به دنبال ف. قسمتِ پنجم

با سلام. تا به آنجا رسید صحبتِ ما که خانمم بِهِم میگفت, داوود جان, ما بچهمون خودتم میدونی که هُشیاره. و اگه این بابا بخواد بیاد
اینجا و این مسخره بازیها را در بیاره, یا چرت بزنه یا سرش مثلِ شیره ای ها بیاد پایین, یا هِی بدنشو بخارونه, یا هِی وراجیِ الکی بِکُنِه آخه یعنی چی؟ راستی داوود حرفِ دود اومد پیش, موقعی که میگفت من یک مویِ گندیدۀ تو را به صدتا دود نمیدم منظورش چه دودی هست؟ گفتم برو ول کُن حالا گفت, نگاه کُن با این مسخره بازیهایی که این بوا در آورد چه چیزی را میتونی از من پنهون کنی؟ گفتمش باباجان, ایشان رفته یکجا نشسته و چندتا دود گرفته گفت چه دودی؟ گفتمش آمو نمیدونم تریاک. یک وقت خانمم مثلِ فنر پرید بالا و گفت تریاک؟ تریاک کجا بوده؟ گفتم ولمون کُن بابا چِمیدونم خونۀ یکی از دوستاش. سهراب. گفت, این نامرد نمیدونه که موقعیتِ این بدبخت, با افرادِ دیگه, فرق داره؟داوود جون اون بدبختم مثلِ تو نابیناست. تو باید فقط به دادش برسی. گفتمش, چیکارش کنم؟ وقتی میگم نکن دماغمو با مشت پر از خون میکُنه,گفت مگه نگفتی با هم کشتی گرفتیم؟ راستی موقعی که ف. میخواست بِره, دمِ در, بهش گفتم, ف. مگه قرار نبود تو دیگه نری بکشی؟ بازم رفتی خونۀ سهراب؟ مگه نگفت دیگه اینجا نَیا؟ گفت چند بار رفتم خونه اش, و لی کم محلی میکرد. تا اینکه فکری به سرَم زد, میرفتم از بچه ها پول قرض میکردم, و میرفتم اونجایی که سهراب جنس میخرید, چیز میخریدم و به خونۀ سهراب میرفتم و میکشیدم. گفتمش بهبَه خوب نمیگی یه وقت خونِهِ طرف, زیرِ نظر باشه اون وقت بگیرندت؟ خوب, سهراب زیادیِ جنستو بهت میداد برایِ دفعۀ بعد, که میرفتی بکشی؟ ف گفت نه بابا همِهشو اگه مهمون گیرش میآمد, به مهمونهاش میگفت, بیایید که خدا رسانید. گفتمش خوب حدِ اقل اول به تو میدادند که بکشی؟ ف. گفت, نه بابا باید نیم ساعت یک ساعت, باید مینشستم وقتی همه شارژ میشدند, تَه مانده اش به ما میرسید. وقتی هم مهمون نداشت بقیهش را برایِ خودش بر میداشت. گفتمش, تا به حال, باهاش هم گفتی به من زودتر بده من برم به کارم برسم؟ گفت آره, یک دفعه بهش گفتم سهراب جون من امروز, شیفتِ بعد از ظهرِ کاریَم هست, اگه میشه منو زود تر راه بینداز. گفت چته بابا میبینی کار دارم حالا صبر بده گفتم سهراب پس من برم, کار دارم. سهراب بِهِم گفت اگه خیلی ناراحتی اینجا نیا. اکبر جون پاشو محض خدا یک چند تا دودی بیشتر نمیکشه بکن دهنش. از اون موقع به بعد یک فکرِ دیگه کردم, گور پدر سهراب, میرم میخرم هر دفعه یه کمی از اون را با چای میخورم. تازه جوابِ مادرمو هم باید میدادم. گفتمش مگه مادرت چی میگفت؟ گفت مادرم میگفت کجا بودی اون وقت تا حالا؟ بهش میگفتم رفتم مراسم ختم یا دعا, تازه باید علاوه بر پولِ تریاک, یه پولی دیگه هم قرض میکردم و به مادرم بابت ختمِ نرفته میدادم. واقعا آنچنان کفرم بالا اومده بود که یک پشت گردنی به ف. زدم پرید از جاش بالا, گفت لامسب چرا میزنی؟ مگه چه کار کردم؟ گفتم پَست فطرت, چه کارِ دیگِه باید بکنی؟ اول این که بچه ها قیمت یک مثقال تریاک, 10 15 سالِ پیش, ف. میگفت 5 6 هزار تومان, بود. 5 6000 تومان هم باید به مادرش میداد, این میشه 12 تومان. این یک جاش, بعد باید میرفت از تریاک فروش میخرید که اگه زیر نظر بود روزگارش سیاه بود. جهتِ دیگرش, چقدر باید علافی بکشه تا خونه را پیدا کنه, چقدر باید علافی بکشه تا حرفها قهقهه هاشون, نگاه کردن به فیلمهایِ تلویزیون هاشون, تموم بشه تا صدقه سرِ این کارها, محذِ رضایِ خدا چند دود باهاش بدهند. بچه ها واقعا به نظرِ شما می ارزد؟ بعد هم حرف هایِ پشت سرش از مردم, و هزاران حرف و حدیثو چی کُنه؟ حالا هم جنابِ حاجی آقا, به نظرِ خودش یه فکرِ بکری کرده که با چای, هر دفعه مقداری از اون را بخوره. گل بود, به سبزه هم آراسته شد. گفتمش بیچاره این کار که اوجِ روزگار سیاهی هست. پناه بر خدا گرچه این دو مقوله بد هست, اما میانِ بد و بد ترین باز صد رحمت به بد. عزیزان تا اینجایِ قضیه را داشته باشید تا بعد. خدا یار و یاورتان. موفق باشید.

