یه خاطره خنده دار و ی کم خطرناک

سلام بچهها
ایام بکامه آیا؟
آفرین
حتّی اگه هم نبود بگید. بَََََََعله
یادش بخیر
این بله گفتن سر صف مدرسه
اون وقتا که تو مدرسه استثنایی بودم
میدونید, بعضی وقتها دلم به شدت برای دوستام تنگ میشه
اونایی رو میگم که از بچگی تا کلاس ششم, یعنی وقتی که به مدارس عادی اومدم با هم بودیم
یادمه پارسال وقتی برای سر زدن به گروه سرودشون رفتم اونجا, به شدته هرچه بیشتر دلم تنگ شد
برای گشتنه تو حیاط
رفتن سر کلاسها با هم
قهر و آشتیهامون
اون روز شاید نیم ساعت با هم بودیم
البته فقط چندتایی از بچهها بودند
در واقع صمیمیترینشون
دفعه ی  بعد, شاید همین دو هفته یا سه هفته پیش بود که برای گرفتن جلد دوم کتابهام رفتم اونجا
از شانس من در بد وِ ورود دیدمشون
برزان و یادگار رو
البته, من هیچوقت از یادگار خوشم نیومد
زیادی چاخان میکرد و خیلی هم درس نخون و یه جوری اعصاب خورد کن و گوشت تلخ بود
ولی این برزان از آمادگی با هم بودیم
چه قدر خاطرات گوناگون با هم داشتیم
حاضرم یه سنگ کیمیا بدم و فقط برای یه سال, در قالب پسر بچه کلاس چهارمی برگردم مدرسه توحید
وقتی رسیدم زنگ آخرشون بود و کلاس کامپیوتر داشتند
با اینکه یادگار و برزان, یا درستش رو بگم: بار زان, هردو کلاس هشتم و هفتم بودند, اما تا ساعت دوازده و ربع بیشتر مدرسه باز نبود
به نوعی دیر آموز بودند
یادگار که کلاس هفتمه, یه سال از من بزرگتره و برزان هم الان 17 18 سالشه
خخخ دوباره گفتم برزان
البته, ما کرد ها, یا دستکم کردهای کردستان ایران, برزان میگیم
اما به گفته یکی از دوستان, در کردستان عراق, و درستش, بار زان میشه
برزان خیلی زیاده
و جالب اینه که nvda اسمش رو درست  میگه
من فکر میکردم بارَزان بگه
خخ. از کجا رفتم به کجا
خلاصه اینکه دوباره از خوششانسی من و شاید اون, کِیسشون خراب شده بود
رفتیم تو حیاط و یه دل سیر با هم گپ زدیم
خیلی خوش گذشت
یه خاطره هم مرور کردیم که به شدت خندیدیم
قزیه این بود که وقتی کلاس, درست یادم نیست کلاس چندم بودیم ولی به احتمال زیاد کلاس پنجم بودیم
خلاصه تو یکی از کلاسهای موقته کناره آبدارخونه داشتیم علوم کار میکردیم, و درست هم یادم نیست که در چه رشته یا در باره چی بود, معلممون یه تیکه کاغذ کوچیک رو آتیش زد تا بعدش بهمون نشون بده وقتی آتیش گرفت به چه ماده ای تبدیل میشه.
ذره ای هم فکر نکرد که چه بلایی سر کاغذه زبون بسته میاد.
یادم نیست که چرا یه دفعه کنجکاو شدم
شاید به خاطر اینکه خیلی نتونستم بررسیش کنم و یه دو سه ثانیه پیشم بود
خلاصه زنگ خورد و ما تصمیم گرفتیم با برزان, خودمون یه کاغذ آتیش بزنیم  درست نگاه کنیم
البته این پیشنهاد از من بود
خلاصه یه کاغذ بریل درسته برداشتیم و برزان هم رفت, و نمیدونم چه طوری یا با چه کلکی یه بسته کبریت از آبدارخونه اورد
مایه احمق هم فکر نکردیم که اون یه تیکه کاغذ خیلی خیلی کوچولو بوده که خانم سجادی, که برای کمک به معلممون, خانم شیرازی, که نابینا بود, آتیش زده
