آدم برفی و پروانه بخش5

***
شبی به سیاهی قیر. توفان. قیامت.
زمستون.
-آهایی۱مشت یخ! دیگه این دفعه از دستم خلاصی نداری. اگر می خوایی بیشتر اون هیکل بی قوارهت رو سر پا نگه داری باید باهام راه بیایی. اون اسباب بازی رنگی رو که ازم دزدیدی پسم بده تا دست از سرت بردارم.
-پروانه رو میگی؟ اون اسباب بازی نیست. اون پروانه هست. به درد تو نمی خوره باباجان.
-تو مثل این که حرف حساب سرت نمیشه. اون بازیچه من بود که تو دزدیدیش. زود باش پسش بده.
-پروانه بازیچه نیست. پروانه رفیق بهاره. بازیچه تو نیست. مال من هم نیست. بیخیالش شو باباجان.
-چقدر حرف می زنی. فقط اون۲تا تیکه چوب بی خاصیت رو از روی سینه بی ریختت بردار و اینقدر وراجی نکن.
-برو باباجان. برو عاقل تر شو. اینطوری به هیچ جا نمی رسی.
-حرف آخرت اینه؟
-آره باباجان. اینه.
-ای تیکه یخ کج و کوله مسخره! تو فردا رو نمی بینی.
-ای بابا ببین نصف شبی چه شلوغی کردی؟ از سر شب تا حالا داری زور می زنی. خسته تر میشی باباجان. دیگه بسه.
-لازم نکرده به فکر من باشی. تو دلواپس خودت باش. بلایی سرت میارم که دیگه نتونی مسخرهم کنی.
-باشه باباجان هر طور صلاحته. راحت باش.
پروانه گوشه سینه آدم برفی، درست روی تیکه اسفنج پنهان وسط سینهش زیر شال بی رنگ و رو و زیر دست های چوبی آدم برفی می لرزید.
-من می ترسم بابا برفی!
-نترس باباجان. چیزی نیست. اون دستش بهت نمی رسه.
-ولی اگر تو بی افتی…
-اون موقع هم دستش بهت نمی رسه. مطمئن باش من اون زمان هم بهش اجازه نمیدم نزدیکت بشه. تو چیزیت نمیشه باباجان حتی اگر من بی افتم.
توفان قهقهه وحشتناکی زد که مو بر تن زمین برف پوش راست شد.
-خیلی از خودت خاطر جمعی۱مشت یخ. زیاد هم مطمئن نباش بی قواره مسخره. تو می افتی و من دستم به اون چیز بی مصرف می رسه. مثل آب خوردن. می خوایی بدونی چه جوری؟ اینجوری.
توفان این رو گفت و مثل بلای جهنم به آدم برفی حمله کرد.
-من می ترسم بابا برفی! تو رو خدا بابا برفی!
-نترس باباجان. من تا افتادن هنوز راه دارم.
-نه۱مشت یخ. دیگه نداری. تو امشب تموم میشی مزاحم بی قابلیت من! اون پروانهت هم همینطور. مطمئن باش.
-خودم رو نمی دونم. ولی پروانه رو فراموش کن باباجان. تو گیرش نمیاری. خیالت راحت باشه.
-اینطوری خیال می کنی؟
-نه خیال نمی کنم. مطمئنم باباجان.
-پس ببینیم.
-باشه باباجان ببینیم.
شب شاهد ماجرا بود. می دید که توفان با تمام توان می وزید و به سینه آدم برفی ضربه می زد، می دید که آدم برفی ایستاده بود و دست های چوبیش روی سینهش تا شده و از اون بخش کوچیک سینهش محافظت می کرد و می دید که توفان هرچی کرد نتونست دست های چوبی آدم برفی رو از روی سینهش کنار بزنه.
-لعنت به تو آدم برفی! آخه تو چه جور جونوری هستی؟ مگه۱تیکه یخ چقدر می تونه سفت باشه؟
-بهت که گفتم خودت رو خسته نکن باباجان. هنوز خیلی چیز ها هست که تو یاد نگرفتی. یکیش اینه که همه چیز با زور و فقط با زور پیش نمیره. زور تو خیلی زیاده ولی اینجا به درد نمی خوره. من از برفم ولی سرما و ضربه های تو تبدیلم کرد به یخ. قدرت تو کمک کرد که من محکم تر باشم. تو باید با تدبیر تر از این ها باشی باباجان.
