یادداشت امروز

سلام بچه ها! خوبید؟ چه خبرا؟ خیلی از همه جا بی خبر موندم. همش یه گوشه منزوی شدم! یه منزوی در حال حرکت. یه منزوی که همش همه جا هست ولی هیچ وقت هیچ جا نیست. واقعا دوس دارم بدونم توی جامعه ی نابینایان کشور چی میگذره! آخرش کی کیو کشت؟ آخرش یادداشت بردار های بریل ژاپنی سیکا که زبان فارسی رو کامل پشتیبانی نمی کنه رو چندتاش رو به بهزیستی و نابینا جماعت انداختند؟ چندتا دیگه قراره بندازند؟ پکتوس با یادداشت بردار کاملا فارسی ساپورتش چی کار کرد؟ راستی، آخرش اون افزونه ی متن خوانی که قرار بود پکتوس واسه صفحه خوان NVDA بده رو داد؟ نکنه به یه عده ای داده باشه تموم شده باشه به ما نرسیده باشه؟ واقعا سایت خودمون چه خبر؟ سایت های نابینایی دیگه چی؟ شب روشن که هنوز به پست دادن و گسترش یافتن مشغوله و این عالیه. حیف! با تو رو رفتم چند وقت پیش دیدم حتی دامنه اش هم از کار افتاده. سایت خودمونم که بدتر از همه. بذار و برو! از خودم گرفته تا شما! خخخ

روزنامه؟ آره. روزنامه چه خبر؟ دیگه به این سایت های خبر پراکنی باید بگم دروغ پراکنی. چند جا خوندم قدمی رییس آموزش و پرورش ردیف استخدام جدا واس آموزش پرورش استثنایی گرفته بعد رفتم دفترش پرسیدم تکذیب کردند. نمیدونم من خیلی بی حوصله شدم؟ یا همه بی حوصله شدند؟ آیا هنوز چرخ دنیا می چرخه؟ هنوز پیتزا فروشی ها کار می کنند؟ هنوز تزریقچی ها آمپول می زنند؟ بیبیسی هنوز مجری هاش زنده و خوشگل تشریف دارند؟ هنوزم هی بی طرفند؟ اونقدر بی طرف که هالت از خبراشون به اتاق پذیرایی هم نه بلکه حموم عمومی تبدیل میشه؟ هنوز بازی های نابینایی سرور هاشون روشنند؟ هنوز بچه ها توی اسکایپ گروه های چرتو پرت و گاهی هم درستو حسابی می سازند؟ هنوزم دانش آموز ها در خصوص تعداد تسک و شیلد و تیر و هلث با هم کل کل دارند؟ شما چطور؟ خوبید؟ چیکار می کنید؟ هستید؟ نیستید؟ عصا دست می گیرید؟ مستقل شدید؟ کلا احساس می کنم بیشتر خودم تو خودمم تا اینکه واقعا دنیا از کار افتاده باشه.

گفتم شاید یه کم به خودم بیام بد نیست. شهر رویا هامون تا بخش دو بیشتر نرفت و بعدش شهر سردرگمی شد. رویا هامون فیریز شدند توی حالت بی تکلیفی و فعلا کله در گم به کله می بریم. پادکست که نزدم، پادکست هم منو نزد! کلا همه در حالت بزن بزن به سر می برند و شاکیند و من در حالت نزن نزن!

این بیست روزه 33پل رو آب باز کرده بودند، خیلی خوب بود. حالا دیگه بارونم که میزنه خیلی عالیتر هم میشه. نمیدونم. شاید برفو بارون زیادی توی اصفهان نزده باشه، ولی همین که به قول رفیقم اطرافمونم خبر از برفو بارونه، عالیه. قدم می زنم. میرم. میرم. همینطور میرم و میرم. باد سرد میخوره به گوشام. تحمل می کنم. تحمل. تحمل. بازم تحمل. دیگه نمیشه! سوسولم. از اون خیلی شدیداش! اینه که کلاهمو میذارم سرم. یه کلاه پشمی. یه کلاه پشمی گرم. یه کلاه پشمی گرمی که چسبیده به سوییشرتم. کلاه پشمی ای که منو یاد گربه ی پشمالوم میندازه. کمر گربه ه دقیقا شکل کلاهم بود. همیشه از مدرسه که میومدم، میاو میاو هاش به همه از جمله خودم خبر میداد که از رسیدنم خبردار شده. شاید باورتون نشه. واس خودمم سخته. حتی وقتی نمی دید هم با آواز هامو صدا هایی که در می آوردم منو می شناخت. از گوشت شروع کردم، با آشغال گوشت و سوسیس کالواس ادامه دادم و این آخری ها داشتم تلاش می کردم نون خالی با سس کچاپ رو هم به منوی غذاییش اضافه کنم! خخخ خخخ خخخ اگه زیر دستم می موند، حتما سعی می کردم میوه هم بهش بدم. البته اگه از آب‌میوه و بستنی بگم که فکر می کنید دارم مسخره بازی در میارم و گرفتم‌تون. باورش سخته. میدونم. باور کنید واس خودمم سخته. ولی بچه که بودم، خعلی انگیزه و انرژی داشتم. اونقدر واس یه مرغ وقت گذاشتم که حاضر شد توت شیرین بخوره. بعدم لمس کردم دیدم توتا تو کیسه ی زیر سینه اش جمع شده بودند! باورتون نمیشه؟ واس خودمم نشد! ولی باور کردم چون حقیقت داشت و شاید باور حقیقت هرچه قدر هم سخت باشه، از انکارش سختتر نیست!

