روایتی موثق و تلخ از محرومیت از تفریح به خاطر نقص بینایی

*به نام خالق همه چیز، از شادی و تفریح گرفته تا تأسف و تأثر *
درود بر خوانندگان ارجمند, وقت همگی به خیر و شادی, با دلی مملو از اندوه, حسرت و درد این چند خط را می نویسم, فقط برای کمی سبک شدن بغضی که در روح و جسمم همچون غده ای سرطانی جا خوش کرده.
سي ديماه سال 1393، با چند نفر از نابینایان و کم بینایان و عده ای از دوستان بینا با کلی ذوق و شوق به پارک ساحلی آفتاب رفتم, پارکی که خیر سرش بزرگترین سرسره ی سقوط آزاد در خاور میانه را دارد. این را هم بگویم که از طرف دانشگاه کارت هایی به یکی از دوستان داده بودند که هزینۀ استفاده از امکانات پارک ساحلی را نیم بها می کرد.
با کلی ذوق و شوق و با لبانی خندان، حاضر شدم و با دیگر همراهانم یعنی: فرهاد، مهدی، مرتضی، سعید، علی و عبدالله به سمت پارک ساحلی راهی شدم.
فرهاد، مهدی و مرتضی بینا، سعید کم بینا و علی نابینا و عبدالله هم کم شنوا، من هم که کم بینای شدید.
ما کارت ها را دادیم و به قسمت تحویل کفش و دریافت دستبند هم رسیدیم اما 5 نفر از بچه ها توانستند از این مرحله عبور کنند و به سمت کمد ها و بعد باقی ماجرا راه پیدا کردند, اما یکی از مسؤولان این پارک جلوی من و دوستم فرهاد را که راهنماییم می کرد گرفت و از فرهاد پرسید: ایشان مشکل خاصی دارند؟ بعد که خوب نگاهم کرد گفت: نمی توانند بروند داخل چون ساعت 5 به بعد این جا شلوغ می شود و خدا نکرده یکی این را هُل بدهد، بیفتد ما نمی توانیم کاری بکنیم.
در آن لحظه من معترض شدم و گفتم: چه طور نابینایان و کم بینایانی که همراهمان بودند رفتند و من نمیتوانم؟ او گفت: من که چیزی ندیدم.
این توضیح را هم بدهم كه آن 2 هم نوع دیگر، یعنی سعید و علی که همراهمان بودند، ظاهر چشمانشان نشان نمی دهد که مشکل بینایی دارند، اما از بخت بد، چشمان من داد می زند که این مشکل را دارم.
فرهاد به همراه آن دو دوست بینای دیگر رفتند تا مسؤول را متقاعد کنند که ما همراه این آقا هستیم و هوایش را داریم اما ظاهرا مغز آن طرف سنگ و حرف دوستانم هم میخ آهنین بود که فرو نمی رفت.
آن شخص مسؤول خواسته بود که من روی یکی از صندلی ها بنشینم و منتظر بمانم تا سایر همراهانم برگردند.
تحمل این حرف واقعاً برایم سنگین بود، چه طور می توانستم حدود 5 ساعت به سان یک مجسمه یک جا بنشینم، آن هم در حالی که سایر همراهانم داخل مجموعه، مشغول تفریح و خوش گذرانی بودند!
خلاصه! دستبند را تحویل دادم و کفش هایم را گرفتم و از فرهاد خواهش کردم که برایم آژانس بگیرد و من به خوابگاه برگردم و او به دوستان دیگر جهت تفریح در پارک ساحلی ملحق شود.
ما به بخش پذیرش آن جا رفتیم و از اپراتورش خواهش کردیم که یک آژانس برایم بگیرد, وی اول شماره آژانس را گرفت اما بعد سریع قطع کرد و گفت: تاکسی جلوی در هست, با همین بروید, رفتیم و فرهاد گفت: مسیر دوستم دانشگاه فردوسی است، کرایه تا آن جا چه قدر می شود؟
راننده گفت: مشخص نیست، بر حسب کیلومتر محسوب می شود.
ما مربوط به همین مجموعه ی پارک ساحلی هستیم و دربستی نیستیم که نرخ معینی را با مسافر طی کنیم.
تا این را شنیدم با ناراحتی گفتم: خیر، من با همان آژانس می روم, گفت: چرا? گفتم: وقتی من را در پارک ساحلی راه نمی دهید پس این جا هم راه ندهید!!!
به پذیرش باز گشتیم و مجدداً درخواست تماس با آژانس را کردیم. فرهاد تا زمانی که ماشین برسد، صبر کرد و از لحنش هم معلوم بود که او هم از اتفاق پیش آمده ناراحت است.
راننده ی آژانس مرا به دم در خوابگاه رساند و البته کرایه ای بیش از حد معمول هم گرفت.
پس از این که به اتاق باز گشتم، کیفَم را از شدت عصبانیت به داخل اتاق پرتاب کرده و در را محکم کوفتم که هم اتاقی ام از این کار عصبانی شد.
اما اگر می دانست که علت این رفتارم چیست، شاید درکم می کرد.
کمی قدم زدم و خوب که به اعصابم مسلط شدم، به اتاق باز گشتم و این اتفاق بسیار تلخ را در بین سایر خاطراتی از این دست، بایگانی و در وبلاگ فیلتر شده ام ثبت کردم.
از هم اتاقی ام عذر خواهی کردم و دلیل این حرکاتم را نیز برای وی به طور کامل شرح دادم.
او بینا بود و نمی خواستم دیدش نسبت به نابینایان را منفی کنم.
کمی دل داریَم داد و برگشت سر فیلم فرار از زندان که شب و روزش شده بود تماشای این فیلم.
شب هم که سایر همراهان بازگشتند، صدای قهقهه شان کل راهرو را پر کرده بود، به جُز 3 دوست بینایی که آمدند و ابراز ناراحتی کردند.
من منتظر بودم که هم نوعانم، یعنی سعید و علی بیایند و به من کمی دل داری دهند، اما حتی یکی از آن دو نیامدند که یک هم دردی خشک و خالی کنند! فقط می خندیدند و از اتفاقاتی که در آن مجموعه افتاده، می گفتند و کیف می کردند، البته برای خودشان.
شاید از نظرتان حسادت باشد، ولی آن لحظه ها بسیار برایم سخت گذشت، تازه آرام شده بودم که با صدای تعاریفی از این دست که: عجب سرسره هایی داشت یا سقوط آزادش چه قدر کیف داد و صحبت هایی از این قبیل، موجی از حسرت وجودم را فرا گرفت.
آن چند ساعت، به هر نحوی که بود گذشت، اما سخت، تلخ و بسیار زجرآور.
اکنون که 2 سال از آن واقعه ی بسیار دردناک می گذرد، هنوز هم نمی توانم با ناراحتی ناشی از آن برخورد کنار آیم و از این که به عنوان یک شهروند نابینا، با وجود داشتن همراه، از تفریح و شادی محروم شدم، بسیار بسیار متأسف و متأثرم.
حال چند سؤال از شما گرامیان دارم که خواهش می کنم بی شعار، بی پرده و صادقانه پاسخشان را در صورت دل خواه برایم بنویسید:
1- اگر چنین اتفاقی برای هر یک از شما دوستان رخ می داد، آیا می توانستید بر خشمتان غلبه کنید؟ خصوصاً وقتی که چند تن از هم نوعان همراهتان به خاطر داشتن ظاهری معمولی، اجازه ی ورود پیدا کنند، اما شمایی که ظاهر چشمانتان غیر طبیعیست، با لحنی بسیار زشت و زننده، از حضور در جمع آنان محروم شوید؟
2- آیا تا به حال از این قبیل اتفاقات برایتان افتاده؟ اگر پاسخ مثبت است، ممنون می شوم که شرح آن را این جا بنویسید.
3- نظر شما در مورد رفتار مسؤولین پارک ساحلی آفتاب چیست؟ آیا واقعاً نگران من بودند یا می خواستند از زیر بار مسؤولیت، شانه خالی کنند؟ هر چند که خود آن آقا، تلویحاً مورد دوم را عنوان کرده بود!
4- آیا موافق نیستید که همین رفتار هاست که باعث انزوای خیل عظیمی از ما نابینایان می شود؟
5- آیا با وجود چنین افراد خشک مغزی، می توان انتظار به ثمر نشستن این همه تلاشمان برای فرهنگ سازی را داشت؟
همیشه یک سؤال هم از خود خدا دارم و آن هم این است: چرا حالا که مرا از نعمت بینایی بی بهره ساختی، ظاهر چشمانم را به شکلی غیر عادی آفریدی که هم بچه های کوچک از آن بترسند، هم کل صورتم تحت الشعاع ظاهر زشت این چشمان قرار گیرد.
در پایان از همگی کسانی که صبر و حوصله به خرج دادند و این نوشته را خواندند، بی نهایت سپاسگزارم و آرزو می کنم که دیگر هیچ وقت، شاهد این دست برخورد ها نباشیم، هر چند می دانم که محالیست دائمی.
**** بدرود ****