-لعنتی من ده ها درخت سر راهم شکستم. ده ها دیوار خراب کردم. من ویرانی هایی به بار آوردم که واسه آباد کردنش صد ها جفت دست باید کار کنن. و تو. تو۱تیکه یخ بی ریخت و بی خاصیت مگه چی هستی؟ پس چرا نمی افتی؟ این اصلا شدنی نیست.
-چرا باباجان شدنی هست. ویرانی هایی که تو به بار آوردی حسابشون از این داستان جداست. جنس این ماجرا متفاوته باباجان. کلید این مشکل تو زور نیست.
-کلیدش رو پیدا می کنم. من کلید لعنتی این مشکل لعنتی رو پیدا می کنم. من نابودت می کنم آدم یخی لعنتی. حالا می بینی. مطمئن باش که بلاخره لهت می کنم. مطمئن باش.
-شاید بتونی باباجان. ولی حتی اون زمان هم دستت به پروانه نمی رسه. تا اون زمان بهار حتما رسیده و تو…
-بس کن دیگه. این اسم رو دیگه پیش من نیار فهمیدی؟ این اسم رو نمی خوام بشنوم. بلاخره داغونت می کنم. هم خودت رو و هم اون۱نخود پر بی ریخت رو.
-از اسم بهار چرا در میری باباجان؟ بهار رو همه دوست دارن و تو…
-بهت گفتم خفه شو این اسم لعنتی رو دیگه نبر فهمیدی؟
-نه باباجان. نفهمیدم. واقعا نفهمیدم.
-که نفهمیدی! حالا بهت می فهمونم.
توفان۱دفعه از جا کنده شد و چنان وزید که آدم برفی نزدیک بود از جا کنده بشه. دور آدم برفی می چرخید و برف های اطراف رو به هم می ریخت و می رفت تا با تمام توانش هرچی که دور و بر آدم برفی بود و نبود رو از جا بکنه و همراه خود آدم برفی ببره بالا و بکوبه زمین و نیست و نابود کنه. پروانه حس کرد الانه که آدم برفی به۱طرف کج بشه و بی افته.
-بابا برفی! بابا برفی! تو نباید بی افتی. تو رو خدا.
آدم برفی در حالی که با آخرین توانش جلوی توفان ایستادگی می کرد گفت:
-نترس، چیزی نیست باباجان. تو بهار رو می بینی. بهت قول میدم.
آدم برفی این رو گفت و با تمام قدرتی که براش مونده بود شال بی رنگ و رو رو دور سینهش پیچید و دست هاش رو حفاظ سینهش کرد و از کلاه کهنه روی سرش برای محکم تر و بی حرکت موندن دست هاش استفاده کرد، طوری که اگر افتاد پروانه زیر شال و کلاه بین دست هاش در امان بمونه. توفان نعره وحشتناکی زد و قهقهه ترسناکش رو دوباره سر داد.
-بای بای۱مشت یخ. می خوام ریز ریزت کنم.
-بابا برفی! بابا! تو رو خدا! تو رو خدا بابا برفی!
-نترس باباجان. تو جات امنه. به بهار فکر کن. فقط به بهار فکر کن باباجان.
توفان دوباره قهقهه زد. آدم برفی که خاطرش از طرف پروانه جمع شده بود نفس راحتی کشید و مثل همیشه مهربون خندید. در۱لحظه صدای ظریف و نازکی از لا به لای نعره های توفان شنیده شد. صدایی که با وجود نازکی و ظرافت بی نهایتش باز هم به وضوح شنیده می شد.
-یکی بود یکی نبود. زیرِ گنبدِ کبود، یه دنیا بود و۱بهار.
بهار نگو بهشت بگو. رنگ و وارنگ، خوب و قشنگ.
سبز و سفید، قرمز و زرد، ۱کمی گرم، ۱کمی سرد.
رنگایِ شاد، بویِ بهار، بلبل و گل، هزار هزار.
جنگلا سبز، رودا روون، خورشید و ماه، تو آسمون.
دشت و دمن جایِ طرب، آفتاب و روز، مهتاب و شب.
جشنِ بهار شب تا سحر، بال بال بال، پَر پَر پَر.
شکوفه ها قطار قطار، آره عزیز، اینه بهار.
