صادقانه اعتراف میکنم.

تو این جاده ی بی انتها, تو این سرمای طاقت فرسا, تو این سنگینی نگاه آدما
تو این سنگلاخهای روزگار, تو این لحظات گذرای بی شمار, تو دفتر خاطراتم, تو همین دیروز زندگیم, دارم دنبالت میگردم.
هی من بِدُو, هی تو بِدُو. هی من بِدُو, هی تو بِدُو.
چه قد سخته که نمیتونم حتی بهت هم فکر کنم
چه قد سخته که با اینکه شیرینی, با اینکه قشنگی, با اینکه هر کسی دوست داره تو رو داشته باشه, با اینکه هر کسی از داشتنت به خودش میباله, ولی فکر کردن بهت داره روحمو مث خوره میخوره.
چه قد سخته. نه میتونم داشته باشمت, نه هم میتونم نداشته باشمت.
یه لحظه. فقط یه لحظه خودتو بذار جای من. فکرشو بکن. اگه بخوام داشته باشمت, اگه بخوام مث بقیه آدما باشم, اگه بخوام زندگی کنم, داشتنت ضروریه. ولی اصن از فکر کردن بهت دارم دیوونه میشم.
اگه هم بخوام بیخیالت بشم, بخوام دیگه حتی اسمتو هم نیارم, بخوام از ذهنم بندازمت بیرون, دیگه از خودم تهی میشم, دیگه چیزی ندارم که از دست بدم, دیگه مردنم بهتر از زنده موندنمه.
خیلی خوب یادمه وقتی کوچکولو بودم, وقتی سنی نداشتم, وقتی تازه به مدرسه رفته بودم, همش بهت فکر میکردم.
همش با خودم میگفتم بذار بزرگتر بشم, بذار وضعم بهتر بشه, بذار درسمو بخونم, حتماً تورش میکنم. حتماً به دستش میارم.
هیچ وقت یادم نمیره زمانایی که از بیست گرفتن چه ذوقایی که نمیکردم, چه شادیا و شلوغیایی که راه نمینداختم. آخه میدونی چیه؟ همش واس این بود که فکر میکردم راه رسیدن به تو رو دارم هموار میکنم.
هیچ وقت یادم نمیره واس رسیدن به تو چه نصیحتهایی که بزرگترا بهم نمیکردند. ببین عزیزم: خوب درس بخون, بیشتر تلاش کن, حواست با امتحاناتت باشه. اگه میخوای بهش برسی, اگه میخوای خوشبخت بشی, اگه میخوای زندگی کنی و آدم حسابی بشی, باید خعیییلی تلاش کنی. خعیییلی.
آره عزیزم. منم که از خدا خواسته, به عشق تو بودَمو نفس میکشیدم, بیشتر و بیشتر تشویق میشدم که واس رسیدن بهت باید درس خوندن که چی, خر خونی میکردم.
آره خر خونی. میدونی یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه چیزیو متوجه نمیشدم, اگه نمیتونستم درکش کنم, اگه نمیفهمیدمش, باید اون قد میخوندمش تا حد اقل حفظش میکردم.
و همش واس رسیدن به تویی بود که الآن فکر کردن بهت داره مث یه شیر غرنده به روحم چنگ میزنه.
اگه بدونی چه لحظات خوشی رو که واس رسیدن به تو زیر پاهام له کردم., اگه بدونی چه بچگیهایی که نکردم تا مبادا راه رسیدن به تو ناهموار بشه. اگه بدونی چه لحظات قشنگی از عمرمو که پای تو تلف کردم. اگه بدونی. اگه. اگه.
هعی روزگار هعی. میدونی ما رو به کجا رسوندی.
کسی که این همه دوستش داشتم, این همه میخواستمش, این همه عمرمو, جوونیمو, زندگیمو به پاش گذاشتم, الآن یه جوری ازم دور شده که حتی فکر کردن بهش داره چه کارایی که با دل من نمیکنه.
یادش به خیر اون قبلها. همیشه شبها میومدی پیشم, مینشستی کنارم, دستتو میذاشتی رو دلم, باهام از قشنگیای زندگی حرف میزدی. یادم نمیره هیچ وق. هرگز از حرف زدن باهات سیر نمیشدم. هرگز نمیتونستم خودمو بی تو تصور کنم.
چه خاطرات قشنگی که باهات داشتم. یادمه وقتی خاطراتمونو واس بقیه تعریف میکردم, وقتی از تو میگفتم, وقتی با هم سن و سالام در موردت حرف میزدم, وقتی از قشنگیات میگفتم, همه یه جور دیگه ای بهم گوش میدادند.
وقتی در موردت حرفی  زده میشد, وقتی میشنیدم که واس شنیدنت همه سکوت میکردند, وقتی بعد شنیدنت همه از خنده اشک شوق میریختیم, یه شوقی داشتم که نگو. یه حالی داشتم که نپرس.
ولی حالا چی. حالا که بزرگ شدم, حالا که این همه واس داشتنت جون کَندَم, حالا که به قول بزرگترای اون موقع آدم حسابی شدم, حالا که محتاج داشتنتم, حالا که عطش نرسیدن به تو تو وجودم شعله ور شده و باید بهت برسم, زندگی رو آوار کردی رو سرم و رفتی.
حالا که باید به قشنگیای با تو بودن فکر کنم, حالا که باید از با تو بودن لذت ببرم, حالا که نباید تنهام بذاری تو این زمونه ی پر از گرگ, خعععیییلی راحت رفتی و تنهام گذاشتی.
و میدونی چیه؟ تو با رفتنت, با تنها گذاشتنم, با هیچ وقت نیومدنت, بهم ثابت کردی که نه تنها آدم حسابی نشدم, نه تنها بزرگ نشدم, نه تنها کسی نشدم, بلکه حتی خر هم نشدم.
چون اگه خر هم شده بودم, اگه احمق هم شده بودم, اگه چلمنگ هم شده بودم, حد اقل حد اقلش وضعم اگه بهتر از هم سن و سالام نبود, دیگه بدتر از اونا هم نبود خداییش.
آخه میدونی چیه عزیزم. هر چند تو خودت از من واقفتری ولی بذار واس هم محلیام بگم اینا رو. اون موقع که با همسن و سالام دور هم مینشستیم, اون موقع که همه از داشتن تو حرف میزدند, اون موقع که همه واس رسیدن به تو برنامه ریزی میکردند, اون موقع, همون موقع, همون لحظات من متوجه شدم که چه چیزای مسخره ای تو سرشون هشت. ولی با این اوصاف, اونا به تو رسیدند و من نه.
اونا رسیدند و رفتند, ولی من نه. اونا پله های زندگی رو یکی یکی بالا رفتند, و من حتی از زیر زمین هم زیرتر رفتم. اونا از اون بالای بالا, از تو آسمون پر از رسیدن به تو, از پر ستاره های خوشبختیهای زندگی, از اون بالای کهکشانها, یه نگاه عاقل اندر سفیح به من میندازند و آشغالای ترحم هاشونو می میریزند رو سر من و میرند. اونا فقط زایئات محبت هاشونو به خورد من بینوا میدند.
خعییلی لطف کنند, خعععیییلی هوامو داشته باشند, اگه دیگه خعییلی شاهکار کنند, اگه خعععییلی انسانیت داشته باشند, از همون بالا, از همون بالایی که پر از آسمون رسیدن به تو هست و منو کوچیک و حقیر میبینند, آره از همون جا, با یه نگاه پر از ترحم و از اون نگاه هایی که من میدونم و ت هرگز, من میتونم و تو نع, بهم میگند آخی. بیچاره. واقعاً دلمون واست میسوزه. ای کاش میتونستیم واست کاری کنیم. ای کاش کاری از دستمون بر میومد. ای کاش خدا شفات بده.
شایدم تو راست میگی: شایدم تو درست بگی: شاید حق با تو باشه, آخه من اگه عقل داشتم, اگه آدم بودم, اگه از درک بهره ای برده بودم, اینقد بدون اینکه به تفاوتهای خودم با بقیه فکر کنم, این قد بدون اینکه وضعیت و شرایطمو بسنجم, این قد بدون اینکه بدونم واس رسیدن به تو چه وسایل و ابزاری باید داشته باشم, این همه خر خونی نمیکردم, این همه عمرمو تلف نمیکردم, این همه واس رسیدن به تو مشقت تحمل نمیکردم.
پس بذار صادقانه اعتراف کنم, عجب خریتی کردم. عجب.
تقدیم به آرزوی آرزوهای قشنگمون که حتی آرزو کردنشون هم واسه مون آرزو شده, چه برسه به اینکه بخوایم بهشون برسیم.
تقدیم به آرزوهایی که دیگران به راحتی بهشون میرسند, ولی ما خودمونو هم بکُشیم نمیتونیم آرزوشون کنیم.

درباره شاگرد روزگار

شناسنامه ای متولد آخرین روز از آخرین ماه تابستون 1366 هستم, ولی میگند تو 10 مهر همون سال به دنیا اومدم که نه دنیا به ما اومد و نه با ما. خودم هم زیاد به این تاله بینی ماها اعتقادی ندارم, ولی خصوصیات اخلاقیم خیلی شبیهه به متولدین ماه مهر. نابینای مطلقم, دیپلم کار دانش دارم, اصالتاً بختیاری چهار لنگ خوزستانیم, ساکن استان تهران شهرستان ربات کریمم, فعلاً که مجردم, پایه بحث و گفت و گو در مواردی که اطلاعاتی داشته باشم هستم, از تضاد افکار یا جنگ افکار خوشم میاد و یاد میگیرم, و از طرح مباحث چالشزا لذت میبرم. علت نابیناییم بنا به تشخیص مرحوم دکتر خدادوست یه نوع بیماری قارچی بوده که به وسیله خوردن شیر مادر منتقل شده. و در نهایت, در حال یادگیری از روزگارم و خدا کنه بتونم حق شاگردیشو به جا بیارم.
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

21 Responses to صادقانه اعتراف میکنم.

  1. 1

    سلام.
    فقط میتونم بگم لااااایک.
    موفق باشید.

  2. 2

    راستی مدالم فراموش نشه.. ههه بعد از مدتها یه طلا میگیرم.

  3. 3
    کامبیز کامبیز says:

    سلام. علی خوبی؟
    سرت به سنگ خورده؟
    چی شده این همه متن قشنگ مشنگ مینویسی.
    پسر شاهکار بید.
    حرف دل من رو زدی

  4. 4

    سلام
    این پدر سوخته کیه که علی مارو معشوق کرده بگو کیه علی میخوام به خاک سیاهش بنشونم
    بگو کیه؟؟؟؟ دیوونم نکن بگو کیه تا لت پارش کنم بگو دیگه خخخ عاشق شدی بی معرفت ها خخخ
    چقدر سخته آدمهای تکراری رو روزی هزار بار ببینی ولی کسی که دوستش داری حتی یک بار هم نبینی تقدیم به علی مجنون خخخ در پناه حق

  5. 5
    پریسا says:

    سلام علی. صادقانه اعتراف می کنم هرچند باهات موافقم، ولی حیرت می کنم. علی! این ها رو من و ما می گفتیم تو دلداری می دادی! چی شدی پسر! ببین تو درست میگی ولی من خودم هر زمان به از اون بنبست های هیچ مدلی کنار نرو هاش می رسم، پدرم که در میاد بعدش میگم خوب! نشد دیگه! خیلی دردم میاد خیلی دردم میاد علی خیلی! ولی چیکارش میشه کرد. ازش نمیشه رد شد. دیوار رو می گیرم در امتدادش میرم ببینم کجا میشه دورش زد. البته نه به این سادگی. همین طور که میرم نق هم می زنم خخخ! خداییش راست میگم من خیلی نق می زنم ولی میرم تا راه دور زدن بنبست بی عبور رو پیدا کنم. گاهی هم راهی نیست. خوب نیست کاری از دستم بر نمیاد. اینجاست که چند تا از همین ها که تو الان نوشتی می نویسم، چندتا هوار می زنم، 1خورده یواشکی دیریریم، و بعدش چاره ای نیست جز اینکه بپرم ترک زندگی که تا نرفته و جام نذاشته همراهش بشم. الان هم داره میره و جام می ذاره اگر من سریع تر از پای سیستم بلند نشم خخخ! هی علی! داری خودت رو زیاد اذیت می کنی! پاشو برو1آموزش دیگه پیدا کن پاشو! من رفتم جا نمونم اومدم رو به راه ببینمت ها!

    • 5.1

      درود. میگم مرسی از ابراز لطفت ولی یه سؤال. اون خواننده ها که از شکست عشقی مینویسند یا از به هم رسیدنا میخونند و مینویسند, آیا حتماً به کسی همون لحظه رسیدند یا شکست خوردند. اینا رو گفتم که اینو بهت بگم. منم سعی کردم از نگاه و زاویه ی دید کسایی بنویسم که این حال و احوالاتشون هست. وگرنه که من محکمتر از این حرفام چی فکر کردی تو. نمیدونم خوبه یا بد ولی شاید بشه گفت میتونم خودمو جای دیگران بذارم و موضوعاتو از زاویه ی دید اونا ببینم و در موردش بنویسم. اگه حمل بر خودستایی نشه, این توانایی رو دارم. البته نمیگم صد درصد ولی خب دیگه در حد خودم میتونم.

  6. 6
    روشنک روشنک says:

    سلام
    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم! شما هم قلم خوبی دارینا
    حالا بیخیال گذشته اصلا به عقب نگاه نکن دنیایی با آرزوهای جدید و روبه سوی فردا بساز

  7. 7
    مهدی 313 says:

    سلام بی ادعا
    شاید برای همین اعترافاتت بوده که اسمت رو بی ادعا گذاشتی . از بس دویدیم و نرسیدیم . نرسیدن و لاپایی خوردن و با صورت زمین خوردن جزو سرنوشتمونه انگار . بی خیال داداش . فقط خودمون به خودمون می تونیم انرژی بدیم و گرنه کلاهمون پسِ معرکس . دعا میکنم برات درهای موفقیت روحی و مالی بروت باز بشه . موفق باشی

    • 7.1

      درود. دعات خعییلی وقته که مستجاب شده. ولی تو خیال. تو خیال نه بیخیال عزیزم. در مورد زمین خوردنامون هم والا چی بگم. زندگی همینه دیگه. موقعی که بچه ایم زمین میخوریم تا راه رفتنو یاد بگیریم, و وقتی هم بزرگ میشیم هم باید زمین بخوریم تا زندگی کردنو بیاموزیم. این یه قاعده ی کلی هست. به همین راحتی, به همین خوشمزگی.

  8. 8
    بانو. says:

    سلام
    خب فکر کنم هر کس با خوندن این متن یه تصوری داره و یه چیز تو ذهنش میاد…. من به ذهنیات همه و شما احترام می ذارم و فکر می کنم نباید بگیم مثلا من فهمیدم منظور شما اینه یا می تونه این باشه یا فکر کنم اینه یا در مورد منم همین طوره و برای من این هست….
    متن قابل تأملی بود با قلمی که حس می کنم هم خاص شماست هم خاص شما نیست …. کلا شکلک ابهام….
    در نهایت هم براتون آرزوی شادکامی خوشبختی و درک شادی و خوشبختی دارم….

    • 8.1

      درود بر بانو وکیل محله. یعنی میگی از من نیست آیا؟ یعنی از جایی کپی کردم آیا؟ شکلک نا امیدی خَخ.
      من که نمیدونم این ابهامی که ازش حرف میزنی کجاست تا برطرفش کنم ولی اگه منظورت از ابهام نگارنده این نوشته باشه, باید خدمتت عرض کنم که خودم نوشتمش. من میتونم مدارک و مستندات و مستدلات خودمو هم ارائه بدم. فقط بهم بگو به شعبه ی چند باید مراجعه کنم آیا؟
      من فعلاً برم یه دفاعیه واس خودم تنظیم کنم تا بینم چی میشه.

  9. 9
    وحید says:

    سلام داش علي.
    عالي و قابل تأمل بود و از خوندنش لذت بردم.
    احسنت بر خودت و قلمت.
    شاد باشي.

  10. 10
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام علی
    دقیقا مثل پست قبلی. نظرم اینجام همینه.
    تا امروزی که الان رسیدم و تا جایی که الان هستم تصور میکردم میشه بهش یا بهتر بگم بهشون رسید.
    اما الان… نمیشه دیگه آقا. نمیشه.
    یه نابینایِ مطلقِ مادرزادِ جوونِ دهه هفتادی.
    ارادت.

  11. 11
    بانو. says:

    میگم این لپتاپ من خرابه گاهی توی نت که هستم یهویی هنگ میکنه مجبورم به زوور خاموشش کنم و بعد کامنت اولم یه کامنت توضیحی نوشتم که بگم منظورم این نیست که خودتون ننوشتید منظورم اینه که هر کدوم ما گاهی دلمون و حال و هوامون باعث میشه این طوری با این قلم بنویسیم و اگه حال و هواش نباشه این مدلی در نمیاد …. یه خورده خودم هم نفهمیدم آیا تونستم برسونم منظورم رو یا نه ….
    دیگه تا اومدم ارسال رو بزنم دوباره هنگ و خاموشی البته فکر کرده بودم ارسال شده الآن که اومدم دیدم که نیستش و ابهام ماهیتی ایجاد کرده کامنت اولیم
    نتیجتا دعوی اقامه نشده که شما بخواید دفاع کنید که پس خوش باشید تا همیشه و البته شاااد

دیدگاهتان را بنویسید