پوریا علیپور

درباره پوریا علیپور

درود به همگی. متولد بیست و دوم خرداد ماه سال 1370 در شهر مشهد هستم. اصالتم آذریه، مقدار بیناییم هم در حد تشخیص رنگ و نوره و شب ها هم همون تشخیص رنگ برام تقریبا ناممکن میشه، دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات عربی هستم. فردی بسیار درونگرا با دایره ی ارتباطات محدود، احساساتی و زودرنج هستم. سابقا تو زمینه های قرآنی فعالیت داشتم و رتبه های متعدد استانی و کشوری رو کسب کرده بودم، اما شرایط موجود باعث شد به تدریج به سمت موسیقی سوق داده بشم. فعالیت من در چند سال اخیر تو حوزه ی خوانندگی پررنگ تر شده. یکی از بزرگ ترین آرزو هام هم بدل شدن به یه خواننده ی اسم و رسم داره. اگه حمل بر خود ستایی نباشه، من خودم رو لایق رسیدن به چنین آرزویی می دونم، اگه ارادم رو تقویت کنم البته. به عقیده ی من، جای بینایی نداشته مون رو باید فقط دو تا چیز بگیره که من ازش بهره ی کمی رو بردم، یکی پوست کلفتی و دیگری اراده ی قوی. مرسی که شناسنامه رو خوندین. خوش باشین.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

26 Responses to روایتی موثق و تلخ از محرومیت از تفریح به خاطر نقص بینایی

  1. 1
    نازنین says:

    سلام
    اولش بگم که زیاد با جملۀ اول پستتون موافق نیستم. چون به طور مکرر بهم ثابت شده که از ماست که بر ماست. درسته که در مورد برخی یا شاید هم خیلی از مشکلاتمون عملا خودمون مقصر نباشیم، ولی به هر حال بندگان خدا باعث به وجود اومدنش میشند. زیاد بحث نکنم و خسته تون نکنم. مشابه اینطور خاطرات تلخ برای من و امثال من هم اتفاق افتاده و به نظرم همین جملۀ اول پستتون هم دلیلش میتونه به خاطر همین تأسف و تأثر باشه که تا حد زیادی درک میکنم.
    البته تا کنون به پارک ساحلی نرفتم. ولی یادمه حدود هجده سالم بود که از طرف محل کار پدرم من و مادر و خواهرام به آبشار نیاسر رفتیم. اونجا بود که چون زیبایی آبشار رو نمیتونستم ببینم و به خاطر لیز بودن و جلبک بستن پله ها نمیشد پایین برم در صورتی که میتونم بگم همۀ دخترها به خاطر اینکه میدیدند و مشکلی نداشتند تونستند حد اقل تا یه جایی رو برند مشکلم خیلی خودشو بهم نشون داد. خدا میدونه بعد از این قضیه و یکی دوتا اتفاق که بعدش اتفاق افتاد البته اونها به تفریح مربوط نمیشد ولی ارتباط کاملا مستقیم با نابیناییم داشتند چه دوره افسردگی رو تحمل کردم. به نظرم یادآوری این نوع خاطرات فقط برای کسب تجربه خوبند. ولی اگه به صورت مکرر باشند، بیشتر خودمون اذیت میشیم. امیدوارم الآن که بنا به هر دلیلی برای تفریح هم محدودیت داریم، از همون قدر که میتونیم استفاده کنیم و لذتشو ببریم. ممنون از اینکه اینجا رو قابل دونستید و درد دل و خاطره تون رو نوشتید.
    موفق باشید.

    • 1.1

      درود بر نازنین بانوی گرامی که واسشون احترام ویژه ای قائلم. وقتتون به خیر.
      آره حق با شماست، من کمی تند رفتم، اما این متن رو من همون شب نوشتم و امروز صبح ویرایشش کردم و تازه تلطیفش کردم! متن اصلیش بسیار تند و تیز تر از این حرف ها بود!
      موردی که شما بهش اشاره کردید هم بار ها برای خودم اتفاق افتاده ولی این که همراه داشته باشی و نذارن که حتی با همراهت تفریح کنی، خیلی واست از نظر روحی سنگینه، این طور نیست؟
      آره، منم با شما هم عقیده ام که باز گو کردن این قبیل خاطرات، حد اقلش اینه که خودمون سبک می شیم و این قبیل تجربیاتمون رو با سایر هم نوعان به اشتراک می ذاریم.
      خیلی ممنون از حضور شما، همیشه شاد باشید

  2. 2
    فروغ فروغ says:

    درود.
    از این دست اتفاقات بسیار و بسیار و بسیار برایم افتاده. اگر بخواهم آنها را اینجا بنویسم شاید مثل خاطرات زندگیم مجبور شوم چندین پست را به آن رویداد های نا خوشآیند اختصاص دهم.
    اتفاقات مشابه این در پارک های آبی بار ها برای سایر هم نوعان ما هم افتاده و همین موضوع موجب شده که هر وقت شرایط رفتن به آن جا ها برایم فراهم شد, آرامش قلب و روحم را به رفتن به آنجا ترجیح بدهم.
    من اگر بجای شما بودم بجای عصبانی شدن فقط گریه میکردم. شاید ساعت ها گریه میکردم تا این که اشک هایم خشک شود و دیگر توان گریه را نداشته باشم. ولی بعد از گریه کردن, این خاطره تلخ را هم مثل بقیه خاطراتم که از این دست هستند فراموش میکردم و هر گاه میخواست با بی رحمی باز خودش را در خیالم زنده کند, جمله معروف اسکارلت اُهارا, قهرمان رمان بر باد رفته را با خودم زمزمه میکردم: فردا … فردا به این چیز ها فکر میکنم … فردا …
    در پاسخ به سؤال شما که پرسیده بودید: آیا واقعا آن شخص مراقب برایتان دلسوزی کرده یا خواسته از مسئولیت فرار کند جواب من این است که در طول این بیست و چهار سال که از خدا عمر گرفته ام, ندیده ام کسی واقعا دلسوز نابینایان باشد و دلیل رفتار آن شخص با شما, فقط نپذیرفتن مسئولیت بوده و بس.
    به عنوان یک خواهر به شما میگویم که:
    فردا … فردا به این چیز ها فکر کنید! … فردا!

    • 2.1

      درود بر شما فروغ گرامی، وقتتون به خیر.
      وقتی که کیفَم رو به داخل اتاق پرتاب کردم و در رو محکم کوبیدم، رفتم رو تراس و در حالی که قدم می زدم، گریه هم می کردم، حتی بعد از این که برگشتم اتاق و با هم اتاقیم صحبت کردم و اون هندزفری رو تو گوشش گذاشت که ادامه ی فیلمش رو ببینه، شروع کردم به گریه کردن و بعد از حدود نیم ساعت، لپتاپ رو روشن کردم و این نوشته رو در وبلاگم به ثبت رسوندم تا کمی خودم رو آروم کنم با نوشتن.
      این متن، در واقع به روز شده ی همون نوشتست.
      الآن گرچه نمی تونم بگم فراموش کردم، چون هرگز این قبیل رفتار های توهینآمیز رو نمیشه فراموش کرد، اما می تونم امیدوار باشم که دیگه تکرار نشن، نه تنها برای من، بلکه برای هیچ کدوم از هم نوعانم.
      همیشه سبز باشید

  3. 3

    با درود به پوریای خوب خودم. اول اینکه با دیدگاه نازنین بانو که با جمله اولت مخالفه موافقم. این چه راهیه که اخیرا پیش گرفته ای؟ اشکال نگاه ماورایی به مسائل همینه دیگه که روزی خدا را خدای زیباییها بدانی و روز دیگر که حالت خوب نیست خدای زشتیها و نازیباییها پس قبول کن که همه این باورها و اعتقادات و افکار ناشی از احساسات و عواطف و حال و هوای ما هستند و لذا فقط حسی و ذهنی و درونی خود مایند و نه اموری مطابق با واقعیت. پس پوریای عزیز سعی کن که همچنان واقع نگر و زمینی باشی چرا که توسل به اون افکار و احساسات ماورایی هیچ چیز رو حل نمیکنه. و دوم اینکه همیشه نباید دیگران را مقصر بدانیم امروزه بیمهها خیلی سخت میگیرند و سعی میکنند با کوچکترین بهانه ای شانه از زیر بار مسؤولیت خالی کنند. پس باید بپذیریم که رفتن به مکانهایی که احتمال خطر در آنها هست برای مالک و صاحب آنجا دارای مسؤولیت است و اگر اتفاقی برای هر کس بیفتد او باید پاسخگو باشد حتی اگر کسی به خانه شما بیاید و از پلهها پایین بیفتد و آسیب ببیند اگر برود شکایت کند قانون شما را مسؤول میداند و باید خسارت پرداخت کنی. ما بجای مقصر کردن و محکوم کردن دیگران باید به دنبال راههای قانونی برویم تا هم مسؤولیت متوجه دیگران نکنیم و هم اینکه بتوانیم از امکانات جامعه مثل دیگر اقشار استفاده کنیم. البته ما هم قرار بود به همین مکانی که گفتی برویم ولی بخاطر سردی هوا و عدم هماهنگی نرفتیم و لذا نمیدونم اگه میرفتیم مسؤولین چه واکنشی نشان میدادند ولی خب ظاهرا قبلا دیگر دوستان رفته بودند و تجربیات خوبی داشتند. خلاصه که بهتره ضمن حفظ خونسردی در پی برداشتن موانع از راههای قانونی باشیم و با خشونت و پرخاش مشکلی حل نمیشود. البته مدیریت احساسات در چنین شرایطی سخته ولی چاره ای نداریم که تمرین کنیم و آمادگی داشته باشیم.
    پیروز باشی پوریای دوست داشتنی.

    • 3.1

      درود عمو حسین گرامی و مهربون، امیدوارم حالتون خوب باشه.
      نمی دونم تو این چند سالی که نوشته های من رو در فضای مجازی دیدید و خوندید، متوجه این شدید که من بسیار آدم احساساتی و زود رنجی هستم یا نه، گاهی اوقات واقعاً کلمات از دستم در می رن و نمی تونم کنترلشون کنم.
      از نظر من خدا خالق همه ی خوبی ها و بدی ها، زشتی ها و زیبایی هاست، من همیشه به تناسب متنی که می نویسم، جمله ی ابتدایی رو انتخاب می کنم.
      من نمی تونم منکر وجود خدا در زندگی خودم بشم.
      من و شما از خیلی جهات با هم دارای اشتراک فکری و عقیدتی هستیم ولی در این مورد خاص کمی اختلاف نظر داریم.
      و اما در مورد این مجموعه هم باید عرض کنم که ظاهراً قسمت VIP اون برای معلولین هم قابل استفادست که هزینه ی بالایی داره، اما مسؤولین این مجموعه ظاهراً اجازه ی ورود افراد معلول رو نمی دن.
      اون روز واقعاً برام روز بدی بود، خیلی سخته که با لبای خندون بری و با چشای گریون و یه دل شکسته برگردی.
      ممنون از حضور و اظهار نظر و راهنمایی های مفیدتون.
      همیشه سبز باشید.

  4. 4
    بانو. says:

    سلام بر جناب عالیجناب سرخ پوش گرامی با کلاه لبه دار
    آقای علی پور شما خیییلی سخت می گیرید خییییلی
    ما ناگزیر هستیم از این اتفاقات اگه هر کدومشون این قدر در روحیه ما تاثیر بذاره که دیگه هوووچ ….
    بابا ما هم یه بار رفتیم پارک آبی نمی دونم اسمش چی بود همون که توی مشهده دیگه همون و نذاشتند سوار وسایل بشیم ولی به من که همونم خیییلی خوش گذشت لذت بردیم از زندگی خخخخخخ تازه همه بچه ها یه بار سوار سرسره شدند من نه و اصلا هم برام مهم نبود و نیست و مهم اینه که من الکی حرص نخوردم چه کاری بود والو ……
    شما هم سخت نگیرید تا دنیا بهتون سخت نگیره

    • 4.1

      درود بانوی گرامی، وقتتون به خیر.
      خخخخ کلاه لبه دار رو خوب اومدین، ایول!
      به نظر من خب هر کس خلقیات خاص خودش رو داره، شما خیلی خون سردید پس، بهتون تبریک می گَم.
      آره خِیلیا می گن که من سخت می گیرم اما خب چه میشه کرد!؟
      این قدر همه چیز رو سهل انگاشتم که امروزم شده این!
      ممنون از حضورتون و با آرزوی شادی روز افزون برای شما.
      همیشه صورتی باشید

  5. 5

    درود. خب اول بهت بگم که حقته. من اگه اونجا بودم اصن نابودت میکردم خَخ.
    آخه سرخپوش رو اصن نباید اونجاها راه بدند. تو تا زمانی که بخوای سرخ باشی, در تحریمای سازمان بین اللملل و شورای امنیت قرار داری, دیگه چه برسه به شهر بازی.
    خودتو از این تحریم خود خواسته در بیار زندگیت درست میشه. تضمین میدم به شرط چاقو.
    خَخ, خَخ, خَخ.
    هااااهااااااههااااااااهُهَهاااا.
    ولی جدیه خارج از شوخی, خعییلیی سخت میگیری دادا. زندگی همینه. کوریو هزارو یک دردسر.
    خب بریم سراغ سؤالات امتحانیت تا وقتم تموم نشده.
    1. من خودم چون احتمال هر چیزیو میدم, پس به هم نمیریزم و ناراحت هم نمیشم. یعنیا. اینو موضوع بدی واس خندیدن نمیبینم. بارها گفتم و میگم ما باید خود کنترلی و خود تسلطی رو خودمون به وجود بیاریم تا در مواجهه با مشکلات جا نزنیم و کم هم نیاریم.
    اینو به تو نمیگم ولی هرکی که اشکش در مشکشه, بهتره که کلاً قید رفتن تو مکانای عمومی رو بزنه و فعالیت اجتماعیه محسوسی هم نداشته باشه و کلاً در محدودیت به سر ببره. دلیلش هم اینه که از این جامعه و این فرهنگ هر چی بگی بر میاد و اگه قرار باشه که انعطاف پذیر نباشیم, همون تو خونه و تو خوابگاه بهترین جا هست واسه مون.
    2. از این اتفاقات هم واسه هر کسی ممکنه بیفته و واس منم پیش اومده. ولی من ناراحت نشدم و قهر هم نکردم و اتفاقاً رفتم و لذتم هم بردم.
    من دیگرانی که همراهم بودند رو با خودم همراهتر کردم. یعنی فشار چند جانبه. کاری کردم که اون همراهام هم گفتند ما هم نمیاییم و گذشته از همه ی اینها مردمی هم که اونجا بودند رو علیه اون یارو شوروندم.
    نباید کم بیاری دادا. هر جا کم اوردی, اونجا خط پایانی زندگیته.
    3. مسئولین هم که از اونجا که اسمشون مسئول هست و مسئول هم مسئولیت میاره, واس همین هم طبیعی هست که نگران باشند و نگرانیشون هم از انصاف خارج نشیم به جا هست.
    ولی خب ما هم باید نوع رفتارمون به جا باشه و جوری برخورد کنیم که وقتی به اینجور جاها میریم, طرف مطمئن باشه و خیالش راحت بشه.
    من چند وقت پیش رفتم مترو. مأمور مترو میگفت من باید بمونم تو رو سوار قطار کنم.
    گفتم آقای محترم منی که تا اینجا اومدم, خودم هم میتونم سوار بشم.
    گفت آخه تو نمیدونی درد ما چیه و مشکل کجاست.
    گفتم مگه چه طور؟
    بهم گفت یه نابینایی اومده بود تو مترو و گفته میخواد خودکشی کنه.
    میگفت اگه همکارام نمیدویدند و دستشو نمیگرفتند, پرت شده بود اون تو و ما مسئول بودیم و مسئولیت داشتیم.
    مسئولیت داشتن خیلی سخته و واقعاً تو این موارد باید به طرف حالی کنیم که ما متوجه مسئولیت داشتنش هستیم و حتی اگه لازم هم بشه, من خودم هر تضمین معقولیو به طرف میدم تا خیالش راحت بشه.
    یاد پستهای آقای مسئول افتادم خَخ.
    4. نه موافق نیستم. یعنی هستم ولی نه صد درصد. ما باید بیشتر از دیگران روحیه ی مبارزه طلبی و جنگ با مشکلاتو داشته باشیم تا منزوی نشیم. اراده ها شلتر شده.
    نابیناهای قدیمی با وجود اینکه مشکلاتشون خیلی بیشتر از ما هم بود, ولی موفقتر بودند.
    بنظرم این چینی بودن داره خودشو تو اراده ی ما نشون میده و متأسفانه اراده مون هم چینی شده خَخ.
    بیچاره چین بدبخت.
    5. اون دیگه برمیگرده به روحیه و اراده ی ما واس زندگی و مبارزه با مشکلات. به هر حال زندگی همینه و چاره ی دیگه ای هم نیست.
    در ضمن تعداد این افراد کم و کمتر میشه ولی اینو هم در نظر داشته باش که جامعه به آدمای احمق کج فهم و نادون هم نیاز داره.
    جامعه به همه جور آدمی نیاز داره و این نیست که فکر کنی این آدما دیگه نباشند.
    فقط میتونیم اینو بگیم که این آدما در حاشیه قرار بگیرند و مشکلات کمتری واسه جامعه به وجود بیارند.
    6. در خصوص ظاهر چشمات و چشمام و چشماشون هم عمل جراحی هست. اگه واقعاً این موضوع کسیو آزار میده, شاید عمل جراحی بتونه مشکل رو حل کنه.
    البته من که اگه روزی این کارو کنم, فقط و فقط واس زیبایی هر چه بیشتر و بهتر صورتم هست نه اینکه بخوام باش بیناییو گول بزنم که متوجهه نابینایی من نشه.
    من نابینام و این هم مشکل منه و باید بپذیرمش و با همین مشکلم هم تو جامعه رفت و آمد کنم.
    فکر کنم وقتم تموم شد. بیا دادا. اینم برگه ی امتحانی ما.
    همه ی سؤالاتتو جواب دادم و اگرم باز حرفی نکته ای و یا موردی بود بگو تا شبهاتتو برطرف کنم تا شاید بتونم هدایتت کنم خَخ.
    فقط بهت بگم از سرخپوش بودنت توبه کن تا بلاهای بعدی سرت نازل نشده ها. یادت نره. من گفتمت.

    • 5.1

      درود علی آقا، امیدوارم از شکست های یه خط در میون تیمت مستأصل نشده باشی، خخخخخخخخ.
      ممنون که با صبر و حوصله به سؤالاتم پاسخ دادی.
      من اشکم دم مشکم نیست مَشتی، ولی خب نمی تونم مثل تو این قدر مثبت اندیش و بی خیال باشم عزیزم.
      امیدوارم همیشه خوش و خُرَّم باشی.

  6. 6

    سلام پوریا.
    توی پست سفر به مشهدم درباره این موضوع بحث کردیم و خیلی از این دست برخوردها تاسف خوردیم.

    ولی با مرور خاطرات تلخ هیچی بدست نمیاری.
    برو موجهای خروشان با یک تعهد وارد شو تا اول این خاطره تلخ از ذهنت پاک بشه.
    از برخوردهای این چنینی هم نمیتونم حرفی بزنم که شاید بوی شعار بگیره ولی منم خیلی اذیت میشم سر این چنین برخوردهایی.
    برو داداش حتما برو خروشان. ارادت زیاده.

    • 6.1

      درود محسن عزیز، امیدوارم خوب و شاد باشی.
      من موج های آبی رفتم و برخوردی صد درصد متفاوت نسبت به پارک ساحلی باهام شد، نه تعهد خواستن، نه سرد برخورد کردن.
      هر وقت هم می خواستم از سرسره هاش استفاده کنم، مرتب به همراهم تأکید می کردن که هوام رو داشته باشه، خیلی مهربونن مسؤولین و متصدیان سرزمین موج های آبی.
      ممنون از حضورت عزیز، چشم، پا بده خروشان هم می رم، البته بعید می دونم، از تعهد دادن اصلاً خوشم نمیاد، چون از نظر من یه نوع توهین بزرگه به شخصیت و غرورم.
      پیروز و شادکام باشی

  7. 7
    محمود هژبری محمود هژبری says:

    با سلام.
    من که رفتم موجهای آبی و با بهترین برخورد روبرو شدم. از اونجا لذت بردم. حتی لباسهایی به ما داده بودند که به صورت درشت هم به فارسی و هم به انگلیسی روی اون Blind نوشته شده بود. البته چند ماه پیش رفتم موجهای خروشان که تعهد گرفتن و من خوشم نیومد.

    • 7.1

      درود آقای هژبری گرامی، وقتتون به خیر.
      منم تو موج های آبی بسیار بِهِم خوش گذشت و به هیچ وجه برخورد زننده و بدی رو از سمت متصدیانش ندیدم.
      البته به من که لباس مخصوص ندادن اما همین که اجازه دادن منم مثل افراد عادی از امکانات اون جا استفاده کنم و محرومم نکردن از تفریح و هیجان، جای شُکر داره واقعاً، دمشون هم خیلی خیلی گرم.
      ممنون از حضورتون.
      همیشه شاد باشید

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    دوستان حرفهای اصلی و خوب را زدند و من نیازی به تکرار نمیبینم…
    ظاهر چشمان من سالم است و بعضی اوقات بعضی از مردم کجفهم انتظار زیادی از ما دارند که ظاهر چشمانمان سالم است…
    البته رفتار مردم کجفهم روی اعصاب من تأثیری نمیگذارد…
    من پیشنهادی برای افرادی که ظاهر چشمانشان سالم نیست دارم… به نظر من بهترین کار این است که با عینک دودی یا عینکی که ظاهر چشم را مخفی کند میتوان از ترساندن کودکان پیشگیری کرد…
    اگر تو در چنین مواقعی با عینک باشی بیننده متوجه نمیشود که تو ظاهر چشمانت ترسناک است و اعصابش به هم نمیریزد و از ورودت پیشگیری نمیکند…
    در چنین مکانهایی که مردم و بچه ها برای تفریح میروند خوش ندارند چشمشان به چیزهای ترسناک از قبیل چشمان غیر طبیعی یک نابینا بیفتد…
    وقتی مسئول بلیت از ظاهر چشمان تو خوشش نیاید یا بترسد مطمئنا به هیچ عنوان اجازه ی ورودت را نخواهد داد…
    تا زمانی که افرادی مانند تو نخواهند بپذیرند که یک نابینا هستند با چشمانی ترسناک و نخواهند بپذیرند که بهتر است ظاهر صورت خود را به نحوی زیبا کنند تا روی اعصاب کسی راه نروند مردم جامعه تغییر نخواهند کرد…
    پس ما بهتر است بپذیریم که اول خودمان تغییر کنیم سپس از مردم انتظار تغییر کردن داشته باشیم…
    شرمنده که زیادی روک حرف زدم… امیدوارم ناراحت نشده باشید و متوجه منظورم شده باشید…
    اگر اصل منظورم را متوجه نشدید بگویید تا بیشتر و بهتر توضیح دهم…!

    • 8.1

      درود بر عدسی گرامی، امیدوارم حالت خوب باشه.
      خب در مورد عینک دودی که باید خدمتت عرض کنم که از اوایل سال 94 من هم از این عینک استفاده می کنم، البته نه اون عینک های دودی بزرگ که شیشه ی مشکی و مات دارند، چون یه مقدار بینایی دارم، منظورم عینک آفتابیه.
      اما اون موقعی که ما وارد مجموعه ی پارک ساحلی شدیم، هوا تاریک بود و اگر هم چنین عینکی رو صورت من بود، بازم طرف می فهمید که یه جای قضیه می لنگه و هیچ بینایی تو تاریکی عینک آفتابی یا دودی نمی زنه، در نتیجه بازم اجازه ی ورود و استفادم از امکانات مجموعه رو نمی دادن.
      بله حق با توست، کسی که با این فرهنگ بزرگ شده باشه رو نمیشه یک شبه عوضش کرد.
      همیشه شاد باشی

  9. 9

    درود بر پوریای عزیز. این مشکلات برای همه ما هست، حتی اون‌هایی که به قول خودت ظاهر چشم‌هایشان نشان نمی دهد. دوستان بحث‌های جالبی کردند، ولی ن به موضوع دیگری می‌پردازم. عزیزم توصیه می‌کنم در هنگام تردد های خیابانی و اجتماعی از یک عینک رنگی استفاده کنید. البته نه آنکه مثل نابینایان مطلق یک عینک دودی سیاه به چشم بزنید، بلکه عینکی را انتخاب کنید که اندکی تیره باشد و در وحله اول چشمانتان را نشان ندهد و دیگر آنکه سعی کنید برروی حرکات سر و صورت خود کار کنید تا علارع نابینایی ولی در برخورد با دیگران نشان ندهید.
    ولی دوست من بعد از همه اینها، ما باید بپذیریم که نابینا هستیم و باید با شرایط خودمان کنار بیاییم و به جای غمگین و افسرده شدن از چنین برخوردهایی باید بیشتر و بیشتر حضور اجتماعی داشته باشیم و تلاش کنیم تا بتوانیم خودمان، انسانیت و قابلیت‌های خودمان را ثابت کنیم.
    عزیزم تو را از ورود به یک مرکز تفریحی منع کردند، در یکی از خریدهایم، یک فروشنده ابزارآلات صنعتی دستگاهی را به من نمی‌فروخت، چون معتقد بود خطرناک است!!! خخخخخ… حالا من آن دستگاه را خریده‌ام و چند سالی هم هست که با آن کار می‌کنم و آن فروشنده هنوز هر بار من را می‌بیند، می‌گوید من هنوز نمی‌توانم قبول کنم که شما با این دستگاه کار می‌کنید.ی‌پرسد شما چ

