آدم برفی و پروانه بخش۴

***
تمام دنیا توی بغل زمستون غرق خواب بود. پروانه توی بغل برفی آدم برفی از سرما پناه گرفته بود و دست زمستون بهش نمی رسید. تمام دنیای آدم برفی شده بود حفظ پروانه از دست خشم بی افسار توفان و تمام زندگی توفان شده بود از میدون در بردن آدم برفی. بهش خیلی بر خورده بود که برخلاف همیشه اون چیزی که می خواست نشد و زورش نرسیده بود اوضاع رو به نفع خودش عوض کنه. دیگه کار به جایی رسیده بود که دونه برف های کوچیک هم سوارش می شدن و بی ترس و بیخیال به حرص و وحشی گری هاش روی دوشش تاب می خوردن و بهش می خندیدن و این ها همهش رو توفان از چشم آدم برفی می دید. این آدم برفی و اون پروانه فسقلی.
-آهایی۱مشت برف! اومدم از زمین محوت کنم. به حساب اون۱پشت ناخن پر رنگی هم می رسم.
-باشه باباجان. هر کاری دلت می خواد بکن. راحت باش باباجان.
-چطور جرات می کنی به من و در جواب من بخندی؟ مثل این که هنوز نفهمیدی من کی هستم. من توفانم. اگر بخوام می تونم بزنم لهت کنم. و تو هیچ چی نیستی جز۱مشت برف ناقابل.
-تو اینقدر اسیر غرور و خشم خودتی که حواست نیست داری چیکار می کنی باباجان. تو فقط سرما داری و زور. ولی بهت بر نخوره باباجان، عاقل نیستی.
-دیگه شورش رو درآوردی۱مشت برف!. به خاطر این توهینت دیگه بهت مهلت نمیدم. به چی می خندی؟
-به تو باباجان. اگر میگم عاقل نیستی واقعا نیستی. اگر عاقل بودی می فهمیدی که سرمای تو به من کارگر نیست و خشم و زور تو هم به جای اینکه نابودم کنه سفت ترم کرده. حالا من۱آدم یخی هستم و نابود کردنم سخته. حتی واسه تو باباجان. تو با سرمای بی اندازهت به۱قندیل یخی بزرگ تبدیلم کردی که به این سادگی نمی تونی تکونم بدی باباجان.
-ای لعنتی! تو هر کاری کنی برای من همون۱مشت برف ناقابلی و بس. خیال کردی خیلی زور داری که تا حالا دووم آوردی؟ اگر تا به حال سرپا موندی به خاطر لطف منه. تا حالا بهت رحم کردم. اگر داغونت نکردم واسه اینه که خودم نمی خوام. خیال کردی من از پس تو بر نمیام؟ به حسابت می رسم. حالا می بینی.
-باشه باباجان. باشه. راحت باش.
-ای تیکه یخ بی قابلیت! به من می خندی؟ الان کاری می کنم که خندیدن یادت بره.
-بجنب باباجان. می خوام رقص این کوچولو ها رو تماشا کنم. دلم هوای شادی و جشن کرده. شروع کن.
دونه برف های کوچولو واسه بابا برفی هورا کشیدن و صدای کف و تشویق و خنده هاشون همه جا رو پر کرد. توفان دیوانه تر از همیشه وزید و وزید و جشن سفید پری های برفی پر شور تر و شاد تر و طولانی تر از همیشه ادامه داشت.
***
داستان زمستون و آدم برفی و پروانه همینطور ادامه داشت. روز ها انگار نمی رفتن. از شدت سرما انگار زمان هم یخ زده بود و پیش نمی رفت. هوا سرد بود، زمین سرد بود، جهان یخ زده بود،
زمستون بود!.
-خسته شدم بابا برفی. بگو اون بیرون چی می بینی؟ حتما تاریکی و سرما و هیچ مگه نه؟
-این بیرون سرده. این بیرون همهش سفیده. تا چشم کار می کنه سفیدی هست و سفیدی. خورشیدِ تو هنوز نیومده ولی تاریک نیست. تا چشم کار می کنه سفیدیه. اثری از گل و سبزه نیست. همه جا۱دست سفیده باباجان. سفیدیه سرد سرد.
-دیگه تحمل ندارم بابا برفی. دارم توی تاریکی اینجا دق می کنم. پس این بهار کی میادش؟
-پرپری کوچولو! غصه نخور. اگر تو دلگیر باشی دل بهار می گیره. بهار از غصه تو پژمرده میشه. صبر داشته باش. تو باید شاد باشی تا بهار شاد باشه.
-بهار که اینجا نیست. معلوم هم نیست کی میاد. اگه اصلا نیاد چی؟ من خیلی خسته شدم بابا برفی. می ترسم بهار من رو یادش رفته باشه.
-نه باباجان. بهار فراموشت نکرده. بهار هنوز نوبتش نیست. نوبتش که برسه میاد. بهار هیچ وقت فراموشت نمی کنه. مگه میشه آدم رفیقش رو یادش بره؟
-آدم ها رو نمی دونم ولی بهار. بهار که آدم نیست. راستی آدم ها چجورین بابا برفی؟ تو می دونی؟
-آره باباجان. می دونم. آدم ها۱چیزی توی سینه هاشون دارن که بهش میگن دل.
