یادداشت روزنامه اصفهان امروز: از خفر تا چادگان، مرثیه آب اصفهان

از خَفر تا چادگان
مرثیه آب اصفهان
سید عارف صابری
کارشناس ارشد مدیریت امور فرهنگی

1- اصفهان، روزهای آغازین تابستان
هنوز هوا وارد اوج گرمای خود نشده است، ولی فشار آب لوله‌کشی اصفهان آرام آرام کم می‌شود. دست‌هایم را می‌شورم و مابین آن با هر حرکت، شیر آب را می‌بندم. نه به خاطر قبضی که هر ماه گرانتر از ماه بعد می‌شود، نه به خاطر فلسفه غلط مسؤلین که معتقد هستند هر چیز را باید گران کرد تا از مصرف آن کاست و با این فکر به شعور من بی‌احترامی می‌کند، حتی نه به خاطر قطعی آب روز قبل. تنها صدای پروفسور کَردَوانی در گوشم تکرار می‌کند «ایران برای سه سال دیگر بیشتر آب ندارد!»، جنگ بعدی جنگ آب است. نمی‌خواهم در شروع این جنگ سهیم باشم، با حرکت بعدی باز شیر آب را می‌بندم.
دیروز از صبح، آب بخشی از شمال شرقی اصفهان قطع بود. بعد از ظهر تنها یک مخزن آب برای اهالی محله هفتون فرستادند. وقتی پرسان پرسان رسیدم، آب تمام شده بود. از یکی از مغازه‌های معراج پرسیدم: «اینجا هم آب قطع بود؟»، با تعجب گفت: «نه! نمی‌دونم. ما اینجا موتور داریم متوجه این چیزها نمی‌شویم!». یک مشتری گفت: «اینها بیخودی می‌گند آب نیست! دور تا دور اصفهان پر آبه! از تیران بگیر، همینطور دور بزن، همه‌جا آب هست!». می‌خواهم برای او درباره بحران خشکسالی ایران توضیح بدهم، ولی آنقدر محکم صحبت می‌کند که به طور قطع توضیحات من اثری نخواهد داشت.
بدون آب به خانه برمی‌گردم به امید آنکه قول اوپراتور حوادث آب عملی شود و تا ساعت دوازده شب آب وصل شود.

2- روستای خفر، 80 کیلومتری سمیرم، روزهای گرم مرداد ماه
از شهر سمیرم به سمت یاسوج که حرکت کردیم، در نیمه‌های راه همانجایی که فلش تابلوی خفر راه راجدا کرده بود، وارد جاده ای شدیم که به زیبایی جاده‌های شمال کشور بود. جاده با پیچ و خم بسیار از کوه بالا می‌رفت و به یکباره به پایین سرازیر می‌شد و دوباره با پیچ و خم بسیار، خود را از کوه بالا می‌کشید. هر از گاه از پشت یک پیچ گله‌های گوسفند و کپر عشایر خودنمایی می‌کرد و به ما یادآور می‌شد که اینجا شمال نیست، اینجا جنوب استان اصفهان است و هوا خنک و خنک‌تر می‌شد
در انتهای جاده روستای خفر دیده می‌شد، با خانه‌هایی که در دامنه کوه، طبقه طبقه روی سر هم قرار داشت و منظره‌ی آن نه فقط به زیبایی ماسوله بود، بلکه منظره قدیم شهر سمیرم را به یاد می‌آورد.
در ورودی روستا چیزی که بیشتر از همه به چشم مسافران می‌آمد، کیوسک دهداری و مأموران قبض به دست آنها بود که از هر ماشین پنج هزار تومان دریافت می‌کردند و می‌گفتند که برای نظافت روستا و جمع‌آوری زباله‌ها هزینه می‌شود، ولی چند متر آنطرف‌تر از کیوسک دهداری و درست جلوی مغازه‌ها، شیر آبی بود که باز بود و آب آن در سرازیری جاده جاری شده بود.
در بالاترین نقطه کوه، در خانه‌ای که دو اتاق بیشتر نداشت مستقر شدم، با خوردن اولین چای گرم از صاحب خانه پرسیدم آب اینجا تصفیه است؟ و او گفت از کوه می‌آید. چند سال پیش خودمان لوله کشی کردیم. صدای شُرشُر آبی از پنجره به گوش می‌رسید. گفتم فاضلاب؟ گفت می‌رود پایین و با دستش به پایین کوه اشاره کرد. برای گشتن در روستا از شیب کوه به پایین سرازیر شدم و در همان اولین قدم راهم را به حیاط خانه پایین کج کردم و شیر آبی را که از مدت‌ها پیش باز بود و توی لگن خالی می‌رفت، بستم. از داخل صدای زنی با لحجه لری بلند شد «نبند!»، مرد کاملی خارج شد و با غضب گفت «چرا می‌بندی؟ می‌خوام آب بردارم!» گفتم سر کرده بود. گفت « خُب، بشه، می‌خوام سرد بشه و با پارچ آبی در دست به سمت شیر آمد. صاحب خانه‌ام که نظاره‌گر بود از همان بالا صدا زد «شما اصفهانی‌ها چرا مدام شیر آب می‌بندید؟ اینجا کسی کنتور نداره!» و به زبان خودشان گویی از همسایه پایینی عذرخواهی کرد.
پایین کوه لب رودخانه دِه با یک روستایی باغدار هم کلام می‌شوم: «عجب آبیه!»، می‌گوید: «یک سوم شده». می‌گویم: اوضاع باغ و کشاورزی چطوره؟»، می‌گوید: «نمیدونم چرا امسال بار نداشتیم، یِکهو هم کم شد!» و ابروهایش را بالا می‌گیرد. می‌گویم «آفت، کود؟!»، می‌گوید: «نه آفت بود نه هیچ چیز دیگه، یِکهو کم شد، مال همه کم شد» بعد می‌گوید: «زمینه دیگه حرف آدمو که نمی‌شنوه!»، و فیلتر سیگار خاموشش را در آب می‌اندازد. توی دلم گفتم: «تو چی؟ تو حرف زمین رو می‌شنوی».
شب از بالای کوه به روستا نگاه می‌کنم، بیشتر چراغ‌ها خاموش هستند، به یاد صحبت روستایی کنار رودخانه می‌افتم: « این چند ساله خیلی‌ها آمده‌اند اینجا خانه ساخته‌اند، از آقایون بگیر تا کویتی‌ها! آخر هفته‌ها شلوغ میشه». هوا بسیار لطیف و تمیز است و نسیم خنکی می‌اید. به یاد هوای بهاری اصفهان می‌افتم، سال‌هایی دور که رودخانه زاینده‌رود هنوز زنده بود.

3- چادگان، اتحاد سپاه، روزهای پایانی شهریور
نزدیک غروب است، از جاده وسط محوطه ویلاها به پایین سرازیر می‌شوم. لبه دریاچه آنجایی که سال گذشته اسکله قایقرانی بود، خشک است و اثری از قایق و آب نیست. در دامنه دریاچه به پایین سرازیر می‌شوم، در امتداد جاده‌ای که رد ماشین‌ها پدید آمده، دو کیلومتر جلوتر اسکله دیگری دیده می‌شود، بی‌هیچ مشتری. به قایقران می‌گویم من را با قایق موتوری می‌بری؟» می‌گوید «ممنوعه!»، «چرا؟»، «آب پایینه، گل میشه». دستم را توی جیبم فرو می‌برم.
چند دقیقه بعد وسط آب می‌گویم: «بایستیم»، موتور را خاموش می‌کند. می‌پرسم «عمق آب چقدره؟»، می‌گوید اینجا بیشترین عمقش 5/7 متره، کمترینش 5/1 متر«. با تعجب می‌پرسم «یعنی اینقدر کم!؟» با لحنی حق به جانب می‌گوید «بله! وقتی می‌گویند صرفهجویی کنید برای همینه!». هنوز هوا تاریک نشده است و از دور اسکله اولیه‌ای که ده سال پیش از روی آن سوار قایق می‌شدیم دیده می‌شود، شاید سی یا پنجاه متر بالاتر.
صبح فردا، بعد از نماز صبح در انتظار دیدن طلوع خورشید روی لبه نرده‌ها می‌نشینم تا از هوای لطیف و خنک صبح لذت ببرم و خوب می دانم که شاید تا سال‌ها بعد هرگز نتوانم چنین هوایی را در اصفهان تجربه کنم.
حدود ساعت شش مرد باغبان دو لوله آب قطور را به وسط محوطه شیب‌دار چمن روبه‌روی ویلا می‌کشاند و آب را باز می‌کند. دو آب فشان با سرعت شروع به چرخیدن می‌کنند و آب به همه سطح چمن می‌پاشد.
ساعت یازده ظهر گذشته است که باز از شیب خیابان وسط محوطه بالا می‌آیم و هنوز آب‌فشان چرخان با آن صدای مخصوص خود، می‌چرخد و آب را برروی محوطه چمن اطراف ویلا پخش می‌کند.
ظهر، سر سفره ناهار، شیشه خیار شوری که به تازگی از مغازه خریده‌ام، باز می‌کنم و همه با لذت از آن می‌خورند. روی شیشه‌ی آن نوشته است: «محصول کارخانه … یزد، تهیه شده با آب زلال زاینده‌رود!». حالا دیگر صدای آب فشان قطع شده است، حتی از دور هم به گوش نمی‌رسد.

4) تاسوعا و عاشورای حسینی، روستای لاریچه از توابع دهاقان
هنوز اذان ظهر تاسوعا را نگفته‌اند که به روستا می‌رسم. پیش از مسجد به لب رودخانه می‌روم، رودخانه، مزرعه‌ها، باغ‌ها! همه خشک، گویی هرگز حیاطی در اینجا نبوده است. زمین‌هایی که اگر روزی علف آنها وجین نمی‌شد، انبوه علف‌ها حتی راه را می‌بست، حالا دیگر حتی خار هم نداشتند.
آرام آرام جمعیت روستا زیاد می‌شود، پلاک خودروها گویاست! تهران، اصفهان، قم، شیراز…! و گویا‌تر از آن، ظاهر خانه‌ها است، از هر ده خانه یک خانه سکنه دارد، بیشتر پیر و فرتوط.
هنوز آفتاب تاسوعا غروب نکرده است که فشار آب لوله‌ها کم می‌شود. اهالی می‌گویند چاه عمیق روستا خشکیده و آب روستا با تانکر تأمین می‌شود و هر بار از جایی! آب طعم‌دار است و دست و صورت همه اهالی مهاجر از این آب خشکیده است. چند ساعت بعد آخرین قطرات آب روستا از شیر آب‌ها خارج می‌شود و انتظار تا صبح فردا که تانکری دیگر بیاید.
از صبح عاشورا همراه با دسته به راه می‌افتم، محله به محله تا روی قبرستان. در راه ساکنین و اهالی مهاجر نذری می‌دهند، شربت، آب میوه، کیک، شکلات، پولکی، نارنگی… و یک نفر برای نذری، لیوان لیوان آب می‌دهد و سر او بسیار شلوغ است.
نیمه‌های شب، هنوز شام غریبان تمام نشده است که چراغ ماشین‌ها جفت جفت در جاده دور می‌شوند. در روستا چند چراغ بیشتر روشن نمانده با یک تانک نیمه خالی که سهمیه آب یک هفته است و صدای شام غریبانی که همراه با باد در سکوت روستا می‌پیچد: «امشب شب شام غریبان است…».

منبع: روزنامه اصفهان امروز

درباره عارف صابري

من عارف صابری هستم، متولد 1351، نابینا و ساکن اصفهان. قدیمی‌ها من را به نام وحید می‌شناسند، اشکالی ندارد، ولی اگر بگویند عارف بهتر است. به نظر خودم زندگی‌ام حاصل چندانی نداشته است که بخواهم برای آن زندگی‌نامه بنویسم، سر تا ته آن فقط تحصیل در رشته‌های مختلف و جور واجور بوده و یک سری مدرک تحصیلی و یک مشت نوشته و دست ساخته و... مابقی را هم خدا می‌داند که چه می‌شود. شغلم نویسندگی، ویراستاری، پژوهش و نشر کتاب و طراحی پروژه‌های مدیریت فرهنگی است و تفریحم طراحی و ساخت بازی‌های فکری و وسایل کمک آموزشی. همین! ایمیل من vhdsaberi@gmail.com و شماره تماس من 09131050409 است.
این نوشته در اجتماعی, مقاله ها ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 Responses to یادداشت روزنامه اصفهان امروز: از خفر تا چادگان، مرثیه آب اصفهان

  1. 1

    آقای صابری! جنس نوشته هایتان را دوست دارم.
    حکایت ما حکایت آن مرد فقیریست که نسل اندر نسل بر روی صندلی می نشستند و مشغول گدایی می شدند. غافل از آن که جعبه ای که آنها رویش مینشستند، مملو از طلا بود.
    فقیر شده ایم. فقیر.

  2. 2
    گوشه نشین says:

    سلام بر آقای صابری عزیز هم بسیار عالی نوشته اید و هم مسئله مهم و قابل توجهی را مطرح کرده اید من سال گذشته مدت یک هفته در چادگان اقامت داشتم و بسیار از طبیعت آنجا خوشم آمد و به همیندلیل این پست را دقیق خواندم در استان فارس هم بسیاری از تفریح گاه ها و جاهای دیدنی مانند دریاچه پریشان و دریاچه بختگان به علت حفر چاه های غیر مجاز و مصرف بی رویه آب م و کمی بارندگی خشک شده است همین امروز یک مطلب تاسف باری را خواندم مبنی بر اینکه وزارت نیرو واردات آب را بر رسی میکند….

  3. 3
    آرتیمان و آرتین says:

    زمانی منطقه ما چنان سرسبز و آباد بود که اواخر شهریور ماه از سرمای هوا باید چیزی به دور خودت می پیچیدی ولی امسال تا اواسط پاییز هم این جا تابستون بود هزاران حلقه چاه فقط در استان فارس روزانه دارن شیره زمین را می مکن روزانه چندین زن را می بینم که دارن با آب آشامیدنی جلو در منزل و کوچه را شست و شو می کنن کسی هم به کسی نیست کسی ککش هم نمی گزه که چه فاجعه بزرگی در پیش داریم چند وقت پیش با یه مهندس آبخیزداری صحبت می کردم می گفت این چاههای بی شمار دو ضربه به ما میزنن اول ذخیره آب زیر زمینی را از بین می برن دوم وقتی دریاچه های زیر زمینی خالی میشن و به سرعت هم آب جایگزین واردشون نمیشه این ها به تدریج کور میشن و راه شون بسته میشه و حتی اگر بارون زیادی هم بباره دیگه نمی تونه راهی به این دریاچه ها پیدا کنه

  4. 4
    آرتیمان و آرتین says:

    دختره یا پسره دستش را می کنه توی دماغش و ازش یه کلیپ پر می کنه بعد این کلیپ را خیلی شیک و مجلسی توی شبکه های اجتماعی قرار میده و میلیونها لایک را نصیب خودش می کنه ولی هیچ کس یا اگر نگیم هیچ کس کمتر کسی هست که به فاجعه بی آبی بپردازه واقعیت این هست که اگر می خواهیم مشکل بی آبی کمتر اذیت کنه به یک عزم ملی و اراده جمعی نیاز داریم بنده از فعالان شبکه های اجتماعی خواهش می کنم این مطلب را در اولویت های اول و آخر اشتراک خود قرار بدهند باشد که گوش ها و چشم هایی شنوا و بینا شوند

  5. 5
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام عارف. وقتی به بی بارشی ایران و خطرات کم آبی فک میکنم قلبم تیر میکشه.
    در چند سال آینده تمامی مناطق مرکزی و جنوبی ایران به کویری لم یزرع تبدیل میشه.
    نوشته هاتون درد دل من بود. خیییلی سخته وقتی میبینم علاوه بر دولت مردمی نادان که هنوز بی تفاوت به وضعیت آب شربشون هستند

  6. 6

    سلام عارف جان. احسنت. لذت بردم.
    متأسفانه از نظر موقعیت جغرافیایی، فلات ایران در منطقه ای از کره زمین واقع شده که نمیشه انتظار داشت مشکلات بی آبی پیش رو، با بارش های مناسب در آینده برطرف بشه.
    مسئولین بی سواد این مملکت هم که بار ها به غلط اعلام می کنن ما هفت سال پیاپی خشک سالی داریم و هفت سال پیاپی تر سالی.
    این مسئله از نظر علم هواشناسی، هیچ پایه و اساسی نداره و بر اثر عوامل بسیار که در حوصله این مجال نمیگنجه، مشکلات بی آبی ما با بارش های مناسب در آینده برطرف نخواهد شد.
    تنها راهی که باقی میمونه، مراقبت و مصرف بهینه از ظرفیت موجود هستش و البته امیدوار به بارش های نرمال سالیانه.
    چنانچه بارش های ایران به صورت میانگین در حالت نرمال باقی بمونه، و ایجاد فرهنگ مصرف بهینه در میان آحاد مردم، میشه انتظار داشت روند نابودی منابع آبی ایران کند بشه. همین.
    اینم یک نقد که بدک نیست مطالعه کنید.