    • 9.1

      درود بر مرد فرهیخته و با سواد محله، وقتتون به خیر، امیدوارم حالتون خوب باشه.
      در مورد عینک هم من از بهار 94 در بیشتر مکان ها ازش استفاده می کنم، اما به دلیل برخورداری از اندک بینایی، مجبورم که بعضی جا ها ازش استفاده نکنم که بتونم جلو پام رو ببینم و با چیزی برخورد نکنم.
      مورد شما هم واقعاً عجیبه، خیلی عجیب!
      پس می تونم امیدوار باشم که مورد هایی به مراتب بد تر از برخوردی که با من صورت گرفته هم وجود داره و هر چند تأسفآوره ولی تسکینیه برا خودش.

      این که نباید این دست برخورد ها باعث کناره گرفتنمون از جامعه بشه درست، حق با شماست.
      با این که در فضای حقیقی تقریباً از جامعه فاصله گرفتم، اما تو فضای مجازی بسیار برای تنویر افکار عمومی و فرهنگ سازی حضور فعالی داشتم و دارم و اگه حوصله ای باشه، خواهم داشت.
      ممنون از حضورتون.
      همیشه سلامت و پیروز باشید.
      بدرود

  10. 10

    سلام. اگه برای من این اتفاق میافتاد، حتما حلش میکردم. آره، برا منم این اتفاق افتاده اما حلش کردم. البته، نه اونجا.

  11. 11
    ابوذر says:

    سلام
    چرا همه ما این اتفاقات را طبیعی می دانیم! این قبیل اتفاقات یک نژاد پرستی محض است. یک تبعیض آشکار. یک نا عدالتی بی شرمانه. اما از بس که در جامعه ما فراوان است از نظر ما طبیعی است.تصور کنید اگر یک استخر در امریکا از ورود یک سیاه پوست یا یک مسلمان جلوگیری کند چه الم شنگه ای در سراسر جهان راه می افتد!

    حل این مشکل به دست یک نفر اتفاق نمی افتد. NGO های فعال نابینایان و معلولان مشهد موظف به پیگیری چنین فجایعی هستند.
    راه دیگر تبلیغ علیه این مجموعه تجاری تفریحی در فضای مجازی است. توییتر یکی از بهترین وسیله های این کار در سراسر جهان به شمار می آید. کافیست چنین خبری 1000 بار توییت شود. آن وقت مسئولان آن مجتمع می دانند که نمی توانند هر طور که دلشان می خواهد با مردم برخورد کند.
    اتحاد می خواهد و همت.

    • 11.1

      درود بر شما دوست گرامی، وقتتون به خیر.
      هر چند این جا ایران است و مهد شیران اما طرز تفکرتون رو بار ها هم اگه لایک کنم، باز هم کمه.
      من هم با اون قسمت از حرف ها تون که گفته بودید در فضای مجازی میشه اون قدر تبلیغ منفی کرد که حساب کار دست این افراد از زیر مسؤولیت در رو بیاد کاملاً موافقم. با این که نباید سکوت رو در پیش گرفت هم بسیار بسیار موافقم و با احترام به تمامی دوستانی که گفته بودند این چیزا تو این مملکت عادیه مخالفم و عقیدم اینه که بالاخره باید یه تغییری
      ایجاد شه و چه خوب که خود ما این شرایط رو تغییر بِدیم، یکی از راه هاش هم بازتاب این قبیل وقایع تلخ و تأسف باره.
      ممنون از حضور شما.
      همیشه سبز باشید

  12. 12
    پریسا says:

    سلام عالی جناب! نیومدم هم دردی چون این مدل درد ها با هم دردی درمون نمیشن! واسه من پیش اومد! رفته بودم پارک مشهد و خخخ معذرت می خوام خندم بی جاست ولی خاطرم که میاد خندم می گیره. خلاصه کنم طرف نمی خواست اجازه بده تفریح کنم و تقصیر ظاهر چشم هام هم نبود اون ها دردسر درست نمی کنن. فهمید نمی بینم گیر داده بود که من فقط بلیت5تا وسیله رو بهت میدم اون هم نیم بها و بس! اون چیز ها هم مسخره بودن! اولش حرصی شدم، بعدش به نظرم رسید باید برگردم خونه، بعدش هم گفتم به جهنم! هرچی شد پای خودم بنویسید امضا می کنم که اگر افتادم له شدم شما بهم گفتید من گوش نکردم! البته این مدلی نبود! ماجرا جدی تر از این ها بود و من الان این مدلی گفتمش بلکه1خورده، شاید1خورده حال و هوای شما رو بهتر کنه!
    خلاصه رفتم، یعنی رفتیم، داخل پرانتز من تنها نبودم و باز هم نابینا باهام بودن و خلاصه چند تا بودیم. داشتم می گفتم. رفتیم پیش بالا دست ترشون. طرف هم دید ول کن نیستیم گفت تعهد بدید برید داخل هرچی شد پای خودتون. گفتیم پای خودمون. خاطرم نیست تعهد رو امضا کردیم یا نه ولی به هر حال رفتیم داخل و کلی هم اون شب بهم خوش گذشت. الان که شما پرسیدی دارم فکر می کنم اگر من جای شما بودم چیکار می کردم؟ واقعیتش اگر چند سال پیش بود حسابی از جا در می رفتم. و الان، سعی می کنم درستش کنم. هر مدلی شده سعی می کنم وارد بشم. و اگر با وجود تلاش هام باز هم نشد، دلگیر میشم نه حرصی. چون خشم معمولا نتیجه های مثبتی بهم نمیده. دلگیر که باشم می تونم واسه دفعه های دیگه فکر کنم که چه مدلی میشه پیشگیری کرد که از این چیز ها واسهم پیش نیاد. ولی دسته کم من در حالت خشم به هیچ دردی نمی خورم!
    موارد دیگه هم داشتم که ازشون رد شدم و البته قهرمان نبودم. تنها نبودم. گاهی همراه های بینایی داشتم که از موانع اشخاص این مدلی ردم کردن، یا با زبون های متفاوت تونستم طرف رو متقاعدش کنم که از سر راه بره کنار و اجازه بده وارد ماجرا بشم، یا اینکه خخخ تقلب کردم! با عرض معذرت زمان هایی که هیچ چاره ای نبود با تقلب از دردسر رد شدم!
    تا همینجا هم حسابی طولانی شد و غرض از تمام این ها اینکه، خشم کمک نمی کنه دوست من! شما حق داری. همه ما حق داریم ولی خشم کمک نمی کنه!
    به امید اینکه خاطرات شیرین ازت بخونم عالی جناب!

    • 12.1

      درود پریسای مهربون و با حوصله، وقتت به خیر.
      خیلی ممنون که به سؤالم پاسخ دادی، پس واسه شما هم پیش اومده.
      امیدوارم کم کم استفاده ی ما از مکان های تفریحی هم به امری عادی تبدیل شه و اصلاً افرادی رو مخصوص کنترل و راهنمایی معلولین بگمارند که مجبور نباشند از ما تعهد بگیرند یا اجازه ی ورودمون رو نَدَن.
      راستی احساس می کنم لحنت عوض شده، کمی سر سنگین شدی هم محله ای، اتفاقی افتاده آیا؟
      من فقط لقبم عوض شده وگرنه همون پوریای دیروز و امروز و فردام.
      خخخخخخخخ.
      مرسی که سر زدی، امیدوارم همیشه شاد و سبز باشی.

  13. 13
    پریسا says:

    دوباره سلام عالیجناب!
    یعنی اینهمه تغییر هوام مشخصه آیا؟ وایی واااییی بر من واااییی! خخخ تصور نمی کردم یعنی به نظر خودم دسته کم داخل کامنت های نوشتاری تونسته بودم درستش کنم! خوب مثل اینکه نشد! نشد دیگه!
    ممنونم عالیجناب! خیلی زیاد ممنونم!
    واقعیتش شاید جاش اینجا نیست که از گیر های شخصیم بگم و نق بزنم ولی حالا که اینهمه واضح شد و شما پرسیدی، نه اتفاقی که بشه اینجا درستش کرد نیفتاده هم محلی. فقط از به نظرم4شنبه وضعیت جسمیم1خورده ناهماهنگیش گرفته و1خورده شدید تره و هنوز نتونستم ردش کنم. گاهی پیش میاد! رفع میشه. بعدش هم شاید از نظر خیلی ها عجیب باشه ولی این ماجرای آخری، … آتشنشان های آوار تهران، … کلا این روز ها1طور بی وصفی دارم اذیت میشم عالیجناب. چند روزی بود که اصلا این طرف ها هم نبودم. حسش نبود. هنوز هم خیلی حسش نیست ولی سینه خیز اومدم که فقط باشم تا زمان درستم کنه!
    ببخش طولانی شد ولی باید می گفتم. این مدل تصور ها زمان هایی که واسه خودم پیش میاد عجیب اذیتم می کنه. دلم نمی خواد حتی1درصد گذرا هم در مورد خودم کسی رو با این مدل تصورات اذیت کنم. اینجا چیزی نشده شما هم همچنان هم محلیه محترم من هستی این که ازم می بینی حاصل فشار هاییه که من بی ظرفیت1خورده زیر سنگینیشون کم آوردم.
    خوب ظاهرا من در هر حالتی که باشم پر حرفم. برم خودم رو جریمه کنم که اینهمه مشهود نفله دیده شدم خخخ!
    شاد باشی عالیجنابِ عزیز و همچنان منتظرم شاد ببینمت!

    • 13.1

      درود مجدد بر پریسا بانوی محله.
      خب منم دیگه ترجیح دادم دیگه عالی جناب نباشم، بشم یه سرخ پوش معمولی.
      اون جوری به نظر خودم چاق تر از اینی که هستم دیده می شدم و یه خرده هم مغرور به نظر می رسیدم.
      کاش می شد تو دنیای واقعی هم این قدر راحت آدم اسمش رو عوض کنه، چون من از اسم شناس نامه ایم متنفرم و ثبت احوال میگه برای تعویض اسمم باید از پدرم شکایت کنم! خخخخخخخخخ. این در حالیه که اسم شناس نامه ایم رو پدر بزرگم به خاطر نزدیکی روز تولدم به یه مناسبت مذهبی گذاشته بود.
      امیدوارم زود تر حال و روزتون خوب بشه و انرژی های مثبت جمع بشن دور شما.
      هر چند که خودمم دیگه این روزا از شنیدن این همه مصیبت هنگیدم و دیگه حس و حالی برای مثبت بودن نمونده برام.
      همیشه خوب باشی

دیدگاهتان را بنویسید