توفان انگار از درد به خودش می پیچید و نعره می زد ولی دستش به جایی نمی رسید. با تمام زورش ضربه می زد و با آخرین نفسش نعره می کشید تا صدای پروانه رو محو کنه ولی نمی شد که نمی شد. دیگه از قهقهه خبری نبود. توفان بی خود از خود مثل آتیش گرفته ها به هر طرف شلاق می کشید و بی هوا می چرخید و عربده می زد. همراه بلند تر شدن نعره های توفان صدای پروانه هم انگار قدرت می گرفت و بالا و بالا تر می رفت. توفان حالا فقط می خواست اون صدا رو قطع کنه ولی حتی۱درصد هم موفق نبود. آواز پروانه نه قطع می شد نه متوقف می شد نه توی عربده های توفان پنهان می شد. هرچی توفان بیشتر زور می داد پروانه بلند تر می خوند. حالا دیگه پروانه تمام توانش رو جمع کرده بود توی صداش و داد می زد. توفان به آخرین حد توانش می رسید. پروانه هم با تمام زور صداش داد می زد. توفان دیگه نتونست تاب بیاره. در حالی که پشت سر هم تهدید های وحشتناک می کرد و واسه آدم برفی و پروانه خط و نشون می کشید با تمام سرعت از اونجا دور شد. دونه برف ها همراه آدم برفی و پروانه هورا کشیدن و کف زدن. بادی در کار نبود ولی دوباره برف می بارید. پری های سفید کوچیک از آسمون می اومدن تا در مهمونی سفید آدم برفی و پروانه شرکت کنن و اولین پیروزیشون رو بهشون تبریک بگن.
این ماجرا پایان همه چیز نبود. توفان باز هم بود و این بار چنان کینه ای از آدم برفی و پروانه داشت که هیچ کلامی قادر نبود توصیفش کنه. دیگه جز نابودی آدم برفی و محو پروانه هیچ هدفی نداشت. و این زمانی اتفاق افتاد که در هجوم بعدیش دید و شنید دونه برف ها و پروانه۱صدا دم گرفته و می خوندن:
-اون از بهار می ترسه، اون از بهار می ترسه.
اون از بهار می ترسه، اون از بهار می ترسه.
توفان دیگه هیچ اعتباری نداشت. حتی در نگاه دونه برف های ریزی که به۱اشارهش بود و نابود می شدن. توفان دیگه هیچ چیز نبود. و این رو از چشم آدم برفی می دید. اون آدم یخی و اون پروانه فسقلیش. حالا فقط۱هدف داشت. انتقام. در فکر تلافی بود. آدم برفی این رو می دونست. پروانه هم همینطور. تمام دونه برف ها هم می دونستن. ولی هیچ کدومشون اهمیتی به این تلافی خواهی نمی دادن. آدم برفی می خندید، پروانه آواز می خوند، دونه برف ها می رقصیدن و مثل۱باغ پروانه دسته دسته روی شونه های آدم برفی می نشستن و سر و روش رو بوسه بارون می کردن. این وسط، توی قلب زمستون، پروانه زیر شال بی رنگ و رو و بین دست های آدم برفی روی اون تیکه اسفنج پنهان وسط برف های سینه آدم برفی تاب می خورد و آدم برفی از نفس های ظریف پروانه روی سینهش قدرت می گرفت و اون تیکه اسفنج انگار سریع تر و محکم تر می زد.
بدونه توجه به کینه بی انتها و خشم دیوانه توفان، بدونه توجه به جستجوی دیوانه وارش برای پیدا کردن راه نابودی آدم برفی، بدونه توجه به حضور نفرت سیاهی که از وجود توفان فوران می زد و تمام جهان رو غرق می کرد از سرما و سیاهی و انجمادی که انگار انتها نداشت، بدونه توجه به مفهوم واقعی زمستون که در رگ های منجمد دنیا ساکن بود، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ادامه دارد.

