روز اول مدرسه محله نابینایان.

سلااااااام دانشآموزاااا! کوچیکااا! بزرگااا! دانشآموزای قدیییم! دانشآموزای جدییید! ابتداییهااا! راهنماییهاااا! دبیرستانیهااا! مدرسه نرفته هااا! بیایید که مدرسه شروع شد! بدوین! نه نترسید، درس نداریم. بیاین تا بگم چی کار داریم. بیاین که میدونم براتون جالبه. بهتون خوش میگذره.
مامانا هم میتونن بیان از قول بچه شون حرف بزنن. بیاین! مادر بزرگمهر، بیا تا جا پر نشده. مادر عباس بیا! بیا که عباس میخواد اسرارشو فاش کنه. خخخخ
.
.
.
خب حالا انقدر هل ندید همدیگه رو! آروم! دونه دونه بیاین هل ندین! هل ندین! یواشتر! جا به همه تون میرسه. همدیگه رو هل ندین! اااا کی بود کیو زد! نزنش! خب بشین صندلی پشتیش. چی میشه مگه صندلی دوم چه فرقی با اولی داره؟
میگم هل ندین! آرومتر! اصلا صدای منو نمیشنون!…
تََق تق تق…
.
اِه!…
اصلا انگار نه انگار با اونام! خب کلاسهای بغلی هم هستن.
.
تو پرانتز به همکارام بگم که این تق تق تقه یه حالی میده که نگو. در آن لذتی است که در کتک زدن دانشآموز نیست. خخخخخ تاثیرشم همینطوره. چند برابر کتک تاثیر میذاره.
.
.
.
نمیخواستم عصبانی بشم ها! خودتون مجبورم کردین. یادتون باشه.
حالا یه خرده صبر کنید بقیه هم بیان.
بزار ببینم کیا نیومدن! دفترو که به من ندادن که. علی اصغر کو! خودم میدونم کجاست. ولی نمیگم. بازم رفته شیطنت کنه. اون همیشه مدرِسَش دیر میشه. بزار بیاد. من میدونم و اون. عباسم که داشت تو حیاط مدرسه میدوید. امسال میخواد تو مسابقات کشوری دو ۲۰۰۰ متر شرکت کنه و اول بشه.
.
خب دیگه بریم سر اصل مطلب.
بچهها دو تا سؤال دارم.
اول این که شما اوقات فراقتتونو چطوری طلف میکنید؟مثلا همین تابستون چی کار میکنید؟ اصلا عید چی کار میکنید؟ نگین پِیکِمونو کامل میکنید که باور نمیکنم. چون اونا رو مامانا پر میکنن. بی انصافی نباشه آبجی و داداشتونم کمک میکنن. خب باشه بابا چرا ناراحت میشید؟ بعضیهاتون سؤالا رو هم میخونید. ولی اونا مینویسن.
نه! باورم نمیشه! یعنی تو خودت جوابا رو مینویسی!… شوخی میکنی!… جوابا رو خواهرت میگه تو مینویسی! من که باور نمیکنم. اگه اینجوری باشه معلوم میشه که تو بچه زرنگی هستی. آفرین. یادم باشه هفته بعد بهت جایزه بدم.
بگذریم. میخوام واقعا بگین که تابِستونا و عیدا و همه وقتای بیکاریتون چی کار میکنید.
ای بابا!
یاد دوران خودمون افتادم. سرگرمی ما این بود که تو کوچه مینشستیم و با هم حرف میزدیم. یا یه قل دو قل بازی میکردیم. که البته بیشتر بازی بیناها بود و از نسل قبلی به جا مونده بود.
یا دوچرخه بازی. میکردیم. آها! داشت یادم میرفت. فوتبال. فوتبال بازی یا به قول خودمون توپ بازی. اونم از این توپهای پلاستیکی. دیگه اینجاش تخصص شهروزه. خلاصه چنتا از بچهها میومدن تو کوچه و یه توپ مینداختن وسط و حالا  بدو کی بدو. خیییلی حال میداد. همیشه هم یکی پیدا میشد که بیاد این بچها که نه، اون بچهها رو دعوا کنه که برید دم خونه خودتون بازی کنید. دخترا لِیله بازی میکردن. بازیهای دیگه ای هم داشتیم. مثل بالا بلندی، قایم موشک، دنبال بازی و…

عموما دوتا بازی داشتیم ویژه ی من و خواهر برادرام که بعضی وقتا با بچه های عموم بازی میکردیم. اسمش چی بود؟
یادم نمیاد. نمیدونم فروشیم بود؟… یه چیز تو این مایهها.
بازیش اینجوری بود که اسباب بازیها رو میوردیم و بین خودمون تقسیم میکردیم. بعد هر کدوممون میرفتیم یه گوشه حیاط و شروع میکردیم به از همدیگه خرید کردن، اینقدر میخریدیم تا اسباب بازیهامون تموم میشد، اسم پولمون هم زغال بود، یعنی اسم واحد پولمون بود که از خلاقیتهای پسر عموم به حساب میومد. یه چیزی هم میگفتیم که یادم نمیاد چی بود، اون هم میگفت که هر وقت وسایل تموم شد بازی تموم میشه. خخخخخخخخ بنده خدا عشق اینو داشت که یه دعوا با صابمغازه راه بندازه و وسایلشو به هم بزنه.
یه بازی هم داشتیم که اون زمونا خیلی معروف بود.
چی بود اسمش؟…
آفرین. خاله بازی. بعضی وقتا تو بالکن مینشستیم. یعنی اونجا خونه مون بود. سقفم داشت. فکر کنم سقفش کولر بود. آخه کولر بالا بود. بعد داداش بزرگم که مثلا بابام بود میرفت زیرزمین و یه شلنگم با خودش میبرد. یعنی یه سر شلنگ میرفت پایین. یه سرشم بالا بود. بابام که داداشم باشه، از سر کار زنگ میزد خونه. حالا چجوری؟ از تو شلنگ. آره تو شلنگ حرف میزد و صداش از این سر شلنگ میومد بیرون. به همین سادگی و به همین خوشمزگی. خخخ. آره این داداشم از بچگیش خلاق بود. بعضی وقتا. شاید بیشتر زمستونا. میرفتیم تو باغچه و یه زیر انداز مینداختیم زیرمون و با صلح و صفا زندگی میکردیم. خخخ سقفم داشت دیگه. درختای در هم تنیده که روشون برف نشسته بود. نمیدونم شایدم داداشم یه خلاقیتهایی میکرد که کاملا سرپوشیده باشه.
یه بازی هم بود که از پسر عمَم یاد گرفتم. اونم اتوبوس بازی بود. اونا پشتیها رو میچیدن و اتاقو تبدیل میکردن به اتوبوس. یکی رو میخابوندن زمین و یکی رو صاف میذاشتن پشت سرش. بعد ما میشِستیم رو پشتیها و پسر عمَم می نشست رو پشتی اول و صداهای عجیب از خودش در میاورد و ده برو. صدای اتوبوس هم درمیاورد که خیلی بامزه بود، صدای بوقای عجیب و غریب هم درمیاورد که خیلی خنده دار بود.

