مسابقه ترسناک ویژه دانش آموزان: به زیرزمین نزدیک نشو!

اگر شما دانش آموز هستی و کاربر سایت گوشکن نیز هستی، می توانی شانست را برای کسب جایزه ی شارژ ده هزار تومانی تلفن همراه امتحان کنی!

تا دوشنبه، چهارم بهمنماه، یعنی یک هفته ی دیگر فرصت داری کتابی که اینجا گذاشته شده را دانلود کنی، گوش کنی، و در کامنت های همین پست، بهترین خلاصه ای که می توانی را از داستان بنویسی. خلاصه ای که می نویسی، نباید از پانصد کلمه کمتر و از هزار کلمه بیشتر باشد. یعنی خلاصه را طوری بنویس که بین پانصد تا هزار کلمه بشود.

برای اینکه متوجه بشوی تا این لحظه خلاصه ای که نوشتی چند کلمه شده است، پیشنهاد ما استفاده از واژه پرداز Microsoft word می باشد. چنانچه از نسخه ی 2007 یا بالاتر این برنامه استفاده می کنی، میتوانی با فشار کلید اف شش، نوار وضعیت یا status bar را پیدا کنی و با کلید های جهتی چپ و راست، گزینه ی word count را پیدا کنی. عددی که بعد از این گزینه می شنوی، تعداد کلمات متنت است.

به نویسنده ی بهترین خلاصه، شارژ صد هزار ریالی، از اپراتور انتخابی خودش هدیه داده می شود.
خلاصه هایی که توسط اشخاص غیر دانش آموز نوشته شده باشند، در مسابقه شرکت داده نمی شوند.

از مجموعه ترس و لرز

نام کتاب: مورمور ۲ – به زیرزمین نزدیک نشو

نویسنده: آر ال استاین

مترجم: شهره نور‌صالحی

مجموعه: ترس و لرز

انتشارات: پیدایش

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۱۷۲ صفحه

اطلاعات پشت جلد کتاب:

با مجموعه داستان های ترس و لرز، واقعا مو به تن آدم سیخ می شود! دختر پسر های معمولی ولی شجاع و کنجکاو، با داستان، تجربه های بسیار ترسناکی را از سر می گذرانند. گیاه های زنده! آدم های مرده! دکتر بروارد در زیرزمین خانه اش گیاهان مختلفی را آزمایش می کند. او معتقد است که این کار خطری ندارد اما مارگارت و کِیسی با دیدن گیاهان غول پیکر، نگران می شوند. از طرفی پدر هم عادت گذشته اش را از دست داده و بیشتر کار هایش گیاهی شده اند. همه ی این ها بخشی از آزمایش های بی خطر پدر هستند یا…

خلاصه داستان

مدتی بود كه پدر “كِیسی” و “مارگارت” با آنها رفتار سابق را نداشت و بعد از اخراج شدن از محل كارش اكثر اوقات در زیرزمین خانه مشغول به كار بود و دیگر وقتی برای بازی كردن یا حرف زدن با بچه‌ها را نداشت. یك روز كِیسی و مارگارت هنگام بازی درباره كار و رفتار پدرشان با هم حرف زدند و تصمیم گرفتند خودشان به زیرزمین بروند و حالش را بپرسند. وقتی از پله‌ها پایین رفتند و به زیرزمین نزدیك شدند، ناگهان پدرشان به سمت پله‌ها آمد و نگاه غضبناكی به آنها كرد. پوست او زیر نور مهتابی، رنگ سبز به خود گرفته بود و از دست راستش خون می‌چكید و فریاد می‌زد طرف زیرزمین نیایید! بعد از آن …

اطلاعات کتاب

  • کتاب به زیرزمین نزدیک نشو ترجمه ای است از کتاب Stay Out of The Basement (به فارسی: به زیرزمین نزدیک نشو) از آر ال استاین که در سال ۱۹۹۲ توسط انتشارات Scholastic در آمریکا منتشر شد.
  • این کتاب جلدِ دوم از مجموعه کتابهای Goosebumps (به فارسی: مورمور) است که در ایران تحت عناوین مورمور (توسط انتشارات پلیکان)، دایره وحشت و سایه وحشت (توسط انتشارات ویدا) و ترس و لرز (توسط انتشارات پیدایش) به فارسی ترجمه شده اند.