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

54 Responses to آدم برفی و پروانه بخش5

  1. 1

    سلام ديدي اول شدم هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها مدال تلا ميخام زود باش بايباي هر جا بري هستم آبجي

  2. 2

    سلام پریسا

    عالی بود

    ای توفان بی خاصیت

  3. 3

    سلام
    از غیبتم در پست قبلی عذرخواهی میكنم.
    مثل همیشه عالی
    ممنون

  4. 4
    وحید says:

    سلام هنرمند.
    خب من كه داستان رو خوندم و اومدم كه ازت تشكر كنم.
    واقعا اگه بخوام جدي بگم و تو سرت هم نزنم، بايد بگم احسنت بر تو كه زيبا مي نويسي.
    حالا پاشو يه آب زرشك مهمونم كن كه حسابي تحويلت گرفتم خخخخ.
    شاد باشي دوست خوب من.

    • 4.1
      پریسا says:

      سلام وحید احوالاتت خوبه آیا؟ با اون آب زرشک های یواشکی مسمومی که به خوردت دادم هنوز سر پایی آیا؟
      خخخ1دفعه هم این اذیت نکرد من ول کن نیستم. شکلک خودم مرض دارم!
      ممنونم وحید من و هنر؟ خداییش بهم نمیادش الان موندم چه مدلی خجالت بکشم که برازنده قیافم باشه!
      آقا یعنی که چی هی آب زرشک رشوه میدم اصلا حالا که این طوریه دفعات بعد2تا2تا می ذارم زود تر تموم بشه من به حساب این چند نفر برسم آب زرشک هام رو خوردن تموم شد عه!
      ممنونم وحید. ممنونم که هستی. ممنونم که دوست من هستی. جدی بدونه اذیت بدونه شیطونی از ته ته ته دل ممنونم از حضورت!
      همیشه و همیشه شاد باشی خیلی زیاد شاد باشی!

  5. 5

    سلام!پریسا.
    مگه نگفتم بللند تر بنویییییییییییییس؟
    انگار حرف سرت نمیشه ها؟
    آهااااااااااااایی بللنندتررر بنوییییییییییویییییییییویییییییسْ!
    از شوخی بزریمْ، ممنونم که بلندترش کردی!
    ممنون!
    راستی مدال آهن رو بده به خودم!
    آخه هفتم شدم!
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!
    آفرین سجاد، به جای من، خوب جا نشینی کردی!
    ببخش اما چون Internet نداشتم، نتونستم زودتر بفرستم و دیر شد!

    • 5.1
      پریسا says:

      سلام علی اکبر. بابا بلند تر کردمش دیگه خداییش1جایی باید1پست دفتری بزنم از اون ها که هرچی می خونی تموم نمیشه بلکه رضایت بدی خخخ!
      چی می خواستم بهت بگممممم یادم رفت! ای بابا واسه چی یادم رفت جدی با خودم گفته بودم دفعه بعدی علی اکبر رو داخل محله ببینم فلان چیز رو خاطرم باشه بهش بگم الان هرچی مخم رو می چلونم یادم نمیاد چی بودش!
      بیخیال. ممنونم که هستی و شادم از شادیت پس شاد باش تا همیشه!

      • 5.1.1

        سلام!