-دل؟ دل دیگه چیه؟ یعنی این دل فقط مال آدم هاست؟ برام میگی بابا برفی؟
-آره. میگم باباجان. گوش کن.
بذار واست بگم بابا، که تو وجودِ آدما،
۱چیزی هست به نامِ دل، از جنسِ خاک، از جنسِ گِل.
این دل میونِ سینه ها می تپه می کوبه همش،
تا دنیا دنیا بوده دل جایِ بد و خوبه همش.
دلِ آدم ها پرپری جان همیشه بی قراره،
دل همیشه هزار هزار هزارتا قصه داره.
شاد میشه، غمگین میشه، سبک میشه، سنگین میشه!
می گیره، تنگ میشه، نرم میشه، سنگ میشه!
زخمی میشه، می شکنه، تو سینه پرپر می زنه!
ابری میشه، صاف میشه، کدر میشه، شفاف میشه!
زنده میشه، می میره، به دست میاد، از دست میره!
خلاصه بینِ آدم ها، هرچی که هست زیر سر همین دله.
هرچی هست از این دلِ ناسازگار و غافله.
توی همین دل باباجان، مهرِ رفیق ها جا میشه، گاهی دلی خسته میشه، گاهی دلی شیدا میشه.
آدم ها توی دلا رو پر از محبت می کنن،
توی همین دلا به هم کینه و نفرت می کنن.
آدم ها با حرفِ دلاشون هم زبونِ هم میشن،
دل های هم رو می شکنن، دشمنِ جونِ هم میشن.
دوست میشن، دشمن میشن، هم دل میشن، دلگیر میشن،
با هم رفاقت می کنن، از همدیگه سیر میشن.
قصه ی آدم ها همش قصه ی دل هاست باباجان.
آدمِ بی دل همیشه خسته و تنهاست باباجان.
-چه جالب!این دل اگر بشکنه تعمیر هم میشه؟ چه جوری؟ با چی تعمیرش می کنن؟
-با محبت باباجان. با دست مهری که به اون شکستگی ها می کشن. دل های هم رو اینطوری تعمیر می کنن.
-ما چطور بابا برفی؟ من و بقیه؟ بهار من از این چیز ها که گفتی نداره؟ ولی حتما بهار هم دل داره. آخه من و نسیم و گل ها و همه دوست هامون رو خیلی دوست داره. ما هم خیلی دوستش داریم. من هم حتما دل دارم چون بهار رو خیلی دوست دارم. الان هم من دلم واسهش خیلی تنگ شده. یعنی تو میگی بهار دیدن من میاد بابا برفی؟
-بله که میاد باباجان. مطمئن باش که میاد. صبر کن، وقتش که بشه بهار هم میاد. چشم به هم بزنی زمستون رفته. خاطر جمع باش باباجان.
-چه قشنگ تعریف می کنی بابا برفی!. کاش درست بگی!.
-درست میگم پرپری کوچولو. مطمئن باش که درست میگم.
-این چه صداییه؟
-چیزی نیست باباجان. این توفان دیوونه دوباره داره از حرصش عربده می کشه. تو نباید بترسی. دستش بهت نمی رسه. دیگه باید فهمیده باشی.
-می دونم بابا برفی. تا تو هستی من جام امنه. ولی از دستت خیلی عصبانیه نه؟
-آره باباجان. عصبانیه. خوب باشه. چی میشه مگه؟ بذار عصبانی باشه. هرچی اون بیشتر عصبانی بشه این دونه برف ها بیشتر سواری می خورن. من هم بیشتر رقص پری های برفی رو تماشا می کنم. خوش می گذره باباجان. خیالت راحت باشه.
-خیلی خنده هات رو دوست دارم بابا برفی. وقتی می خندی انگار زمستون فراری میشه. همیشه به این توفان دیوونه بخند.
-خاطر جمع باش باباجان. توفان هرچی هم که باشه از پس من بر نمیاد. خیالت راحت باشه.
آدم برفی بعد از این در حالی که می خندید بلند گفت:
-آهایی پری برفی ها! آماده باشید جشن، رقص، باد سواری، همه چی. توفان داره میاد.
دونه برف ها با هیجان شادی که هر لحظه بیشتر می شد پیچ و تاب خوردن و بین شور و خنده و شادی و همراه خنده های مهربون آدم برفی دست هم رو گرفتن و آماده شروع۱خوشگذرونی حسابی شدن.
-ممنون ممنون، بابا برفی مهربون.
توفان که شاهد تمام این ها بود با سرعتی وحشتناک از راه رسید. قیامت شروع شد.
پروانه و آدم برفی به خشم دیوانه باد می خندیدن و دونه برف های معلق وسط زمین و آسمون که با اعلام خبردار آدم برفی آماده سواری و رقص شده بودن و با خنده ها و تشویق های آدم برفی از دست وحشت و نگرانی خلاص بودن، سبک و شاد سوار توفان عصبانی تاب می خوردن و بیخیال خشم وحشی توفان بالا و پایین می رفتن.
***
زمستون اینطوری جریان داشت. این داستان پیوسته در تکرار بود. جدا از انجماد وحشتناک زمین و زمان، جدا از خشم دیوانه توفان، جدا از برفی که۱بند می بارید و قطع نمی شد، جدا از دنیای زمستون گرفته، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ادامه دارد.

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

52 پاسخ به آدم برفی و پروانه بخش۴

  1. 1
    • 1.1
    • 1.2
      پریسا says:

      سلام سلام وایی بچه ها از همگی معذرت می خوام خیلی شدید معذرت می خوام در سفر هستم و اینجا اطرافم شلوغه و اینترنت درست درمون نیست و از این چیز ها. جدی سفرم خدا بخواد امشب می رسم خونه ولی نمی شد که تا امشب منتظر بمونم باید می اومدم. لپتابم رو واسه خاطر آدم برفیه دیروز با خودم آوردم و شکر خدا تونستم بفرستمش ولی جواب کامنت ها تا الان دیر شد ببخشیدم.
      حالا اجازه بدید ببینم! خوب این شکلی که کامبیز زده اینجا رو توصیف می کنیم. بچه ها این که ما نمی بینیمش۱زنبیله که کامبیز گذاشته اینجا تا داخلش نخود لوبیا بریزه ببره واسه آب گوشتی که شب اون پست سریالیش می خواد بهمون بده!
      خوب حالا بقیه ها!

  2. 2
    امیرمحمد رمضانی says:

    سلاااام. قبل از اینکه بخونم، بگم که سه قسمت که عااااالی بود. این بخش هم که صد درصد عالی هست. اومدم بگم اول شدم و مدالمو میخوام. شکلک احساس غرور به عنوان نفر اول. خخخخخ. فعلا برم بخونم.

  3. 3
    امیرمحمد رمضانی says:

    سلاام دوم شدم کامبیز. یعنی دو دقیقه دیر مینوشتی چیزی نمیشداااا. خخخخ.

    • 3.1
      کامبیز کامبیز says:

      با دو دقیقه میدونی چکاری میشه کرد؟
      میشه یه شهر رو با بمب اتم نابود کرد و با هواپیما فرار کرد

      • 3.1.1
        امیرمحمد رمضانی says:

        البته دو دقیقه نبودها ۸:۵۹ دوتامون پیام دادیم. اختلاف ثانیه ای بودسلاااام. قبل از اینکه بخونم، بگم که سه قسمت که عااااالی بود. این بخش هم که صد درصد عالی هست. اومدم بگم اول شدم و مدالمو میخوام. شکلک احساس غرور به عنوان نفر اول. خخخخخ. فعلا برم بخونم.