زندگینامه آر ال استاین

رابرت لارنس استاین معروف به “آر. ال. استاین”، رمان نویس و فیلمنامه نویس معروف آمریکایی در ۸ اکتبر سال ۱۹۴۳ در شهر “کلموبوس” در ایالت “اوهایو” آمریکا در یک خانواده یهودی به دنیا آمد. نویسندگی را از نه سالگی، با نوشتن لطیفه و داستان‌های فکاهی برای همکلاسی‌هایش آغاز کرد. اولین کتاب او “راه و رسم مسخرگی و خنداندن دیگران” نام داشت. استاین ادبیات ترسناک را از سال ۱۹۸۶، با کتابی به نام “وعده ملاقات با یک غریب” شروع کرد که در مجموعه “خیابان وحشت” در سال ۱۹۸۹ به چاپ رسید. او در سال ۱۹۹۲ شروع به نوشتن مجموعه محبوب Goosebumps (به فارسی: مورمور) کرد. با استقبال زیاد خوانندگان، او نوشتن “مورمور” را در قالب مجموعه هایی همچون Goosebumps Series 2000 (به فارسی: مورمور سری دو هزار) و Give Yourself Goosebumps (به فارسی: خودتان را مورمور کنید) ادامه داد. از دیگر مجموعه های معروف او می توان به The Nightmare Room (به فارسی: اتاق کابوس) و Fear Street (به فارسی: خیابان هراس) اشاره کرد. از استاین با عنوان “استفان کینگ” کودکان یاد می‌کنند. کتاب‌های او با فروش بیش از ۲۵۰ میلیون نسخه در سطح جهان او را به پر فروش‌ترین نویسندهٔ کودک تبدیل کرده‌ است.

تنها پسر استاین که “متیو” نام دارد افتخار می‌کند که تابه حال یک جلد از کتاب‌های پدرش را هم نخوانده است! استاین هم اکنون همراه همسرش “جِین” و پسرش مَتیو زندگی می‌کند.

استاین می‌گوید:

  • «وظیفهٔ بزرگی دارم و آن سیخ کردن مو بر اندام بچه هاست.»
  • «من عاشق این هستم که خواننده‌هایم را به جاهای ترسناک ببرم. آیا می‌دانید ترسناک‌ترین مکان کجاست؟ این محل ذهن خود شماست.»
  • «بعضی از داستانها خیلی ترسناکند، ترسناکتر از آن هستند که بتوان تعریفشان کرد و این داستانها همان هایی هستند که در تاریکترین گوشه ی ذهنی من زندگی می کنند، داستانهایی که عرق سرد بر تن من می نشانند، داستانهایی که باید همین حالا برایتان تعریف کنم وگرنه تا ابد درونم باقی خواهد ماند»

لینک دانلود کتاب

لینک دانلود فقط برای اعضای محله نابینایان قابل دسترس است.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان, مسابقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

31 Responses to مسابقه ترسناک ویژه دانش آموزان: به زیرزمین نزدیک نشو!

  1. 1

    درود. من فکر کنم جواب دادن از طریق کامنتا میتونه تقلب به بار بیاره.
    حالا تصمیم با خودته.
    راااستی ده هزار تومان هم بهت میدم اگه از طریق کامنتا مسابقه رو برگزار نکنی خَخ. شنگول باشی.

    • 1.1

      ده هزارت رو بگذار جلو آیینه دو تابشه، بعد بذار دم کوزه آبشو بخور، من به دانش آموزا بیش از این حرفا اعتماد دارم، هدفم با اونی که توی ذهنت هست فرق می کنه، وقتی هم دو تا خلاصه کپی هم باشند مشخصه، بعدشم من خودم تو دانشگاهم تقلب می کردم چه برسه به مدرسه! اینقدر پاستوریزه نباش! اتفاقا فقط از طریق کامنت دونی و بس! کار توی دخالتم نکن علی! اونم توی جمع و در منظر عموم!

  2. 2
    امیرمحمد رمضانی says:

    سلااام. من که اومدم ببرم. خخخخ. اعتماد به نفسو حال کنید. برا همین اعتماد به نفسم باید یه شارژ شونصد هزار دلاری بگیرم خخخخ.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام مدیر! آخ جون به جان خودم جایزه و تشکیلاتش رو بیخیال من که تاریخ مصرف دانش آموزیم گذشته کلا باطله ولی کتاب کتااااب رو عشقه خداجونم کتاب ترسناک آخ مدیر یعنی امروزم خود بهشت گذشت و پایانش از20رد شد با این پستت! ببین تو رو خدا! تو رو خدا! مدیییر تو رو خدا جلد اولش رو هم اگر داری بده! من بیماره آثاره ترسناکم تو رو جان تمام گیاه های این زیرزمینه باقیه این کتاب ها رو که اینجا اسم بردی همه رو می خوام! شکلک از خوشیه این کتابه خودم رو قل میدم هر طرف!
    خوب دیگه من برم چند تا جیغ بکشم اضافه ظرفیت خوشحالیم تخلیه بشه تا منفجرم نکرده و1دردسری واسه همسایه ها به بار نیاورده!
    اون قدر شاد باشی که کنترت بپره از خوشی و خودت ندونی که پریده و همین طور تا ناکجای شادی بری و بری و بری و بری و بری!
    من رفتم کتاب!

  4. 4
    احمدرضا علینیا says:

    سلام منم شاید شرکت کردم ولی سعی زیاد خواهم کرد تازه ولی منم عاشق کتاب ترسناکم ایول به تو

    • 4.1

      ایول به خودت احمد منتظرتم! منم عااااشق داستان های ترسناکم. باورت نمیشه شاید فکر کنی دارم همینجوری میگم ولی گاهی جاهاش من که مثلا آدم بزرگم بدجوری می ترسیدم! خصوصا که توی شب خوندمش پیشنهاد می کنم توم توی شب بخونی که حسابی حالی به حالی بشی! خخخ

  5. 5
    کامبیز کامبیز says:

    کاش من هم یک دانش آموز بودم.

  6. 6
    نازنین says:

    ووووی دارم میترسم خخخخ. حالا جایزمو بدید برم کار دارم. ها نه این مال دانشآموزا بود. اما نه به من چه ترسیدم حالا هم جایزمو میخوام! عه خودتون اون بالا نوشتیدید بترس و جایزه بگیر خب منم ترسیدم حالا جایزمو میخوام. خخخ.
    الفرااااااااااآآآآااااااااااآآآآآآآااااااار ببینید از ترس دارم فرار میکنما خخخ. پس میام جایزم آماده باشه خخخ.

  7. 7

    هععععیییی ما که پیر شدیم. ?
    چه شناسنامه باحالیی!

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    من که سیزده سال و نیمه هستم و دانش آموز کامپیوتر هستم… جدیدا هم میخواهم دانش آموز دست برداری از شیطنت بشوم…
    آقا اجازه منم میتونم در این مسابقه شرکت کنم!!!
    البته من بیعرضه تر از این حرفهام که بتوانم در مسابقه شرکت کنم و از آخر اول خواهم شد و مجبور میشوم به ده نفر جایزه بدهم…
    خخخخخخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاها!

  9. 9
    سامان says:

    سلاااااام
    آآآآآآآآخ جون مسابقه. آآآآآخ جون کتاب. آآآآآآ[ جوووووون گوش کن. و ایییییی واااااااییی رپیت پارس
    مدیر جان جا قهتی بود آخه؟
    این هاست لعنتی رو اگه من کاره ای بشم تو مملکت سه سوته میفرستمش هوا.
    ولی خدا رو هزار مرطبه شکر که محتاج رپیتپارس نشدم و نمیشم
    شانس آوردی مجتبی که کتاب رو قبلا داشتم.
    حتماِ حتماِ حتما شرکت میکنم
    منتظر باااش
    ولی کاش کی تو کامنتها نبود
    خیلی بهتر میشد به جون خودم.
    راستی, در همین چند روزه چنان بترسانمتون که خوابتون نبره
    به خدا یکم مبالغه هم نکردم
    فقط منتظر باشین
    قول میدم مجتبی حساب کاربریم رو مستود کنه
    خخخخخخخخخخ
    اینقدر دیگه ترسناکه
    فعلا برم بشینم بگوشم ببینم چی میشه.
    بای

  10. 10
    رضا وزینی says:

    سلام زدم برا دانلود. ببینم از این حس مسقره میتونم خلاص بشم!
    حس نیست! حسش نیست!