        ممنونم!
        هر وقت یادت اومد، بگو!
        بابا چن بار بگم؟
        دفتری که هیچ، میخوایی یه پست بنویس از زمین محله تا آسمونش، میگم چی؟ کووووووووووووتاااااااهه!
        خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!
        راسی یادت نیومد؟
        هر وقط یادت اومد، سریع Notepad ای Word ای کاغذی جایی بنویس،
        وقتی یادت رفت، از اون بخون دیگه!
        بگم چرا یادت میره؟
        خب چون پستات کوووتااااااااهن دیگه!
        خخخخخخخخخخخخخخخححححححخخخخخخخ!
        دیدی؟ چه آسون!
        خخخخخحوحوهاها!
        یا،
        خءخءخءخءخءخء. حءحءجءجءجءجءء!
        دیدی چه صداهایی بودن؟
        خخخخخخخخخخخخخخخخخخ!
        بَه‌بَه به صداها!
        خخخ!خوخوخءخو!
        راستی این همه خندیدم، یادت نیومد؟
        ایشالاه خدا همه میمارا رو شَفاف بده!

  6. 6

    سلام عزیزم.
    عالی بود مث همیشه.
    پریسا هر بار با خوندن پستت یه حسی بهم دست میده اما هر کاری میکنم نمیتونم برات بنویسم.
    شاید امروز شد و نوشتمش.
    گاهی حس میکنم این توفان بیچاره خیلی شبیه به بعضی از آدمه هاست, آدمهایی که گاهی بخاطر هیچ و پوچ به زندگی دیگری میتازن و عین خیالشون نیست که این چیزی که بخاطرش میجنگن هیچ هست, هیچ, هیچ.
    نمیدونم فهمیدی چی نوشتم یا نه.
    اما جدی دلم برای این آدمها میسوزه.
    مرسی که مینویسی من کلی از نوشته هات لذت میبرم.
    شاد باشی عزیزم.

    • 6.1
      پریسا says:

      سلام فاطمه جان. فاطمه این توفان گناه داره. این بیشتر از هر دشمنی پدر خودش رو درمیاره. نفرت یکی از بدترین درد هاست فاطمه. من در تمام عمرم از خیلی ها بدم اومده و هر دفعه که این خشمم شدید می شد خیال می کردم این همون نفرته ولی نبود. نفرت واقعی رو فقط1دفعه در1مورد تجربهش کردم فاطمه. و خدا شاهده خدا شاهده به خاطر خودم حاضر نیستم دیگه این آتیش رو در هیچ موردی تجربه کنم. طرف نمی دونم از نفرتم آگاه بود یا نبود. می دونست ازش بدم میاد ولی نمی دونم می دونست ازش به مفهوم واقعیه نفرت متنفرم یا نه. اون رو نمی دونم ولی امواج نفرتم داشت خودم رو خاکستر می کرد فاطمه. در تمام وجودم عین شعله می پیچید و به خدا سوزشش رو واقعا حس می کردم. نفرت وحشتناکه خدایا کسی رو دچارش نکن. بعد از اون هم خیلی خیلی پیش اومد که از کسی حرصی باشم. خیلی پیش اومد که از حرص بگذرم و از طرف به شدت بدم بیاد. هنوز هم پیش میاد. ولی دیگه هرگز در هیچ موردی به اون نفرت خالص نرسیدم و چه خوب شد که نرسیدم!
      من واسه نفرتم دلیل داشتم و پدرم در اومد از فشارش. خدا رحم کنه به توفان و شبیه هاش که واسه نفرت هاشون دلیل درست درمون هم ندارن و فقط می خوان بزنن. فقط بزنن. بی توجه به اینکه واقعا ارزش داره اینهمه زور واسه انداختن طرف بذارن یا نه. فاطمه1عالمه نوشتنی دارم اینجا بنویسم. خاطره ای تلخ از عزیزی که1دفعه بهم گفت از فلان مورد خوشم نمیاد فقط خوشم نمیاد. خوشش نیومد و ضربه هم زد چون خوشش نمی اومد. من درک نکردم واسه چی باید می زد. سعی کردم ضربش رو بگیرم نشد. سعی کردم درک کنم نشد. بلند داد زدم من نمی فهمم واسه چی آخه واسه چی من موافق نیستم. ضربه متوقف نشد. اومد پایین و حسابی ویرانی بالا آورد و این وسط من چنان بد خوردم که هنوز بی تعادل و درگیره خطر سقوطم. اون عزیز همچنان عزیزه برام ولی حتی1درصد تردید ندارم که اگر دستش برسه به همون شدت ضربهش رو میاره پایین و این دفعه اگر بتونه به هدف خود من! فقط واسه اینکه موافق نبودم. نیستم. فقط واسه اینکه موافق نیستم!
      بیخیال چه حرف می زنم من! خلاصه اینکه واقعیتش اگر دست من باشه فردی شبیه این توفان رو باید دستش رو گرفت بردش1جایی مقابلش ایستاد شونه هاش رو تکون داد بهش گفت همین جا بشین و کامل و دقیق دلیل این خشم و نفرتت رو بلند و واضح واسم بگو تا نگفتی هم بلند نمیشی بری. خداییش فاطمه بیشتر از نصف این افراد زمانی که مجبور بشن1دلیل منطقی واسه نفرت هاشون بگن سکوت می کنن و شاید تا اون لحظه خودشون هم نمی دونن که واقعا دلیلی در کار نیست. ای کاش هیچ دلی درگیر این مدل خشم های دردناک نباشه!
      خدایا واسه چی من اینهمه حرف می زنم! به جان خودم دست خودم نیست حرفم میادش!
      فاطمه ببخش و بذار به حساب دلم که گاهی افسار پاره می کنه و این هفته هم1خورده، …
      بیخیال!
      ممنونم که هستی فاطمه جان.
      ایام همیشه و همیشه به کامت!