آخه صدای اتوبوسهای قدیم اونجوری بود.
آم ما بازیهای اختراعی خودم. یکی از بازیهام فوتبال باغ وحش بود. منظورم حیوونای اسباب بازیه. بستگی به تعدادشون داشت. میچیدمشون روقالی و بازی میکردم. مثلا یکی وای میساد دروازه. دوتا دفاع یکی یا دوتا حمله. یه تیکه کاغذ یا یه تیله هم به عنوان توپ بود. یکیشونو میگرفتم دستم توپم میزاشتم جلوش و میرفتم به سمت دروازه حریف. بعد پاس میدادم به بازیکن حمله و با اون میرفتم جلو. با دست دیگه هم بازیکن حریفو میگرفتم و میومدم جلوی اون یکی. بعد که توپ میرسید به دروازه حریف. اون یکی دروازه بان رو میگرفتم… همینجوری تا آخر بازی رو ادامه میدادم
خلاصه من تا ۲۰ سالگیم بازی میکردم. خخخخخخ. آخه داداش کوچیکم از کاروان ما جا مونده بود. به خاطر همین تهنا بود. منم مجبور بودم باهاش بازی کنم. یه بازی دیگه هم داشتیم که اختراع خودم بود و با همین داداشم بازی میکردم. اگه گفتید اسمش چی بود؟
نمیتونید بگید که…
اسمش دوست همیم بود. یا دوست همید. حمید نه ها! همید با ه دوچشم. با هم دیگه دوست میشدیم و میرفتیم بیرون و با هم شوخی میکردیم. من همیشه با خودم این بازیو میکردم. تا الانم ادامه داره. با خودم شوخی هم میکنم. به قول پرواز هعی! چی کار کنیم دیگه تهناییم. مجبوریم با خودمون دوست بشیم.
این بازیهای دوران ما بود. بازیهای دیگه ای هم بود که نیاز نیست بگم. البته تابِستونا
تو مسجد محل کلاسهایی داشت که ما میرفتیم. بیشتر کلاس قرآن داشت. من یه بار یادمه. یه کلاس رفتم اسم نوشتم که فقط برای دانشآموزای دبستان و راهنمایی بود. ولی چون من قدم کوتاه بود. به عنوان دانشآموز راهنمایی اسم نوشتم. بازم اونا ازم بزرگتر بودن. فکر میکردن ابتداییم. خخخخخخخخخ.
خب تلویزیون و کارتون هم میدیدیم. که به اندازه امروز نبود. فقط دو ساعت بود. که باید مقشامونو مینوشتیم بعد میدیدیم. مگرنه هم مقشامون پاره میشد. هم حق کارتون دیدن نداشتیم.
خلاصه بچهها! ما تو بچگیمون اینجوری وقتای بیکاری مونو میگذروندیم. حالا شما بگید وقتهای بیکاریتون رو چجوری میگُذَرونید. امیدوارم غیر از بازی با تبلت و کامپیوتر کارهای دیگه هم بکنید. زمون ما که از این چیزا نبود. قدر این چیزا رو بدونید. من خودم دانشگاه میرفتم که کامپیوتر یاد گرفتم. ولی بچهها خدایی بازیهای اینجوری که بدو بدو داره، خیییلی بیشتر کیف داره.
بگید ببینم چی کارا کردید. شیطنت هاتونم بگید ها! نپیچونید ها! من خودم پیچ کُشتیَم. بگید. لو بدید. نترسید بچهها که اینجا دور هم جمعیدیم که بگیم و بشنویم و بخندیم…
آهای اصغر! کجا در میری؟ میترسی آبروت بره. نترس به کسی نمیگیم. بیا بگو. عباس! تو دیگه چرا زرد شدی؟ تو هم! از تو دیگه توقع نداشتم. بگو نترس. اصلا بیا جلو. نمیخوام بزنمت که. بیا اولین نفر خودت بگو. نمیذارم مامانت بزندت. اصلا ایشون که نمیاد اینجا.
آهان سؤال دوم داشت یادم میرفت. سؤال دومم اینه که امسال کی چندمه؟ چه درسایی فکر میکنید باید ما بهتون کمک کنیم که بهتر یاد بگیریم؟ مثلا عربی چندمو میخواین؟ زبان چندم؟ چرا ناراحت شُدید؟ چرا سرتون رو انداختین پایین. شما رو میگم ها!
شما دو تا، چرا روتونو اونور کردید. شما دوتا رو میگم ها! اون ردیف آخر! شما هم فکر نکنید نمیبینمتون یا صداتونو نمیشنوم. هی با هم پچ پچ نکنید. فقط میخوام اسم درسو بگید. سخت نیست که. خسته میشید به اینم فکر کنید؟
همینجا به همکارهای محترم بگم که خودتونو برای جلسه شنبه آماده کنید. باید هر کدومتون یه سر کارو بگیرید که مدرسه گوشکن پا بگیره. ضایه نکنید ما رو.
بچه هااا! منتظرم هااا! باید دونه دونه بیایید جلو و توضیح بدید. من برم لیستو از دفتر بگیرم و بیایم. شلوغ نکنید هااا!

این دوتا

 

آهنگ
قشنگ رو هم گوش کنید تا من بیام.

یکی از شما

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در اجتماعی, بازی, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 پاسخ به روز اول مدرسه محله نابینایان.

  1. 1
    وحید says:

    سلام عباس جان.
    ممنونم از پستت و مرسي از آهنگهايي كه گذاشتي.
    ما در بچگي اكثرا فوتبال، قايم باشك، بالا بلندي، دوز و هفت سنگ بازي مي كرديم.
    بعضي وقتها هم توي كوچه مي نشستيم و صحبت مي كرديم و يا به پارك و استخر مي رفتيم. بعضي وقتها هم نقطه بازي مي كرديم.
    موفق باشي

    • 1.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام وحید! ما که پارک و استخر نمیرفتیم. نقطه بازی و اسم فامیل هم که یه خرده بزرگ شده بودیم که بازی میکردیم. معلوم شد بچه زرنگی. خخخخخخ
      مرسی از حضورت.

  2. 2
    مریم شیبانی says:

    سلام آقا معلم
    آقا اجازه ما اومدیم بازیهای بچگی‌مون را بگیم بریم.
    زمانی که اصفهان زندگی می‌کردم یعنی کل دوران کودکی
    یک کوچه‌ای که توش در بخش خانه اصفهان شهر اصفهان واقع شده بود یک کوچه بن بست مثل راکت پینگ پنگ بود
    شبها می‌ریختیم توی کوچه و با دختران بازیهایی مثل
    کش بازی, خاله بازی, هفت سنگ, دوز, رابط که فکر کنم با ط باشه, دوچرخ سواری و ..
    گاهی هم برخی از این بازیها را دختران و پسران با هم انجام دادیم.
    ولی وقتی با خانواده به شهرمان طبس می‌آمدیم و بعد هم کلا آمدیم
    بازیهایی مثل یک قل دو قل, سر را به زیر تشت آب بردن و تحمل نفس نکشیدن, اسم و فامیل, و کارتون دیدن و… بازیهای شهرهای کوچک آروم‌تره