همینطوری که گربه و مرغ و تمام جانور هایی که بزرگشون کردم با کلاه پشمیم از ذهنم رد میشن، واسه بودن توی اون روزا دلم تنگ میشه. خیلی تنگ. یه تنگ من میگم یه تنگ شما می شنوید. از حموم عمومی ای که بی طرف بودن بیبیسی هالتو بهش تبدیل میکنه هم تنگتر. حتی از رختکنش هم تنگتر. اصلا میدونید چیه؟ دلم واس نوشتن هم تنگ شد. واس پادکست هم همینطور. کاش از سر بگیرم همه چی رو! زندگیم قشنگ بود. دوباره قشنگش می کنم.

واس مقدمه هم که شده، دیشب گام اول رو شروع کردم به برداشتن. خیلی وقتی بود یخچالم پر شده بود از خالی. از ترشی های پوشالی. از نون های کپک زده ی خیالی. از میوه های گندیده ی حالی به حالی. از کرمی که تاریخش گذشته دیگه نمیشد بمالی. از جا تخم‌مرغی خالی. از کره و عرق و آمپول فاسد شده و خال خالی. همه رو ریختم رفت. چندتا کیسه زباله شد؟ خودمم نمیدونم. رفتم همه چی رو نو کردم. حتی پنیر پنج ستاره ی آمل رو. حتی خامه شکلاتی ای که یکی دو ماهی میشد دلش واسم تنگ شده بود و توی یخچال سوپری منتظرم مونده بود. حتی شیر طالبی هایی که از دوریم نفرینم می کردند. حتی همه چی.

شاید باورتون نشه. آخه واس خودمم سخته ولی باور کنید امروزم میخوام به لباس هام سر و سامون بدم. برای یکی دو‌تاشون خواستگار اومده. دو سه‌تا‌شونم قراره واسشون برم خواستگاری. نمیدونم واس شلواری که پاره شده قراره روفو بشه چی مهریه بگیرم که مناسب باشه؟ آخه پاره هم باشه اولا پارگیش کمه بعدشم لیه! الکی که نیست! تازه موندم واسه لباسام چه کت شلواری بخرم که موقع مهمونی بپوشند؟ هه. فکرشو بکنید. لباسی که لباس بپوشه چه شکلی میشه؟ راستی، لباس ها اگه به هم زیادی نزدیک بشن، خطر نداره؟ شایدم چرا. چمیدونیم. یه وقت جنسشون به هم نخورد جیغ کشیدند مهمونی به هم ریخت. شایدم جنسشون به هم خورد چوروک شدند عاشق شدند و دردسر هاش تازه اون وقته!

نهایتا که کم خبر داریم از هم. کم از جامعه ی نابینایی. کم از گروه ها و انجمن های مجازی و غیر مجازی. نمی نویسید. بنویسید. هر کودوم واقعا از جایی توی شهرتون، روستاتون، بهزیستیشون، انجمنشون، خبر دارید، بنویسید مام بدونیم. دوستاتونم بدونند. اینکه شون واس انجمن و بهزیستی به کار بردم حواسم بود ولی چون از نظرم تشکل های نابینایی معمولا توی ایران مال نابینایان نیستند و فقط اسمیه، اینطوری نوشتم. نام نویسی ها رو میخوام توی دو سه روز آینده تهشونو در بیارم همه رو انجام بدم، قفسه ها همینطور، نوشته ها هم هر کودومی که عمومی نبوده، لینکش سالم بوده، متن داشته و از نظرمون با فضا و هدف محله خونده منتشر کردیم. دیگه هم هوچ. خب دلم تنگ شده بود یه کم چرتو پرتم داشتم دیگه تقدیم کردم. ایشالا که شما به بزرگواری خودتون و بغل دستیتون چرت بودن منو به پرت بودن خودتون که نه، به پرت بودن بغل دستیتون می بخشید!

لذت ببرید از زندگی

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در اجتماعی, اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان, گزارش ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

58 Responses to یادداشت امروز

  1. 1

    درووود. منتظرتیم والا. خودت که نیستی فکر میکنی دیگه زندگی تعطیل شده خَخ. نه دادا. ما که هستیم, خوبش هم هستیم.
    هر چه زودتر شروع کنی بهتره ها.

  2. 2

    باز هم درووود. مدااال منو هم رد کن بیاد. مدااالمو میخوااااما.

  3. 3
  4. 4
    مینا مینا says:

    سلام میگم که من از وقتی این آموزش لباسشوییتونو گوش کردم به شدت مایل شدم که یه لباسشویی بگیرم البته من چون تو خوابگاهم قصد دارم کهنه شور بگیرم منتها یه سوالی برام پیش اومده که به نظرم بهترین کسی که میتونه جوابمو بده شمایین شما رنگ لباساتونو چطوری تشخیص میدین که باهم قاطی نشن و لباسا رنگ نگیرن مثلا لباسهای تیره روشن و رنگی چطوری قاطی نمیکنین رنگ لباسهاتونو؟

    • 4.1

      از اونجایی که من یه پسرم، و یه پسر نابینام، و یه پسر نابینای زشت و شلخته و باری به هر جهتم، سعی می کنم سخت نگیرم. کلا اولا همه ی لباس هامو باهم می ریزم، دوم با آب سرد میشورم که حتیالمقدور رنگ نده، سوم اگه خعلی قضیه حیثیتی باشه، از یه بینا ست بودن رنگا رو می پرسم. چون هرچی به خودم فشااااار آوردم، نتونستم از چند نفر متفاوت، نظرات واحدی در خصوص مچ بودن رنگ های لباس هام و قشنگی و زشتی لباس هام در بیارم. این شد که فهمیدم توی این دنیا به اندازه ی ریگ های بیابون ها سلیقه هست و دیگه متأسفانه سخت نمی گیرم. نهایتا به نظرم چوب لباسی های مختلف، طبقات مختلف کمد، برچسب های بریل، و نایلکس های گوناگون میتونه کارساز باشه.

  5. 5
    رهگذر says:

    همچین میگه یادداشت امروز، انگار روزی یه یادداشت چاپ میکونه تو چاپخونش. خخخخخخخخخخخخخ
    شب عیده وخی خوددا بنداز تو ماشین لباسشوییت بلکم رُفت و روب شه مُخِت. وایتکسم بیریز لکه های کینه رو تمیز کونه. بعدم خُب اُتوش بکش تا روحت صاف شه، چین و چروک کدورتا برطرف شه. وخی وخی تا نزدمت. خخخخخخخخخخخ

  6. 6

    مدیر، پادکست هات، خیلی جنبه استقلالآموزی، و جراتمندی داره. خواهشا، به عنوان مدیر سایت، به عنوان یه الگو، از همه کار هات، پادکست بذار. اگه امکان داره، این یه کار رو کن.

    • 6.1

      مرسی بابت لطفت ولی من فقط میتونم به عنوان یه آدم عادی که خودش هنو کامل به استقلال نرسیده و داره در این راه یه تلاشکی میکنه پادکست بذارم که میذارم. اون الگو و مدیر و اونام راستیاتش اصن خوشم نمیاد! اون مفاهیم، اسماشون ازم زیادیند و جز مسئولیت و دردسر، چیزی ندارند!

  7. 7
    بانو. says:

    میگم میشه این پست رو تاریخش رو یه د سالی بزنید عقب من ببرمش تو مسابقه شخم زنی شرکتش بدم آیا خخخخخ
    شکلک علیک سلام و رحمت الله و برکات
    خب اگه بخوام کامنت مرتبط بذارم یه ده کیلومتری میشه حال ندارم پس لذت ببرید از زندگی

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    بهبه مدیر جونی خودمون
    پارسال دوست امسال آشنا…
    مثل اینکه راه گم کردید…
    شما کجا اینجا کجا…
    خوب من همه ی درد دلهاتو خوندم و دیدم که قربون دلت برم که خیلی پردرده…
    من فقط از محله خودمون خبر دارم که مدتی زحمت کشیدم و تحقیق کردم و خیر سرم نتیجه ی تحقیقم را اینجا پست کردم…
    تحقیق من عمومی بود و شاید برای نابینایان مفید نبود…
    اما بالاخره یه تحقیق بود…
    من متوجه شدم که این محله به پرپری بیشتر شباهت داره…
    من از این به بعد بجای گفتن محله باید بگم پرپری پروازی خودمون…
    مجتبی جون عزیزم به پرپری پروازی خودمون خوش اومدی…
    البته من باید سعی کنم که دیگر تحقیقاتم را در پرپری پروازی نگذارم و فقط در پرپری پروازی رفت و آمد کنم و خوش باشم…
    با تشکر از حضور گرمت در پرپری پروازی خودمون!

    • 8.1

      میدونی از نظر من این چند سالی که توی محله بودی دلیل پر پر زدنت چی بوده؟ حرف هایی میزنی که حساسیت بر انگیزه، کارایی میکنی که واس اکثریت جالب نیست، انتظار داری هرچی می نویسی واس همه جالب باشه، زن دوم و سوم و هزارم و کلا مشاوره و تحقیق و دختران بینا و نابینا و یه مشت مسائلی که خیلی وقته واس بشریت حل شده بدجور مغزتو به خودش مشغول کرده، یه حرف که میزنی فکر می کنی کفش کردی اونم از برند ملی مدل مِرِل کورتکس ضد آب و مخصوص کوهنوردی! البته در مقابل، بالاخره هر کوری شش نقطه داره دیگه! تو هم غیر از این نقاط، نقاط قوت هم داری. مثلا اردوی به یاد موندنی محله، مثلا کمک هات، مثلا تجربیاتت از چاه زغالی، دوچرخه ی دو نفره، سیمکشی توی اداره و یه سری نقطه ی دیگه. کلا چون عام مطرح کردی، عام جواب دادمت. خوش باشی پر پری. در ضمن، از طرف من یکی اختیار کامل داری صبح تا شب محله رو از بودنت یا از نبودنت کچل یا ترحیم کنی! لذت ببر از پرواز بر فراز سیزده سالگیت!

  9. 9

    هوووو چه قدر دلت پره؟
    پس از تماس دیروز که باهات داشتم زدم بیرون که توی برف حال کنم ولی ولی خخخخخ
    یه ماشین کنار راه پارک کرده بود و لُدِر نتونسته بود اونجا رو پارو کنه و کلی برف جمع شده بود و متاسفانه من کله پا شدم وحشتناک.
    با عصا توی برف و آسفالت چپ کردم.
    خلاصه داغون شدم.
    دمت گرم

    • 9.1

      آره محسن! بزن بیرون کپک نزنی! اینو چند روزه یاد گرفتم و خعلی حرف قشنگی بود از نظرم. قصد کردم به هرکی زامبی باشه همینو بگم. خدا رو شکر تماس سی ثانیه ایت با من کشوندتت تا اطراف خونه. فکر کن اگه پنج دقیقه بام می حرفیدی الان تهرانی جایی بودی! خخخ

  10. 10
    کامبیز کامبیز says:

    اگه بمیری کی رییس سایت میشه؟
    اگه نمیری چی؟
    من هم مثل تو شدم. مخم کار نمیکنه.
    حال هیچی رو ندارم حتی این پست تو رو

    • 10.1

      یادم نیست جایی وعده ی مردن یا نمردنم رو داده باشم! اگه بمیرم خودم هستم مثل الان. اگه هم نمیرم که خب با مردنم فرقی نداره زیاد. بازم هستم مثل الان! معمولا ماهی یه سر به سایت بیشتر می زنم من؟ راستی، نکنه تو هم هالت از بی طرفی بیبیسی تبدیل شده به حموم که میگی حال پستت رو ندارم؟

  11. 11
    نازنین says:

    سلام
    میگم از پارساوا چه خبر؟ من نخریدمش هنوز. نمیدونم اشکالاتش رفع شده یا نه؟ بی حوصلگی که چه عرض کنم. این روزا منم درگیر مشکلات و گرفتاریای خودمم. بگذریم. سال پیش همین موقع ها بود که برای کارت معلولیت کمسیون پزشکی و همین چرت و پرتا رفتیم ولی هنوز از کارت معلولیت جدید خبری نیست! خخخ. دیدگاه طنز در عین حال جدی رهگذر رو هم شدید میلایکم خخخ.
    فعلا با اجازه ما رفدیم.

    • 11.1

      سلام نازنین!
      دنبالش نباش. گشتم نبود. نگرد نیست!
      کارت معلولیت میخوای چیکار؟ مثل اینه بگند استخدام معلولین صد درصد شده. خیال کردی کارفرما ها و مسئولین منابع انسانی چیکار می کنند؟ مثل محمود خاوری که گفته بود هرجا سخن از اعتماد است، من هر هر به ریش ملت ساده ی ایران می خندم، می خندند! پارسآوا من دیگه استفاده نکردم چند ماهه خبر ندارم. رهگذرم وقتی وقت قرص هاش میگذره مهمل زیاد میبافه جدیش نگیر!

  12. 12
    سعید شریفی says:

    سلام
    امیدوارم هرچه زودتر از انزوا کاملا خارج بشی
    و مثل قبل لذت ببری از زندگی

  13. 13
    محمد سیستم says:

    سلام. خوبی خوبی؟
    میدونم چی تو دلت میگذره چه میشه کرد فقط زیاد نباید سخت گرفت.
    تا بوده همین بوده. مجتبی ی چیز رو خوب میدونم که با ی گل بهار نمیشه.
    عزیزم غصه نخور این نیز بگذرد فقط زود شروع کن ی تکون به خودت بده وگرنه هر چی بگذره بیشتر بی حوصله میشی.
    منم خیلی اینطوری میشم و خواهم شد زود دل رو بزن به دریا ی کاری کن از این حالت درمیایی.
    موفق باشی همیشه. بازم میگم غصه نخور یا خودش میاد یا نامش خخخخخخخخخخ.

    • 13.1

      سلام.
      خوبم. خوبم.
      من خعلی آسون می گیرم. اگه سخت می گرفتم وضعم این نبود! کسی که سخت میگیره، محله ی خودشو ول نمیکنه به امان هوا!
      اون با یه گل بهار نمیشه رو منم شنیدمش. فکر کنم غلط نکنم، مهستی خونده باشدش. درسته؟
      حاجی یه تکون. حاجی دو تکون. حاجی سه تکون. حاجی بِتِکون! اینم تکون. خوشت اومد؟

  14. 14
    پریسا says:

    سلام مدیر! بابا بیا بزن اون پادکستت رو به جان خودم1چشمم رو کامبیز در انتظار اون پست های سریالیش ناقص کرد این یکی رو هم تو در انتظار ادامه شهر بازیه زدی چپ کردی! خبر که نیست فقط من وحشتناک سردمه. گروه هم نمی دونم فقط این اواخر دوباره واتساپ گرد شدم دارم یواشی یواشی حالش رو می برم کی بشه که باز خسته بشم و بزنم به چرت مشخص نیست. به من چه خودت گفتی چه خبر من خبر اجتماعی نداشتم خبر انفرادی ریختم اینجا تقصیر من چیه ای بابا! گربه ای که آب میوه به خوردش دادی! مرغی که توت شیرین دادی خورد! به جان خودم باور می کنم. از تو باور می کنم. تو می تونی! به خدا جدی میگم ازت بر میاد واقعا برمیاد من به مرحله یقین رسیدم که مهار وحشی گری های گربه و بستنی خور کردنش از دستت برمیاد اگر بخوایی و حسش رو داشته باشی! آخجون گفتی بزن بزن! کو کجاست من هم بزنم! چیه ترکیدم از بس خوردم حالا1خورده بزنم دیگه! نه بابا زدن کار من نیست نه بلدم نه دلم می خواد بزنم! اون اسلحه گربه بستنی خورت رو بذار کنار به خدا لازم نیست! بیکاری اسم از خوردنی و نون و پنیر می بری؟ خوب الان من تکلیفم چیه؟ آخه واسه چی آدم رو در این شرایط وحشتناک می ذاری؟ خوب نکن دیگه! نصفه شبی من با این معده نق نقو چه معامله ای کنم آخه! شکلک اخم کلافه و از این شکلک مزخرف ها! دیگه چی بود می خواستم در موردش اظهار خاطرم هست یادم نرفته کنم؟ آهان یادم اومد خداییش این شروعه که گفتی رو سفت بچسبش بلند شو دیگه! ببین نخواب جان هرچی شلغم و متعلقاتش پاشو کار داریم عجب داستانیه! راستی1خبر دیگه هم یادم اومد! عاقبت کار با قفسه خودم رو1خورده یاد گرفتم آخجون! بچه های بی قفسه بیایید همگی از این ها بگیرید جنس چوبش بد نیست دوامش هم همین طور من الان بلد شدم شبیه قفسه ندیده ها دلم می خواد هی فایل بچپونم داخلش خیلی هم بی دردسر تر از باقی آزمایشات غیر علمیمه! خوب این هم از جفنگ پردازی های فوق طولانیه من در اینجا که خاطرت جمع بشه همچنان آزار دارم خیلی هم دارم اصلا هم ازش کم نشده خیال هم نداره ازش کم بشه! تا به جای جارو و چماق با1دونه شمشیر نیومدی بالای سرم من در برم داخل باقیه پست ها بچرخم و گرگم به هوا راه بندازم! مدییییرررررر نخوابی!
    شکلک جیغ کشیدم توی گوشش تا خوابش پرواز کنه!
    من رفتم تو هم بلند شو بعدش هم همون مدلی که گفتی شروع کن قشنگش کن بعدش هم شاد باش خیلی شاد باش خیلی شاد باش خیلی!

    • 14.1
      کامبیز کامبیز says:

      به دلیل نق زدن زیاد و پررویی کردن در مقابل شاه کامبیز پریسا برای همیشه از صحنه روزگار حذف گردید. به همین راحتی آب خوردن

    • 14.2

      پریسا؟ تو قبل از پادکست من چشمت کامل بوده آیا؟ خب اتفاقا نزنم که بهتره! هرچی من بزنم هی چشمای شمام ناقص میشه. اصنم خوب نیست والا!
      خوردنی؟ آخیش! دلت آبید؟ یعنی آبونده شد؟ نون؟ پنیر خامه ای؟ جوجه کباب؟ دوغ؟ ماست؟ نوشابه؟ نوشیدنی های غیره؟ دود؟ قلیون؟ سیگار؟ هشیش؟ شیشه؟ پلاستیک؟ نون خشک؟ نمک؟ سماور شکسته؟ نمیدونم اینا رو توی دست فوروشی برم پشت میکروفون وانتم داااد بزنم بخرم یا بفروشم! خب ببین. بیکار نیستم ولی مردم آزار که هستم!
      خسته نباشی! نهایتا قفسه رو بلد شدی؟ خب عالیه.
      دختر گنده؟ زشته! گرگم به هوا؟ با این سن؟ با این وجنات؟ با این محله؟ با این وضعیت؟ توی همین هیریویری؟ گوشم کر شد! بپکی جیغ نکش!

  15. 15
    روشنک روشنک says:

    پیش میاد واسه همه که یوقتایی سرحال باشن یوقتایی نباشن! شمام بخودتون سخت نگیرید میگذره
    این روزهای 33 پل هم عالیه بشرطی که قرار نباشه دم صبح توی مه و سرما و زمین لیز ازش عبور کنی
    از هیچ جا هم خبر ندارم غیر از اینکه کارتهای منزلت صادر شده اما بمن تعلق نگرفت البته چیز بدرد بخوری هم نیست خیلی مضحکن واسه همین پیگیر نشدم
    یه کامنت طووولانی نوشتم سربنیست شد حوصله بازنویسی ندارم بهمین اکتفا میکنم
    شاد و سرفراز باشی

    • 15.1
      روشنک روشنک says:

      راستی شناسنامتون هم عالی شده شدیدا لایک بهش، این دقیقا همون چیزیه که ازتون انتظار میره

    • 15.2

      نه. من خعلی آسون گرفتم فکر کنم واس همینه این ریختی شدم!
      الان تو از بارون و مه صبح زود لیز عبور کردی پرتولونده شدی تو رودخونه نکنه که منو هشدار میدی؟ پیشاپیش بابت احتیاط ههههههخخخخخخخخخهههه اگه افتاده باشی! اگه نه بعد پسش می گیرم! گارانتی داره!
      کارت منزلت؟ خب کارت منزلت به درد خودت می خوره ولی اگه کارت منزلم صادر شد بگو برم بگیرم!
      منم یه چی خوب طولانی می خواستم واست بنویسم دیگه صرف نظر می کنم.
      هه
      شناسنامه هم مرسی لطف داری!

  16. 16
    پریسا says:

    آخ مدییی،ییی،ییی،ییی،ییی،ییی،ییی،ییی،یییر حقِ مرا از این بدل شاهِ ظالم بستان پسش بده به خودم لازمش دارم!

  17. 17
    maliwerdi says:

    ای بی انصاف! رفتی بیای توی گروه به دوستانی که تولدت رو تبریک گفته بودند یه خدا قوتی دست مریضادی چیزی بگی! باششششششششششششش!

  18. 18

    چقدر خواندن این شناس نامه پر افتخار، لذتبخش بود.
    موفق باشید آقای خادمی گرامی.

  19. 19
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    اگه صد نفر هم بیایند در پرپری پروازی منو چوبکاری کنند من از کارهایم دست نمیکشم
    من همینم که هستم و تغییر پذیر هم نیستم
    هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و برای من بهترین مکان برای حرف زدن فعلا در همین پست است
    نه من به این پرپری پروازی مدیونم و نه پرپری پروازی به من مدیونه و من کاری به گذشته ندارم
    من در حال زندگی میکنم و خیلی سؤال برای پست پرپری پروازی شده برایم پیش آمده و میدونم که کسی وجود نداره که به سؤالاتم پاسخ دهد و قانعم کند که اشتباه کرده ام
    البته من خوشبختانه پست و کامنتهایش را بجز ده کامنت آخرش را دارم و با دوستان مشغول تجزیه و تحلیل هستیم من فقط آن ده کامنت آخر پستم را میخواهم و چیز زیادی از شما نخواسته ام
    من دیوانه تر از آنم که فکرش را بکنید
    من تا پای جان برای پستم از خودم دفاع میکنم
    خوب تو در متن پست گفتی چه خبر حالا من دارم خبرها را برایت میگویم…
    امیدوارم موفقیت بیشتری داشته باشید و هر روز بهتر از روزهای قبل به موفقیت دست یابید…
    راستی با آنکه میدانم جوابی نخواهم گرفت ولی سؤالم را میپرسم… پست من چند نفر شاکی داشت…
    البته بجز عمو حسین که ازش انتظار نداشتم پستم را به حاشیه ببره و شهروز و سه نفر دیگر که اعتراض خود را نسبت به پستم اعلام کرده بودند…
    یا مرگ یا زندگی شعار من است
    من مردگی را نمیپذیرم ولی مرگ را میپذیرم…!

  20. 20
    جابر جابر بخشی says:

    سلام از چی برات بگم از شهریه هایی که پرداخت نمیشه ازبهزیستی که داره مثلایالتهای خودمختار اداره میشه از اونایی که میگن بودجه نداریم ولی معلوم نیست پول نفت کجا و تو جیب کیا میره هیچی دردسرتون ندم این ترم هم که انتخاب واحد کردیم میگن ما کل پول رو نداریم بدیم یعنی میگفتن بعدش میگفتن ما از حدود 900 تومن فقط میتونیم 500 تومن رو بدیم زنگ زدم 111 ارتباط مردم و دولت شد 661 هزار تومن فردام میرم بهزیستی حسن آباد یعنی به اصطلاح کل کشور بگم آخه چه مسخره بازیه هر کی یه سازی میزنه مثلاً شهر ما سیاهکل 60 درصد پول شهریه ها رو میده اصفهان یه جور شیراز یه جور و تهرانم یه جور برم بگم این دیگه چه قانون مسخره ای هست که هر جا به بچه ها یه جور شهریه ها رو پرداخت میکنن مگه قرار نیست مساوی باشهپس چرا حقشون داده نمیشه میگین بهزیستی به عنوان یه سازمان حمایت از معلولان از شما حمایت میکنه کدوم حمایت مثلاً ما هم دانشجوی علامه هستیم از دانشجویی فقط دعوا با این و اون برامون مونده راستی بچه هایی که این نظر رو میخونین یه سؤال اینا اطلاعات کامل رو از ما در سامانه ی http://www.student.behzisti.net از ما میگیرن یعنی اطلاعات دقیق ولی مبلغی که میخوان پرداخت کنن زمین تا آسمون با اون اطلاعات تفاوت داره برای شما چه قدر پرداخت کردن و میخواین چی کار کنین میخواین همینجور دست روی دست بذارین؟

  21. 21
    جابر جابر بخشی says:

    ببخشید لینک اصلاحی student.behzisti.net نام کاربری کد ملی و کلمه ی عبور 3 رقم آخر کد ملی هست

  22. 22

    من هم تحمل ندارم, اما نه تحمل سرما, بعضی جملات انقدر سرده انقدر سنگینه که سرما تا مدتها حس نمیشه, هیچ کلاهی هم نمیتونه مانع رسیدن این سرما به گوشت بشه و تا تک تک سلولهای مغض نفوذ میکنه و تا ابد میمونه درست بر عکس سرمای زمستون که تا میگذره و میره و تابستون میاد باز دلتنگش میشم و یادم میره که چقدر سوزش و سرماش سخت و گزنده بود, اما این جملات تا قیامت توی گوشم زنگ میزنن…
    مثل حرفی که من دیروز شنیدم, که من نمیتونم, که توانایی اداره ی هیچ چیز را ندارم, چون معلولم. که باید برم بمیرم.
    شاید بنویسمش شاید هم نه.
    تمام پست لایک ولی یه لایک ویژه به این جمله که, بهزیستی و امثالش توی ایران برای نابینایان و معلولین نیستن..
    راستی دیروز یه کارمندی بهم میگفت که سازمان سنجش چی هست, ادارهست وزارتخونست یا چی؟؟؟
    وای چقدر نوشتم؛ شاید اص نفرستمش, اگر هم بفرستمش جدی نگیرینش اینها را یه نابینا نوشته دیگه ههههههههههه..
    راستی اگر استخدام معلولین صد درصد بشه چی میشه اون وقت؟؟؟
    عالی بود عالی, حرفهایی را که من میخواستم اما عمرا میتونستم به این خوبی بیانش کنم را نوشتی.
    راستی من شدیدا منتظر پادکستها هستم ها..
    شاد باشی و لذت ببری از زندگی.

    • 22.1

      ببین، محیطت رو ذهنت و ذهنیتت میسازه، نگرشت که تغییر کنه، خودت که به حرف هایی که میگی سنگینند اهمیت ندی، اون وقت میبینی اون حرف ها نیستند. کلا وجود ندارند. چه برسه بخوان سبک یا سنگین باشن!
      اگه استخدام معلولین هزار درصد هم بشه، وقتی بهش عمل نشه، منو تو بازم بیکاریم و در به در دنبال شغل!
      شاید خودم پادکست نزنم ولی توی پادکست دیگران سعی می کنم حضور به هم برسونیم!

  23. 23
    حسن احمدی says:

    سلام مجتبی
    دلم برات تنگ شده بود این آخر سالی بیشتر بیا خوشحال میشیم.

  24. 24
    مهدی 313 says:

    سلام جناب خادمی عزیز
    عذاب وجدان دارم که چرا دیشب باهات قرار نذاشتم . پریشب که با هم حرف زدیم و نتونستم قرار رو اوکی کنم از صداتون معلوم بود خیلی ناراحتید . انرژی و روحیه قبل رو حس نکردم . قابل درکِ و از اینکه شاید می تونستم با کمی گفتگو روحیَتون رو عوض کنم ناراحتم . درسته دیر اومدم محله ولی مثل داداش کوچکم دوستت دارم . بخصوص شما که دغدغه فرهنگی هم داری . میری این سازمان , اون اداره , این مرکز , اون شرکت و و و . خودمم تا حدودی همینجوری هستم . اما این حالت هم میگذره و حالت های بحرانی تر و غم انگیزتر در راهه . خوب کاری میکنی و درستترین کار همینه که دست به کار خونه تکونی همه چیز شدی . واقعا هیچ کس به جز خودمان به خودمان کمک نمی کند . خودمان تنها دلسوز خودمان و تنها انرژی دهنده خودمانیم . از هیچ مرکز و ارگانی هم هیچ خِیری به ما نمیرسه . فقط شعار شعار شعار در خفا گندکاری . کثیف کاری . دروغ گویی . خودم شش سالی هست گندزیستی نرفتم . چون حیاط خلوت بعضی اختلاسها شده . هوووف .
    دیروز از ساعت چهار تا شش و نیم در صدا وسیما جلسه بودم . بعد از یک سال دویدن , کاری رو که خودشون تصویب کردن , چقدر زحمت کشیدم نوشتم , بازنیوسی و بازنویسی و بازنیوسی , جلسات نقد و اعصاب خوردی , چقدر با پارس آوا متن ها رو ویرایش کردم , به اصطلاح یک مینی سریال شش قسمته براشون بنویسم , چقدر تعریف , چقدر تخریب , همه اینها رو تحمل کردم و دیروز در جلسه [دلیل اینکه نتونستم قرار رو اوکی کنم همین جلسه بود ] با کمال پررویی و خنده احمقانه گفتند بودجه نیست کار تعطیل . چنان عصبانی شدم که لحظاتی هیچی نفهمیدم . آدم ساکتی بودم و حالم بد شد . خانمی که اونجا بود فهمید و مقداری با آب به صورتم پاشید تا متوجه شوم کجا هستم و وقتی به سمت خانه برمی گشتم گریه هم نمی کردم . چون اولین بارم نبود طی این ده سال و آخرین بار هم نخواهد بود . تنها جمله ای که بهشون گفتم این بود : تا دروغگوها سر کار هستند اوضاع این دهکده حیوانات روبراه نخواهد شد .
    امروز هم می خواستم جریان دیروز رو پست کنم ولی با دیدن پست شما منصرف شدم . چون حس می کنم انرژی منفی ساطع میکنه و همه همینجوری انرژی ممنفی طرفشون میاد .و خوشحالم که در حال بازسازی خودت هستی . میلایکمت مدییر
    موفق و پیروز باشید

    • 24.1

      والا خندم گرفت که اول خودت زنگ زدی گفتی میخوام ببینمت بعد که من وقت خالی کردم زنگ زدی گفتی نمیخوام ببینمت! خخخ
      البته نه به این شدت ولی من اینجوری رو مود هستم که بنویسم.
      صدای من حاکی از خواب بود اگه دقت می کردی نه ناراحتی!
      من روحیه ام رو همیشه خودم درست می کنم و با گفتگو حل نمیشه ولی اون مصاحبت با همه و با اجتماع رو کلا دوست دارم البته که نه بیشتر از تنهایی هام نه!
      هرچی دوست داری، منفی یا مثبت بنویس. این محله واس همینه. جای نوشتنه. اینکه بنویسیم و خالی بشیم.
      من هرجا برم بهم بگند نع، میگم نع که نع! خودم تا بشه از یه سوراخ دیگه راهمو باز می کنم!