  7. 7
    غزل فرزان says:

    سلام پری جونم
    ببین من از ساعت 5:30 صبح تا الآن درگیر کارای اداری و اینجور چیزا بودم
    ناهارم نخوردم سرم درد میکنه گرسنمه
    ی پرس کوبیده با ترشی و سالاد و دوغ و ترشی و دلستر انار و ی آب زرشک واسه دسر و ی چای یا نسکافه ای چیزی واسه عصرونه بده وگرنه آخرشو لو میدم
    زود باش اعصاب ندارم
    این ی تهدییییده

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام فرزان عزیز. اوخ نه نسکافه نه تو دیگه نهههه خداجونم این هم مبتلا نشه!
      به جان خودم این داستانه تموم بشه من می دونم با شما چند تا خخخ!
      ممنونم که هستی و ایشالا خستگی ها دیگه دست از سرت برداشته باشن دوست من!
      ایام همیشه به کامت!

  8. 8

    پریسا!به جایه اینا داستان ترسناک بزار میدونی داستان مورده الاقم چیه فقط و فقط خانه یه شیاتین بای

    • 8.1
    • 8.2
      پریسا says:

      خانه شیاطین رو خوندم من ترسناک تر هاش رو می خوام. امشب برم سرچ بزنم ببینم اینترنت از پس ترسوندنم بر میاد یا نه!

      • 8.2.1
        پریسا says:

        اون رو که واست فرستادش که! پیدا کن1داستان ترسناک جدید رو بعدش هم اسمش رو بگو من هم برم بخونم!