    همین دیگه اگر هم مدرسه‌ایها در این سایت کمکی بخواند در رشته تجربی ما هستیم
    موفق باشید

    • 2.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام. آفرین تو هم زرنگ و شجاعی.
      کش بازی و رابط یعنی چی؟ چجوریه بازیش؟
      خوبه تو هم فعال بودی. یعنی رِشتت تجربی بوده؟ چرا؟ بینا بودی اون موقع؟
      مرسی از حضورت.

      • 2.1.1
        مریم شیبانی says:

        سلام مجدد آقای یکی از ما
        چون سوال کردید می‌گم
        کش بازی یک بازی دخترانه است که دو نفر پاهای خود را داخل یک کش بسته می‌کنند و با فاصله از هم می‌ایستند بعد نفر سوم باید از روی این کش بپرد و نباید پایش به کش گیر کند, هر بار که نفر سوم از کش با موفقیت پرید دو نفر دیگر کش را بالاتر می‌برند.
        تا جایی که کش به تنه افراد می‌رسد و باید از آن پرید.
        و بازی رابط خانه‌هایی شبیه فرش روی زمین می‌کشند کسی که در وسط اسط مثلا وسط فرش است نباید اجازه دهد که افراد حاشیه فرش دستشان به او بخورد و باید یک راه فرار پیدا کند و به خانه بعد یا مثلا فرش بعد بپرد.
        نمی‌دانم فهمیدیدیا نه
        در ضمن من اون موقع هنوز بینایی خوبی داشتم و رشته تحصیلی من برای همین تجربی بود البته مشکلاتی بود که من نمی‌دانستم برای چیست که در دانشگاه خود را بهتر نشان داد
        به هر حال اگر این جا اومدید این هم جواب شما

        عیدتان هم مبارک باشه

        • یکی از شما یکی از شما says:

          دوباره سلام. من تا ابد به پستام سر میزنم. خخخخ. بازیهاتون جالب بود. رابط جالبتر بود و هیجان انگیز.
          خوبه. حالا باید دید خود بچهها تو چه درسی اعلام نیاز میکنند.
          مرسی از جوابهاتون.عید شما هم مبارک.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام. یکی از ما اینجا هم سوال بپرسم آیا؟آهایی اون آخر گوشه سمت چپی جای منه چون میشه از اونجا راحت تمام منطقه رو به هم ریخت.
    من بچه که بودم لییلی دوست نداشتم به نظرم زیادی دخترونه بود. ولی به خدا راست میگم تابستون و زمستون از در و دیوار بالا می رفتم. یکی از ما این تشبیه نیست واقعا بالا می رفتم. توی خونه پا هام رو می ذاشتم روی۲طرف۴چوب اتاق ها دست هام رو هم می گرفتم به۴چوب و می رفتم بالا تا می رسیدم به پنجره بالای در. چه لذتی داشت برام. حس می کردم اون پنجره بالای در بی نهایت دست نیافتنیه و من بهش رسیدم. خدایا چه ذوقی می کردم. بابام عصبانی می شد ولی مگه من خیالم بود؟ تا سرش رو دور می دیدم باز پا ها و دست ها به۴چوب و دِ برو که رفتی. روی ایوون خونه۳تا ستون داشتیم. من پا هام و دست هام رو می گرفتم دورش و می چسبیدم بهش و می رفتم بالا و از همون بالا دورش می چرخیدم و زور می زدم از۱ستون برم به۱ستون دیگه که فاصله هاشون زیاد هم بود. یادمه۱بار بابام در حال بالا رفتن از۲تا دیوار نزدیک به هم توی۱راهروی کوچیک خونه به سبک بالا رفتن از۴چوب دستگیرم کرد و من خواستم بپرم پایین که نبیندم و۱دفعه پا هام و دست هام رو همزمان از دیوار ها برداشتم و چشمت روز بد نبینه. مثل کدو از اون بالا پرتاب شدم پایین و… آخ آخ پدرم در اومد. از این حادثه ها زیاد داشتم ولی چیزی که نگرفتم عبرت بود.
    بازی هم البته تابستون ها می کردم. فوتبال با پسر ها، همیشه کاپیتان تیم بودم. خخخ! گل های خوبی هم می زدم و دروازه هم خوب می گرفتم. عشقم بازی های پر تحرک بود. می دویدم توی خیابون و پسر ها دیگه نمی شد کم بیارن. به محض اینکه حوز بزرگ خونه خاله یا حوز کوچیک تر خونه خودمون رو بی حفاظ می دیدم خودم پیشگام و بچه هایی که تیر کرده بودم از پشت سر شیرجه توی آب و وای چه کیفی داشت آب بازی! دیگه بگم، نه دیگه بسه الان دلم واسه اون زمان ها خیلی تنگ شد برم یکی۲تا آه بکشم تو و بقیه هم از دستم نفس بکشید بعدا دوباره می بینمت و می بینمتون.
    ایام به کام.