    اگه از این حس خلاص شدم میام شرکت میکنم توی این مسابقه تون!

    البته من دیگه دانشآموز نیستم ها؟ خخخ تموم شد دیگه. فقط ی روح سرگردونم علان خخخ!

    فعلن عشقست کتاب. بای فعلن!

  11. 11
    بهار خانم says:

    سلام ها دانش بیاموزمااا فرصت کنم بنویسم دو برابر میگیرمااا شکلک بنشانه تهدید ععععع اگه زنده بودم

  12. 12

    سلام مجتبی. بابت کامنت بیجام معذرت میخوام. خوشحالم که شناسنامتو ویرایش کردی. چی بود آخه اون آدم یاد قبرستون می افتاد. البته هممون می دونیم که قبرستونم بخشی از زندگیه ولی خوب به این وضوح داد نمی زنیم.

  13. 13
    mahdi says:

    س. خخ عالیه که شناسنامه رو ویرایشیدید!
    دیگه چی خخ؟ 100 صفحه تو 2 روز!
    پنجشنبه دان میکنم ببینم کی وقت دارم. اااااوووووه

  14. 14

    حالش بود میگوشیم. ببینم میتونم از این بازیهای آنلاین دست بردارم.

  15. 15
    محمد سیستم says:

    سلام به آقای مدیر امیدوارم حالت همیشه همینطور هیجانی باشه. منم کتاب را دانلود میکنم من واسه داستانهای ترسناک میمیرم مخصوصً اگر راز آلود و پیچیده هم باشه. فامیلیمون که با هم یکی هست فکر کنم خصوصیتمون هم شبیه به هم باشه مجتبی ی عزیز. موفق و پیروووووووز باشی. همیشه به مدیریت مدیر

  16. 16

    برای نابینا ها نیست sa mp تو سرور arsacia

  17. 17

    سلام، بابا وقتشو بیشتر کنید خوب، من تازه امروز میخوام دان کنم، بعدم آیا کی وقت کنم همشو گوش بدم

  18. 18
    محمدحسین قِزِلسُفلا says:

    سلام. تا بخش دومش رو نوشتم، برو بریم واسه بقیَش. مجتبی اون شارج رو بذار کنار مال خودمه.
    قادری راست میگه چه خوب میشد وقتش بیشتر میبود.

  19. 19
    محمدحسین قِزِلسُفلا says:

    سلام. در پاسخ به همین کامنت، خلاصه ای که خودم نوشتم رو میذارم. فقط مطمئن نیستم که بتونم جایزه بیارم. ولی شانس هستش دیگه شاید یکی به ما رحمش اومد گفت بذار به این ی شارج هم بدیم. هاهاا. برو بریم واسه خلاصه ی 995 کلمه ای!

    • 19.1
      محمدحسین قِزِلسُفلا says:

      خانواده ای دارای چهار فرد. پدر، مادر، و دو فرزند به نامهای کِیسی پسر خانواده و مارگارِت دختر خانواده. روزی پدر که دانشمندی گیاه شناس بود در حیاط گشتی میزد و فرزندان نیز آنجا بودند. کِیسی فِیزی را برای پدر پرتاب کرد و ندا زد تا آن را بگیرد. پدر قبول نکرد و به داخل خانه رفت. خواهر کمی دورتر از برادر ایستاده بود و تمام ماجرا را مشاهده کرد. پسر به او پیشنهاد بازی داد خواهر پذیرفت و کمی باهم بازی کردند. در بازی، بارها و بارها برادر و خواهر فیریزبی را به سوی دیگری پرتاب کردند و حرفهایی زدند. مثلا در یکی از پرتابها پِزی به خواهر کلمه ی کُپُل را گفت، که خواهر از این کلمه و کلمه پرنسس زیادی خوشش نمیآمد. بعد از مدتی بازی کردن هردو خسته شده به طرف خانه راه افتادند و در راه در باره کار پدر گفتوگو کردند. پدر آنها در زیر زمین کار میکرد، او گیاهان را مورد بررسی قرار میداد. او مدتی بود که با فرزندانش به خوبی حرف نزده بود. آنها به سوی آشپز خانه رفته چیزی از یخچال برداشتند و میل کردند. با خود فکر کردند چطور است به زیر زمین بروند، وقتی به زیر زمین وارد شدند، پدر آنها که از دستش خون میچکید سرشان داد زد به اینجا نیایید! مدتی بعد مادر برای مراقبت از خواهرش که در بیمارستانی بیرون از کشور بستری بود خواست به مسافرتی برود. او با شوهرش به فرودگاه رفت. بچهها به همراه دوستشان دایان که به آنجا آمده بود تصمیم گرفتند تا به زیر زمین بروند. آنها راهی زیر زمین شدند. آنجا بسیار گرم و روشن بود. گیاههایی در آنجا روییده بود که قدشان اندازه یک انسان بود. برخی گیاهان نفس میکشیدند و ناله میکردند. در کنار دیواری دستگاهی بود که دورش را با شیشه پوشانده بودند. در داخل شیشه ها قفسه ای آهنی اندازه قد انسان جای داشت. به کنارها، و پشت آن قفسه سیمهای بلند وصل بود. سیمها به یک فیوز که شبیه اولی بود وصل بودند. در فاصله بین دو فیوز، چیزی شبیهه ژنراتور برق وجود داشت و به هردو فیوز وصل بود. بچهها ترسیدند و پس از مدتی بیرون آمدند. کِیسی یادش افتاد که تیشرتش در زیرزمین جا مانده. به زیرزمین رفت و خواست تیشرتش را بردارد که تارهای یکی از گیاهان اورا محکم به خود بست. خواهرش ترسید به کمک او رفت. تارها محکم به بدن کِیسی بسته بود و مدتی طول کشید تا بتوانند بازش کنند. وقتی خواستند به خانه برگردند پدرشان آنها را دید. اما سرشان داد نزد. برای بچهها جالب بود که آنها را دعوا نکرد. آنها با خود فکر کردند خیلی رفتار پدرشان عوضشده. یک هفته بعد مارگارِت با مادرش حرف زد. مادر میگفت: جراحیه خاله خوب نشده و احتمال دارد که دوباره جراحی لازم داشته باشد. بعد از حرف زدن با مادر، مارگارِت به آشپز خانه رفت. پدرش را دید که چیزی میخورد. وقتی تمام شد و به زیر زمین برگشت رفت تا نگاه کند پدرش چه میخورده؟ ناگهان ظرف خاک را دید که در سطل آشغال افتاده بود. با خود فکر کرد یعنی پدر خاک میخورد؟ ترسید و این قضیه را با برادرش در میان گذاشت. پس از چند روز بعد از مدرسه برادر و خواهر با دایان در حیاط دوستشان با فیریزبی بازی میکردند. در این میان مارگارِت و دایان در باره کار پدر حرفهایی زدند. پس از مدتی برادر و خواهر خسته شدند و به خانه برگشتند. وقتی به حیاطشان رسیدند، پدرشان آنجا بود. کِیسی فیریزبی را برای او پرتاب کرد فیریزبی به کلاه پدر خورد و آنرا به زمین انداخت. ناگهان بچهها سر پدر را دیدند که به جای مو، روی آن برگ سبز شده است. ترسیدند و جیغشان به هوا رفت. پدر کلاه را بر سر گذاشت و به پیش بچه ها رفت تا توضیحی برای این ماجرا بدهد. او در توضیح این ماجرا، گفت یک عوارز جانبیست. سپس گفت: بهتر است کمی از کارم برایتان بگویم. من با ربط دادن DNA های انسان و گیاهان، میخواهم گیاهی به وجود آورم که نیمه گیاه، و نیمه حیوان باشد. مارگارِت آن شب خوابش نمیبرد. ناگهان صدای پا شنید، پدرش وارد دسشویی شده، و مشغول تمیز کردن دستش شد. مارگارِت به پیش او رفت، تا سوالهایی که داشت را از او بپرسد. اما تا نزدیکی در دسشویی، جا خورد. خونی که از دست پدر میآمد، قرمز نبود. بلکه سبز بود. او بسیار ترسید و به اتاقش برگشت. صبح آنروز به پیش تخت پدرش رفت، یک لایه خاک و کرمهای خاکی را دید. بعد از ظهر آن روز پدرشان برایشان غذایی آماده کرد که سبز بود و آنرا سوپ جلوه داد. بچهها از خوردن آن حراس داشتند و دنبال بهانه ای بودند تا از دست آن غذا، فرار کنند. ناگهان آقای مارکینگ به خانه شان آمد و وقتی پدر برای باز کردن در به بیرون رفت آنها غذا را در سطل آشغال خالی کردند. مارکینگ آمده بود تا نتایج آزمایشهای پدر را ببیند. بعد از این ماجرا ها، بچه ها دوبار دیگر به زیر زمین رفتند که بار اول کت و کرابات آقای مارکینگ را پیدا کردند، بار دوم شلوار و کیف پول او. همچنین در بار دوم، به اتاقکی بر خوردند که از آن صداهای وحشت ناکی میآمد. آنها اتاقک را باز کردند و با گیاهانی که ظاهر آدمیزاد داشتند بر خوردند. در آن اتاقک پدرشان بود. بچهها باور نمیکردند اما او با نگاههایش التماس میکرد تا او را آزاد کنند. اورا گیاهان با تارهای خود بسته بودند و دور دهانش یک نوار کشیده بودند. بچهها او را آزاد کردند پدر آزاد شده به سمت گوشه دیگری رفت و تبر را از آنجا برداشت.
      ناگهان پدر دیگری از بالا وارد زیر زمین شد. پدر آزاد شده میخواست با تبر پدر دیگری را بکشد، ناگهان مارگارِت با پرشی تبر را از دست او گرفت. نمیدانست کدام پدر واقعیشان هست. ناگهان چاقو را دید، آن را برداشت و در بازوی پدر آزاد شده فروکرد. خون او قرمز بود، در نتیجه تبر را به او داد. او نیز پدر قلابی را کشت، و ثابت شد که پدر قلابی از تنه است و اعضای بدنی ندارد