        • پریسا says:

          بله شنوندگان عزیز حالا مشاهده می کنید ببخشید دیگه معادل واسه مشاهده گیر نیاوردم که با شنیدن فیکس بشه. اهم اهم داشتم می گفتم بله و حالا مشاهده می کنید کامبیز و امیرمحمد همچنان درگیر اثبات برد خودشون و برتریه زمانیه یکی بر دیگری هستن. شنوندگان عزیز لحظات بسیار هیجان انگیزند! اختلاف بر سر ثانیه هاست! شکلک هوااااار از شدت فشار هیجانات تخلیه نشده و همین طور وراجی های بی سر و ته که پرت می کنه هواس کامبیز و امیرمحمد رو و شوت می کنه از مرکز زمین به طرف دروازه هواس هاشون رو و توی دروازه! گُل به نفع خودِ خودم عزیزان تشویییییق کنید پرتقال فروش را آجیل فروشه رو هم بیخیالش!

      • 3.1.2
        پریسا says:

        بچه ها دقت کردید کامبیز الان نقشه های سیاهش رو فاش کرد آیا؟ بگیرید این بمبِ بالقوه را!

    • 3.2
      پریسا says:

      بیخیال عوضش شام میریم پستش حسابی هم شلوغ می کنیم!

  4. 4
    کامبیز کامبیز says:

    یعنی منم دل دارم؟
    آخه منم یه پروانه هستم خخخخ.
    نمیدونم دیگه چی بگم. کم آوردم.
    خوندن این داستان اونم در این زمان که کار بسیاری برام پیش اومده آرامش خاصی میده. امیدوارم زندگی انقد نامرد نباشه که آخرش تلخ بشه.
    آفرین استاد پریسا. با نوشته هات جادو میکنی.
    واقعا خسته نباشی و ممنون

    • 4.1
      پریسا says:

      دل؟ کامبیز مطمئنم که داری! مطمئنم! کاری که واست پیش اومده ایشال خیر باشه و ختم به خیر بشه! پایانش دست روزگاره کامبیز. دست ما نیست! کاش پایان ها دست ما بودن!
      به من نگو استاد به خدا شرمش توصیف نداره!
      ممنونم که هستی!
      موفق باشی!

  5. 5
    • 5.1
      پریسا says:

      سلام. شکلک تا این ها سرگرم دعوای مقام اولی هستن مداله رو برداشتم در رفتم اصلا واسه همین دیر کردم این رو بردم دیگه عمراً دست کسی بهش برسه. مدال شد مال خودم که عبارت است از۱فقره در قوطی حلبیه رُب، که حسابی برق می زنه به هیچ دردی هم نمی خورهههه حالا برید پیدا کنید آجیل فروش را!

  6. 6
    امیرمحمد رمضانی says:

    خوب اما نظرم در باره ی داستان. کُلِ داستان یه طرف، شعری که در باره ی دل بود هم یه طرف که بسیار زیبا بود. در ضمن، تو این قسمت این آدم برفیه مثل اینکه بابا شده بود.. منتظر قسمت بعدی هستیم. بیصبرانه. همیشه و در همه جا موفق باشید.

    • 6.1
      پریسا says:

      از دست شما ها از بس شلوغ کردید نشد من درست درمون سلام علیک کنم که! ای بابا!
      سلام امیرمحمد. شعر دل رو واقعیتش رو بخوایی خودم هم دوستش داشتم یعنی دارم. خواستم طولانی تر کنمش دیدم ممکنه خراب بشه دستش نزدم. گاهی شیرین ها واسه این شیرینن که کم هستن. اگر زیاد بشن شاید دیگه اونهمه شیرین نباشن. نتیجه اینکه ولش کردم کوتاه بمونه!
      ممنونم از حضور عزیزت!
      شاد باشی!

  7. 7

    سلام پریسا

    عالی بود

    دیگه نمیتونم تاقت بیارم

    میرم میخونمش

  8. 8
    بهار خانم says:

    یاا خدااا ههه اوخی پرپری من میاام تحمل کن عشقم منم دلتنگتم کوچولووو من
    چند ماه بصبر تموم میشه بابا برفی خوبه مواظبت هست عزیزم نگران نباش خخخخخخخخخ داستانی از طرف بهار به پرپری گل یووووووووووهاها
    بیصبرانه منتظرممم پری پریسا

    • 8.1
      پریسا says:

      سلام بهار جان. چه قشنگ بود بهار جدی میگم. اینکه بهار هم به پروانه پیام بده! وایی بهار۱حس عجیب بهم داد خیلی قشنگ بود این عیدهت.
      ممنونم که هستی عزیز جان!
      همیشه بهار باشی!

  9. 9
    فرزان says:

    سلاااام پری
    آب زرشک میخوااام
    حق السکوت میخوااام
    بچه ها آخرش…
    بگم چی میشه؟؟
    بگم؟؟

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام فرزان. بیا بابا این هم۱بطریه سفارشی واسه تو که هیچ چی نگی. شکلک بیهوش کننده داخل آب زرشک و چندتا تکون سریع واسه مخلوط شدنش به نیت بی هوش کردن فرزان تا آخر داستان!

  10. 10
    ریحان ریحانه ریحانه says:

    سلام پریسا جان عزیزم

    مرسی شاااد باشی

  11. 11

    سلام آبجي فكر كنم اين تا زمستون ادامه داره هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها خخخخخخخخخخخخخخخ هميش موفق باشي

  12. 12
    سعید شریفی says:

    سلام
    میگم اگه میشه روزانه منتشر کن
    مرسی این قسمت هم عااالی بود

    • 12.1
      پریسا says:

      سلام دوست من! آخه اگر روزانه بفرستم که داخل صفحه اول سایت به هم می ریزه! همین طوریش گاهی من۲تا داخل صفحه اول ثبت میشم یکیش اول یکیش آخر. واقعیتش من خودم هر دفعه داستان دنباله دار جایی می بینم حرصی میشم الان دقیقا می فهمم. خاطرم باشه دفعه های بعد اگر داستان های طولانی داشتم واسه فرستادنشون۱فکر بهتر کنم!
      ممنونم از محبت و حضور ارزشمندت دوست من!
      پیروز باشید!

  13. 13
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! بچه ها این قبر که دارید سرش مداهی میخونید… مرده داخلش نیست… راستی این داستان تا بهار ادامه داره!

    • 13.1
      پریسا says:

      سلام عدسی. عدسی مرده دشمن هاتن من مرده نیستم خیلی هم زنده ام فقط اون بالا گفتم سفرم و به خدا نمیشه اینترنت ندارم الان با۱مدم داغون که سیمکارت داخلشه اومدم هر لحظه هم امکان داره قطع بشه! تا بهار ادامه نداره۵تا بخش دیگه بیشتر نیست!
      شاد باشی عدسی خیلی شاد!

  14. 14
    مریم شیبانی says:

    سلام پریسا جان.
    شعر آدم برفی در وصف دل قشنگ بود.
    بازم منتظریم تا ببینیم چی می‌شه.
    موفق باشید

  15. 15
    احمد عبد الله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر پریسا خانم خوبید آیا
    خب این قسمت هم عالی بودش و منم از خوندنش کلی لذت بردم و حال کردم که بازم پوزه ی این طوفان سمج و سیریش به خاک مالیده شد و نتونست کاری بکنه به هر حال مرسی بابت این داستان تووووووپ و با حال من بیصبرانه منتظر قسمت بعدیش هستم روزت برفی و بارونی باشه روزت خوش و خدا نگهدار

    • 15.1
      پریسا says:

      سلام احمد آقای خودمون! موافقم این توفانه ضایع میشه من حالش رو می برم اساسی. به جان خودم این کفرش در میاد اینقدر خوبه! کاش قصه های جهانه ما تمامشون، … بیخیال سر صبح جمعه ای خخخ!
      ممنونم که هستید! توفان هم حالا ها مونده حرص بخوره با هم بهش می خندیم خوش می گذره!
      سربلند باشید!

  16. 16

    سلام پریسا
    ببینم نمیشه اینقدر بخشها رو کوتاه نکنی
    تا چشم به هم زدیم تموم شد که
    این داستان رو خیلی دوست دارم
    ممنون و صد و هزار ممنون

    • 16.1
      پریسا says:

      سلام سامی. سامی به خدا من واسه خاطر شما ها کوتاه کردمشون که طولانی نشه بعد از بابا شریف خدا بیامرز گفتم این دفعه داستان اگر فرستادم کوتاهش کنم بقیه اذیت نشن. شکلک مظلوم شکلک حق به جانب شکلک زور می زنم مثبت و مهربون و از این شکلک قشنگ ها باشه ولی با نگاه پلید و ذات ناخالصم جور در نمیاد هرچی می کنم فیکس نمیشه شکلکه ترکیبش کلا به هم خورد!
      ممنونم از لطفت سامی!
      و ممنونم از حضورت!
      کامیاب باشی!