نه یه کاغذ بزرگ
یه کبریت کشید برزان و به کاغذی که در دست من بود زد
جاتون خالی کاغذ چه داغی شد و چه دودی کرد
من که به شدت ترسیده بودم فوری انداختم کاغذ رو
اما برزان که از من شجاع تر, و البته احمقتر هم بود کاغذ رو انداخت تو سطل آشغال
هواسش هم نبود که کبریت روشن رو هم گذاشته رو کاغذ
البته فکر نمیکنم کبریت هم نبود فرغ چندانی میکرد
در وحله اول هیچ اتفاقی نیفتاد و فکر کردیم از خطر جستیم
تا برزان اومد که به کردی بگه, بزن قدش داداش, نایلونه توی سطل کاملا آتیش گرفت و حالا نوبت به سطل رسیده بود
برزان بریده بریده گفت: گری, گرت, قءَزَکَ
یعنی آتیش گرفت کاغذه
من که همیشه از اینکه برزان به آتیش, که ما, یا دست کم شهریها میگفتند آگِر میگفت گر خندم میگرفت
خیلی هم شدید
اونجا هم تو اون وضعیت پِقّی زدم زیر خنده
وقتی رفتم طرف ستل و دستم بهش خورد و فهمیدم چه قدر داغ شده نزدیک بود غبزه روح بشم
خنده رو لبام ماسید
هیچ نیازی به داد و فریاد نبود
از بو و دود در عرض پنج ثانیه معلمها, آبدارچی و دیگر اولیای مدرسه مثل مورُ ملخ ریختن تو کلاس
وقتی سطله شعله ور رو بردن بیرون تازه ما دوتا رو دیدند
تا اونوقت از بس رفته بودند تو کوکه وسایل کلاس که ببییند چیزی دیگه هم آتیش نگرفته باشه, ما رو ندیده بودند.
در این میون, بچهها هم که همیشه گروهیشون تو راهرو میموندند ریختن تو کلاس
ناظممون خانمه منوچهری طوری داد زدُ گفت اینجا چه خبره که سوته بزرگش که واسه متفرق کردن بچهها گذاشته بود تو دهنش از دهنش به شدت پرت شد بیرون و محکم خورد رو سینش
کمی هم تف روی سرُ صورته برزانه بینوا پاشید
خانم منوچهری همون طور که داشت با بچهها کلاس رو ترک میکرد داد زد بیاین دفتر
در دفتر گفتیم که واسه چی کاغذه لعنتی رو آتیش زده بودیم
بیچاره خانم منوچهری نمیدونست چی بگه
فقط با در به شانه برزان کوبید و با اون هولش داد بیرون
خلاصه که به خیر و خوشی تموم شد و فقط خاطره ای ازش موند.
باری. اون روز, منظورم دو هفته پیشه. خیلی خوش گذشت.
باور کنید اگه میرفتم شهربازی اینقدر لذت نمیبردم
خودم هم نمیدونم چرا!
دلِ دیگه چیکارش میشه کرد
اگه زنگ وسط بود, از کلاس جیمش میکردم, میرفتیم تو یه گوشه, و حسابی آواز میخوندیم
در واقع بر تونانه
یک نوع آواز کردی
البته خوب به سوراخ سنبه های این مدرسه آشنا نبودم
فقط کلاس آمادگی اینجا بودم
بعدش هم که نابیناها رو به مدرسه ی دیگه ای منتقلکردند
البته من اصلا کاملا از اینکه به مدارس عادی آومدم پشیمون نیستم
از همون کلاس ششم میدونستم نمیتونم در مدرسه استثنایی اندازه ی سر سوزن هم پیشرفت کنم.
به همه هم توصیه میکنم حت الامکان در مدارس عادی ادامه تحصیل بدن
و چه توصیه بیموردی در اینجاست
همتون بهتر از من این رو میدونید
راستی, من در اواسط پست کل پست رو عوض کردم؟؟.
اولش قرار بود یه چیز دیگه بذارم
اما گفتم بزار این پستم خاطره باشه
پست مورد نظر رو هم به زودی میزارم
اینم از این
تا پست بعدی خدانگهدار

درباره سامان

درود بر خانندگان Biography من. سامان بهمنی هستم. 19 ساله از استان کردستان. دانشجوی فقه و حقوق شافعی دانشگاه تهران. تا کلاس پنجم در مدرسه استثنایی توحید سنندج درس خواندم و از پایه ی شش به بعد به صورت تلفیقی در مدارس عادی تحصیل کردم. دو سال آخر متوسطه را هم در مجتمع شهید محبی سپری کردم. نابینای مطلق مادرزاد هستم. از علایقم میتونم به موسیقی, ورزش, زبان انگلیسی, کامپیوتر, مطالعه, تماشای فوتبال, نویسندگی, مسافرت و بودن در جمع دوستان اشاره کنم. رابطه ام با جامعه نابینایان کمتر ولی در بعضی محفلها و انجمنهای نابینایان عضو هستم. همانطور که گفتم به موسیقی علاقه ی بسیار زیادی دارم و خوشبختانه در این زمینه موفق هم بوده ام. ساز تخصصی ام پیانو هست و نی را هم تا حدی فرا گرفته ام. دو سال پیاپی مقام اول تکنوازی پیانوی استان را کسب کردم. موسیقی سنتی و سپس پاپ را خیلی دوست دارم و از جمله خانندگان مورد علاقه ی من استاد محمدرضا و همایون شجریان, سالار عقیلی, استاد معین, شادمهر و محمد اصفهانی هستند. سعی میکنم بخشی از وقتمدر روز را به مطالعه به خصوص کتابها و رمانهای ایرانی و خارجی اختصاص دهم. از میان رشته های ورزشی به گلبال, شنا و شطرنج بیشتر از همه علاقمندم و فعالیت داشته ام. عضو تیم گلبال کردستان بودم . فوتبال را هم خیلی دوست دارم. هوادار دو آتشه تیم پرسپولیس و رئال مادرید هستم. تا جایی که بتوانم بازیهای حساس پرسپولیس را در ورزشگاه آزادی از نزدیک میبینم. دو خواهر نابینا دارم که فارق التحصیل رشتههای ادبیات داستانی و علوم تربیتی هستند. به نوشتن واقعا عشق میورزم. به گفته دبیرانم انشاها و متنهایم به لطف خدا همیشه عالی بوده. به بازیگری هم علاقه دارم. تا به حال دو فیلم کردی بازی کرده ام که اولی به اسم دف به کارگردانی آقای بهمن قبادی که توانست جوایز معروفی همچون: جایزه بهترین مستند کوتاه از فستیوال فیلم بین‌المللی Docusur، اکتبر ۲۰۰۶، اسپانیا • جایزه بهترین فیلم کوتاه از چهارمین فستیوال فیلم همه جاده‌های نشنال جئوگرافی، واشنگتن دی‌سی، اکتبر و نوامبر ۲۰۰۷، ایالات متحده آمریکا • جایزه منتخب تماشاگران از چهارمین فستیوال فیلم همه جاده‌های نشنال جئوگرافی، سانتا فه، نوامبر و دسامبر ۲۰۰۷، نیومکزیکو را کسب کند. و دومی به اسم افصانها های کردستان. در سریال محکومین که اخیرا از تلویزیون پخش شد, قطعه ای با پیانو اجرا کردم که به دلایلی اجازه پخش نیافت. از اردیبهشت ماهه سال 94 به محله نابینایان پیوستم. اصولا من آدمی شاد, شوخ, بسیار رک و شفاف, پایه مسافرت و بودن با دوستان, کمی زودجوش, نه کاملا خوشبین و نه کاملا بدبین, هوادار جناح اصلاحطلب و لیبرال هستم. دوستانی که مایل بودند با بنده تماس بگیرند میتونند از ایمیل: sepehr.sotoodeh135@gmail.com و یا شماره ی 0 918 439 13 93 استفاده کنند. و خداوند گفت بگذار نور باشد و نور بود. و خداوند گفت بگذار زندگی باشد و زندگی بود. اما قبل از هر چيز خداوند گفته بود و بگذار تا عشق باشد که هرگز چیزی مانند آن را نیافریده ام که نور و زندگی را عشق پیوند میدهد .... پس عشق بود و نور و زندگی.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to یه خاطره خنده دار و ی کم خطرناک

  1. 1
    پریسا says:

    سلام سامی. خدا بگم چیکارت کنه خخخ! سامی یاد کلاس پنجم ابتداییم انداختی که چیزی نمونده بود بخاری نفتیه کلاس رو منفجر کنیم و1آتیش سوزیه درست درمون راه بندازیم. وایی جدی الان که فکرش رو می کنم می بینم چه بی کله ای بودیم خدا حسابی رحم کرده بود ولی خوب بعدش که قائله خوابید مدیرمون اون اندازه رحم نکرد و حسابی خخخ!
    شاد باشی تا همیشه!

    • 1.1

      سلااام
      فکر کنم تنبیه مدیرتون بدجوری شدید بود که نگفتی
      حق داشت
      آخه منفجر کردن بخاری؟
      واااااییییی
      خخخخخخ اگه من اونجا بودم حتما یه انفجار راه مینداختم که روسیه و آمریکا تو خواب هم نبینند
      ممنون از اینکه کامنت گذاشتی
      موفق باشی