    تنها نکته‌ی مثبت از فراز بدترین و نفس‌گیرترین بحرانی که دامن طبیعت ایران را فراگرفته، شاید همین باشد که اینک در ماه های پایانی سال ۱۳۹5 هجری شمسی، کمتر ایرانی‌ای را می‌توان سراغ گرفت که متوجه عظمت فاجعه در حوزه محیط زیست کشور نشده باشد. امروز، دیگر هیچ دولتمردی طرفداران و فعالان محیط زیستی را به سخره نگرفته و مطالبات ایشان را ناشی از زندگی سرخوشانه‌ی آنها قلمداد نمی‌کند.
    ابعاد بحران آب به نقش رستم هم رحم نکرده است!
    پرسش کلیدی امّا این است که آیا با چنین دستاورد بی‌رقیبی، می‌توان امیدوار بود که در کارزار پیش رو، یعنی مواجهه‌ی هوشمندانه و خردورزانه با بی‌سابقه‌ترین بحران دامن‌گیر طبیعت ایران، پیروزی را در آغوش گرفته و لبخند را به سیمای ایران زمین و جملگی زیستمندانش بازگرداند؟
    پاسخ نگارنده البته به این پرسش دشوار، مثبت است! زیرا محمد درویش همواره تأکید کرده که هر انسانی که بر روی کره‌ی خاک زندگی می‌کند و خود را یک فعال محیط زیستی می‌داند، محکوم است که ناامید نباشد و بذر نامیدی در جامعه‌ی خویش نگستراند.
    راست‌تر اما آن است که ما کار بسیار دشواری در پیش داریم برای آنکه بتوانیم همچنان زندگی درخور و باکیفیتی را برای نسل فردا و فرداهای وطن مهیا سازیم و در پیشگاه تاریخ، متهم به مخرب‌ترین نسل ایرانی در طول تاریخ ۵ هزار ساله‌‌اش نشویم.

    چه باید کرد؟
    این درست است که ایرانیان به جای مصرف ۲۰ درصد از اندوخته‌های آبی خود، بیش از ۸۵ درصد آن را به یغما برده‌اند؛ این درست است که روند اُفت سطح آب زیرزمینی، نشست زمین و خودسوزی سرزمین، هرگز چنین ژرف، پردامنه و گسترده نبوده است. این درست است که هرگز شمار کل و بز و قوچ و میش و آهو و جبیر و شوکار و مرال و گوزن این کشور به کمتر از ۱۱۰ هزار رأس سقوط نکرده و موجودی وحوش کشور به کمتر از ۱۰ درصد آنچه که در قرن گذشته در فلات ایران می‌خرامید، کاهش نیافته بود. مؤلفه‌ها و نشانزدهایی که جملگی هشدار می‌دهند ما در شرایطی بس بحرانی قرار گرفته که هرنوع لغزشی، می‌تواند توان تاب‌آوری طبیعت ایران را برای همیشه نابود سازد.
    امّا باید بیاد آوریم در شرایطی که کل آب سالانه‌ی مورد نیاز ایرانیان برای شرب، از شش میلیارد متر مکعب بیشتر نمی‌شود، متجاوز از ۲۷ میلیارد متر مکعب آب در اثر ضایعات در بخش کشاورزی نابود می‌شود! چرا که نرخ ضایعات در این بخش، به حدود ۳۰ درصد می‌رسد. از سوی دیگر، با توجه به پایین بودن راندمان آبیاری در بخش کشاورزی، ایرانیان می‌توانند به راحتی با اصلاح شیوه‌های آبیاری و ارتقای نرم‌افزاری این بخش، با نیمی از آبی که هم‌اکنون مصرف می‌شود، همین مقدار تولید غذایی را بدست آورند.
    چشم‌انداز یا دورنمای مثبت دیگری که می‌تواند افق روشنی از زیستن در وطن بیافریند، اراده و حرکت جمعی به سمت رونق کسب و کارهای سبز، چون استحصال انرژی‌های نو، تقویت زیرساخت‌های گردشگری مسئولانه در حوزه‌های تاریخی، فرهنگی، طبیعی، روستایی، عشایری، ورزشی، درمانی و علمی است. افزون بر آن، نباید از مزیت تجاری کشوری که در قلب راه ابریشم قرار گرفته و بیش از ۴۶۰۰ کیلومتر مرز آبی دارد، غفلت کرد.
    باشد که با چنین رویکردی که البته پیش شرط تحقق آن، اولویت دادن به آموزش شهروندان، ارتقای سواد محیط زیستی ایشان و کاهش نگاه‌های امنیتی به تشکل‌های مردم‌نهاد است، بتوان با تقویت سرمایه‌های اجتماعی، ایران عزیز را در عبور از سخت‌ترین دالان تاریخش کامیاب کرد.
    آمین.

دیدگاهتان را بنویسید