عمومی: روایت یک ماجرا از طلاق

به نام الله و به نام آن وجودي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد.

سلام من بر شما همدلان هممحله ای همنوع و غیر همنوع.

امیدوارم حال و احوالتون خوب بوده و سلامتی نسبیتون برقرار و مستدام باشد.

قبل از پرداختن به موضوع این مجال مطلبی را در بابِ خودشناسی و خداشناسی برایتان کپی پیست میکنم و خواهش دارم با تأمل و توجه مطالعه اش فرمایید.

اينکه بفهمم خودم کجا هستم کمک مي کند بفهمم خدا کجاست. اگر از من مي پرسي خدا کجاست، من از تو مي پرسم که تو کجايي؟آيا در اين بدني يا بيرون از آن؟ اگر در بدن هستي کجاي بدن و اگر بيروني کجايي و چگونه با بدن مرتبطي؟

اصلا آيا تو همين بدني يا چيزي جز اين؟ اگر هميني چرا با کم شدن قسمتي از اين بدن هنوز هم تويي تو سر جايش هست و با رشد آن  و عوض شدن تدريجيش هنوز تو، تويي؟ و اگر اين نيستي چرا کارهاي اين بدن را به خود نسبت مي دهي؟ آيا بهتر نيست بگویيم که تو در اين بدني نه مانند در هم بودن اشيا و تو از آن بيروني نه مانند بيرون بودن اشيا از هم؟

هر چه بيشتر انسان در خود، رفتارش، فکرش و علمش، خواب و بيداريش بينديشد بيشتر پي به تجرد نفس خويش برده و تجرد را بهتر ادراک کرده و بهتر ميتواند بفهمد اين کلام مولایمان امام علي(ع) را که خدا در اشياء داخل است نه مانند داخل بودن چيزى در چيزى و از همه چيز خارجست نه مانند چيزى که از چيزى خارج باشد

به دنبال خدا نگرد،

خدا فقط در بيابان هاي خالي از انسان نيست

خدا فقط در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

خدا در قلبيست که براي تو ميطپَد

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست

در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبيست که شاد مي کني

در لبخنديست که به لب مي نشاني

خدا فقط در بتکده و مسجد نيست

گشتنت زمان را هدر مي دهد

خدا در جشن و سُروري است که به پا مي کني

خدا فقط آنجا نيست او جايي هم هست که همه شادند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم

سر انجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي؟

انشا الله از خواندن نوشته ی فوق مستفید و مستفیض شده و یا بشویم.

بسیار خُوب, برویم سرِ موضوع این پست که پیشتر عنوانش را خوانده اید.

طلاق…… بلای ویرانگر و خانمان سوز زندگیهای  مشترک زوجهای امروزی. متأسفانه و صد افسوس که بسیاری از انتخابهای ناآگاهانه و نسنجیده در تشکیل خانواده های سست پایه و ناهمخوان و…… عواملیست که منجر به طلاق این تزلزل روحی روانی غیر قابل جبران و بازیابی و بازسازی می شود.

روایت درباره زنیست که از همسرش طلاق میخواهد و قبل از طلاق ۱ماه فرصت میخواهد و در عین

حال در طول این ۱ماه شرایطی را برای شوهرش معین میکند که خیلی جالب هست, همه ی اینها

به یک طرف و از طرفی دیگر متأسفانه شوهرش هم عاشق منشی شرکت خودش شده. بنابر این بیش از این معطل تون نمیکنم و دعوت میکنم این ماجرای واقعی بظاهر زیبا اما غمانگیز و دردناک را بخوانید.

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم

و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما

باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید،

چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف

نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط

دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین و ۳۰% از سهم کارخانه ام را بردارد.

نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای

من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این

دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الآن محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد

از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او

شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک

زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک

چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و

از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول

کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه ای هم که سوار کند باید

بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق

بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان را بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به

سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من  هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به

پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی

سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده ام. در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است.

این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد

اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شده اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر

راحت‌تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد

اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به

پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش

گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم.

درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود.

محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم

قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقه ام که منشی ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم

دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک

سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای

همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیرون میآورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم که همسرم روی تخت افتاده و جان به جان آفرین تسلیم کرده است.

پس از خواندن نامه ای که در دستان لطیف و نحیفش بود, فهمیدم که او ماهها بوده که با درد ناعلاج سرطان میجنگیده است  و من قدر نشناس و ناسپاس و…… آنقدر مشغول معشوقه ام بوده ام که این موضوع مهم را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های

منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان برای مادرش و پدری خوب برای او بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و

سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید

برای تقویت صمیمیت بین خودتان انجام دهید.

حُسنِ ختام کلامِ من,

سبحان الله. هرچه که میشناختم آن نبود و هر چه که بود من نشناختم.

به سلامتي اونهایی که وقتي بودم باهام خوش بودند.

اگه نبودم از من ياد کنند. اونهایی که اگه بودم دعا گویم باشند. اگه نبودم آرزویم کنند. اونهایی  که وقتي بودم خنديدند.

اونهایی که وقتي نبودم ناله سر دهند.

اونهایی  که هرچند دلخور بودند ولي واسه دلخوشي من خنديدند.

عاشقانه جامِ شرابِ طهورِ مهر و محبت, عشق و وفا, همدلی و صفا و دوستی را مینوشم.

میدانید و می دانم که حتما و یقینا گوارای وجودم خواهد شد. سید قریبم. قریبه ی غریب.

خداحافظ شما و حق یار و نگهدارتان باد.

درباره سید کیان

بنام نامی دوست که هرچه هست در ید قدرت اوست. سلام و درود بر همه ی شما همنوعان همدل عزیزم. من سید اسماعیل کیانی, نابینا هستم. متعهلم و دو فرزند دارم. متولدِ خردادماهِ سالِ 1354 خورشیدی هستم و روزگارانی بسی سخت از زندگی پرمرارت خویش را سپری کرده ام. اصالتا اهل استان چهارمحال و بختیاری هستم ولی از بَدوِ تولد تاکنون مقیم استان اصفهان میباشم. تنها دلیلم جهت حیات دنیوی امید به کَرَمِ ابدی و ازلی خالق توانا خداوند یگانه و عشق و ایمان قلبیَم به ذات اقدسِ اوست. فردی معتقد و مقید به اصول و فروعِ کاملترین و شریفترین دین و آئینِ آسِمانیِ فرستاده شده بر ما از جانبِ حاکمِ دو جهان حَیِ منان توسطِ یکی از برترین بندگانش خاطَمِ انبیا >ص> دین اسلام ناب محمدی هستم و از افرادِ مشرک و منکرِ این حقایقِ یقینی بیزار و متنفرم. ارتباط صمیمی و بی منت با همه ی همدلانِ همنوعَم از ارزشمندترین خواستههای حقیقی من بوده و موجب مسرت اینجانب میگردد. دلی دارم خریدارِ محبت, کزو گرمست بازارِ محبت. لباسی بافتم بر قامَتِ دل, ز پودِ محنتُ تارِ محبت. آدرس ایمیلم, sekiyaani@gmail.com درگاه ارتباطی من و شما میباشد. در پناه یکتا پروردگار محبوب خداوندِ جاوید همیشه شاد و موفّق باشید. انشا الله. خدا حافظ شما و تا درودی دیگر بدرود.
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to عمومی: روایت یک ماجرا از طلاق

  1. 1

    دروووود. مرسی. قبلاً خوندمش ولی دیگه نمیخونمش چون خیلی دردناکه.
    مدال هم فراموش نشه لطفاً.
    پایدار باشی.

  2. 2
    پریسا says:

    سلام. خدا همینجاست دوست من! در ما! دقیقا در خود ما! در دل هامون، بینش هامون، در وجودمون! خدا با ماست!
    در پناه حق!

  3. 3
    رضایی نیا says:

    سلام آقای کیان.
    واقعا زیبا و دردناک بود.
    خدا با ماست. این نباید هیچوقت فراموش بشه.
    ممنون از پست.

  4. 4
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب من برای چندمین بار این حکایت را خواندم… از این حکایتها بسیار است اگر عبرتی باشد و درس بگیریم… راستی آیا من با تو قبلا تلفنی حرف زده ام… راستی تو صاحب همان گوشی 6120 هستی که بلای ناجوری سرش آمد…!

  5. 5

    سلام رفیق خوبم، با این که قبلاً خوانده بودمش ولی باز هم خواندم، باشد که قدر داشته هایمان را بیشتر بدانیم. یا علی.

دیدگاهتان را بنویسید