        • سلااااام!
          بابا تو دیگه چه دختری هستی؟
          من خودم نتونستم خانه شياطین رو تا آخر بخونم!
          اون وقت تو ترسناکترشو میخوایی؟
          بابا تو باید یه مرد میشدی!
          عوضی اومدی!
          خخخ!
          یعنی واقعا از اونم ترسناکتر؟
          من که ندیدم!
          امیدوارم هیچوقتم نبینم!
          راستی تو هم که نمیخوای ببینی که!
          فقط میخوای بخونی!
          خخخخخ!
          ببینم راسراسکی چرا بهم آب زرشک نمیدی؟
          منم آب زرشک میخواااااااام!
          بزار بگم آخرش چی میشه!
          آخرش …
          اگه ندی، میگم آخرش چی میشه ها!
          زود باااااااااش!
          راسی من آب زرشک نمیخوام!
          بابا یه چار پنج بشقاب بهم آبگوشت بده!
          خخخخ!
          زود باااااااااش.
          شنوندگان عزیز، توجه نمایید.
          علامتی که هم اکنون میشنوید، علامت قرمز یا آژیر خطر است.
          لطفا محل کار خود را ترک کرده و به آشپزخانه بروید!
          خخخخخخخخخخخخخخ!
          الان خودم نمیتونم خندمو ببندم ِ چی یعنی نخندم!
          خخخخخخخخخخخخخخ!
          بزار بخندم!
          حححححححح!
          راسی یادت نیومد؟

          • پریسا says:

            شکلک با1بطری خالی سفت زدم توی سرش تا از هوش بره!
            به جان خودم از این داستان ها نمی ترسم. نه نمی خوام ببینم فقط می خوام بخونمشون گفتم نمی ترسم نگفتم از جونم سیر شدم که!
            بشقاب آبگوشت هم بهت میدم به شرط اینکه با چنگال تا آخرش رو بری.
            شکلک بی هوش گذاشتمش روی کاناپه که حالا ها بخوابه و در رفتم!

  9. 9
    نیایش says:

    سلام عزیزم پریسا جون
    خدارو شکر که هستی و پست میزنی.
    این باد حکایتش حکایت اون آدمحایی هست که بی فکر کار انجام میدن.انقد آتیش انتقامشون تنده که به ضرر خودشون میشه.
    راستی!این آدم برفی که میگه بابا جان یاد تو میافتم خخخخ
    دلیلی هم نداره.همون اولین بارم که خوندم همینطوری بود.
    اون داستانی که نوشته بودی اسمش نمیدونم چی بود.همونی که آدماش تو قطار زمان بودنو…..یادته؟؟؟

    هروقت میخوندمش شدید عصابمو خورد میکرد.
    بعد این پستها بیخیال نشیها.بازم بیا.
    شاد باش و بخند.این یه دستوره.

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام نیایش جونم! چه طوری عزیزکم؟
      بعضی ها رو ولشون کن به حال و هوای خودشون باشن. حتما این مدلی بهشون خوش می گذره دیگه. ولی این بعضی ها باید خاطرشون باشه گاهی زدن ها خوردن هم داره. 1دفعه دیدی1کسی قوی تر از خودشون پیدا شد در جواب زدن هاشون چنان زدشون که تا خاطرشون بیداره دیگه نتونن فراموش کنن.
      ممنونم از حضور عزیزت عزیزِ من!
      موفق باشی!

  10. 10
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر پریسا خانم خب این دفعه نخونده کامنت میدم به هر حال که مرسی بابت این قسمت از این داستان شب خوش و خدا نگهدار

  11. 11

    سلام امشب ميرم تو اينترنت داستان ترسناك ديدم ميارم و اينجا ميزارم ببينم ميخوني

  12. 12
    گوشه نشین says:

    سلام پریسا بسیار عالی بود مخصوصاً برا افرادی که در شهرهای سرد و زمستانی زندگی میکنند منتظر قسمتهای بعدی هستم موفق باشید…

  13. 13
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! مثل اینکه هنوز زنده ای و هنوز میایی و جواب دوستان را میدهی…
    من هنوز نخوندمش ولی با خودم گفتم بیام حضورت را تحسین کنم که هستی… خوب مهستی بگو ببینم کجایی که کمپیدایی…
    راستی مسافرت خوش گذشت دیگر چه خبرها…
    حالا کی میایی و خاطره ی سفرت را برایمان میگذاری…
    خوب منم بسمه دیروقته برم پایین به زندگیم برسم…
    بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی
    یییییییییییییییییییییییی
    ییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

    • 13.1
      پریسا says:

      سلام عدسی. باز اون بالایی آیا؟ بله هستم زنده هم هستم شکر خدا. سفر هم جای عزیز ها خالی بد نبود. همه چیز داخلش داشت. هیجان و استرس و تا دلت بخواد شلوغی در اطرافم. خاطرهش رو هم نمی زنم اینجا مگه اردو گوش کنی رفتم که خاطره بنویسم؟ خخخ!
      من هم دیگه بلند شم که دیرم نشه.
      ممنونم که هستی دوست من!
      ایام همیشه به کامت!