    • 3.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام پریسا. مونده بودم کی بود بچهها رو میزد میگفت اینجا جای منه. پس تو بودی.
      خخخخخخخخخخخ پریسااا! از دست تو! دخترایی که شبیه پسرا رفتار میکنن همیشه برام جالب بودن. البته بهشون میخندیدم ولی شخصیتشون برام جالب بود. حالا خدایی غیر از این کارا سرگرمی دیگه ای نداشتی؟
      خخخخخخخ میگه لِیله دُخترونَس.
      عیبی نداره همونجا بشین ولی بچهها رو اذیت نکن.
      اِ اون کیه جلوت نشسته داره گریه میکنه؟
      انگار شهروزه. شهروز! بازم این پریسا زدِت؟ عیبی نداره. تو که دیگه عادت کردی. تقصیر خودته که نزدیکش میشینی. این همه جا! چرا نشستی اونجا.
      حالا پاشو برو صورتتو بشور، برگرد.
      .
      به هر حال پریسا ما رو شرمنده کردی اومدی. هر سؤالی داری هم بپرس.

  4. 4
    علی اصغر حسنپور says:

    سلام عباس بازم مدرسم دیر شد
    ما که تو اوقات فراغت یه سره همین اینترنت و لپتاپیم

    • 4.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام علی اصغر.
      آره دیگه. گفتم که. متأسفانه اینجوری شده.
      حالا بگو تو اینترنت و اونترنت چه میکنی؟ راستشو بگو به کسی نمیگم. خخخخخخخ
      مرسی که اومدی.

  5. 5
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام .
    وااالله چند سال پیش ی مدرسه مختلط معاون بودم. پسر بچه ها بازیشون تف بازی بود خخخ روی هم تُف مینداختن. هاهاها
    مدیرمون آقا بود که اونم بخاطر کارای مجتمع هرزگاهی میومد و میرفت
    معلما که همه خانوم بودن عاصی شده بودن .
    منم مجبور به حفظ نظم شدم . تنبیه روشون اثری نداشت ،منم گفتم اگه ببینم تُف میکنید روی هم مجبورتون میکنم که روی هم دستشویی بکنید هاهاها
    و دستتونو ببرید توی کاسه ی دستشویی و آره دیگه هههه
    دیگه ندیدیم کسی به هم تُف بندازه هاهاها
    بچه ها هم بچه های قدیم. بچه های امروزی اگه گوشی و کامپیوتر نداشته باشن روانی میشن و روی هم تف میندازن یا همو به قتل میرسونن خخخخ اصن ی وضیه هاهاها

    • 5.1
      نازنین says:

      خخخخ. خخخخ. خخخخخ. رععععععد خدا خفت کنه، وای مردم از خنده این مدلیشو دیگه نشنیده بودم. خخخ.
      راس میگی بچه هم بچه های قدیم. خخخ.
      هنوز نیومدم تو پست ببینم دقیقا موضوع چیه ولی از دیدگاههاش تا حدودی متوجه شدم.

      • 5.1.1
        رعد بارانی رعد بارانی says:

        نازنین کار کردن با پسر بچه ها خیلی جالبه و هم سخت.
        البته من ۴ ماه اونجا بودم ولی کلی خاطره دارم .
        چون مدرسه مختلط بود یعنی پسرا با دخترا تا پنجم توی یک کلاس بودن اگه تنبیهشون نمیکردیم وا ویلا میشد خخخ
        نمیدونم بچه های اون روستا چرا به تُف کردن این همه علاقه داشتن. ی بار ۲۰ نفر از پسرا به همراه چند تا دختر ۱ پسرو آورده بودن وسط کلاس و لباسا و کیفو وسایلشم روی زمین انداخته بودن و ۲۰ نفری تف میکردن روی اون پسر و کتابو وسایلش . وقتی ی نفر صدام کرد و رفتم دیدم نزدیک بود بیارم بالا . اه اه .
        اونجا بود که همشونو بردم توی دستشویی و گفتم خیر سرتون باید تا آرنج دستتونو برید توی چاه و با دست هم باید کاسه ی دستشویی رو تمیز کنید خلاصه همه ی ۲۰ نفر اول فکر کردن حرف رو هوا میزنم اما گفتم باید اینکارو کنید و وقتی دیدن سرویس اومده و من نرفتم فهمیدن این بمیری ازون تو بمیریا نیست . زنگ زدم والدینشون و گفتم این بچه هاتون مال خودتون . خلاصه چند هزارتا فحش هم از والدین نوش جون کردم. ولی ارزششو داشت و از اون روز همه ی بچه ها حساب اومد دستشون .
        همه جا مثل دسته گل شده بود . دیگه آشغالی روی زمین نبود . مثل آدم شدن و بعد که داشتیم با هم خوب میشدیم مجبور به ترک اونجا شدم.
        الان اون پسرا دبیرستان رفتن و الان میان اطراف مدرسه راهنمایی دخترونه هرزگاهی اون اطراف که اومدن به دیدار ونوسک های نوجووون منو میبینن و با ادب و با نزاکت سلام میکنن . دخترا هم تعجب میکنن که دوست های میخی شون منو میشناسن خخخخ

      • 5.1.2
        یکی از شما یکی از شما says:

        خانم تو کلاس در گوشی حرف نزن.خخخخخ

    • 5.2
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام رعد!
      مدرسه کمتواناها نبود رعد؟ آخه این چه حرکتیه! من نمیفهمم که!
      آفریین! حقّا که معلم نمونه ای. چه میشه کرد دیگه.
      رعععد! از شیطنتها و بازیها و سرگرمیهای خودتم بگو. به نظر میاد که تو بچگیت خیلی آروم بودی و بازیهای بیسر صدا بازی میکردی. آره؟ بگو نترس. خخخخخخ
      مرسی که اومدی.

  6. 6
    نازنین says:

    سلام
    خب از کجاش بگم
    دانشآموز که بودم تابستونا معمولا حوصلم سر میرفت، ولی بعضی سالها هم بود که واقعا تابستون خوبی داشتم.
    مثلا اول راهنمایی رو که تموم کردم، یکی از اقواممون تو مسجد کلاس قرآن گذاشت. من و خواهرام هم شرکت کردیم.
    اگه درست یادم مونده باشه شهریور همون سال هم اردو به ناژوان رفتیم که خیلی خوش گذشت.
    به همه جایزه کتاب قصه داده شد، ولی به من که میدونستم نابینام نوار قصه دادند، یه جورایی هم شاگرد ممتاز کلاس بودم.
    بازیای بچگیمونم تقریبا مشابه همینا بود که گفتید. مثلا یکی از بازیامون این بود که به جعبه کفش یا جعبه شیرینی یه نخ میبستیم و اونو دنبال خودمون میکشیدیم، مثلا گاریمون بود. خخخ. بعضی وقتا توش چیز میذاشتیم و به هم میفروختیم.
    یکی دیگه از بازیا که من تو مدرسه یاد گرفتم و بعد با بچه های اقوام بازی میکردیم گرگم به هوا به سبک نابینایی بود. یعنی چشمای یه نفرو با یه پارچه میبستیم و اون باید دنبال بقیه میکرد. بقیه هم باید دست میزدند تا بتونه پیداشون کنه.
    راستی بازی جا به جایی اشیا هم داشتیم.
    بازیای فکری مثلا اسم فامیل و همینا هم داشتیم.
    اگه بخوام توضیح همه چیو بدم همینطوری تا صبح باید بتایپم خخخ.
    ولی به هر حال پست جالبی بود.
    موفق باشید.

    • 6.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام.
      اردوهای بچگی هم حال و هوای خاصی داشت. یه چیزی تو مایههای اردوی نجف آباد. البته فکر کنم شما نبودی.
      آفرین به اون معلم که حواسش به این بوده. ما یکی از دانشآموزامون تو منطقه مقام اول قرائت قرآن اورد آموزش پرورش بهش قرآن بینایی داد.
      گرگم به هوای نابینایی رو تازه شنیدم. جالبه. جا به جایی که خیییلی باحاله. پارسال یه بار با دانشآموزام بازی کردم. تجدید خاطره شد.
      کلا خوب بود. جالب و قشنگ. خوشم اومد.
      پریسا یاد بگیر. خخخخخخ.
      مرسی شما هم موفق باشید.

