قسمت دوم خاطرات گزارش من از سفر کربلا

از تاخیراتی که به وجود میاد کلافه ام همش خواب اون جاها رو میبینم میخوام بدونم چه خبره و چی میشه
یه شبش خواب دیدم مدینه هم اون جا بوده و قراره چهار روز بمونیم غر میزدم که چرا چهار روز کربلا نباشیم
توی سایتها میگردم خاطرات عتبات رفته ها رو میخونم یا کلیپهاش رو میگیرم
میدونم که بعد از رفتن و اومدن مثل مشهد بازم همش دلم میخواد برم خب وقتی به این راحتیا نیست و تازه مشهد رو شاید بشه سالی یه بار رفت -البته بستگی به خواست خودمون خوب بودن مون حکمت الهی و عنایات اونا هم داره-خب دلم رو خوش میکنم به گفته ها خاطرات ارتباط روحی اگر قابل باشم و خلاصه هر چه نشانه ای از دوست باشد و باشد که رستگار بشویم و با طی ابعاد سفر روحانی که همیشه هم به قول شاعر بعد منزل نبود به قربتی برسیم
کوتاه سخن اینکه همین طلب و تشنگی هم لذت و عالمی داره و من دوستش دارم خوش به حال مون اگه رنج مون غم و گریه ها و بی قراری هامون در مسیر الهی این عزیزان باشه این یعنی حلاوت هم دنیا و هم آخرت به شروطها انشا الله
برا رفتن به مشهد از یکی دو ماه قبل فکر خوراکیها و تهیه و جمع و جور کردن وسایلم بودم و از چند روز قبل ساکم رو آماده میکردم ولی حالا خیلی تنبل شدم و نمیدونم چه کارایی انجام بدم
البته یکی دو روز آخری دیگه دست به کار شدم و با مامانم چند تا خوراکی درست میکنم چون وقت کمه
از همه خداحافظی میکنم یا میرم یا زنگ میزنم یا میان پیشم و زنگ میزنن
دهها التماس دعا چه مسئولیت سنگینی و چه چیزهایی که به خاطرم نمیرسید روزی من هم
یکی تبرک میخواد یکی یه چیزی میده اون یکی سفارش میکنه یکی شام بعد از برگشت میخوادو یکی هم میخواد سلام برسونم یا حرفایی به صاحبان این قطعات بهشت در زمین از طرفشون بزنم که نگرانم یه وقت یادم نره
خلاصه حرفای امید بخش و اوج برنده کربلا رفته ها و دعا هاشون رو پشت و پناه خودم قرار میدم و یا علی میگم به امید سفری سرنوشت ساز که این آرزوهای قلبی رو خوشحالم که دوستان و عزیزانم هم برام دارن
و مهمتر دعوت بهشتی بهترین بندگان خدا و از خدا خواهی همراهی یار سفر کرده مون که هر جایی دلم جستجوش رو ای کاش بکنه و مادری که اگرچه بینشان اما همه جا هست در قلبهای شکسته و در کنار عزیزانش که به دستش آسان شود مشکلها
و امام رضایی که از اون دارم کربلا رو
و من بیست و اندی سال چه حیف گذشت که محبتش رو نمیفهمیدم و الان چقدر باید شاد و شکرگزار باشم و قدر بدونم و لیاقت کسب کنم

وقتی برا اولین بار توی صحن و حرم حضرت عباس (ع) قدم میزنی انگار داری خواب میبینی باورت نمیشه این منم و آیا اینجا همون جاست ..یعنی آیا من هم تونستم به این مکان مقدس بیام حرم امامم حسین و جایی که خون پاکش مظلومانه ریخته شد و چه ناحقیهایی که در حق شاه زمان شون کردند و آیا این منم که روی این زمین حرکت میکنم و به این قبور مطهر نزدیک میشم
و همین طور بهتزده آروم حرم ها رو زیارت میکنی و زمانی میفهمی کجا بودی که همه خوشحال مشتاق و دلتنگ بهت خوش آمد و زیارت قبول میگن و به دیدارت میان
به جز قبر شهدای کربلا که دقیق نمیدونم چند نفرند و مقامهای متعدد از بزرگان در کوفه نجف و کربلا تک تک به زیارت دوازده تن از بزرگان از علما یا شهدا و فرزندان پیامبر مون رفتیم همین طور چهار امام عزیز
سامرا رو بخاطر تیر اندازیهای احتمالی که میشد نبردن و من خیلی دوست داشتم به جز زیارت مکانهای شریف اون شهر همیشه غریب این غربت امام زمان رو از نزدیک و توی خونه خودش حس کنم و یه بارم انگار که او با من درد دل بکنه تا شاید غمش رو بفهمم و کمتر اذیت کنم و بیشتر همدم و رفیقش باشم البته اگر ذره ای به خیال خودم
که بعد متوجه شدم همین که ما شیعیان و مسلمون ها امنیت نداریم و راهمون برای زیارت بزرگان خودمون بسته هست و همین که اجازه نداریم به خونه پدر مون بریم یعنی ذره ای از غربت و مظلومیتش
و این تازه مقدمه فهمیدن غربت بقیع و مدینه هست
حرم امام حسین علیه السلام رو که اولین بار زیارت میکنی و به هر زبانی اذن دخول میطلبی تمام حوادث عاشورایی توی ذهنت جون میگیرن و قدری دلشکسته میشی اما اذیت نه این از عنایت حضرت هست و اونا نمیخوان اینو
اوایل نمیدونستم و ناراحت بودم که چرا هر کار میکنم نمیفهمم کجا هستم و دلم کربلایی نمیشه چرا کاروان مون یه مداح یا روحانی نداشت یا مناجاتی چیزی خونده نشد تا دل مون آماده بشه ولی از مطالعات بعدم و طبق گفته ها و خاطرات  اونایی که از سفر اولشون و حال و هوای بعدش گزارش میدادن و یکیش از روحانیون بود فهمیدم که معمولاً کسایی که برا اولین بار به کربلا مشرف میشن با اینکه منطق شون میفهمه کجا هستن و اینجا چه ها شده ذهن شون مات و گیج هست و دل شون این همه سنگینی رو حس نمیکنه
و از این لطف و حکمت الهی شاکر و راضی شدم چون خیلیها این طوری هستن حتی یخ و قبض مهم سختی کشیدن توی سفر کربلاست و اگر راضی باشی این معنویت ها در زندگی بعد از سفر نمود پیدا میکنه و در سفرهای بعدی این حال خوش و یا حال دلشکستگی فهمیدن این مصیبتها و محبت آقا بیشتر میشه و همین تشنگی دل گرفتگی و سیراب نشدن بعد از زیارت و ناراحتی اینکه کاش بیشتر بودم یا کاش بیش از این حالم خوب میشد برا اونا خیلی ارزش داره و ممکنه بیشتر از یه حال خوش سیراب کننده یا مناجات عالی کفاره گناهان باشه
حرم امام حسین نرده کشی و صف بندی شده بود برا همین راحت میشد زیارتش کرد و تا نوبت مون بشه خانمهای ایرانی و به ویژه عرب با صلوات دعا و سلام دلهای زایرین رو آماده میکردند واقعاً توسل شون به امام عجیب و قلبی بود و به اذن دخول و رعایت ادب پایبند بودن طوری که کل اون فضا رو با نواهای همگانی عطر آگین تر به نام حضرت میکردن
یه بارشم که برام صحنه به یاد موندنی زیبایی شد یه خانم ایرانی دعاهای خیلی قشنگ و کوتاهی برای فرج منتخب از کتب دعا با صدای بلند و رسا میگفت و همه خانمهای دور و نزدیکش دستاشونو بالا گرفته و همه از ته دل آمین میگفتیم و من خواستم زمینه سازی ظهور محقق بشه چرا که خود اون اتفاق منوط به یه سری تلاشهای جدی از طرف تک تک ما شیعه هاست و این دنیا تا به تشنگی آمادگی و تغییر نرسه نمیشه

هتل ما که اقامت گاه اصلی مون توی کربلا بود از دو بازار تنگ و کوچیک به حرم وصل میشد و ما هر وقت از این محل رفت و آمد میکردیم متعجبانه میخندیدیم و دوست جدیدم  فضای اون جا رو برام توضیح میداد
یه شهر کثیف و پر آشغال از یه جای خیلی کم وسط بازار همه چی عبور میکرد آدم گاری موتور دوچرخه و توی این در همی ها ماشین میومد بار خالی میکردن و مغازه هاش هم کنار هم و چسبیده به هم بود مثل
پارچه فروشی کبابی لوازم برقی ترشی فروشی نون وایی هتل تعمیراتی شیرینی فروشی که همون جا میپخت میریخت توی سینی و بدون رعایت بهداشت سه ثانیه عرضه و مصرف میشد یکی دوتا قنادی هم دیدیم که بسته بندی شون کرده بودن که اگه پول همراهم بود گذشته از این حساسیت شاید یه امتحانی میکردم
گوشتها رو همین جوری قطعه میکردن و به سیخ میکشیدن و یه عالمه مشتری میومدن میخوردن حتی ساعت نه صبح
بوی مزخرفی داشت روشون و همین طور شیرینیها کلی مگس جمع میشد تازه گربه هم زیاد همون جاها بود
دست هر کدومشونم یه سیگار بود و خوب آلوده در واقع هیچ اصولی توی پخت این خوراکیها رعایت نمیشد در تعجبم یه شب که از رستوران بین راهی عراق غذا خوردیم کوبیده خوشمزه و خوبی بودو مغازشم تمیز
دست پسر بچه ها هم قلیون بود واقعً که دشمن داره با شیعه چی کار میکنه و امان از بی بصیرتی
واضحه که مردمش فقیر و بیچارن ولی توی این موندم که این شیعه ها چطور نظافت و بهداشت شون این قد ضعیفه و فقر نمیتونه توجیه مناسبی باشه و اینکه اینا که این طوری غذا میخورن چطوریه که از ایرانیها تعارفی چیزی قبول نمیکنن
البته خب نذری ها و مهمونیهایی که به نیت امام حسین گرفته میشه بحثش جداست
یه نکته قابل توجه برام این بود که توی اتوبوس رستوران هتل و بعضی مغازه ها نوحه های عربی استدیویی پخش میشد و با ایران که مقایسش میکنم هر چند مقایسه زیاد چیز خوبی نیست ولی بعضی وقتا باید مطرح بشه اینجا بیشتر از رسانه هاش هم توی این دو ماه عزا ترانه پخش میشه و بیشتر از مداحیهای مجلسی همه جا گوش میدن ولی شیعه های اون جا تظاهر هم که باشه مقید تر بودن از این لحاظ و برا من که نواهای دیجیتال رو دوست دارم جالب بود که اونا زیاد ازاین محصولات تهیه میکنن اما اینجا زیاد به این جریان بها نمیدن متاسفانه مثل خیییلی چیزای دیگه
هر چند اخیرً و در برخی موارد به تقلید از کارای اونا توی ایران برای ترویج اسلام ناب خیلی قشنگ داره روی این طور محصولات مذهبی کار میشه و زحمت براش میکشند و کاش اونایی که از دستشون برمیاد به جای خرجای الکی گذشته از خورد و خوراک و پوشاک نیازمندان بعنوان هدیه و غنای فرهنگی و دینی کشور برا تعدادی از موسسات و مهد کودکها برا فرهنگ سازی بیشتر دین و جذب هرچه بیشتر بچه ها و جوونهایی مثل خودم به فرهنگ ناب روانشناسی محتوای به حق آیینی و موارد این چنینی از کارهای تولیدی موسسات مذهبی تهیه میکردن
البته خب تا اون جا که دریافتم خیلی از آلبومهای مذهبی اونا رایگانن و واقعً مولودیهاشم خیلی شاد و جالب اجرا میشن و اصلاً مردم اون جا با این همه سختی آدمای شادی هستن و خنده هاشون از ته دل
شاید همینه که چون کشور ما مذهبیون زیاد روی شادی کار نکردن مثل جاهایی که این طوری نیست زیادم رو آورنده نداره در صورتی که درستش اینطوری نیست
خلاصه اینکه مردم خوبی داشت همه مشکی پوش خانمهاش کاملً با حجاب حلال و حرام براشون مهم بود و انس خاصی با حرم داشتن
دلسوز بودن به ویژه خادمینش مهربون و من دوست شون داشتم
ولی انگار نابینا اون جا خیلی کمه فکر میکردن واسه شفا اومدم طوری که خودمونیها هم همین آرزو رو میکردن مثل اینکه کمال همنشین در اونها هم اثر کرده بود یکی از آقایون همسفر که اوایل کربلایی مریم صدام میکرد میگفت من همش برات دعا میکنم و من دیگه آخر کاری گفتم شما دعا کن ولی نه برا این قضیه برا هر چیزی که خیر و صلاحم باشه
توی بازار یا وقتی از زیارت گاهی برمیگشتیم این قدر این بیناها از این مغازه به اون مغازه میچرخیدن و خرید و کالاها رو بررسی میکردن که از بینا شدن متنفر میشدم واقعاً که هر چیزی هم داشتنش هم نداشتنش میتونه هم نعمت باشه و هم امتحان
مگه آدم نمیاد اینجا که از دنیا کنده بشه حالا مگه این همه مغازه و دست فروشی میذاره اونم خانمهای ایرانی تیز چشم
یه شب که از زیارت چند مقام برمیگشتیم و برخلاف میلم توی بازار پرسه میزدیم و از همه چیز قیمت میگرفتن حسابی داشتم حرص میخوردم و غر میزدم که آخه کی دیگه میخوایم بریم شام بخوریم که بعدش زود برگردیم بریم حرم
همین طور که میرفتیم دوستم خوند السلام علیک یبن سدرة المنتها
و گفت حتماً اینجا یه امام زاده هست گفتم بیا بریم زیارت کنیم ببینیم کی هست
موقع تفتیش از خادم پرسیدیم اینجا کجاست گفت باب السدره و خدا میخواست لهجش خیلی عربی بود حس کردم سرش شلوغه و زیاد فارسی وارد نیست نپرسیدم که کی و فرزند کی میشه
کمی که رفتیم روی پله برقی که ایستادیم گفتم چه امام زاده با کلاسیه که پله برقی هم داره حرمش توی عراق و یا به شوخی میگفتیم سلام نمیدونیم کی هستی خودتو معرفی کن
یه دفعه خاله و دوستم چشمشون به ضریح ابراهیم مجاب افتاد و فهمیدیم ای دل غافل
اینجا که حرم خود آقا امام حسین هست
ما از یه در دیگه اومده بودیم اصلاً میخواستیم بریم خونه و اونا میگفتن ببین طلبیدت و تو دلت میخواست زودتر بیای و توی بازار داشت حوصلت سر میرفت و اینا
سدرة المنتها نام آشنایی بود ولی اون لحظه فکرشو نمیکردم
زیارت خوبی بود با یه حس آرامش بخش و جالب ممنونم حسین جان
این شد که وقتی میخواستن برن بازار اگه زیاد کار نداشتن توی هتل میموندم یا میبردنم حرم و خودشون میرفتن سراغ خریدشون
افراد مسن زیاد باهامون بود ولی شوخ طبع بودن و خیلی باهاشون به آدم خوش میگذشت البته گاهی غر میزدن و یه سوتیهایی هم میدادن مثلاً
به هتل دار یا خادمین که سلام میکردن هر وقتی بود میگفتن صباح الخیر
یه بار یکیشون گفت شوهرم مرده و اون عربه هم قاتی شنیده بود گفت الحمد لِلّاه
یا یه بار توی مسجد حنانه که از هم میپرسیدن اینجا کجاست یکی دیگه میگفت حنانه خانوم و من توی نماز خندم میگرفت
در صورتی که مسجد حنانه یعنی مسجدی که یه شب سر امام حسین (ع) اون جا بوده و به این علت این نام رو روش گذاشتن حالا من راجع بهش مطلبی نخوندم ولی اون طوری که مسئول کاروان میگفت حنانه به عربی یعنی سر و ظاهرً حکایتش اینه
یه ساجده کوچولو هم داشتیم که بیشتر یا عزیزی لیلا رو میخواست یا یه دختر دیگه که بهش میگفت عروس به نامزدشم میگفت بابای عروس یا اسمش رو میگفت
و من دنیای بچگی و باهاشون بودن و مثل اونها شدن رو دوست دارم وقتی بیشتر از همه با این همه معصومیت شون سمت تو جذب بشن اگه قدر پاکی کودک درونت رو بدونی
حرم حضرت علی رو زیاد نبودیم یه جای خاص یه جای آشنا خونه پدری یا علی از تو و دستگیری از او شب جمعه نماز مغرب و به همراه عطر و یاد حضرت زهرا خیلی دلچسب بود هر طوری بود به هر  سختی زیارت کردیم
سلام بابا علی چه خوب که حقیر ترین رو به سوی خودت راه میدی ای بزرگ ترین شیر مرد به حق این آرامش و شادی حرمت و خوبیت همه رو دل شاد کن و بطلب و دل هر طالب رو پر از این نور و صفا کن
مسجد کوفه جای عظیم و باصفایی هست و با هر قدم که برمیداری از یاد امیر مومنین غافل نمیشی
یه روحانی عراقی نمازها رو میگفت و دعاهاش رو کلمه به کلمه میگفت تا بخونیم منم تند تند به کتابی که خریده بودم نگاه میکردم و یه سری چیزا رو از روی اون میخوندم چون اون کامل نمیگفت
بعضیها از این همه نماز خسته میشدن ولی من خندم گرفته بود از این عجله و خستگیها یه دفعه روحانی بعد از دعا یه شعر مدح فارسی میخوند و همه سینه میزدم و من از فرصت استفاده کرده و میرفتم سراغ کتابم
مسجد سهله یه روحانیت و صفای امام زمانی قشنگی داره گروههای کاروانی زیادی اون جا بودن که بیشترش روحانی داره
وقتی مناجات و توسل جمعی به حضرت و نوای یبن الحسن رو میشنیدم روحم تازه شد و جان گرفت و دلم باز شد و نسیم آشنایی ما رو به سمت خودش خوند چقدر دوست داشتیم توی جمعشون باشیم
روحانی اونجا بهتر فارسی تکلم میکرد و وقتی نوبت نمازها میشد یه طور جالبی میگفت:بخون
اصلاً عراقیها خیلی بامزه فارسی حرف میزنن مثلاً کلمات خانوم به خدا حاجی رو خیلی جالب میگن
نجف شهر تمیز و زیبا تریه و اهالی اون راحت تر و با تسلط بیشتری نسبت به کربلا فارسی صحبت میکنن از اصطلاحاتشم بیشتر میدونن
توی خود این شهرم که حرکت میکنی احساس آشنا تر و ایرانی تری نسبت به کربلا بهت دست میده
یه دلیلش میتونه این باشه که خیلی از علمای هم وطن ما توی حوزه علمیه این شهر درس خوندن و ایرانیها زیاد به این مکان مهاجرت و زندگی کردن
و اما کاظمین که سرشار ازعطر و حال و هوای امام رضاست  چقدر اون مکان غریب اما آشنا رو دوست داشتم
سختگیری اون جا بیشتر بود و امنیت کمتر اسید پاشی هم شده بود که تعدادی چادر عربیشون سوخته بود از جمله یکی از همراهای ما
با اینکه موقع برگشت یه تعدادی بودیم راه رو گم کردیم بعدشم یکی دیگه گم شد و کلی توی شرایط نا امن اون شهر جایی که امام رو زندانی کرده بودن معطل شدیم ولی یکی از روزهای شاد زندگیم بود و عجیب آرامش داشتم
ما همش به جای خیلیها که حرص ازین اتفاق ها میخوردن میخندیدیم و به قول خالم اتفاقاً خوشه
و این طوری میگفتیم که کی فکرشو میکرد مثلاً بیایم توی پارک کاظمین ناهار بخوریم
زیارت امامین که واقعاً برام خاطر انگیز بود ساعتی که توی حرم بودیم قشنگ تونستیم زیارت و طواف کنیم بعدش که از اون قسمت خارج شدیم و قصد کردیم حرم امام جواد رو زیارت کنیم به این خیال که این فقط امام موسی الکاظم بود وقتی پرسیدیم همون رو نشون دادن و گفتن دوتا باهم
گفتم این طوری قبول نیست ما فقط با یه امام حرف زدیم پس امام جواد چی خاله هم دلش میخواست ولی گفت از اینجا خروج هست و نمیذارن دوباره بریم مگه اینکه دور بزنیم و از اول بیاییم که این طوری هم کلی وقت میبره و توی صف میموندیم
خدا کمک کرد و خادم منو که دید اجازه داد دوباره بریم گفتم خدایا من که همین یه کم این جام و معلوم نیست کی بیام خودت میدونی چقدر دوست داشتم از اینجا بهره مند و خوشحال بیرون برم
و بالاخره بدون مزاحمت برا کسی دقایقی باز همون جا ایستادیم و بخوبی زیارت کردیم
نجف و کاظمین ساعتش توی حرم الارم داشت و مثل ساعت حرم رضوی هر یه ربع با صدایی مثل ناقوس خوشبختی زمان رو اعلام میکرد ولی صدای جالب تری داشتن
خلاصه جای همه دوست داران خالی سفر خوبی بود هم سفر های با محبت صمیمی و شادی داشتیم که همگی رفتار شون باهام دوستانه و با احترام بودو هرچه بیشتر آشنا میشدیم یه ذره مورد ترحم واقع شدنی هم که حس میکردم بیشتر رنگ میباخت
وقتی بعد از رسیدن به خونه دوست مامانم و خودم رفتیم که هم شهادت حضرت رقیه بودو هم زیارت عاشورا داشتن خیلی برام حس خاطر انگیزی شد حس کردم واقعاً کربلا بودم و خیلی از دوست و آشناها رو یه جا توی اون حال و هوای روحانی به قول خودشون فضای عطر آگین کربلایی و حفظ چادر مشکی و شال سبز متبرک به حرم دیدم
و حالا باز ما و باز آرزوی کربلا و مشاهد مُشَرّفِه

درباره ثنا

به نام الله مهربان خدایی که با نهایت لطف و رحمتش زندگی بخشید و قطعه ای از پازل هستی قرارم داد امید که آنی بشوم که او دوست دارد. همو که راههای تازه و درهای پیروزی را با کلیدهای طلایی مهرش میگشاید و آدمی را با دوستی مهربانی تلاش در راهش و توکل به خود به موفقیتهای چشمگیر میرساند.لیلا غلامی هستم ساکن شهرستان دوست داشتنی و خوب جهرم نابینا لیسانس روانشناسی و در مسیر موفقیتم با تکیه بر خدای بزرگ که درسهایی به من داد که متوجه بشم بهترینم خودش هست و عالیترین زندگی برام در دست خودش و من هرچه از او درس میگیرم بیشتر از نعمت هاش و زندگی لذت میبرم.خدایی که با همه وجود فهمیدم اگر قدمی برداری و حرکتی کنی قدمهای پر برکتش رو برات بر خواهد داشت و اگر دریچه ای از سمت نور رو گشودی درهای رحمتش رو پیاپی به سمتت باز خواهد کرد.جستجوگر و حقیقت طلبم دغدغه های من روشن شدن حق نابودی باطل در همه ابعاد زندگی و علم و پیروزی حقیقت و راستیهاست.برخی فعالیتها علایق و افتخارات مهم:انتقال پیامهای مهم در جهت هدفی مهمتر.فعالیتهای قرآنی و فرهنگی مجازی و بیرونی.شناخت مبانی روانشناسی حقیقی مهدویت طب سنتی اسلامی و خودشناسی.استفاده از رسانه های جمعی منور کتابها و مقالات و برنامه های متنوع و مفید.و مهمتر اینکه یادگار شهیدم داییهایی که دوستان قدیمی و تازه من هستند آشنایانی مهربون و خانواده ای با درک هوادار و دلسوزی دارم و امامی که همه جا و همه وقت در نهایت محبت مرا میفهمد و اگر چشمهای زخم خورده از تیر خطاهای خود و بیگانه به سمتمان را از این آلودگی پاک کنیم میفهمیم که او و خاندان پاکش و کلام خدایش با تک تک ما چنینند...
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, مذهبی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 Responses to قسمت دوم خاطرات گزارش من از سفر کربلا