  17. 17

    سلام بر پریسای هنرمند.
    عالی بود عالی, مث همیشه.
    راستی هیچ نمیخوام برم کاملش را جایی دیگه بخونم اینجوری لذتش برام بیشتره.
    پریسا به بابا برفی بگو بعضی آدمها دل ندارن. اص هیچی ندارن توی سینشون, انقدر خوب بلدن دل بشکنن که هیچ دست نوازش و هیچ محبتی نمیتونه اون دلشکستگی را جبران کنه.
    دلم میخواد اون آدم برفی بودم, حتی اگر قرار بود با رسیدن بهار نیست بشم از بین برم. اما اینجا بین آدمهایی که قلبشون سنگه نباشم.
    مرسی برای این نوشته ی زیبا عزیزم.
    شاد باشی.

    • 17.1
      پریسا says:

      سلام فاطمه جان. نه فاطمه جایی نرو واسه ادامهش. موافقم این مدلی بهتره. همین جا بمون ادامهش میاد!
      فاطمه! اگر تا هفته پیش در مورد استثنا های قاعده دل می گفتی شبیه همون دفعه که با سامی صحبتش رو کردیم می گفتم من موافق نیستم. اون ها هم دل دارن فقط راهش متفاوته. ولی الان، فاطمه! درست میگی. هر قاعده ای استثنا داره. حتی این یکی. بعضی ها از قاعده دل مستثنا هستن. تو راست میگی. ندارن!
      به نظرم۱جایی با سامی بود حرفش رو می زدیم من گفتم برای رسیدن به هر دلی۱راه متفاوت هست. باید پیداش کنیم و من همیشه در افراد می گردم تا۱نقطه روشن یا۱راه به اثبات این نکته که این آدم دلی داره که حس می کنه پیدا کنم و طرف رو به استناد این یافتهم دوستش داشته باشم. ولی حالا تصور می کنم باید باورم بشه که در۱مواردی باید معترف باشم که نیست. هیچ چی نیست. گشتن فایده نداره چون نیست!
      خسته شدم فاطمه. دیگه نمی خوام سعی کنم! به خدا دلم حسابی گرفت و هر دفعه بهش فکر می کنم امکان نداره چشم هام خیس نشه. حتی اینجا در سفر. البته به از اون هقهق های ترسناک نمی افتم ها خخخ فقط۱آه عمیقه و یکی۲تا قطره که یواشی میادش پایین و… فاطمه! جاش اینجا نیست نباید این ها رو بگم ولی، … بیخیال گفتم دیگه! درد و دلم گرفته بود فاطمه! دیگه تحمل نمی کنم. خیلی سعی کردم خیلی زیاد به خدا خیلی زیاد ولی عاقبت دیدم که واقعیت های باطنم رفتش به حسابه، …
      بیخیال! کاش می شد رفت به سرزمین آدم برفی هایی که سفیدن! تمام سرشتشون از سفیدیه. اگر می شد، من می رفتم و این هفته چه قدر حرف داشتم که روی شونه های اون ها بزنم. مطمئنم می فهمیدنم. مطمئنم.
      ببخش فاطمه این۳روزی که گذشت یواشکی زیادی پر بودم اینجا ترکیدم معذرت می خوام عزیز!
      ممنونم که هستی! ممنونم و بسیار خوشحالم که هستی!
      پیروز باشی!

  18. 18

    سلااااااااااام!
    پریسا هنوز از گل چیدن خسته نشده!
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!
    ححححححححححححححح!
    هوهوهوها!
    حخحخحخحخحخحخحخحخحخ!
    بگم چرا؟
    چون پاسخ کامنت‌آ رو نمیفرسته!
    اَی بابا!
    نمیدونم آخر پاییزی َ کجا گل میچینه!
    اونم این پاییز!
    بیشتر به زمستون سَرّدْ شبیحه و به جز نامش، هیچیش به پاییز نیومده!
    خخخخ، خخخخخخخخخخخخ!
    به هر حاال، کووووووووووووووووووووووووو، وووووووووووووووووووو، ووووووووووووووووووووووووووووووو، چوووووووووووووووو، لووووووووووووووو، نوشتی پریسا!
    کم حرف نباااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، آاااااااااااااااااااا، آااااااااااااااااااااش.
    فهمیدی؟
    فِک نمیکنم!
    خخخّخخخ! خّخّخّ
    بلندتر بنویس و به نظر من، به عنوان یک پیشنهاد، هر روز یک قسمت بنویس.
    اما بلند نوشتن، یک دسستووور بو‌وووووو‌وووووود!
    البته شکلک شوخی!
    خخخخخخ!
    این بار پایین نوشتما!
    به قول مجتبی، لذت ببر از زندگی!
    و به قول خودم، همیشه شاااااااااد باشی!
    خخخخخخخخخخخخ!