  14. 14
    ریحانه ریحانه says:

    سلام عزیزم

    منتظر ادامه ش هستم

    راستی ادم برفی عجب تیکهکلام بامزه ای داره

    بابا جان

    موفق و شاد باشی

  15. 15
    سارای سارای says:

    سلام پریسا جان
    همچنان دنبال میکنم داستانتو
    زیبا مینویسی
    توی همه قسمت ها شاید نظر نذارم اما هستم
    حالا قسمت آخر را که گذاشتی نکته هایی که به ذهنم میرسه میگم
    ممنونم که داستانهاتو به اشترک میذاری

  16. 16
    سعید شریفی says:

    سلام
    عالیه، عالی!
    منتظر قسمت های بعد هستم

    • 16.1
      پریسا says:

      سلام دوست عزیز. خیلی خوشحالم که همچنان هستید. خودم اگر داستانی دنباله دار باشه خسته میشم و اگر خیلی دلم بخوادش میرم آخرش میام که تمامش رو بخونم. و شما بسیار به من لطف دارید که شبیه من نیستید. ممنونم خیلی زیاد ممنونم.
      شاد باشید تا همیشه!

  17. 17
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! فکر کنم اون پروانه خودت باشی و بابا برفی مغزت باشه و طوفان فکرت باشه و بهار عملت باشه که داری در بارشون مینویسی… یعنی نوشته و کپی میکنی و اینجا پست میکنی… خوب اگه گذاشتن خاطره ی سفر و خوش گذرونیت اینجا از خوشیهات کم میکنه و به ما میرسه برای خودت نگوشوندار و با ما تقسیم نکن بابابرفی سرد و خشن جون!

  18. 18
    محمود هژبری محمود هژبری says:

    سلام آبجی. من تمام قسمتها رو دنبال میکنم. عالیه. مرسیییییییییییییییی. فقط یه سوال: به نظرتون راهی هست که این داستان واسه کودکان مناسبسازی بشه؟ آخه یه سری کلمات داره که به نظرم واسه سن کم نامفهومه. باز هم سپاااااااااااس.

  19. 19
    رضایی نیا says:

    سلام دوستم.
    منم همچنان دنبال میکنم.
    بسیار زیباست.
    سپاس فراوان.

  20. 20

    پریسا رفته قسمت بعدی رو آماده کنه!
    چرا میگم؟
    خب جواب کامنتا رو نمیده!
    راسی آبگوشت من چی شد؟

  21. 21

    سلام پریسا
    دیر اومدم ولی اومدم
    مثل همیشه قشنگ
    خیخلیییییییییییییییی قشنگ
    راستی, به نظرت چند بخش دیگه ادامه داره؟
    زووود باش
    موفق باشی و پیروز همیشه تا همیشه

    • 21.1
      پریسا says:

      سلام سامی. دیر نرسیدی سامی هنوز بخش بعدیش نیومده. سامی4بخش دیگه باقیه اگر2تا2تاش نکنم4جلسه دیگه تموم میشه و اگر جفتی بفرستم کمتر زمان می بره.
      ممنونم از حضورت. ببین! به تامی بگو چوبش رو دیگه نمی خوام.
      شاد باشی!

  22. 22
    محمد جواد همایون نثار says:

    درود و صدها درود زیبا بود ایول باز هم مشتاقم بقیه داستان بخونم ایول لایک

دیدگاهتان را بنویسید