  2. 2
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلااااام و درووود بر داش سااامی
    واااای تو که زدی ترکوندی همه جا رو واااای عجب خاطرهی بوداااا
    واییی یادش بخیر مدرسه ی کوری چی ببخشید یعنی مدرسه ی نابینایی اونم از نوع شوریده ی قدیم شوریده هم شوریده ی قدیم
    یادش بخیر آقای نیکقبال آقای توللی آقای قادر گودرزی که هر جا هستند سالم و سلامت باشند به نظر من گودرزی که رفت شوریده هم از دست رفت
    خب بگذریم واقعاً این خاطره ی تو منُ یاد شوریده دوستای خوبم چون احسان اسماعیلی عباس نظافت علی مقصیدی مجید کشتکار روح الله طحماسبی و دیگران انداخت یادش بخیر که چه قد با اون ژیان قدیمی اذیت میکردیم یادش بخیر که توی فصل زمستون بهمون شلغم داغ میدادند یادش بخیر خانم سلطانی معلم آمادگی که چه قد با صبر و حوصله به ماها درس زندگی یاد میدادا یادش بخیر معلم خوب کلاس اولم خانم کریمزاده که الآن دیگه بازنشسته شده و من مدیون ایشونم چون که ایشون بودن که منُ با خط بریل آشنا کردند یاد تاب بازی توی شوریده بخیر یاد سنگ توی توپ پلاستیکی کردن و باهاش زنگ ورزش بازی کردن بخیر یاد گل بال بازی کردن و جر زدن بخیر یاد سر کار گذاشتن آقای علی شاهی معلم عربی که بنده ی خدا نبین بود بخیر البته امیدوارم که حلالمون کنه یه تیکه کلام هم داشت که شرمنده نمیتونم بگم چون که یه کوچولو خارج از ادبه یاد آقای فرخمنش بخیر یاد آقایان علوی چوبینه میرزایی اژدری بخیر یاد اون پیانو قدیمی که توی کلاس آمادگی ما بود بخیر یاد قرار گذاشتن توی سرویس آقای صیادی و پول جمع کردن و خریدن ساندویچ بخیر یاد هم سرویسیهای اون سرویس آقای صیادی هم بخیر آخ خدا چه روزگاری بود مدرسه ی شوریده از سال 73 تا فک کنم 82 که کلاس سوم راهنمایی بودم آخه اون موقعا از سال اول دبیرستان تلفیقی میشدی یاد آقایان ساریخانی توللی اسدی کریمی جمشیدی چراغی معلمان رابط هم خییییلییی بخیر یاد کلاسای تلفیقی در مدرسه ی شوریده که در زمان دبیرستان هم واسمون برگذار میشد بخیر که یک معلم دلسوز زبون هم داشتیم که الآن اسمش از خاطرم رفته فک کنم خانم شفیعی نامی بود یاد شوریده ی قدیم بخییییر نمیدونم دلتنگیم از مدرسه ی شوریده ی قدیم رو چی کار کنم در ضمن یه آقای موشیری نامی هم فک کنم بابای مدرسه بهش میگفتن نمیدونم چی بهش میگفتن یاد اونم بخیر راستی داشت یادم میرفت یاااااد یکی خیلی توی مدرسه ی شوریده بخییر اونم کسی نیست جز خانم خاقانی بزرگوار که آبدار چی مدرسه ی شوریده بود ولی مث یه مادر مهربون بچه ها رو دوست داشت یادش بخیر که چه قد میرفتم ازش چای و شیر میگرفتم راستی یاد اون بیسکویت روغنیایی که واسه تغذیه میدادن هم بخیر راستی یاد معلم دیگم آقای مسرور هم بخیر
    آه خدا چه دوران خوبی بود هنوز هم گاهی در پشت مغزم اون خاطرات رو جسته و گریخته مرور میکنم
    سامی جووون مرسی بابت این پست و مرسی که با تعریف این خاطره منُ یاد شوریده ی قدیم انداختی روزت خوش و خدا نگهدار

    • 2.1

      سلااام بر داش احمد عزیز خودمون
      خیلی ممنون از اینکه اینجا کامنت زدی.
      من هم مثل تو خیلی دلم برا اون وقتا تنگ شده
      ای کاش حد اقل برای یه سال برمیگشتیم همون کلاس سوم چهارم
      خیلیییی خوش میگذشت
      موفق و شادکام باشی

  3. 3

    سلام سامي تو هم بلدي خاطره تعريف كني؟بهم ز بزن كارت دارم

  4. 4
    کامبیز کامبیز says:

    سلام. تازه از شمال اومدم. خاطره ات باحال بود ولی ای کاش…
    کاش رو به خودت خصوصی میگم.
    شاد باش و آتیش نگیری خخخ

  5. 5

    خخخخخخخخخخخخخخ
    خیلی قشنگنوشته بودی.
    دوران مدرسه فوق العاده هست.كلی خاطراتم رو به یادم آوردی.مرسی

دیدگاهتان را بنویسید