    • 18.1
      پریسا says:

      سلام علی اکبر. گل رو که نباید چید گل رو باید نوازشش کرد و بهش گفت ممنونم که جهان ما رو قشنگ تر می کنی! من گل نمی چینم به جان خودم سفرم و اینترنتم نفس تنگی داره۱کسی درکم کنهههه شکلک گناه دارم!
      اوه خدا ب ب بله قربان! نوشته بلند می خوایی بپر۱سر آبادیه بابا شریف بخونش برگرد بیا ببینم باز میگی بلند بنویسم آیا؟
      خخخ ممنونم که هستی و ممنونم که بهم گوش کردی و این دفعه پایین نوشتی که اون وسط ها گم نکنمت!
      همیشه باشی و همیشه شاد باشی دوستِ جوانِ من!

      • 18.1.1

        سلام پریسا!
        گفتم که!
        هرقدرم بلند بنویسی، میگم بلندترش کن!
        خخخخخخخخخخخخخخخ!
        من نمیدونم کدوم پستو میگی!
        لینکشو بزار، برم بخونمش و بیام بگم این که خِییییییلییییی کوتاه بود!
        خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخّخخخخخخ!
        اما از شوخی که بگذریم، این قسمتهای سوم و چهارم خیلی کوتاه بودن و دوستان هم گفتن.
        در روز یک قسمت رو هم یکی از دوستان که خاطرم نیس کدوم دوست بود گفته و منم لایک زدم و دوباره گفتم!
        اینا رو که میدونی که شکلک خیلی جدّی هس که.
        حتما لینک پستو بزاریا!
        حتتتتماً!

        • پریسا says:

          علی اکبر اسم پست هست بابا شریف برو پیداش کن از الان که شروع کنی بخونی میشه نصف شب تا برسی به آخرش خخخ!
          راستی ایمیلم رو که خواسته بودی داخل خصوصی بهت فرستادم کاش رسیده باشه و کاش گرفته باشی!

  19. 19
    وحید says:

    سلام هنرمند.
    اي ورپريده چه خوب مي نويسي! خخخخخ
    خب پاشو پاشو برو چايي و آب زرشكها رو بيار ببينم. وگرنه!
    موفق و شاد باشي هنرمند.
    آخي چه ذوقي هم مي كنه بهش ميگم هنرمند خخخخخخخ
    آفرين به تو

    • 19.1
      پریسا says:

      سلام وحید. آره ذوق می کنم جدی ذوق می کنم خداییش اینهمه هم محلی هام بگن از نوشتنم رضایت دارن خوب ذوق کردن داره دیگه. ببین من از این ژست های بیخیالی بلد نیستم از چیزی ذوق کنم صاف میگم ذوق می کنم خخخ شکلک صداقت محض و باز هم خخخ!
      خب ببینم۱تلاشکی کنم برای جدی بودن باشد که موفق بشم!
      جدی زمانی که تو تأییدم می کنی حالش رو می برم چون تو خودت چیز می نویسی و من نوشتن هات رو دوست دارم و اگر از نظر تو قشنگ می نویسم یعنی۱امتیاز مثبت پر رنگ که به خودم میدم و حسابی حالش رو می برم.
      خوب ببین من همچنان منتظرم تو بنویسی بخونمت! کی حالا؟
      آب زرشک خدااا واسه چی هرچی داخل آب زرشکش می پاشم بهش اثر نمی کنه؟ شکلک خشم پنهان. این طوری نمیشه با آب زرشک و دارو جواب نمیده باید با۱چیزی بزنم توی سرش تا بی هوش بشه و آخر قصه به هوش بیاد!
      ممنونم که هستی وحید. وحید جدی پستت رو بزن دیگه!
      همیشه شاد باشی اونقدر شاد که هرچی ذوق کنی تموم نشه!

  20. 20
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! میترسم آنقدر برف بیاد که آدم برفی زیر برف سنگین دفن بشه مانند تو که معلوم نیست بین کدام دوستانت دفن شدی و اینجا نیستی که جواب بدهی… آهای قرطی قرطی قرطی… آهای ور بپرییییییی!

    • 20.1
      پریسا says:

      سلام عدسی خوبی آیا؟ بابا من سفرم سفَََََََر باز بنویسم سفرم اینترنت نیست شلوغی هست تکراری میشه وردپرس میاد منو می زنه! خوب گناه دارم دیگه! جواب ها رو هم دارم میدم وایی خدا قطع نشه لطفا! اینترنتکم تاب بیار تو می تونی!

