عرفان دریایی بی پایان و بی سر انجام

عرفان در لغت به معنای شناخت می باشد این واژه
یک ریشه عربی دارد که سه حرف اصلی آن ع ر ف می
باشد.

برای شناخت موجودات و هستی راه های گوناگونی
وجود دارد شناخت فلسفی شامل اصول عقلی و نظامهای
منطقی و استدلالی و استنتاجی می باشد. شناخت علمی بر
مبنای علوم تجربی است و منطق آن بر مبنای احتمالات
و استقرا می باشد و اما شناخت عرفانی یک شناخت
کاملاً عقلی و تجربی نیست بلکه یک شناخت کشف و
شهودی می باشد که روش عقلی و تجربی تقریباً همان
معنای کشف و شهود را در عرفان پیدا می کند.
در نظامهای عرفانی که از آغاز پیدایش بشر به وجود
آمده است موجود برتر یا وجود مطلق مد نظر بوده است
از عرفان اسلامی گرفته تا دین بودا و هندو و نظامهای
عرفانی در شرق دور و مکاتبی که در غرب به وجود
آمده خواه مبنای مسیحی داشته باشد یا نداشته باشد. در
قرون جدید و با آغاز قرن بیستم فلسفه از دنباله روی از
نظام وجود مطلق و نقطه کمال اعلی دست کشیده است
ولی عرفان هنوز در غالب مکاتب مختلف به دنبال نظام
وجود مطلق و نقطه کمال اعلی می باشد حال این موجود
برتر و مطلق یا نقطه کمال اعلی در
ادیان ابراهیمی خداوند متعال و در ادیان هندی و بودایی
برهما و نیروانا ( روشنی ) که یک نقطه کامل یا برتر
است می باشد که امروزه ما در غرب می بینین که
عرفان مسیحی کم رنگ شده و عرفان غربی به
عرفانهای هندی و بودایی نزدیک شده این مکاتب عرفانی
در غرب به دنبال یک کمال مطلق و آگاهی و روشنی می
باشند همان طور که در عرفان هندی و بودایی آن را می
بینیم.

از زمانی که انسان به قدرت تفکر پی برده و
تواناییهای خود را شناخته است عرفان را هم برای خود
تعریف کرده است. انسان یک موجودی می باشد با
تواناییهای محدود چه جسمی و چه روانی و او است که
همیشه به دنبال بر طرف کردن این نواقص است پس به
دنبال وجود مطلق و برتر می رود و یکی از راه های
رسیدن به این نقطه را عرفان می داند باید بگوییم که
کهنترین عرفان را که به صورت سیستماتیک می توان
در تاریخ بشر پیدا کرد در دین هندو می باشد با این
مقدمه به سراغ دین زردشت می رویم که آیا این دین و
در فکر ایرانیان باستان عرفان وجود داشته است یا نه؟
اکثر مکاتب عرفانی که تا کنون شناخته شده است دنیا را
واقعیت نمی دانند و از ظواهر دنیوی خود را دور می
کنند تا بر اساس اعتقاد خود انسان را به نقطه اعلی
برسانند بنا بر این یکی از روشهای این ظاهر گریزی
دنیوی را ریاضت و گوشه نشینی می دانند. حال اگر در
دین زردشت مطالعه دقیق داشته باشیم این دین این
مسائل را نمی پسندد. دین زردشت به دنبال فعالیت و
آبادی و عمران است و دریوزگی و هر گونه درویش
مسلکی را نمی پسندد. بنا بر این می بینیم یکی از دلایلی
که موبدان زردشتی در دوره ساسانیان با آیین مانی
مخالفت کردند همین بود. آنها آیین مانی را یک آیین
التقاطی می دانستند آن هم آیینی که از مسیحیت و بودا و
رسوم هندی تأثیر گرفته بود. اعتقاداتی که عنصر گوشه
نشینی و ریاضت را برای نائل شدن به حقیقت توصیه می
کرد مسلم است که خود مانی را هم پیرو این اعتقادات
می کشاند و مانی همان اعتقادات را با رنگ و بوی دیگر
در قالب آیین نو عرضه می کند. قطعاً موبدان زردشتی
این مسأله را برای جامعه مضر می دانستند. حال با توجه
به این صحبتها رابطه معنوی در دین زردشت چه می
شود؟ به بیان دیگر یک معتقد به این دین چگونه ارتباط
خود را با اهورا مزدا حفظ کند؟؟ جواب این است که دین
زردشت یک دین آیینی و تشریفاتی است این آیینها و
تشریفات است که بنا به عقیده اشو زردشت و اوستا انسان
را به کمال مطلق که همان اهورا مزدا است می رساند.
پس عرفان بدان معنایی که در مکاتب دیگر است در دین زردشت وجود ندارد و قرائتهای عرفانی از دین زردشت
کاملاً از نظر آتشکده رد می باشد.