  25. 25
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها… با تشکر از لطفی که به من کردی و اجازه دادی که هرجور دوست دارم باشم و با تشکر از لطفت به بنده که بازی پرپری پروازی برایم راه انداختی و اینقدر زیبا کمکم کردی و باعث شدی که دیگر دیوونه نباشم و به دیوونگیم ادامه…!

  26. 26

    ناقلا خعععلی قشنگ مینویسی هااا. انگار کلمات تو مشتت هستند و هروقت و هرطور که خواستی بکارشون میگیری. سلیس فصیح و رسا مینویسی بهت تبریک میگم. راستی ازم خواستی که یه جایی رو پیدا کنم منم اطاعت امر کردم و فعلا یه جایی هست که فکر کنم خوب و مناسب باشه برای یه ده بیستایی. مرسی که بازم اومدی و با نوشتههای قشنگت کمی شارژمون کردی عزیزم.

  27. 27
    عدسی بشاشadasi says:

    من به اصرارت نیازی ندارم بلکه بیشتر به کمکت نیاز دارم که کمکم کنی دست به کارهای نادرست و خطرناک از روی ندونم کاری نزنم… تو باورت نمیشه ولی من به کمکت احتیاج دارم… حالا هم که دارم مینویسم روی تخت درازیدم و دو قطره از دو گوشه راه افتاد و سر خورد و رفت تا جایی که پایانش بود!

  28. 28

    درود. نوشته ی بسیار جالبی بود و خیلی نزدیک بود به نوشته های موسوم به پَریسایی.
    منم دوست دارم جالب ناک بنویسم، میشه یه پادکست تهیه کنید و راه های این مدلی نوشتن رو به ما تازه کار ها هم بِیادید؟
    انصافاً زیباست، خصوصاً اون جملاتی که در موردِ لباس هاتون نوشتید.
    در موردِ بهزیستی هم باید یه خبر از خودم بدم: ترمِ قبل تموم شد و رفت، ترمِ جدید شروع شد، اما همچنان شهریه ی ترمِ قبل رفته مسافرت، معلوم نیست کی بیاد.
    به خدا خسته شدم از بس اولِ هر ترم رفتم پیشِ حساب دارِ دانشگاه و رو زدم که انتخابِ واحد رو برام باز کنه.
    جالب تر از اون اینه که بهزیستی کلی مدرک خواسته واسه شهریه ی این ترم!
    آخه یکی نیست بگه: شما شهریه ی ترمِ قبلِ ما رو بده، بعد ازمون 6 کیلو کاغذ بخواه واسه این ترم!
    و باعثِ تأسفِ عمیقه که جایزه ی مسابقاتِ انتخابیِ قرآن رو هم که فقط 250 هزار تومانه رو هم هنوز واریز نکردن، در حالی که تعدادِ شرکت کنندگان نهایتاً 30 نفر بود.
    می گَن بودجه ندارن، ولی همایش هایی برگزار می کنن تو بهترین هتل های مشهد که خروجیش هر چی باشه، هییییییییییییییییچ و هوووووووووووووووچ دردی رو از ما معلولین دوا نمی کنه.
    خبرِ بعدی: هوا معلوم نیست این جا فازِش چیه! شبا بارون میاد، روزا آفتابیه، روزا ابریه، شبا آفتابی، عذر می خوام اِشتِب شد. شبا یه بَرفَکی میاد و صبح باز آفتاب و خشک شدنِ زمین ها از برفک و بارون های شبِ قبل. کلاً این مشهد نمی دونم چرا هواش درگیره با خودِش.
    یه سؤال هم داشتم ازتون: این داستانِ بی بی سی و حمومِ عمومی چی بید؟
    ممنون می شم اگه پاسخ بدین.
    لذتتون از زندگی مستدام و ایام به کام.

    • 28.1

      سلاااام بر پوریا!
      ببین این مدلی نوشتن رو من از بس کتاب و وبلاگ میخوندم این شلکی شدم.
      یاد دادن نداره. تقلید که کنی حل میشه خودش. یواش یواش تبدیل میشه به یه سبک خاص واس خودت. دیگه غیر از اینکه واس ماس واس شومام هس!
      بهزیستی همینه. من یه بار که رفتم دانشگاه آزاد، از بس بهزیستی اذیت کرد خودم باقی پولشو دادم بعدم انصراف دادم رفتم دولتی که زیر منتشون نباشم.
      ساختمان ستاد بهزیستی اصفهانم شاید بیش از شش میلیارد خرج ساختش کردند ولی یه هزار تومانی ندارند دست معلول جماعت بدند یا خرج تهیه وسایل توانبخشی معلول جماعت کنند.
      حموم و بیبیسی هم حمومش از خودم بود و بی طرفی بیبیسی هم هیچی. اگه برنامه های رادیو چهرازی رو گوشیده باشی، یا سرچ کنی بگوشی، توی یکیش خعلی قشنگ بی طرفی بیبیسی رو به سخره میگیره. من از اون الهام گرفتم.

دیدگاهتان را بنویسید