  7. 7
    رهگذر says:

    من همیشه نیمکت آخر بودم…از اول دبستان تا ترم آخر دانشگاه…خخخخخ…اصلاً اون ته کلاس نشستن یه حال دیگه ای داره… از اول سال تا آخر سال شیطونی میکردم…تو دبستان و راهنمایی تابستونا به بازی میگذش…بعد تو دبیرستان تابستونا به کلاسای جبرانی و امتحان شهریور میگذش…بازم آخرش پاس نمیشدم و ترم بعد تو سال تحصیلی میگرفتمش…خخخخخخخخ…وقتی یه درسی رو شروع میکردم افتادن تا سه بار باید میخوندمش تا به پاسی میرسیدم…خخخخخخ…. آهان تمام نامه های دخترا به دوس پسرای بچه ها رم من پستچیش بودم…یکی دو بارم گرفتنم که حسابی دردسر شد و …بگذریم…
    اوقات فراغتم از بچگی تا حالا که خیلی گنده شدم و دیگه از در تو نمیام همیشه به کتاب خوندن گذشته…. از همون طفولیت کتاب دسم بود….خخخخخخ…همه چی میخوندم الا درس….خاله بازی ام نکردم تو عمرم… بزرگترین لذت زندگیمم کتاب خوندنه….

    • 7.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلامت کو! خخخخخ
      من که فقط تو دوره کاردانی میز آخر نشستم. اونم به خاطر این که آقایون عقب بودن. همیشه جلو نشستم. اصلا جلو نشستنو دوست دارم.
      آفرین بچه زرنگ. خخخخ تو نابغه ای. به خاطر همینه زدی تو خط هنر پس…
      عجب! آفرین جالبه. نامه رسان بودی. پس اون باد صبا که میگن تویی؟

      آفرین کتاب خیلی خوبه. منم به کتاب خیلی علاقه دارم. از بچگی یه کتاب میگرفتم ده بیست صفحه اولشو میخوندم. بعد پسش میدادم.
      مرسی از حضورت.

  8. 8
    مهدی ترخانه says:

    سلام , از بازی های داش عباس خیلی خوشم اومد . از فوتبال بازی کردن در منزل با تیله خیلی خوشم میاومد , البته به مدرسه فوتبال استقلال هم میرفتم و از کوچه و خیابون هم که چی بگم , اگه جاش بود تا همسایه ها صداشون در نمی اومد و توپ دو لایه مون رو پاره نمی کردن خونه نمی اومدیم فامیل که میگفتند اگه اینها با هم دیگه بیفتند واویلاست .
    اگه پارک خزانه یا همون ترمینال جنوب رو بشناسید و دریاچه بسیار بزرگش یادتون باشه باید بدونید که وقتی کلاس چهارم دبستان بودم جایی نبود که شنا نکرده باشم . یا تموم آب پاچ های اونجا رو ترتیبش رو دادیم تا زحمت تعویض اون ها رو شهرداری بکشه . البته نیاز به بازسازی داشتند. رانندگی رو هم اول با هواپیمایی که در پارک محصور بود یاد گرفتم , این حصار ها چیزی نبود که جلوی کنجکاوی مارو بگیره . آتیشی بودیم .
    هفت سنگ هم با دختر های محله بازی میکردیم البته برای اینکه حوصله اونها سر نره , خاله بازی هم که دوست داشتم ولی خوب یکی باید نقش خاله رو بازی میکرد و ما هم قانع , هر وقت شرایط مهیا بود بازی میکردیم . اصراری نداشتیم . از مدرسه هم بعدا میگم .

    • 8.1
      یکی از شما یکی از شما says:

      سلام مهدی. مرسیتم.
      پس چرا نرفتی تو تیم فوتبال نابینایان. خخخخ. ولی کار خوبی میکردی. توپم که پاره میکردن، باید میرفتی یه توپ دیگه میخریدی.
      بعله عجب شری بودی تو! من پارک خزانه رو میشناسم ولی اون موقهها نمیرفتیم. تا سالهای سال میرفتیم پارک کوثر میدون قیام. من که خیلی پرت بودم. خخخخخ. تازه تو پیشدانشگاهی فرار از مدرسه رو یاد گرفتم. دورانی بود واسه خودش ها!
      مرسی که اومدی.ش

  9. 9
    مهدی ترخانه says:

    فوتبال نابینایان رو بلد نیستم البته امتحان نکردم بچه که بودیم تو اطاق برای اینکه سر و صدا نشه نشسته بازی میکردیم که تمرین خوبی باید باشه برای گل بال . از مدرسه دوران دبیرستان هم که تا جایی که یادم میاد هفته ای یک بار به مدرسه میرفتیم و فقط اون روز تمام زنگ ها رو تو کلاس میشستم و از توضیحاتی که معلم گفته بود و من رونویسی میکردم . هوش خوبی داشتم یک بار اول تا آخر کتاب رو تا صبح میخوندیم و امتحان میدادیم , خدا بامرزدش . ولی باید بگم هنوز هم بچه های سن بالایی هستیم که فقط بازی هامون بزرگ تر و شاید بیرحم تر و خطرناک تر شده همین . مادر ها بچه هاشونو خوب میشناسند که همیشه اونها رو کودک میبینند . هنوز هم من بازی دوست دارم , من رانندگی بازی و آچار کشی و انگولک . تو هم شاید معلم بازی . شاید درست باشه ما هیچ وقت بزرگ نمیشیم .
    ولی ای کاش معلومات و جهان بینیمون هم مانند کودکیمون بود تا کمتر زجر بکشیم . این هم عواقب هوشیاری و دونستن هستش اگر نه همون کودک درونمون هستیم . یادش بخیر

  10. 10
    یکی از شما یکی از شما says:

    دوباره سلام مهدی!
    دیشب فهمیدم که تو تازه نابینا شدی. پس اون موقع که همه رو عاصی میکردی بینا بودی ها! همینه که نابینا شدی دیگه. خخخخخخ
    فوتبال نابینایان تو سالن برگزار میشه. فکر کنم همون فوتسال باشه. البته بهتره اسمشو بذاریم فوتنال. خخخخخخ
    آره منم نشسته بازی کردم. انواع و اقسام توپ بازی رو تجربه کردم. تک ضرب، پنالتی، شوت بهشوت، (اگه اسمشو اشتباه نگفته باشم) دیریبل، فوتبال با ظرف آب معدنی و نوشابه خانواده، فوتبال با ظرف وایتکس و وسایلی از این قبیل، فوتبال با جوراب مامان، خخخخخ. یه طرحم داشتم که ازش استقبال نشد. اونم این بود که سه تا دروازه داشته باشیم و سه نفری بازی کنیم و به هر کدوم تونستیم گل بزنیم. آخ که چقدر دلم تنگ شد واسه فوتبال. اونم از نوع کوچه ایش.
    شوخی میکنی!!! هفته ای روز!!! اغراقه دیگه؟ من یه بار یادمه زبانو افتاده بودم. نشستم شب تا صبح خوندمش امتحان دادم ۲۰ شدم.
    آره متأسفانه بعضیها همه زندگی رو بازی میبینن. ولی منم جدیدا به این نتیجه رسیدم که بعضی شایدم خیلی قسمتهای زندگی بازیه و باید بازی کرد وگرنه خسته میشی و نا امید.
    منم همینطور. هر فرصتی پیدا کنم، با بچهها بازی میکنم. هنوزم مثل بچگی ماشین بازی دوست دارم. بعضی بازیها هم که بزرگ و کوچیک ندارن. مثل منچ و دوز و اسم و فامیل. معلم بازی هم متأسفانه باید بپذیرم که راست میگی. اگرچه تعهدی که دارم هم مهمه.
    آره متأسفانه عقل بیشتر از این که کمکمون کنه علیهمون قیام میکنه. باورت نمیشه من هر وقت بچهها رو میبینم، به اشتباهها و حماقتهای عاقلانه خودم پی میبرم ولی نمیتونم خودمو اصلاح کنم.

  11. 11
    یکی از شما یکی از شما says:

    بچهها! بیشتر از ۴۸ ساعت از شروع ثبت نام گذشته. نمیان ثبت نام کنید. در مدرسه رو میبندیم هاا! از ما گفتن.
    همه دانشآموزهای نابینا از اول دبستان تا پیشدانشگاهی میتونن ثبت نام کنن. حتی اگه عضو گوشکن نباشید هم میتونید ثبت نام کنید. اگه مادر یکی از بچههای نابینا هستید هم میتونید ثبت نام کنید. مفت مفت. بدوید که داریم ورشکست میشیم. مجتبی کلی ازمون اجاره گرفته. پول برق و آب و تلفن هم داریم.

  12. 12
    مادر بزرگمهر says:

    سلام
    من خیلی سریع پست رو خوندم الان همه مدرسه هستن و خونه ساکته باید ی سری گزارش بنویسم ۵ دقیقه بیشتر وقت ندارم تا همه ی خبرهای محله رو بخونم فقط چون گفتین ثبت نام کنید اومدم اسمم رو نوشتم تا بعد
    سربلند باشید همکار گرامی

  13. 13
    ترانه says:

    سلام اوقات فراغت ما همش فرار از هواپیماهای عراقی و بمباران بود و این که وقتی وضعیت قرمز می شد بدویم بریم تو حموم نکنه بمب شیمیایی زده باشن اگه اون وسطا وقتی می موند بازی خط خط و رقص بود !البته من از بچگی عاشق کتاب هم بودم تو درس هم از اول تا امروز شاگرد الف

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *