گوشه ای از خاطرات من از زندگیم

سلام هم محله اي هاي عزيزم.
خوب و خوش و سر حال كه هستيد انشا الله؟
خب خدا را شكر.
حالا من تصور ميكنم كه همه ميگيد: بله. خخخخخخخخ
خب قصد دارم مختصري از زندگي خودم را به صورت يه خاطره اينجا براتون بنويسم.
من جمله ها را نميتونم مثل شما خوب كنار هم بچينم. واژه ها هيچوقت اون طور كه ميخوام تو ذهنم نمياند. خخخخ
تو مدرسه هم هميشه زنگ هاي انشاء عزا ميگرفتم، چون قلم خوبي نداشتم هميشه انشا هامو به صورت داستان مينوشتم.
مثلاً اگر راجع به فصل بهار قرار بود انشا بنويسيم من يه داستان از يه خانواده سر هم ميكردم و تحويل ميدادم.
حيف كه نگهشون نداشتم.
خب ببخشيد زياد مقدمه سازي شد بريم سر خاطره يا به قولي مختصري از زندگي خودم:
من وقتي خيلي كوچولو بودم يعني وقتي ۹ ماهم بود بيماري سرخك گرفتم، بیناییم کم شد و
بعد از چند وقت كه من را به دكتر بردند دكتر به خانواده گفت كه دخترتون بینایش رو از دست خواهد داد. چون بر اثر بیماری سرخک یه دونه توی چشمش زده بود.
مادرم ديگه كارش شده بود اشك ريختن كه فايده اي هم نداشت.
اون وقت ها فرهنگ مردم خيلي پايين بود، هركي از راه ميرسيد ميپرسيد كه طفلك، آخي چطوري نابينا شده؟
اونها هم بايد براي همه توضيح ميدادند. خانوادم دیگه حسابی خسته شده بودند.
يه خاله داشتم كه خيلي مهربون بود.
وقتي ميومد من را ميديد خيلي برام غصه ميخورد.
همش نگران آينده ي من بود با اين كه سواد نداشت فكرش خيلي باز بود.
به مامانم ميگفت اگر دكتر گفته نابينا ميشه اونو بذارينش يه جا يه چيزي ياد بگيره.
بعد از تحقيق من را گذاشتند يه خوابگاهي كه البته دولتی نبود و کمک زیادی از دولت نمیگرفت.
همينجا لازم ميدونم ازشون تشكر كنم كه براي بزرگ شدن من يا بهتر بگم ما چند نفر خيلي زحمت كشيدند.
وقتي من را گذاشتند اونجا يه شرط هم برای خانوادم گذاشتند.
بهشون گفتند اگر ميخوايد دخترتون اينجا بمونه اصلاً نبايد بياييد پيشش و اگر هم می یاید نباید نزدیکش بشید و باید از دور نگاهش کنید. چون ممکنه دو هوایی یا به قولی دو محیطه بشه. خانوادم هم قبول کردند و منا گذاشتند اونجا.
خب تا سن ۷ سالگي مشكلي نبود و من روز به روز بزرگ و بزرگتر ميشدم.
همه ي وقت به بازي با بچه هاي ديگه ميگذشت، فارغ از غم و غصه های دنیا.
پدر و مادرم هم هفته اي يه بار ميومدند از دور من را ميديدند و ميرفتند.
وقتي كلاس اول را شروع كردم كه انصافاً خيلي برامون تلاش كردند تا ما خط بريل را ياد بگيريم. قرار شد دو هفته عيد و سه ماه تابستون برم خونه مون.
خب حالا تصورش رو بكنيد من كه هفت سال اصلاً صداي پدر و مادرم راهم نشنيده بودم، چطور ميتونستم برم خونه؟
ولي خب بايد ميرفتم چون اين يه قانون بود و هيچكس نبايد ايام تعطيل اونجا بمونه بجز اونايي كه پدر و مادر نداشتند.
من هروقت كه قرار بود برم خونه گريه ميكردم و هر وقت قرار بود برگردم خوشحال بودم و ميخنديدم.
از خدا ميخواستم كه تجديد بشم و شهريور برگردم!!!
خداييش خيلي به ما محبت ميكردند.
چهار خواهر دارم و يه برادر كه همه ي اونها سالم هستند.
تو خونه اصلاً خوشحال نبودم چون هروقت ميومدم خونه همه از مادرم سؤال ميكردند كه چطوري نابينا شده؟ و چند تا آخي و اوخي هم نثارمون ميكردند خخخخخخخخ.
من مجبور بودم هروقت مهمون داشتيم براي اين كه از خانوادم سؤالی راجع به من نكنند خودم را جايي پنهون كنم، چون حوصله ي سؤال ها و غصه خوردن مامانم را نداشتم.
تو جشن هاي عروسي هم هيچوقت نميرفتم.
من اون روز ها خيلي احساس بدي داشتم احساس ميكردم كه نابينايي يعني بدبختي، يعني عليل بودن و ناتواني!!!
باورتون نميشه خيلي بهم سخت ميگذشت.
هروقت خانواده به يه مهموني ميرفتند من سر درد را بهونه ميكردم و تو خونه ميموندم.
خب راستش بعد ها خيلي به فكر مبارزه افتادم.
بعضي روز ها وقتي صبح زود بيدار ميشدم و ميديدم همه خوابند بلند ميشدم ميرفتم تو آشپزخونه و ظرفهای شب پیش رو می شستم. هر جوری بود کارای سبک را انجام می دادم.
ديگه بزرگ شده بودم و بهم برميخورد كه خواهر ها كار كنند ولي من كاري نكنم.
بعد ها مادرم از طرز ظرف شستن من خوشش اومده بود و همه جا ازم تعريف ميكرد.
ميگفت خداييش ظرف ها اينقدر تميزند كه نگو و نپرس.
كم كم شروع كرد كه بهم كار بگه و من از كار كردن لذت ميبردم و احساس زنده بودن ميكردم.
اما هنوز هم وقتي يكي ميومد خونمون ميرفتم تویه اتاق، تا نميرفت نميومدم بيرون.
از رابطه ي خودم با خانواده خيلي خاطره دارم كه حالا نميشه همه را بگم.

خب بريم سر ادامه قصه:
ما كلاس اول و دوم را همونجا خونديم و خط بريل را كامل ياد گرفتيم.
اينجا لازم ميدونم كه از معلم هاي عزيزم یادی بکنم، به خصوص نسرين خامنه اي كه خدا بيامرزدشون خداييش خيلي برامون زحمت كشيدند.
ما علاوه بر خط بريل چيز هاي ديگه هم ياد ميگرفتيم.
مثل بازي هاي آموزشي، مثلا بازي با خمير، همه ي شكل ها را با خمير به ما نشون ميدادند.
همون دوره ي كلاس اول و دوم شكل هاي هندسي را به ما ياد دادند.
بافتني، آشپزي و ورزش را هم از همون بچگي ياد گرفتيم.
يه نوع پنكيك هم همون روز ها ياد گرفتيم كه من چقدر دوست داشتم.
از كلاس سوم دبستان به مدرسه هاي عادي رفتيم.
اوايلش خيلي سخت بود چون بچه ها كوچيك بودند و نميتونستند موقعيت ما را درك كنند.
خب بله ما هم نميتونستيم اونها را درك كنيم.
بچه ها ما را اذيت ميكردند.
مثلا يكي از اذيت ها اين بود زنگ هاي تفريح كه ما هم مثل اونا ميرفتيم پايين كيفاشون را ميذاشتند رو هم مثل يه كوه، ما هم از همه جا بي خبر وقتي ميخواستيم از اونجا رد بشيم مي افتاديم رو كيف ها و اونا ميخنديدند و ما ناراحت ميشديم.
خب هم ما بچه بوديم و هم اونا.
زياد طولش ندم چون ممكنه بعضي از شما حوصله نكنيد همه را بخونيد سعي ميكنم مختصرش كنم.
وقتي كلاس سوم بوديم شروع كردند به ما جهت يابي را ياد بدند.
اينجوری ياد ميدادند که مثلاً ما را ميبردند بيرون و پشت سرِ ما راه ميرفتند تا به یه مغازه برسيم،
وقتي به نشوني ميرسيديم عصا را از دست ما ميگرفتند و به نشوني ميزدند مثلا يه جدول يا يه درخت و ميگفتند وقتي به اينجا رسيدي بايد بعد از دو قدم بپيچي به راست يا چپ.
آموزش هاشون خيلي خوب بود يكي دو بار كه ياد ميدادند ياد ميگرفتيم.
وقتي كه ميديدند كه خوب ياد گرفتيم و مسلط شديم يه وقتايي ما را ميفرستادند
براي خريد هاي كوچيك بيرون و وقتي برميگشتيم ما را تشويقمون ميكردند.
تا كلاس اول راهنمايي براي رفتن به مدرسه سرويس داشتيم.
از كلاس اول راهنمايي ديگه بايد خودمون ميرفتيم مدرسه و ميومديم.
يادمه يه دفعه تو راه مدرسه ساناز افتاد تو مادي كه حتما ميدونيد مادي چيه؟
خيلي ترسيده بود وقتي از مادي درش آوردند و بردندش تو خوابگاه مربي فوراً بردش تو حمام،
آخه خيلي كثيف شده بود.
فرداش نميخواست بره مدرسه،
مربي باهاش دعوا كرد و بهش گفت اگر الآن با ترست مقابله نكني اين ترس هميشه تو ذهنت ميمونه و هيچوقت ياد نميگيري كه خودت بري.
اينجور مسائل باعث ميشد كه اعتماد به نفس ما بچه ها همه بره اون بالا بالا هااااا…. خخخخ
خوابگاه خيابون شمس آبادي بود و مدرسه ي رحمت آيين خيابون آماده گاه.
ما بايد اين مسير را خودمون پياده هر روز ميرفتيم و بر ميگشتيم.
خداييش خيلي خوب بود دوره هاي خوب و كوتاهي داشتيم.
مسئولين خوابگاه خيلي قانون مند بودند همه چيز بايد سرِ ساعت اجرا ميشد.
مثلا شام ساعت هفت و نيم بود و ساعت ۸ بايد مسواك ميزديم. ساعت ۹ هم بايد چراغ ها خاموش ميشد. همه ميخوابيديم.
اگر از ساعت ۹ به اون طرف كسي كتاب دستش بود تنبيه ميشد.
اونها عادت داشتند كه فقط يك بار تذكر بدند بار دوم ديگه تذكر تو كار نبود.
بدون اينكه به طرف بگند پول تو جيبيش قطع ميشد و اگر دوباره تكرار ميشد بايد تنهاي تنها تو دفتر ميخوابيد.
بچه ها اكثراً از اين تنبيه ميترسيدند كه من هم جزو شون بودم.
واي خيلي وحشتناك بود من كه اصلاً خوابم نميبرد.
يه آشپز هم داشتيم كه خدا بيامرز خيلي خسيس بود.
ما عصر ها كه ميخواستيم چايي دم كنيم اندازه ي چند تا دونه چايي ميريخت تو قوري كه ما عصر دم كنيم كه چون كم بود اصلاً مزه نميداد.
چون اكثراً شام و ناهارش را دوست نداشتیم،
نصف شب حمله ميكرديم به قفسه ي نون و تا ميتونستيم نون با كره ميخورديم البته يواشكي،
اما بعدش كلي عذاب وجدان ميگرفتيم خخخخ…
تا ديپلم وضع به همين منوال گذشت.
فقط برنامه هاي غذاييش اصلاً خوب نبود كه از حوصله ي اين پست خارجه و شما خسته ميشيد
خب اين دوره هم كم كم گذشت.
بعد از ديپلم من رفتم سرِ كار و شاغل شدم.
خب سال ۶۱ هم كه بهزيستي عليه السلام اومد خوابگاه ما را تصرف كرد.
ولي اي كاش راكدش نميگذاشت!
واي نميدونيد چه وسايل خارجی یی اونجا بود كه ما نفهميديم اينا چي شدند!
سال ۶۳ بود كه بهزيستي انقلاب كرد.
و همه ي مربي هاي قديمي را تار و مار كرد خخخخ
هيچوقت يادم نميره!
روز چهار شنبه بود بعد از ساعت كار خونه ي يكي از دوستام مهمون بودم،
وقتي ساعت ۶ عصر برگشتم زنگ در را فشار دادم يه آقايي از پشت در گفت كيه؟
خيلي تعجب كردم آخه ما اينجا مرد نداشتيم.
دربون خوابگاه ما يه پيرزن مهربون ارمني بود كه خدا بيامرزدش خيلي از ما ها را اون بزرگ كرد از جمله من رو،
خيلي پيرزن دوست داشتني یی بود،
منم از پشت در پرسيدم شما؟
اون آقا در را باز كرد و گفت كاظميان شماييد؟
من پرسيدم شما من را از كجا ميشناسيد؟
گفت كه تو عكس ها تو پرونده ي خودت ديدم.
گفتم پرونده ي من!
ببخشيد اصلا شما به پرونده ي من چيكار داشتيد؟
اونم گفت كه ما از بهزيستي اومديم و قبلیا رفتند.
واي خيلي ناراحت شدم آخه ما اصلاً تو خوابگاه مرد نداشتيم ولي حالا اين همه مرد!!
يه چيزي را يادم رفت بگم.
يه خوابگاه هم تو خيابون آبشار بود كه آلماني ها اداره ميكردند.
اونا پسر ها را سرپرستي ميكردند.
مسئولين خوابگاه ما قانونشون اين بود كه فقط جمعه ها پسر ها اجازه داشتند بياند تو خوابگاه و فقط قسمت پذيرايي بايد مينشستند و دختر ها فقط يكي دو ساعت ميتونستند بياند پيششون در حضور مربي ها باهم صحبت كنند.
بعضي از بچه ها از اين راه ها با هم آشنا شدند و باهم ازدواج كردند غير از اين نميشد همديگه را ببينند خيلي سخت ميگرفتند!
خب داشتم ميگفتم:
وقتي رفتم پيش بچه ها ديدم همه داشتند گريه ميكردند.
خيلي غم انگيز بود.
چقدر دوست داشتم كه احساساتم را اينجا ميريختم و اون حال را براي شما ميتونستم خوب توصيف كنم حيف كه نميتونم.
شايد اگر پريسا يا آقاي حسيني يا يكي ديگه از شما ميخواست اين خاطرات را بگه خيلي زيبا مينوشت و احساسات خودش را به شما منتقل ميكرد!
ما چند شبانه روز اعتصاب كرديم يعني فقط آب ميخورديم بعد ها هم ميرفتيم بيرون و يه چيزهايي ميخريديم و ميخورديم.
اما آخرش كه چي؟
وقتي براي كاري بيرون ميرفتيم همسايه ها با ترس از ما ميپرسيدند اونجا خبريه كه اين همه مرد با اسلحه هجوم آوردند؟
ما هم ميگفتيم نه!
همسايه ها ول كن كه نبودند ميگفتند حتماً قتلي صورت گرفته كه اين همه مرد مسلح اونجا اومدند!
اين جريان يه چند وقت طول كشيد تا ما كم كم عادت كرديم يعني عادت كه نه! با اين دردسر بزرگ كنار اومديم!!!
جالب اينكه كاركنان بهزيستيِ يكي از ساختمون ها ي خوابگاه را كه اسمش نسرين بود رو براي يكي از كارمندان برداشتند.
ميگفتند بايد اونجا باشه براي مواظبت از ما مثلاً… خخخخ
يكروز يكي از مددكار هاي بهزيستي همه ي ما را جمع كرد و گفت كه اونايي كه كار ميكنند بايد از اينجا برند و دنبال خونه باشند!
واي خداي من آخه ما پس اندازي نداشتيم همش ۳ يا ۴ سال بود ميرفتيم سر كار.
منم كه روز مزد بودم و حقوقم همش ۶۰۰ تومان بود نه هزار هاااا، ۶۰۰ تا تك توماني خخخخ
اصلاً نميتونستيم پس انداز كنيم نميدونستيم بايد چيكار كنيم.
بايد مهلت ميگرفتيم خب بهشون گفتيم ما پس اندازي نداريم پس كمي صبر كنيد تا ما پس انداز كنيم حتما ميريم.
اما اونا گوششون بدهكار نبود مدام ميگفتند كه پس كي ميخوايد بريد؟
ما هم ميگفتيم پيگير هستيم تا اين كه يه پنجشنبه همون به اصطلاح مددكار گفت هركي تا شنبه نره اثاث ها را ميريزم بيرون!
به غيرتم برخورد حس كردم داريم تحقير ميشيم اين بود كه رفتم تو فكر و يه هو يه تصميم گرفتم!
واي من كه ديگه عصباني شده بودم همون موقع به شوهر خواهرم زنگ زدم كه تو را به خدا يه خونه براي ما پيدا كن!
اون هم قبول كرد و همون فرداش برام خونه پيدا كرد.
خب حالا بايد تصميم ميگرفتم كه با كي برم مستقل بشم!
خيلي فكر كردم تا بالاخره تو اون چند نفر ساناز را انتخاب كردم تا باهم زندگي كنيم.
حالا كه تقريبا ۲۵ سال از اون روز ها ميگذره خيلي از اين تصميمي كه گرفتم خوشحالم و اصلاً پشيمون نيستم.
من و ساناز خيلي باهم كنار ميايم. توی مشكلاتم اون هميشه سنگ صبور من بوده و هست،
منم سعي ميكنم هميشه قدرشناس زحماتش باشم و تو سختي ها باهاش باشم و تنهاش نذارم.
اينجا لازمه كه بگم مادرم بهمن ۶۳ و پدرم تير ماه ۶۴ فوت کردند و من را براي هميشه تنها گذاشتند!
اون سه خواهرم ازدواج كرده بودند و برادرم هم همينطور فقط يه خواهر كوچيك داشتم كه اون وقت ها ۱۱ سالش بود!
خيلي موقعيت بدي بود!
خصوصاً اينكه من به پدرم خيلي وابسته بودم و تحمل از دست دادنش برام سخت بود.
خب بگذريم!
داشتم ميگفتم
ما هيچي نداشتيم! هيچي! شايد باورتون نشه!
وقتي مادر و پدرم از پيش ما رفتند يه يخچال كه فكر كنم ۳۰ يا ۴۰ سال كار كرده بود و يه پنكه و چند تيكه ظرف هم كه اونم مثل يخچال و پنكه مال جهيزيه ي مادرم بود به من رسيد باور كنيد فقط همین. توی تقسیم ارث سرم حسابی کلاه رفت!!!
من همون پنجشنبه كه به شوهر خواهرم زنگ زدم اون يه خونه پيدا كرد و گفت كه ۱۰۰ هزار تومان پول پيش ميخواد و سه هزار تومان كرايه!
واي خداي من ما هم كه هيچي نداشتيم مجبور بوديم از دوستامون قرض كنيم!
بالاخره با هر بدبختي كه بود ما اين پول را جور كرديم!
خب حالا ميخواستيم اثاثمون را ببريم،
وقتي خواستم يخچال را جمع كنم به من اجازه نميدادند و گفتند كه اين يخچال مال اينجاست و تو حق نداري ببريش!
منم رفتم اين مسئول و اون مسئول را ديدم و کلی دوندگی کردم تا بالاخره رضايت دادند تا ما يخچال و پنكه ي خودمون را ببريم!!! خخخخ
ما جمعه اثاثمون را كه به زحمت يه وانت ميشد با كمك شوهر خواهرم برديم خونه ی جدید.
وقتي داخل خونه شديم اثاث كه شامل يخچال، پنكه و يه سري ظرف هاي كهنه، لباسامون و خرت و پرت هاي قبلي خودمون بود را چيديم!
باورتون نميشه ما رختخواب براي خوابيدن نداشتيم شب ها روي موكت ميخوابيديم خوبيش به اين بود كه تابستون بود و سرد نبود!
اما زمستون اول تو اون خونه خيلي سرما كشيديم شبها همش خودمون را جمع ميكرديم و ميلرزيديم!!!
براتون بگم كه دوستامون خيلي مهربون و با حال بودند وقتي ديدند كه ما از تو خوابگاه اومديم بيرون خيلي بهمون كمك كردند!!!
ما كه كمي آشپزي كردن بلد بوديم با همون گاز پيكنيكي كه همون سال اول كه رفتم سر كار از تعاوني خريدمش غذا ها را ميپختيم.
هر غذايي را هم كه بلد نبوديم از دوستامون ميپرسيديم.
بعد ها يكي از دوستامون برامون گاز سه شعله اي آورد.
يكي برامون رختخواب و يكي هم برامون موكت.
خلاصه خيلي بدبختي كشيديم.
ما سيزده خونه جابجا شديم و صاحبخونه هاي مختلفي داشتيم!
خيلي دردسر كشيديم بعضي هاشون خيلي بد اخلاق بودند!
مثلا يكيشون وقتي جارو ميزديم از پايين داااااد ميزد كه آهااااي اين صدا چيه؟ ما هم بايد براش توضيح ميداديم و بازم تكرار ميشد!!!
يه صاحب خونه داشتيم كه هميشه ميومد تو حياط مينشست ببينه كي مياد خونمون!!!
وقتي يه مهمون برامون ميرسید، ميومد ميگفت كه ايشون كي باشند و كي ميرند؟
يكي از صاحب خونه هامون هم گير ميداد كه شما ماشين لباسشويي داريد هرچي ما ميگفتيم كه نداريم ما لباسامون را با دست ميشوريم باورش نميشد!!!
ولي صاحبخونه ي خوب هم داشتيم كه هنوز هم باهاش ارتباط داريم.
خيلي خانم نازنينيه.
ما از همون روز اولِ مستقل شدنمون شروع كرديم به غذا پختن! اوايلش دستپخت خوبي نداشتيم ولي كم كم دستپختمون بهتر و بهتر شد.
حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم كه اگر بهزيستي ما را از خوابگاه بيرون نميكرد ما هيچوقت نه ميتونستيم مستقل بشيم و نه چيزي ياد ميگرفتيم!!!
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد.خخخخخخخخ
خب اين هم چكيده اي از خاطرات من بود. ببخشید اگه خستتون کردم و ببخشید اگر طولانی شد.
دوسستون دارم. کاظمیان
خدا نگهدار.

كاظميان

درباره كاظميان

ازكودكي بر اثر سرخك نابينای مطلق شدم، از سوم ابتدایی به بعد رو در مدارس عادی، بدون داشتن معلم تلفیقی درس خوندم. فوق دیپلم مدیریت خانواده دارم، زندگی پرفراز و نشیبی داشتم، شاغلم و مستقل. سالهاست که با ساناز که اونهم نابینای مطلقه با هم زندگی میکنیم. نابینایی سخته ولی اگه اعتماد داشته باشی به تواناییهات میتونی موفق باشی. من و ساناز به لطف خدا تونستیم به خوبی گلیم خودمونا از آب بیرون بکشیم و بابتش خدا رو شکر میکنیم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

123 پاسخ به گوشه ای از خاطرات من از زندگیم

  1. 1
    آرتیمان says:

    درود بر شما آخی نازی سرخک گرفتی نابینا شدی؟ انشات هم بد نیست خوش به حالت که از دوران مدرسه خاطرات خوشی داری

    • 1.1
      كاظميان كاظميان says:

      سلام بر جناب آقاي آرتيمان
      بله متاسفانه من بر اثر سرخك نابينا شدم و عصب هر دو چشم از اين بيماري از بين رفتند
      موفق باشید

  2. 2
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    رعد بزرگ زیر چشمی به مهربان جون نیگا میکنه و با صدای رعد وارش میخنده و میگه خدا رحم کرد که گوشه ای از خاطراتو گفتی خخخخ اگه چهارگوششو یا محیط و یا کل مساحتشو میخواستی تعریف کنی ؛چقدر میشد هاهاها
    فک نکن کلی نوشتی میتونی از زیر پست زدن دوباره در بری هههه
    نخیر دخترم ؛نابینا خوندی و باید دوباره پست بزنی تا دست به سرت بزنم خخخ
    فعلا کپی گرفتم که برم توی راه زندگی بخونم .
    به سر کار خانوم امید دلها هم بگو خودشو آماده کنه که بزنه توی گوش پست اولش و پرتش کنه توی محله خخخخ

    • 2.1

      سلام بر رعد عزيز خوبي كه انشا الله؟ سر حالي؟
      خب تو فعلا برو بخون و بعد بيا نظر بده
      راستي منظورت از نابينا خوندي كور خوندي بود؟ خخخخ نه همون كور خوندي قشنگ تره عزيزم
      راستي من ديگه از پست دادن استعفا دادم به تاييد مدير هم رسوندمش
      ممنون كه هستي عزيزم

  3. 3
    عمو حسین says:

    درود بر خانم کاظمیان گرامیان. تشکر میکنم از دومین پست و اولین پست نوشتاری که اتفاقا بسیار خوب نوشتید. به هر حال سختیهای کشیده اید ولی خب به قول خودتون اگه اون سختیها نبود شاید الآن این خانم کاظمیان و این ساناز خوب هم نبود یعنی اینی که الآن هستید، نبودید. باز مستقل بودن و باه هم بودن و با هم مهربان بودنتون رو تبریک میگم امید که سالهای سال در سلامتی و شادکامی زندگی کنید.
    البته این جدا کردن بچه از والدین یک سیاست بسیار مسخره و احمقانه ای بود که صابونش به تن منم خورده و بسیار هم خودم و هم خانواده ام زجر کشیدیم که البته من چند ماهی بیشتر آنجا نبودم و به ابابصیر رفتم که آنجا هم خوبیها و بدیهای خودشو داشت.
    بازم ممنون سرکار کاظمیان که حد اقل منو به گذشتههای دور بردی. برایت آرزوی سعادت دارم بزرگوار مهربان کاظمیان و ساناز گرامی و نازنین.

  4. 4
    پریسا says:

    سلام خانم کاظمیان عزیز. از بس گفتی طولانیه من منتظر باقیش بودم.
    واسه چی خیال می کنی نوشتنت خوب نیست؟ خیلی هم خوبه. عالی نوشتی. مختصر و مفید. باور کن من بلد نیستم این مدلی بنویسم که شما نوشتی. این رو بده دست من ببین از بس طولش میدم از هر ماجراش۱دفتر در میاد که خوندنش حوصله تمام دنیا رو سر می بره. نمونه هاش رو توی نوشته هام دیدی.
    ای کاش خونواده و اون مرکز توی برنامه هاشون جدا کردن کامل بچه ها از خونواده نبود. پدر و مادر باید بچه ها رو ببینن. بچه ها باید لمسشون کنن. باید احساسشون کنن. باید بغلشون کنن. آخر هفته ها باید خونواده با هم باشن. حتی اگر بچه ها هوایی بشن. خونواده باید در هر حال۱خونواده باقی بمونه و بچه ها فقط از توی دل خونواده هاست که با حسی به نام عشق و عاطفه واقعی آشنا میشن. اگر دست من بود هرگز این شرط سخت رو واسه شما و پدر و مادر نمی ذاشتم.
    خاطراتت قشنگ بودن. تلخ و شیرین. اون بخش استقلالش رو از همه بیشتر خوشم اومد و اون لحظه های گریه بعد از رفتن مربی ها رو از همه بیشتر حس کردم. غربت در۱مکان آشنا.
    ولی می دونی چیه؟ اون ها تمامشون گذشتن و الان شما همه رو پشت سر گذاشتی. با ساناز عزیز۱زندگی آروم و به توصیف خودت مثبت و شیرین داری که ازش احساس رضایت می کنی. همین الان و رضایتش رو عشقه. روح پدر و مادر شاد. خدا رحمتشون کنه!.
    راستی، پست بعدیت رو کی میدی؟ راستی، ساناز جان کی پست میده؟ کامنت آماده گرفتم توی دستم مثل نارنجک بزنم وسط کامنت دونی پستش. راستی، ایام به کامت.

    • 4.1

      سلام پريسا
      ممنون كه تا آخرش خوندي خيلي ازت ممنونم راست ميگم اي كاش ميشد من بگم تو بنويسي
      و اي كاش براي منم چند دفتر ازش در مي آوردي و برام اينجا ميذاشتي
      راستي چرا زود تر به فكرم نرسيد
      من سبك نوشتن تو را خيلي دوست دارم اين را باور كن
      راستي من از پست دادنم استعفا دادم اين را جدي ميگم
      آره با نظرت كاملا موافقم اي كاش ما را از خانواده جدا نميكردند تا محبت پدر و مادر عادلانه بين مون تقسيم ميشد
      من چون بين خانواده نبودم خيلي دست پر مهر پدر را روي سرم نديدم
      خيلي از محبت مادرم بهره نبردم
      اين كه تو پستت نوشتم كه خوش به حالت كه بچگي كردي براي همين بود
      من تا آخر عمر حسرت ميخورم كه چرا بيشتر با اونها نبودم
      يه چيزي را هم بگم كه من سر سفره ي پدر و مادرم كه مينشستم براي غذا خوردن شايد باورت نشه خجالت ميكشيدم و بيشتر وقت ها سير نميشدم و روم نميشد كه بگم بازم غذا ميخوام خيلي دوران بدي داشتم خيلي
      چه جمله ي قشنگي
      غربت در يه مكان آشنا خيلي اين جمله عميقه خيلي
      خدا ميدونه كه هنوز هم هروقت به اين قسمت خاطراتم ميرسم بغض سنگيني گلومو ميگيره سخت ناراحت ميشم
      غربت در يه مكان آشنا…
      واي ببخشيد بازم يه پست شد خخخخ
      ممنون كه توجه كردي
      آره استقلال را عشقه الآن خيلي از زندگي لذت ميبرم همش دعا ميكنم عصر بشه برم خونه من عاشق خونم هستم خيلي زندگيمو دوست دارم
      موفق باشي عزيزم.

  5. 5
    ریحان says:

    سلام بر خانم کاظمیان عزیز و با همت خودمون و البته سلام بر دوست همیشه همراه و صمیمیتون خانم امیدی .عجب ماجراهایی داشتین !!! حتما خیلی باید شجاع و با اراده باشید که انقده خوب از پس مشکلاتتون بر اومدین .فکر کنم یکی از دلایل موفقیتتون تا این اندازه به این جهته که از همون ابتدا یه جورایی مجبور به مستقل بودن شدین .اما فک نمی کنم این قانونشون که اجازه نمیدادن بچه ها والدینشون رو ببینن خیلی جالب بوده باشه تو خوابگاه چه قانونی بوده آخه !! اما چه خوب که شرایطخوب و مناسبی براتون فراهم بوده .وقتی داشتم خاطراتتون رو میشنیدم یهو یاد پست آقای آرتیمان افتادم که از شرایط بد خوابگاهشون گفته بودن !! .و خب شما که خییییییلی اوضاعتون خوب بوده خخخ .وااااای ۱۳تا خونه عوض کردین یاخدااااا .خخخ صاحب خونه ها اییم داشتین واس خودتون که شما یا العجب !!! . راستی کاش بخشی از پستتون رو اصفهونی مینوشتین .من خیییییلی این طرز نوشتن رو دوست داااارم .خب دیگه چی بگم ؟؟ .آهان. من پنکیک میخوااااام .خخخ موافقید خودمو دعوت کنم اصفهان آیا خخخخخخخخخخخخ .وای چه زود دختر خاله میشم من خخخ .!!! میگم خانم کاظمیان فک نمیکنید من صبحانه احتمالا کله پاچه خورده باشم که انقده دارم پر حرفی می کنم؟؟ خدافظ

    • 5.1

      سلام بر ريحان
      ممنون كه به اين پست سر زدي
      انشا الله هروقت اومدي اصفهان در خدمتيم
      آره اين قانون قانون جالبي نبود
      بله ۱۳ تا خونه گفتنش خيلي سخته
      ما تو اساس كشي خيلي دردسر ها كشيديم
      فاميل خيلي كمكمون نبودند
      دوستامون كمك ميكردند
      با چند تا كارگر
      تو جابجايي اساس هميشه يه چيزي ميشكست يادمه يه دفعه وقتي داشتيم اساس را ميچيديم يكي از دوستامون شيشه ي ميز را كه ميخواست بذاره بالاي كمد چون حالش را نداشت بره بالاي صندلي از همونجا پرتش كرد بالا اونوقت شيشه دو نصف شد
      خيلي اساس ها ضربه خوردند.
      موفق باشيد.

  6. 6
    نازنین says:

    سلام
    اول که دیدگاه پریسا رو تماما لایک میکنم.
    به نظر منم خیلی عالی نوشتی. اتفاقا منم زنگای انشا عزا میگرفتم. یه بار هم یادمه انشا ۶ گرفتم! خخخ. من هم برای شما و ساناز خانمی آرزوی موفقیت روز افزون میکنم.
    سربلند باشید. به قول پریسا خانم ایام به کام.

  7. 7

    درود. من از این پست خعییلی خوشم اومد عالی مینویسی روح پدر و مادر قرین رحمت الاهی.
    کلاً اول سختی بعد آسونی دیگه.
    منتظر پستهای بعدیت هستم و حرفای پریسا رو هم لایک میکنم.
    به امید خوندن پستهای دیگه موفق باشی

  8. 8

    درود مجدد. یه نوشته ای از حضرت اسکایپ واسم اومده اینجا هم میذارم خعییلی قشنگه.
    شرمنده اگه بیربط بود.
    نسل مزخرفی بودیم ……!!!!
    نسل انتخاب بین بد و بدتر ……!!!!
    به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،
    و ابر ها نبارید …..
    دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود …..
    نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان !!!!!
    بلکه به فنا رفتیم …..
    نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!
    از داخل فیلتر …..
    هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!!
    حیف ؛
    نسل دیدن و نداشتن ،
    خواستن و نتوانستن ،
    رفتن و نرسیدن …..
    نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!
    نسل آهنگ های سوزناک …..
    نسل طلاق هفتاد درصد …..
    نسل فیس بوک از سر بی کسی …..
    نسل درد و دل با هر کسی …..
    نسل ماندن سر بی راهی …..
    نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!
    نسل خوابیدن با اس ام اس …..
    نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی …..
    نسل کادو های یواشکی …..
    … یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،
    بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ….!!!!!!
    سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ….!!!!!!
    تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر ….

  9. 9
    reza1356 says:

    درود بر شما و همت عالیتان
    دنیا همین است سختی و رنج آسایش و راحتی پر از غم و سرشار از شادیست .
    چه خوب توصیف کردید این گذشته را آرزو می کنم بقیه اش را به شادی و سلامتی همراه دوست عزیزتان زندگی کنید .
    با آرزوی موفقیت

  10. 10

    سلام بر خانم کاظمیان گرامی.
    بسیار بسیار بی نظیر و عاااااااااالی نوشتید.
    تعریف الکی نمی کنم ها خیلی خوب تعریف می کنید.
    کاش زودتر از این ها مطلب می نوشتید ولی حالا هم دیر نشده و ما مشتاقانه منتظر بقیه پست های شما می مونیم.
    یکی از کسانی که من سعی می کنم همیشه ازش الگو بگیرم هر چند غیر مستقیم شما و ساناز خانم هستید.
    موفق باشید.

    • 10.1

      سلام بر آقاي آگاهي
      من به شما ارادت دارم زياد اين را هميشه به دوستام هم گفتم
      نوشته هاي شما را هم خيلي دوست دارم
      نه بابا چي ميگيد من كي هستم كه شما بخوايد از من الگو بگيريد؟
      ممنون از حضور گرمتون.

  11. 11
    shahoo says:

    سلام
    واقعا عالی نوشتید براستی باید آفرین گفت به همت و بزرگیتان
    خواهر من رنجی که کشیدید روحتان را صیقل داده که چنین والا می اندیشی
    سپاس

  12. 12
    هستی says:

    سلام خانوم کاظمیان عزیز آفرین به همت و اراده و اعتماد به نفستون امیدوارم همیشه در مراحل زندگیتون مثل کوه استوار باشید به ساناز جان هم سلام منو برسون راستی خیلی روان و زیبا نوشته بودی همچنان ادامه بده عزیزم پیروز و پاینده باشی

  13. 13
    رهگذر says:

    وااااااااااااای عجب زندگی یی!!! این تازه یه گوشش بوده؟ یا خدااااااااااااا…وقتی خوندمش کلی خجالت کشیدم. یک هزارم مشکلات شمارم نداشتم و اینهمه ناامیدم. اگه مث شما زندگی میکردم چی میشدم آیا؟ آفرین به این همت بلند و این روحیه. اصلاً همین روحیات منو پابند نابیناها کرده. همین روحیه های عالی، همین بلند نظریها و همین اراده ها. بخودم که نگاه میکنم واقعاً شرمنده میشم از خودم. اینهمه توانایی و انرژی و استعداد هرز دادم رف… بدون اینکه کوچکترین استفاده ای بکنم ازش وحتی لذتی هم نبردم از زندگیم آنچنان… عجبا… وا عجباااااا…
    آفرین و احسنت به شما و ساناز. خداییش خیلی دوسِتون دارم. شما الگوی من باشید از این جا به بعدِ زندگیم فک کنم به یه جاهایی برسم آخرش.
    اگر بزرگترای مجلس اجازه میفرمایند بنده یک شیطنت بی مزه هم بکنم و بفرمایم که: نگفتید تو این گوشه ی زندگیتون که چقد از سبزی پاک کردن بدتون میاد!!!خخخخخخ…

    • 13.1

      سلام سلام عزیزم
      ممنون باور کن که نمیدونستم که اگر تو را ببینم اینقدر دوستت داشته میشم اگر یه روز صدات را نشنوم دلم تنگ میشه خیلی هم تنگ میشه
      سعی میکنم که خیلی مزاحمت نشم آره راست گفتی من از سبزی پاک کردن متنفرم اما اگر مجبور باشم پاک میکنم
      اگر مجبور باشم همه کاری میکنم دوست دارم همه کاری یاد بگیرم
      آهان بذار برای همه اینجا یه تعریف بکنم
      چند روز پیش ما مهمون داشتیم یکی از همکار های ساناز قرار بود با خانواده بیاند خونمون
      تصمیم گرفتیم براشون خورش کرفس و سبزی پلو ماهی درست کنیم اونا قرار بود ساعت ۶ به بعد بیاند
      ما ماهی ها را که از فریزر در آورده بودیم وقتی یخشون آب شد میخواستیم با مواد قاطی کنیم من اومدم ادویه بریزم روش دست کشیدم بهش البته بطور برعکس
      مثل وقتی که برعکس به فرش دست میکشی تا دست زدم یه مشت پولک اومد تو دستم وای خدای من حالا خدا را شکر که ما قبلا تو شمال خوب یاد گرفته بودیم
      ماهی ها را پاک کردیم مثل ورق های کوچیک از کنارش پولک ها میریختند بیرون
      وقتی همه پولک ها را تمیز کردیم و دوباره شستیمشون آبشون که رفت گذاشتیمشون تو مواد اونا زودتر اومدند ما هم بهشون نشون دادیم که اگر یه وقت پولکی توش مونده پاک بشه
      اما خداییش یه دونه پولک توش نمونده بود وای اما خیلی دردسر کشیدیم
      تازه جالبه که اسمش فیله ی حصون بود
      خخخخ

  14. 14
    محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

    سلام
    اول لایک
    این پست چند پیغام داشت
    ۱ بهزیستی از همان اول انقلاب دزد بودن
    ۲ نابینا موجود بد بختی هست
    گناه داره
    ۳ نابینا هم میتونه رو پای خودش بایسته
    ۴
    رفیق موجودیست که همه جا میتونه پشتت باشه
    ۵ این که ما ایرانی ها هم همه جور آدمهایی داریم
    ۶
    اینکه
    ما میتوانیم شعر کاملی هست در وصف نابینا

  15. 15
    مرضیه زارع says:

    سلام و صدها درود. وقت خوش. انصافا لذت بردم. و برای درس گرفتن چه قدر نیاز به شنیدن این خاطرات داشتم ای کاش زودتر این لطف رو در حق ما میکردید ولی همین حالا هم خیلی زحمت کشیدید فقط نمیدونم چرا تصور میکنید که خوب نمینویسید این متن که بسیار ساده روان و دل نشین بود اتفاقا شما خیلی از قوانین خاطره نویسی رو به جا رعایت کردید و جالب این جا بود که در نوشته شما مرز بین راویگری و شاعرانگی به خوبی روشن بود در حالی که متإسفانه در خیلی از نوشته ها این مورد رعایت نمیشه. صد ها بار سپاس ما بی صبرانه منتظر پستهای بعدی هستیم. در پناه حق.

  16. 16

    سلام خانم کاظمیان.
    خیلی خیلی زیبا نوشتید, یه لحظه حس کردم که پیش شما هستم زمانی که از خونۀ دوستتون برگشتید. نیازی نمیبینم که بگم که زیبا و روان نوشتید چون همۀ دوستان و اساتید گفتن و تکراری میشه.
    باز هم از این خاطرات بنویسید برامون درس زندگی هستن و دونستنشون لازمه.
    پاینده باشید.

  17. 17

    سلام خانم کاظمیان.
    عجب سرگذشت و سختیهایی کشیدید!!!
    در عوض الآن دو موجود مستقل و کامل هستید که باید به آینده نگاه کنید نه گذشته.
    از گذشته فقط به عنوان عامل موفقیت حالا نگاه کنید.
    پیروز و سعادتمند باشید.

    • 17.1

      سلام آقای چشمه ی عزیز خیلی تشکر از شما چشم سعی میکنم که یاد گذشته نکنم هرچند برام خیلی سخته اما چشم هروقت یاد گذشته میام سعی میکنم که یاد صحبت شما بیفتم
      ارادت دارم زیاااد.

  18. 18
    لِنا says:

    سلام خانم کاظمیان عزیزم.باورتون نمیشه چقدر دوست داشتم پست های شما را اینجا ببینم و حالا این امر میسر شده.حالا دیدین من میگم خوب می نویسین یعنی عاااااالی نوشتین.خیلی زیبا توصیف کردین شرایطی ک پشت سر گذاشتین رو.چه زندگی پر فراز و نشیبی !چقدر عجیبه برای من ک هر چیزی بر خلاف میلم بود را یه بدبختی بزرگ دیدم و حالا شما از پس این همه سختی براومدین.براتون آرزوی شادی و ایام خوش دارم.شاد باشین.

  19. 19
    مریم شیبانی says:

    سلام خانم کاظمیان
    چرا زودتر از اینها این خاطرات را ننوشتید؟
    ما به شنیدن این جور خاطرات نیاز داریم و البته خیلی هم شیرین و زیبا نوشته بودید.
    چون شما هم سن مادرم هستید من همیشه از شما
    پیش مادرم تعریف می‌کنم
    این البته چکیدش بود ولی,
    اگر باز هم دوست داشتید جزئیات بعضی از خاطراتتون را بنویسید
    من که سراپا گوشم.
    موفق باشید

  20. 20

    خانم کاظمیان عزیز! خوشحالم که نابترین خاطرات خودتون رو با ما به اشتراک گذاشتید. امیدوارم همواره از زندگی لذت ببرید.

  21. 21
    سعید عابدی says:

    بانو کاظمیان گرامی. یادم هست یکبار که یگوشه ای از خاطراتتان را تعریف می کردید پیشنهاد دادم برای روحیه بخشیدن به نسل ما هم که شده وقت بگذارید و بنویسید. خوشحالم که خواهشم برآورده شد و البته از منش بزرگوارانه شما جز این هم انتظار نمیرفت. متشکریم.

  22. 22
    محمود هژبری محمود هژبری says:

    سلام.
    خانم کاظمیان من به افرادی مثل شما و خانم امیدی افتخار میکنم. انشا الله در کنار هم سالیان سال زنده باشید و خوب زندگی کنید.
    بازم آفرین.

  23. 23

    سلاااااااااام و هزاران سلام به دوست عزیزم خانم کاظمیان. خیلی قشنگ نوشتی. با اینکه قبلا هم برام تعریف کرده بودی ولی باز با لذت تمام خوندم و به این همه امید و نشاطی که دارین آفرین گفتم.
    بچه ها من و امیر توی اولین مسافرتمون که به نوعی ماه عسل دوران عقدمون بود رفتیم اصفهان(داخل پرانتز هنوز ماه عسل عروسیمونو نرفتیم خخخخ) و خونه خانم کاظمیان ساناز خانم. خیییییییلی بهمون خوش گذشت. دستپختشون که عاااااااااالی عالیییییی بود. خونشون از همه لحاظ بی نظیر بود. از مهمون نوازیشون بگم که واااااااقعا حرف نداشت. خیییییلی بهمون خوش گذشت. یه شبم ما رو بردن یه رستوران که خیلی برامون خاطره انگیز بود.
    دوستان عزیزم خییییلی دلم براتون تنگ شده. از همینجا دعوت میکنم بیاین تهران که ما هم از خجالتتون در بیایم. هرچند زحماتتونو هیچ جوره نمیشه جبران کرد. برای هر دوتون آرزوی سلامتی و شادکامی و عاقبت بخیری دارم. بقول پریسا ایام به کام.

    • 23.1

      سلام تبسم عزیزم
      ممنون که بازم خوندیش
      ما برای شما کاری نکردیم هر کاری هم کردیم با لذت و برای خوشحالی در درجه ی اول خودمون کردیم
      خدا کنه که شما همیشه خوشبخت بمونید بله ما حتما میاییم تهران اما نه این که بخوایم جبران کنیم دلمون براتون تنگ شده
      میبوسمت از دور عزیزم
      به آقای سرمدی خیلی سلام برسون
      بگو که کلید خونه را گم نکنه خخخخ

  24. 24
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    رعد بزرگ با خنده ای بسان رودهای خروشان میگه :
    دخترم !بسیار سفر باید تا پخته شود خامی .
    این سفر پر پیچو خم زندگی از شما دو تا ی اانسان پخته و کامل ساخته .
    ××××
    چه بسا اگر در کنار مادرو پدر زندگی میکردید ،چیزی یاد نمیگرفتید .
    و خواهر و برادر هم الان حاضر به نگهداری شما نبودند .بودند ؟؟

    *****
    راستی چرا میگی آخرین پستته . از این به بعد رعد منتظر خاطره های نبینیه خخخ

    راستی احیانا اگر نیاز به یک پدربزرگ مهربان و رک گو و صادق داشتید ،من در خدمتم .
    *****

  25. 25

    درود
    اول این که خیلی جامع و قشنگ بود و اشکال نوشتاری هم نداشت!
    اما بعضی وقتا یه سریال مثلا ۲۶ قسمتی میسازن، بعد میان خلاصهش رو به عنوان یه فیلم داستانی یا سینمایی در میارن.
    حالا شما برعکس عمل کردید.
    یعنی اول خلاصه رو دادید، بعدش باید سریالی هم بنویسید دقیقا تو چه سالی با جزئیات چه اتفاقاتی افتاد خخخخ!
    ضمنا یه قانونی که من همین الان از خودم در وکردم اینه که هر کی اولین پستش رو گذاشت، به شکل اتوماتیک یه سال به عنوان نویسنده ثبت نام کرده و باید حد اقل ماهی یه پست بذاره، استعفا هم نمیتونه بده!
    مگه این که بخواد با قانون گذار کنار بیاد و به ازای هر پستی که نمیذاره مبلغ ۱۰۰۰۰۰۰۰ ریال معادل یک میلیون تومان به قانون گذار بده تا استعفاش پذیرفته بشه!
    خب اینجا قانون گذار که خودمم!
    شما هم اگه میخوای استعفا بدی هیچ مشکلی نیست!
    ده تا پست دیگه تا آخر یک سال باید بدید که میشه ده میلیون تومن ناقابل!
    خلاصه چی کار میکنید؟! پست میزنید یا من برم برای این ده میلیون که قراره بگیرم چند تا چاله چوله درست کنم؟! خخخخخخخ!

  26. 26
    بیسایه بی سایه says:

    سلام نوشته ات ساده و بیتکلفه به نظرم این متن آینه ی یه دل پاکه متشکرم

  27. 27
    لیلا عظیمی says:

    سلام.
    خیلی عالی بود.
    به نظر من اولین و حیاتی ترین شرط موفقیت یک نابینا، خودباوری و استقلاله.
    خیلی حرفه با این همه مشکل تسلیم نشدن و از پا ننشستن.
    کاش همه ی ما بتونیم همچین روحیه ای داشته باشیم. لطف کنید باز هم برامون بنویسید.

  28. 28
    ترانه says:

    سلام خانوم کاظمیان خوبین ؟ خداشاهده همیشه تو دلم گفتم اگه قرار بود من و خانوم کاظمیان یه کم تفاوت جغرافیایی مون کمتر بود همیشه باهاش میبودم از بس این دختر نازنینه فقط نمی دونم چرا این همه طرز نوشتنت رو ایراد ازش می گیرین در حالی که به نظر من زیبا نوشتن به انتخاب لغت نیست به از ته دل نوشتنه پس لطفا ما رو از نوشته های زیباتون محروم نکنین خانومی و اما درباره ی خاطرات :
    دلم خیلی گرفت که مجبور شدین از خونواده جدا بشین ولی این که با این وصف و با وجود تموم مشکلات هنوز سرپا و راضی هستین خیلی عالیه وای چقدر سخته واسه من درکتون کنم چون که می دونم لای هر کدوم ازین خاطرات کلی لحظه های سخت هم داشتین که من قادر نیستم ببینمشون یا حسشون کنم ولی باور کن عزیزم که با تموم وجودم ستایشتون می کنم و به رسم ترانه ای خودم می گم می دونی که همیشه دوستون دارم !

  29. 29
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    من ی معادله روی دستم مونده که اگه بدونمو بمیرم بسی شایسته تره .
    من با خودم موندم که بی سایه همون گوشه نشینه . گوشه نشین همون مسافره خخخ
    همیشه این سه نفرو با هم اشتباه میگیرم . به خصوص گوشه نشین و بی سایه رو .

    حرفی دیگه روی دلم نمونده .
    تا معادلات بعدی .
    ***
    ترانه خانوم بی زحمت پست صندلی داغ ایگلو برامون بذار . بعد گوشه نشین و بقیه حضار .
    البته اگه راضی هستن .

    • 29.1
      بیسایه بی سایه says:

      سلام با کسب اجازه از محضر خانم کاظمیان پدر بزرگ مهربان محله مثل این که فراموش کردن من یک بار روی صندلی داغ قرار گرفتم برای رفع هرگونه شبهه شناسنامه ام را اینجا میگذارم من نه گوشه نشینم و نه مسافر ببخشید از اطاله ی کلام

      “درباره بی سایه
      با سلام علي پناه اميدي نابيناي مطلق با نام بي سايه افتخار حضور در اين محله را دارم اهل شهر دورود لرستان محل تحصيل خاك پاك اصفهان كارشناس فلسفه از دانشگاه
      اصفهان ت.ت ۱۳۴۲.۱۱.۱۰ ه.خ ایمیل: panahkhoda@gmail.com از اين كه امكان ارتباط با شما دوستان مهربان و فرهيخته فراهم شده بسيار خوش بختم از كليه مديران و دوستاني
      كه در راه پيوستنم به اين محله مرا ياري نموده اند بينهايت سپاسگزارم”

      • 29.1.1
        رعد بارانی رعد بارانی says:

        سلام بر نوه خونگرم و مهربانم.
        آره یادم اومد . شرمنده . پس چرا همش حس میکنم تو گوشه نشینی خخخخ
        خداییش منم اسم مستعار دارم. ولی عمراً رعد بزرگو کسی با آذرخش و تگرگ و طوفان اشتباه بگیره .
        میبینم که در ایام اله دهه فجر به دنیا اومدی ههههه البته نزدیکشی . عقب عقب نرو . الان با کله میخوری توی دهه مبارک فجر هاهاها
        سپاس از سایۀ پر مهرت

  30. 30
    سارای سارای says:

    سلام عزیزم….خیلی خوب نوشتی…
    جدی توی این محله من هر وقت خاطرات بچه ها رو میخونم شاخ در میارم…حالا یکی بیاد شاخای منو ببره تا برای خاطرات بعدی جا باشه توی سرم برای شاخ در آوردن…خخخخ
    عزیزم…تو اره برقی چیزی توی دست و بالت نیست؟…خخخ
    من که صداتو شنیدمو این خاطراتو خوندم عاشقت شدم
    لحظه شماری میکنم برای دیدنت
    راستی از اون قسمت که پسرا میومدن توی خوابگاه بیشترمینوشتی….سانسور که نکردی هااا…راستشو بگو…خخخخ
    ولی بازم اون موقع یه ریزه با فرهنگ بودنااا.

    کم بود نگو زیاده
    منتظر بعدی شیم

    فدای تو سارای

  31. 31

    سلام. من خودم این پست رو منتشر کردم ولی دارم آخر میشم تقریباً خخخ.
    زندگی جالبی داشتید. ولی چه قدر رفتار مسئولین خوابگاه با مسئولین به ظاهر مسلمان خیلی از مراکز نگهداری و شبانه روزی بعد از انقلاب فرق میکرد. وقتی نحوه ی برخورد با شما رو مثلاً با سرگذشت جناب آرتیمان مقایسه میکنم میبینم که واقعاً خیلی وقتها هم میشه آب سر بالایی بره.
    واقعاً لذت بردم. خیلی هم قلم خوبی دارید شکسته نفسی نکنید.
    ممنون و موفق باشید.

    • 31.1

      سلام بر جناب آقای حسینی
      خیلی زود پست را منتشر کردید ممنون از لطفتون
      ممنون که خوندید نه به خدا من شکسته نفسی نمیکنم ولی همیشه تو نوشتن یه ترسی دارم نمیدونم چطوری بگم
      در هر حال از اینکه اینجا هستید ممنون
      واااای بازم مدرسه دیر شد خخخخ

  32. 32
    مظاهری says:

    وای چقدر سخت خداای من!!
    من که فقط میتونم به روحیه ی خودت و ساناز و اراده بی نظیرتون تبریک بگم،
    دروود بر شما، آفرین،
    ولی الآن دیگه دارین کیفشو میبریناا،
    منم خیلی دوست دارم مستقل بشم خیلیی،،

    • 32.1

      سلام بر زهره ی عزیزم ممنون که خوندی
      آره الآن داریم کیف میکنیم باور کن که خیلی دوره ی خوشی را داریم
      اما همیشه نگرانم که نکنه این دوره زود تموم بشه
      نه خدا نکنه خدا کنه که ما باهم بمیریم بچهها واقعا برامون دعا کنید دعا کنید که ما باهم بمیریم اینو جدی میگم.

  33. 33

    سلام
    احسنت عالی بود اصلا هم بد نمینویسید اعتماد به نفستون رو ببرید بالاتر و بازم پست بزنید چون من یکی که منتظر پستهای دیگه تون هستم
    پست نمیزنم و از این حرفها هم نداریم.
    حالا چرا باید از خانواده جدا میشدید؟ اصلا دوستش نداشتم و حتی لحظه ای باور نمیکنم که میتونستم مامان و بابامو نبینم.
    زنجان از این خبرها نبود هرکس میخواست بره خوابگاه باید میرفت تهران.
    صاحبخونه ها که خدا خیرشون بده بعضیهاشون بد جور ظالم بودن و خدا رو شکر که الآن اصلا اون طوری نیستن و یه کم انسانیتر با مستأجر برخورد میکنن
    من مستأجرمو یه بارم ندیدم خخخ شکلک یه صاحبخونه ی خوب و آسونگیر و مهربون.
    دیگه دلم برای شما سوخت وقتی مربیهاتون رو از دست دادید سخته به کسی عادت کنی و یه دفعه از دستش بدی.
    به نظر من بیرون کردنتون به نفعتون بود اما خب نه به اون عجله و نه با اون خشم انگار یه اشغالگر رو از محل اشغال شده بیرون میکنن و فاتح میشن خخخ.
    خدا پدر و مادرتون رو بیامرزه خب قسمت شما هم این بود که کمتر ببینیدشون با اینکه بازم میگم اصلا به نفعتون نبود گذشته ها گذشته و دیگه نباید بهش فکر کنید
    خدا رو شکر که الآن موفق هستید و پیش ساناز دوست مهربونتون دارید بهترین زندگی رو تجربه میکنید.
    من پست نمیزنم و استعفا دادم حالیم نیست مدیریت هم برا خودش حکم رو تأیید کرده من پست میخوام و کوتاه هم نمیام.
    آشپزی کنید و ضبطش کنید و اینجا به اشتراک بذارید یا روش پختن غذاها رو به روش نابینایی بنویسید نگید نمیتونم که باورم نمیشه.
    همیشه موفق و شاد باشید.

    • 33.1
      رعد بارانی رعد بارانی says:

      پریسیرت ، وقتی رهایی اونجا رفته بود براش ته چین مرغ درست کرده بودن. رهایی عکسشو گرفت برام فرستاد .
      با اینکه ته چین دوست ندارم ولی بدون اغراق دوست داشتم از ته دیگش بخورم.
      مادر مریخی که خودش خیلی کدبانوس تعجب کرد . و بی شک در دلش به حال رعععد بزرگ تاسف خورد خخخ
      تازه میدونم که قلیه میگو و کیک هم درست میکنن. البته من قلیه میگو هم دوست ندارم خخخخ
      به قیمه بادمجون و کشک بادمجون و سوپ راضیم خخخ

    • 33.2

      سلام پری عزیزم پری عزیز و مهربون چقدر دوستت دارم اینو جدی میگم پری جون
      وااااای چقدر خشن اوه اوه من با خودم بودم اون بالا که رییس بزرگ من را تهدید کردند چشم عزیزم واااای خدای من تا حالا تو را اینطوری ندیده بودم خخخخ
      رگ مدیریت تو هم به جوش اومد؟ آره چه خوب گفتی بیرون کردن ما و فاتح شدن خودشون
      اگر کمی صبر میکردند تا ما پس انداز میکردیم چی میشد؟ این کینه همیشه تو دل ما میمونه

  34. 34
    سعید ویسی پور says:

    درود خانم کاظمیان گرامی
    بسیار ساده اما صمیمی
    بی تکلف اما نافذ
    پر از فراز و نشیب اما سرشار از امید به زندگی…
    آیینه ای تمام قد از یک زندگی واقعی.
    من که به نوبه خود حظ وافر بردم
    سپاس از شما به جهت ارسال این پست وزین و فاخر.
    همیشه شاد و همیشه خوش باشید

    مهرتان مانا.

  35. 35
    حدیثه حدیثه says:

    سلام خانم کاظمیان
    خیییلی زندگی پر فراز و نشیبی داشتین من اگه بودم کم می آوردم جدی میگم اگه جای شما بودم با یکی از مشکلاتی که شما باهاش مواجه بودید مواجه میشدم کم می آوردم اما ماشاء الله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم شما خییییلی محکم و استوار با مشکلات برخورد کردید مشکلات بزرگ بودن اما وقتی در مقابل شما با این اراده قرار گرفتن کوچک و خوار شدن خوشحالم از اینکه با شما آشنا شدم.
    امیدوارم هم محله ای خوبی برای شما باشم
    من همین دو سه تا خونه پایین تر هستم تازه اثاثمو آوردم
    یا زهرا سلام الله علیها

  36. 36
    میثم امینی says:

    درود
    خاطرات جالبی بودن. انشاتون هم اونقدر که می‌گید بد نیست. خوب نوشته شده بود. براتون موفقیت روز افزون رو آرزو می‌کنم. شاد باشید.

  37. 37
    بانو says:

    سلام خانم کاظمیان خیلی عالی می نویسید که خییلی ….
    تلخ بود و سرشار از امید و مهم این هست که آخرش روشن هست و این روشنی رو خودتون ساختید که این خیییلی ارزشمند هست خیییلی …..

  38. 38
    گوشه نشین says:

    سلام خانم کاظمیان جالب بود و آموزنده یک مجموعه تلخ و شیرین چه خوب گفته آن شاعری که پایان شب سیه سپیدست. موفق باشید

  39. 39
    رهگذر says:

    سلام.. یه دونه لایک آوردم برادون.. ببخشید دیر شد.. یادمون رفده بود… خخخخخخخخ

  40. 40

    سلام خانم کاظمیان بسیار زیبا و شنیدنی بود. یک سؤال داشتم البته اگر دوست داشتید جواب بدید. در باره شغلتون توضیح کمی دادید شغلتون چی هست آیا الان مشغول کار هستید یا نه.

  41. 41
    سعید says:

    درود بر شما گفتنیها را دوستان گفتند فقط بنظرم هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

  42. 42
    مهدی ترخانه says:

    سلام خانم کاظمیان عزیز ,
    بسیار عالی بود , بسیار .
    این قدر خوب مینویسید بعد ما رو محرومی کنید؟
    نمی گویید چقدر ما رو میتونید مستفیض کنید؟
    باور کنید اینقدر گفتید بلد نیستم باورمون شده بود . این صفحه رو ذخیره می کنم که به حوصله دوباره بخونمش . یک بار کمه خخخ .
    شما خیلی چیزها میتونید به من و بقیه دوستان در مورد مستقل شدن یاد بدید . ساناز خانم رو هم مجبور به نوشتن کنید . اگه هنوز چراغ خاموش هست .
    مرسی .

    • 42.1

      سلام آقا مهدي
      من هميشه فكر ميكنم كه شما چطور با اين مشكل كنار اومديد؟
      واقعا اگر جاي شما بودم هيچوقت نميتونستم با اين مشكل كنار بيام
      آفرين به شما بيشتر از ما
      ممنون كه هستيد من را با حرفاتون شرمنده كرديد.

  43. 43

    سلام خانم کاظمیان خاطره ی شیرینی بود ممنون احسنت بر شما که با عزم راسخ و پشتکار فراوان مشکلات رو پشت سر گذاشتید و روی پاهای خودتون ایستادید بهتون تبریک میگم
    خدا پدر و مادرتون رو هم رحمت کنه کاش توی مدرسه ی ما هم برای تحرک و جهت یابی جدیت به خرج میدادن آخه من خیلی از دوستام با عصا مخالف بودن مربی جهت یابیمون یه مدت کم باهامون کار کرد ولی وقتی دید بچه ها زیاد تمایل ندارن دلسرد شد و اون کلاسها لغو شد از شما بابت این پست متشکرم همیشه موفق باشید.

  44. 44
    فرامرز کردی says:

    سلام از خواندن پست شما لذت بردم
    فقط آفرین بر این همه تلاش و مستقل شدن

    • 44.1

      سلام بر جناب فرامرز
      ممنون كه اينجا اومديد، خونديد و نظر داديد
      اميدوارم كه به زودي همه ي نابينايان مستقل بشند و تا ميشه احتياجات شون به بيناها كمتر و كمتر بشه.

  45. 45
    شاگرد جدید says:

    سلاااااام خانم کاظمیان عزیزم. واااااااای خوش بحالتون چقدر چیزای مفید بهتون یاد دادن. ما که ۸ سال از عمرمونو تو این مدرسه استثنایی تلف کردیم. حاضرم قسم بخورم که اگه ی سر سوزن مهارت زندگی به ما یاد داده باشن. باورتون میشه که حتی عصا زدنم یاد ما ندادن؟! اونایی که از ما بزرگتر بودن ی معلم میومد باهاشون عصا زدنو کار میکرد تازه اونم فقط توی مدرسه که خودمون همه جاشو بلد بودیم اون یاد دادن به درد نمیخورد. من خودم یکم دید داشتم ولی نه در اون حدی که بهم بگن نیمهبینا در حدی که جلوی پای خودمو کمو بیش ببینم که همونم الان خیییییلی کم شده در حدی که عصا دست میگیرم ولی مدرسه اینقدر خودشو موظف ندونست که بیاد به منو خونوادم بگه این باید ی روزی مستقل بشه. باید یاد بگیره همه جا بتونه خودش بره و به کسی احتیاج نداشته باشه واسه همینم من برای مستقل شدنم کلی برای متقاعد کردن خونوادم باهاشون بحث میکردم و اگه کمک یکی از بهترین دوستام نبود شاید همچنان دستم تو دست مامان بابام بود. خلاصه که خیییییلی خوش بحالتون.

    • 45.1

      سلام عزیزم آره درسته اونا خیلی به فکر این بودند که ما حتما مستقل باشیم
      میگفتند که ما همیشه پیش شما نیستیم و شما نباید متکی به کسی باشید.
      این کارشون خیلی خوب و عالی بود
      ممنون که اومدی و خوندی.

  46. 46
    طاها طاها says:

    سلام بر خانم کاظمیان گرامی و یه سلامی به خانوم امیدی
    پستتون خیلی آلی بود درود بر شما
    من هم کامنت پریسا و مرضیه خانوم را لایک میزنم

    نقاش چيره دستم و امشب به دست غم
    نقشي بديع و دلکش و زيبا کشيده ام
    وز جلوه ي جمال دل انگيز روي يار
    دنياي ذوق و شعر و هنر آفريده ام
    بنهاده ام ز شوق ،به چشمش شرار مهر
    شفاف و دلفريب بدان سان که ديده ام
    چون خامه ام رسيد به لعلش دلم طپيد
    گوئي به آب زمزم و رضوان رسيده ام
    تصوير او تمام شد اما دريغ و درد
    ديدم که حيف، زحمت بيجا کشيده ام
    تصویر زنده بود ،ولی مهر ما نداشت
    من نیز دل ز صحبت یاران بریده ام
    در چشم دل سياه حبيبم، وفا نبود؟
    يا اين که بود مهر و وفا ،من نديده ام
    ليکن چگونه ديده بپوشم ز ديدنش
    مهرش بدل گرفته و با جان خريده ام
    گلزار مهر او که به دل ريشه کرده است
    با اشک چشم و خون جگر پروريده ام
    من ماندم و (حبيب) و دل زار خويشتن
    با ياد دوست گوشه عزلت کشیده ام

    • 46.1

      سلام طاها اولا شعرت خیلی خیلی خیلی قشنگ بود خیلی هم مناسبت داشت
      دستت درد نکنه جدی دلم برای شعر ها تنگ شده بود
      اما واقعا تو شب نشینی خیلی شعر نگی هااااااااا اما جدی خیلی ممنون ممنون که اینجا اومدی.

  47. 47
    روشنک روشنک says:

    سلام بر خانم کاظمیان
    پستتون جالب بود، شما که خوب می نویسی چرا شکسته نفسی می کنی؟
    منتظر پستهای بعدیتون هستم

  48. 48
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من خیلی خوشحال هستم که در این محله ماندم و قسمتی از خاطره یا زندگی نامه ی تو را خواندم…، منتظر بقیه ی خاطراتت هستیم… با تشکر موفق باشید!

  49. 49
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب من رفتم ۱۰۱ کامنت موجود را خواندم و داشتم از دستت با حرفهات ناراحت میشدم و تصمیم داشتم وسط کار بیام چندتا تیکه آبدار بپرونم و برم که سعید به دادت رسید و روش کامنت دادنت عوض شد…

  50. 50
    ندا says:

    سلام همسايه مهربون! ببخشيد خواستم آش خوشبختی بپزم همت و صبر نداشتم ميشه يه قطره همت و يه كاسه صبر به من قرض بديد؟

  51. 51
    milad says:

    سلام خدمت خانم کاظمیان بسیار عالی بود
    منتظر پست های بعدی شما هستیم

  52. 52
    ثنا says:

    سلام به خانم کاظمیان عزیزم
    بابا شکسته نفسی نکن دیگه اتفاقاً هم خیلی زیبا و راحت و عالی نوشتی
    خاطره خوبی بود و چه درسهایی که داشت
    کاش شهر ما هم مدرسه استثنایی نداشت و من میرفتم مرکز استان البته بعضیها بخاطر غذاهای بدش مقاومت شون در برابر ویروسها یا بیماریها خیلی کم شده
    طبق شنیده ها ابابصیر از شوریده شیراز خیلی بهتر بود اگه رفته بودم خیلی چیزهای بیشتری یاد گرفته و استوار و مستقل تر از حالا بودم
    خوابگاه آموزشگاه و در آخر محل سکونت شما هم عالمی داشته

  53. 53
    محمد میر‌قاسمی says:

    سلام بر خانم کاظمیان مهربان
    خیلی جالب بود,فقط لطفا در پست های بعدی جزئی تر بنویسید
    دوست دارم جزء به جزء شو بدونم,یعنی فضولیم گل کرده!‏
    موفق باشین

  54. 54
    طاها طاها says:

    سلام ما که کوچولو هستیم دیده نمیشیم

    • 54.1

      سلام آره طاها ببخشید تو از بس که قدت کوتاه هست ندیدمت
      از نردبون باید بیام بالا تا ببینمت
      خخخخ راستی چرا من شما ها را ندیدم؟ ببخشید! ببخشید!

  55. 55
    روشنک روشنک says:

    سلام مجدد
    چرا کامنتهای همه را جواب دادین به کامنت من بی محلی کردین هااااان چرا؟
    منم حساس ناراحت شدم واقعا

  56. 56
    الهام مظاهری says:

    داشتم با خودم فکر میکردم آشنایی من با تو و ساناز یکی از بهترین سورپرایزهایی بود که زندگی میتونست برا من رو کنه. پس زندگی اینقدرها هم بد نیست. همیشه یه چیزی برا غافلگیری آدم تو چنتهش داره.
    تو این یکی دو ماهه تمام اوقات صحبت کردن از شما شده ورد زبون ما.
    خونهداری هنگامه و ساناز.، آرامش هنگامه و ساناز، مهربونی هنگامه و ساناز، صبر هنگامه و ساناز، مهمونداری هنگامه و ساناز، کدبانوگری هنگامه و ساناز…… دوستداشتنی بودن و نازنین بودن هنگامه و ساناز. هیچی دیگه ما رو دیوونه و شیدا کردین رفت! فکر کنم این اولین دیدگاهی باشه که تو این سایت میذارم. فقط اومدم بگم خیلی خوشحالم که باهاتون دوست شدم.

    • 56.1

      سلام الهام عزیزم
      شاید باورت نشه من همیشه دوست داشتم با تو دختر مهربون آشنا بشم خیلی خوشحالم که تونستم با تو بیشتر آشنا بشم
      خیلی ممنون تو چون خودت خوبی همه را خوب میبینی
      قربون تو
      موفق باشی عزیزم
      خدا کنه که روز به روز خوشبخت تر بشی عزیزم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + one =