمی باهم باشیم شرمنده از این که این همه کامنتم طول کشید به اندازه ی تمام پست و کامنتهایش بلکم بیشتر شادی ی همیشگیت آرزوی منه

    • 11.1
      یکی از شما says:

      سلااام به دوست عزیز آقای سعد الله خانی! شما یکی از کسایی هستید که من خیلی زود باتون دوست شدم و خودم هم در شکلگیری این دوستی سهیم بودم. خیلی مرسی از محبتت. تجربه خیلی قشنگ و خوبی برامون تعریف کردی . خخخخ خدا رحم کرده که برق نگرفتتت. هزار آفرین بر شما که تونستی به این جایگاه برسی. نه از اون هزار آفرینا که راحت درست میکردن و بمون میدادن. خخخخ
      خوب آره. آدم اگه تلاش کنه میتونه به آرزوهاش برسه. من مدتها این آرزوهامو فراموش کرده بودم. اینجا نوشتم تا دوباره به یادشون بیارم و با راهنماییهای شما یه قوت قلبی بگیرم برای رسیدن به اونها. از شنیدن تجربه تون خسته نشدمخیلی هم لذت بردم. خیلی ممنونخسته

  12. 12

    با درود به عباس.‏ خداییش آرزوهات چرت نبودن و در عوض خیلی هم زیبا بودن.‏ اولش بگم که اگه میخوای بهترین باشی باید بخوری هی زمین پاشی.‏ من رفیق زیاد داشتم.‏ و چندتا رفیق مثل این رفیقای که تو دلت میخوادم داشتم.‏ ولی خب رفیقام پنج دونگ بودن.‏ یعنی فکر کنم واقعا کسی رفیق شیش دونگ نداره.‏ برحال داداش شاید سن من و شما به هم نخوره.‏ ولی اخلاقیاتمون فکر میکنم به هم بخوره.‏ قول میدم با من یکم از این آرزوهات نزدیکتر بشی رفیق… در آخر.‏ گوله برفا میرقصن حال منو نپرسی چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی.‏ حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی هی شل کن سفت کن بابا اینجوریشو نخواستیم.‏ اینم شماره من عباس جون منتظرتم.‏ ‏09362162484

    • 12.1
      یکی از شما says:

      سلام سامان! دمت گرم و سرت خوش باد به خاطر نگاه زیبات.
      دو بار بِهِت زنگ زدم، جواب ندادی. چرا؟ البته با این شماره زنگ نزَدَم ها! با ایرانسلم زدم.
      آره. رفیق شیش دنگ صد در صد پیدا نمیشه. پنج دنگ و نیمم باشه راضیم. برای منم سن و سال مهم نیست. مهم عشق و تفاهمه. خخخخ.

  13. 13
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به آقای یگانه
    من نظر خانم جوادیان رو کاملا قبول دارم پیشنهادات ایشون کاملا سنجیده و قابل اجراست در ضمن سالهای اول خدمت همه اشتباهاتی داریم اما اگر هدف شما اینه که یک معلم خوب باشین براش برنامه ریزی داشته باشین و تجربیات معلمین موفق رو فراموش نکنید گفتم موفق نه اینکه هر معلم قدیمی موفق باشه من پیشنهاد میکنم در مورد مرحوم نیرزاده تحقیق کنین من روشهای خلاقانه ی ایشون در تدریس رو دوست دارم مطالعه ی صحیح ثبت تجربیات و داشتن الگوهای خوب موفقیت شما رو تضمین میکنه… شما آرزوهای زیبایی دارین …اگر در همین محله هم انجمن ادبی داشته باشین شاید چند نفر علاقه مند باشن ولی اشکالی نداره بعضی مطالب جذابیت عمومی دارن بعضی مطالب هم جذابیتش فقط برای یک عده هست ولی من یکی از علاقه مندان هستم و اعتقاد دارم کتابهای سعدی چکیده ی تجربیات گذشتگان ما در مورد انسانها و روابط اونها با همدیگه است و در دنیای امروز هم مصداق داره در ضمن داشتن دوست خوب و یکدل یکی از نیازهای انسانه انشالله به آرزوهای خوبتون میرسین و با دوستانتون دوره میذارین گردش میرین و گزارش گردشهاتون رو برای ما هم مینویسین در پناه حق

    • 13.1
      یکی از شما says:

      سلام به مادر نمونه!
      مرسی از راهنماییهای خوبتون.حتما این کارا رو میکنم. بله، متأسفانه بیشتر معلمها سالهای اول مشکلاتی داشتن. حتی شاید، بدتر از اینها. نمیدونم، شایدم تحمل من پایینه. متأسفانه پارسال به خاطر این که اصلا مشخص نبود قراره کی چی درس بدم، نمیتونستم از قبل خودمو آماده کنم. و اصلا نتونستم یه تجربه کامل از تدریس داشته باشم که خودمو محک بزنم. ذهنم اونقد درگیر بود که به کارهای خودمم نمیرسیدم چه برسه به این که بخوام در این زمینه مطالعه کنم. مطمئنم که خودمم مقصرم. یکی از دلایلی که باعث ناراحتی و به هم ریختگی من شد، این بود که تصوری که از آموزش و پرورش و معلمها و سیستم آموزشی و اداری آموزش پرورش داشتم، نقطه مقابل واقعیت بود. و مخصوصا این که شرایط اینجور منطقه متفاوت از تهرانه.
      معلمی قبل از این که تخصص باشه هنره. تواناییهای شخصیتیه معلم از علمش مهمتره. حتما سعی میکنم معلمهای موفق رو پیدا کنم و از تجربیاتشون استفاده کنم. و اگه فیلمی چیزی هم پیدا کنم استفاده میکنم.
      با توجه به اتفاقاتی که پارسال برام پیش اومد و صحبتهای معلمهای با تجربه مثل شما به این نتیجه رسیدم که باید به آینده ای فکر کنم که شرایط مناسب میشه. فکر کردن به الان و اینجا هم یکی از اشتباههای من بود.
      از راهنماییتون خیلی ممنون. ببخشید که خیلی طولانی شد

  14. 14
    وحید says:

    سلام آقاي يگانه. ممنون از پست خوبتان.
    من در دوستي در خدمت شما هستم. اينم شماره بنده:
    09124138554
    موفق و پيروز باشيد.

  15. 15

    سلام
    خواستم بگم كه آرزو بر جوانان عيب نيست
    هرچه دوست داريد آرزو كنيد اميدوارم به تك تكشون برسيد.
    نه جدي آرزو هاي خوبي بود بعضي هاشو ميشه بهشون البته با تلاش رسيد
    با آرزوي موفقيت شما.

  16. 16
    گوشه نشین says:

    سلام به طور کلی آرزوها به دو دسته تقسیم میشوند یک آرزوهای ممکن دو آرزوهای غیر ممکن مثلاً اگر کسی آرزو کند که کاش یک پرنده باشد این غیر ممکن است اما اگر کسی آرزو کند که وارد دانشگاه شود البته اگر تلاش کند این آرزو ممکن خواهد بود خلاصه که امید واری امید می آورد و نا امیدی ثمری جز نا امیدی بیشتر ندارد…

دیدگاهتان را بنویسید