داستانی از دیشب – سورپرایز : قسمت اول

سلام دوستان عزیز و بزرگوار
امیدوارم خوب , خوش , سلامت , شاد و پر انرژیک باشید. مثل توپ بترکونید ولی نترکید. خخخ
هیچ توضیحی در مورد داستان نمیدم. بخونید و امیدوارم که خوشتون بیاد. فقط اینکه از صبح تا حالا دارم میتایپمش و شاید غلطهایی داشته باشه. به بزرگواری خودتون ببخشید. فقط این رو هم بگم که بخش اول قسمت اول و بخش آخر قسمت آخر واقعیه. همین. خووووش باشیید.

قسمت اول: سورپرایز
در اتوبوس ناراحت نشسته ام. همراهم را خاموش و چشمهایم را هم خاموش کرده ام. به یکسال دویدنم فکر می کنم. نوشتن ایده , تبدیلش به طرح , آوردن داستانکهای مرتبط به داستان , سیناپس تهیه کردن و نوشتن دستنویس اولِ فیلمنامه ای که سازمان تصویب کرده. چقدر جلسات طولانی و گاهی جروبحث های اعصاب خوردکنی را پشت سر گذاشتم , بازنویسی , بازنویسی و باز بازنویسی که به اصطلاح فیلمنامه ای مینی سریالی و شش قسمته در بیاید و در آخر بگویند بودجه نیست. تنها شخصی که ضرر کرد من بودم. تهیه کننده و کارگردان و مدیر تولید که وقت نگذاشته اند که بخواهند با انبوه شخصیت های جرواجور سروکله بزنند. با آنها صلح کنند یا بجنگند. فقط در جلسات سازمانی شرکت می کردند و نقدهایشان را نثار من می کردند تا نوشته بهتر و بهتر و بهتر شود. این جزءی لاینفک از کار است. اما وقتی اینهمه با جاز و پارس آوا می نشینی پای وورد و اصلاح و ویرایش میکنی خب اعصابت بهم می ریزد. مگر چقدر باید صدای مینا را بشنوم. دلم برای مینای پارس آوا می سوزد. از بس اصلاح کرد دهانش خسته شد. می خواستم خبر خوبِ اجرایی شدن پروژه را به او بگویم. الهی چه خانم بی توقعی. حتما منتظر تایپ های بیشتر من است.
با صدای عصبانیت راننده اتوبوس به خود می آیم. از بس قسمت خانمها کارت بلیط نزده اند او خشمگین پیاده شده و اعتراض می کند که تا آنهایی که کارت بلیط نزده اند نزنند راه نمی افتد. چشمهایم را باز می کنم. کاش همه چیز شبیه همین اعتراض زود نتیجه می داد. چون صدای بیب بیب دهها کارت بود که در قسمت خانمها به کارت خوان زده میشد را می شنیدم. بی خیال. منهم باید فراموش کنم. اولین بار نبوده و آخرین بار هم نیست.
همراهم را روشن می کنم. هنوز روشن نشده زنگ می خورد. وااای دیباست. دیبا خانم. اولین شخصیتی که خلقش کردم. دیبا کوچولوی خودم. البته الان برای خودش خانمی شده. سال 87 ده سالش بود. یک نابغه کامپیوتر و هک. پدر و مادرش فوت کرده بودند و با برادرش زندگی می کرد. از بس با برادر که یک کارشناس معتبر امنیت شبکه بود سفر رفته , بدون اینکه کسی بداند به یک هکر فوق العاده حرفه ای مبدل شده. البته از نوع کلاه سفیدها. جلوی خرابکاری ها را می گرفت. در حین اینکه به برادرش کمک می کرد دوست داشت برادرش با نگین که یکی از همکارانش است ازدواج کند. و الان در آلمان مشغول تحصیل است. زیاد معطلش نکنم. باید جوابش را بدهم.
-: بهبهبهه سلام دیبا خانم.
-: سلام مهدی جان. کجایی عمو؟
-: تو اتوبوس.
-: تو اتوبوس چیکار میکنی عمووو. من اومدم دم در خونتون.
خوشحال و هیجان زده می شوم.
-: جدییی ! کی اومدی دیبا؟
-: تازه رسیدم. خیلی زنگ زدم خاموش بودی.
-: میام خونه الان.
-: زود بیا. فقط یه چیزی رو قبل بگم اومدی شوکه نشی.
-: چی؟ نکنه رامینم اومده؟
رامین کسی بود که برای برادر دیبا دردسر درست می کرد. یک جور جاسوس دو جانبه. پسر بدی نبود ولی من ازش خوشم نمیومد. بخصوص بخاطر حسادتش از علاقه برادر دیبا به نگین. حالا خوبه هفت سالی هست مهرداد و نگین ازدواج کردند ولی رامین هنوز باهاشون میره و میاد. چند بار تذکر دادم ولی گوش نمیدن این جوانها.
-: اون که آره عمو. رامین هم اومده. ولی…
-: چرا حرفت رو ادامه نمیدی عزیزم؟
-: خب رسیدیم اینجا می بینم که خونت خالی شده.
-: یعنی چی؟
-: انگار دزد اومده خونت عمو. هیچی نیست.
-: شوخی؟
-: نه عمو. زود بیا. داداش مهرداد به پلیس زنگ زده الان میرسن.
اعصاب داغانم بیشتر داغان شد. خدایا این چه بلایی است سر من می آوری؟ نکند چون خیلی دوستم داری بلاها را بیشتر می کنی؟ هان؟
نمی دانم با چه سرعتی خودم را به خانه رساندم. منی که اصلا قصد نداشتم تا صبح به خانه بروم. می خواستم در آن سرما , بروم کنار رودخانه زاینده رود , آخر نفسش دوباره دارد بند می آید و می خواهم صدای نفس آخرش که باز بسته شده را بشنوم. کنارش بنشینم و تا صبح یخ بزنم. منجمد شوم و دیگر نفسم بالا نیاید. اما دنیا است و چسبندگی های آن. باید به خانه میرسیدم.
دیبا مرا از دور عصا زنان دید. به سمتم دوید.
-: سلام عمووویی.
– -: سلام خانمِ زیبا. پلیس اومده؟
-: آره. دارن صورت برداری میکنن.
-: لپتاپم چی؟ هست؟ من و مینا خیلی کار داریم.
با دیبا با سرعت به سمت خانه می روم. تعجب از صدای دیبا شنیده می شود.
-: عمووو؟ شما و مینااا؟
-: دختر ! تو که اینجوری نبودی. فکر بد نکن. منظورم من و نرم افزار تایپو صفحه خوانمه.
-: آهان. رسیدیم.
-: سروصدا نمیاد.
-: داخلن عمو.
-: بریم تو.
در را باز کردم. همه جا تاریک بود. تاریکِ تاریک. اخم کردم. حس خوبی نداشتم.
-: اینجا که انگار هیچکی نیست.
: چرا همه هستن.
: کو؟
ناگهان چراغها روشن می شود و صدای دست و جیغ و هورااا گوشم را ککر می کند. عصا از دستم رها می شود و با دستهایم گوشهایم را می گیرم. صداهای آشنا. صداهای خاطره انگیز.
-: اینجا چه خبره؟
-: جشن تولدِ.
-: اما جشن تولد من نیست که؟
-: جشن تولد اولین فیلمنامه تِ عمووووو.
دستی گرم را روی شانه ام حس می کنم. دستم را روی دستش می گذارم.
-: موهات خیلی سفید شده آقا مهدی.
امیر شهباز بود. الان 48 سالشه. ولی وقتی می نوشتمش 38 ساله بود. نابینا و کاملا موفق. سه کارخانه دارد. آنقدر بلا سرش آمده تا کار بلدِ بازار بشود. از صفر شروع کرد. روابط عمومی و بازاریابی اش فوق الاده و کارش را با یک موبایل اعتباری شروع کرد. خیلی زجر کشیده. اول با سحر که معلول بود ازدواج کرد. سحر عاشق او شد. با ویلچرش جلوی او را سد می کرد و وادارش می کرد که از خیابان ردش کند. سر صحبت را اینگونه با امیر باز کرد. آن موقع امیر 20 سالش بود. با وجود مخالفت های زیاد ازدواج می کنند و موفق هم هستند. ولی سحر را زود از دست می دهد. بخاطر سرطان. با کمک یکی از معلم هایش به بازاریابی مشغول می شود و کار را خوب یاد می گیرد. به مرور خودش شرکت بازاریابی می زند. کارمندانی می گیرد. کارش گسترش میابد و خلاصه بعد از ده سال کارگاههای تولیدی ای راه اندازی می کند. حسودهایی جلویش سبز می شوند. یک جوان نابینای موفق و پول دار را نمی توانند ببینند. همان حسودها نقشه قتلش را می کشند و توسط دختری که کشته شدن پدرش را تقصیر امیر شهباز می اندازند نقشه را جلو می برند. اما دختر بعد از مراوداتی حقیقت را می فهمد و عاشق امیر می شود. به بلاهایی که سر امیر و آن دختر آوردم فکر می کنم دلم برایشان می سوزد.
-: تو که نمی بینی از کجا میدونی موهام سفید شده امیر خان !
-: نمی بینم حس که دارم. از بس دستهات سرد شده.
بغلش می کنم. همدیگر را می بوسیم که صدای سایه را می شنوم. همان دختری که عاشق امیر شده.
-: سلام آقا مهدی !
-: بهبهبهه. سلام سایه خانم.
-: ببخشین بدون دعوت اومدیما.
-: خواهش می کنم. خونه خودتونه.
امیر راضی به ازدواج با سایه نمیشد. دوست نداشت زندگی او را خراب کند. زندگی با یک معلول از نظر امیر سخت است. البته سه سالی است که دیگر نتوانست مقاومت کند و بالاخره با هم ازدواج کردند. الان دوقلو دارند. هییععیی رووزگاار.
واقعا سورپرایز شده بودم. شخصیت های داستانهایم برایم مهمانی گرفته بودند. خوب و بد. کوچک و بزرگ. زن و مرد. با همشون کلی خاطره دارم. دستی شانه ام را می گیرد و من را کناری می کشد.
-: دیگه با ما کاری نداری مهدی جون؟

وااای خدااایا. جمشید هاشم پور بود. شخصیتی که برای خودِ جمشید هاشم پور نوشته بودم. با همان الگو و شخصیت. هفت سال پیش با هم آشنا شدیم. یک مامور امنیتی حرفه ای که چون در ماجرای کوی دانشگاه اطلاعاتی را کشف کرده بود در زندان به سر می برد و در همان جا یک شاگرد حرفه ای به اسم شاهین تربیت کرده. کسی گذشته او را نمی داند اما در سال 88 به خاطر مشکلاتی مجبور می شوند دست به دامن او شوند و او و شاهین با تیم پلیس مامور یافتن یک باند تروریستی می شوند. در خلال این ماجرا شاهین با نامزد سابقش که یک جاسوس و قاتل حرفه ای شده روبرو می شود و ماجرا به خرابکاری های سیستان بلوچستان ختم می شود و یک تروریست حرفه ای را که آموزش دیده سازمانهای جاسوسی بود به دام می اندازند. چقدر بخاطر این شخصیت ها به تهران و ناجی هنر رفتم. با آنها جروبحث می کردم تا بازنیوسی خوب درآید. حتی در مقطعی جناب فخیم زاده قرار شد متن را بخوانند و کار را اجرایی کنند که ناگهان همه چیز خوابید. هیچ کس نه مرا می شناخت نه داستانم را. اصلا سلامت چقدر ارزش دارد نمی دانم. اما فهمیدم مدیر ناجی هنر عوض شده و سیاست ها تغییر کرده.
سرم را روی شانه جمشید می گذارم.
-: کجایی عمو جونم. دلم برات تنگ شده.
-: من همیشه مراقبتم. فکر کردی آخر داستان در رفتیم دیگه نیستم؟
-: هنوز مثل قدیما کارهات یواشکیه ها. دستم رو یواشکی میکشی کنار.
و اشکم را پاک می کند. ناگهان چیزی محکم به سرم می خورد و به دنبال آن صدای خنده سه پسر بچه. خنده ام می گیرد. شناختمشان. مجید و نوید و امید. سه پسر عموی سیزده ساله که اکنون البته هجده سالشان است. در آن روز که نوجوان بودند در خانه پدربزرگشان به دنبال در آرزوها می گشتند و دردسرهایی برای همه و خودشان بوجود می آوردند. در انتها منظور پدربزرگ از در آرزوها را می فهمند. البته با مرگ پدربزرگ به این درک می رسند. عجب. قرار بود سال 91 برای جشنواره کودک و نوجوان اصفهان ساخته شود. حداقل بعنوان نماینده ای از اصفهان. نماینده؟ تنها چیزی که معنی ندارد نماینده و هنر و تلاش است.
اخمهایم را با حالت شوخ طبعانه ای در هم می کشم و به آن سه رو می کنم.
-: شماها هنوز شیطون تشریف دارین. گنده شدید گنده بلالیا.
و همه می خندند.
– اولی: دیگه دیگه.
– دومی: ما ذاتمون خرابه. به طراحمون بگو…
و باز خنده
– سومی: ما نزنیم یکی دیگه میزنه.
– لبخند تلخی دارم: همینجوری دارم می خورم.
و سکوتی برقرار می شود. زنی آرام کنار گوشم حرف می زند.
-: مردِ و زحمتش
و به دنبال آن مردی در گوش دیگرم می گوید: می فهممت داداش مهدی. مثِ خودتم.
دستش را می گیرم و محکم فشار می دهم. میثم فرهنگ و همسرش اعظم. میثم هم مثل من آرپی دارد. خیلی دنبال کار گشته بود ولی بخاطر مشکل بینایی اش جایی استخدامش نمی کردند. البته همسرش اعظم سالم بود و میثم را دوست داشت ولی مشکلات مالی گاهی او را به نق زدن وا میداشت. میثم کارش فروختن سی دی های آآموزشی در پارکها بود. دستفروشی. اما مشکلات مالی او را به فکر دزدی از بانک وا می داشت. بخصوص بدهی بزرگی که به شخصی داشت او را بیشتر تحت فشار قرار میداد. آن شخص هم واقعا به پولش نیاز داشت. میثم هر بار به بانکی می رفت و به فکر دزدی از بانک می رفت. رویایی واقعی بر او مسلط میشد به گونه ای که انگار واقعا در حال دزدی است. اما وقتی از فکر خارج میشد میدید شخصی دیگر در همان بانک دزدی کرده و او را گرفته اند. او چند بار این اتفاق برایش رخ می دهد و در هر بار ادامه رویای مرگبارش بر او مسلط می شود. در انتها وارد بانکی می شود که فکرش را عملی کند که با تعجب می بیند همان بانکی است که در رویایش میدیده و با همان شخصیت های رویایش , همان نگهبان بانک , همان کارمندان و ارباب رجوع ها و دزدی واقعی که میثم را خواهد کشت. میثم منصرف می شود که همزمان است با خبر بارداری همسرش.
البته او اکنون در یک شرکت بعنوان مدیر اداری مشغول کار است و سه فرزند هم دارند.
به او می نگرم. لبخندی می زنم و عینکش را برمی دارم.
-: آقا دزده بزرگ شدی.
صدای خنده اعظم خنده دیگران را نیز همراه دارد.
اعظم: اگه اون بلاها سرش نمیومد و واقعا دزدی میکرد الان سبحانم یتیم بود. ممنونم از شما.
-: چرا؟ من که کلی به خاطر آن انتها توبیخ شدم از سوی این کارگردان و اون تهیه کننده.
-: خب اونا بخاطر خوب شدن فیلماشون میگفتن که میثم کشته بشه. ولی شما نذاشتین من و بچم بی سرپرست بشیم. اوضاع با خوب و بدش میگذره.
-: واقعا میگذره. ولی برای من انگار نه.
-: چرا برای تو هم خوب میگذره
این صدای کی بود؟ غمی در صدایش حس کردم. سکوت کردم و همه سکوت کردند.
-: ساکتی مهدی؟
شناختمش. او آتنا بود. دختری معصوم و پاک. دختری که عاشق نویسنده اش می شود. دختری که با خانواده و جامعه می جنگد تا با خالقش زیر یک سقف زندگی کند. او همه شرایط مهدی را پذیرفته و اما و اگرهای دیگران را دوست ندارد. آتنا آیینه ای بود که من شکستمش. به او جواب رد دادم و با شنیدن صدایش می فهمم که هنوز منتظر است. شخصیت و داستانی درون گرا از عشقی نافرجام.آتنا سکوت را اختیار کرد. به یک افسرده تبدیل شد و من از لپتاپم فایلش تایپی اش را هم حذف کردم که کلا حذف شود. برود دنبال زندگی اش. برود دنبال مردی که افق های دور دست را خوب ببیند. اما او نرفته و به اصرار دیبا به این جشن آمده.
-: جوابمو نمیدی؟
-: جوابت رو همون موقع که متن رو تموم کردم دادم آتنا.
-: اون حرف دلت نبود.
-: حرف دلم نبود ولی آدم باید واقع بین باشه.
-: تو واقع بینی رو چی تعریف میکنی؟
-: اینکه هنوز در حال در جا زدنم و اگه تو هم می بودی کم میاوردی.
-: پس منو هنوز نشناختی. دوباره منو مرور کن.
ترجیح دادم سکوت کنم. سکوتی که با بغض او در هم آمیخته بود. چرا خلقش کردم؟ چرا اینهمه آدم را خلق کردم و انها زندگی می کنند و من زززننندددگگگییی.
به کناری رفتم. همه با هم می گفتند و می خندیدند. از خوشی آنها خوشحال بودم.
-: درووود با آقا مهدی گل گلاب. خوبی داداشم؟
با دستم به شانه او می کوبم.
-: هی پسررر. کجایی تو.
-: مثل همیشه تو ماشیین.
و همدیگر را بغل می کنیم. پارسا بود. راننده بین المللی رالی. مغرور و از خودراضی و بیرحم. البته طی داستان تغییر می کند و دوستانی صمیمی با هم می شویم. بمبی در ماشینش جاسازی کرده بودند

پایان قسمت اول….

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در داستان و حکایت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 Responses to داستانی از دیشب – سورپرایز : قسمت اول

  1. 1

    بسیار زیبا بود

    منتظر قسمت های بعدی هستم

  2. 2

    ایول داری مهدی جان. رسا فصیح و زیبا مینویسی. فکر کنم فقط اون قسمتی که تو اتوبوس بودی و راننده اعتراض کرد که چرا خانما کارت نمیزنند واقعی بود. از اینکه ما را لایق و قابل میدونی که این همه سختی را بجان میخری تا تایپ و آماده کنی واقعا و صمیمانه ازت سپاسگزارم. خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت. خعععلی با حالی جوون. همیشه با طراوت سرزنده سرحال و پر انرژی باشی فرزند خوب ایران زمین سپندارمزگان خجسته و شاد باد.

    • 2.1
      مهدی 313 says:

      سلام به عمو حسین عزیزم
      بله . بخش اولش که تو اتوبوس بود واقعی بود تا برسیم به بخش آخر
      ممنون از نظر لطفت عمو جان . منهم خیلی دوست دارم شما و خیلی از دوستان را از نزدیک ببینم . شما هم سلامت و پیروز و موفق باشید

  3. 3
    پریسا says:

    سلام آقا مهدی. خیلی عالی بود! به شدت منتظر باقیشم. واقعیتش، من خودم گاهی، گاهی یواشکی به شخصیت های نوشته هام اجازه میدم از صفحه ها بزنن بیرون و با هم اون ها رو زندگی می کنیم. من و اون ها. تمامشون! معمولا در مورد این چیز هام با کسی حرف نمی زنم. میگن زده به سرم. ولی اینجا، اینجا گوش کنه. گوش کنِ خودم! اینجا میشه بگم! خیالی نیست بقیه هم محلی ها خیال کنن زده به سرم! نقش عاقل در جایی که همیشه داخلش می چرخم بهم نمیاد. نمی تونم خودم نباشم. پس دیوونگی هام رو عشقه! و یکی از مواردش هم اینه که گاهی با شخصیت های نوشته هام، نوشته هایی که جایی منتشر نمیشن و کسی هم شاید نخونه ولی خودم از نوشتنشون لذت می برم، با هم زندگی رو زندگی می کنیم! برام این صحنه ها خیلی جالب بودن. اولا شما خوب می نویسید، دوما روون پیش رفت و رسید به انتظارِ بقیهش، و سوما فهمیدم1کسی شبیه خودم هست که شخصیت های نوشته هاش رو برای همیشه داخل صفحه ها حبس نمی کنه!
    ممنون بابت زحمتی که کشیدید و منتظرم باقیش رو بخونم!

    • 3.1
      مهدی 313 says:

      سلام پریسا خانم
      ممنون از نظر لطفت . آره درددل با این شخصیت ها , مسافرت , بازی , کل کل و جروبحث و دعوا کردن , با هم گریه کردن و با هم قهقهه زدن , با هم نقشه شیطانی کشیدن [خخخ] خیلی حال میده . چیزی که بقیه ازش محرومن و نویسنده ها باهاش حال میکنن . خوشحالم شما هم این تجربه رو دارید . بذار بقیه بگن دیوونس ولی تهِ آرامشِ . آدمایی که درکت میکنن و البته بعضیاشونم درک نمیکنن . ولی دوستت دارن چون خلقشون کردی .
      باز هم ممنونم و موفق و پیروز باشی

  4. 4

    سلام جناب بهرامی راد. واقعا کار جالبی بود. یه کولاژ تروتمیز از تبلیغات، اتوبیوگرافی و یه نمایش خیره کننده از قدرت خلاقانه تلفیق و تداعی. خب ممکنه بگید من اصلا قصد تبلیغ یا معرفی آثارم رو نداشتم. خب هنوز که نگفتید، اما اگر بگید پاسخ من اینه که وقتی می نویسید دیگه کلمات مال شما نیستند؛ حداقل منحصرا مال شما نیستند. مال منِ خواننده هم هستند و من می تونم برداشت کنم که تبلیغات هم توش بوده! خنده. اما از این حرف و حدیثای شبه تئوریک صدتا یه غاز که بگذریم، واقعا عالی بود و از خوندنش حسابی کیف کردم. منتظر بعدی هاش نیستم، چون خودش یه اثر مستقله. اما اگر بعدی هم داشته باشه با کمال میل می خونم. باز هم هزار آفرین!

    • 4.1
      مهدی 313 says:

      سلام جناب صالحی عزیز
      ممنون از نظر لطفت . از هر زاویه ای که بخواین می تونین بهش نگاه کنین . وقتی متنی منتشر بشه هر دیدگاهی میتونه درست و عالی باشه . دید تخصصی شما هم قابل توجه و مهمِ . پریشب که از اون جلسه کذایی بیرون میومدم و تلاش یکسالمو بی نتیجه میدیدم ناخودآگاه به سالهای گذشته فکر می کردم . کارهایی که انجام دادم و این هم کنار اونها قرار میگرفت . به اولین نوشته , دومی , سومی تا آخری و دیگر هیچ . یک جور برون ریزی بود . و ممنون از نظر لطفت و تعریفی که کردین . موفق و پیروز باشید

  5. 5
    ریحان says:

    سلام..خیلی جالب بود.با تعدادی از شخصیت های داستاناتون آشنامون کردید… میگم اگه دیبا خانم ده ساله هم اون ورا هست سلام مارو هم بش برسونید خخخ ..موفق باشین…

  6. 6

    درود. منو یاد اون نمایشهای قدیمی رادیو جوان انداختی. یادش به خیر. با این سبک نوشته ها آشنایی دارم و نمایش ازشون گوش دادم.
    خعیییلی قشنگ و زیبا مینویسی. منتظر بعدیهاش هم هستیم.
    پریسا تو هم مرده خوری نکن و هر چی داری و نوشتی بیار اینجا بذار وگرنه هی مث خودت نق میزنم.
    اصن هیچ وقت از مرده خوری خوشم نمیاد. منتظریم.

    • 6.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر بی ادعای عزیزم
      ممنون . نظر لطفتِ . تو هم وقتی میری تو حس و حال خوب می نویسی . بنویس تا یواش یواش بروبچ نویسنده محله رو جمع کنیم یه مجله بدیم بیرون .
      در مورد پریسا هم نظری نمیدم چون از حمله گاز انبری هراسانم . خخخ
      موفق و پیروز باشی

  7. 7
    خورشید خانم says:

    سلام. اونقدر زیبا مینویسید که آدم میتونه خودشو تو اون فضا تصور کنه. منتظر باقی ماجرا هستم. مرسی

  8. 8
    کامبیز کامبیز says:

    سلام مهدی جان.
    من تازه خوندم. عاشق نوشته ات هستم.
    باز بنویس برامون

دیدگاهتان را بنویسید