اما در مورد عرفان اسلامی و عرفانی که بعد از ورود
اسلام به ایران رواج داشت باید بگوییم که این نوع
گرایش عرفانی بیشتر به گرایشات عرفان هندی و
مسیحی نزدیک است تا اینکه منشأ اسلامی داشته باشد
دین مبین اسلام یک دین آیینی و تشریفاتی است و آیینها و
تشریفات خاصی باید انجام شود تا انسان راه رسیدن به
خداوند را پیدا کرده و آن راه را طی کند بنا بر این
معتقدیم که مگر می شود یک مسلمان بود ولی با انجام
ندادن مراسم خاصی این مسیر را طی کرد. عرفایی که
پس از اسلام در تاریخ ایران یا جهان اسلام مطرح بودند
و می باشند حتی در برهه هایی از زمان کارهایی کرده
اند که با روح دین مطابقت نداشته و در برخی موارد
اعمال آیینی اسلام را ترک کرده اند برای همین است که
اشخاصی مانند منصور حلاج و یا بایزید بسطامی و یا
سهروردی در زمان خود تکفیر می شده اند. این عرفا راه
خود را درست می دانستند و این مراسم و تشریفات را
ظواهر دین می دانستند. عرفان در ایران پس از ورود
اسلام دو دوره عرفانی را به خود دیده است اولین
دوره, دوره ناب عرفان اسلامی می باشد که در همان دو
سه قرن اولیه ورود اسلام به ایران دیده می شود. بایزید
و منصور حلاج دو عارفی هستند که دور از شریعت و
تقریباً نمونه عرفان شرقی در اعتقاد آنها دیده می شود و
جنید بغدادی و عثمان مکی نمونه عارف شریعت مدار و
مذهبی دیده می شود. دومین دوره, دوره عرفانی پس از
حمله مغول به جهان اسلام می باشد. در این دوره جامعه
ایران به یک سر خوردگی و شکست معنوی رسید نتیجه
این شد که عرفا و گرایش عرفان اسلامی در ایران
بیشتر با خرافات و دریوزگی آمیخته شدند و حتی در
زمانهایی به لا ابالی گری افتادند این عارفان به
خانقاهها کشیده شدند و این مسلک را هر گونه که خود
می خواستند اداره کردند و اوج این گونه عرفان را می
توان در دوره مغول و صفویه و حتی قاجار دید.

مهمترین تأثیر عرفان را می توان در ادبیات فارسی
مشاهده کرد. از بزرگان این گرایش ادبی می توان به
مولوی, عطار نیشابوری و سنایی اشاره کرد. این نکته
را باید ذکر کنیم که از عرفان قرون اولیه اسلامی نوشته
ای در تاریخ ادبیات فارسی چیزی نمی بینیم آن هم به این
دلیل است که عرفای این دوره عادت به نوشتن نداشتند تا
اندیشه های خود را ثبت کنند. اما هر چه تاریخ رو به
جلو می رفت عرفا و شاعران عارف پیشه به نوشتن و
سرودن آثاری دست زدند که اوج این آثار را در اسرار
نامه عطار نیشابوری و مثنوی مولوی بلخی و حدیقه
سنایی می بینیم البته بعداً عارفی به نام ابن عربی عرفان
اسلامی را به قول خودش به صورت سیستماتیک و
علمی در آورد و عرفان به صورت یک علم خاص
پیراسته و آراسته از شبهات برای دانشجویان علوم
اسلامی باقی ماند.

در دوره هایی از تاریخ عرفان در ایران عرفان از آن
حالت گوشه گیری و خانقاهی به در آمده و به صورت
یک عرفان بیدار یا عرفان اجتماعی در آمده که
این هم از سر خوردگی جامعه ایران و جوابی به خشونت
دوره مغول منتج شده است. گروههایی مثل سربداران,
نقش بندیه, حروفیه و نقطویه شاید در آغاز از عرفان و
تشکیلات عرفانی به عنوان یک جنبش اعتراضی استفاده
می کردند ولی در ادامه راه به جنبشهای اعتراضی
اجتماعی تبدیل شدند و از آن اهداف عرفانی فاصله
گرفتند و اگر ما بخواهیم مکاتب و جنبشهای صرفاً
عرفانی را در تاریخ معاصر پیدا کنیم می توانیم در فرقه
های نعمتیه و مولویه مشاهده کنیم.

در پایان باید گفت که عرفان در قرن بیست و یکم به
قهقرا رفته است و هرچه به پیش می رویم آمیختگی این
شناخت را با خرافات و لا ابالی گری بیشتر می بینیم و
این وضعیت از آن عرفانی که در گذشته با نام عرفان ناب از آن یاد می شد
فاصله می گیرد. با پیشرفت علم و تکنولوژی انسانها از
شناخت عرفانی دور شده و جواب سؤالات خود را دیگر
در این مسلک دنبال نمی کنند و به سراغ علم و دانش می
روند. البته امروزه کسانی هم هستند که با توجه به
سر خوردگیهایی که از عالم مادی پیدا کرده اند به سراغ
عرفان و شناخت دینی می روند که باز هم معتقدیم برای
رابطه معنوی و پناه بردن به خلوت باید در چهار چوب
دین حرکت کرد زیرا به گفته خود عرفا عرفان دریایی
بی سر و ته است و انسان در آن گم می شود در صورتی
که اصول دینی این گم گشتگی را ندارد دریای بی سر و
ته عرفان همه چیز را در خود راه می دهد و مرز و
حدی ندارد اگر به دنبال رابطه معنوی هستیم باید آن را
در دین بجوییم یعنی عرفان در قالب دین. کسانی که در
دریای بی پایان عرفان پا می گذارند به خیال خود به مکه
می روند ولی نمی دانند که این ره شاید به ترکستان ختم شود.

درباره اسماعیل ترکی دستگردی

درود اگر یادداشت را خواندید نظری بدهید تا نکته ای یاد بگیرم با سپاس esmaeiltorki.3752@gmail.com و دوباره سپاس
این نوشته در مقاله ها ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید