بررسی مفهوم اقتدارگرایی در تاریخ

اقتدار گرایی یک اصطلاح سیاسی است که در زبان های اروپایی با منشأ لاتین به آن
توتالیتریانیسم می گویند. در زبان فارسی به «تمامیت خواهی» بر گردانده شده است که یکی
از تبعات آن مقوله ی دیکتاتوری می باشد. بهترین تعریف برای اصطلاح «اقتدار گرایی» تلاش
حکومتها و دولتها برای کنترل و تحت قیمومت در آوردن خصوصیترین عرصههای زندگی فردی
تابعان و شهروندانشان می باشد. اگر ما بخواهیم حکومتها و دولتها را با توجه به اعمالی
که انجام می دهند به مفهوم اقتدار گرایی ارتباط بدهیم شاید نتوانیم سطح اقتدار گرایی
یکسانی را برای آنها در نظر بگیریم. بنا بر این اقتدار گرایی استالین با اقتدار گرایی
کمونیستی چین تفاوتهای فراوان دارد زیرا اقتدار گرایی که یک مفهوم در علوم سیاسی و به
طور عام مفهومی در علوم انسانی است تحت تأثیر شرایط تاریخی جوامعی که در آنها شکل می
گیرد اشکال متفاوتی پیدا می کند. پس باید به تعریفی باز گشت که وجوه مشترک تمام نظامهای
اقتدار گرا را در طول تاریخ بیان می کند و آنچه وجه افتراق اقتدار گرایان است تبعات آن
می باشد چنان چه اقتدار گرایی استالین منجر به کشتار گروه های بزرگی از مردم در شوروی
شد ولی به عنوان مثال در اقمار بلوک شرق شاهد حجم کمتری از کشتار بودیم,. نمونه ی دیگر
چین کمونیست است, چین, کشوری است که سیاست های اقتدار گرایانه ی نظام کمونیستی آن میان
سختگیریهای طاقت فرسا بر مردم و تلاش برای سهم خواهی در اقتصاد جهانی در نوسان بوده است.
جنجال اقتدارگرایی کماکان در چین کجدار و مریز بر پا است.
مقوله اقتدار گرایی تقریباً یک اصطلاح جدید است و اوج بحثهای این مقوله را در
آثار «هانا آرنت» و متفکران مکتب فرانکفورت می توان دید. البته نظریه پردازان سیاست در
اشاره به سابقه ی آن به متفکرانی چون افلاطون اشاره کرده اند و می گویند نظریه حکومت
حکیم حاکم که افلاطون در مقابل دموکراسی آتنی ابراز کرده است, در عمل باعث اقتدار گرایی
در جامعه می شود. در میان نظریه پردازان این بحث مطرح است که آیا خود افلاطون به اقتدار
گرایی هم نگاهی داشته است یا نه. اما در روزگار جدید فیلسوفان سیاسی غربی به بحثهایی
در مورد دولت و منشأ آن و نوع حکومتها پرداختند کسانی مانند ماکیاولی و هگل از پیشگامان
این مباحث بودند. فیلسوف سیاسی اسکاتلندی به نام «فرگوسن» بحث جامعه مدنی را برای
نخستین بار مطرح کرد. نظریه ی جامعه ی مدنی یکی از بنمایه های انگاره ی آزادی و
دموکراسی در تاریخ اندیشه ی سیاسی غرب شد. هگل فیلسوف آلمانی نظریاتی را در فلسفه ی
سیاسی مطرح کرد که یکی از تبعات تاریخی آن اقتدار گرایی چپ گرای مارکسیستی و برداشت
های محافظه کارانه ی اخیر در ایالات متحده مبنی بر برخورد تمدن ها و پایان تاریخ در
راستای نظریه ی لیبرال دموکراسی به سر دم داری متفکرانی چون «فوکویاما» و «ساموئل
هانتینگتون» می باشد. البته دو جنبش چپ و راست افراطی در قرن بیستم در غرب به وجود آمد
که اولی منجر به کمونیسم شد. شوروی, رهبری جنبش کمونیسم کشورهای بلوک شرق را که عمدتاً
شامل کشور های شرق اروپا و بعضی از کشورهای آسیایی و برخی کشورهای آمریکای لاتین بود, بر
عهده داشت. در مقابل جنبش راست گرای افراطی که جنبش نازیسم در آلمان از آن سر بر آورد
وجود داشت که این جنبش هم با قدرت کامل در صدد رهبری جهان بود. البته گرایش های دیگری
از اقتدار گرایی در اروپا به وجود آمد ولی این دو نمونه از مهمترین آنها بودند که ویژه
ی شرایط تاریخی جوامع اروپای غربی بود. اما آنچه در ایران مطرح بود, با اقتدارگرایی
اروپایی متفاوت بود.
