چای تلخ

**** به نام خدایی که تلخی و شیرینی را با هم آفرید ****
شب است و من در لا به لای تاریکیش در جستجوی نوری هستم، که سال هاست در پی آنم، می دانم کجاست، اما نمی بینمش. آخر او مدت هاست که از من رو گرفته، بر من نمی تابد و نگاه های مُلتَمِسانه ام را با غرور و تکبر نادیده می گیرد.
آری ماه! ماه را می گویم، اما نه آن ماهی که همه قادرند ببینندش، ماه من فقط نورش را بر سر من می تاباند، چراغ خانه ام بود، روشنگر محافل شبانه ام بود. همان که مرا با بوسه های پر از مهرش در سرد ترین شب های زمستان گرم می کرد، همان که در گرم ترین و طاقت فرسا ترین شبهای تابستان، از خُنَکای لبانش مرا بهره مند می ساخت، همان که در برگ ریزان پاییز، تا آخر نم پس نداد و سبز ماند. اما نمیدانم چرا حالا که بهار است و همه بهار را دوست دارند، انگار او نیست.
سال را تاریکتر از همیشه شروع کردم، شروعی بد اما امیدوارانه. افسوس که این امیدواری دارد کم رنگتر می شود، روز به روز تنها تر می شوم، گله هایم از خدا بیشتر، خانه ام تاریک تر و دلم تنها تر می شود.
آن قدر این سیاهی شب ها برایم عذابآور است که دلم میخواهد آسمان را آتش بزنم تا او از ترس جانش هم که شده، به آغوش من بازگردد.
شب و روزم یکی شده و ظلمت، لحظه ای سر از سینه ام برنمیدارد. دوست دارم بمیرم، اما با یک دل خوش، در شبی مهتابی و در آغوشی نورانی…
مدت هاست که سکوت و تاریکی های ممتد، به جای او مرا نوازش میکنند، با من هم بستر میشوند، به خواب من می آیند و کابوس من می شوند.
منی که هر شب رؤیایم را نه در خواب، بلکه در آغوشم و در بیداری می دیدم، منی که صبح را با طراوت بوی تَنَش شروع می کردم و صبحانه ام چیزی جز لبان شیرینش نبود، حالا سر میز صبحانه ام فقط یک چیز است، چای تلخ.
**** دل نوشته ای از پوریا علیپور که در بهار سال 1393 نوشته شده است. ****

پوریا علیپور

درباره پوریا علیپور

درود به همگی. متولد بیست و دوم خرداد ماه سال 1370 در شهر مشهد هستم. اصالتم آذریه، مقدار بیناییم هم در حد تشخیص رنگ و نوره و شب ها هم همون تشخیص رنگ برام تقریبا ناممکن میشه، دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات عربی هستم. فردی بسیار درونگرا با دایره ی ارتباطات محدود، احساساتی و زودرنج هستم. سابقا تو زمینه های قرآنی فعالیت داشتم و رتبه های متعدد استانی و کشوری رو کسب کرده بودم، اما شرایط موجود باعث شد به تدریج به سمت موسیقی سوق داده بشم. فعالیت من در چند سال اخیر تو حوزه ی خوانندگی پررنگ تر شده. یکی از بزرگ ترین آرزو هام هم بدل شدن به یه خواننده ی اسم و رسم داره. اگه حمل بر خود ستایی نباشه، من خودم رو لایق رسیدن به چنین آرزویی می دونم، اگه ارادم رو تقویت کنم البته. به عقیده ی من، جای بینایی نداشته مون رو باید فقط دو تا چیز بگیره که من ازش بهره ی کمی رو بردم، یکی پوست کلفتی و دیگری اراده ی قوی. مرسی که شناسنامه رو خوندین. خوش باشین.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

25 Responses to چای تلخ

  1. 1

    محشر بود پسر

    با اجازت میذارمش تو پیجم

    یه عکس از خودت واسم میل میکنی؟؟

  2. 2
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    امیدوارم روزهای بسیار روشن و خوبیو پیش رو داشته باشی
    به قدری زندگیت زیبا بشه که این روزها رو از خاطر ببری .

  3. 3

    عالی بود.
    خیلی باحال نوشته بودی
    موفق باشی.

  4. 4
    فرشته نرگسی says:

    درود. بسیار زیبا نوشتید. کامنت رعد عزیز رو میپسندم و من هم همین آرزو های قشنگ رو از خداوند برای شما خواستارم. سربلند باشید

  5. 5
    غزل فرزان says:

    سلام پوریا
    زیبا بود آفرین

  6. 6
    گوشه نشین says:

    سلام پوریا عالی بود اما چرا این همه غمناک و به قول خودت تلخ از چیز های امید بخش و شادی آفرین بنویس و همه شب رعیا خانم شادی را در آغوش بگیر و هرگز رهایش مکنخخ خخخخ موفق باشید دوست من …

    • 6.1

      درود بر شما.
      اگه روز های خوش و امیدوار کننده ام رو بذارن رو یه کفه ی ترازو و روز های یأس آورش رو روی کفه ی دیگه، نابرابری محسوسی دیده میشه و بد جور روز های غم انگیز سنگینی می کنه.
      این رو بهار سال 93 نوشته بودم و اون موقع دچار یک شکست شده بودم.
      ممنون از حضورتون.
      دلشاد و خندان باشید

  7. 7
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر داداش خوش صدای خودم داش پوریا
    خوبی آیا خوش میگذره آیا
    خب این دلنوشتهت خیلی غم انگیز و درد ناک بود و پر بود از سوز و گداز عاشقی دل خسته و دل شکسته
    ببین من که خیلی از این دل نوشتهت خوشم اومد و امیدوارم که بهترین عشق و بهترین قسمت نسیبت بشه
    شبت خوش همراه با بارون که بتونی زیرش حسابی قدم بزنی و سر حال بیای شبت آروم و خدا نگهدار

    • 7.1

      درود بر احمد گل و نازنین.
      ممنونم، فکر کنم خوبم فعلاً خخخخخخخ.
      مرسی که بازم منو مورد لطف خودت قرار دادی.
      این جا که فعلاً از بارون خبری نیست، ولی امیدوارم امروز یه فرجی بشه و یه بارونکی بیاد من برم قدمی بزنم.
      پیروز باشی

  8. 8
    سارای سارای says:

    سلام جناب علیپور
    زیبا بود
    درود بر شما

  9. 9
    پریسا says:

    سلام پوریا. امیدوارم امروز هات خیلی بهتر از زمان هایی باشن که این رو نوشتی! واقعا امیدوارم پوریا! نوشتهت قشنگ بود ولی دعا می کنم دیگه هرگز از این ها ننویسی. یعنی حال و هوات طوری نباشه که دلت از این ها بگه و دست هات از این ها بنویسن!
    مطمئنم متوجه منظورم هستی پس بیشتر از این طولش نمیدم.
    لحظه هات شاد و ایامت تا همیشه به کام!

    • 9.1

      درود بر پریسای مهربون. امیدوارم شما هم حالتون خوب باشه و ایام به کامتون.
      زندگی من پر از فراز و نشیبه، هیچ وقت نشد که یه هفته پشت سر هم حالم خوب باشه.
      جدیداً هم که یه اتفاق ناجور رخ داده که من رو درگیر کرده دم امتحانات، برام دعا کنید.
      مرسی از حضور و لطف همیشگی تون پریسا خانم عزیز.
      بهترین ها رو برا تون از خدا می خوام.
      سر زنده باشید

  10. 10
    روشنک روشنک says:

    سلام
    قشنگ نوشتی خیلی روان اما چه خبره چرا چند روزه همه دارید تلخ مینویسید؟؟؟
    شنیده بودم بهار آدم را افسرده میکنه اما توی این محله انگار هوای زمستون به اهالیش نمیسازه!
    خودم که دلگرفته بودم اومدم محله سر زدم کلا افسرده شدم رفت

    • 10.1

      درود بر شما روشنک، وقتتون به خیر.
      آخه منطق حکم می کنه وقتی آدم ناراحت و نافرمه، از غم بنویسه دیگه! حس شادی فعلاً نیست، امیدوارم یه روز باز بیاد که با دست پر بیام و بخندونم همگی رو تا این تلخی ها رنگ ببازند.
      ممنون از حضورتون.
      شاد و پیروز باشید

  11. 11
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام پوریا خان.دو سال پیش حالت خوب نبوده ها.حال بد همیشه بازده خوب میده. امیدوارم هیچوقت حال بد نباشه که انقد بازده ها ی خوب بده. شاد باشی.

    • 11.1

      بَهبَه ببین کی این جااااااااااااااست. درووووووووووووووود بر تو محمد قاسم عزیز. آقا کجایی شما نیستی یه سه ماهی تو سایت، ستاره ی سهیل شُدیااااااا.
      شاید قسم خوردن درست نباشه ولی به خدا چند وقتیه هی از خودم می پرسم این محمد قاسم کفیلی کجاست! دانشگاه رفته دیگه تحویل نمی گیره! این قدر درس نخون پسر جان یه سری هم به ما ها بزن!
      خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم اسمت رو دیدم خداییش.
      دمت گرم که اومدی و خوندی.
      شاد باشی گل پسر.

دیدگاهتان را بنویسید