  21. 21

    سلام بر پریسا خانم،
    باز هم لذت شهامت را در جان فشاندی و لطافت مهر را در دل نشاندی.
    به بابا برفی بگو که برای پرپری کوچولو لالایی بخاند و با زمزمه ی این شعر از سلطان عارفان و عاشقان، (مولانا) او را به آمدن بهار مژده دهد.
    آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
    مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
    راه دهید یار را آن مه ده چهار را
    کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
    چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
    عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
    رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
    غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
    تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
    ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
    باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
    سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
    خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
    روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد
    چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
    زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد
    بازه هم منتظر قلمت می مانم تا دوباره لطافت را برایمان بسراید و هوش را از سر برباید.
    شاد باش

    • 21.1
      پریسا says:

      سلام دوست گرامی! حضور شما داخل پست های کوچیک من چه قدر مایه افتخاره واسم و چه قدر شرمنده میشم از اینهمه محبت شما! بابا برفی واسه پروانه از بهاری می خونه که هرگز ندید و به نظرم عشق فقط عشقه که می تونه نادیده ها رو در نظر عاشق تصویر کنه تا به وسیلهش دل های گرفته عزیز هاشون رو شاد کنن!
      دلم باز هم پر حرفی می خواد ولی بذارید نگم چون از اون ناگفته هاست که مطمئنم شما ننوشته می خونید و می دونید و گفتنش لازم نیست!
      بسیار مفتخرم از حضور ارزنده شما و بی نهایت ممنونم که اینهمه بهم و به قلم کوچیک و ناقابلم لطف دارید!
      کامروا باشید!

  22. 22
    مهدی ترخانه says:

    سلام بر پریسای محله .
    قلم زیبایی دارین و در پس اون , یه دنیا فکر و تخیل زیبا هست .
    نوشته هاتون عمق دارن و به خواننده رو , نظرش رو به نکات ریز جلب میکنه و با خودش تا آخر میکشه .
    از اینکه هستم و میتونم اثرتون رو بخونم و لذت ببرم , خوشحالم .
    موفقیت و شادی حقتون هست , سعی کنین از این سکوت در خودتون هم بیرون بیایین , میدونم که اینجوری دنیای قشنگتری منتظرتون هست که لایقش هستین .
    بازم شاد باشین .

    • 22.1
      پریسا says:

      سلام دوست بسیار عزیز و هم محلیه با تجربه من! نمی دونید چه قدر خوشحالم که بعد از مدت ها شما رو اینجا می بینم. اون هم داخل پست ناقابل خودم! خداییش حسابی خوشحالم!
      قلم من قابل گوش کن و بچه هاش رو نداره دوست من! خوشحالم که رضایت داشتید! خدا رو شکر!
      و سکوت، درست میگید باید ازش در بیام فقط عجیب احساس می کنم لازمش دارم. سکوتم غمگین نیست دوست من اتفاقا خیلی هم شاد و آرومه. فقط نمی فهمم واسه چی تموم نمیشه! حس می کنم خستهم. عجیبه که هرچی طولش میدم خستگیم در نمیره. عشقمه در سکوت بشینم ساعت ها مروارید ببافم، یا کتاب بخونم، یا عزیز هام اطرافم شلوغ کنن ولی به خودم کاری نداشته باشن و من بهشون گوش کنم و با۱لبخند دائمی که بهم میگن نقش قیافهم میشه بین شلوغی هاشون باشم و فقط باشم. حالم بد نیست و از این سکوت بدم نمیاد ولی شما درست میگید شاید لازم باشه۱مدت بعد سر بلند کنم ببینم کی زمان پایان مرخصیم از جهان صدا ها می رسه. اما اجازه بدید۱خورده دیگه بگذره. هنوز حس می کنم بیش از اون بسته سکوتم هستم که دلم بخواد بشکنمش.
      واقعا شاد شدم از حضور شما! راستی از تجربه ها چه خبر؟ دیگه واسه ما از اون پست های کاربردیه قشنگتون نمی زنید آیا؟ من منتظرم باز بخونمتون. اجازه ندید خیلی زیاد منتظر باقی بمونم باشه؟ پیشاپیش ممنونم!
      پیروز باشید از حال تا همیشه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جواب معادله رو بنویس تا بدونم ربات نیستی * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.