  1. 1
  2. 2

    سلام به ثنا.
    باز هم زیارت قبول.
    مرسی از اینکه خاطراتت را اینجا نوشتی,خیلی دلم میخواد برم,ولی تا نطلبِ نمیشه میدونم.
    امیدوارم که قسمت همه بشه.

  3. 3

    سلام
    خوب نوشتی و منو بردی به اون روزها.
    أن شاء الله بازم قسمت تو و کسایی که آرزوشو دارن بشه.

  4. 4
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!دفتر خاطرات باحالی داری، باز هم دفتر خاطراتت را بگشا و از خاطرات مختلفت اینجا برای دوستانت بنویس، منتظر شنیدن خاطرات بعدیت چه تلخ باشه چه شیرین هستیم!

  5. 5
    بانو says:

    سلام ثنا جون …. واقعا زیبا نوشتی خیلی …. ولی خیلی کم نوشتی دوست داشتم هی بخونم و هی بخونم و بخونم و تموم نشه …..
    راستی ما سمت درب صدر المنتها بودیم …..
    ان شا الله زیارتت قبول باشه و ان شا الله که باز و باز و باز هم طلبیده بشی و بشم و دوستان هم بشند…..

  6. 6
    بانو says:

    راستی کاروان ما هم مداح نداشت ولی از مداحی های کاروان های دیگه استفاده می کردیم و این خودش یه حسن بود….. هر کدوم بهتر می خوندند و دل نشینتر می رفتیم همون طرف…..
    مسجده سهله رو هم من خیلی عاشق هستم خیلی حس به قول تو امام زمونی داشت خیلی ….
    صباح الخیر ثنا خانم

    • 6.1
      ثنا says:

      سلام نهار الخیر ههه آره حست رو میفهمم البته شما وقتتون بیشتر بود ما کمتر و برا همین نمیتونستیم توی جمعشون باشیم
      انشا الله هرکی میخواد میره همین پارسال تاحالا کلی از گوشکنی ها رفتن بقیشم خدا کریمه

  7. 7
    محمد رضا خوشی says:

    لایک
    برم قسمت قبلش بخونم

  8. 8
    سیتا says:

    ای بابا انگاری قسمت نیست این پستو کامل بخونمش. برام کار پیش آوردن
    بر میگردم میخونم. و نظر میدم اگه زنده موندم.

  9. 9

    سلام
    خيلي قشنگ نوشتي باز هم زيارت قبول موفق باشي.

  10. 10
    سیتا says:

    سلام عزیزم
    زیارت قبول
    خیلی مرسی که اینجا نوشتین
    عالی بود
    بالاخره خوندم.
    و یاد سفرهای زیارتی که با دوستانم داشتم افتادم.
    امیدوارم همیشه سعادت زیارتهای معنوی نصیبت بشه.

  11. 11
    ثنا says:

    سلام بسیار تشکر عزیزم
    شما هم بنویس انشا الله بازم بری

دیدگاهتان را بنویسید