      • 19.1.1

        آفرین محمد! خلاصه ات رو خوندم! برای اولین مسابقه، خلاصه ای که نوشتی خوب بود! واسم جالب بود چه قشنگ سعی کرده بودی حتی جزئیات رو با محدودیتی که داشتی بنویسی و تقریبا چیزی از قلم نیفته.
        این همون استعدادی هست که داری و باعث شد بتونی سریال بسازی.

  20. 20
    پریسا says:

    لایک!
    ایول محمد حسین! اگر داستان رو از همین جا نگرفته و نخونده بودم، باز با خلاصه ای که نوشتی کل ماجرا می اومد دستم بدون اینکه هیچ چیزش جا بمونه!
    آفرین!
    مدیر کتاب ترسناک هام ته کشیدن! بعدی لطفا! شکلک تقاضا!

  21. 21

    خب برنده ی مسابقه ی این دفعه کسی نیست جز تنها شرکت کننده ی این مسابقه یعنی محمدحسین قِزِلسُفلا!
    محمدحسین، میتونی شماره خطی که دوس داری شارژ واسش انجام بشه رو به ایمیلم gooshkon2020@gmail.com یا به اسکایپم mojtaba1007 بفرستی تا واست ردیفش کنم.
    اگه هم پین شارژ خواستی که خطت واسه خودت محرمانه بمونه، بهم اطلاع بده بدون اینکه شماره خط به من بدی از اپراتور هایی که پین ارائه کنند واست پین می فرستم که هر خطی خودت دوس داشتی رو شارژ کنی.
    مبارکت باشه!
    اینجا هرکی با کتاب رفیق باشه مام باش رفیقتریم!
    خوش باشید و لذت ببرید از زندگی!

دیدگاهتان را بنویسید