عمومی حکایت بهلول و بازرگان و قاضی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! وب گردی امروز بنده که این حکایت را به بار آورد و با خودم گفتم اینجا هم بگذارمش شاید به کار شما هم بیاید… بخوانید و درس بگیرید…!
داستان بازرگان و قاضى و بهلول
*
*
* بازرگانى در شهر بغداد زندگى مى‌کرد و از مال دنیا بسیار داشت. روزى
مى‌خواست به سفر حج برود، دار و ندار خود را تبدیل به جواهر کرد و آن‌را در
همیانى قرار داد و پیش قاضى برد تا به‌صورت امانت به او بسپرد. قاضى گفت: من
امانت کسى را قبول نمى‌کنم، آن‌را بردار و پیش کس دیگرى ببر. بازرگان به درستى
قاضى بیشتر مطمئن شد. اصرار کرد که قاضى امانت او را قبول کند. قاضى گفت: من
همیان تو را لاک و مهر مى‌کنم، خودت ببر در یکى از قفسه‌هاى دست راست کتابخانه
بگذار. بعد از سفر هم بیا و آن‌را بردار. بازرگان قبول کرد. قاضى همیان او را
لاک و مهر کرد و بازرگان آن‌را برد و در گوشه‌اى از کتابخانهٔ قاضى گذاشت. بعد
به سفر رفت و حج خود را انجام داد و با مقدارى سوغاتى پیش قاضى برگشت. قاضى از
گرفتن سوغات امتناع کرد. اما بازرگان اصرار کرد و او پذیرفت. بعد بازرگان سراغ
امانتى خود را گرفت. قاضى گفت: کدام امانتی؟ بازرگان نشانى داد.
قاضی گفت:
اگر در کتابخانه گذاشته‌اى حتماً همانجا است.

** ** ** ** ** **بازرگان به کتابخانهٔ قاضى رفت و همیان خود را با لاک و مهر
دست نخورده، آنجا دید. اما چیزى در همیان نبود. سوراخى در ته کیسه بود.
بازرگان بر سر زنان نزد قاضى برگشت و ماجرا را به او گفت. قاضى گفت. خانهٔ من
موش‌هاى بزرگى دارد که به جواهر علاقه‌مند هستند!
حتماً آنها برده‌اند!
*
*بازرگان گریان و نالان در کوچه‌ها مى‌رفت که بهلول او را دید و علت گریه‌اش
را پرسید. بازرگان قضیه را گفت. بهلول گفت: من کار تو را درست مى‌کنم. از آنجا
به نزد برادرش هارو‌ن‌الرشید، که خلیفهٔ بغداد بود، رفت و از او خواست تا حکمى
بدهد که او پادشاه موش‌ها است. هارون‌الرشید بسیار خندید و حکم را به‌دست
بهلول داد. بهلول پانصد نفر را با بیل و کلنگ اجیر کرد و به خانهٔ قاضى رفت و
دستور داد که پى‌هاى خانه را بکنند. نوکران قاضى به او خبر دادند، چه نشسته‌اى
که الآن خانه‌ات خراب مى‌شود. قاضى چند نفر را فرستاد تا علت را از بهلول
بپرسند. بهلول در جواب گفت: ‘مى‌خواهم این خانه را خراب کنم و تمام موش‌هائى
را که زیر پى هستند تنبیه کنم و جواهرى را که از حاجى بازرگان برده‌اند، پس
بگیرم. فرمان هم از خلیفه گرفته‌ام.’ قاضى آمد و گفت: ‘دستم به دامنت. بگو
پى‌ها را نکنند، من جواهر بازرگان را صحیح و سالم به تو مى‌دهم تا به صاحبش
برسانی. بهلول به کارگران دستور داد دست از کار بکشند. قاضى رفت و جواهر را
آورد. **
**بهلول با جواهر نزد خلیفه رفت و گفت که بازرگان را بخواهد. بازرگان آمد و
بهلول جواهرش را به او پس داد. هارون‌الرشید دستور داد ریش‌هاى قاضى را
بتراشند و بر خرى برهنه سوار کنند. چنین کردند. لوحه‌اى هم بر گردنش آویختند
که بر روى آن چنین نوشته بودند: ‘سزاى خیانت در امانت چنین است’ . *
– بازرگان و قاضى بهلول – افسانه‌هائى از روستائیان ایران – ص ۸۴ – گردآورنده:
مرسده به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران – جلد اول -على اشرف درویشیان –
رضا خندان (مهابادى


راستی یادتون باشه بدون همکاری شما کوچمون لطف و صفائی نداره

درباره عدسی بشاشadasi

ضمن درود فراوان و عرض ادب!این جانب جوانی خوش رو و خوش قلب و شوخ طبع و خوشگذران وشاداب و خندان هستم بنده در سن 23 سالگی خودم سیر میکنم و 13 سال در حال تحصیل بوده ام بنده در زندگی به تحقیق مشاوره های مختلف پرداخته ام و هرکی از مشاوره های رایگان من استفاده کرده خیلی راضی بوده و مرا خیلی دوست میدارد من برای دوستانم دوست خوبی هستم و دوستانم برای مشاوره های مختلف با من مشورت میکنند بنده سالیان زیادی است که در دنیای مجازی مجرد هستم و در مسائل مختلف با همه همکاری و مشاوره میدهم... من کارمند با ذوقی هستم که از شغلم لذت زیادی میبرم و حقوق خوبی دارم که در برنامه های مختلف دوستانم را شریک حقوق خودم میدانم و هر کاری که از دستم بر آید برای دوستانم انجام میدهم... من همیشه سعی میکنم همه را از خودم راضی نگه دارم و کسی را نرنجانم... من در دنیای واقعی به همه ی آرزوهایم رسیده ام و همیشه برای ادامه ی زندگی در اردو و شادی با دوستانم بسر میبرم... برای ارتباط با من از این راهها میتوانید استفاده کنید...اسکایپ: azizollahpajoohandeh مبایل 09137171282 ایمیل a.pajoohandeh10‎@gmail.com
این نوشته در اجتماعی, تاریخ, داستان و حکایت, مقاله ها ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 Responses to عمومی حکایت بهلول و بازرگان و قاضی!

  1. 1
    پریسا says:

    سلام عدسی. قشنگ بود و عبرت آموز. میگم این بهلول هم کسی بوده واسه خودش! ازش خوشم میاد خخخ! ایول به اینترنت گردی های تو که بر عکس مال من نتیجه هایی به این عبرت آموزی میده!
    باز هم از این نتیجه مثبت ها بگیر و بیار اینجا تا بخونیم!
    همیشه شاد باشی!

    • 1.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! یکی به بهلول میگه: بهلول دیوانه چی برای انبار کردن خوبه؟! بهلول میگه: پیاز و هندوانه… دیگری به بهلول میگه: بهلول عاقل چی برای انبار کردن خوبه؟! بهلول میگه: مس و آهن… اولی از انبارش بوی گند پیاز و هندوانه گندیده بیرون میزنه و ضرر میکنه و دومی سود خوبی نصیبش میشه… اولی با اعتراض پیش بهلول میره و بهلول در جوابش میگه: تو مرا دیوانه خطاب کردی منم پیشنهاد دیوانگی به تو دادم و تو نشان دادی که خودت دیوانه ای…!

  2. 2

    سلام!!!هنوز زنده اي؟واقعا حكايت خوب و درس آموزي بود باي

  3. 3
    کامبیز کامبیز اسدی says:

    سلام. عالی بود دمت گرم

  4. 4
    محمد جواد همایون نثار says:

    درود بر عدسی عزیز و گرامی بسیار زیبا بود لایک در حد بندسلیگا

  5. 5

    سلاااااااااااااام عدسی!
    ایول به تو و بُهلول!
    خووووووووووووووووووووب بوووووووووووود!
    عالی!
    لاااایک داری! نه یکی یه دنیا!

  6. 6
    کنت دو شاهین says:

    سلام و درود بر جناب عدسی خان و با تشکر از زحمت شما راستی این جناب بهلول دارای ماجراهای زیاد و جالب و شنیدینی هستش میشه یه پست بعنوان اندر حکایاتش به محله افزود.با سپاس

  7. 7

    سلام دستم از تو هم بهتر شده تا تو نميري من چیزیم نمیش فدات شم داداش موفق باشی

  8. 8
    سعید says:

    درود عدسی ه نازنین محله با حال بود فقط میدانی تو چه فکریم اگر بهلول زنده میشد امروز میرفت بغداد همه قاضیهاشون بایستی سوار الاغ لخت میکرد مهمترم اینکه ریش هایشان را هم میتراشیدباز هم بینویس.

  9. 9

    پیشرفت کردی. آدم شدی. ایول به تو خَخو.

    • 9.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! هر هفته یه خاطره یعنی سه خاطره ارسال کردم و موشها خوردندش و بهلول نبود که دیوارهای محله را بکنه تا شاید قاضی خاطراتم را منتشر کند… حالا این هم جزئی از خاطراتم است که سال 91 از گروه بیدعوت کپی کردم و با ایمیل عزیزی برای گروه نابینایان ایران فرستادم… حالا دوستم آقای علیزاده امشب در گروهش به حسابم میرسه که چرا منبعش را ننوشته ام… البته منبع اصلیش وجود داره و از خاطرات شیطنت من در آن گروه به حساب می آید… آخ یاد جیمیل رضا عزیزی بخیر که من باهاش چه شیطنتها که نکردم… حالا هم باید سر فرصت بازش کنم و ببینم توش چه خبره…!

  10. 10
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر عدسی خودمون وااایی عجب حکایت با حالی بود من که حسابی از خوندنش لذت بردم به هر حال مرسی بابت این حکایت روزت خوش و خدا نگهدار

  11. 11
    حسن وفایی says:

    خوب بود.
    آفرین به شما و بارک الله به بهلول.

دیدگاهتان را بنویسید