منم یک آدمم

**** به نام خدا ****
نام ترانه: منم یک آدمم.
ترانه سرا: پوریا علیپور.
تاریخ سُرایِش: 20/11/1395
توضیح: با اینکه می دونم به اصطلاح این شعر، یه ترانه ی آب دوغ خیاریه و از نظر فنی بسیار مبتدیانه و عامیانست، اما باور کنید هر چی که توشه عین واقعیته و یه واقعیت تلخه که واسه خیلی از ما نابینایان (آقا) پیش اومده، میاد و خواهد اومد! لذا خودم قبول دارم که از لحاظ فنی این ترانه به هیچ وجه بار فنی نداره.
و اما متن ترانه:
دیگه انگیزه ای واسم نمونده،
برای عاشقی و بی قراری.
به هر کی دل سپردم ساکتم کرد،
با این حرفا: آخه تو چشم داری؟
تو که اصلاً ندیدی چهره ام رو،
چه چیزی عاملِ دل بَستِگیته؟
نمی دونی که زیبا یا که زشتم،
بگو چی باعثِ وابَستِگیته؟
تو اصلاً قدرتِ ادراک داری؟،
تو چی داری که من دل خوش کنم بِش؟
نه چشمی و نه پولی، نه قیافه،
نمی تونم کنم من با تو سازش.
تو باید تا ابد تو خونه باشی،
پیِ راز و نیازِت با خدا باش.
بخواه از اون شِفاتو تا بتونی،
ببینی، بی خیالِ عشقِ ما باش.
تو معصومی و من نه، فرق داریم،
دِلِت پاکه، دلِ من پر گناهه.
درسته ظاهرِ خوبی نداری،
ولی قلبِ تو صافه، مثلِ ماهه.
تو خوبی ها! ولی شرمنده ام من،
آخه من نامزد دارم، نمیشه.
خدا خیلی شما رو دوست داره،
منم هستم دعاگوتون همیشه.
الهی بهتر از من سهمتون شه،
یکی که واقعاً پا سوزِتونه.
آخه کم تر کسی هس توی دنیا،
که دل سوزانه باهاتون بمونه.
خدایا این جوابا خسته کرده،
مَنو از زندگی بی چشمِ بینا.
منم یک آدمم، احساس دارم،
چه طور اینو کنم حالی به اینا؟
چرا باید فقط چِشمایِ بسته،
ازم ترسیم شه تو ذهنِ مردم.
و احساسِ یه نابینای عاشق،
بشه اسبابِ تحقیر و ترحم؟
برام جایِ سؤاله با چه معیار،
و متری عاشِقا سنجیده می شَن؟
مگه ما گوش و عقل و دل نداریم؟،
چرا تنها چِشامون دیده می شَن؟

پوریا علیپور

درباره پوریا علیپور

درود به همگی. متولد بیست و دوم خرداد ماه سال 1370 در شهر مشهد هستم. اصالتم آذریه، مقدار بیناییم هم در حد تشخیص رنگ و نوره و شب ها هم همون تشخیص رنگ برام تقریبا ناممکن میشه، دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات عربی هستم. فردی بسیار درونگرا با دایره ی ارتباطات محدود، احساساتی و زودرنج هستم. سابقا تو زمینه های قرآنی فعالیت داشتم و رتبه های متعدد استانی و کشوری رو کسب کرده بودم، اما شرایط موجود باعث شد به تدریج به سمت موسیقی سوق داده بشم. فعالیت من در چند سال اخیر تو حوزه ی خوانندگی پررنگ تر شده. یکی از بزرگ ترین آرزو هام هم بدل شدن به یه خواننده ی اسم و رسم داره. اگه حمل بر خود ستایی نباشه، من خودم رو لایق رسیدن به چنین آرزویی می دونم، اگه ارادم رو تقویت کنم البته. به عقیده ی من، جای بینایی نداشته مون رو باید فقط دو تا چیز بگیره که من ازش بهره ی کمی رو بردم، یکی پوست کلفتی و دیگری اراده ی قوی. مرسی که شناسنامه رو خوندین. خوش باشین.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 Responses to منم یک آدمم

  1. 1

    درود. در مورد بار فنیش که مشهود بود و خودت هم توضیح دادی پس حرفی نیست.
    ولی در مورد موضوعش والا چی بگم. من یه پستی در این مورد زدم که چه جوری یه ازدواج موفق داشته باشیم. میتونی بری متن پست رو به همراه کامنتاش بخونی خوبه.
    مرسی از پست. منتظر بعدیاش هم هستیم.