«میشل فوکو» در کتابی به نام اراده به دانستن از اقتدار گرایی کلیسا در قرون وسطی صحبت
می کند. او در این کتاب به تسلط جامعه و به خصوص کشیشهای مسیحی بر آگاهی از کوچکترین روابط
خصوصی افراد و اعمال جنسی آنها اشاره می کند. جامعه غربی به خاطر پیشینه فکری و فرهنگی و
به خاطر حفظ بعضی از نهادهای نه کاملاً دموکراتیک (بعضی از حوزه های فئودالی که با پاپ
ارتباط داشتند, بعضی از گروهها و اصناف انتخابی در شهرهای ایتالیا و آلمان و دور شدن کانون
های اصلاح گری در دین مسیح از قدرت پاپ ( کم کم از اقتدار گرایی فاصله گرفت. این عوامل راه
را تقریباً برای دموکراتیک کردن جامعه باز کرد. اقتدار گرایی غربی با سیر اقتدار گرایی در
ایران تفاوت دارد؛ در غرب اقتدار گرایی موافقت نخبگان جامعه را در بر دارد و گروه نسبتاً یک
دست و منسجمی از نخبگان در جامعه آنچه را که مصلحت می دانند و می خواهند بر تک تک افراد
جامعه تحمیل می کنند. اما در تاریخ ایران علاوه بر یک گرایش قوی از اقتدار, یک نیرو و پایگاه
متضادی هم وجود داشته است آن هم به دلیل نا یک دستی اندیشه ها و پایگاههای اندیشه ای که در
درون جامه وجود داشته است.
حال این پرسش پیش می آید که اقتدار گرایی در تاریخ ایران به چه علت به وجود آمده است؟
پاسخی که می توان به این پرسش داد این است که ما هیچ وقت درک درستی از مفاهیم سیاسی در طول
تاریخ پر فراز و نشیب خود نداشتیم و از آن بالاتر مشکل این عدم درک در تاریخ ایران مشکل
فرهنگی است یکی از فرصتهای تاریخی که ما ایرانیان می توانستیم با مفاهیم غیر اقتدار گرایانه
آشنا شویم؛ در زمان مأمون خلیفه ی عباسی بود که سر دمدار نهضت ترجمه در ممالک اسلامی بود.
اکثر آثار یونانیان به عربی ترجمه شد؛ ولی مترجمان این آثار شاید تحت تأثیر مطالب نا آشنای
این قسم تألیفات, کمتر به سراغ آثار سیاسی یونانیان و به خصوص ارسطو رفتند. این تک بنی
فرهنگی سیاسی با بهانه های مختلف خود را در طول تاریخ ایران نشان داد.
در میان نظامهای اقتدار گرا نمود های مشترکی وجود دارد که در سطح جامعه خود را نشان می
دهد. اولین مورد آزادی بیان است که این نظامها آزادی بیان را به جز حوزه ی تبلیغاتی مورد
نیاز دستگاه سیاسی خود محدود می کنند دومین نمود نظام اقتدار گرا محدودیت آزادی اندیشه است
که این محدودیت اعم از محدودیت در نوشتن, بیان و مبادلات فرهنگی می باشد. در بعضی از برهه
های تاریخ جهان اقتدار گرایی دینی هم در جامعه نمود پیدا کرد؛ در قرون وسطی دین مسیحیت در
قالب کلیسا, کنترل زیادی بر جامعه داشت. در تاریخ ایران هم به علت شریعتی بودن دین با برخی
گشایشهای «به اصطلاح مدنی» مخالفت می شده است.
حضور نظامهای اقتدار گرا پدیده ای بدون علت و خلق الساعه نیست. فوکو در تحلیلی از منشأ
قدرت شکل گیری قدرت و به تبع آن اقتدار گرایی را ناشی از فرد فرد جامعه می داند. پس نظامهای
اقتدار گرا از دل جوامع اقتدار گرا بیرون می آید. اگر به تاریخ ایران نگاه کنیم نمونه های
بسیاری از اقتدار گرایی را می بینیم. برای مثال می توان به قلع و قمع بابیه در دوره قاجار
اشاره کرد البته درست است که شایع بود, آنها می خواستند شاه را به قتل برسانند؛ ولی همین
بهانه قتل عام وسیع آنها در آن دوره و تحمیل اقتدار گرایی دولت قاجار به بهانه ای سیاسی بر
یک نوع عقیده ی دینی یا به تعبیر علمای مذهبی, «بدعتی خطرناک» شد. از این مثالها در تاریخ
ایران بسیار است برای توضیح بیشتر این پدیده, می توان به قتل عام خسرو انوشیروان در مورد
فرقه مزدکیه در دوره ساسانیان و قتل عام نقطویه در دوره شاه عباس یکم صفوی و قتل عام مانویان
پس از مرگ شاپور اول و در تمام مدت حکومت ساسانی و همین طور قتل عام مسیحیان ارمنی در زمان
