حرف، نق، و1دونه کتاب متنی! تمامش درهم!

بچه ها سلام. صبح هم رسید و هیچ چی دیگه رسید. چی بهش بگم الان؟ ای خدای من خوابم میاد آخه!

از زمانی که به خاطرم میاد، صبح ها همیشه واسه من نقطه شروع بود. اگر چیزی که در ادامه روز پیش رو داشتم رو دوست داشتم شروع مثبتی به نظرم می رسید و اگر چیز از نظر خودم ناخوشآیندی منتظرم بود شروع هم واسم دیریریم. بچه که بودم این منفی مثبت ها بستگی داشتن به اینکه در اون روز چه قدر تکلیف داشتم یا امتحان در کار بود یا نه. یا فلان مهمونی رو چند شنبه شب باید می رفتیم و فامیل چه شبی و کجا قرار بود دور هم جمع بشن تا ما بچه ها سقف اون مکان رو بیاریم پایین. یادش به خیر!

حالا که بزرگ شدم معیار ها به ناخواهم تغییر کردن. حالا چیز های دیگه منفی و مثبت ها رو برام مشخص می کنن و واقعیتش من این رو نمی خوام. من همون جهانم رو می خوام با همون معیار های کوچیک! خدایا ای کاش می شد پسشون می گرفتم! کاش می شد.

خوب ولش کن بیخیال. روضه های آی گذشته کجایی رو نخونم کار داریم خخخ. بچه ها این دفعه اومدم کتاب بذارم و البته از اونجایی که من1خورده زیاد اهل سو استفاده هستم، یعنی واقعا هستم آیا؟ شکلک نگاه بی اطلاع و کاملا مظلوم به خودم، شکلک حیرت، شکلک نگاه گنگ و مات، شکلک1دفعه حواسم جمع شد که از بحث منحرف شدم، شکلک، … ای بابا ولش کن دیگه من دارم پرت میگم این هم داره تماشام می کنه اومدیم من تا فردا شکلک اینجا بزنم تو باید تماشا کنی؟ عه!

خوب داشتم می گفتم! اولا میز رو خالی کن کتابه رو بذارم دستم افتاد. آهان شکلک با بغل کتابه زدم معلوم نیست چیچی رو از این بالا انداختم پایین چیزه افتاد ددرنگی صدا کرد من هم زدم زیر آواز تا صداش رو کسی نشنوه ضایع نشم، آخیش دستم خالی شد. حالا میشه خراب کاری کنم البته بعد از پر حرفی. آخ جون.

حالا جدی. چه سخت! خوب نسبتا جدی. سخت ولی حالا1خورده شدنی شاید.

بچه ها کتاب به دست اومدم هم کتابه رو بذارم اینجا هم حرف بزنم هم نق بزنم. اول حرف!

این هفته1شنبه بابای امیر مأمور آورد مدرسه. بچهش با راننده سرویس مشکل داشت. این بچه با تمام مدرسه مشکل داره و بیچاره مربی ها که در این مدل جریانات معمولا آخرین پله این نردبون هستن و در نهایت اگر صحبت های مشاور و جلسات مدل به مدل جواب نده، نمی تونن به کسی معترض باشن و باید تحمل کنن خخخ! البته من نباید این رو بگم. خداییش این بچه با من مشکل نداره. خیلی عجیبه واسه من و بقیه. این2شنبه ها که من با توپ پر میرم سر کلاس مشکل ساز نیست که هیچ، کلی هم مثبته که باز هم هیچ، کلا باهام راه میاد و هرچی زور داره می زنه که بخندم! بعدش هم ذوق می کنه و می زنه به جاده خوش زبونی که من1رفیق دارم اون هم تویی! خخخ ما رو باش! به خدا در طول هفته با دیدن کار هاش به مرز انفجار می رسم و با خودم میگم بذار2شنبه که خودم بالای سرتم از این غلط ها کنی تا به حسابت برسم! ولی این2شنبه ها واقعا سر به راهه هیچ نادرستی هم ازش نمی بینم. خدایا این چه داستانیه!

خلاصه این هفته مأمور آورد مدرسه و زنگ تفریح امیر کوچیکه رفت با مأموره هم صحبت شد و زنگ کلاس از خوشی و هیجان داشت می ترکید و منِ نه چندان عاقل رو هم دیوونه کرد! برام عجیبه. داخل هفته سعی می کنم فقط کمک مربی باشم. بی حرف، بی صدا، بی حتی خنده. ولی این بچه ها عجیب رفتار می کنن. امیر کوچیکه میره تا در سالن که با مادرش بره خونه ولی1دفعه در کلاس باز میشه این فسقلی شبیه رعد و برق می پره توی کلاس ازم خداحافظی می کنه بهم دست میده در میره. حالا دست هم نمیدیم چون جفتمون نمی بینیم تا بیاییم دست های هم رو پیدا کنیم زمان1ثانیه ایه این بچه تموم شده فقط این مثل فشنگ میاد1دست بهم می زنه میگه خداحافظ و فشنگی در میره. امیر بزرگه هم که خخخ! بچه ها می خواستم1پست جدا واسه این موضوع اینجا بزنم شاید هم بعدا بزنم نمی دونم. من دارم واسه این بچه دلواپس میشم. بیخیال زیاد طولانی میشه باشه1پست دیگه و1سری پر حرفی دیگه. خوب باید همیشه نق داشته باشم اینجا بزنم که! دلم تنگ میشه واسه پر حرفی کردن هام در اینجا و اذیت کردن شما ها اگر بی حرف و بی موضوع باقی بمونم آخه!

خلاصه این بچه1شنبه این مدلی همه رو فرستاده بود هوا و2شنبه که اینجا برف می بارید و ما2تا تنها بودیم این دلش پر می زد واسه برف. گفتم پاشو! پاشو بریم زیر برف. رفتیم و چند دقیقه بعد روی لباس جفتمون برفی شده بود. هرچی بهش می گفتم بسه بیا برگردیم دلش نمی اومد. اجازه دادم بمونه. خدمه اومد دعواش کنه گفتم ولش کن من باهاشم. گفت سرما می خوره گفتم خوب بخوره. این بچه معلوم نیست دیگه کی بتونه بره زیر برف. بذار سرما بخوره اما این تجربه شاد رو از دست نده. گاهی لازمه تجربه کنیم حتی به قیمت سرفه کردن های پشت سر هم! امیر از ذوق مات بود. می گفت اگر مامانم بدونه. گفتم جواب مامانت با خودم. بیخیال تا هر زمان دلت خواست اینجا باش من هم باهات می مونم. البته چند دفعه بهش گفتم سرده بیا برگردیم داخل ولی امیر رضایت نمی داد و می گفت می خواد بمونه من هم با وجود اینکه شدنی بود ولی با زور و فرمان نبردمش داخل. بله شدنی بود. می شد که سفت بگم دیگه بسه سریع داخل کلاس! ولی نگفتم. به نظر من ما آدم ها تا نفس آخر در حال تجربه گرفتن هستیم و این با بزرگ شدن هامون تموم نمیشه. و تجربه ها اتفاقا تجربه های همین اواخر یا تقریبا همین اواخر بهم یاد دادن که صرف اینکه زورم می رسه دلیل نمیشه من زور بگم. حتی اگر حق با خودم باشه. گاهی باید زور نگم هرچند زورم می رسه. حتی اگر اون گاهی ها من صد درصد درست بگم. می دونستم ولی تقریبا چند ماه پیش عملا بهش رسیدم. حالا می دونم گاهی باید زمان و نیرو صرف کنم و حرف بزنم، دلیل بیارم، متقاعد کنم تا پیش ببرم. هرچند اگر با فرمان دادن خیلی سریع به هدف برسم. گاهی باید صحبت کنم به جای اینکه دستور بدم. گاهی باید از فاعل انجام چیزی رو بخوام به جای اینکه بگم این باید بشه، هرچند اگر این خواستن مصلحتی باشه و هم من و هم طرف مقابل این رو بدونیم. هرچند هر2طرف این رو بدونیم که اگر پیش نره من آخر کار فرمان میدم و اون آخر کار فرمان می بره ولی این دونستن رو هیچ کدوم به روی خودمون نمی آریم. من یاد گرفتم گاهی لازمه در جواب کسی که حرصی از جبر و زخمی از فشار و وحشی از هوار های به هدف نخورده با صدایی که از خشم و بغض و وحشتِ فشار های دوباره لرزش گرفته بهم میگه ببین! من انجامش نمیدم هیچ طوری انجامش نمیدم حتی اگر تو فرمان بدی، به جای اینکه بگم اگر نکردی من می دونم و تو، لبخند بزنم و بگم ببین، به من گوش کن، آروم باش! فرمانی در کار نیست! مطمئن باش اصلا نمی خوام تو به زور چیزی رو انجامش بدی! فقط با هم حرف می زنیم. فقط در موردش صحبت می کنیم. بیا1خورده حرف بزنیم! و بعد حرف بزنم. شاید20دقیقه، نیم ساعت، 1ساعت حرف بزنم، بگم، و بشنوم، توجه کنم و اطمینان بدم که می فهمم، که می دونم، که متوجه هستم، که هرچند گوینده در فلان مورد اشتباه رفته ولی حواسم هست که سخت گذشته، و این وسط خیلی هم صحبتانه بگم خوب میگم حالا نظرت در مورد اینکه فلان کار به فلان شکل و با فلان روش و به فلان دلیل انجام بشه چیه! می دونم این هم زمان می خواد هم حس و حوصله می خواد هم توان می خواد که مصرف کنم ولی یاد گرفتم گاهی، گاهی این مدلی پیش ببرم به جای اینکه ظرف2دقیقه اول ضربتی به نتیجه ای که می خوام برسم. چون به جرأت واسه خودم قسم می خورم که نتیجه بعد از اون1ساعت دور اظ انتظاره. چیزی که قرار بود به هیچ شکلی انجام نشه حتی به ضربِ فرمان، 2برابر تصورم انجام میشه، خیلی آرام پیش میره، و به نتیجه می رسه. بی حرف و بی جنگ و بی نق و اعتراض و بسیار آرام. از نظر من ارزشش رو داره چون نتیجه بعد از اون چنان از سر اخلاصه که مطمئنم دیگه این جاده صافه و لازم نیست مواظب باشم، زور بگم و دلواپس ادامه ماجرا بمونم. تردید ندارم واسه از بین بردن اخلاص نتیجه های بعدی نیروی زیادی لازمه که معمولا موجود نیست. من تعالیم تجربه ها رو حسابی باور دارم. اگر تا اینجا باور نداشتم حالا بهش یقین دارم چون نتیجه رو لمس کردم. اگر به نگاه1کسی شبیه من این شدنیه پس امکان نداره در مورد دیگرانی که در اطرافم هستن جواب نده.

کجا بودیم؟ آهان امیر! خدا بگم چه کنه با این امیر! خلاصه این بچه رو هرچی بهش گفتم بیا بریم داخل نیومد و دلش خواست بمونه. هرچی می گفتم سرده1چیزیت میشه می گفت خیلی که سرد نیست بذار بمونم اینجا! این کاپشن داشت من نداشتم. نفله می گفت من که سردم نیست. ولی من داشتم منجمد می شدم. زنگ تفریح که خورد رفتم داخل. امیر تمام2شنبه شارژ بود. پشیمون نیستم حتی اگر سرماش داده باشم. این از این.

حالا نق!

بی ربط و بی مقدمه.

بچه ها شما با نقطه های تاریکتون چیکار می کنید؟ حواسم هست که نگفتم نقطه های تاریک یعنی چی. خوب وایستا کنار الان میگم دیگه! فوری کفش هاش رو در میاره میاد وسط! عه!

من1سری ضعف های مسخره ای دارم که بعضی هاشون واقعا جفنگن ولی من حسابی ازشون فیض منفی می برم. به زبون ساده تر، اذیتم می کنن. من چند تایی از این ها دارم. نخند! همه دارن! تو خودت هم داری! نیشت رو ببند! ای بابا!

داشتم می گفتم. گاهی بعضی از این ها با وجود کوچیک بودنشون شبیه نیش زنبور چنان آزاری میدن که خدا واسه کافر نخواد! هیچ کاریش هم نمیشه کرد. جزو زندگیِ. نه میشه بیخیالش شد، نه حذف میشه، نه فراموش میشه. همه جا باهاته لاکردار! هرچی هم میگی بیخیالش نمیشه که نمیشه. من به این ها میگم نقطه های تاریک.

دلم می خواد از دستشون خلاص بشم ولی نمیشه. می دونید واسه چی؟ واسه اینکه از بس اذیتم می کنن متوقف نمیشم باهاشون رو در رو بشم. تمام مدت ازشون در میرم. اون ها شبیه سایه های عذاب همه جای زندگی تعقیبم می کنن و من ازشون در میرم. در حالی که دیگه قشنگ مطمئن شدم، که دسته کم در مورد خودم، برای حل1مشکل به جای اینکه ازش در برم، باید وایستم، برگردم و باهاش رو در رو بشم، بزنم به دلش و بجنگم و خودش و هیبتش رو در مقابل خودم بشکنم و خوردش کنم. این مدلی تموم میشه. من از دست1سری مشکل خیلی بزرگ این مدلی خلاص شدم. دوست های نزدیکم این رو فهمیدن. تا جایی که ازشون بر میاد هیبت نقطه های تاریک رو برام می شکنن و بعدش می بینم که چه قدر خندیدن به چیزی که تا دیروز حتی نمی شد در موردش حرف بزنم آسونه. ولی1چیز هایی رو نمیشه واسه هیچ دوستی توضیح داد. یا حتی نمیشه اون دوست خودش بفهمه از بس اون چیز ها گاهی پیچ در پیچ و گاهی هم کوچیک و مسخره هستن. این نقطه های تاریک واقعا تاریکن. با چند تا از اون فسقلی اذیت کن هاش بد به بنبست خوردم. عبارت کلیدیه خوب که چی هم البته جواب میده ولی همچنان در اعماق ناخودآگاهم1صدای ناخوشآیندی نق می زنه که ترجیح میدم این نباشه. خیلی نکبت و اذیت کنه. تاریکه نکبته منفیه! آخ از دست این نق که به نظرم از هر نقطه تاریکی بیشتر اذیت می کنه خخخ!

بچه ها اکثر شما ها از این نقطه تاریک ها دارید. هر کسی هم بگه ندارم احتمالا کشفشون نکرده که خوش به حالش! اون هایی که پیداشون کردید و با جای نیش هاشون درگیرید، واسه از بین بردنشون چیکار می کنید؟ من در میرم و اون ها همچنان هستن. شما چه طور؟

هیچ چی دیگه بای بای. عه خوب بابا واسه چی جارو بالا می گیری؟ ملت اعصاب ندارن ها! کتابه هم اینجاست روی میزه واسه چی می زنی؟ اول سلاحت رو بذار زمین بعدش هم بیا بگیر مال خودت!

کتاب نفرین1جسد نوشته دلارا دشت بهشت! اگر اسمش رو درست گفته باشم! من خوندم بدم نیومد. شما بخونید اگر خوشتون نیومد به بزرگواری خودتون به من ببخشید.

راستی! به جان خودم مطالعه در شب کلا مثبته. این رو نصفه شب بخونید خخخ شکلک بسیار بسیار بسیاااار پلید!

بچه ها این جلد اوله بعدا جلد دوم رو هم میارم.

تا یادم نرفته، حسابی ممنونم از وحید به خاطر ویرایشش!

کتاب نفرین1جسد جلد اول. از دلارا دشت بهشت.

حجم فایل فشرده حدود75kb اگر درست گفته باشم.

لینکش رو هم:

 

بزن!

 

شاد باشید همگی تا همیشه!

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در صحبت های خودمونی, کتاب ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

34 Responses to حرف، نق، و1دونه کتاب متنی! تمامش درهم!

  1. 1

    سلام پری! ۱. اینجا شدیدا داره بارون میاد و دیوونه منم من.
    ۲. خب خودت گفتی که همه نقطه ی تاریک دارن. حالا بعضیا این نقطه ها رو پیدا کردن و با شیوه ی خودشون با این نقطه ها کنار میان، و بعضیا هم که قربونشون برم اصلا کاری به نقطه ندارن

    من این نقطه ها رو تو خودم پیدا کردم و شدیدا باهاشون مقابله میکنم. اگه بگم که میتونم پاکشون کنم، یه شعار، و یه دروغ محضه. ولی تا مرز کمرنگ شدن باهاشون میجنگم. ۳. معلم شیطون زشت. ۴. از تو و شرک. نه ببخشید چیزه. وحید به خاطر این کار ارزشمندتون تشکر میکنم

    • 1.1
      پریسا says:

      سلام محمد!
      1. اینجا هم همین طور. بارون رو میگم. همین طوری داره میاد و هوا بس ناجوان مردانه سرد است!
      2. نقطه های تاریکه کوفتی. چیزی نمونده بود یکیشون رو کنم1پست و بزنم اینجا. چون به نظرم فقط این مدلی از دستش خلاص میشم. این مدت همهش ته دلم ترجیح دادم کسی این رو نبینه و ندونه و حالا واسه اینکه دست از سرم برداره باید بیام اینجا داخل محله پست بزنم توضیحش بدم تا همه ببینن و بدونن و من خلاص بشم از دستش. شاید عاقبت هم این کار رو کنم تا هم این واسه من حل بشه، هم این تیر در ترکش رو باطل کنم خخخ! بیخیال!
      3. خودتی! خیلی هم مثبتم خیلی!
      4. از طرف من که خواهش قابلی نداشت. وحید هم خخخ خودتون مردونه با هم حلش کنید!
      و5. ممنونم که هستی!

  2. 2

    از یک کلمه از پستت خیلی خوشم اومد.
    “پشیمون نیستم حتی اگر سرماش داده باشم”!
    برای نقاط تاریک؟
    مشاور های کمی وجود دارند که حالیشون باشه ولی هستند. یه مشاور که تجربه ی دیگران ثابت کرده باشه حالیشه پیدا کن برو پیشش. چون راه حلی که وجود داشتو خودت گفتی. باهاش بجنگ و بعد دیگه بهش اهمیت نده.
    ولی انگار این روت جواب نداده. پس برو پیش مشاور تا کمکت کنه.
    منم هر وقت به بنبست می رسم پیش مشاور میرم. ممکنه این مشاور دوستم باشه یا نه کارش تخصصی واقعا مشاوره باشه. فرقی نمی کنه.
    ممنون بابت کتاب خانم پلید الفکر!

    • 2.1
      پریسا says:

      سلام مدیر! بهم افتخار دادی! چه خبر از احوالات دوست های فسقلی و شهر بازی و خاطراتت؟ هنوز هم پشیمون نیستم جدی میگم. ارزشش رو داشت. خصوصا اینکه برف خیلی نموند و اگر نمی جنبیدم تجربه از دست می رفت و سر امیر بی کلاه می موند!
      نقطه های تاریک واقعیتش یواشکی کلافهم کردن. واقعا چیزی نیستن بعضی هاشون اصلا به حساب نمیان نمی فهمم واسه چی در نظر من بوق اینهمه بت شدن. مشاور هم، دوست های اطرافم رو ترجیح میدم. اول خودم، و اگر نتونستم، که نتونستم، اون ها که دوست تر هستن. به شرط اینکه بتونم در مورد تاریک ها باهاشون حرف بزنم. هنوز که نتونستم. شاید لازمه1حرکتی بزنم!
      کتاب هم مدیر شب بخونش این قدر خوبه! پلید الفکر خخخ عشق می کنم کسی پلیدی های ذاتم رو می شناسه و بهم خاطر نشانشون می کنه! شبیه ستاره های مشکی روی شونه هام هستن این ها!
      ممنونم که اومدی!

  3. 3
    ریحان says:

    سلام پریساجان..مرسی برا کتاب هم از شما و هم آقا وحید..خب دیگه این که عجب ماجرا هایی شما با این امیرا داریا!همین دیگه ..برم چون اصلا و ابدا من نقطه تاریک ندارم تو زندگیم! خخخخ عجب اعتماد بنفسی دارم من!

    جدا که در زندگی همگیمون اون نقطه تاریکا هستش! اما حقیقتش من حرفی راجع بش ندارم..موفق باشی و شاد

    • 3.1
      پریسا says:

      سلام ریحان جان. از کتاب هات بگو! بگو که این سخن دوست خوش تر است خخخ! کتاب متنی دوست دارم چیکار کنم خوب!
      امیر آخ کی درسش تموم میشه میره این امیر که پاک روانم رو پاک کرده! به خدا گاهی حس می کنم از دستش نفس کشیدن یادم میره بس که حرص میده این پسر! نقطه های تاریک رو اگر می شد در موردش حرف زد که دیگه تاریک نمی شدن عزیز! حرف می زدیم حل می شد دیگه! دقیقا واسه همین تاریکن! کاش واقعا نداشته باشی و اگر داری هرچی کمتر باشن!
      ممنونم از حضور عزیزت!

  4. 4
    مهدی 313 says:

    salam parisa khanoom
    در مورد تجربه موافقم که همیشه در حال یاد گرفتن هستیم . حتی اگه هزار سالمون باشه باز در حال یادگرفتن هستیم .
    واقعا راست میگید که با بچه ها با تحکم حرف زدن کمتر جواب میگیریم تا رفتار هدفمند . بارها و بارها و بارها تجربه کردم بچه ای که دیگران از پسش بر نمیان , دل به دلشون دادم , با هم حرف زدیم , خندیدیم , دعوا کردیم و بازخورها رو دیدم که چقدر مثبت هستند . و بارها بارها بارها تجربه کردم که با تحکم و اجبار شاید بچه ها حرف گوش بدند ولی از من دور شدند و مدتی طول می کشید تا دوباره رابطه صمیمانه بشه . البته بچه ها زود فراموش می کنن ولی در تعامل با آنها یادمون میره که اونا چند سالشونه و ما چند سالمونه .
    و آما بعد
    مبارزه با نفس , صفات بد و زشت کاری پسندیده است و هر چه بیشتر اونا رو از خودمون پاک کنیم جاذبه مون بیشتر میشه . من انبوه صفات رذیله هستم . خخخ
    مثلا قبلاها تو جروبحث ها زود جوش میاوردم . خیلی تمرین کردم که کنترلش کنم و آروم باشم یا سکوت کنم . با اینکه با نظر خیلیا در مورد یک موضوع شاید مخالفت داشته باشم تو بحث ها فقط گوش میدم و نظر خودم رو در یک جمله آروم میگم . می خواد کسی قبول کنه یا نه . خیلی مثالهای دیگه هم هست و با آقای خادمی موافقم که با یک استاد یا مشاور مسلط آدم میتونه نقاط سیاه رو به سفید تبدیل کنه . کتب اخلاقی خوبی در این زمینه داریم که می تونه در تمرین های ما در جنگیدن با نقاط سیاه کمکمون کنه .
    در مورد کتاب هم ممنون . موفق باشین

    • 4.1
      پریسا says:

      سلام آقا مهدی. حال دیبا خانم و باقی چه طوره؟ متوقف که نشدن! ما منتظر ادامه هاشون هستیم!
      تجربه ها! تلخ و شیرین هاشون همه و همه گنج های بزرگی هستن! اگر اهل دیدن و عبرت گرفتن باشیم! من دارم سعی می کنم که باشم! در مورد جبر و نتایجش به نظرم خیلی تفاوتی نمی کنه. زبون زور در مورد هیچ زنده ای درست و همیشگی جواب نمیده. بچه یا بزرگ فقط اندازه دل ها و دنیا هاشون متفاوته. در هر2مورد زبون زور البته جواب میده سریع هم میده ولی جوابه کامل نیست، اگر هم کامل باشه از سر اخلاص نیست، و نتیجه اینکه اگر عامل زور1خورده از سفتی در بیاد زیر در رویی و اهمال در فرمان بری به حد وفور موجوده و باز هم نتیجه اینکه اگر من زور بگم همیشه باید سفت و سخت مواظب باشم زورم ترک برنداره تا همه چیز مثبت پیش بره. و از اونجایی که تقریبا هر موردی بعد از تکرار ها عادی میشه و بی اثر، زور هم بعد از مدتی دیگه تأثیر نمی کنه و باید به فکر1دست قوی تر باشم و بیشتر و بیشتر فشار بیارم. تا جایی که دیگه زورم نمی رسه و خواه ناخواه همه چیز همون مدلی میشه که نمی خوام. از اون صفات که گفتید من هم زیاد دارم خخخ! بحث ها و از جا در رفتن های من هم کم نیستن. یعنی نبودن. به شدت در حال تمرینم. که زود از جا در نرم. که اینهمه وحشتناک لجباز نباشم. که در هر موردی که باهاش موافق نیستم، پیش از اینکه سرم رو بگیرم بالا و سفت بگم نه و فقط نه و ازش رد بشم، توجه کنم که شاید اینهمه ارزش جنگیدن نداشته باشه. شاید لازم باشه سکوت کنم. شاید لازم باشه ازش رد نشم. چشم بسته و سر بالا که رد میشیم چه بسا از خیلی چیز های دیگه که واسمون با ارزش هستن هم رد بشیم و چه بسا که واسه همیشه، … گاهی دیر می فهمیم. گاهی خیلی دیر میشه خیلی! به شدت در حال تمرینم بلکه دیگه پیش نیاد! کاش دیگه پیش نیاد!
      ممنونم که هستید!
      پاینده باشید!