درباره سید داوود حسینی

سلام. اینجانب سید داوود حسینی نابینای مطلق زاده شده در شیراز تاریخ تولدم اردیبهشت سال 1344 تحصیلاتم دیپلم که از کلاس اول ابتدایی تا اول راهنمایی را در ابابصیر اصفهان و از کلاس دوم راهنمایی تا چهارم دبیرستان را در مدارس بینایی در شیراز گذراندم. بعد از اخذ دیپلم با یاری خداوند طعالی و همت و تلاش خودم در یکی از کارخانه جات شیراز مشغول به کار شدم و حدود 8 سال است که بازنشست شده ام. علاقه مندیهایم به تلاوت قرآن و حفظ کلام روحبخش آن بسیار است و تقریباً 2 جزئاز قرآن را حافظم و در مسابقات کشوری چندین بار به مقام اول دست یافته ام دیگر علاقه مند به اینترنت و آوازها و ترانه های اصیل قدیمی هستم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

29 Responses to به دنبال ف. قسمتِ پنجم

  1. 1
    احمد عبد الله پور says:

    سلااااام سلاااام و درووود دروووود بر کاکو آقا سید داود بزرگوار عجب داستانی شدا رفتیم به اوج حساسیت میگما این یارو هم کارش که به چه جاهایی نرسیدها وقتی دیده نمیتونه بکشه میخورده وای الآن زنده هست آیا
    من یکیییییی که بییییی صبرانه منتظر بعدیهاش هستما بازم مرسی بابت این پست در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

  2. 2

    سلام سید این قسمت هم قشنگ بود ولی غمناک و وحشتناک تا قسمت بعد صبر میکنم موفق باشی

  3. 3

    سلام
    قسمتهای قبل رو هم خوندم تا بتونم کامنت بذارم.
    کاش درست بشه و کاش اون فرد الآن زنده باشه و بتونه ترک کنه.
    دلم براش میسوزه و دوست دارم یکی واقعا از این گرداب بیرونش بیاره.
    منتظر بقیه ش هستم.
    موفق باشید.

  4. 4

    درود بر شما. این قسمت از همه قسمت ها برجسته تر بود و خیلی خوب بهش پرداخته بودید. منتظر قسمت های بعدی هستم.

  5. 5

    سلام.
    قسمتهای قبلی رو هم خوندم.
    خیلی کنجکاوم که زودتر بقیش رو بخونم.
    فقط اگر میشه به ما بگید کل این مجموعه چند قسمته.
    موفق باشید.

    • 5.1
      سید داوود حسینی says:

      سلام بر آقا شهروز, والا شرمنده هستم. خودم هم نمیدونم, چون گرچه داستان حقیقی هست ولی چون خودم آخه بعذی جاها برایِ بیداریِ به خصوص نسلِ جوانِ نابینا باید بعذی جاهاش را بیشتر و دقیقتر و بعذی جاها که مثلً شادیِ کاذب آورده و نباید زیاد شفافش کنم, نمیدونم چند قسمت میشود. انشاالاه توانسته باشم, مسئله را دقیق براتون روشن کرده باشم. موفق باشید.

  6. 6
    ریحانه says:

    سلام هرچقدر داستانتون جلو میره . من مشتاقتر میشم ببینم شما برای ف چه میکنید و چه اتفاقاتی میفته . موفق باشید

  7. 7
    گوشه نشین says:

    سلام سید سر جدت اسم این داستان را بگذار گلهای داوودی….

  8. 8
    مسعود says:

    سلام آقا داوود.
    ممنون از داستانِ خوب و موضوعِ مهمی که تلاش میکنی متفاوت از همه جا، واقعیتشو بهمون نِشون بِدی.
    منتظرِ ادامه هستم.
    اگه طولانیتر بنویسی که دمِت گرم اما همینجوریم خوبه.
    تشکرِ زیااااددد!

  9. 9
    مروارید says:

    سلام، ممنون بابت داستان زیبا و حوصله ای که برای نوشتنش به خرج میدید. منتظر ادامش هستم

  10. 10
    مینا says:

    سلام داستان خیلی جالبی هست اگه ممکنه یه کم طولانیترش کنید

  11. 11
    رعد بارانی says:

    سلام بر مش داوود خودمون .
    خوبی پسرم . دیشب توی شب نشینی همش براتون دست تکون دادم و صدات کردم اما شما حواستون به همه بود الا به رعد پیرو خسته خخ
    پسر قصه گو قصه عشقو بگو . قصه ماهو بوگو . دلمون کوچیکه زود میشکنه .
    من رعد شوخو شنگم . خوشحالمو بی دردم هاهاها

    • 11.1
      سید داوود حسینی says:

      سلام بر خواهرِ عزیزِ بهتر از جانم. به خدا نه شما منو میشناسید و نه من. ولی من قبل از اینکه در این سایت عضو شوم, زیاد بازدید میکردم. وقتی به کامنتها و پست های شما میرسیدم, احساسِ تکیهگاه به شما میکردم. و از همان وقت, شما را دوست داشتم. دلم میخواد واقعا حرفمو سرسری نگیرید. چون من اگه به کسی برادر شوم واقعی برادر هستم. مگر واقعا بدی ببینم. و نمیدانم به کسانی که خواهرشان میدانم بیشتر توقع دارم. شما اگه دست برام تکان دادید, به این خاطر که گفتم بیشتر ازتون توقع داشتم. شاید باورتان نشه من چون برای نوشتن خیلی زیاد دستم کند هست, اعصابم خُرد بود که چرا نشد جوابِ سؤالِ آخرتونو بنویسم و از ناراحتی خوابن نبرد. من شوخی کردم که گفتم خانواده جهنمی یا بهشتی. باز میگم اگه جوابی از من دریافت نکردید به خاطر کندی زیاد در نوشتن من هست. با تشکر.

      • 11.1.1
        رعد بارانی says:

        ای بابا . چرا ناراحتی ؟چرا بی خوابی ؟من رعد بزرگم و آگاه به نیات قلبها خخخ خوب میدونم که داوود خان پر از انرژی مثبته .

        از تو چه پنهوون.رععد هم نگرون بود که مبادا تو فک کنی که رعد بزرگ مش داوودو تحویل نگرفته . خب من صابخونه بودم .
        از تو چه پنهوون گردن درد گرفتم . 4 ساعت پشت سیستم نشستم . چشو چالم هم دردید . خخخ دیگه توبه توبه .
        بخون با من سیا توبه توبه . سیا نرمه نرمه خخخ خندیدی پسرم . بخند . خب حالا که خندیدی من برم

  12. 12
    محمد رضا خوشی says:

    سلام آره این هم شنیدم
    نابینا ای اگر خواسته باشه بکشه باید دهنش کنن
    چراشا و که چی هست و چجوری هست خداهیش نمیدونم
    باید پرسید
    خخخ

  13. 13

    سلام
    عالی بود ولی غمگین
    کلا من داستان های غمگین دوست دارم

  14. 14
    زهرا says:

    سلام
    سپاس از زحمتی که میکشید

دیدگاهتان را بنویسید