یزد گرد دوم ساسانی و قتل عام اسماعیلیان توسط شاه غازی رستم پسر علی باوندی اشاره کرد.
تبلیغات به تثبیت نظام های اقتدار گرا کمک های بسیاری کرده است؛ برای مثال «خواجه
نظام الملک» در کتاب خود اسماعیلیان الموت را ملحد می نامید و مردم را در جهت سرکوب این
مخالفان دینی و سیاسی تهییج می کرد. البته این بدان معنا نیست که روش های مسالمت آمیز در
تاریخ ایران مورد غفلت بوده است؛ «شیخ محمود حلبی» در راه (هدایت بهاییان) از برهانهای
مذهبی در چارچوب استدلال عقلی استفاده می کرد و ویرانی «حظیرة القدس» و سرکوب بهاییت به طور
سیاسی و فرهنگی بعدها مطرح شد. این پرسش پیش می آید که این سرکوب ها که در تاریخ ایران رخ
داده توسط حکام انجام شده و مردم در آنها دخالتی نداشته اند؟ در پاسخ باید گفت چرا مردم در
صورتی که مخالف این اقدامات سرکوب گرایانه و اقتدار گرایانه بوده اند, به اعتراض نمی
پرداختند؟ نتیجتاً تا مردم راضی نبودند حکام وقت دست به این کار نمی زدند. باز شاید کسی
بگوید که آیا اعتراض در تاریخ ایران مطرح بوده است یا از زمان مشروطه اعتراض به حکام و
حساسیت نسبت به مسائل جامعه, معنا یافته است؟ پاسخ ای است: اعتراض در راستای دستگاه مفاهیم
غربی و راستای دموکراتیک آن با چاشنی مردمسالارانه, از دوره مشروطه شروع شده است و اعتراض
به معنای خاص ایرانیان در تاریخ ایران بی سابقه نیست مثلاً همان حروفیه به رهبری فضل الله نعیمی
استر آبادی علیه ظلم و ستم ترکان تیموری قیام کرد یا جنبشهای اعتراضی دیگری مانند قیام
کاوه آهنگر و جنبشهای دینی و سیاسی قرون اولیه اسلامی که در تاریخ
ایران می توان از آنها یاد کرد.
اقتدار گرایی خاص شرق نیست و حتی در جوامع غربی هم می توان نمونه های آن را به وفور
دید. نازیسم و کمونیسم دو پدیده غربی هستند که فجایع انسانی وحشتناکی به بار آوردند و تا
سالها این فجایع را در تاریخ به یادگار گذاشتند. پدیده انکیزیسیون و تلاش کلیسا در قرون وسطی
در راستای کنترل تمامیت خواهانه بر حریم خصوصی مؤمنان و ترکیب قدرت دنیوی و مرجعیت اخروی
و همین طور سرکوب پروتستانها توسط کلیسا سه پدیده ی دیگر غربی قدیمی تر هستند که فجایع
انسانی دیگری در تاریخ ثبت کردند. اقتدار گرایی نسبی است و در جوامع شرقی و غربی بستگی به
شرایط زمانیع, فرهنگی و تاریخی آن جوامع دارد. نمی توان اقتدار گرایی را مطلقاً خاص یک
منطقه یا دوره زمانی دانست. اقتدار گرایی محصول اشخاص هم می تواند باشد و با توجه به اشخاص
مختلف در تاریخ متفاوت است مثلاً اقتدار گرایی استالینی با اقتدار گرایی هیتلر متفاوت است و
گاه امکان دارد با مرگ اشخاص تلاش اقتدار گرایانه در حکومتشان کاهش یابد یا به پایان برسد یا
تغییر شکل دهد. نکته ی دیگری که باید مد نظر قرار داد, این است که گاه از دل نظامهای
دموکراتیک اقتدار گرایان برجسته ای در تاریخ نمایان می شوند. برای مثال می توان به هیتلر
در آستانه ی روی کار آمدن رژیم نازی در آلمان اشاره کرد؛ او پس از کنار گذاشتن رئیس جمهور
آلمان «پاول فون هیندن برگ» و در اثر یک انتخابات دموکراتیک به رهبری مطلقه آلمان رسید و با
افکار و اعمالش اقدام به آغاز جنگ جهانی دوم کرد که در نهایت منجر به شکست آلمان شد.
در پایان این نوشته باید بیان کرد آنچه احتمال دوری جوامع را از اقتدار گرایی بیشتر می
کند, ادغام در اقتصاد جهانی, رقابت در تمام زمینههای اقتصادی, سیاسی, فرهنگی در بین مردم و
تفاهم فرهنگی با ملل —نه به معنای لیبرال آن— می باشد که از مهمترین عناصری هستند که
در پیشرفت جوامع و جلوگیری از اقتدار گراییتا حدودی مؤثر اند.

درباره اسماعیل ترکی دستگردی

درود اگر یادداشت را خواندید نظری بدهید تا نکته ای یاد بگیرم با سپاس esmaeiltorki.3752@gmail.com و دوباره سپاس
این نوشته در تاریخ, مقاله ها ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to بررسی مفهوم اقتدارگرایی در تاریخ

  1. 1
    کامبیز کامبیز اسدی says:

    درود عزیزم.
    اونوقت میشه اقتدارگرایی جهانی.
    هرکی در اقتصاد بالاتر باشه اقتدارگراست و هرطور بخواد پیش میبره

  2. 2

    من به همه چی شک دارم. تلفن؟ اسکایپ؟ واتساپ؟ تلگرام؟ آره. به همه چی. کلا فکر می کنم از بس این اقتدار گرایی چیز بدی هست، باعث شده من به پارانویای حضور عوامل اقتدار گرا در همه جا دچار بشم.
    راستی، چینم بد جور داره فیلتر می کنه ولی به جایی نرسیده از این فیلتر کردن تارنما هاش. آخه ی جنگ وحشتناکه بین چینو آمریکا. اینه که چینو گفتی یادم به فیریگیت و آلترا سرف و کلا اپلیکیشن هایی که واسه دور زدن اقتدار گرایی اینجور کشور ها توسط غربی ها ساخته شد.

دیدگاهتان را بنویسید