  5. 5
    هستی says:

    سلام پریسا جان خوبی عزیزم من که از هرچی نقطه تو دنیاست هالم بهم میخوره خخخخخخخ چیکار کنم دسته خودم نیس که خب منم این جوریم دیگه از بابت کتاب هم ممنوووووووووووونتم من یکی که عاااااااااااااشق کتابای متنی هستم دستت درد نکنه منتظر کتابای بعدیت هستم فداااااااااااااااات

  6. 6
    غزل غزل says:

    سلام پریسا! وای که چقدر حرف داشتم و پای نوشتن که اومد، همه شون پریدن! آره پریسا، منم نقطه سیاه دارم، ولی کاش بشه باهاشون کنار اومد نه ازشون فرار کرد. چون فرار که کنی، مدام پا به پات میان و باید در تعقیب و گریز باشی. راستی، خیلی بدجنسی. واقعا شب بخونم کتاب رو آیا؟؟؟

    • 6.1
      پریسا says:

      سلام غزل عزیز. خوبی دوستم آیا؟ دقیقا این کوفتی ها رو اگر ازشون در بری پا به پات میان. نه خسته میشن نه از رو میرن. باید1جرأتی کنم1دفعه برگردم بزنم به دلشون و چنان داغونشون کنم که دیگه اثری ازشون نباشه. ولی کو جرأت خخخ!
      غزل من خیلی پلیدم شب بخون شب بخون خیلی قشنگه بخون نصفه شب خخخ!
      همیشه شاد باشی عزیز جان!

  7. 7
    وحید says:

    سلام پريسا.
    اگه در صبح حال و هوايت خوب باشه و سرحال بلند بشي تقريبا ميشه گفت اتفاقاتت تا آخر شب بر وفق مرادت پيش ميره ولي اگه سرحال نباشي هم ممكنه تا آخر شب همين طوري پيش بري.
    منم نقطه تاريك دارم ولي دلم نمي خواد از كنارشون بگذرم و دلم مي خواهد كه اصلاحشون كنم. معمولا از دوستانم نقاط تاريكم رو مي شنوم و سعي مي كنم با هم صحبتي باهاشون تا حد زيادي درستش كنم.
    بابت كتاب هم بايد بگم كار خاصي نكردم و به دوستان پيشنهاد مي كنم شب بخوننش خخخخخخخخخ.
    شاد باشي.

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام وحید. خیلی موافقم خیلی. روز واسه من هر مدلی شروع بشه تا آخرش همون مدلی میره. اگر مثبت باشه تا آخرش مثبته و اگر نباشه تمامش دیریریم.
      نقطه های تاریک. وحید به خدا دلم می خواد در مورد چند تاشون با1کسی حرف بزنم خیلی هم سعی کردم ولی هر دفعه انگار صدام رو1جایی جا می ذاشتم نمی شد بگم. هنوز هم نمیشه. بعضی هاشون از بس کوچیکن تا میام حرفش رو بزنم پقی می زنم زیر خنده و عاقبت هم نمیگم ولی همین کوچیک ها شبیه تیغ فرو میرن و اذیت می کنن. لعنت به تمامشون! کاش1زمانی بشه من این ها رو کلمه کنم بلکه خلاص بشم!
      باز هم خیلی خیلی موافقم بچه ها این رو شب بخونید کلا حالش رو می برید اساسی خخخ! شکلک از شدت پلیدی مشکی متالیک!
      وحید ممنونم از حضورت!
      همیشه شاد باشی خیلی هم زیاد شاد باشی!

  8. 8
    کامبیز کامبیز says:

    سلام پریس. من امروز زیاد خوابیدم. شکلک زبون تا آخر بیرون آوردم و همزمان بهت میخندم خخخخ.
    خوش به حالت که بزرگ شدی من هنوز بچه ام.
    من دوست ندارم بزرگ بشم.
    امیر بد نیست شما بزرگا باهاش بد رفتار میکنید.
    دیروز رفتم کتابخونه برف به شدت میبارید بعد عکس گرفتیم با همکارا و به گلوله بستمشون.
    تجربه ها زیبا هستند حتی اگر به قیمت از دست دادن جونمون باشه.
    لذت رو آن زمان خواهی برد که میدونی قدرت داری ولی ازش استفاده نمیکنی.
    گنگسترهای خطرناک هم همین مدلی پیش میرن. یعنی میدونن که میتونن طرف رو بکشن و راحت کار رو تموم کنن ولی گاهی اوقات انقد با طرف حرف میزنن و مذاکره میکنن که نیاز به کشتنش نباشه و طرف هم کارشون رو راه بندازه.
    موافقم نباید ضربتی عمل کرد. البته در بعضی موارد میطلبه که ضربتی باشه.
    نقطه های تاریک اگر زیاد فکر کنی بهشون بیشتر و بزرگتر هم خواهند شد.
    باید بعد از کشف کردن آنها رو پذیرفت و به عنوان بخشی از وجودت قبولشون داشته باشی.
    باهاشون دوست بشی تا کم کم خودشون عادی بشن برات.
    اگر حالیت نشد بیشتر برات خواهم گفت.
    کتاب هم اگر صوتی بود میخوندم.
    من همیشه شادم پس تو هم مثل من اصلا مثل خودت شاد باش

    • 8.1
      پریسا says:

      سلام کامبیز. من همچنان خوابم میاد! نه نه دیگه نمیاد الان بیدارم بدم میاد عصر خواب باشم حس می کنم دنیا تموم میشه و من در بلاتکلیفی بین مردن و زنده موندن ول معطل میشم. شکلک دیوونه! کامبیز تجربه ها رو گذاشتن که ما حالش رو ببریم. امیر هم اوخ خدا خوب نیست وحشتناکه ضعف اعصابم تشدید شد از دستش خخخ ولی خداییش اون دوستم داره! خدایا حال منو ببین خخخ!
      کامبیز گاهی میشه ضربتی به نتیجه رسید. گاهی. ولی اگر دست خودم باشه ترجیح میدم این آخرین و آخرین و آخرین راه باشه. تا میشه ترجیح میدم از این تیر استفاده نکنم. چون اون نتیجه سریعه و سفت اما1طور هایی تقلبیه. تا غافل بشی فاعل از زیرش در میره و درضمن چون از دل انجامش نمیده باید تا آخرش به زور پیش ببریش. ولش که کنی متوقف میشه. وسطش یا خودت خسته میشی و میگی اصلا به جهنم که انجام نشد لازم نکرده، یا تا آخر ماجرا به زور می بریش که پدر خودت در میاد! خلاصه که یکی زور و یکی آمپول رو ترجیح میدم زمان هایی به کار بیان که دیگه هیچ و هیچ و هیچ راه دیگه ای نیست خخخ!
      کی گفته من بزرگ شدم؟ هیچ هم این طوری نیست. من همچنان کوچیکم. 1کوچیکه دیوونه که نه می خواد بزرگ باشه نه خیال داره عاقل بشه! نقطه های تاریک لعنتی رو هم راهش رو می دونم. باید در موردشون حرف بزنم. باید بگمشون تا فاش بشن و تموم بشه. مثلا فلان ضعفم رو همیشه ته ضمیرم مواظبم کسی نفهمه و ندونه. تمام مدت1صدای معترض نق نقو از جنس صدای خودم نق می زنه اگر فلان مورد رو همه بفهمن چی؟ اگر بدونن چی؟ هرچی میگم خوب بفهمن چی میشه مگه؟ بذار همه بدونن اعدام که نداره، ولی مگه این نق تموم میشه؟ خلاصه اینکه چارهش در اون مورد خاص فقط اینه که1دفعه واسه همیشه حلش کنم. دقیقا همون چیزی که نمی خوام کسی بدونه رو بیام جایی شبیه اینجا هوار بزنم که آآآییی محله می دونید فلان مورد رو آیا؟ اگر نمی دونید بدونیدش! احتمالا بعدش دسته کم از دست یکی از این تاریک ها خلاص میشم. شاید1زمانی واقعا زد به سرم همچین کار مسخره ای رو کردم! کی می دونه! کتاب متنی ها رو بر عکس من دوستشون نداری. شرمنده صوتی نداشتم یعنی این ها رو صوتی نداشتم. شما ببخش یا می بخشی یا من نق می زنم اون قدر می زنم که بیخیال بشی خخخ!
      خوشحالم که شادی و ممنونم که هستی و شاد باشی تا همیشه!

  9. 9
    نیایش says:

    خب سلام سلام.
    ای بابا پریسا جون این کارها لازم نیست به خدا. بشین بلند نشو به افتخارم. شرمنده شدم به خدا خخخخخ. کامنت من خیلی طولانی میشه. خب من چیکار کنم. خط به خط پستت رو که میخوندم یه چیزهایی برای نوشتن یادم میاومد. حالا اگه همش یادم مونده باشه. اگه فراموش کرده باشم میام و اون چیزهایی که ازت میدونم رو به مادرت میگم. خخخخخخ یادت که هست؟؟؟؟
    اول اینکه واقعا کار خوبی کردی اجازه دادی امیر طعم خوشی رو بچشه. همینشم درسته. باید اجازه بدیم بچه ها خودشون تجربه کنن. معنی نداره اونهارو در بند کنیم. اگر این بار سرما بخوره واقعا چی میشه؟ خب بعد یک هفته خوب میشه. ولی به جاش خودش لمس میکنه که نباید زیاد تو برف و سرما بمونه. حالا تو بگو. تو که سالمی؟نمردی از سرما؟
    پریسا! حیف شد. واقعا تو چرا باید کمک مربی باشی؟تو از جنس خود بچههایی. هم نوع اونهایی. حوصله ات زیاده. من یه معلم نابینا دیگه هم میشناسم که کمک مربی شده. واقعا با چه منطقی شمارو معلم اصلی نکردن؟این ها رو که میبینم خیلی حرص میخورم.
    با نقطه های تاریک زندگیمم نمیدونم چیکار میکنم. نمیدونم شاید تا حالا چیز بزرگی نداشتم که بخوام واضح جواب بدم
    فقط میدونم هرچی که باشه سریع حلش میکنم تا بزرگتر نشه. یه عادت هم دارم. هرچی باشه اول باید گریه کنم تا فکرم فعال بشه خخخخخخ.
    راستی!ما یه همسایه داریم تکه کلامش لا کرداره. الان که نوشته بودی لا کردار یاد اون افتادم خخخخخخخ
    این کتابها چیه میذاری؟نمیگی 4تا بچه میخونن از ترس چه بلایی سرشون میاد؟ حالا من که اصن نمیترسم خخخخ
    اما در کل مرسی بابت زحمتی که کشیدی دوست عزیزم. امیدوارم همیشه شاده شاد باشی. مواظب خودت باش حسابی.
    من دیگه میرم بذار پایین اون دمپایی رو. خداحافظ

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام نیایش. چه طوری عزیزکم؟ بشین بینیم بابا من خوابم خخخ!
      نیایش این دفعه هرچی یادت اومد رو داخل وورد بنویس تا یادت نره و آخرش همه رو داری که کامنت کنی واسه من!
      نقطه های تاریک رو دوست ندارم نیایش. واقعا مزاحم های آزار دهنده ای هستن. زندگی رو کوفت آدم می کنن! دلم می خواد بریزمشون دور! کاش می شد! من واسشون گریه نمی کنم. از دستشون حرصی میشم. سعی می کنم بگم بیخیالش و رد میشم ولی1جا هایی واقعا از دستشون حرصی میشم خخخ! کتاب هام هم هیچ چیشون نیست خیلی هم مثبتن. اصلا واسه سن و سال جوون تر هاست تو هم بخون کلی چیز خوب یادت میده. ولی شب بخونش اثرش کلا موندگاره دیگه نمیره خخخ!
      نیایش ایشالا همیشه از شادی به صورت کاملا غیر ارادی بالا پایین بپری متوقف هم نشی! راستی واسه کمکی شدنم حرصی نباش من خودم هم دلم نمی خواد اصلی باشم. واقعیتش اگر انتخاب با خودم باشه اصلا دلم نمی خواد مربی باشم. دلم1کار آروم تر می خواد. جایی که دردسر های این مدلی نباشه. جایی شبیه کتابخونه، پشت سیستم یا حتی اتاق تلفن! جایی جز، … خدایا شکرت!
      ممنونم از حضور عزیزت!
      همیشه شاد باشی عزیزکم!

  10. 10

    درود. متن پستت به کل لایک. فقط همین. این قد حرف میزنی که جای حرف زدن واس آدم باقی نمیذاری خو. خَخ.
    ولی جدی قشنگ بووود و خوشم اومد. امیر رو هم خوب مواظبش باش.
    پست بعدی هم زودتر بزن. منتظرم.

    • 10.1
      پریسا says:

      سلام علی. علی به جان خودم الان جیغ می کشم جوهر این پستم داره شنا میره هنوز تو ازم پست دیگه می خوایی آیا؟ واسه چی آدم رو می ترکونی می چسبونی به سقف آخه خخخ!
      خوب من باید حرف بزنم دیگه! من حرف نزنم میشه آیا؟ این زبون باید بچرخه من هم که پیچ مهره های چونهم معلوم نیست کجا افتاده گم شده یدکی هم نداره! نتیجه اینکه من باید حرف بزنم تو هم نباید هیچ چی بگی بهم خخخ!
      راستی اونجا گفتم اینجا هم میگم این پست آخریت خیلی کار جالبی بود از طرف من آفرین!
      ممنونم که هستی!
      پیروز باشی و البته شاد!

  11. 11
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر پریسا خانم
    خوبی آیا خوش میگذره با امیر خان یا نه
    خب اول در مورد قسمت حرف پستت بگم که ما آدما که با هم جنگ و کشتی و پدرکشتگی که نداریم که پس باید مث یه آدم عاقل با هم حرف بزنیم استدلال کنیم مذاکره کنیم بگیم بشنویم اگه اشتباه کردیم و طرف مقابلمون بهمون گفت بگیم معذرت میخوام باببت اشتباهم ولی دعوا و درگیری و دستور دادن به هیچ دردی نمیخوره و به هیچ کاری نمیاد مخصوصاً در زندگی مشترک که من فعلاً از دستش بدجور شکارم و فعلاً حاضر به زندگی مشترک با هیچ کس نیستم البته این در دیگر مقاطع زندگی اجتماعیمون هم مصداق داره مثلاً اگه من به فلانی بخوام چیزی رو یاد بدم باید با صبر حوصله دلیل و منطق یادش بدم اگه بهم گفت خسته شدم و دیگه نمیکشم نگم تو غلط کردی همینی که هست بشین و یاد بگیر که این نتیجه ی عکس میده اون دیگه یاد که نمیگیره هیچ میخواد کلمُ هم اگه بتونه بکنه ولی اگه بگم خب حالا که تو خسته هستی بقیه ی درس رو میذاریم برا جلسه ی بعد البته این نباید به این صورت باشه که اونم از خوش قلبیم سوء استفاده کنه
    به هر حال کلاً با منطق و دلیل و برهان با دیگران مدارا کردن به از جنگ و داد و بیداد کردنه
    در مورد نقهات هم منم بعضی مواقع این نقطه های تاریک رو اعصابمه ولی منم سعی میکنم ازش فرار کنم ولی بعضی مواقع نمیشه
    خب در مورد کتاب هم که مرسی و به آقا وحید هم بابت ویرایشش خسته نباشید میگم
    خب من امشب برم که یه هفته از چیز میزای این سایت بجز آموزشا و کتابی رو که آبجی فرزانه گذاشته دانلود نکردم خب شاید بتونم دانلود کنم ولی با التیماتمی که استاد راهنمام بهم داده فک نکنم که فرصت کنم این کتاب رو حالا حالاها بخونم چون بهم گفته اگه تا دو هفته ی دیگه پروپزالت رو تحویل دادی که هیچ وگرنه دیگه رو من به عنوان استاد راهنمات حساب نکن
    هیچی دیگه من برم ببینم دیگه توی محله چه خبر و بعدشم برم ببینم چی میتونم بکنم برا این پروپزال
    شبت خوش و خدا نگهدار

    • 11.1
      پریسا says:

      سلام احمد آقای وکیل محله! چه خبر از پایان نامه و احوالاتش؟ اوخ پس استاد راهنما رو ترکوندی آخرش خخخ! یعنی شما هم شبیه من دقیقه90هستی آیا؟ تا به انتهای وقت قانونی نرسه تمومش نمی کنی؟ من این مدلی هستم خخخ! جبر. احمد آقا از جبر متنفرم متنفر! حرصم میده این به حد جنون حرصم میده! نه دلم می خواد خودم زور بگم نه تحمل می کنم کسی یا چیزی بهم زور بگه! اگر هم زیر فشارش گیر کنم و زورم نرسه روانم از خشم پرس میشه! این رو هیچ طوری نشد در خودم اصلاح کنم. بهم میگن این ضعف خطرناکیه حلش کن و من نمی تونم. خلاصه جبر یکی از چیز هاییه که باعث میشه از شدت حرص همون2زار منطقم هم کامل فلج بشه. کتابه رو اصلا فعلا نبینیدش چون فعلا باید استاد رو دریابید بابا مطالعه آزاد رو بیخیال فعلا از هرچه بگذرید سخن استاد راهنما خوش تر است! امیدوارم تمام ماجرا ها برای شما همیشه ختم به خیر باشن و هرچه زود تر در هر موردی که در پیش دارید همونی پیش بیاد که شما می خوایید!
      ممنونم از حضور و محبت شما دوست عزیز!

  12. 12
    فروغ فروغ says:

    درود پریسا جان.
    مثل همیشه باید بگم که قشنگ مینویسی.
    در باره نقطه های تاریک راستش چیزی ندارم که بگم. همچنین از کتابی که گذاشتی یک دنیا ممنونم.
    از روی اسمش حس میکنم از اون کتاب های ترسناکه که من خیلی دوستشون دارم. شاد باشی عزیزم

    • 12.1
      پریسا says:

      سلام فروغ جان. ایشالا حال و هوات به رنگ صبح های بهار باشه عزیز! نقطه های تاریک رو چیزی نمیشه در موردشون گفت. اون ها تاریکن. اگر بشه ازشون حرف زد و راحت گفت و گفت که دیگه تاریک نمیشن! شاید بینش من اشتباه باشه ولی واقعا این مدلی می بینمشون! کوچولو های بد ذاتِ اذیت کن!
      کتابه هم بله حسابی ترسناکه. ایول ترسناک دوست داری! پس با خودمونی خخخ! امیدوارم رضایتت رو جلب کنه! ممنونم از لطف و حضور با ارزشت!

  13. 13
    روشنک روشنک says:

    سلاااام پریسا
    خب منم گاهی روزهام را به خوب و بد تقسیم بندی میکنم خخخ
    با نقاط تاریکم هم گاهی کلنجار میرم
    کتاب را دان نمیکنم چون اهل رمان متنی دیجیتال نیستم خخخخ
    اما بسیاااار خوشحالم چون جال و هوای پستت نشون میده حالت خوبه یه سرزندگی خاصی از لحن نوشتاریت حس میکنم
    پاینده باشی

    • 13.1
      پریسا says:

      سلام روشنکِ حسابی عزیز! روز ها هم شبیه اخلاق ما بگیر نگیر دارن. گاهی بعضی هاشون نحسن خخخ! البته انصاف نیست این مدلی بگم نحسیشون تقصیر خودمه ولی چی بگم گاهی واقعا بد شروع میشن و تا آخرشون خخخ! نقطه های تاریک هم من زیاد باهاشون تصادفم میشه. کاریش نمیشه کرد. هستن دیگه! گاهی به سرم می زنه واسه خلاصی از دستشون1کار هایی کنم که وسط بساط هیچ سمساری پیدا نمیشه. ولی بعدش حواسم میاد سر جاش و به خیر می گذره! کتاب رو بیخیال حضورت رو عشقه که حسابی عزیزه! ممنونم که هستی دوست من!

  14. 14
    خورشید خانم says:

    سلام. خوشحالم که حالتون به نسبت خوبه ! نقاط تاریکو بیخیال میان ومیرن. هوا رو عشقه. 4 روزه داره بارون میباره عجیب هوایی شده خخخ تا حالا یادم نمیاد اینقد بارون باریده باشه ایننجاااا خخخ!! منم نق بزنم آیا خخخ دیشب گفتم فردا جمعه است میخواااااابم تا هر وقت دلم خواست با اینکه دیر خوابیدم ساعت 6 بیدار شدمممممم شکلک حرص خخخ از بابت کتابم مررررسی

    • 14.1
      پریسا says:

      سلام خورشید خانم! اینجا هم همین طور. بارون میاد و همه حرصی شدن جز من. کیف می کنم و می خندم و میگم کاش بیشتر بشه کاش برف بیاد و اطرافیانم انگار به حرف من اوضاع بدتر میشه حرصشون می گیره و می خوان بزننم خخخ! من هم گیر میدم بشکن می زنم و از خدا برف و بارون می خوام! شکلک جوهر بسیار پلید ز مدل اذیت کنش! دست خودم نیست واسه جهان اطرافم همون بهتر که من همیشه حالم منفی باشه و بی افتم1گوشه چرت بزنم تا کمتر اذیتشون کنم! نقطه های تاریک رو این لحظه خیلی خیالم نیست. دیشب خیالم بود. از تو چه پنهون1خورده یواشکی دیشب خوش نگذشت ولی این لحظه حس می کنم دوباره رو به راه شدم و می تونم بلند شم برم ملت رو با دعای برف و بارونم اذیت کنم! کتاب هم قابلی نداشت خانمی! ایشالا خوشت بیاد!
      خورشید خانم خوشم میاد از این اسم خورشیدت! دلم می خواد هی بگمش هی بگمش خخخ! شکلک آشنای دیوونه تقدیم به خودم!
      ممنونم که اومدی.
      همیشه شاد باشی!

  15. 15
    گوشه نشین says:

    سلام پریسا خانم هم اکنون که این کامنت را مینویسم در شیراز باران که از دیروز شروع شده به شدت میبارد و همه حتی من خوشحال هستیم از این پست هم خیلی خوشم آمد البته من از کتاب های متنی را دوست ندارم ولی وظیفه خودم میدانم که از زحمات شما تشکر کنم نقاط سیاه هم فراوان است اصلاً در من که فکر میکنم یک نقطه سفید هم وجود نداشته باشد .. اصلاً برای من که سیاه و سفید فرق ندارد حتی گاهی فکر میکنم چرا میگویند ایران سفید یا عصای سفید سفید برای ما ناببیناها یا بیناها خخخخ خخخخخخخ واقعاً هم راست فرموده آن کسی که گفته بالای سیاهی رنگی نیست منظورش همین است که سیاهی بهترین رنگهاست خخخخمثل این که من بیشتر از شما صحبت کردم…خخ

    • 15.1
      پریسا says:

      سلام گوشه نشین عزیز. اینجا هم بارون میاد. چند لحظه پیش برف گرفت نمی دونم الان هوا در چه حاله. سردم شد فرار کردم کنار آتیش! سرده وحشتناک اینجا سرده.
      کتاب. شرمندم. صوتیه این رو نداشتم بذارم ایشالا بهم ببخشید!
      در مورد خودتون کم لطفی نکنید دوست من! همه آفریده های خدا نقطه سفید در وجودشون هست. واسه چی شما نداشته باشید؟ یقین دارم که این طوری نیست و وجود شما سرشار از سفیدی هاست. سفید و سیاه. من سفید رو ترجیح میدم. هرچند اگر سیاهی نباشه سفیدی مفهومش رو از دست میده. این2تا با هم تکمیل میشن! ای کاش همگی به جایی برسیم که نقطه های تاریک وجود هامون به کمترین اندازهش برسه! اولیش هم خودم که حسابی از این تاریک ها در جوهرم هست!
      بی نهایت ممنونم و خوشحال از حضور شما دوست من!

  16. 16

    سلام
    مثل همیشه دیر اومدم
    مرسی از کتاب
    موفق باشی

  17. 17
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خوب نغ زدنهاتو عشقه
    هرچی دوست داری نغ بزن تا جونت دربیاد
    رمانتم دانلود کردم تا سر فرصتی مناسب بخونمش…
    حالا بریم سر نقاط تاریک—————من که نقاط تاریکی نمیبینم—– تو الکی گیر میدهی که بتونی بیشتر نغ بزنی——–تو مریضی و باید بری پیش دکتر عزیزی——–راستی من مشاور خوبیم ویزیتهایم هم ارزونه—–تلفنیم ویزیت میکنم——پس همین امروز تماس بگیر چون فردا دیر است———خوب یکی نیست به من بگه مگه دیوووووووووووووووونه ای که اینجا وراجی میکنی!

    • 17.1
      پریسا says:

      سلام عدسی. پستت رو هنوز نخوندم اینجا رو جواب بدم شیرجه به سوی پستت. عدسی! نق زدن هام رو عشقه آیا؟ جدی؟ یعنی من مجازم نق بزنم آیا خخخ! نق! کاش می شد دیگه نمی زدم! نق زدن هام رو دیگه نمی خوام عدسی!
      دکتر و مشاور نمی خوام. حتی از جنس تو! ترجیح میدم1نفس نق بزنم اون قدر بزنم تا خفه بشم ولی مشاور و مشاوره نمی خوام ممنون دستت درد نکنه لازمم نیست خخخ!
      کتاب رو هم بخون ایشالا که خوشت بیاد!
      ممنونم که اومدی عدسی!

دیدگاهتان را بنویسید