  2. 2
    سارا says:

    زیبا بود. اما فقط درد دل آقایون نابینا نیست. خانمها هم به جرم ندیدن پس زده میشن….

  3. 3
    گوشه نشین says:

    sسلام و تشکر از گذاشتن این پست درد دل جان کاههی بود چه میشود کرد همین حرفهاست که مثل خنجر به دل مینشیند… حتی از زخم خنجر هم بدترست چون زخم زخم هنجر را میشود با دارو علاج کرد اما زخم زبان است که دوا ندارد…

  4. 4
    بهار خانم says:

    عجب! من ک هیچ حسی به آدما ندارم ن دیگه حسشون ن فکرشون ن نظرشون هیچ کدوم مهم نیست
    از اینا گزشته یه چی برا من جا افتاده ما نابیناها رحم به هم نوع خودمون نداریم از این حرفایی ک گفتی هر وقت تونستیم احساسات همنوع خودمونو بفهمیم اون وقت یه بینا هم میتونه احساس مارم بفهمه و کنارمون باشه. امیدوارم حرفمو متوجه بشی

    اوه راستی سلام ببخشید

  5. 5
    اقدس نوروزی says:

    سلام جانم سخن از زبان ما میگویی ولی ما خودمان هم مقصریم ااخه بیناها چی دارند که ما نداریم چرا همه نابیناها میگند ما بینا میخواهیم مگه همنوعهامون چهشونه که انتخابشون نمیکنیم ما خودمان به بیناها میدون میدهیم که اینطور به خودشون غره میشند تازه اگر هم ازدواج کنند یا یه مسعله ای دارند که با کسی نمیتونند ازدواج کنند یا بعدش که عشقشون تموم شد بنا میکنند سرکوفت بزنند که ما میتونستیم بابینا ازدواج کنیم البته این نظر منه بخدا صداقتی که تو همنوعها هست تو بیناها نیست اینا فقط بلدند با احساسات ما نابیناها بازی کنند کاش با انتخاب همنوعهامون اجازه نمیدادیم اینقدر با احساساتمون بازی کنند

    • 5.1

      درود خانم نوروزی. بله حق با شماست، ولی خود من به عنوان کسی که یه تجربه ی بسیار ناموفق و کوتاه از زندگی با یک هم نوع داشته باید بگم که واقعاً سخته، خیلی خیلی سخته زندگی دو نابینا یا کم بینای شدید با هم.
      البته بستگی به جنس افراد هم داره ها، خیلی از هم نوعان با هم زوج موفقی رو تشکیل دادند، ولی خب از اون طرف عده ی قابل توجهی هم زندگی نیک فرجامی هم نداشتن با یه هم نوع.
      تو رفت و آمد ها، در مقابل زخم زبون های مردم، در مقابل ترحم ها و تحقیر های عابرین در خیابان، در مورد خیلی چیزا واقعاً مشکل ایجاد میشه برای زوج های نابینا. مگر این که از نظر مهارت های فردی و اجتماعی واقعاً به سطح بالایی رسیده باشن، به عنوان مثال من این جا شنیدم که برخی دوستان حتی دست به کبریت هم نزدند، یا خود من، هنوز غیر از آشپزی، شستن ظرف و لباس و جارو زدن اتاق به مهارت های دیگه ی زندگی حتی فکر هم نکردم، یه چیز دیگه هم هست و اونم اینه که حتی هم نوعانی که از مقداری بینایی برخوردارن هم نابینایان مطلق رو پس می زنن و می گَن که فقط باید با نیمه بینا یا بینا ازدواج کنند.
      البته جدیداً دیگه ازدواج های درون گروهی زیاد شده و در همین مشهد هم اخیراً ما یه مورد رو داشتیم، زندگی با یه هم نوع از خیلی جهت ها شیرین تر از زندگی با یه فرد بیناست، اما سختی های بسیار بسیار زیادی داره که بعضی وقتا اگه دو طرف پوست کلفت نباشن از نظر روحی، واقعاً کم میارن و دست می کشن از زندگی مشترک. مثل من و نامزد سابقم.
      خوش بخت باشید

  6. 6
    ايمان قاصدك says:

    سلام همتیمی عزیز. ببین، باز هم با شنیدن اسمت یاد کاپیتان، کریم باقری بزرگ افتادم.
    ولی راجع به حرفها و درد و دلهایی که داری و البته افتخار دادی باهامون در میون گذاشتی بذار من هم چیزهایی بگم که حرف دل خودمه و تقریبا خودم رو ناگزیر از نوشتنشون احساس میکنم. ببین دادا، اولا باید حواسمون باشه که امروز داریم در چه جامعه ای زندگی میکنیم. از نظر من، از نظر من و باز هم از نظر من جامعه ی امروز ما دچار سقوط شدید اخلاقی شده و این جریان سقوط همچنان ادامه داره و خواهد داشت. حالا این حرف یعنی چی؟ ببین عزیزم،دلم میخواد خیلی توضیحها راجع به این گزاره ی خودم برات بدم و خیلی تشریح و توصیفش کنم. ولی برای گریز از پرحرفی ترجیح میدم خلاصه بگم. یعنی الآن وضعی شده که تمام عقل و شعور و معرفت و شخصیت اکثریت مردم خلاصه شده فقط در ظاهرشون. در لباس، آرایش و چیزهای دیگه. از نظر اکثریت مردم جامعه، دارنده ی ظاهر بهتر و آرایش قشنگتر برابر میشه با دارای شخصیت و شعور بالاتر. و از نظر من، این قضیه وقتی بیشتر از حد معمول و معقول خودش باشه تبدیل میشه به یه بیماری عمومی. و به قول علی شریعتی، در جامعه ی بیمار از حیث اخلاقی، سالمها بیمار جلوه داده میشند و بیمارها سالم.
    خوب دوست عزیز، اگه با نظر و دیدگاه من که برات نوشتم مخالفی که هیچ، اما اگه حتی کمی باهاش موافقت داری فقط دوست دارم یه پیشنهاد بهت بکنم. قدر دل با ارزش خودت رو بدون و تلاش کن اونو به کسی بسپاری که اولا دردهای مشترکی با تو داشته باشه، تو رو اون طوری که هستی شناخته باشه و فقط به خاطر خودت بخواد. این رو هم بگم که من تجربه ای مثل تجربه های تو داشتم و پیشنهادم فقط حاصل همون بود.
    ببخشید خیلی حرف زدم. در پناه یزدان.

  7. 7
    اقدس نوروزی says:

    یه روز یه پزشک مملکتم بمن گفت ااخه شما چیدارید کسی دلشو بهتون خوش کنه ولی بازم میگم ارزش همنوع بهتره البته بشرطی که هردو عاشق صادق هم باشند یک عمر زندگیه من خودم بایک همنوع ازدواج کردم خیلی همو دوست داشتی حتا ازش بچه هم داشتم ولی متعسفانه فامیلهاش گولش زدند نتونستند خوشبختیمونو ببینند جالب اینجاست که دوباره یه نابینا بهش دادند نتیجه اینکه ما اگه انتخاب کردیم نباید اجازه بدهیم کسی توزندگیمون دخالت کنه دخالتهای بیجاست که زندگیهارو نابود میکنه باید قوی بود

    • 7.1

      درود مجدد بر شما سرکار خانم نوروزی. واقعاً باعث تأسفه که دیگران حتی تو زندگی نابینایان دخالت می کنند، اما وقتی یه نابینا قصد ازدواج با یه نفر رو داره، اصلاً حاضر نیستن کوچک ترین قدمی برای وصالش به طرف مقابل بردارند. کار خِیلیا این روزا فصل دیگران از هم دیگست و نه وصل به هم دیگه.
      پس شما هم تقریباً سرنوشتی مشابه من داشتید، با این تفاوت که زندگی من به دو ماه هم نکشید.
      مؤثر ترین عامل جدایی ما، همین راضی نبودن خونواده ی من بود که خب به طبع جو روانی بسیار منفی برای هر دو مون ایجاد کرد.
      سپاس از حضورتون.

  8. 8
  9. 9
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلااااام و درووود بر داش پوریای عزیییز خودم
    خوبی آیا خوش میگذره آیییییااا
    واااایییی عند شعر بود به فنی بودن یا نبودن شعرت کار ندارم به این کار دارم که اصل حرف دل ماها رو توی این شعرت زده بودی
    منم به این نتیجه رسیدم که ازدواج بی ازدواج و مجردی راحتترم نه مزد خانم بر سرم هست که تو نبین هستی و من ببین نه منت این سرم هست که تو زشتی و من زیبا و تو با وجود زشتی دلت پاکه و از این طور شعر و … ها
    به هر حال منِ احمد که به این نتیجه رسیدم که مجردی به از بدبختی چی یعنی مزدوج شدن هست
    به هر حال داش مجردی طی کن که خعععععلییی حال میده و زیباست
    شبت خوش و خدا نگهدار

    • 9.1

      درود بر احمد آقای گل. دلم شیراز می خواد بد جور، کاش بشه بیام اون ورا هوای شیراز رو تنفس کنم، هوای این جا آلودست، هوای دلِ آدَماشم همین طور.
      ممنون از حضور و ابراز لطفت.
      حقیقتش باید بگم که مجردی در صورتی به من حال میده که 4 تا رفیق پایه داشته باشم، دائماً باهاشون بزنم بیرون و از این تنهاییا خلاص شم، اونایی هم که به تجرد می فکرن (منظورم دختر پسر های بیناست) با تکیه به رفقا و همچنین سرگرمی هایی که واسه خودشون درست می کنن چنین تصمیمی رو گرفتن.
      مجردی از یه جایی به بعد به نظر من واسه ما نابینایان خوب نیست، ما باید یکی رو داشته باشیم که درکمون کنه. چون طبیعتاً به فراخور معلولیتمون، کم تر کسی هست که بشینه پای صحبت هامون و از یه جایی به بعد هم از دست گله و شِکایَتامون خسته میشه.
      مجردی واسه آدمای متمول بسیار شیرینه ولی واسه کسایی مثل ما که از طبقات پایین دست یا متوسط جامعه هستیم نمی تونه تا آخِر خوشایند باشه.
      باید این رو در نظر داشته باشیم که خونواده و دوستان هم همیشه در کنار ما نیستن که مجردی رو به کاممون شیرین کنن و از یه جایی به بعد واقعاً این خودِمونیم که باید واسه رقم زدن سرنوشتمون تلاش کنیم و تنهای تنها می شیم.
      امیدوارم خودم تو جشن عروسیت بخونم کاکو.
      همیشه شاد باشی

  10. 10
    مهدی 313 says:

    سلام دوست عزیزم. جانا سخن از دل ما می گویی .
    درک کردن , هوشیار بودن , عقل داشتن , هنر زندگی چیزیه که بیشت از نود درصد مردم بلد نیستند . این مشکلیه که همه به اون درگیرن و ما نابیناها بیشتر حسش می کنیم . نمونش آمار بالای طلاق چه در افراد سالم و غیره . اخلاق و عقل چیزیه که اگه یک آدم کافر هم داشته باشه باید قاپیدش ولی نیست . من نیافتم . راستی شما که مشهدی برو بست بشین حرم امام رضا و تا نگرفتی بیرون نیا . من تصمیم گرفتم اومدم مشهد همین کار رو بکنم .

    موفق باشی

    • 10.1

      درود آقا مهدی، بله حرف هایی که زدید کاملاً صحیحه.
      در مورد بسط نشستن هم باید فقط سکوت کنم!
      امیدوارم اگر شما اومدید و چنین کاری رو انجام دادید، به یه نتیجه ای برسید.
      حالا نمی دونم شایعه هست یا واقعیت اما شنیدم اخیراً یه دختر نابینای عراقی این جا بیناییش رو به دست آورده.
      اما من که بچه بودم و توسط خونِوادم دخیل بسته شده بودم، هیچ نتیجه ای نگرفتم، فقط یه عالم نُچ نُچ و خدا رو شُکر مردم رو تو سن 3 4 سالگی اون شبا شنیدم و فهمیدم از همون موقع که وجود افرادی مثل من باعث میشه که مردم این جامعه بفهمن یه خدایی هم هست که شُکرِش کنن و این به خودی خود بد نیست، اما بزرگ تر که شدم دیدم نه، این یه رسمه کلاً، ربطی به حرم و غیر حرم نداره و ما پامون رو هر جایی که می ذاریم، انگار مردم با یه پدیده ی ناشناخته روبرو می شَن و دائماً با دیدن من و امثال من، نُچ نُچ ها و خدا رو شُکر هاشون گل می کنه.
      به قول عمو حسین: التماس تفکر
      امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشید

دیدگاهتان را بنویسید